رفتن به مطلب

داستان سکسی عشق به بهترین زن بابای دنیا


minimoz

ارسال‌های توصیه شده


زهرا عشق من و بابام
 

سلام دوستان سپهر هستم.الان۳۳ساله هستم…پدرم حاج محمود مرد بی نظیری بود.مادرم لیلا نامی بود که الان هم ازش متنفرم…وقتی۱۱سالم بود از هم جداشدن و من موندم و بابای مهربون و عزیزم.مردقدکوتاهی که از وقتي که یادم میاد مريض احوال بود…تولیدی ظروف سربی روحی مسی داشت و داریم.با پرویز ناکس شریک بود که همین پرویز با مادر جنده ام بهش خیانت کردن…و باعث جدایی والدینم شد…البته خودش هم از پدرم جدا شد… و شراکت شون بهم خورد…اون موقع۱۱سالم بود.مریض بود عصبی شد مريض تر هم شد.ادم مهربونی که کارگرهاش هم جونشون رو براش می دادند…روزی که توی دادگاه من و دادن پدرم قاضی ازم پرسید مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا، بدون اینکه حرفی بزنم پریدم بغل بابام.اشک هاش ریخت.ولی مامانم لبخند هیستریک و با کنایه ای زد…چند وقتی خونه با دده فاطی تنها بودم…دده فاطی پیرزن خوبی بود که نقش دایه و کلفت خونه رو داشت.عمه مریم بهمون سر میزد…یکروز پشت در بودم.دیدم داره با پدرم جر رو بحث میکنه…میگفت داداش بخدا حتی معلوم نیست همین بچه ام مال تو باشه.چی معلوم بجه اون پفیوس نباشه…به حرف من گوش بده…بیا برات این دختره رو بگیرم.بذار خونه باشه نترس…زن خوبی میشه برات…پدرم قبول نمی‌کرد.من پشت در گریه ام گرفت.دده اومد گفت چی شده آقا کوچیک.گفتم دده عمه میگه من بچه بابا محمود نیستم.پس بچه کی هستم.۱۲سالم بود.خوب وبد رو می‌فهمیدم…دده رفت توی اتاق نمیدونم چی گفت که پدرم دویید اومد بیرون بغلم کرد.اشکام تموم نمیشد.بابام مث سگ عمه ام رو انداخت بیرون.چند روزی اصلا بازی هم نمیکردم.حتی توی مدرسه هم حرف نمیزدم.مدیرمون زنگ زده بود پدرم.گفته بود پسره لال شده حتی جواب سوال درسی رو هم نمیده.پدرم اومد مدرسه منو با خودش برد.دکتر.گفتن باید روانکاوی بشه،،۱خانوم دکتر مهربونی بود که با دوز و کلک از زیر پام حرف کشید.گفتم اگه من پسر بابام نیستم.پس پسر کی هستم.من فقط بابا محمود رو دوست دارم.مامانم رو دوست ندارم…بیرون بودم.پدرم پیش دکتر بود.اومد پیشم.گفت سپهر تو پسر خودمی بودی و هستی و باید باشی.پس کی بزرگ بشه عصای دست باباش بشه،مگه تو نگفتی دکتر میشم خوبت میکنم.به حرفهای هیچکسی گوش ندی…فقط به من گوش کن…تا بزرگ بشی،.چند روز بعد دده بهم گفت بعدنگار بگیر بخواب تاعصری بریم پارک.گفتم باشه.بعد ناهار رفت اتاق بابام…گفت محمود ننه.میخام خودم برات زن بگیرم…روی حرف من حرف نمیزنی…این دده حتی دده بابام هم بوده…بالای۵۰سال بود خونه ما بود.بابام گفت دده مگه نمیدونی من چقدر بدبختم…اون چرا بهم خیانت کرد.به خاطر کوچکی آلتم بود دیگه…تو که خودت منو و ضبط و ربط کردی، تو دیگه چرا…گفت محمود میخام ۱دختر ۱۴ساله چشم و گوش بسته که هیچی ندیده و نمیدونه قد الت باید چقدر باشه برات میگیرم…نه نگو…راستش دختر داداشمه.روستا تنهاست کسی رو نداره.با پدربزرگ مادری که اون هم نداره بزرگش کنه.اسمش زهراست.۶کلاس درس خونده…فکر نکنی که زشته ها…خوشگل ریزه میزه سفید مفید.اصلا کر خودته،بزار بیارمش نخواستی برش می‌گردونم روستا…نترس ببینش۱نظر حلاله…اصلا به کسی نگو زن گرفتی،تا بچه دار بشه،هر کی ببینه فک میکنه دخترته،یا نوه منه،فقط بذار بغلت گرم بشه.من هم زندگی بهش یاد میدم…گفت باشه بیار ببینمش،.چند روز بعد دده رفت روستا چند روزی موندو بعدش با یک دختر خیلی خوشگل چشم رنگی موطلایی خیلی سفید ریزه میزه ولی معلوم بود سن وسالش۱۴یا۱۵سالشه…برگشتن خونه،پدرم هنوز نبود.دده بردش حموم.یادمه داشت بهش ژیلت ریش تراشی میداد.بهش یاد میداد چکار کنه…من کنارش بودم منو نمی‌دید.اومد کنار در سرویس‌ها.هنوز منو ندیده بود،پرسیدم،دده اون که ریش نداره کجاشو بتراشه،گفت ای پدر صلواتی مگه فضولی بدو برو پی کارت.نفله…پشت من راه افتاده اصول دین میپرسه…خندیدم…ساعت۳بابام از کارگاه برگشت…اون روز ما منتظر شدیم پدر بیاد بعد ناهار بخوریم.وقتی رسید زهرا رو دید.باور کنید با دیدنش آب دهنش رو به زور قورت داد…چشماش برق زد.بعد ناهار دده گفت سپهر برو اتاقت من با پدرت کار دارم.با تشر گفت و خشم…ترسیدم رفتم اتاقم.ولی حس فضولی نذاشت توی اتاق بمونم…در اتاق رو محکم بستم یعنی هنوز توی اتاقم هستم،رفتم روی تراس و از اونجا رفتم سمت تراس اتاق بابام…پنجره کمی باز بود.دده گفت محمود۱نظر حلاله…ببینش اگه خوشت اومد.خودم برات صیغه میخونم…پیش تو باشه تافردا پس‌فردا ببریمش عقدش کن.برای عقدش هم۱حیاط بزن پشت قباله اش گناه داره.گفت دده این بچه است.گفت حرف نزن من اندازه این بودم.بجه دومم رو حامله بودم…بچه چیه.دختر از روزی که عادت ماهانه بشه دیگه بچه نیست و مرد میخاد…گفت باشه…هر چی تو بگی.اون حیاط قدیمی کنار باغ پایین شهر رو بهش میدم خوبه…؟؟دده گفت خدا خیرت بده.گفت زهرا بیا عمه قربونت بشه.بلند شد.دده اول روسریش رو در آورد.عجب موهای بلند و مجعد و طلایی قشنگی داشت عین آلمانیها،آروم دکمه های لباسش رو باز کرد
دختره خجالت می کشید.سرش پایین بود.یک سوتین ناز بسته بود معلوم بود تازه خریده…بدنش سفید بود عین برف،دده دامنش رو کشید پایین،با یک شلوارک بلند و تنگ بود.آروم اون رو هم درش آورد.زهرا ساکت بود.پدرم ساکت تر…پاهاش تپل و سفید بود دوتا ران پاهاش بهم چسبیده بود.دقیق یادمه شورته ست سوتینش بود.کوسش چنان تپل بود.جلوی شورتش ورم کرده بود.گفت بچرخ شوهرت ببینه…دخترم چقدر قنبلش بزرگ و خوشگله…اون هم چرخید.کیر ۱۰سانتی و خوشگل من خودبخود بزرگ شده بود.عین صبح که شاش دارم پا میشه…همینجور که پشتش بود.دده موهای بلندش رو زد کنار.آروم شورتش رو کشید پایین.ولی زهرا نمی گذاشت…دده گفت نمی خواد خجالت بکشی.از امشب باید پیش شوهرت بخوابی، زن همه چیزش مال شوهرش… شورتش رو که در آورد.گفت خم شو مث وقتی که توی نماز رکوع میخونی، طفلکی گوش میداد…دده لای کونش رو باز کرد.درست جلوی دیدم بود…محمود پسندیدی؟چطوره…ببین باکره است عقب و جلو دست نخورده،مال خودته.مواظب دخترم باش.انشالله که خوشبخت بشین…برش گردوند وای چی کوسی سفیدسفید.عین دنبه بره.تپل و ناز.یک زبون کوچیکی از لای کوسش بیرون زده بود.بردش جلو گفت شوهرتو بغل کن بوسش کن.تا فعلا خودم صیغه رو براتون بخونم.فردا عقدش کنی،…گفت من میخونم این بچه رضایت داره.من از خودش و پدر بزرگ مادریش اجازه دارم خودمم عمه اش هستم…محمود تو هم راضی هستی،گفت آره آره.بخون دده جون خدا خیرت بده…دده خندید.گفت هول نشی بچه رو اذیت کنی…نترسونش…چند دقیقه ای چرت وپرت عربی خوند و گفت محمود.من برم قرصامو بخورم بگیرم بخوابم.خسته ام…اون رفت.بابام موند و دلبر کوچولوش…گفت بیا بشین روی پام خانوم کوچولو.اسکت چی بود.گفت زهرام آقاجان.گفت هی قربون زن خوشگلم بشم.باید آقا رو دوست داشته باشیش ها…فقط قول بدی زن خودم باشی…من هم هر چی بخوای برات میخرم.همه جا میبرمت.حتی مکه کربلا.گفت مرسی…بابام چنددفعه پشت هم لبهاش رو بوسید.گفت بزار من هم لخت بشم.کمک میکنی من هم لباس در بیارم.گفت ها بله…کمک کرد.بابام لاغر و نزار بود…وقتی شورتش رو درآورد‌‌.بخدا کیرش از مال منه۱۲ساله یکذره بزرگتر بود.من اون موقع فک میکردم همینه دیگه.طبیعیه،گفت حالا بشین روی تخت.اصلا دراز بکش…دختر حرف گوش کنی بود.پدرم چنان با ولع کوس و کون زهرا رو لیسید که.دختره که اولش خجالت میکشید.حالا داشت محکم سر و لب و دهنم پدرم رو به کوسش می‌میمالوند…سینه های کوچولوش رو خیلی خورد…پدرم گفت حالا نوبت خانوممه…بیا کیر شوهرت رو بخورش بدو…گفت محمود آقاجان من بلد نیستم.که.گفت مث بستنی لیسش بزن.بکن توی دهنت میک بزن.ولی دندون نزن.دختره گوش میداد.و پدرم بعد چند دقیقه…خایه های کوچولوش رو هم گفت بخوره…اون هم گوش میداد…دختره رو چرخوند.درست رو به روی من…که از گوشه شیشه پنجره به زور نگاه میکردم و دلهره داشتم و استرس،که بدجور هیجان زده بودم…رفت پشتش…آب دهن زد کیرش.وسر کیرش رو با یک فشار چپوند توی کون زهرا.که جیغش در اومد.گفت آقاجان درد داره.وای مامان.گفت هیس دختر خوب هیس.باشه آروم میکنم…اولش بود دردت اومد.کشید بیرون نشست زیر پاش.بادستاش لای کونش رو باز کرد.گفت اوف سوراخت باز شد.درد گرفت آره دخترم آره درد گرفت؟؟گفت خیلی زیاد.هنوز توش میسوزه.بابام گفت همینجوری قنبلی باش بلند نشو.رفت از روز میز دراور کنار آینه دستمال کاغذی آورد.کنار کونش رو پاک کرد.یکی هم داد اشکاشو پاک کنه،،بعدشم با زبون…سوراخ کونش رو نوازش می‌کرد.بلند شد کرم مالید به دور کیرش و سوراخ کونش…گفت آماده باش شل بگیر نترس.دیگه درد نداره.گفت باشه…آروم دوباره چپوند توش.باز هم آخ و اوخش بلند شد.گفت جان مگه هنوزم درد داره.گفت خیلی ولی ازقبلش کمتر.گفت کرم زدم روان شد.بعدش تندتر تلمبه زد.وکونشو گایید.وآبش رو ریخت توی کونش، وقتی کیرشو بیرون کشید یک آب سفید و زیادی از کونش تلق تلق پلق پلق بیرون میزد.گفت فشار بده عزیزم گوز بده آبم بزنه بیرون تمیزت کنم.زهرا گفت آخه محمود اقا بده خجالت میکشم.گفت نه دیگه نباید از من خجالت بکشی.گفت باشه.چندتا زور زد و گوزید…با هر گوزش بابام میگفت جان جان قربون صداش بشم که از تنگی چه سوتی میکشه،بعدش،دستشو گرفت برد حموم اتاق خودش،من هنوز نگاه میکردم.و کیرم رو می‌میمالیدم…سر کیرم یک حس خوبی اومد و عین جیش داشتن.ولی نه جیش داشتم نه چیزی…هنوز آب نداشتم.غروب بابام همه رو برداشت رفتیم بازار اول برای زهرا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خرید کرد.حتی کلی طلا خرید.اون هم مث خر کیف می‌کرد.بعدش هم برای من و دده…شب بعد خرید و رستوران و غیره برگشتیم خونه…دده منو فرستاد اتاقم.و حتی تا خاموش شدن برق و خوابوندم پیش من موند.و رفت…ولی من زود رفتم روی تراس. فیلم پورن زنده ببینم.دده توی اتاق بود بابام نبود.میدونم بوی تریاک میومد.مشغول بود.دده به زهرا میگفت…پاهات رو قشنگ باز کن.نترس.محمود بلده چکار کنه.بزار هر کاری دوست داره بکنه.شوهرته،اختیار دارته،گفت چشم عمه،،گفت عمه میترسم.گفت نترس ظهر باهات چکار کرد.جیغ زدی،گفت اونجاش رو فرو کرد پشتم.گفت خیلی درد داشت یانه؟؟گفت آره ولی بعدش خوب شد…گفت این دردش کمتره.نترس،،یکربع بیشتر بعدش بابام اومد ودده روی هر دو رد بوسید رو رفت بیرون…من حدس زدم بیاد بهم سر بکشه تیز برگشتم اتاقم…حدسم درست بود.اومد دردرون باز کرد و بهم سر کشید رفت…تا رفت من دوباره برگشتم سر پست خودم…رفت اون اتاق گفت محمود سپهر مست خوابه راحت باش…دده رفت بابام.لامپ رو خاموش نکرد.ولخت شد.و خدا رحمتی کیر کوچولوش شق بود…لنگهای زهرا رو زد بالا.اولش کوسشو خوب بوسید و لیسید…بعدشم یک دستمال سفید که دده داده بود رو داد دست زهرا گفت کشیدم بیرون بزارش،روی کوست.تا خونش رو بکشه توی دستمال.دوست داشتی یادگاری نگهش دار.گفت باشه آقاجان…بابام بلند بسم الله گفت و با یک فشار داد داخلش و جیغ کوچیک زهرا بلند شد.و درش که آورد.کوس سفیدش پر خون بود.و تمیز کردن و بابام.شاید بگم.این کوس کوچیک و تازه رو با بی‌رحمی توی گریه های.زهرا نیم ساعت گایید.دیگه چنددقیقه بود گریه هم نمی‌کرد.و فقط کوس میداد.مدلهای مختلف…پوزیشنهای مختلف…نعشه بود توپ گاییدش…داگی فرغونی جنینی…همه مدل…کوس وکون رو گایید مخصوصا کوس رو…بردش حموم و تاصبح لخت توی بغلش خوابونده بودش.صبحی رفته بودن عقدش کرده بود…زهرا کلا۳سال ازم بزرگتر بود…خوشگل و بی‌نظیر بود…چه چشم و ابرویی داشت…بابام خیلی دوستش داشت.دو سالی گذشته بودو زهرا خوب استخون ترکونده بود.من هم خوب گنده شده بودم۱۴سالم بود از بابام خیلی گنده‌تر بودم.کیرم وحشتناک بزرگ شده بود.دو برابر کیر بابام…شبها که زهرا رو می‌کرد بیشتر کوسش رو می‌خورد.من جق میزدم.خیلی آب کیر داشتم.دلم میخواست الان اونجا بودم و خودم زهرا رو میگاییدم.عمه از اون سال با ما مخصوصابا دده قهر بود…چون نتونسته بود نقشه اش رو عملی کنه و اونی که میخواست رو بخاطر ثروت بابام بهش بندازه…چندوقتی بود یکسره دکتر میرفتن.فک کردم دوباره بابام مريض شده…ولی نگو میرفتن دکتر که بچه دار بشن…شب…بابام دده رو صداش زد بردش توی اتاقش در رو هم بستن…من رفتم اتاقم که برم ببینم اینها چی میگن…زهرا ظرفهای شام رو می‌شست…شنیدم میگفت دده دکتر میگفت از من بچه نمیشه…و زهرا ممکنه هیچ وقت باردار نشه.دده گفت دکتره گوه خورده.یکباره اتفاق میفته مگه لیلا حامله نشد سپهر رو خدا بهتون نداد که…زهرا حامله نشه.بابام گریه کرد. گفت دده سپهر بچه من نیست.دکتر گفت اصلا محاله من پدر شده باشم.اصلا دیده سپهر گنده است.ماشالله قدوبالاش رو ببین…شبیه من هم نیست.معلومه.پسر اون پرویز بی ناموسه،شکل جوونی اون شده…ولی من دوستش دارم.عین بچه خودم.نمیخوام بفهمه.الان هم فقط نمیدونم با زهرا چکار کنم.؟دده گفت هیچی زندگی کن خدا بزرگه،این که کسی رو نداره.فقط به فکر آینده اش باش…که دور از جونت بعد۱۲۰سال بی کس و تنها ولی بی پول نباشه،،گفت اون که خیالت راحت.ولی دده به سپهر هیچچی نگی ها.دل بچه میشکنه…منو خیلی دوست داره…اون بچه دنیای منه…گریه هام میومد.برگشتم.برم اتاقم.آب دماغم و آروم بالا کشیدم.تا اومدم برگردم.زهرا پشتم بود.کم مونده بود زهره ترک بشم.گفت هیس.پس شنیدی.همه چیز رو.گریه ام گرفت.یک پسر گنده نوجوون۱۴ساله رفتم توی بغل نامادری خوشگل۱۷ساله ام…گریه کردم.منو بوسید.هیس.هیچوقت نباید محمود بفهمه که تو میدونی این جریان رو…اگه نه پیش تو خراب و خجالت زده میشه…بزار همیشه پدر تو و شوهر من بمونه.گفتم چشم.زهرا جون.دوباره منو بوسید و بغلم کرد.چقدر سینه هاش بزرگ و نرم بودن…گفت ناکس نکنه هر شب میایی ما رو دید میزنی،اره.خندیدم،گفت وای از کی؟گفتم از ساعت اول که دده تو رو اورد.گفت وای خاک به سرم،لبخند زنون برگشتم اتاقم.دیگه همه چی رو هردو میدونستیم.ولی هیچوقت بخاطر پدرم به روی هم نیاوردیم،.چند سال گذشت۲۰سالم بود…دده مرد.داغ گذاشت سر دل ما…پدرم بعدش خیلی بد مريض شد.بهم گفت دیگه نرو دانشگاه…بیا چم و خم کار رو یادت بدم… تو الان بچه یک کارخونه داری.باید بلد بشی.کار کنی پول در بیاری،کارخونه رو حفظ کنی.چون چندین خانواده کنارت نون می‌خورند.نباید فقط به فکر خودت تنها باشی…گفتم چشم.توی دو۳سالی که زنده بود.همه چی رو بهم یاد داد.همه چی رو زد به نامم.شدم صاحب کار خونه.ماشین مدل بالا خونه لاکچری.زندگی درجه۱داشتم.که توی۲۳سالگی من و۲۶سالگی زهرا،،پدر نازنینم مرد.مجلس ختم بزرگی براش گرفتم…روز سوم توی باغ بهشت سر خاکش،۱بنز مشکی زیبا نگه داشت ۴نفری اومدن پایین.۱زن۱مرد و دو دختر زیبا…آهان مادرم بود.نزدیک اومد.هنوزم بسیار زیبا و دلفریب بود انگار نه انگار که ۴۵سالشه،یک مرد هیکلی خوشتیپ کنارش بود…ولی پرویز نبود.مرده باهام دست داد و تسلیت گفت،مادرم اومد جلو و محکم بغلم کرد.بهم تسلیت گفت.جوابشو اصلا ندادم.چند دقیقه ای موندن و رفتن.چند روزی گذشته بود که توی
دفتر کارم بودم.مهمون هم داشتم چند روز که نه.خیلی بیشتر بود،دیگه همه چی فراموشم شده بود.در اصل چند روز از چهلم گذشته بود…کارمون که تموم شد.مهمونهام رفتن.منشی گفت.مهندس،دوتا مهمون دارید.پرسیدم کی هستن؟خسته ام بگو بعدا بیان.گفت نه مث اینکه خودی هستن.گفتم چی کی؟گفت میگه مادرتون هستن؟،گفتم من مادر ندارم.بفرستش بره،تازه گوشی رو گذاشتم که در باز شد مادرم اومد داخل، گفتم خانم نگفتم کسی رو نفرست داخل،،گفت مهندس خانوم به زور اومدن،پشت سرش مرده خوشتیپه هم اومد…مادرم گفت نامرد حالا دیگه مادر نداری ها.گفتم به نظرت دارم.تا الان کجا بودی؟تازه پیدات شده…گفت مگه اون محمود چلغوز میزاشت ببینمت.گفتم به خداوندی خدا،اگه دوباره بهش بی احترامی کنی من میدونم وتو،،مرده گفت لیلا جون راست میگه اون که مرده،گفت سینا.این هیچچی نمیدونه.۱۲ساله بچه امو ندیدم.چون بهش تعهد دادم توی دادگاه…گفتم چرا یکبار نیومدی دم مدرسه ام.گفت اون سالهایی که بودم‌.نمیزاشت ببینمت…مگه یادت نمیاد سرویس مخصوص رفت و برگشت داشتی.بعدشم من و پدرت رفتیم اروپا.گفتم پدرت کدوم خریه.گفت دهنتو ببند.نکنه فک کردی اون مردنی پدر تو بود وتو رو با این قد و بالا درستت کرده.اون اصلا مرد نبود.پس چرا نتونست یک بچه برای این دختر قلعه گیه درست کنه،بچه جون پدر تو این آقاست دکترسینا صبور…نه اون پیزوری چلغوز…گفتم عه دکتر میدونه شما رو پدرم با پرویز خان شریکش روی هم گرفته.پدرم تا الان کدوم گوری بوده…گفت بچه تو که هیچچی نمیدونی.چرت نگو.پدرت از پرویز جدا شد.چون پرویز باعث آشنایی منو دکتر شد.دکتر به محمود گفت که هیچوقت ازش بچه نمیشه…ولی اون لج کرده بود و طلاقم نمی‌داد.من هم حق داشتم که مادر بشم…اون روز منو ودکتر توی ویلای پرویز بودیم.محمود فک کرده بود.من با پرویزم…ولی من۱۲سال بود از همون اولی که رفتم پیش این سیناکه بهم گفت محمود اجاقش کوره…شدم عشق سینا جون،تو حاصل عشق مایی،.پرویز خر کیه؟؟من عمدا تو رو گذاشتم برای محمود.تا تموم ثروتش به تو برسه نه به اون دده و خواهر عفریته اش،،ولی اون نمی‌دونست تو پسرش نیستی،گفتم سخت در اشتباهی،بخدا من الان ۱۰ساله میدونم محمود پدرم نیست.و اون خودش داشت برای دده صحبت می‌کرد… خودش همه چی رو به نامم زد…پس حرف اضافی نزن…هر چقدر هم تو درست بگی…تو کار خلاف کردی،و من بدبخت حروم زاده لعنتی شما دوتا بی شرف هستم.ولی نون پاک اون مرد رو خوردم.الان هم شاشیدم به عشقتون برین پی کارتون…مرده گفت پسر من پدرتم. چی میگی؟گفتم زر نزن بابا.کونی…پدر من همون محمود بود نه تویه نامرد.انداختمشون بیرون.خودمم با خشم زیاد عصبی رفتم خونه،وقتی رسیدم خونه.مهمون داشتیم دو تا مرد و یک زن بودن…نشناختمشون.پرسیدم زهرا اینها کی هستن.زنه گفت.سلام مهندس جان تسلیت میگم.من خاله زهرا هستم.و ایشون پسر خاله و شوهر خاله زهرا هستن…الان که چهلم اون خدا بیامرز رو دادین.اومدیم زهرا جون رو ببینیم و اگه میشه برش گردونیم بین ایل و تبارش…اگه خدا بخاد.برای پسرم عقدش کنیم.گفتم زهرا تو میخوای این خونه زندگی لاکچری و درجه۱رو ول کنی بری روستا گاو و غاز بچرونی،تا الان اینها کجا بودن.خاله و شوهر خاله چرا تا الان بهت سر نمیزدن.حالا که فهمیدن.وضعت خوبه و چندرغاز ثروت دستته،اگه لیاقتت همین هاست خب برو،گفت بخدا سپهر من اینها رو نمیشناسم.۱۲ساله ندیدمشون.الان اومدن خودشون رو معرفی کردن…گفتم پاشین برین بیرون تخم سگهای کوسکش…با وجودیکه دوتا مرد بودن.اما چون من گنده بودم ازم خیلی ترسیدن و دمشون رو گذاشتن روی کولشون و الفرار،برگشتم پیشش.و دویید اومد بغلم گفت مرسی سپهر جان که زود اومدی،بخدا وقتی اس دادم نمیدونستم چی بنویسم…گفتم ولی من اس نخوندم.خودم اومدم.از تو بدترم.حالم خرابه،،هر دو گریه امون.گرفت واقعا جای بابا محمود خالی بود…من هم تمام قضیه خودمو براش تعریف کردم…گفت عه یعنی پدر اصلیت پزشکه،؟گفتم ریدم به مدرکش که از بیماری و مشکل مردم سواستفاده کرده و یک زندگی رو از هم پاشونده،پدر من همون محمود آقای عزیز بود…رفتم دوش گرفتم برگشتم…کمی خوابیدم…غروب به کارهام رسیدم.زهرا زنگ زد سپهر کجایی؟گفتم دارم میام خونه. گفتم چیزی لازم داری بگیرم؟گفت نه فقط دلم گرفته بود توی خونه تنهام.گفتم باشه الان میام پیشت تا بریم بیرون…ربع ساعت بعد باهم دور میزدیم.گوشیم زنگ خورد…جواب دادم ناشناس بود.گفتم بله.گفت سپهر شماره منه،گفتم شما؟گفت منم مامانت.ذخیره کن.شماره منو داشته باشی،گفتم گیر دادی ها خانوم.گفت سپهر اذیتم نکن.مادرتم و دوستت دارم.سپهر بخدا من مجبور بودم.دلم زندگی میخواست همه چی پول نیست،محمود آدم خودخواهی بود.از اولش هم چون از پدرم پول طلب داشت منو عقد کرد…سپهر یادت باشه اول عاشق بشو بعد ازدواج کن.سپهر فردا شب منتظرتم.ادرس خونه ام رو برات اس میکنم…سپهر منتظرتم.پسرم منتظرتم…دل مامانت رو نشکونی ها…سپهر۱۳ساله دلم میخواد بغلت کنم…
قطع کرد.و زهرا گفت برو ببین چیکارت داره ضرر نداره که،گفتم نمیدونم بخدا،.ساعت۱۱برگشتیم خونه،بعد چند وقت تازه امشب خودمون خرید کردیم و پیرهن سیاهمون رو درشون آوردیم.توی اتاقم بودم که زهرا با یک ست تنگ و زیبا که امشب خودم براش خریدم سینی چایی به دستش،اومد پیش من.چه سینه هایی داشت.یقه باز آستین حلقه.سفید…موهای خوشگل و گردن ناز و بلند و سفید.توی خوشگلی مانند نداشت…گفت اینجوری نگاهم نکن.خجالت میکشم…خندیدم.گفت سپهر پا میشم میرم ها.گفتم کی زن بابا داره به خوشگلی تو،،کی نامادری داره به نازی تو…تو خوشگل ترین مامان دنیایی،گفت بی‌شعور من۳سال از تو غول بیابونی بزرگترم ها،گفتم باشه…ولی خوشگلی،گفت سپهر حالا باید چکار کنیم.گفتم چی رو چکار کنیم.گفت خودم خودت،باید چکار کنیم،گفتم زندگی می‌کنیم.به کسی چی مربوطه،گفت نه فامیل من فضول هستن نمیزارند.گفتم گوه می‌خورند.تا الان کجا بودن؟گفت سپهر بیاازاین خونه بریم.گفتم کجا بریم.خونه خاطرات ماست.یاد بابا و دده بخیر.مهمونی هامون.خوش بودن هامون…نه بابا ولشون.کن.گفت سپهر منو تنهام نزاری ها…زن گرفتی بیارش همینجا.گفتم اولا که من به این زودی‌ها ازدواج نمیکنم…دوما اگر هم بکنم پس کجا میبرمش،.؟تو هستی زن میخوام چیکار.،؟گفت به هر حال مرد هستی و جوونی،گفتم نترس خودت هستی،گفت بی‌شعور منظورم مسائل دیگه و شخصی خودته.گفتم اگه دختر خوبی باشی،برای من هم میشی مامان هم همسر هم خواهر .هم دوست دختر.خودت باید بخوای،من آدم رکی هستم…دوستت دارم. زیاد هم دوستت دارم.پس من و تو باید مواظب هم باشیم همه جوره…گفت سپهر الان کله ات داغه…اولین دختری که سر راهت بیاد منو ول میکنی…گفتم خنگه من همین الان بالای۲۰تا دوست دختر باکره دارم که ول کن من نیستن…فک کردی ناکام هستم یا نابالغ هستم…گذشت اون زمانهای قدیم.زهرا جون.پدرم نیست من که هستم.ولی دلم میخواد تو هم منو دوستم داشته باشی.نه به زور و اجبار نه فقط از روی تنهایی،گفت سپهر یعنی نمیدونی که چقدر دوستت دارم.چایی رو خوردیم.رفت اتاق خودش…یعنی همون اتاق پدرم…یک ساعت گذشت واقعا دلم بغل کردنش رو میخواست.رفتم دم اتاقش در زدم.بیدار بود.گفتم زهرا بیام داخل؟گفت آره بیا…خدا میدونه چند تا لامپ شب خواب خوشگل نور مخفی داخل اتاق رو زیبا کرده بود زیر طیف نورهای قشنگ.توی لباس خواب گیپورش با اون ست شورت و سوتین مشکیش تا دیدمش کیرم توی شلوارک گشادم عین دسته تبر سفت شد،چند سال بود کف هیکل این بودم…ولی به احترام پدرم اصلا بهش نظر بد ننداخته بودم.ولی الان دیگه قضیه فرق داشت،.زهرا چیکار میکردی؟گفت سپهر راستش از تنهایی خوابم نمی‌برد.گفتم بیام کنارت.گفت اومدی دیگه چرا میپرسی،گفتم اگه دوست نداری برگردم.گفت نه نه اتفاقا خوب کاری کردی،گفتم نکنه به یاد بابام…داشتی…خندیدم.گفت کوفت.بیشعوره لوس.اولا بابات خدا رحمتی ۵۰روزه مرده ولی من دوسال بیشتره با هیچکس رابطه نداشتم.طفلی مریض بود.کاری ازش بر نمیومد…دوما یاد و خاطرش که مرد مهربونی بود.ذهنم رو آزار میده…سوما اصلاذبه تو چه،؟خندیدم.گفتم آخه اومدم تا کارهای نکرده بابام رو تموم کنم.گفت غلط میخوری،پررو.من عین مادرتم. خجالت نمیکشی.گفتم مامان ممه میخام.خندید گفت کوفت بخوری…رفتم کنارش بهش نزدیک شدم.دستشو گرفتم نشوندمش روی پام.تا اومد به خودش بیاد بوسیدمش.از کمرش گرفتم.لختی کمرش رو احساس کردم.درازش کردم روی تخت.نق و نوق می‌کرد.ولی لبهاشو بوسیدم.گفت سپهر.داری اذیتم میکنی،من نمیتونم این رابطه رو قبول کنم.بلند شدم.گفتم چرا آخه.من و تو تنهاییم.چکار کنیم.دوست داری برم هر روز با یکی باشم.گفت ابدا و عمرا…گفتم پس چی؟گفت اگه کام دل گرفتی و بعد چند وقتی رفتی من چکار کنم.تنها بمونم.گفتم نه بخدا دوستت دارم.دیوونه من اگه تو رو یکروز نبینم دیوونه میشم.هم عاشقتم هم بهت عادت کردم.تو مال منی.گفت. سپهر الان کله ات بوی قورمه سبزی میده.دو روز که دور و بر مامان خوشگلت بچرخی منو فراموش میکنی،گفتم زهرا تو منو اینجوری شناختی،گفت آخه.گفتم آخه نداره.قربونت بشم‌.از طرف من خیالت راحت،.نشست گریه کردن.گفتم از اسلحه زنونه ات استفاده نکن.چون من دوستت دارم.تنهات نمیذارم.تو یادگار بابامی،بخاطر اون هم باشه تنهات نمیزارم…دوباره بغلش کردم و بوسیدمش…این بار باهام راه اومد…جلوی لباسشو باز کردم…چه سینه هایی داشت.گفتم لامصب چقدر سفت و بزرگن…اوف چه خوشگلن.اصلا تو چرا اینقدر خوشگلی.؟گفت راست میگی پسندیدی،گفتم تکی بخدا.جانم.نوک سینه هاشو میمکیدم.ناله می‌کرد.بوسیدمش.لبهای قشنگی میداد.شورتش رو در اوردم‌.شیو کامل بود.گفتم لامصب تو که از من آماده تری،خندید گفت میدونستم امشب فرداشب میایی سراغم.کوس نازشو چند بار بوسیدم.زبونمو میدادم توی کوسش.همزمان سینه هاشو می‌میمالیدم.انگشتای قشنگش توی موهام میچرخیدن.همش میگفت بخورش اره بخورش عزیزم.جانم.انگشتمو فشار دادم توی کوسش.گفت وای آروم سپهر انگشتت کلفته دردم اومد،گفتم شوخی میکنی،؟گفت نه بخدا نمی بینی چند وقته رابطه ای نبوده چقدر تنگ شدم.گفتم باشه آروم تر میکنم.اروم بلند شدم از روش،گفتم حالا نوبت خانوممه،گفت چرا،گفتم باید بخوریش،خندید.ولی وقتی شلوارک رو کشیدم پایین خنده روی لبهاش خشک شد…سپهر نه.نمیخوام.گفتم چیه چی رو میخوای،گفت سپهر این خیلی بزرگه…عجیبه،گفتم کجاش عجیبه.یک کیر ۲۰سانتی کلفت انتظارت رو میکشه…باید بخوریش…سپهر اصلا توی دهنم جا میشه که بخورمش،گفتم اره جا میشه.خوب بلد بود بخوره.ولی باور کنید ازش می‌ترسید… گفتم ازش نترس…مال بابای من کوچیک بود برای همین هم بچه دار نمیشد.و مادرم بهش خیانت کرد.گفت یعنی یک کیر اینقدر ارزش داره که خیانت کنی،گفتم نمیدونم هر کی خودش میدونه.ولی خودم میدونم بابا محمود ضعیف و مریض بود…گفتم بیا بالا.پاهاتو بده بالا و نترس.گفت نه نمیدم.فقط برات میخورمش،گفتم زهرا اذیتم نکن دیگه.مگه باکره ای.که می‌ترسی …گفت سپهر انگشتت اذیتم کرد.این اندازه ساعد دستم کلفتیشه چطوری میخوای بکنیش توی این سوراخ کوچولوم.گفتم همونجوری که ازش بچه بیرون نیاد.بخدا اگه اذیت شدی دیگه نزار بیام توی اتاقت.عزیزم نترس بهم اعتماد کن.لذت ببر.خیلی دلهره داشت.پاهاشو دادم بالا کیرمو خیسش کردم.سرش دم سوراخش بود.چندبار فشار دادم خودشو سفت گرفت.آخرش گفت نترس ریلکس باش.گریه کرد.میترسم سپهر.خیلی بزرگه.نمیره توی من،گفتم گریه نکن باشه نمیکنمت،.برگرد بزار لای کونت آبم بیاد.با گریه گفت باشه…برگشت کون گنده اش جلوی کیرم بود.بدتر شق کردم.اب دهن زدم…خیالش راحت بود که لایی میکنم.با یکضرب از پشت فشار دادم توی کوسش…عین خربزه مشهدی قاچ خورد صدای جرق استخون کوسش اومد.جیغ زد عین چی،،ولی ولش نکردم.تا ته کیر رو میدادم داخل کوسش…زورش نمی‌رسید از زیرم در بره،گفتم هر چی میخای جیغ بزنی بزن.تو پررو شدی.تا الان طعم واقعی کیر رو نچشیدی،،ببین کیر چیه.قربون کوس تنگت…جر خوردی آره… پاره شدی…اوف…چه کوسی داری…اون زیر فقط جیغ میزد و فحش میداد.کشیدم ازش بیرون برش گردوندم.گفتم ساکت باش.بده بالا پاهاتو.ترسید و چشمای پر اشکاشو با دستاش گرفت…منو نبینه…با قدرت از جلو کردمش…گریه اش بیشتر شد.سینه هاشو نوبتی میمکیدم.گفتم دستاتو از روی چشات بردار.گفت دوستت ندارم نمیخوام ببینمت.گفتم زهرا داری دروغ میگی،گفت نه اصلا دیگه نمیخوامت.شب اول بهم دروغ گفتی و آزارم دادی،تو بدی،گفتم باشه.حالا پس بگیر که اومد.رگباری گاییدمش…آبم ریختم توی کوسش…گفت بی‌شعور چرا ریختی داخلش…گفتم دلم خواست.بلند شد رفت حموم.دنبالش رفتم.گفت برو بیرون…توی حموم محکم بغلش کردم.با مشت میزد روی سینه من.گفت ولم کن میخوام خودمو خالی کنم.ولش که کردم نشست کف حمام خون و جیش و آب کیر باهم زد بیرون.گفتم دمتگرم هنوز باکره بودی.کیرم هم خونیه…بغلش کردم.گفتم شک نکن تو مال خودمی،میشی مامان پسرم.گفت به همین خیال باش.نمیخوامت.گفتم دروغ میگی…پس توی چشمام نگاه کن بگو دوستت ندارم.الان میرم دیگه پیشت نمیام.نگاهم کرد.گفت برو گمشو.حیوون وحشی،نگاهش کردم. خودمو آب کشیدم رفتم بیرون.صبح بلند شدم.خواب بود…رفتم کارخونه…ساعت۱۱مادرم بهم زنگ زد گفت حتما منتظرتم ها…تنها بیایی.اون دختره رو نیاریش،چیزی نگفتم… گفت سپهر شیکترین لباساتو بپوش.ریشهاتو هم بتراش…گفتم باشه اینقدر نگو.خانوم اذیتم نکن.گفت لامصب بی پدر مادر من مامانتم. بگو مامان…قطع کردم.تا۵غروب توی کارخونه بودم…چند بار میخواستم زنگ بزنم به زهرا.ولی غرورم بهم اجازه نداد…زنگ زدم.بی بی سکینه کلفت خونه.که همیشه تا۸شب اونجا بود…کارهای خونه رو بعد دده اون انجام می داد…گفت چیزی نیست خونه تنهاست ولی عصبانیه.ننه خب به خودش زنگ بزن.گفتم باهم قهریم.فقط مواظبش باش.گفت اگه امشب نمیایی بمونم پیشش.گفتم دمت گرم اگه بمونی که نوکرتم.گفت باشه ننه به کارت برس…خودم مواظبشم…رفتم آرایشگاه.بعدشم رفتم یکدست کت شلوار جدید گرفتم و با یک گل و شیرینی.رفتم آدرسی که بهم داده بود.‌…از خونه خودمون چیزی دور نبود…ویلایی بزرگ بود.عین خونه خودمون،.زنگ زدم بدون اینکه بپرسن کی هستم در رو زدن…در بزرگه باز شد.برگشتم توی ماشین.با ماشین رفتم داخل…وقتی رفتم داخل…کلی ماشین بود…معلوم بود مهمونی بزرگیه.وقتی رفتم داخل…اوه چه خبر بود.کوس خونه شاه عباس بود.موسیقی بلند بود.تا رسیدم.صدای کف زدن پیچید توی خونه، دست و هورا.الان هر چی بگم کسی باور نمیکنه.به هر حال مهم نیست.تا۲شب توی مهمونی مسخره ای بودم…دیر برگشتم خونه.وقتی رسیدم خونه مث همیشه ساکت بود ولی تقریبا تاریک بود.رفتم اتاقم لباسام رو در آوردم برگشتم از یخچال آب خنک برداشتم بخورم.که صدای قشنگی اومد.شام خوردی یا نه؟برگشتم زهرا بود.گفتم آره عزیزم مرسی که پرسیدی،تو چی خوبی یا نه؟گریه کرد.بی معرفت چی عجب حالمو پرسیدی،گفتم بخدا از صبح چندبار از بی بی پرسیدم.خودم گفتم بی بی بمونه پیشت.گفت بخدا اگه حالمو ازش نپرسیده
بودی.الان دیگه منو اینجا نمی دیدیم که،میزاشتم میرفتم.گفتم زهرا تو همه کس و همه چیز منی،،،من که توی این دنیا بغیر تو کسی رو ندارم.اگه تو هم تنهام بزاری چکار کنم…گفت نه دیگه تو الان مامان بابا داری،منو میخای چکار…خیلی پکر شدم.گفتم زهرا اگه دوستم هم نداری اشکال نداره.اما دیگه اصلا وارد این مقوله نشو.پدر من فقط…محمود جان بود.و تمام.بقیه رو بشاش توی هیکلشون.مامانم هم فقط خودت.گفت گوه خوردی بی‌شعور مگه من چندسالمه،خنده ام گرفت.گفت من مامانتم که منو میکنی جرم دادی،گفتم هیس بی بی بیدار میشه،گفت فرستادمش رفت نیست،گفتم آها.پس یا عشقمی یا مامانم.کدومش.یا مامانم باش یا مامان بجه ام.گفت چی میگی،گفتم میخام عقدت کنم به کسی هم مربوط نیست.گفت داری دروغ میگی،،گفتم نه بخدا. فردا عقدت میکنم…بخداپشیمون میشی.گفتم نمیشم…بغلش کردم بردمش روی تخت.گفتم هنوز درد میکنه،گفت خیلی زیاد خیلی کلفت بود.به خدا فک کنم باکره مونده بودم…از دیشب خونریزی دارم.ببین نوار گذاشتم توی شورتم.زیر کوسم پایینش انگار جرش دادی پاره شده…گفتم مهم نیست خوب میشه…بابا خدا رحمتی کیرش کوچیک بود.ولی خودم تلافی میکنم…میدونم چطوری جر واجرت کنم.زد توی سرم گفت خاک تو سرت.بجای اینکه دلداریم بده.خوب منو می‌ترسونه…دوتایی روی تخت بابام خوابیدیم.فردا صبحش عقدش کردم.الان به خوشی وخرمی همسر خودمه.مادرم که شنید داشت دق می‌کرد.یکشب چندماهی از ازدواجمون گذشته بود. بهش گفتم زهرا دده خدابیامرز بهت چی میگفت…یادته‌.گفت چی رو میگی؟گفتم باید شوهرت هرچی گفت بهش گوش بدی، گفت دده قدیمی بود وکیر تورو ندیده بود که بدونه کون دادن به این کیر یعنی ده بار مردن و زنده شدن…گفتم چقدر زرنگی فهمیدی منظورم چیه؟گفت دوست داری بکنی.؟گفتم خیلی زیاد.ولی اینقدری که دوستت دارم تا امشب نتونستم بهت بگم…گفت بیا بکن عشقم…مردن آدم زیر عشقش…حال میده.گفتم خدا نکنه.داگی شد.سوراخ نازشو خیس کردم.فقط و فقط سرش رو اروم دادم داخلش…گفت گوه خوردم.عزیزم تو رو خدا درش بیار.گفتم نه عزیزم من کاری به خورد و خوراک ندارم.حرف زدی باید پاش وایستی،،گفت بخدا به جون خودت نفسم بالا نمیاد.داره قلبم وایمیسته،دردش عجیبه.گفتم جون زهرا تکونش نمیدم.فقط بزار داخلش باشه.تا آبم بیاد…گفتم پس چی شد میگفتی آدم باید زیر عشقش جون بده… همش شعار بود.تا کشیدم بیرون گوزید اومدم دوباره بکنمش،از زیرم فرار کرد.بوی گندی در اومد خودش هم خندید.گفت بی‌شعور میخوای واقعا منو بکشیم…محکم پریدم روش.ترسید.بغلش کردم.گفتم اگه تو طوریت بشه من زودتر مردم…چندتا بوس خوشگل کردمش…بعد این جریان فقط کوس میدادوتقریبا نزدیک یکسال بود که یکشب برگشتم خونه…کلی بساط چیده بود و رویاییش کرده بود.گفتم چیه.نازگل من…گفت عشقم بابا شدی،باور کنید هر دو فقط چند دقیقه اشک خوشحالی ریختیم…اون طفلی میدونست حامله میشه اما پدرم ضعیف بود و نمیشد…ولی الان حامله شده بود خیلی خوشحال بود…خدا خوشحالی رو برای همتون زیاد کنه،،شب خوش.

نوشته: سپهرم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18