رفتن به مطلب

داستان سکسی مستاجر خوشگل مامان


kale kiri

ارسال‌های توصیه شده


مستاجر چشم سبز مامانم
 

از زمانی که یادمه،مامانم یه خونه ی نقلی داشت که یه حیاط کوچیک‌ هم توی خونه بود و اون خونه رو از بابابزرگم کادو گرفته بود و داده بودتش اجاره و پولش رو می‌گرفت
مستأجر های زیادی میومدن و میرفتن و منم بچه بودم
تا اینکه بزرگ تر شدم و کم کم با مسائل جنسی آشنا شدم کارم شده بود دید زدن مستاجر هایی که میومدن
از شانس بد من هر کی میومد یا پیر بود یا قیافه ی خوبی نداشت
سال 1399 و من 17 ساله بودم که مامانم تصمیم گرفت یه مستأجر جدید بیاره
من که میدونستم مثل دفعه های قبله،زیاد پیگیر نشدم و برام مهم نبود
تا اینکه یه هفته بعدش مامانم اومد و گفت پاشو بریم مستاجر جدید اومده و باید توی اسباب کشی کمکش کنی
منم با کلی غر زدن و بد خلقی که مگه خودش شوهر و برادر نداره و به من چه ربطی داره اصلا
بالاخره آماده شدیم تا بریم برای کمک
وقتی از ماشین پیاده شدم با یه موجودی که چندین مرتبه از یه انسان معمولی زیباتر بود مواجه شدم
یه دختر خوشگل با پوست سبزه،چشم های سبز و موهای فر،خدای من این دیگه چیه
زبونم بد اومده بود نمی‌دونستم چی باید بگم کلا دست و پام رو گم کرده بودم که خودش اومد جلو و بهم سلام کرد و منم با لکنت گفتم
س،س…لام
خودش رو معرفی کرد،اسمش سحر بود دانشجوی رشته ی معماری داخلی بود توی یکی از دانشگاه آزاد های محله ی کناری درس می‌خوند
بعد از جا به جا کردن وسیله هاش کلی خسته شدم و نفسم بالا نیومد
مامانم با یه لحنی که انگار( خب حالا مگه کوه جا به جا کردی)
بهم می‌خندید. سحر دعوتمون کرد تا بریم تو خونه و بهم حداقل یه لیوان آب بده ولی مامانم مثل پیام بازرگانی پرید وسط گفت نمی‌خواد خودت رو به زحمت بندازی و من رو تا لب چشمه برد ولی تشنه برگردوند
از اون روزی که به خونه برگشتیم همش به فکر سحر بودم
حتی توی خوابم هم میدیدمش،در به در دنبال یه بهونه بودم تا دوباره ببینمش
تا اینکه خدا صدام رو‌ شنید
من چند سال پیش توی تابستون هنر کلید سازی رو یاد گرفتم خیلی راحت اگه دستگاه داشتم می‌تونستم یه کلید بسازم یا دری رو تعمیر کنم
سه روز بعدش سحر به مامانم زنگ زد که کلید قدیمیه و به قفل در نمیخوره و مامانم هم از من خواست تا برم یه نگاهی بهش بندازم تا هزینه ی اضافی روی دست مستأجر جدیدش نیفته
منم از خدا خواسته با سرعت برق خودم رو به سحر رسوندم و زنگ در خونه رو زدم و صدای باز شدن در خونه به گوشم خورد،حسر گفت کیه ؟
منم با همون صدای لرزون گفتم سحر خانوم،منم پسر خانوم فلان
در رو باز کرد و من دوباره اون چهره ی فرشته مانندش رو دیدم و قند توی دلم آب شد
برای اینکه ضایع نشه گفتم؛مادرم گفتش که در خرابه درسته ؟
من می‌تونم درستش کنم اگه اشکال نداره
خیلی خوشحال شد و گفت خیلی ممنون میشم اگه این کار رو کنید
رفتم سر وقت قفل و دیدم این خیلی کار داره و باید کلی باهاش ور رفت تا درست بشه
ازش پرسیدم که پول کافی برای تعویض قفل و خریدن یکی جدیدش رو داره یا نه که ای کاش نمی پرسیدم
دختر بیچاره صورتش قرمز شد و با صدای نازکی که از روی خجالت بود گفت نمیشه یه کاریش کنید ؟
همونجا بود که قسم خوردم که این قفل رو درست میکنم
به خاطر نداشتن ابزار مجبور بودم چندین بار مسافت نسبتاً زیادی رو از خونه تا مغازه ی دوستم برای گرفتن ابزار طی کنم و بالاخره قفل درست شد و کلید داخلش جا شد
وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت هشت شبه و من طبق عادت با خودم کلید خونه نیاوردم
مامان بهم زنگ زد که ببینه رفتم خونه یا نه منم گفتم که تازه می‌خوام برم
مادرم گفت که با دوستاش بیرونه و باید خودم شام درست کنم
وقتی بهش گفتم که من کلید ندارم گفتش برم پیش عموم که اصلا ازش خوشم نیومد.خودم رو آماده کرده بودم که توی خیابون ها سرگردون بچرخم تا مامانم بیاد
که نگو سحر علاوه بر چهره ی زیبا گوش های تیزی هم داره
اون صحبت هامو شنید و پیشنهاد داد که شام رو پیش از اون بمونم تا مامانم بیاد
و گفت هر چند یه شام نمیتونه جواب خوبی هاتو بده ولی حداقل میتونم یکم جبرانش کنم
رفتم تو خونه و سحرم رفت تو اتاق تا لباسش رو عوض کنه
یه لباس آستین بلند و یه شلوار گشاد ساده با یه روسریه قرمز پوشید ولی
حتی از زیر شلوار گشادش هم بدن خوش فرمش معلوم بود
منم بعضی وقت ها چشمام می‌رفت سمتش
شام رو که خوردیم تصمیم گرفتم سر صحبت رو باهاش باز کنم
در مورد درسش،اینده ای که مد نظرش هست و در مورد رابطه ی اجتماعیش ازش سوال کردم
در آخر فهمیدم که دوست پسر نداره و تا حالا نداشته
پیگیر درسشه و آرزوهای بزرگی داره
وقتی می‌خواستم بیشتر ادامه بدم مامانم زنگ زد و گفت که اومد خونه من می‌تونم برگردم
بلند شدم تا برم و سحر تا دم در باهام اومد وقتی داشتم میرفتم گفت هنوز اسمت رو بهم نگفتیا
من که به کلی یادم رفته بود اسمم رو بهش گفتم و از هم خداحافظی کردیم
اون روز بهترین روز عمرم بود چون با خوشگل ترین دختری که توی عمرم دیدم وقت گذرونده بودم
ماه ها همینجوری می‌گذشت و رابطه ی من و سحر بهتر و بهتر میشد
در حدی که وقت و بی وقت میرفتم خونشون و ازش توی درسام کمک میخواستم اونم نوع پوششی که جلوم داشت رو باز تر کرده بود و من تازه فهمیدم چه بدن بلورینی داره
وقتی هجده سالم شد گواهینامه رانندگیم رو گرفتم و با اصرار خودم
می‌بردمش دانشگاه و می‌آوردمش و از اون طرف هم می‌رفتم مدرسه
یه روز که داشتم می‌رفتم تا بیارمش دیدم که یه پسر به زور میخواست بهش شماره بده طاقت نیاوردم و بخاطر اینکه چند سالی بود بدنسازی و بوکس کار می‌کردم[ خیلی راحت یه گوش مالیه حسابی بهش دادم
از اون روز همه ی افراد دانشگاه فکر می‌کردن من دوست پسر سحرم و دیگه حتی مگس ماده هم از کنارش رد نمیشد
سحر خیلی از این کارم خوشش اومد و چندین برابر نسبت به قبل به هم نزدیک شدیم
یه روز گرم تابستونی که میخواستم برم خونه ی سحر برای تحویل دادن یه امانتی از طرف مامانم هرچی زنگ زدم کسی باز نکرد
منم گفتم حتما خونه نیست و با کلید خودم در رو باز کردم و رفتم تو و وسیله رو گذاشتم روی اپن آشپزخونه که یه دفعه صدای آب شنیدم
صدا از حموم میومد فهمیدم که سحر رفته حموم،بخاطر همین بود که در رو باز نمیکرد
یه لحظه شهوت بهم غلبه کرد رفتم دم در حموم
بالای در فلزیه حموم یه مستطیل نازک برای‌ عبور هوا قرار گرفته و من از اون جا با گوشیم از سحر فیلم گرفتم
صبر کردم تا از حموم بیاد بیرون بعد از یه تقریباً چند دقیقه با حوله اومد بیرون و وقتی من رو دید یه جیغ از روی ترس زد و سریع آروم شد
بهم گفت چیکار میکنی دیوونه می‌دونی چقدر ترسیدم
اینجا چیکار میکنی
منم با دم دستی ترین دلیلم برای اومدن یعنی وسیله ای که با خودم آوردم
اونجا بودنم رو توجیه کردم
سحر گفت که وایسا برم لباسم رو عوض کنم و بیام منم قبول کردم
وقتی رفت تو اتاقش در رو کامل نبست منم که زده بودم سیم آخر رفتم به سمت در اتاقش و کمی لای در رو باز کردم و شروع کردم به دید زدن بدنش
چی داشتم می‌دیدم،یه باسن فوق العاده خوش فرم که انگار با مهندسی زاویه بندیش کردی،سینه هاش با اینکه سایز متوسطی داشتن
ولی انقدر خوش فرم بودن که اصلا به چشم نمیومد
هر چقدر تلاش کردم نتونستم کصش رو ببینم
لباسش رو پوشید و اومد بیرون
روی مبل نشستیم و بعد از یه سکوت مبهم بهم گفت؛
خب از ده،چند امتیاز میدی؟
مثل برق زده ها سرجام خشکم زد با صدای لرزون پرسیدم که در مورد چی حرف میزنی؟
اونم با خنده گفت فهمیده که من بدنش رو دید زدم
انتظار هر واکنشی رو داشتم غیر از این
دوباره سوالش رو پرسید و گفت بگو دیگه،چند از ده؟
منم با پروییه تمام گفتم ده چیه تو بگو چند از صد تا من بگم صد و یک
یه خنده ی ریز رفت و نمی‌دونم چی شد که تا به خودم اومدم دیدم لبم روی لبشه و دستم روی سینه ها و بدن داغشه و دارم میمالمشون
ازش پرسیدم که مطمئنی که میخوای اولین بارت با من باشه و اونم با خجالت تمام سرش رو تکون داد
وقتی کارم با لب هاش تموم شد همچنان به مالیدن سینه هاش ادامه دادم و اونم از شدت خجالت و گرمای هوا کاملا سرخ شده بود و اه های ریزی می‌کشیدی
بهش گفتم اینجوری نمیشه باید لخت بشی با صورت تعجب زده ای گفت الان ؟
حوصله ی کشیدن نازش رو نداشتم و خودم دست به کار شدم تیشرت نسبتاً نازکش رو پاره کردم و سینه های بلورین و خوش فرمش افتاد بیرون
بدون صبر شروع به مالیدنشون کردم و اونم بیشتر صدا در میاورد
دستم رسید به شلوارش محکم کشیدمش پایین تا دربیاد
یه شورت سفید تنش بود که حس شهوتم رو بیشتر میکرد
دوباره به سمت لب هاش هجوم آوردم و تا جایی که ممکن بود ازش لب گرفتم
و آخر سر بهم گفت زیاد نخور کبود میشه و آبروم توی دانشگاه می‌ره
من که از مالیدن خسته شده بودم و میدونستم اگه ازش بخوام برام ساک بزنه قطعا نمیتونه،بهش گفتم نظرت در مورد آنال سکس چیه اون مخالفت می‌کرد و می‌گفت اولین باره و دردم میاد منم با اشاره به اینکه نمیتونم از کس بکنمش راضیش کردم تا آنال داشته باشیم
رفتم از یخچال یه کره آوردم و به سر کیرم مالیدم و کاملا بی هوا کیرم رو تا ته فرو کردم تو کون تنگ و خوش فرمش
چنان جیغ بلندی کشید که مطمئنم تا سر کوچه هم صداش رفت
جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم مگه عقلت رو از دست دادی
آروم باش
یکدفعه دیدم اشکش در اومد و منم آروم آروم کیرم‌ رو جا به جا
میکردم تا بهش عادت کنه و بعد از چند دقیقه ور رفتن بالاخره دردش کمتر شد و منم به معنای واقعی داخل کونش تلمبه میزدم،انقدر تنگ بود که آبم در عرض پنج دقیقه اومد
هنوز راضی نبودم و با وقاحت تمام بهش گفتم که میخوای حسی که من تجربه کردم رو تجربه کنی ؟
سرش رو خیلی ناز تکون داد و منم شروع کردم به لیسیدن کصش که هر چی بگم کم گفتم
بعد از چند دقیقه با یه صدای بلند و جمع کردن پاهایش فهمیدم که اونم ارضا شد و بی حال افتاد روی مبل
نزدیکه یک ساعت توی بغلم خوابیده بود و توی این مدت همش از هم لب می‌گرفتیم
بعد از اون کل تابستون کارمون شده بود سکس کردن با هم
و بعد از تابستون بخاطر کنکور من و دانشگاه اون یکم محدود شدیم ولی بازم کارمون روی می‌کردیم و میکنیم

نوشته: یه بنده خدا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18