رفتن به مطلب

داستان فانتزی همسر بی غیرت


gayboys

ارسال‌های توصیه شده


سایه لذت
 

-این داستان یک داستان تخیلی و صرفا جهت به اشتراک گذاری فانتزی‌های کاکولدی هست.

امیر و بهاره زوج جوانی بودن که توی یه آپارتمان نقلی توی مرکز شهر زندگی می‌کردن، جایی که پنجره‌هاش همیشه بوی خیابون و عطر موهای بهاره رو قاطی می‌کرد. امیر، 28 ساله، با موهای مشکی که همیشه یه کم آشفته بود، چشمای سبز تیره‌ای داشت که انگار همیشه یه راز توشون قایم شده بود. قدش متوسط بود، اما بدنش ورزیده و کشیده به نظر می‌اومد؛ یه جور جذابیت خاموش که توی تی‌شرت‌های تنگش بیشتر خودشو نشون می‌داد. اون همیشه شلوار جین می‌پوشید که به پاهاش می‌چسبید و وقتی راه می‌رفت، خط کیرش زیر پارچه معلوم می‌شد، چیزی که بهاره گاهی با یه لبخند شیطنت‌آمیز بهش اشاره می‌کرد. امیر آروم بود، اما توی سکوتش یه حس جنسی عمیق داشت؛ انگار هر نگاهش می‌تونست پوست آدمو داغ کنه.

بهاره اما یه دنیای دیگه بود. 26 ساله، با موهای خرمایی بلند که تا کمرش می‌رسید و وقتی شونه‌شون می‌کرد، انگار یه آبشار نرم رو پشتش راه می‌نداخت. چشمای عسلیش همیشه برق می‌زد، پر از زندگی و یه جور شهوت پنهان که نمی‌تونستی نادیده‌ش بگیری. پوستش سفید و نرم بود، مثل مخمل، و بدنش با انحناهای تند و تیز یه مجسمه رو زنده می‌کرد. سینه‌هاش پر و گرد بودن، همیشه زیر بلوزای نازکش انگار می‌خواستن پارچه رو پاره کنن، و کونش وقتی دامن کوتاه می‌پوشید، با هر قدم یه رقص آروم راه می‌نداخت. بهاره عاشق این بود که امیر رو تحریک کنه؛ گاهی توی خونه فقط با یه شورت توری و تاپ تنگ می‌گشت، پاهاش رو باز می‌کرد و با انگشتاش آروم روی رونش می‌کشید تا امیر چشماشو ازش نگیره. اون صداشم یه جادوی خاص داشت؛ وقتی آروم حرف می‌زد، انگار داشت با هر کلمه کستو نوازش می‌کرد.

این دو تا سه سال بود که با هم بودن، و رابطه‌شون پر از لحظه‌های داغ و خیس بود. امیر عاشق این بود که بهاره رو از پشت بگیره، دستاشو دور کمرش حلقه کنه و کیرشو آروم تو کسش فرو کنه، در حالی که بهاره با آه‌های بلند و نفس‌نفس زدن التماس می‌کرد تندتر بشه. بهاره هم همیشه تو رختخواب بازیگوش بود؛ گاهی کیر امیر رو با زبونش لیس می‌زد، از نوک تا ته، و با چشمای شیطونش بهش نگاه می‌کرد تا امیر دیگه طاقت نیاره و پرتش کنه رو تخت. اما یه چیزی توی وجود بهاره بود که امیر حس می‌کرد هنوز کشفش نکرده؛ یه میل عمیق‌تر، یه شهوت وحشی که انگار منتظر یه جرقه بود.

یه شب، وقتی بهاره با یه شورت قرمز توری و یه تاپ نازک که نوک سینه‌هاش از زیرش معلوم بود از حمام اومد بیرون، به امیر گفت: «امشب کسری قراره بیاد.» امیر ابروهاشو بالا برد. کسری، دوست قدیمی بهاره از دانشگاه، یه مرد 30 ساله با قد بلند، موهای قهوه‌ای کوتاه و بدنی که انگار هر روز تو باشگاه ساخته شده بود. کسری همیشه یه تی‌شرت جذب می‌پوشید که عضله‌های سینه و بازوهاشو نشون می‌داد، و شلوارش طوری بود که خط کیر کلفتش زیرش مشخص می‌شد. امیر یه بار اتفاقی دیده بودش توی یه مهمونی، وقتی کسری داشت با بهاره می‌رقصید و دستش آروم رو کونش لیز خورده بود. بهاره اون شب فقط خندیده بود، اما امیر حس کرده بود که یه چیزی بینشون هنوز زنده‌ست.

حالا بهاره با اون لباس سکسی جلوی امیر وایستاده بود و با انگشتاش آروم دور نوک سینه‌هاش خط می‌کشید، انگار داشت امیر رو امتحان می‌کرد. گفت: «دلم براش تنگ شده، فقط یه شام ساده‌ست.» اما چشماش یه چیز دیگه می‌گفت؛ یه برق شهوتی که امیر نمی‌تونست نادیده‌ش بگیره. امیر فقط سر تکون داد، اما کیرش زیر شلوارش داشت سفت می‌شد. فکر اینکه بهاره با اون بدن داغش قراره جلوی کسری بشینه، موهاشو تکون بده و با خنده‌های بلندش فضا رو پر کنه، یه حس عجیب تو وجودش بیدار کرده بود. حسادت بود؟ یا شاید یه لذت پنهان که نمی‌خواست بهش اعتراف کنه؟

وقتی کسری رسید، با یه بطری شراب و یه لبخند مطمئن وارد شد. بهاره با یه پرش بغلش کرد، سینه‌هاش به بدن کسری چسبید و دستاش دور گردنش قفل شد. کسری هم با یه حرکت آروم دستشو رو کمر بهاره گذاشت و یه کم پایین‌تر برد، درست بالای خط کونش. امیر از آشپزخونه نگاه می‌کرد، لیوان آب دستش بود و نفسش سنگین‌تر شده بود. بهاره برگشت و با یه لبخند گفت: «بیا بشین، امیر، امشب قراره خوش بگذره.» اما امیر می‌دونست که این "خوش گذشتن#34; شاید معنی دیگه‌ای براش داشته باشه. بدنش داغ شده بود، کیرش تو شلوارش داشت می‌تپید و ذهنش پر از تصویرهایی بود که نمی‌تونست جلوی اومدنشونو بگیره؛ بهاره با اون کس تنگ و خیسش، کسری با کیر کلفتش، و خودش که فقط داشت نگاه می‌کرد.

شام شروع شد، اما هوا پر از یه تنش سکسی بود. بهاره پاشو زیر میز به پای کسری می‌مالید، و کسری با انگشتاش آروم رو میز ضرب می‌گرفت، انگار داشت ریتم چیزی رو تمرین می‌کرد. امیر ساکت بود، اما چشاش نمی‌تونست از بهاره جدا بشه؛ از اینکه چطور موهاش رو پشت گوشش می‌زد، چطور لباشو با زبونش خیس می‌کرد، چطور هر چند دقیقه یه بار به کسری نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. وقتی بهاره خم شد که بشقاب رو جمع کنه، تاپش پایین اومد و سینه‌هاش تقریباً بیرون ریختن. کسری با یه پوزخند گفت: «هنوز همون بهاره شیطون دانشگاهی هستی.» بهاره خندید و گفت: «شایدم بیشتر.» امیر نفسشو بیرون داد، قلبش تند می‌زد و نمی‌دونست این شب قراره کجا تموم بشه، اما مطمئن بود که دیگه راه برگشتی نیست.

شام تموم شده بود و بشقاب‌ها هنوز روی میز پخش بودن، اما هیچ‌کس اهمیتی نمی‌داد. بهاره با یه لبخند داغ و چشمای براق از جاش بلند شد، دامن کوتاه مشکیش تا بالای رونش بالا رفته بود و خط شورت توری قرمزش زیرش معلوم بود. به کسری نگاه کرد و گفت: «بیا یه بازی کنیم، حال‌وهوامون عوض شه.» کسری با یه پوزخند کیرشو زیر شلوارش جابه‌جا کرد و گفت: «هر چی تو بگی، بهار.» امیر روی مبل نشسته بود، لیوان شراب دستش بود و نمی‌دونست چرا قلبش این‌قدر تند می‌زد. بهاره برگشت بهش نگاه کرد و با صدای آروم و پر از شهوت گفت: «تو هم بازی می‌کنی، نه؟» امیر فقط سر تکون داد، کیرش زیر شلوارش داشت سفت‌تر می‌شد و یه حس عجیب تو بدنش پیچیده بود.

بهاره گفت: «حقیقت یا جرات.» کسری با اون صدای بم و مطمئنش جواب داد: «جرات.» بهاره لحظه‌ای به امیر زل زد، بعد به کسری نزدیک‌تر شد، دستشو رو سینه‌ی کسری گذاشت و آروم انگشتاشو رو تی‌شرتش کشید. تو گوشش چیزی زمزمه کرد که امیر نشنید، اما کسری خندید و گفت: «اگه امیر بگه اوکیه، منم.» امیر نفسشو حبس کرد، می‌تونست بگه نه و همه‌چیزو تموم کنه، اما یه نیروی عجیب تو وجودش گفت: «برو، مشکلی نیست.» بهاره لبخند زد، یه لبخند پر از شهوت و پیروزی، بعد دست کسری رو گرفت و به سمت اتاق خواب بردش. در که بسته شد، امیر فقط صدای خنده‌های خفیف بهاره رو شنید، و بعد سکوت.

داخل اتاق، بهاره با یه حرکت دامنشو درآورد و پرتش کرد گوشه‌ی اتاق. شورت توری قرمزش خیس بود، کسش زیر پارچه‌ی نازک برق می‌زد و خطش معلوم بود. تاپشو هم کشید بالا و سینه‌هاش آزاد شدن، نوک سینه‌هاش سفت و صورتی بودن و انگار منتظر لمس شدن. کسری تی‌شرتشو درآورد، بدن عضلانیش زیر نور کم لامپ می‌درخشید و شلوارشو با یه حرکت پایین کشید. کیرش پرید بیرون، کلفت و بلند، رگ‌هاش بیرون زده بود و نوکش یه قطره شفاف داشت. بهاره با دیدنش زبونشو رو لباش کشید و گفت: «وای، کسری، هنوزم همون کیر گنده‌ست.» کسری خندید و گفت: «بیا ببینم کست هنوز تنگه یا نه.»

بهاره رو تخت زانو زد، کونشو بالا داد و شورتشو آروم پایین کشید. کسش حالا کاملاً معلوم بود، خیس و باز، انگار داشت التماس می‌کرد پر شه. کسری پشتش وایستاد، کیرشو با دستش گرفت و نوکشو رو خط کس بهاره کشید. بهاره آه کشید و گفت: «دیگه اذیتم نکن، بذارش تو.» کسری با یه فشار آروم کیرشو فرو کرد تو کس بهاره، تا نصفه رفت و بهاره یه جیغ کوتاه کشید. کسش تنگ بود، دور کیر کسری رو سفت گرفته بود و با هر حرکت خیس‌تر می‌شد. کسری موهاشو گرفت و گفت: «چقدر داغی، بهار»، بعد کیرشو تا ته فشار داد تو. بهاره کمرشو قوس داد، ناخن‌هاشو تو ملافه فرو کرد و با صدای بلند گفت: «آه، بکن منو، تندتر!»

کسری سرعتشو بیشتر کرد، حالا محکم تلمبه می‌زد، کیرش با هر بار رفتن تو کس بهاره یه صدای خیس و بلند درمی‌آورد. سینه‌های بهاره با هر ضربه تکون می‌خوردن، عرق از کمرش می‌چکید و کونش با هر تلمبه به بدن کسری می‌خورد. کسری یه دستشو دور کمر بهاره حلقه کرد، با دست دیگه کونشو چنگ زد و گفت: «کست داره کیرمو می‌بلعه.» بهاره دیگه داشت فریاد می‌کشید: «آره، بکن، عمیق‌تر!» کسری کیرشو یه لحظه کشید بیرون، کس بهاره باز مونده بود و خیسیش رو تخت می‌چکید. بعد بهارهو برگردوند رو پشت، پاهاشو تا آخر باز کرد و کسشو کامل به کسری نشون داد.

کسری کیرشو دوباره گذاشت تو، این بار با یه فشار سریع تا ته رفت. بهاره کمرشو بالا آورد، سینه‌هاشو با دستاش فشار داد و گفت: «آه، کیرت دیوونم کرده، تندتر بکن!» کسری خم شد روش، لباشو گاز گرفت و شروع کرد با تمام قدرتش گاییدنش. کیرش با ریتم تند تو کس بهاره عقب و جلو می‌رفت، صدای برخورد بدنشون تو اتاق می‌پیچید و تخت با هر ضربه بلندتر تکون می‌خورد. بهاره نفس‌نفس می‌زد، کسش دور کیر کسری تنگ‌تر شد و با یه فریاد گفت: «دارم میام، نزن بیرون!» کسری با یه غرش کیرشو تا آخر فشار داد تو و بهاره با یه جیغ بلند ارگاسمشو آزاد کرد. بدنش لرزید، پاهاش دور کمر کسری قفل شد و کسش با هر موج لذت کیر کسری رو بیشتر فشار می‌داد. کسری هم چند تلمبه دیگه زد و با یه آه بلند آبشو با فشار تو کس بهاره خالی کرد، طوری که خیسی از کس بهاره سرریز شد و رو تخت ریخت.

امیر هنوز بیرون اتاق بود، گوشش به این صداها چسبیده بود. صدای تلمبه‌های کسری، آه‌های بلند بهاره، و خیسی کسش که با هر ضربه بلندتر می‌شد. دستش ناخودآگاه رفت تو شلوارش، کیرش سفت و داغ بود و با هر صدای بهاره بیشتر می‌تپید. نمی‌دونست چرا، اما این تحقیر، این که کسری داشت زنشو این‌جوری می‌گایید، داشت دیوونش می‌کرد. وقتی صدای ارگاسم بهارو شنید، خودشو نگه نداشت و با چند حرکت سریع دستش آبش اومد، شلوارش خیس شد و نفسش بند اومد.

در اتاق باز شد. بهاره با موهای آشفته و کسش که هنوز خیس و قرمز بود، با یه تاپ نازک که چیزی از بدنشو پنهون نمی‌کرد اومد بیرون. کسری پشتش بود، کیرش هنوز نیمه‌سفت تو شلوارش معلوم بود و با یه لبخند راضی به امیر نگاه کرد. بهاره کنار امیر نشست، بدنش هنوز بوی کیر کسری و عرق سکس رو می‌داد. دستشو رو پای امیر گذاشت و با صدایی که هنوز نفس‌نفس می‌زد گفت: «خوبی؟» امیر فقط سر تکون داد، ذهنش پر از تصویر کیر کسری بود که تو کس بهاره می‌رفت و می‌اومد.

صبح روز بعد، نور آفتاب از پنجره‌های آپارتمان امیر و بهاره آروم روی زمین پخش شده بود، اما هوا هنوز بوی شب قبل رو داشت؛ بوی عرق، شهوت و یه چیزی که نمی‌شد اسمشو گذاشت. بهاره کنار امیر رو تخت دراز کشیده بود، موهای خرمایی‌اش پخش شده بودن رو بالش و بدنش با یه ملافه نازک پوشیده شده بود که انحناهای کون و سینه‌هاشو بیشتر نشون می‌داد. امیر بیدار بود، به سقف خیره شده بود و نفس‌هاش سنگین می‌اومد. ذهنش هنوز پر از تصویرهای شب قبل بود؛ کیر کلفت کسری که تو کس خیس بهاره می‌رفت، آه‌های بلند زنش که تو گوشش می‌پیچید، و اون لحظه‌ای که خودش رو مبل با دست خودش ارضا کرده بود. نمی‌دونست باید عصبانی باشه، حسادت کنه، یا از این حس عجیب لذت ببره که مثل یه سم تو رگ‌هاش پخش شده بود.

بهاره چشماشو باز کرد، با یه لبخند آروم به امیر نگاه کرد و دستشو گذاشت رو سینه‌ی امیر. پوستش هنوز داغ بود، انگار اثرات کسری هنوز تو تنش مونده بود. با صدایی نرم و پر از محبت گفت: «صبح بخیر، عشقم. خوبی؟» امیر لحظه‌ای ساکت موند، بعد سرشو چرخوند و به چشمای عسلی بهاره زل زد. نمی‌تونست جواب بده، فقط سر تکون داد. بهاره انگشتاشو رو سینه‌ی امیر کشید، آروم پایین‌تر برد و زیر ملافه روی کیرش که هنوز نیمه‌سفت بود نگه داشت. گفت: «دیشب… خوشت اومد که نگاه کردی؟» امیر نفسشو بیرون داد، قلبش تندتر زد و با صدایی که خودش هم نمی‌شناخت گفت: «نمی‌دونم… فکر کنم آره.» بهاره خندید، یه خنده شیطنت‌آمیز و داغ که انگار همه‌چیزو می‌دونست.

از اون شب به بعد، رابطه‌ی امیر و بهاره عوض شد، اما نه به اون شکلی که آدما فکر می‌کنن یه زوج بعد از همچین چیزی از هم می‌پاشن. بهاره دیگه پنهون نمی‌کرد که دلش چی می‌خواد؛ گاهی تو رختخواب به امیر می‌گفت: «یادته کسری چطور منو کرد؟ تو هم امتحان کن.» امیر اول مقاومت می‌کرد، اما کم‌کم خودشو تو اون نقش پیدا کرد. یه شب که بهاره با یه شورت توری مشکی جلوش زانو زده بود و کیرشو تو دهنش می‌مالید، امیر موهاشو گرفت و مثل کسری محکم‌تر فشار داد. بهاره با یه آه بلند گفت: «آره، همین‌طور، مثل اون شب بکن منو.» امیر کیرشو تا ته تو دهن بهاره فرو کرد، و وقتی بیرون کشید، بهاره با چشمای خیس از لذت بهش نگاه کرد و گفت: «حالا کسمو پر کن.» امیر پرتش کرد رو تخت، پاهاشو باز کرد و کیرشو با تمام قدرت تو کس خیس بهاره فشار داد. بهاره جیغ کشید، بدنش لرزید و امیر حس کرد که داره اون شهوت وحشی بهاره رو مال خودش می‌کنه.

کسری هم گه‌گداری می‌اومد. یه بار که سه‌تایی رو مبل نشسته بودن و شراب می‌خوردن، بهاره پیشنهاد داد که دوباره بازی کنن. این بار امیر گفت: «جرات.» بهاره با یه لبخند کثیف به کسری اشاره کرد و گفت: «برو جلوی امیر منو بکن، می‌خوام ببینم چطور نگام می‌کنه.» کسری شلوارشو پایین کشید، کیرش دوباره آماده بود و بهاره رو مبل خم شد، کونشو بالا داد و کسشو به کسری نشون داد. امیر روبروی اونا نشسته بود، کیرش تو دستش بود و نگاهش به کسری قفل شده بود که کیرشو تو کس بهاره فرو کرد. بهاره با هر تلمبه آه می‌کشید و به امیر زل زده بود، انگار داشت با چشاش التماس می‌کرد که لذتشو ببینه. امیر دیگه مقاومت نکرد، شروع کرد کیر خودشو مالیدن و وقتی بهاره با یه فریاد ارگاسمشو آزاد کرد و کسری آبشو تو کسش خالی کرد، امیر هم با یه نفس بلند اومد، آبش رو زمین پاشید و بدنش لرزید.

اینجوری شد که کاکولدی یه بخشی از زندگی‌شون شد، نه یه اتفاق گذرا، بلکه یه جور بازی که هر سه‌تاشون توش غرق شدن. امیر یاد گرفت لذتشو تو نگاه کردن و گاهی شرکت کردن پیدا کنه. بهاره آزادتر شده بود، شهوتشو با هر دوتا مرد زندگیش تقسیم می‌کرد و همیشه با یه لبخند به امیر می‌گفت: «تو بهترینی، چون می‌ذاری خودم باشم.» کسری هم یه جورایی جزوی از این چرخه شد، نه به‌عنوان یه غریبه، بلکه کسی که این زوج رو به یه جای جدید برده بود.

یه شب آخر، وقتی کسری رفته بود و امیر و بهاره تو رختخواب کنار هم دراز کشیده بودن، بهاره سرشو رو سینه‌ی امیر گذاشت و گفت: «اگه یه روز بخوام فقط با تو باشم، توام راضی می‌شی؟» امیر لحظه‌ای فکر کرد، بعد دستشو دور کمر بهاره حلقه کرد و گفت: «آره، ولی تا وقتی اینو دوس داری، منم باهاتم.» بهاره خندید، بدنشو به امیر چسبوند و آروم گفت: «عاشقتم.» امیر کیرشو رو کس بهاره مالید، هنوز خیس و گرم بود، و با یه فشار آروم رفت توش.

بهاره آه کشید، پاهاشو دور امیر قفل کرد و امیر شروع کرد آروم تلمبه زدن، انگار می‌خواست این لحظه رو فقط برای خودش نگه داره.


نوشته: AmirCuck

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • عنوان به داستان فانتزی همسر بی غیرت تغییر پیدا کرد
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18