gayboys ارسال شده در 17 خرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 17 خرداد سهگانهٔ آتشین پرواز بی پایان 1 یلدا پنجههاشو به آرومی روی دستهی نیمکت فشرد. باد پاییزی برگهای خشک و به پرواز درمیآورد و صدای فریادهای بچهها تو زمین فوتبال، فضای پارکو پر کرده بود. امیر، پسر هشت سالش، با لباس قرمز شمارهی هفت، مثل همیشه پرجنبوجوش بود. توپ رو به سمت دروازه شوت کرد و فریاد شادی سر داد. یلدا لبخندی زد. هرچند تنهاییِ این نیمکتِ همیشگی گاهی سنگین میشد، اما خوشحالی امیر همیشه آرامشبخش بود. ناگهان صدایی از پشت سرش شنید: «سلام! میشه کنارت بشینم؟» یلدا برگشت. زنی با موهای بلوندِ رنگشده، آرایش غلیظ و چشمانی سبز که زیر نور آفتاب برق میزد، وایساده بود. لبخندش گستاخانه به نظر میرسید، اما جذابیت عجیبی داشت. یلدا با احتیاط جواب داد. «البته…»، زن کنارش نشست و کیف دستیشو روی پاش گذاشت. «من مژگانم. پسر من، آرتین، اونجا تو همون تیم دروازه بانه. شمارهی یک رو میبینی؟ همون که داره داد میزنه!» یلدا به زمین نگاه کرد. پسری لاغر با موهای ژولیده داشت به همتیمیهاش دستور میداد. کمی خندید: «پسرت روحیه رهبری داره.» مژگان با صدایی بلند خندید: «آره، دقیقاً مثل خودم! تو هم هر هفته میای اینجا؟» یلدا شونههاش رو بالا انداخت: «تقریباً. شوهرم اکثراً تو ماموریته، پس مجبورم تنهایی بیام.» مژگان ابروهاش رو بالا برد: «وای، شوهرت ماموره؟ جالب… من که شوهرم رو این همه ساله میشناسم، ولی انگار هنوز نمیدونه زن چیه!» و دوباره خندید. یلدا ناخودآگاه به دستان مژگان نگاه کرد؛ ناخنهای بلند قرمز رنگی که روی دستهی نیمکت ضربه میزدن. یلدا داشت کتابشو ورق میزد که مژگان دوباره کنارش نشست. این بار یک لیوان قهوه تو دستش بود «بیا، اینو برات خریدم. کاپوچینو با شیر سویا!» یلدا تعجب کرد: «مگه منو از کجا میشناسی؟» مژگان چشمک زد: «همه چیز رو میفهمم، عزیزم. تو از اون آدمایی هستی که قهوه بدون شکر میخوری و موقع استرس با موهات بازی میکنی.» یلدا ناخودآگاه دستش رو از موهای مشکی بلندش کنار کشید. مژگان ادامه داد: «بیخیال، من آدم بدی نیستم. فقط دوس دارم بفهمم آدما تو عمق وجودشون چی میخوان… مثلاً تو.» یلدا جرعهای از قهوه رو نوشید. گرمای نوشیدنی و صدای مژگان که بیوقفه حرف میزد، بهش حس عجیبی میداد. انگار سالها بود کسی اینقدر به حرفهاش گوش نداده بود. یلدا دستاشو روی پیشخون آشپزخونه گذاشت و به قطرات بارون که روی پنجره میچکید خیره شد. صدای تیکتاک ساعت دیواری تنها همراهِ نفسای نامنظمش بود. رضا، مثل همیشه، در ماموریتی سهروزه به اصفهان بود و امیر بعد از کلاس فوتبال مستقیماً به اتاقش رفته بود تا بازی کنه. خونه در سکوت سنگینی فرو رفته بود، انگار دیوارها هم از تنهایی او شکایت داشتن. ناگهان صدای زنگ آپارتمانش شنیده شد. پشت در، مژگان با یه جعبه شیرینی و چشمائی درخشان وایساده بود. «یلدا جون! میدونی امروز چقدر حوصلم سر رفته؟ بیا یه فنجون چای باهم بخوریم.» یلدا در رو باز کرد و لبخندی زد. بوی عطر تند مژگان فضای راهرو را پر کرد. با همان اعتماد به نفسِ همیشگی وارد شد و مستقیم به سمت آشپزخونه رفت، انگار سالها بود این خونه رو میشناخت. بعد از اینکه امیر خوابید، مژگان بطری شراب قرمز رو از کیفش درآورد. «بیا یه کم بخوریم تا حالی به حالی بشیم!» یلدا ابروهاشو بالا برد: «مژگان… من که نمیخورم.» مژگان خندید و لیوانی رو پر کرد: «بیا و امتحانش کن تا بفهمی چه معجونی برات آوردم مطمئنم دوسش داری!» جرعهای از شراب رو سر کشید و ادامه داد: «اصلاً میدونی چیه؟ من یه رازی دارم… رازی که تا حالا به هیشکی نگفتم.» یلدا روی مبل کنارش نشست. نور مهتاب از پنجره به داخل میتابید و سایههای عجیبی رو دیوار مینداخت. مژگان نزدیکتر شد و دستشو رو زانو یلدا گذاشت و گفت: «من… میل زیادی به جنس موافق دارم و به لز شدیدا علاقه مندم. همیشه دوس داشتم یه کسی مثه تو رو داشته باشم و باهاش لز بازی کنم.» سکوت سنگینی فضای اتاق رو فرا گرفت. یلدا احساس کرد قلبش داره از سینش بیرون میزنه. مژگان ادامه داد: «نترس، یلدا جون. من فقط میخوام بدونم تو هم چیزی از این میل تو وجودت هست یا نه… اون اتیشی که من توش میسوزم تو بدن توام شعله ور میشه یا نه؟!.» یلدا به دیوار پشت سر مژگان خیره شد. صدای نفسهاش رو میشنید که تندتر میشد. سالها بود کسی به این اندازه بهش نزدیک نشده بود. حتی رضا… یادش اومد چگونه شبای بیپایان رو در انتظار یه نوازش ساده بیدار میموند. مژگان انگشتاشو به آرومی روی گردن یلدا حرکت داد: «میدونی چیه؟ تو خیلی زیبایی… اون چشمای مشکیت، اون کون گرد و برجسته، گردن بلوریت ، شوهرت اصلاً نمیفهمه چه جیگریو وسط پاهات پنهون کردی.» یلدا یهو بلند شد و گفت: «مژگان، من نمیتونم این کار رو انجام بدم من اصلا تو فاز لز نبودم تا حالا. این کار اشتباهیه » مژگان دستشو گرفت و به آرومی رو مبل کشید: «اشتباه چیه؟ وقتی کسی تو رو نمیبینه، تو حق داری خودت رو کشف کنی… من فقط میخوام کمکت کنم.» و در همون لحظه، لبای مژگان به لبای یلدا چسبید. شراب تلخ روی زبونش پخش شد، اما گرمای دستان مژگان که پشتش رو نوازش میکرد، اونو منجمد کرده بود. یلدا سعی کرد مقاومت کنه، اما بدنش به شکلی غیر منتظره پاسخ داد. انگار سالها بود کسی اونو اینجوری لمس نکرده بود. یباره احساس کرد کوسش از شهوت خیس خیس شد .مژگان با زیرکی پی به این قضیه برد و دستش رو برد به سمت کوس یلدا و گفت واای یلدا شرتت خیس شده نکنه جیش کردی و گفت :بذار ببینم بوی جیش میده یا نه! بینی ش رو برد به سمت کس یلدا یه بو کرد و گفت عشقم بوی جیش نیست بوی عشق بوی شهوته و فورا شرت یلدا رو کشید پایین و سرش رو برد وسط پای یلدا و با حرص و ولع شروع به لیسیدن کرد یلدا انگار هیپنوتیزم شده بود ، خودشو کامل در اختیار مژگان گذاشته بود مزگان با خوردن چوچول یلدا به طرز ماهرانه ای یلدا رو تصاحب کرده بود، یلدا داشت لذت جدید و وصف نشدنی رو تجربه میکرد مژگان همچنان بی وقفه در حال لیسیدن بود و یلدا دوست داشت این لیسیدن هیچگاه به پایان نرسه ، مژگان رفت سراغ سینه های اناری و سفت یلدا و نوک ممه ها رو میمکید و یلدا هم در حال آأإآأإأآأإأأخ خ خ خ ـــأأأأأوووووخ خ خ بخور مژی بخور ممه هامو بخور همش مال خودته فقط برا توئه …مژی یلدا رو دمر رو تخت خوابوند و زبونشو کرد تو سوراخ کون یلدا و حالا نخور کی بخور… زبونشو لوله کرده بود تو کون تنگ و خوشگل یلدا…یلدا ناله میزد و میگفت عشقم بخور کونمو بخور واااای …مژی پوزیشن رو با لیسیدن کوس عوض کرد و همچنان لیس میزد یلدا دیگه براش مهم نبود که کسی صداش رو بشنوه چنان ناله های شهوتی سر میداد که صداش چند تا خونه اونورتر هم قابل شنیدن بود …ناگهان ناله های یلدا بلند و بلندتر شد و بعد کمی به کلی قطع شد…تمام بدن یلدا چند بار لرزید و بی حس و حرکت شد یلدا تو بغل مژگان معصومانه آروم گرفته بود… یلدا رو تخت خوابش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود. بوی عطر مژگان هنوز رو پوستش میپیچید. صدای زمزمهی مژگان در گوشش تکرار میشد: «تو مال منی… من میدونم چطور ازت مراقبت کنم.» ناگهان صدای پیامک موبایلش بلند شد. پیام رضا بود: « نمیتونم برگردم. کارم طول کشید. ببخشید.» موبایل از دستش لغزید و افتاد . اشک از چشماش سرازیر شد. نمیدونست این اشکا از خشم بود ،از شرم، یا از هیجانی که نمیتونست کنترلش کنه. روابط اونا وارد فاز جدیدی شده بود. مژگان هر روز به بهانههای مختلف به خونه یلدا میومد. گاهی با هدیهای کوچک، گاهی با شرابی گرون قیمت. یلدا کمکم به این ملاقاتها عادت کرده بود، اما هنوز نمیتونست با خودش کنار بیاد. مژگان پیشنهاد داد: «یلدا جون،فردا شب پسرم رو میفرستم خونه مادرم .میام پیشت، میتونیم یه شبی رو فقط واسه خودمون باشیم… با شام و شراب و هرچیزی که دلت بخواد.» یلدا مکث کرد: «نمیدونم مژگان… اگه رضا بفهمه…» مژگان دستشو رو لبای یلدا گذاشت: «رضا که نیست… ، من حواسم جمع همه چی رو تحت کنترل دارم نگران نباش عشقم.» یلدا میز رو با دقت چیده بود: شمعها، گلهای رز قرمز، و بطری ویسکی. مژگان با لباس مشکی نخی که براقی اون تو نور شمع می درخشید، وارد شد. «وای یلدا جون! فکر نمیکردم اینقدر رمانتیک بشی!» بعد احوالپرسی شروع به گپ زدن کردیم و مشروب و مزه و تنقلات خوردیم ، کله مون داغ شده بود مژی شبکه ها رو با کنترل بالا پائین میکرد گفت ای بابا اینام که فیلم های درس درمونی نشون نمیدن ،بعدش یه فلش از تو کیفش درآورد و وصل کرد به تی وی ، یلدا ببین این فیلمه خیلی سمیه ، دو تا دختر لب ساحل در حال لز بازی بودن هر دوتاشون خوشگل و استایلشون فوق العاده سکسی بود. هردو مون محو تماشای فیلم بودیم و اصلا حواسمون به همدیگه نبود. به خودم كه اومدم دیدم جلوی شلواركم خیس خیس شده و اگه بلند شم مژی این صحنه رو میبینه و من اینو دوس نداشتم. چند دقیقه ای گذشته بود و تو این مدت كوچكترین حرفی بین ما رد و بدل نشده بود زیر چشمی نگاهی به مژی انداختم دیدم دستش تو شورتشه از جام بلند شدم و گفتم : بسه دیگه خسته شدم حوصله م سر رفت.یه راست رفتم تو اتاق كه مثلا رفتم به كار و بارم برسم اما دروغ میگفتم داشتم دیوونه میشدم دوست داشتم جای یکی از دخترای تو فیلم باشم، رفتم رو تخت دراز کشیدم خیلی زود مژی رو دیدم بالا سرم میخ وایساده ، گفت:چیه عشقم ، از فیلم خوشت نیومد و ادامه داد:یا اینکه حشری شدی و زبون داغ منو میخوای؟! یه خنده ی ریزی کردم و چیزی نگفتم ، مژی گفت :جوونم عشقم ، لبای داغشو با لبام مماس کرد و بعدش زبونمو میمکید تو دهنش از شدت حشریت له له میزدم ولی روم نشد بگم زود باش کسم رو بخور ، مژی با اعماق وجود من تله پاتی داشت انگار کل حالات و احساساتم ناگفته براش ترسیم شده بود خودش شرتم رو از پام دراورد و بلافاصله زبون داغشو رو کوسم حس کردم و یه وااای کشدار از دهنم در اومد مژی گفت :جاااان قربون کوس نازت… اون شب، خیلی به هم حال دادن. ویسکی، نوازشا، و زمزمههای مژگان که مثل سم تو رگای یلدا جریان داشت. تا نیمههای شب، یلدا خودشو تو آغوش مژگان گم کرده بود، انگار دنیای بیرون وجود نداشت. صبح یلدا با سر دردی که بابت خوردن شراب بود بیدار شد. مژگان کنارش دراز کشیده بود و موهای طلاییش رو بالش پخش شده بود. یلدا آروم از تخت بلند شد و رفت تو آشپزخونه . تصویر خودشو تو آینه نگاه کرد: چشمای قرمز، لبای ورم کرده، و گردنی پر از جای بوسه. ناگهان صدای مژگانو از پشت سرش شنید: «صبح بخیر، قشنگم! دیشب رو یادته؟» یلدا برگشت و سعی کرد لبخند بزنه: «آره… ولی نمیدونم چی شد…» مژگان نزدیک شد و دستشو دور کمر یلدا حلقه کرد: «چی شد؟ تو اون چیز رو پیدا کردی که همیشه گمشده ت بود؟… منم همینطور.» ادامه دارد… نوشته: رضا لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده