رفتن به مطلب

داستان سکسی شوهر بی غیرت


poria

ارسال‌های توصیه شده


دختری که ازم یه خدمتکار بیغیرت ساخت 1
 

این داستان واقعی زندگی منه. می‌خوام براتون تعریف کنم که چطور کم‌کم تبدیل شدم به یه آدم بی‌عرضه و بدبخت، کسی که نه از خودش می‌تونه دفاع کنه، نه از مال و زندگیش، و مجبوره واسه اینکه تحقیر نشه، به هر شرایطی تن بده.

اگه از خودم بخوام بگم، اسمم ابراهیمه، ۴۴ سالمه، قیافه‌م نه زشته نه خیلی خوشتیپ. یه تیپ معمولی دارم، قد ۱۷۰، وزن حدود ۷۵ کیلو. از بچگی توی یه خانواده پر از دختر بزرگ شدم و شاید همین باعث شد اخلاقم یه خورده شبیه دخترا باشه—زود قهر کردن، ترسیدن، جمع کردن خودم وقتی کسی سرم داد می‌زنه. اگه یکی از خواهرام سرم جیغ می‌کشید، انگار دنیا رو سرم خراب می‌شد.

از همون بچگی یه چیزایی توی وجودم بود که نمی‌تونستم انکارش کنم. همیشه عاشق پاها و باسن خوش‌فرم زن‌ها بودم. انگار یه جادویی توشون بود که نمی‌تونستم چشم ازشون بردارم. اگه زنی پاهای قشنگی داشت، ناخودآگاه بهش توجه می‌کردم، اگه کمک می‌خواست، اولین نفری بودم که جلو می‌رفتم.

از همون موقع هم دلم می‌خواست یه زن خوشگل و ناز داشته باشم، ولی نه از اون دخترای لوس و دست و پا چلفتی، یه زنی که از نظر شخصیتی قوی باشه، کسی که آدم حس کنه می‌تونه پشتش بهش گرم باشه.

چند بار این و اون خواستن برام دختر پیدا کنن. همیشه یا اون‌ها از من خوششون نمی‌اومد یا من نمی‌تونستم با طرف کنار بیام. اینطوری شد که سنم رفت بالا و یهو دیدم ۳۸-۳۹ سالم شده و دارم یواش‌یواش وارد چهل سالگی می‌شم.

یه تصمیم مهم

بعد از سال‌ها کار و یه مقدار ارثی که بعد از فوت پدرم بهم رسیده بود، بالاخره تونستم یه پول درست و حسابی جمع کنم که یه آپارتمان بخرم. می‌خواستم اگه یه روز ازدواج کردم، حداقل مستأجر نباشم.

شروع کردم به گشتن دنبال خونه. یه روز توی آگهی‌ها یه آپارتمان شیک توی یه جای خوب شهر دیدم. زنگ زدم که قرار بذارم برای بازدید. صدای یه زن بود، یه صدای نرم و دلنشین. گفت اگه می‌تونم، عصر برم ببینم.

وقتی رسیدم، زنگ رو زدم، درو که باز کرد، یه لحظه خشکم زد. یه دختر حدود ۲۵ ساله، قد بلند، اندام فوق‌العاده، پاهای کشیده، باسن زیبا، یه چهره‌ای که انگار خدا تراشیده بودش. یه لحظه حس کردم نفس تو سینم گیر کرده.

داشت باهام حرف می‌زد ولی ذهنم قفل شده بود. فقط یه چیز تو سرم می‌چرخید: این زن همونه که همیشه دلم می‌خواست!

دیدم داره نگام می‌کنه، انگار منتظره چیزی بگم. تازه به خودم اومدم، سلام کردم، خودمو معرفی کردم. گفت اسمش بیتاست. همین یه اسم، انگار جذابیتش رو چند برابر کرد.

آغاز یه رابطه عجیب

خونه رو دیدم، خوشم اومد، معامله رو جلو بردیم و بالاخره قولنامه و سند زدنش انجام شد. ولی چیزی که توی ذهنم مونده بود، فقط اون خونه نبود. بیتا بود.

آروم‌آروم شروع کردم توی واتساپ بهش پیام دادن. اولش سرد بود، ولی کم‌کم راه داد. خیلی طول کشید تا یه جور ارتباط بینمون شکل بگیره. از همون اول، حس می‌کردم یه چیزی توی شخصیتش هست که هیچ زنی که قبلاً دیده بودم، نداشت. یه جور قدرت، یه جور اقتدار. اگه چیزی می‌خواست، باید انجام می‌شد.

یه روز دل و زدم به دریا و گفتم باید بهش بگم چه حسی بهش دارم. حرف دلم رو زدم و پیشنهاد ازدواج دادم. انتظار داشتم یا مسخره‌م کنه، یا رد کنه، ولی گفت باید فکر کنه و جواب بده. همین که رد نکرد، برام یه دنیا ارزش داشت.

قرار سرنوشت‌ساز

چند روز بعد یه پیام ازش اومد:

“ساعت ۲، فلان آدرس باش.”

نه سلام، نه مقدمه، نه خداحافظی. فقط یه دستور.

اون روز استرس داشتم. یعنی این قرار، جواب پیشنهاد منه؟

راه افتادم، ولی به خاطر ترافیک یه ربع دیر رسیدم. تا رسیدم، اولین چیزی که گفت این بود:

“من از آدمایی که سر وقت نیستن خوشم نمیاد.”

گفتم ترافیک بود. گفت: “مهم نیست، نیم ساعت زودتر راه می‌افتادی.”

بعدم راه افتاد. منم مثل یه بچه‌ای که دنبال مامانش می‌ره، پشتش حرکت کردم.

رفتیم توی یه باغ‌رستوران، توی یه اتاق خصوصی نشستیم. زنگ زد گارسون بیاد. چیزی که شوکه‌م کرد، نحوه سفارش دادنش بود.

بدون اینکه از من بپرسه چی می‌خورم، برای خودش یه دنده‌کباب سفارش داد، برای منم یه جوجه. بعدم دو مدل نوشیدنی فقط برای خودش.

یه حسی عجیب داشتم. انگار داشت منو کنترل می‌کرد، و عجیب‌تر اینکه از این کنترل شدن، بدم نمی‌اومد…

تو فکر خودم بودم که یه دفعه با یه بشکن حواسمو جمع کرد:

“کجایی؟”

تا اومدم چیزی بگم، بدون اینکه منتظر جوابم بشه، گفت:

"به پیشنهادت فکر کردم. حس می‌کنم می‌تونی کنارم باشی، ولی من واسه زندگی خودم یه سری قوانین دارم. اول از همه، باید مهریه و عروسی‌ای که در شأن من و خانوادم باشه، فراهم کنی. دوم اینکه خونه‌ای که ازم خریدی، به اسم من بزنی. سوم، توی خونه، یه مرد جنتلمن باشی، کمکم کنی و وقتت رو برای خانواده بزاری.

اگه قبول می‌کنی، بشین غذاتو کنارم بخور. اگه نه، بگم غذاتو بسته‌بندی کنن و با خودت ببری و کلاً فراموشم کنی."

نفسم حبس شد. این زن عجیب‌ترین موجودی بود که دیده بودم. نمی‌تونستم ازش بگذرم. حتی یه لحظه.

با یه صدای لرزون گفتم: “قبوله، همه‌شو قبول دارم.”

یه لبخند کمرنگ زد، یه لبخندی که توش یه جور حس پیروزی بود.

“پس به خانوادت بگو زنگ بزنن برای خواستگاری.”

قلبم تند می‌زد. داشتم توی مسیری می‌رفتم که قرار بود زندگیمو از این روبه اون رو کنه…

از اینجا به بعد یه خرده خلاصه میکنم که بعد از خواستگاری و جشن و ازدواج و انتقال سند به نام بیتا بالاخره رفتیم سر خونه زندگیمون.

البته اینم بگم فامیلی بیتا بهرامی بود که بعد ازدواج به من گفتش که اصلا دوست ندارم منو جلدی خانواده با اسم کوچیک صدا کنی و این یه جورایی این حس رو بهم میداد که باید حد خودم رو انگار بدونم.

درباره روابط زناشویی مون هم تا قبل از شب عروسی حتی اجازه نداد من لختش رو ببینم چه برسه بخوام کاری بکنم فقط یکی دو بار با هزار جور کلک و التماس فقط تونسته بودم پاهاش رو ماساژ بدن ولی همونم برام قدر یه دنیا مهم و ارزشمند بود، که می‌تونستم پای یه همچین حوری بهشتی رو لمس کنم.
لهجه شماری میکردم تا شب عروسی مون برسه و من بتونم اون بدن قشنگ بیتا رو لمس کنم.

شب عروسی که تموم شد وقتی اومدیم خونه و مهمونا رفتن ازم خواست کمکش کنم تمام وسایلی که به موهاش تو آرایشگاه بسته بودن رو در بیارم، کمک مردم لباس عروسش رو هم درآورد ، چی می‌دیدم یه بدن بدون نقص با یه پوستی که انگار مثل شیشه صاف با رنگ استثنایی.
وسایل رو که جمع کردم گفت من میرم دوش بگیرم صدات کردم حوله رو بیار تو حمام بده بهم، منم گفتم چشم.

بعد حدود نیم ساعت صدام کرد که حوله رو بیار، حوله رو دادم بهش بهم گفت تا من خودمو خشک میکنم برو حموم خودتو بشو که کلی عرق کردی منم برم استراحت کنم.

منم از چند روز قبل کلی دلمو صابون زده بودم که امشب تا صبح به آرزوی تمام عمرم میرسم.

خودمو حسابی شستم و حوله رو پیچیدم دور خودم از حمام اومد بیرون، رفتن تو اطاق خواب دیدم سرش تو گوشی مشغوله منو که دید یه نگاه بهم انداخت و گفت حوله بردار ببینم.

من حوله رو همینجوری از دور بدنم باز کردم و انداختم زمین، تا حوله افتاد زمین دیدم بیتا یک مرتبه بلند بلند زد زیر خنده که این چیه تو داری ؟ چرا اینقدر کوچولو عه؟ از دول بچه خواهر منم کوچیکتره و از این حرفا و هی می‌خندید و مسخره م میکرد.

البته من میدونستم و با این ضعف م کنار اومده بودم، بهش گفتم خب هر کی یه جور دیگه، و نشستم لب تخت کنارش، تا نشستم سریع با یه حالت دستوری گفت کی بهت گفت بشینی وقتی بهت اجازه ندادم، بعدشم با این همه پشم و پیل که داری من چندشم میشه بدنم رو لمس کنی، فردا یه وقت اپیلاسیون برات میگیرم میری سر تا پاتو اصلاح میکنی، اینجوری رو تخت من نمیای، الآنم‌ جمع کن برو تو اون یکی اتاق من خیلی خسته م امشب اصلا حوصله کسی رو ندارم.
اینو گفت و پشتش رو به من کرد و گفت داری میری چراغا رو خاموش کن.
اون شب نمی‌دونم چرا با اینکه کلی تحقیر شده بودن ولی انگار لذت می‌بردم که دارم کنترل میشم، با این فکرها نفهمیدم کی خوابم برد، صبح که بیدار شدم حدودای ساعت ده بود، رفتم نون تازه گرفتم و چای رو آماده کردم و نیز صبحانه رو چیدم، دیدم بیتا بلند شده. رفته یه دوش کوتاه بگیره، وقتی اومد بیرون و میز صبحانه رو دید گفت بالاخره یه جایی بدرد خوردی ، از مردی که چیزی بارش نیست خوبه که حداقل شعور این کارا رو داشته باشی.

نمی‌دونم چرا از دیشب لحن حرف زدنش عوض شده بود و با هر جمله یک بار منو تحقیر میکرد، ولی من انگار بد نمیومد.
صبحانه خوردیم و ظرفیت جمع کردیم گفت هماهنگ کردم دوست مهسا بری پیشش برای اپیلاسیون (قبلاً گفتم که رفیق فابریک بیتا بود که طبقه پایین ما زندگی می کرد البته تنها و مجرد بود)

گفتم من آخه روم نمیشه، گفت رو شدن نداره، میری اونجا اونم یکیه شبیه خودت، با هم کنار میاین، اینو گفت و زد زیر خنده، بعدشم گفت ما امروز جشن پاتختی داریم و مجلس زنونه س، رفتی بیرون تا شب خواستی بیای قبلش زنگ بزن اگه تموم شده بود اجازه داری بیای خونه.
این کلمه اجازه داری نمی‌دونم چرا منو قلقلک میداد که تو خونه خودم که برای ازدواج بنام بیتا زده بودم نمی‌تونستم بدون هماهنگی و اجازه بیتا واردش بشم.

آدرس رو برام فرستاد قرار شد ساعت دو بعد از ظهر اونجا باشم، بهم هم گفته بود بگو از طرف خانم افرا (فامیلی مهسا دوست بیتا) اومدی، البته چون جشن بود از ساعت حدودای دوازده زدم از خونه بیرون، البته قبل از رفتن مهسا اومده بود بالا و با بیتا مشغول حرف زدن و هماهنگی کارای جشن بودن.

منم راه افتادم یواش یواش حدودای ساعت دو رفتم دم اون آدرس یه ساختمانی بود که هیچ تابلویی چیزی نداشت، زنگ واحد رو زدم گفتم من از طرف خانم افرا اومدم، یه صدای ظریف و سیسی طوری پشت آیفون گفت که بفرمایید تشریف بیارین طبقه دوم واحد هشت.

رفتم دیدم یه دوجنسه خیلی با لباسی که معلوم نبود زنونه س یا مردونه در و باز کرد و گفت بفرمایید داخل.

رفتم سلام و احوال پرسی گفت وای میل دارین یا قهوه یا یه شات مشروب براتون بیارم، گفتن لطفاً قهوه اگه باشه ممنون میشم.
قهوه رو آورد و نشست بغلم گفت خانم افرا سفارش شما رو زیاد کرده، خیالتون راحت راضیتون میکنم، از طرز حرف زدن و رفتارش یاد حرف بیتا افتادم که صبح بهم گفت اون کسی که اپیلاسیون ت قرار بکنه یکیه شبیه خودت، تازه داشتم معنی حرف و نیش خنداشو می‌فهمیدم.

قهوه رو که خوردم سیسی (البته من بهش میگم سیسی) بهم گفت اگه آماده هستی شروع کنیم، گفتم مشکلی نیست من حاضرم ، گفت بی زحمت برید تو اون اطاق و لباستون رو کلا در بیارین و روی تخت دراز بکشین تا من بیام.
رفتم داخل کلی وسایل و حوله و دستگاه آب کردن موم و اینجور چیزا.
بعد سیسی اومد داخل تا منو دید گفت وای چقدر مو داری،اصلا اصلاح نمیکنی؟ اینجوری برای سلامتیت اصلا خوب نیست، بدن آدم بو میگیره. یهو انگار از دهنش پرید که خانم افرا چند تا کیس مثل شما اینجا فرستادن و همیشه هم راضی بودن، من تعجب کردم که یعنی چی ؟ چرا باید دوست بیتا چند نفر رو قبلاً برای اپیلاسیون معرفی کرده باشه اینجا.

تو همین فکرها بودم که سیس کارشون شروع کرد خدا می‌دونه چقدر درد داشت ولی باید تحمل میکردم تا بیتا راضی بشه خب.

وقتی به قسمت خصوصی بدنم رسید انگار نه انگار خجالتی داره، آلتم رو با دست گرفت و دورش رو قشنگ موم زد برای کندن موها، بعد نمی‌دونم چرا یهو پرسید اندازه ش اذیتت نمیکنه تو رابطه؟
منو میگی انگار یه پارچه آب یخ ریختن روم، گفتم خب اینم بدن منه دیگه، گفت اشکالی ندارد از دیگه خصوصیاتت استفاده کن اگه میخوای کنار خانم بهرامی و خانم افرا بمونی، من یه لحظه شوکه شدم که این بیتا رو از کجا می شناسه؟! راستش روم نشد بگم من شوهر بیتا هستم ازش پرسیدم از کجا این دو تا خانم رو میشناسی؟ یهو در کمال ناباوری گفت از مشتریام هستن، خیلی وقته خدمات اپیلاسیون خانمها رو من انجام میدم، به منم خیلی لطف دارن.

تصور اینکه بیتا لخت زیر دست این آدم بوده یه حسی عجیبی داشت برام، با اینکه سیسی بود ولی باز نمی‌دونم چرا حس میکردم که انگار من بیشتر یک خدمتکار هستم برای بیتا تا شوهر.

یکی دو ساعتی طول کشید بالاخره با کلی پودر بچه که بعد از هر بار کندن موهای تنم جای اونا میزد، طاقت آوردن، وقتی بلند شدم و خودمو جلو آینه دیدم بیشتر از کون خودم خوشم اومد یه کون قشنگ و گوشتی ولی آلتم با اینکه خیلی تمیز شده بود ولی کوچیکش بدجور تو ذوق میزد.

حدودای ساعت هشت بیتا بهم زنگ زد گفت میتونی بیای خونه فقط سر راه غذا هم بگیر. پیتزا گرفتم و رفتم خونه، وقتی وارد شدن دیدم انگار جنگ بوده تو خونه، کلی ظرف کثیف، پوست میوه و چیزای دیگه که همون‌جوری مونده و کسی جمع و جورشون نکرده، بیتا رو صدا زدم صداش از توی اتاق خواب اومد که اینجا دراز کشیدم، پیتزا ها رو گذاشتم روی میز نهار خوری و رفتم تو اتاق خواب دیدم بیتا لخت با لباس زیر دمر روی تخت خوابیده، همیشه حجم سکسی بدنش منو مست خودش میکرد، بی اختیار رفتم روی تخت و خیلی آروم رونش رو لمس مردم که یهو بیتا مثل برق گرفته ها از جاش پرید و به تندی بهم گفت چیکار می‌کنی؟ مگه بهت نگفتم بدون اجازه من روی این تخت خواب نمیای؟! گفتم چرا گفتی ولی خب من میخوام زنمو بغل کنم و نوازشش کنم که با یه نیشخند تحقیر آمیز یه نگاه به شلوارم کرد و گفت نکنه با اون فندق میخوای منو نوازش کنی و زد زیر خنده. انگار با این رفتار و طعنه زدنها تونسته بود تا حدی کنترل منو تو دست بگیره ولی خب من فکر میکردم که اول زندگیمونه و حتماً این مشکلات کوچیک درست میشه ولی غافل از اینکه دست تقدیر برام سرنوشت دیگه ای رقم زده بود. تو همین فکرها بودم که بیتا خیلی جدی بهم گفت مگه بهت تذکر نداده بودم که منو با اسم فامیلی صدا کنی ! دوست ندارم یه حرف و دوبار به کسی بزنم، گفتم خب الان که ما تنهاییم مشکلی که نیست که یه مرتبه یه جوری نگام کرد که با اینکه سیزده چهارده سال ازم کوچیکتر بود خودمو خراب کنم، سرمو انداختم پایین و گفتم چشم هر جور تو بخوای، گفت فعلا پاشو خونه رو مرتب کن من امروز کلی با کفشهای پاشنه بلند رقصیدم پاهام خیلی درد میکنه، خونه رو مرتب که کردی لباساتو در میاری ببینم بعد از اپیلاسیون چطور شده بدنت، پاشو بدو سریع کاراتو انجام بده امشب برات یه سورپرایز ویژه دارم!! انگار قند تو دلم آب کردی مثل اسب بلند شدم و در عرض یک ساعت تمام خونه رو برق انداختم، آشغالا رو جمع کردم و کل ظرفا رو هم شستم، وقتی برگشتم تو اتاق دیدم بیتا به پشت دراز کشیده تو حالتی که یه پاشو هم کرده یعنی کف پایش روی تشک و اون یکی پاشو انداخته بود روش حوری که کف پایش روی وی من قرار میگرفت واقعاً پاهای زیبا با پوست فوق العاده جذابی داشت، گوشی هم دستش بود و داشت با یکی که احساس کردم مهسا باشه چت میکرد، تا منو دید ازم پرسید تموم شد؟ گفتم بله. گفت آفرین پسر خوب حالا لباساتو در بیار ببینم چیکار کردی، لباسامو در آوردم فقط شرتم هنوز وام بود که با اشاره انگشت سبابه ش بهم حالی کرد که اونم در بیارم منم هم شدم و شورت اسلیپم رو از پیام در آوردم، بیتا تا بدنم لخت منو دید گفت یه چرخ بزن ببینم من شروع کردم چرخیدن که بیتا با حالت خنده و شوخی گفت تو باید دختر میشدی با این کون قشنگت و دول فندقیت! بعد زد زیر خنده، گفت همونجا وایسا میخوام ازت چند تا عکس بگیرم ، بعد شروع کرد در زوایای مختلف ازم عکس گرفتن. عکسارو که گرفت با اشاره انگشت سبابه ش بهم حالی کرد که میتونم برم روی تخت، نمی‌دونم چرا اینقدر استرس داشتم طوری که انگار یکی میخواد بهم تجاوز کنه، یه خط ترس و خوشحالی و دل ضعفه از روی هیجان، زانوم رو گذاشتم روی تشک و حالت چهار دست پا سرمو از لایه رون هاش رد کردم، وای که چه عطری داشت بوی تنش، همینجوری از روی شکم و سینه ش گذشتم و صورتمو روبروی صورتش قرار دادم، با چشمایی که میتونست هر مردی رو فریفته خودش کنه جوری تو چشمام زل زده بود که نفس کشیدن برام سخت شده بود و ضربان قلبم جوری شده بود که تو سکوت اتاق خواب به وضوح صداشو میشنیدم، یهو بیتا بهم گفت چته سکته نکنی بدبخت! تا حالا زن ندیدی؟! بعد خودش جواب داد که آخه کی با تو دول فندقی دوست میشه و زد زیر خنده، منم همینطور که اون داشت می‌خندید سرمو برای پستونای خوشگلش می چرخوندم و این کار من باعث میشد صدای قهقهه بیتا بالاتر بره، وقتی خنده ش کمتر شد گفت ببین تو ناسلامتی شوهر من شدی پس باید از علایق جنسی من اطلاع کافی داشته باشی، اولا من همیشه دوست داشتم یه شوهر کیر کلفت و قوی داشته باشم که حسابی منو بچلونه ولی انگار از این شانس نیاوردم، البته می‌دونم که این تقصیر خودت نیست ولی خب منم زنم اونم با این تیپ و استیل و قیافه، پس باید تمام سعیت رو بکنی که من روی تخت کنار تو خوب ارضا بشم که خدای نکرده شیطون گولم نزنه و دوباره زد زیر خنده، بعدش گفت من تو سکس بیشتر از دخول از نوازش و رابطه دهانی لذت میبرم که تو باید این کار و خوب یاد بگیری اگه میخوای اجازه داشته باشی توی اتاق خواب کنار من بخوابی، فهمیدی؟ گفتم آره معلومه تمام سعیمو میکنم. گفت خوبه در ضمن روی تخت خواب تا ازت چیزی نپرسیدن حرف نمیزنی مخصوصا موقع سکس چون حواسم که پرت بشه نمیتونم ارضا بشم، حالیت شد؟ گفتم باشه! گفت باشه هم نه از این به بعد میگی چشم مثل یه پسر خوب، فهمیدی ؟ گفتم چشم.گفت امشب اولین باره که میخوایم سکس کنیم و تو هم انگار منتظری که پرده یه دختر خوشگل رو بزنی آره؟ با حرکت سرم جواب دادم یعنی آره دیگه، گفت ببین نباید توقع داشته باشی یه دختر به خوشگلی من با بیست و پنج سال سن پرده شو دست نخورده بیاره تحویل یه دول فندقی مثل تو بده که حتی طول دودولش توانایی پاره کردن پرده ش رو هم نداشته باشه، دیگه علتی داشت منو تحقیر میکرد ولی نمی‌دونم چرا با این حرفا کیرم در سیخ ترین حالت خودش قرار گرفته بود که اگه یه دست بهش میخورد آبم می پاشید بیرون. این حرفا رو که زد گفت خوب حالا میری پایین شروع می‌کنی خوردن نه حرفی نه نگاهی می‌خوام چشمامو ببندم و حال کنم، ناخودآگاه گفتم چشم و سرمو بردم لای رونای پر و خوش فرم بیتا ، وای یه کس فوق العاده قشنگ با رنگ صورتی عالی، اول شروع کردم به بو کشیدن حتی بوی آلت بیتا هم دیوونه کننده بود برام، زبونمو درآوردم و شروع کردم با لیسیدن کس از پایین به بالا و از چپ به راست و همینجوری که مشغول می لیسیدن بودم احساس میکردم شکم بیتا داره تندتر بالا و پایین می‌ره، فهمیدم که راه. و درست دارم میرم، یهو دیدم بیتا دستشو برد لای موهام و شروع کرد سرمو نوازش کردن با نوازش سرم بهم میفهموند که چطور پیش برم، یهو موهامو محکم گرفت گفت زبونتو بکن تو، منم زبونمو مثل کیر سفت کردن و سعی کردم تا اونجا که میشه تو کصش فرو کنم و حالت تلمبه زدن حرکت بدم، از اون طرف کیرم داشت منفجر میشد که بیا موهامو کشید بالا بهم گفت پاشو بکن منو! اومدم بالا پاهاشو با دستام بالا بردم و کیرمو موازی کصش گذاشتم به یه فشار واردش کردم، ولی واقعا هیچ عکس العملی از طرف بیتا نمیدیدم، همون‌جوری که کیرم تو کصش بود شروع کردم تلمبه زدن بیتا هم همینطور نفس های کوتاه و تند می کشید ، نمی‌دونم چرا با این صحنه یهو نتونستن خودمو کنترل کنم و با شدت هر چه تمام‌تر آبمو توش کص بیتا خالی کردم، با ارضا شدنم بیتا یهویی به خودش اومد گفت چیکار کردی بیشعور، من هنوز ارضا نشدم، اینقدر فهم نداری که اول منو ارضا کنی؟! پاشو گمشو حالمو بهم زدی. من از یه طرف یه ارضا شدن عالی و از طرف دیگه زنی که تمام خصوصیاتش منو مست میکرد ناراحت نشدم که هیچ تازه یه حس عجیبی پیدا کرده بودم که باید تمام سعیمو بکنم تا خانم ازم راضی باشه، گفتم عزیزم ببخشید دست خودم نبود تو آنقدر زیبایی که کنترلم از دستم در رفت، دفعه بعدی جبران میکنم، گفت باید جبران کنی اگه میخوای مرد این خونه بمونی، گفتم میخوای برات بخورم تا آبت بیاد، گفت حداقل این کار رو خوب یاد بگیر اگه میخوای رنگ کصمو ببینی از دول فندقیت که آبی گرم نمیشه! سرمو بردم دوباره باید پاش ولی کلی آب خودم اونجا پاشیده بود، بهش گفتم عزیزم بزار یه دستمال بیارم آمیزش کنم بعد برات بخورم، گفت نه همینجوری، آب خودته، با زبونتو تمیزش کن تا یاد بگیری تا من ارضا نشدم حق ارضا شدن نداری! با اکراه سرمو بردم نزدیک که یهو بیتا سرم داد کشید که بخوررر! چشمامو بستم شروع کردم به لیسیدن کصش از روی آب منی خودم، اولش یه خرده برام ناراحت کننده بود و سخت بود ولی در عرض چند ثانیه اوضاع عوض شد دیگه اون حس تهوع آور رو نداشتم که هیچ تازه کیرمم دوباره بلند شد، حدود بیست دقیقه کس لیسیدن بالاخره بیتا پاهاشو دور سرم سفت کرد و با یک جیغ کوتاه و نفس زدن های تند ارضا شد. منم با اینکه فکم حسابی درد گرفته بود ولی حس یه قهرمانی رو داشتم که تونسته یه شکار خوبی رو بزنه. با ارضا شدن بیتا ازم خواست که بغلش کنم تا حالش بهتر بشه، منم از خدا خواسته دستمو گذاشتم زیر سرش و چسبوندمش به خودم، یه خورده که حالش بهتر شد گفت ببین ابراهیم می‌دونم تا حالا زن درست حسابی تو زندگیت ندیدی و توانایی ارضا کردن منو نداری، ولی باید بدونی من یه زن جوونم و با این زیبایی خدادادی هر کسی آرزوشه الان جای تو باشه، پس حالا که این مشکلات رو داری باید تمام سعیتو برای راضی نگه داشتن من بکنی، در غیر این صورت هیچ تضمینی بهت نمی‌دم که اجازه داشته باشی حتی نزدیک من بشینی،میفهمی که؟ گفتم آره عزیزم درک میکنم ولی تو هم منو درک کن لطفاً، ولی بدون من برای خوشحال کردن تو همه کاری میکنم. گفت ببین من زن داغی هستم دیگه حرفایی که باید بزنمو بهت گفتم حالا پاشو برو از کشوی کنار تخت یه جعبه س بردار بیار میخوام سوپرایزت کنم، با خوشحالی بلند شدم کشوی میز کنار تخت رو کشیدم بیرون یه جعبه قرمز رنگ که توش بود رو درآوردم و گرفتم سمت بیتا، بیتا گفت عزیزم این اولین کادویی که من برات سفارش دادم، امیدوارم اندازه ت باشه و راحت باهاش کنار بیای، یه جورایی گیج شده بودم چرا باید با یه کادو کنار بیام؟! در جعبه رو که باز کردم دیدم یه قفس پاکدامنی مردانه س، از اینا که تو فیلم های پورن ارباب برده ای مردها دور آلتشون می‌بندن و کلید قفلش دست پارتنرشون میمونه و هر وقت اون اجازه بده حق دارن بازش کنن و خودشونو ارضا کنن، با ناراحتی گفتم آخه بیتا این چیه؟ با توپ پر و صدا بلند گفت اولا بیتا نه خانم بهرامی دوماً با اون دول فندقیت که فکر نمیکنی هر روز اجازه داشته باشی هر روز ارضا بشی، من با مهسا صحبت کردم اون پزشک سکس تراپه، مشکل تو رو بهش گفتم اونم اینو پیشنهاد داده، بهم گفته هر دو هفته یکبار حق اجازه داره بازش کنه و خودش رو ارضا کنه!! دنیا داشت تو سرم خراب میشه چرا آخه مهسا که دوست بیتاس و همسایه خودمونه از این روابط خصوصی من و همسرم خبر داشته باشه و بعد برای ارضا شدن من تصمیم بگیره؟! به بیتا گفتم آخه چرا درباره این موضوع با مهسا صحبت کردی؟ گفت اولا مهسا نه خانم افرا دوماً اون اصلا غریبه نیست نیست مثل خواهر میمونه برام تازه راز زندگی منو که جایی نمیگه، تازه لطف کرده قرار آخر هفته برای مشاوره برامون گذاشته تو خونه خودمون! دیگه هیچ داشت درجه تحقیرم بیشتر میشد، ولی ته دلم بدم نمیومد جلوی مهسا هم راحت درباره اینجور چیزا صحبت کنیم، به خصوص که مهسا هم تم زیبایی دسته کمی از بیتا نداشت. با صدای بیتا به خودم اومدم که گفت بیا جلو مثل آدمایی که هیپنوتیزم شدن عین یه بچه دبستانی حرف گوش کن رفتم جلو و بیتا قفس رو کشید روی آلتم و قفلش رو زیر تخمام بست، گفت خودتو تو آیینه ببین چقدر بهت میاد و زد زیر خنده، باورم نمیشد درباره زندگی زناشویی چه تصورات اشتباهی داشتم، بعد بیتا گفت از این به بعد تو خونه با تمام مدت لخت بگردی حق پوشیدن هیچ لباسی رو نداری، افتاد؟ گفتم باشه، گفت باشه نه چشم، در ضمن هر اشتباهی کنی که منو ناراحت کنه یک هفته زمان باز شدن قفست عقب می‌افته گفتم چشم، گفت برات برنامه های زیادی دارم که به مرور بهت میگم تا بهتر یاد بگیری و بخاطر بسپاری، فعلا همین چند تا چیز رو که گفتم رو با خودت مرور کن که اشتباهی فراموش نکنی که اونوقت خدا باید به دادت برسه، حالا هم بیا کف پا و انگشتانو خوب ماساژ بده که خیلی خسته م، اینو گفت و دمر خوابید، با صحنه ذکر خوابیدن بیتا و حجم باسن قشنگش دلم میخواست سرمو ببرم لای کونش و سوراخ کونشو تا صبح بلیسم ولی خوب میدونستم بدون اجازه اگه همچین کاری بکنم حتماً یه دردسر بزرگی میشه برام، کیرمم قفس نمیتونست خوب جون بگیره و بلند بشه و اینجوری یه حس خدمت گذاری بیشتر تو وجودم شعله ور تر میشد. رفتم پایین تخت یه متکا گذاشتم زیر زانوهام و شروع کردم نوبتی پاهاشو ماساژ دادن، همینجوری که پاها رو میمالیدم ببینیم رو نزدیک پاهاش بردم شروع کردم رو کشدین، انگار بیتا از صدا و گرمای نفسام متوجه این موضوع شد، بدون اینکه روشو بر گردونه گفت حسابی بو بکش تا خاطرت بمونه پای من چه بویی داره بعدشم به یه چیز نرمتر پاهامو ماساژ بده،زبونت بیکار نمونه، با این حرف بهم حالی کرد که پاهاشو بلیسم براش، ولی بیتا نمیدونست من خودم فوت فتیش حرفه ای هستن، انگار خدا دنیا رو بهم داده بود، یه زن زیبا و مغرور و قوی با این هیکل و پاهای بسیار زیبا، دیگه چی میخواستم؟! فقط این قفسه و جریان مهسا فکرمو درگیر کرده بود، با همین فکرا شروع به لیسیدن پاشنه پا و مکیدن انگشت ای پاش کردم، احساس میکنم بعد از چند دقیقه یه تکون ریزی خورد و انگار دوباره ارضا شد، بعد بهم گفت همونجا روی زمین پایین تخت یه چیزی بنداز زیرا بخواب ، کسی بغل من بخوابه احساس خفگی میکنم، اینم یه مشکل دیگه، انگار من بیشتر سگ دست آموز بیتا بودم تا شوهرش.

جمعه صبح بعد از بیدار شدن و طبق معمول آماده کردن صبحانه بیتا بهم گفت امروز مهسا برای مشاوره میاد اینجا حواست باشه هم حرف گوش کن باشی و هم آبروی منو حفظ کنی، از چیز هم خجالت نکش مهسا از تمام رابطه ما اطلاع داره، گفتم باشه من برای خوشحال کردن تو هرکاری بتونم میکنم، اینو که گفتم یه دستی روی سرم کشید که آفرین هاپوی خوبم، اگه امروز مودب باشی یه سورپرایز عالی برات داریم، اینو گفت و خندید، وقتی بجای اینکه بگه دارم گفت داریم اول فکر کردم اشتباهی گفته یا من اشتباهی شنیدم، سوال کردم چرا میگی داریم، گفت صبر کن تا به وقتش خودت میفهمی، فعلا صبحانه ت رو بخور و خونه رو جمع و جور کن و حتما قبل از اومدن مهسا برو دوش بگیر قشنگ پی پی هم بکن تا شکمت پر نباشه. دیگه بیتا علنی برنامه روزانه م رو بهم میگفتی و من عین سگ دست آموز فقط میگفتم چشم.

مهسا قرار بود حدودای ساعت دو بعد از ظهر بیاد، منم قبل از دو رفتم حمام و دستشویی خودم رو خالی کردم و شستم ولی دلیل این کارش رو نمیفهمیدم، حین دوش گرفتن بیتا از بیرون صدا زد که برات لباس گذاشتم روی تخت همونو بپوش، اومدم بیرون دیدم بیتا فقط یه شرت که چی بگم فقط چهار تا بند داره و فقط آلتمو میپوشونه و از پشت دو تا بند که دو طرف باسنم می‌افته گذاشته روی تخت، رفتم تو پذیرایی پیشش گفتم بیتا جان این چیه هنوز حرف تو دهنم بود که چنان کشیده ای بهم زد که برق از سرم پرید، گفت به سگ دو بار حرف میزنی می‌فهمه، مگه من بهت نگفتم منو خانم بهرامی صدا می‌کنی مهسا هم خانم افرا، الآنم برگرد اون لباسی که برات گذاشتم رو بپوش تا دوباره یه در گوشی دیگه نخوردی! من بهت زده فقط نگاه میکردم که بیتا با لحن خیلی جدی گفت تو چشای من نگاه نکن سرت پایین، بدو آماده شد ببینم. بی اختیار برگشتم تو اتاق خواب شرته رو پام کردم همونجا رو تخت نشستم. حدود ده بیست دقیقه بعد زنگ واحد زده شد و بیتا در و باز کرد با صدای خوشحالی مهسا رو به داخل خانه دعوت کرد، نمی‌دونید چقدر استرس داشتم و خجالت میکشیدم، از طرفی میترسیدم نکنه اگه حرفی بزنم بیتا جلوی مهسا دوباره کتکم بزنه و خوردم کنه از طرفی هم بدم نمیومد جلوی مهسا با اون تیپ و قیافه حرفای جنسی بزنیم.

چند دقیقه که گذشت بیتا اومد داخل اطاق و گفت پاشو بیا بیرون به مهسا سلام کن، مهسا میخواد باهات حرف بزنه، انگار میخواستن منو ببرن پای چوبه دار، انقدر استرس بدی داشتم که زانوهام داشت میلرزید، اصلا نزدیک بود بخورم زمین، که بیتا منو گرفت و گفت اولش سخته ولی عادت می‌کنی عزیزم، با این کلمه انگار اعتماد به نفسم بالا رفته باشه پشت بیتا راه افتادم از اطاق خواب رفتیم بیرون، با دیدن مهسا شوکه شدم، چقدر خوشگل و چه لباس راحتی قشنگی تنش بود، ولی بر خلاف انتظارم اصلا از ردی مبل بلند نشد و فقط تعارف کرد که بشینم انگار خونه اونه و ما مهمونیم، از اعتماد به نفسش یه جورایی خوشم اومد، بیتا نشت کنار مهسا و من میل روبروی این دو تا نشستم، واقعاً این دو نفر از زیبایی چیزی کم نداشتن، مهسا پاشو انداخته بود رو هم که به نظر و سلیقه من این یکی از سکسی ترین حالت های بدن یه زنه مخصوصا اگه هیکل و اندام و چهره خوبی داشته باشه، منم با خجالت خودمو جمع و جور کرد یه جورایی اصلا روم نمیشد به مهسا نگاه کنم، که مهسا یخ جمع رو با این جمله که من از کلیه مشکلات زندگی بیتا و شما خبر دارم شکست، و ادامه داد من بیماران زیادی مثل شما دیدم و اصلا جای نگرانی نیست با یک برنامه منظم حتماً میتونید تا حد زیادی مشکلات رو رفع کنید البته این صد در صدی نیست، شما باید قبول کنید که جزو اون دسته از آقایون هستین که ضعف جنسی دارن. من هم داشتم یه جورایی تحقیر میشدم جلوی زنم و هم یه جورایی با صدای سکسی و اندام مهسا یه حس عالی داشتم، چیز عجیب و تازه ای بود برام.

بعد مهسا ازم خواست که برم جلوش بایستم تا منو معاینه کنه، من یه نگاه به بیتا کردم تا ببینم اون چی میگه که با حرکت سر بهم فهموند که انجام بدن، بلند شدم رفتم جلو مهسا ایستادم و مهسا اون تیکه از شرت رو که جلوی آلتم رو گرفته بود رو کنار زد و کیرم توی قفس افتاد بیرون، تازه یادم اومد ای داد بی داد بیتا اینو چند روز بسته بهم و الان مهسا چه فکری درباره من میکنه، تو همین فکرا بودم که مهسا گفت این جنسش اذیتت که نمیکنه، گفتم نه عادت کردم چند روزه، از زیر دستشو برد و تخمامو گرفت و شروع کرد یه جورایی بررسی کردن، البته بیشتر ماساژ بود تا معاینه، گفت اندازه بیضه هات یه مقدار کوچیکه، باید یه آزمایش اسپرم برات می‌نویسم انجام دادی جوابشو بیار ببینم چیه.بعد دوباره شرت رو کشید روی آلتم و بهم گفت برو بشین، جالب اینجا بود که حرف زدنش یه جورایی دستوری بود تا خواهشی، و هر کاری می‌گفت من انکار باید انجام میدادم، رفتم بشین سر جام که بیتا بهم گفت از خانم افرا تشکر نمیکنی گفتم خیلی ممنونم که تشریف آوردین برای معاینه اونم گفت بیتا جون. کردن من خیلی حق داره و دو تایی زدن زیر خنده ، بعد بیتا بهم. گفت نشین اونجا برو وسایل بیا از خانم پذیرایی کن، چه حس تحقیری خوبی بود، دوتا زن جوانتر از خودم که شاید تو تهران جزو ده تا خوشگل اول بودن، اینجوری با من صحبت میکردن و اینکه دو تا زن کوچیکتر از خودت بهت دستور بدن برای من خیلی خوشایند و باحال بود، من باهاش مشکلی نداشتن، رفتم چای ریختم و میوه شیرینی آوردم گذاشتم روی میز، خودمم نشستم سر جام که بیتا با لحن جدی گفت اونجا نه برو اون میز کوچیکه رو بیا بزار جلوی پای خانم، مهسا خانم به خاطر اینکه از آسانسور استفاده نکرده پاهاش درد گرفته، از اون ماساژهایی که من دوست دارم بهش باید بدی، بدو ببینم. پسر خوب! اینو گفتم و خندیدن.

یعنی وی آخه من چرا باید پای یه زن دیگه رو اونم جلوی زن خودم ماساژ بدم تازه خدا کنه اشتباه متوجه شده باشم و منظور بیتا ماساژ دهانی نبوده باشه، ولی در کل منم بدم نمیومد پاهای مهسا خوشگله رو با اون کلاس کاری بلیسم، ولی راستش فقط یه خورده خجالت میکشیدم، دوست داشتم برای این کار یکی مجبورم کنه تا راحت تر انجامش بدم.

میز رو گذاشتن و مهسا پاهاش رو گذاشت روی اون و من جلوی پاهاش رو زانو نشستن و شروع کردم به ماساژ دادن، بیتا جاشو عوض کرد اومد نبل کناری من نشت گفت جورابای خانم رو دربیار راحتتر باشن، گفتم چشم، مهسا لیوان چای دستش بود و داشت زیر چشمی بهم نگاه میکرد، همون‌طور که گفتم بیتا هم کنار من پاشو انداخته بود رو هم و پاشو تکون میداد این کارش انکار من هیپنوتیزم کرده باشه، ناخودآگاه صورتم رو نزدیک پاهای مهسا کردم و بعد از بو کشیدن انگشت ای پاشو کردم تو دهنم، دیدن بیتا با این کار من دست کشد روی سرم و گفت آفرین هاپوی خوبم، امروز باید خوب از دوست من تشکر کنی با کارت، منم یه سری تکون دادم و دیدم مهسا چشماشو بسته خیلی راحت ریلکس کرده، بیتا بلند شد رفت کنار مهسا صورتش رو برگردوند و یه بوسه به لباش زد، چی می‌دیدم نکنه بیتا و مهسا لزبین باشن، همینجوری بهت زده نگاه میکردم که با صدا بیتا به خودم اومدم که خواست کجاست؟! سرت پایین وظیفه ت رو انجام بده و دوباره شروع کردن به لب بازی، و چقدر حرفه ای و عاشقانه کار رو میکردن هر دو، تا حالا بیتا منو اینجوری نبوسیده بود، دیدم مهسا دستشو آروم برد لای رونای بیتا، میدونستم کص بیتا نقطه ضعفشه، ولی باور نمی‌کردم اینجور رابطه ای داشته باشه، نمی‌دونم چرا اصلا ناراحت نشدم شاید چون طرفش یه زن بود اصلا غیرتی نشدن البته اگه هم میشدم چیکار میتونستم بکنم، حتما دو تا کشیده بهم میزد و آبروم رو میبرد، صحنه فوق العاده بود، این دو تا چقدر خوب لب هم دیگه رو می‌خوردن و مهسا چقدر حرفه ای کس بیتا رو میمالید، یواش یواش مهسا انگشتاشو کرد تو دهن بیتا و حالت سام زدن یه خورده نگه داشت تا خیس بشه بعد از بالای شلوار بیتا کردش تو و قشنگ گذاشتش رو کصش، من قشنگ می‌دیدم که بیتا کاملا تسلیم شده، یهو مهسا رو به من گفت بیا بخواب زیر پای بیتا پاهاشو بخور براش، سریع رفتم پایین مبل دراز کشیدم بیتا هم پاشو بلند کرد گذاشت روی صورتم و من شروع کردم به خوردن، چند دقیقه تو اون حالت بودیم که مهسا از بیتا پرسید چطوره، بیتا هم گفت بخدا نمی‌دونم از کجا حال کنم از بالا یا از پایین!! اینو گفتو یه ناله بلندی کرد و انگار ارضا شد، فقط شانسی که داشتیم خودمون طبقه آخر بودین و مهسا طبقه سوم و طبقه دوم خالی بود و فقط طبقه اول یه زن و شوهر زندگی میکردن، به همین خاطر اصلا صدا رو کسی نمی شنید، بعد از ارضا شدن بیتا بلند شد دست مهسا رو گرفت راه افتادن سمت اتاق خواب، اول مهسا رفت تو و بعد بیتا که خواست بره گفت هر وقت صدات کردم میای تو! اینو گفت و درو پشت سرش بست.

بعد از چند دقیقه صدای بیتا بلند شد که هاپویی بدو بیا تو! اصلا تصور اینکه چی قرار ببینم رو نداشتم، رفتم داخل دیدم هر دو لخت فقط با لباس زیر پی تخت لم دادن، بیتا گفت بیا مهسا میخواد ببینه چقدر مردونگی داری، حس اینکه یه جورایی برده دو تا دختر خوشگل کار بلد باشی آدم رو دیوونه میکنه، این دو تا اینقدر حرفه ای منو جلو برده بودن که حدود دو هفته بعد از عروسی اینطوری داشتم بهشون سرویس میدادم و اصلا ناراحت نبودم، رفتم روی تخت کینگ سایزمون که راحت سه نفر میتونستن ازش استفاده کنن، مهسا با یه لحن دستوری جدی بهم گفت که بیتا میگه با اینکه دودولت کوچیکه ولی از زبونت خوب استفاده میکنی، درسته؟ گفتم بله خانم، گفت نشونم بده ببینم؟ بعد خودش شرت بیتا رو درآورد یه بالش گذاشت زیر سر بیتا و سوتین ش رو هم باز کرد، من سرمو کردم لای کص بیتا و شروع به خوردن کردم از اون طرف مهسا هم شروع به خوردن لبای بیتا کرد و بعضی وقتا نیومد سراغ سینه های گرد و سربالایی بیتا، من اونجا فهمیدم که بیتا چقدر روی لب و سینه و کصش حساسه و نقطه ضعفش همینه، مهسا همون‌جوری سینه بیتا رو‌ میمکید با دستش موهای منم گرفته بود و سر منو حرکت میدادم تا بهتر به بیتا حال بدم، چند لحظه بعد مهسا کلید قفس رو از بیتا گرفت و ازم خواست که بایستم تا قفس رو در بیاره، خیلی خوشحال شده بودم که میتونم زودتر از دو هفته ای که بیتا قرار گذاشته بود ارضا بشم، بعد مهسا یه ژل از توی کیفش درآورد و یه مقدار روی کلاهک کیرم زدم یه مقدارم ریخت کف دستش خودش مالید زیر تخمام، اولی احساس سردی داشت ولی یواش یواش بی حس شد، خیلی حشری شده ولی این کمک میکرد که آبم زود نیاد، بعد دوباره حالت قنبل طوری سرمو فشار داد رو کص بیتا که ادامه بدن، داشتم کص بیتا رو با تمام وجودم میخوردم که احساس کردم مهسا یه خرده از همون ژل دور. سوراخ کونم هم ریخت، گفتم چیکار می‌کنی گفت حواست یه کارت باشه فقط، بعد شروع کرد با انگشت ژل رو دور و بر سوراخم مالیدن و هر از گاهی یه مقدار خیلی کم به داخل سوراخم هدایت میکرد، نمی‌دونم چرا راحت تسلیم شده بود و اجازه هر کاری رو به این دو نفر میدادم، بعد مهسا بلند شد از تو کیفش یه دستکش لاتکس پزشکی درآورد دستش کرد و اومد دوباره شروع کرد با سوراخم ور رفتن، ولی اینبار خیلی نرم و آروم که اصلا دردم نیاد، خیلی کارشو‌ خوب بلد بود، اگه من دختر بود حتماً به این مهسا میدادم، با اون دستش از زیر کیرمو ماساژ میداد و با باسنم بوسه میزد و بعضی وقتا یه اسپک هم نثار کونم میکرد که باعث میشد بهتر قنبل کنم طرفش، بیتا هم داشت با یه لبخند ملایم تمام این صحنه ها رو میدید و با دستاش با موهام بازی میکرد، یهو احساس کردم مهسا یکی از انگشتاشو داخلم فرو کرد ولی بر خلاف انتظار اصلا دردی نداشت بلکه یه جایی داخل باسنم رو داشت از تو می‌مالید که حس ارضا شدن رو برام تداعی میکرد، بعد یه انگشت دیگه و بعد سه انگشتی ولی انقدر با ملایمت و آرامش و بدون استرس و با اعتماد به نفس اینکار رو میکرد که اصلا از کارش دلخور نمیشدم، بعد بلند شد از توی کیفش یه کیر مصنوعی درآورد از این که بند داره و مثل کمربند دور آدم بسته میشه، اونو بست به خودش و یه کاندوم کشید سر کیرش، البته قطر کیر مصنوعی خیلی بزرگ و دراز نبود ولی فقط استرس داشتم و بیشتر از اینکه جلوی بیتا یکی کونمو بکنه خجالت میکشیدم، مهسا اومده پشت من یه خرده ژل زن کیرش زد و آروم آروم با بازی کردن عقب جلو کردن انداختنش تو سوراخم، نمی‌دونم چطور براتون توضیح بدم ولی بجز درد اولش فقط حس ارضا شدن داشتم و یه سرخوش عالی، مخصوصا وقتی دراز کشیدم و مهسا یه بالش گذاشت زیرم تا کونم خوب بیا بالا و قنبل بشه براش و زمانی دراز کشید روم از نرمی فوق العاده بدنش و عطر فوق سکسی زنونه ای که به خودش زده بود، زبونم تو کص بیتا بود و بیتا دو تا دستامو گذاشته بود زیر پاهاش جوری که اصلا نمی‌تونستم درشون بیارم حتی نمی‌تونستم حرف بزنم چون دهنم تا اونجا که میشد چسبیده بود به کص بیتا و دستام قفل شد بود، تو همین حالت بودم که مهسا دراز کشید روم و گوشمو و زیر گلوم رو شروع کرد خوردن، چقدر حشری شده بود، اگه قبلش به کیرم ژل نزده بود حتماً ده بار پشت سر هم ارضا میشدم ولی چون هنوز ارضا نشده بودم دوست داشتم این وضعیت ادامه دار بشه، بعد مهسا شروع کرد در گوشم حرف. زدن، گفت من از اولش میدونستم تو یه کونی بیشتر نیستی و چون بیتا برای داشتن آزادی زیاد نمیتونست با یه مرد واقعی ازدواج کنه پیشنهاد تو رو قبول کرد، پس جایگاه خودت رو بدون و البته یاد بگیر اولا فقط حرف گوش کن باشی و دوماً از زبونت درست استفاده کنی اگه میخوای کنار بیتا بمونی، چون بیتا می‌تونه از زندگی ساقطت کنه، همخونه نداری هم مهریه ش رو میزارن اجرا و هم از خونه پرتت می‌کنه بیرون، حق طلاق هم که داره، پس جایگاه خودت رو مثل یه خدمتکار کونی حفظ کن، میدونی چه کیرای گنده از مردای واقعی تو کص و کون بیتا چرخیده، اصلا کیر تو رو حس نمیکنه بیتا، مهسا اینا می‌گفت و آروم تلمبه میزد و با پروستاتم بازی میکرد که یهو چنان ارضا شدم که در طول عمرم اینجوری آبم نیومده بود، آبم که اومد مهسا در گوشم گفت بی غیرتیت مبارک جنده من! این حرف که از دهن یه بچه که حداقل دوازده سیزده سال ازم کوچیکتره یه حس تحقیر همراه با لذت بهم میداد.

وقتی از روم بلند شد همینجوری داشت ازم آب می‌رفت که بیتا با یه نگاه از بالا به پایین بهم گفت پاشو برو خودتو تمیز کن، بعد کاندوم روی کیر مصنوعی مهسا رو عوض کرد و رفت جلوی مهسا قنبل کرد مهسا شروع کرد کردن بیتا، منم کنار تخت داشتم تماشا میکردم، چقدر خوب کس میداد و مهسا چقدر خوب کس می کرد، چند دقیقه که تلمبه زدن صدای ناله بیتا بلند شد و آبش مثل مردها پاشید بیرون همراه با جیغ بلند، بعد مهسا افتاد روش و شروع کرد خوردن لباش، واقعاً بیتا بی‌حال شده بود ناخواسته رفتم پشت مهسا و لای کونشو باز کردم زبونمو کردم تو کونش شروع کردم لیس زدن، مهسا بلند شد کمربندش رو باز کرد به من گفت دراز بکشم، بعد اومد نشست رو دهنم شروع کرد با عقب جلو کردن خودشو ارضا کنه، بیتا هم روبروش نشسته بود و ازش لب می‌گرفت ، صحنه فوق العاده سکسی، حدود یک دقیقه بعد به یه ناله بلند همونجا تو دهنم ارضا شد، باورم نمیشد یه زن اینقدر آب ازش بیرون بیاد، وقتی ارضا شد بیتا گفت قشنگ با زبونت آمیزش کن، خوب که آبا رو جمع کردم مهسا بلند شد. و دست بیتا رو گرفت سمت حمام، به منم اشاره کرد که دنبالشون برم، داخل حمام که شدیم، اول شیر آب گرم رو باز کرد تا کلی بخار جمع شد و حمام قشنگ گرم شد کف حمام هم آب گرم ریخته بود که اونم خیلی باحال بود، بیتا بهم گفت دراز بکش دهنتو باز کن میخوام جایزه ت رو بهت بدیم، من متوجه منظورش نشدم و وقتی دیدم حالت دستشویی رفتن نشست بالا سر من و دهنم منو باز کرد فهمیدم که انکار میخواد بشاشه تو دهنم، دیگه واقعا این دو تا داشتن از من یه بی غیرت بی ناموس میساختن، به سختی از اون زیر گفتم نه نمی‌خوام بدم میاد که بیتا بلندم کرد و مهسا اومد از پست دستامو قلاب کرد ، خوب این دو تا هم هیکلشون بزرگ بود و زورشون واقعاً زیاد بود، هر دو رزمی کار هم بودند در دوران نوجوانی، بعد بیتا روبروی من نشست و گفت مگه به توئه مادر جنده نگفتم فقط میگی چشم میخوای کون برهنه از خونه بندازمت بیرون یا دو تا کیر کلفت بیارم جلوی چشام اینقدر بکننت که نتونی بشینی! میخوای؟ گفتم نه آخه من شاش بدم میاد، گفت تو گوه میخوری که بدت بیاد، باید هر چی بهت دادم بخوری، اگه با زبون خوش نخوری با کتک و میر کلفت به خوردت میدم، فهمیدی مادر جنده کونی؟ تا حالا بیتا رو اینقدر وحشی ندیده بود و یه جورایی دیگه ازش میترسیدم، مهسا دستامو محکم از پشت گرفت بود و بیتا گفت امروز انقدر کشیده میخوری تا آدم بشی و شروع به زدن کرد، باورم نمیشد دستاش اینقدر سنگین باشه، ده دوازده تا که زد بغضم ترکید و گفتم چشم هر کاری بگی میکنم فقط نزن، گفت حالا مثل بچه آدم دراز بکش کف حموم و دهنتو باز کن اگه یه قطره از دهنت بیرون بریزه کشتمت، دراز کشیدم همون‌جوری که میخواست دهنمو باز کردم اونم کصش رو تنظیم کرد و شروع کرد به شاشیدن تو دهنم، نمی‌دونم از ترس بود یا از کتکی که خورده بودم ولی اصلا مزه بدی احساس نکردم فقط مراقب بودم همه رو درست قورت بدم، بعد از اون نوبت به مهسا رسید، شاید باورتون نشه موقعی که مهسا نشست بشاشه تو دهنم انگار لذت میبردم، نمی‌دونم چرا اینقدر زود عادت میکردم به تحقیر شدن، وقتی مهسا هم شاشید به بیتا گفت نگاه بدرد نخور دوباره بلند کرده، یعنی از شاشیدن ما هم لذت میبره الکی مقاومت میکرد فقط کتک میخواست مادر جنده. واقعاً دیگه هیچ آبرویی جلوی زنم و دوستش نداشتم.

اون روز دوش گرفتیم و با هم شام خوردیم البته من ته مونده غذای خانما رو خوردم، بیتا گفت این تنبیه اون کارته، و اینکه تا یک ماه قفست باز نمیشه تا آدم بشی، و من مثل یه بدرد نخور بی غیرت فقط گوش میدادم.

بعد از اون روز دیگه هیچ احترامی پیش بیتا نداشتم شده بودم برده خانم با هر کی میخواست چت میکرد و همش صدای غش غش خنده ش از توی اتاق خواب میومد و منم طبق معمول لخت باید کارای خونه رو انجام میدادم، وسطای هفته بود که مهسا اومد بالا پیش مهسا تا منو دید با طعنه گفت حال دودول طلای ما چطوره؟ گفتم مرسی بد نیستم، گفت نبایدم بد باشی آخه کدوم زنی اجازه میده تو نزدیکش باشی با این خصوصیات، بیتا هم یه کلفت میخواست که اجازه داد بهت باهاش باشی پس حد خودت رو بدون اگه دوست نداری بری تو آشغالا کارتون جمع کنی و تو خیابون بخوابی، فهمیدی ؟ گفتم بله خانم ، راستش از اون روزی که کتکم زده بودن خیلی ازشون میترسیدم و حساب میبردم.

بیتا اومد بیرون با مهسا روبوسی کرد، مهسا گفت عجله دارم باید زود برم فقط پنجشنبه شب دعوتیم باغ کردان، حدودای ساعت هفت میایم دنبالت، حسابی به خودت برس کارت دارم اونجا، بعد زد زیر خنده.

وقتی رفت از بیتا پرسیدم کجا باید بریم، بریم نه من دعوتم، گفتم آخه من نباید بدونم کجا میخوای بری؟ گفت من باید به تو جواب بدم دول فندقی!! میخوام برم بدم حرفی داری؟ دوست پسر کیر کلفتم دعوتمون کرده باغش، تو که عرضه نداری زنتو ارضا کنی گوه میخوری حرف بزنی! فهمیدی؟

بعد رفت تو اتاق خواب و بلند گفت برام یه قهوه بیار، داشتم تم دلم به خودم فحش میدادم که درو باز کرد گفت صدای چشم گفتنت رو نشنیدم! جواب دادم آروم گفتم چشم، گفت جوری میگی که من بشنوم، قهوه رو آماده که روغن رو بیار بدنمو ماساژ بده، این کارو که بلدی دیگه بدرد نخور بی عرضه؟ گفتم چشم. راست راستی شده بودم سگ بیتا.

قهوه رو آماده کردم با روغن زیتون رفتم تو اتاق، قهوه رو گذاشتم روی میز کنار تخت گفتم آماده ای الان برای ماساژ گفت آره شروع کن فقط اگه ببینم دودولت بلند شده میبرم میندازم جلو سگ، فهمیدی جنده دوزاری ؟ گفتم بله فهمیدم. بعدش گفت اگه خوب ماساژم بدی یه جایزه خوب داری پیشم.

من شروع کردم با تمام احساس و آرامش تمام بدنش رو ماساژ دادن، اونم کلا سرش تو گوشیش بود، یهو گفت میخوای میر دوست پسرم و ببینی؟ بدون اینکه جواب بدم گوشیش رو گرفت سمت من، یه پسر کم سن و سال تو یه اتاق خواب لاکچری با یه هیکل ورزشکاری و از همه مهمتر یه کیر بزرگ که خوابیده ش حدود بیست سانت میشد.

دهنم وا مونده بود البته همچین دختری باید همچین دوست پسری داشته باشه، گفت احتمال داره برای هفته آینده دعوتش کنم برای شام حواست باشه خوب پذیرایی کنی، گفتم بیتا تو رو خدا همین قدر که بین خودمونه دیگه کافیه چرا میخوای مردم بفهمن چی تو زندگی ماست؟! گفت اصلا مگه کسی مهمه؟ اصل اینه که ما خوش باشیم که هستیم، در ضمن چند روزه میرم بیرون تو کوچه یکی دو نفر بد بهم گیر دادن، اگه تو غیرت داشتی و میشد روت حساب کرد میفرستادمت ادبشون کنی ولی میترسم بری حامله ت کنن، اینو گفت و زد زیر خنده.

راست می‌گفت یکی دو بار که داشتیم با هم میومدیم خونه سر کوچه چند تا جوون به بیتا تیکه انداختن راستش منم خودمو زدم به اون راه انگار چیزی نشنیدم.

بعد گفت راستش توشون یکی هست هم از همشون خوشتیپ تره و هم دست بزن خوبی هم داره، یه بار دیدم وسط کوچه دو نفر چطوری زد لت و پار کرد، اگه پسر خوبی باشی باهاش صحبت میکنم هواتو داشته باشه. فعلا خوب ماساژ بده پوست بدنم خشک شده.

با این حرفش حسابی فکرم مشغول شد، این چطوری میخواد منو با یه گردن کلفت آشنا کنه که هوامو داشته باشه!!

همینجوری که ماساژش میدادم گفت اون برو برام یه دستکش لاتکس پزشکی بیار کار دارم، آوردم و گرفت دستش کرد گفت بیا بخواب روی پام، خودش به تاج تخت تکیه داد و من رو جوری تنظیم که که سرم روی ساق پاش بود و کونم طرف بدنش و پاهام دو طرف پاهاش، بعد روغن رو خالی کرد رو باسنم و کون و سوراخمو حسابی چرب کرد، گفت میخوام امروز یه حال خوبی بهت بدم که پنجشنبه که نیستم حسابی جای خالی منو حس کنی.

گفت من از داخل سوراخت ماساژت میدم تا ارضا بشی فقط حق نداری دشت به دودولت و قفسش بزنی بعد گفت دستاتو بزار زیر پیام و تا اجازه ندادم بیرون نیار، گفتم چشم، با یه انگشت شروع کرد و چون سوراخم رو مهسا گشاد کرده بود خیلی سریع نوبت به چهار تا انگشتش رسید، یه صحنه عالی جلوی چشمام بود، ساق و پای خوشگل بیتا، چند دقیقه ای که ماساژ داد یهو احساس کردم داره آبم میاد، به بیتا گفتم گفت چشماتو ببند و تمرکز کن، در عرض چند ثانیه چنان آبی ازم خارج شد بدون اینکه دستی به آلتم بخوره، یعنی واقعاً دیگه تبدیل به کونی حرفه ای داشتم میشدم که از راه کون دادن آبش میاد، دقیقه همینو بیتا بهم گفت که دیگه غیر از شاشیدن احتیاجی به اون دودولت نداری!! با خنده و حالت تحقیر

روز چهار شنبه بود که پیک یه بسته برای بیتا آورد و خودش رفت دم در تحویل گرفت، وقتی برگشت گفتم چی سفارش دادی گفت یکی دو تا اسباب بازی برای تو،گفتم خب چیه نشون بده ببینم، گفت کاراتو بکن بیا تو اتاق خواب نشونت بدم، ظرفا رو آب کشیدم رفتم تو اتاق خواب دیدم یه برات پلاک طرح الماس سفارش داده که کلفتیش تقریبا متوسط رو به بالا بود، البته اولش نمی‌دونستم این چیه و کاربردش چیه، بعد بیتا گفت از این به بعد از باید بیست و چهاری تو کونت باشه مگه اینکه بخوای بری دستشویی، منم که حق هیچ اعتراضی نداشتم ، خودش بلند شد منو رو تخت هم کرد اول یه تف انداخت روی سوراخم، بعد اونو کرد توم، اولش واقعاً درد داشت و وقتی رفت تو و چند دقیقه گذشت دردش آروم شد، فقط موقع نشستن و بلند شدن یه خورده درد می‌گرفت که اونم بعد از چند ساعت اوکی شد.

پنجشنبه حدودای ظهر بیتا رفت حموم به منم گفت برم برای اصلاح بدنش، البته چون لیزر کرده بود موی زیادی نداشت ولی دوست داشت که بی نقص باشه بدنش، بهم گفت بالای کصش رو یه مقدار مو بزارم و به حالت مدل دار درش بیارم چون خیلی سکسی تره، منم با تمام دقتی که داشتم براش انجام دادن، بعد موهای باسنش و کمرش و پاهاش رو کلاً اصلاح کردم، بدنش می‌درخشید انقدر که پوست قشنگی داشت.

از حموم که در اومدی بهم گفت ازبین لباس زیراش یه ست قشنگ به سلیقه خودم براش انتخاب کنم منم گشتم یه ست زرشکی خیلی قشنگ که داشت رو در آوردن، بعد بهم گفت کمکش کنم که لباساشو بپوشه شورتشو پاش کرد سوتینشم من بستم براش بعد نشست کنار تخت جوراباشو من پاش کردم و لباساشو تنش کرد، لباسی که آب دهن هر مردی رو راه میندازه، نمی‌دونم به جای اینکه ناراحت بشم و غیرتی بشم خوشحال بودم که دارم اینجوری آمادش می‌کنم می‌خواد بره مهمونی و بهش خوش بگذره.

بهم گفت اگه پسر خوبی باشی از مهمونی یه فیلم برات می‌گیرم یا لایو تماس می‌گیرم ببینی.

پنجشنبه حدودای ساعت هفت مهسا زد گفت حاضری ما تا ده دقیقه دیگه میرسیم زنگ زدم بیا پایین، ۱۰ دقیقه بعد مهسا زنگ زد که بره پایین بیتا سوار آسانسور شد رفت پایین منم از پشت پنجره داشتم کوچه رو نگاه میکردم که بیتا وقتی رفت بیرون اول با مهسا روبوسی کرد و بعد اون پسره که عکسشو بیتا به من نشون داده بود از اون طرف ماشین اومد اینور مهسا رو بغل کرد و خیلی راحت وسط خیابون بغلش کرد و بوسیدش، منم عین بز داشتم نگاه میکردم، حدود پنج شش دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد دیدم مهساس، سلام کردم و گفتم بله خانم افرا گفت میلاد خیلی دوست داره تو هم همراهمون بیای اینجا تنها حوصله ت سر می‌ره، از یه طرف دوست داشتم تنها نمونم ولی از یه طرف راستش خیلی خجالت می‌کشیدم برم ویلای دوست پسر زنم، که چی آخه؟ بخاطر همین گفتم نه شما برید من راحتم اینجا، که یهو مهسا با یه لحن تند گفت پنج دقیقه دیگه آماده جلوی در باش و قطع کرد.

لباسامو عوض کردم رفتم دم در تا رسیدم پایین اونا هم رسیدن، یه ماشین شاستی بلند مشکی، مهسا شیشه عقب رو داد پایین گفت از اینجا سوار شو، سوار شدم دیدم بیتا جلو نشسته و مهسا عقب، سلام کردم میلاد خیلی معمولی جواب سلام داد و حرکت کردیم، تو راه اکثر اوقات دست بیتا تو دست میلاد بود و من اینو میدیدم، مهسا منو کشید کنار خودش بهم گفت میلاد نمیدونه تو شوهر بیتا هستی بهتره هم ندونه، بهش گفتیم مستأجری تو ساختمون برای کمک کردن بیاریمت اونجا یه خرده کارا انجام بدی، گفتم آخه اینجوری؟! گفت همینه میخوای بگم شوهرشی تا بیشتر مسخره بشی! گفتم نه مشکلی نیست، رفتیم رسیدیم ویلا اولش فکر میکردم غیر ما چند نفر دیگه باشن ولی بعد متوجه شدم که فقط خود ما چهار نفریم.

قبل ویلا میلاد یه جا نگه داشت برای خرید خودش پیاده شد به من گفت برم دنبالش، من عین بچه سگ دنبال یه بچه راه افتاده بود تا خرید کنه، کلی وسایل و خوراکی و گوشت و اینجور چیزا خرید و کارت کشید به من گفت بزارشون تو ماشین خودشم رفت نشست پشت فرمون، مهسا و بیتا هم منو نگاه میکردم و با هم می‌خندیدن.

تو ویلا من انگار یه مستخدم بودم تمام وسایل رو چیدم تو یخچال و گوشت و مرغ رو شستم و مزه دار کردم و اونم گذاشتم تو یخچال، تازه کارم تموم شده بود که رفتم بیتا رو پیدا کنم دیدم نیست فقط دیدم مهسا نشسته تو گوشیش داره یه کاری میکنه، رفتم پیشش گفتم بیتا کجاست، گفت با میلاد رفته استخر، میخوای ببینیش؟ گفتم آره اما چطوری؟

گفت بشین کنار من، نشستم رو مبل کنارش، دیدم کنترل تلویزیون رو برداشت تلویزیون رو روشن کرپ، کل خونه دوربین مدار بسته بود، رفت رو دوربین استخر دیدم بیتا لخت مادر زاد تو بغل میلاد توی آب پاهاشو انداخته دور کمر میلاد، میلادی با دستاش باسن بیتا گرفته و هی بالا و پایین میکنه، دستای بیتا هم دور گردن میلاده، و انگار یه حالت از حال رفتن داشت، البته حقم داشت با اون کیر کلفت معلومه که نفسش نبایدم در بیاد.

مهسا گفت خیالت راحت شد جاش بد نیست، حالا پاشو لباساتو در بیار راحت باش، گفتم آخه لباس زیرم رو که دیدی بعدشم قفس دارم روی آلتم و یه بات پلاک هم از عقب تومه، گفت مشکلی ندارد میلاد تمام این چیزا رو میدونه، بخاطر همینم گفته بیای یه خورده تفریح کنه، یعنی این دو نفر واقعاً آبروی برای من نداشته بودن، بلند شدم لباسامو در آوردم اومد پیش مهسا، گفت برو دو تا لیوان بردار با اون شیشه شراب ببر پایین دم استخر بده زود بیا بالا، گفتم اینجوری آخه؟ گفت نذار اینجا دستم بروت بره بالا، بچه خوبی باش مگه نه با کتک تمام این کارا رو باید بکنی، گفتم چشم و وسایل رو برداشتم همون‌جوری لخت با قفس روی کیرم نداشتم و بلاگ تو سوراخ کونم رفتم پایین، گفتم آقا میلاد مهسا خانم براتون شراب فرستاده، گفت بزار همونجا اصلا نگاه هم نکرد بیتا هم همینطور،ج منم دیدم اونا بدون اهمیت دادن به من دارن به کارشون ادامه میدن برگشتم برم بالا ولی صدای ناله بیتا فضای استخر رو پرداخته بود انگار تو یه دنیای دیگه بود.

اومدم بالا دیدم مهسا با یه دست لباس زیر روی مبل نشسته با اشاره انگشت بهم گفت که برم پیشش، رفتم جلو بدون اینکه حرف بزنه با حرکت چشماش بهم فهموند که ازم یه اورال سکس میخواد، منم همون‌طور پایین پاش زانو زدم شروع کردم لیسیدن کصش، واقعاً خوش طمع بود مثل بیتا، همینجوری که می‌خوردم دیدم میلاد یه تشک مخصوص استخر انداخته کنار آب خودش خوابیده و بیتا حالت دختر گاوچران نشسته رو کیرش، واقعاً هر با کون بیتا بالا و پایین میشد چنان حجم کیری خودشو نشون میداد که نگو، من نمی‌دونم یه پس بیست و دو سه ساله چرا اینقدر کیرش کلفت باید باشه، تو همین فکرا بودم که مهسا گفت حسودیت شد که عرضه نداری اینجوری بیتا رو بکنی؟ سرمو انداختم پایین، مهسا موهامو کشید بالا گفت جواب سوالمو ندادی! گفتم چی بگم آره خب، گفت عیبی ندارد پس سعی کن پسر خوبی باشی تا کمتر اذیت بشی. بعد دوباره سرمو گذاشت رو کصش و موهامو محکم گرفت، گفت امشب برات یه سورپرایز ویژه داریم، حسابی می‌خوایم امشب عروست کنیم و زد زیر خنده.

یه خورده که خورده پاهاشو سفت کرد که ارضا شد، گفت پاشو گمشو کارا بکن تا شب، یه دستشویی هم برو قشنگ خالی باشه روده هات.خودشم بلند شد راه افتاد سمت استخر و منم داشتم از تلویزیون نگاه میکردم، وقتی رسید پایین تو محوطه استخر اومد جلوی دوربین با اشاره بهم گفت برم پایین، انگار میدونست دارم نگاه میکنم.

رفتم پایین دستمو گرفت برد نزدیک تشک میلاد و بیتا نشستیم کنارشون، بیتا تا منو دید یه لبخند سردی بهم زد و از روی کیر میلاد پیاده شد، گوشمو گرفت کشید سمت کیر میلاد ، واقعاً خیلی بزرگ بود کیرش، با یه دستش می میلاد رو مثل چوب گرفته بود تو دستش با اون یکی دستشم موهای منو کشید طرف کیر میلا، خیلی قاطع و جدی گفت بخور، کیری که تا چند ثانیه پیش تو کص زنم بوده حالا باید بره تو دهن خودم، هنوز ترشحات کصش رو کیر میلاد بود، با اکراه دهنمو بسته بردم جلو که بیتا کیر میلاد رو مالید رو لبام و ناخودآگاه دهنم باز شد کیرشو کرد تو دهنم، تا حالا کیر هیچ مردی تو دهنم نرفته بود، واقعاً حس بدی نداشت اتفاقاً بهم حال داشت میداد فقط موضوع خجالت کشیدن بود همینو اینکه آبروم نره غافل از اینکه تمام این کارا داره ضبط میشه و من اصلا یادم نبود.

بعد که کلی ساک زدم، بیتا منو دراز کرد به پشت اومد کصش رو گذاشت تو دهنم میلاد نماز پشت حالت پاکی گذاشت تو کص بیتا، یعنی فاصله صورت من با کص بیتا و کیر میلاد حدود چند سانتیمتر بیشتر نبود، هر از گاهی میلاد کیرشو در میاورد میزد تو دهن من یعنی دهنتو باز کن و یه خرده تو دهن من خیسش میکرد دوباره میکرد تو کص بیتا، مهسا هم داشت با میلاد لب میداد، صحنه خیلی سکسی بود، تقریباً آخرای تلمبه زدناش که میخواست آبش بیاد از کص بیتا کشید بیرون، بیتا بلند شد منو نشوند رو زانو جلوی کیر میلاد موهامو با یه دست گرفت گیر میلاد رو دقیقا جلوی دهن من گذاشت و شروع کرد براش جلق زدن مهسا هم از پشت دست انداخت دهن منو تا اونجا که میشد باز کرد تا آب میلاد درست بپاشه تو دهنم، چند ثانیه که برای میلاد جلق زد یهو تمام آب میلاد با فشار پاشید تو دهنمو صورتمو چشام، شاید اندازه یه لیوان پر این پسره آب داشت، خود بیتا دور دهنمو با انگشتاش جمع کرد و ریختشون توی دهنم و قورت بده چیزی نمونه تو دهنت، داشتم بالا میوردم ولی مطمئن بودم اگه بالا بیارم مجبورم میکنن اونم بخورم، با هر بدبختی بود همه رو قورت دادم بعد دهن خالیم رو به بیتا و مهسا نشون دادم تا یه لبخند پیروزمندانه و از روی قدرت روی صورتشون بشینه.

بعد میلاد بیتا و مهسا رو بلند کرد رد خودش وسط دست دور کمر اون دوتا که یکی از یکی خوش هیکل تر بودن رفتن دوش بگیرن، منم رفتم زیر یه دوش دیگه و خودمو تمیز کردم و رفتیم بالا.

نوشته: مهاجر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18