gayboys ارسال شده در 6 خرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 6 خرداد بهترین شب زندگی من و زنم سلام دوستان یکسال بود که زنم فهیمه و زهرا شراکتی سالن زیبایی زده بودن و خیلی هم کارشون گرفت تو همین مدت کم. زنم خیلی تغییر کرده بود تو این مدت که با زهرا میرفت و میومد. خیلی باز و راحت بود تو لباس پوشیدن. برای سینه و باسنش نوبت گرفته بود که عمل کنه. زیاد بیرون میرفت و برای خودش هزینه میکرد. بعد عمل کردن دیگه مانتو نمی پوشید و با پیراهن و شلوار میرفت بیرون که نگاه مردها همیشه به کون و سینه های بزرگ و سکسیه زنم بود. یه روز وقتی دیر آمد خونه دیدم خیلی آرایش داره و حسابی تیپ زده و یه گوشی آیفون دستش گرفته. پرسیدم کجا بودی که اینقدر به خودت رسیدی و گوشی آیفون دستت داری؟ گفت قسطی خریدم و آرایش مثل همیشه کردم و عادی هست همه چیز. منم ادامه ندادم و گذشت اون شب و فردا بعد کارم رفته بودم خرید کنم که اتفاق خاصی رخ داد که این داستان را رقم زد و زندگی برام تغییر خیلی بزرگی کرد. داستان اینجوری شد که موقع خرید دوستم که تو کار گوشی بود را داخل فروشگاه دیدم و قیمت گوشی زنم را پرسیدم و گفتم زنم یکی قسطی خریده. گفت امکان ندارد و داری اشتباه میکنی. گفت تازه این مدل ریجستری شده و نقد هم گیر نمیاد چه برسه به اقساطی. گفت من چند روز گشتم تا دیروز تونستم یکی از این گوشی را بیارم برای دوستم که هدیه بده به دوست دخترش. گفتم چه پولایی دارن و خرج میکنن برای دوست دختراشون و من ندارم که برای زنم بخوام خرج کنم. گفت اگه دیده بودی چه کوسی را مخ زده تو بیشتر خرج میکردی. گفت جنده چنان آرایش کرده بود و کون گنده و سینه انداخته بود که ساپورت داشت پاره میشد. گفت باور میکنی بعد رفتنشون صدبار فیلم کون جنده را از دوربین مغازه دیدم و حسرت خوردم. گفتم مگه چطور بود که وقتی نشونی میداد دیدم دقیقا داره فهیمه را توصیف میکنه که دیشب آمد خونه. گفتم خیلی دلم میخواد که یه دفعه منم میدیدم این دختره که ازش تعریف کردی که گفت تو گوشی ریختم و فیلم را برام گذاشت ببینم که دیدم فهیمه بود با یه مرد هیکلی رفته مغازه دوستم. ازش آدرس مغازه را گرفتم و یه جور که شک نکنه آمار دوستش را گرفتم. اسم مرده هادی بود و طلاسازی داره و خیلی پولداره. بعد خرید رفتم خونه و منتظر شدم که فهیم بیاد. خیلی حشری بودم و همش داشتم فهیمه را تصور میکردم داره با هادی سکس میکنه و منم دارم نگاهش میکنم. زنگ زدم و از فهیمه پرسیدم کجایی و کی میایی که گفت سالنم و مشتری دارم تا آخر شب که دیدم صدای بوق و ماشین میاد و معلومه تو خیابون داخل ماشینه ولی چیزی نگفتم و خداحافظی کردم. خیلی شهوتم زده بود بالا و به جای عصبی شدن خوشحال بودم که زنم با غریبه سکس میکنه و شروع به خواندن داستانهای بی غیرتی کردم. وسط خوندن داستان یاد حرفای دوستم احمد افتادم که اوایل دوستی زهرا با زنم وقتی زهرا را دید بهم گفت که نزارم زهرا با فهیمه بره و بیاد. میگفت زهرا خرابه و تاثیر میزاره روی زنت ولی من برعکس از فهیم خواستم که مثل زهرا تیپ باز بزنه. داستان بیغیرتی روم تاثیر گذاشته بود و افتخار کردم که زنی دارم که مردای دیگه براش اینقدر هزینه میکنن و توی کلم کلی تصمیم گرفتم و نقشه کشیدم. بعد خوندن کلی داستان گرسنه شدم و رفتم یکم خوراکی خوردم. ساعت شده بود ۱۱ که من اصلا نفهمیدم چطور وقت گذشته بود. زنگ زدم به فهیم بعد کلی زنگ خوردن جواب داد و گفت من سالن هستم منم که بی غیرت کامل شده بودم گفتم مگه من گفتم پیش دوست پسرت داری سکس میکنی که گفت خیلی بی شعور و بیغیرتی. گفتم این حرفا دوره اش تموم شده دیگه. غیرت چیه زن باید آزاد باشه و هر کاری براش لذت داره بکنه. زنی به خوشگلی تو با این تیپ و اندام سکسی محاله دوست پسر نداشته باشه. گفتم من که همیشه گفتم من مشکلی ندارم و آزادی دادم. پرید وسط حرفم و گفت گرسنه شدی چرت داری میگی. گفت من تا دو سه ساعت دیگه نمیام و تو شام بخور و بخواب. با خنده گفتم چه خبره مگه چند بار میخواد بکنه که فهیم گفت خداحافظ و قطع کرد. رفتم و ادامه داستان را خواندم. خیلی حال میکردم از تصور زنم توی داستان و گفتم هرجور بشه باید سکس فهیم را ببینم. روی تخت دراز کشیدم و داستان میخوندم که صدای در آمد. سریع خودم را به خواب زدم. فهیمه آمد داخل و آروم در را بست. صدای گذاشتن وسایل روی اپن آمد و بعدش آمد داخل اتاق یواش صدام زد که منم خودم را به خواب زدم. رفت سر کشوی لباس آروم لباس برداشت و رفت بیرون از اتاق. منم بی صدا رفتم بیرون و پشت اپن نشستم که من را نبینه. خواستم وقت پیدا شد بپرم جلوش که بترسه که صدای شماره گرفتن آمد و یکم بعد آروم گفت : عزیزم تو برو. خوابیده خیالت راحت باشه. ازش تشکر کرد و گفت امشب بهترین شب زندگیم بود و گفت فردا میبینمت و خداحافظی کرد. داشت لباس عوض میکرد که وقتی لخت شد از پشت رفتم و بغلش کردم که ترسید و شاکی بود از کارم. بردمش روی تخت و همون طور لخت خوابوندم روی تخت و افتادم به جون سینه ها و دستمالی کردن کوسش. یکم که سینه خوردم در گوشش گفتم چیکار کرد که بهترین شب شد برات و گفتم من از خدامه و مخفی کردن نداره که، گفتم همه دوست پسر دارن. زیر بار نمیرفت. گفتم هادی خیلی دوست داره که گوشی به این گرونی برات خریده. داشت سکته میکرد که گفتم من همه چیز را میدونم و خوشحالم که با این جور مردی دوستی. گفتم فردا بگو شب بیاد خونه و آشنامون کن. حرفایی زدم که آروم بشه و ترس که تو جونش بود از بین بره. وقتی آروم شد یه سکس توپ کردم و گفتم خیلی خوشحالم از لذت بردن تو و ازش خواستم هادی را بیاره خونه. فردا ظهر بهش زنگ زدم و خیلی عادی احوالپرسی کردم و گفتم به هادی گفتی که شب بیاد. با یه لحظه مکث که معلوم بود هادی داره میشنوه حرفام را گفت نمیاد خونه و بیا تا این بار بریم شهربازی برای دفعات بعد میاد خونمون. گفتم خیلی فکر خوبیه. پرسیدم تو میایی خونه تا بریم یا بعد سالن با هادی میایی شهربازی؟ بازم با مکث گفت به هادی میگم بیاد دنبالم و تو خودت بیا شهربازی. ساعت و کدوم شهربازی را قرار شد از هادی بپرسه و بهم خبر بده. عصر زنگ زد و قرار گذاشت. وقتی رفتم فهیمه را دم در دیدم که تنها بود. رفتم پیشش سلام و احوالپرسی کردیم. یه تیشرت بالا ناف که جلوی یقه بند داشت با ساپورت نازک مشکی که تا قلم پاش بود. سراغ هادی را گرفتم گفت میاد حالا. یکم نشستیم که یه پسر جوون که معلوم بود بدنسازی میره و دستش تتو داشت آمد و سلام داد که دیدم هادی دوست پسر زنمه. بعد احوالپرسی گفتم فهیم خیلی از شما تعریف میکنه و گفتم خوشحالم که فهیم دوست پسر با شعور مثل شما داره که همه جوره قابل اعتماده. ازم تشکر کرد و گفت از شما هم خیلی تعریف کرده. نوشته: رضا واکنش ها : mahoora 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده