رفتن به مطلب

داستان سکسی مهمانی


migmig

ارسال‌های توصیه شده


بعد مهمونی
 

اسم من سهیل. یه زندگی ساده و گرم با هستی، همسرم، داریم. چند روز پیش مجید، دوست قدیمی‌مون که سال‌هاست تو اروپا زندگی می‌کنه، زنگ زد و گفت داره برمی‌گرده ایران برای یه مدت کوتاه. خیلی ذوق کردیم، قرار شد دور هم جمع شیم و یه شب خاطره‌انگیز بسازیم. اول فکر کردیم خونه‌ی خودمون مهمونی رو برگزار کنیم، ولی به هر دلیلی نشد. آخرش سبحان، یکی از دوستامون، گفت ویلاش تو شمال خالیه و با دوست‌دخترش آنا می‌تونن میزبان باشن. ما هم قبول کردیم.
شب مهمونی رسید. ویلای سبحان یه جای دنج بود، نزدیک جنگل، با یه حیاط بزرگ و پنجره‌های قدی که نور ماه ازشون می‌زد تو. وقتی رسیدیم، سبحان و آنا داشتن میز رو می‌چیدن. مجید هم اونجا بود، با همون خنده‌های همیشگیش که از اروپا هم باهاش اومده بود. محمدرضا و نیما هم بودن، دو تا از دوستای دیگه‌مون که همیشه تو جمعا انرژی می‌دن. هستی کنار من نشسته بود، یه لباس سبز تیره پوشیده بود که به پوست سفیدش می‌اومد و هر حرکتش رو قشنگ‌تر نشون می‌داد. منم یه شلوار جین و یه بلوز ساده تنم بود، راحت و بی‌تکلف.
مهمونی شروع شد. موزیک آروم تو فضا پخش می‌شد، سبحان یه بطری شراب باز کرد و لیوانا رو پر کرد. همه دور میز بزرگ تو پذیرایی جمع شده بودیم، حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم. مجید از زندگی تو اروپا می‌گفت، آنا هم هر چند دقیقه یه بار با خنده یه چیزی به حرفاش اضافه می‌کرد. ولی چشمم یه لحظه افتاد به محمدرضا و هستی که اون‌طرف‌تر، نزدیک شومینه، ایستاده بودن. محمدرضا یه تی‌شرت مشکی تنش بود با یه شلوار جین تیره، قدبلند و یه جور جذابیت آروم داشت. هستی کنارش ایستاده بود، لیوان شراب دستش، و با یه لبخند ریز بهش نگاه می‌کرد.
یه لحظه هستی خم شد و چیزی تو گوش محمدرضا گفت. نمی‌دونم چی، ولی محمدرضا یه خنده‌ی بلند کرد و دستش رو آروم گذاشت رو شونه‌ی هستی. انگار یه جور صمیمیت بینشون بود که نمی‌شد ندید. هستی موهاشو با یه حرکت نرم انداخت پشت گوشش و لیوانشو به محمدرضا تعارف کرد. محمدرضا گرفت، یه جرعه خورد و بعد لیوان رو برگردوند به هستی. همین‌جوری که لیوان بینشون رد و بدل می‌شد، انگار یه بازی شروع شده بود. هستی یه قدم نزدیک‌تر شد، حالا دیگه فاصله‌شون کم بود، اون‌قدری که انگار بقیه‌ی مهمونی براشون گم شده بود. محمدرضا با انگشتاش آروم موهای هستی رو از رو صورتش کنار زد، و هستی هم دستش رو گذاشت رو بازوی محمدرضا، یه جور لمس نرم که انگار می‌خواست چیزی بگه.
من فقط نگاه می‌کردم. یه حس عجیب تو چشماشون بود، یه جور کشش که انگار هر لحظه ممکنه همه‌چیزو ول کنن و برن یه گوشه‌ی خلوت‌تر. یه لحظه محمدرضا سرش رو خم کرد و یه چیزی آروم تو گوش هستی گفت، هستی خندید و سرش رو کج کرد، انگار دعوتش کرده بود به یه گفت‌وگوی خصوصی‌تر. سبحان و آنا داشتن با مجید حرف می‌زدن، نیما هم یه گوشه با گوشی‌اش ور می‌رفت، ولی من دیگه حواسم به اون‌دو تا بود. هستی یه بار دیگه لیوانشو بالا آورد، به محمدرضا نگاه کرد و گفت: “به سلامتی شبای خوب.” محمدرضا هم لیوانشو بالا برد و گفت: “به سلامتی تو.” چشماشون تو هم قفل شده بود، و من فقط می‌تونستم حدس بزنم تو ذهنشون چی می‌گذره.
مهمونی تا دیر وقت ادامه داشت. ساعت از دوازده گذشته بود که کم‌کم همه خسته شدن. سبحان و آنا گفتن می‌مونن ویلا، مجید هم قرار شد شب رو اونجا بمونه. من و هستی و محمدرضا و نیما آماده شدیم که برگردیم خونه‌مون که دو ساعت با ویلا فاصله داشت. تو حیاط که داشتیم خداحافظی می‌کردیم، محمدرضا یهو دستشو برد تو جیبش و با یه اخم ریز گفت: “کلیدم نیست. فکر کنم تو ویلا جا گذاشتم.” نیما گفت: “من می‌رم خونه خودم، تو اگه می‌خوای بیا با من.” ولی محمدرضا گفت: “نه، دورم می‌شه.” من به هستی نگاه کردم، اونم با یه لبخند گفت: “بیا با ما، خونه‌مون جا هست.”
رسیدیم خونه. ساعت نزدیک دو صبح بود. محمدرضا خسته به نظر می‌رسید، گفتم: “اتاق مهمون برات آماده می‌کنم.” تشکر کرد و رفت که لباساشو عوض کنه. من و هستی رفتیم تخت‌خواب خودمون. هوا سرد بود، پتو رو کشیدم رومون و هستی رو بغل کردم. همون لحظه حس کردم بدنش گرم‌تر از همیشه‌ست، یه جور حرارت که انگار از درونش می‌اومد. سرمو بردم نزدیکش، لباشو بوسیدم، اول آروم، ولی بعد دستمو گذاشتم رو کمرش و شروع کردم مالیدنش. لبام هنوز رو لباش بود که حس کردم نفساش تندتر شده. یه لحظه ازش فاصله گرفتم و تو چشاش نگاه کردم. یه چیزی تو نگاهش بود، یه جور بی‌قراری.

پرسیدم: “چیزی شده؟” هستی یه لحظه مکث کرد، بعد با صدای آروم گفت: “دلم می‌خواد برم پیش محمدرضا.” قلبم یه تکون خورد، ولی یه حس عجیب هم توم بیدار شد. خندیدم و گفتم: “برو، ولی صداشو بلند کن که بشنوم.” هستی یه لبخند شیطون زد، پتو رو کنار زد و از تخت اومد پایین. در اتاق مهمون رو آروم باز کرد و رفت تو.
چند ساعت بعد برگشت. من هنوز بیدار بودم، صداهاشو شنیده بودم، ناله‌های آروم و گاه‌گداری بلندش که از اتاق می‌اومد. وقتی اومد کنارم دراز کشید، گفتم: “بگو چی شد.” هستی نفس عمیقی کشید و شروع کرد تعریف کردن.
از زبان هستی:
رفتم تو اتاقش. محمدرضا رو تخت دراز کشیده بود، چشماش نیمه‌باز، انگار تو فکر بود. نور کم لامپ کنار تخت صورتش رو گرم‌تر نشون می‌داد. آروم صداش زدم: “محمدرضا؟” یه تکون خورد، چشاشو کامل باز کرد و بهم نگاه کرد. گفتم: “خوابی؟” لبخند زد، یه لبخند خسته ولی پر از حس. گفت: “نه، بیدارم. داشتم به تو فکر می‌کردم.” قلبم تندتر زد. گفتم: “به چی من؟” صداش آروم‌تر شد، یه زمزمه داغ: “به اینکه امشب داشته باشمت. صداتو که شنیدم باورم نشد، دلم می‌خواست همین‌جا باشی، کنارم، تا یه شب داغ بسازیم.”
نفسم سنگین شد. خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم، رو تخت کنارش نشستم. دستشو آروم گذاشت رو صورتم، انگشتاش از رو گونه‌م پایین اومد و به لبام رسید. یه لحظه مکث کرد، بعد با نوک انگشتش خط لبامو کشید. دیگه طاقتم تموم شد، سرمو جلو بردم و لبامو گذاشتم رو لباش. اول آروم، فقط یه بوسه کوتاه، ولی بعد دستش رفت پشت گردنم، منو محکم به خودش کشید و لباشو با ولع رو لبام فشار داد. زبونش آروم بین لبام لغزید، گرم و خیس، و منم خودمو سپردم. لباشو می‌خوردم، اونم لبامو، جوری که انگار هیچ‌وقت سیر نمی‌شدیم.
دستاش از گردنم پایین‌تر رفت، زیر لباسم لغزید و پوست تنمو لمس کرد. آروم لباس رو از تنم درآورد، نگاهش رو سینه‌هام ثابت موند. نفسش داغ‌تر شد، سرشو آورد پایین و لباشو گذاشت رو سینه‌م. اول آروم بوسید، بعد زبونشو دور نوکش چرخوند، خیس و گرم، و من فقط آه می‌کشیدم. دستمو تو موهاش فرو بردم و فشارش دادم به خودم. زبونش رو کل بدنم حرکت می‌کرد، از سینه‌هام پایین‌تر اومد، روی شکمم، تا رسید به خط شلوارم. با دندوناش کمربندشو باز کرد، بعد شلوارمو کشید پایین.
نفسم تو سینه‌م حبس شده بود. سرشو آورد پایین‌تر، لباشو گذاشت رو کسم، اول فقط یه بوسه نرم، ولی بعد زبونشو آروم کشید روش. خیسی زبونش با گرمای تنم قاطی شد و من ناله‌م بلند شد، جوری که مطمئن بودم سهیل صدامو می‌شنوه. دستاش رونامو باز کرد، و اونم بیشتر خودشو غرق کرد تو لذت دادن بهم. زبونش بالا و پایین می‌رفت، گاهی تند، گاهی آروم، و هر بار که آه من بلندتر می‌شد، انگار بیشتر تحریک می‌شد. گفت: “دلم می‌خواد تا صبح همین‌جوری بخورمت.” و واقعاً هم انگار قصد نداشت دست بکشه. چند دقیقه فقط آنجا بود، با زبونش، با لباش، تا جایی که بدنم از شدت لذت میلرزید.
بلند شد، شلوارشو باز کرد و کشید پایین. کیرش سفت و پر خون بود، رگاش بیرون زده بود و سرش خیس از هیجان. وقتی دیدمش، یه لحظه نفسم بند اومد، ناخودآگاه لبمو گاز گرفتم و یه حس داغ تو بدنم پیچید. گفتم: “بیا نزدیک‌تر.” اومد رو تخت، زانو زد جلوم. دستمو بردم سمتش، انگشتام دورش حلقه شد و گرما و سفتیشو حس کردم. سرمو خم کردم، زبونمو آروم از نوکش کشیدم بالا، یه طعم شور و گرم حس کردم. محمدرضا یه آه بلند کشید و دستشو گذاشت رو سرم. بیشتر تو دهنم بردمش، لبامو دورش محکم کردم و شروع کردم به خوردن. زبونمو دورش می‌چرخوندم، گاهی عمیق‌تر می‌رفتم و گاهی فقط نوکشو می‌مکیدم. نفساش تندتر شد، گفت: “هستی، دیوونم کردی.”
چند دقیقه ادامه دادم تا اینکه گفت: “بسه، می‌خوام داشته باشمت.” منو آروم خوابوند رو تخت، پاهامو باز کرد و خودش اومد روم. کیرشو با دستش گرفت، یه کم رو کسم کشید، خیسی منو با خیسی خودش قاطی کرد، بعد آروم فشار داد و واردم شد. تو پوزیشن میسیونری بودیم، دستاش دو طرف سرم رو تخت بود و با هر حرکتش بدنش بهم می‌خورد. اول آروم رفت و اومد، ولی بعد تندتر شد، محکم‌تر. ناله‌هام بلندتر شد، جوری که می‌دونستم سهیل داره همه‌چیزو می‌شنوه. عرق از پیشونیش می‌چکید، چشاش تو چشام قفل بود و هر تلمبه‌ش یه موج داغ تو بدنم می‌فرستاد.
بعد گفت: “برگرد.” بلند شدم، چهار دست و پا شدم و پشت بهش قرار گرفتم. دستاشو گذاشت رو کمرم، کیرشو دوباره تنظیم کرد و از پشت واردم شد. این بار عمیق‌تر بود، هر تلمبه‌ش بدنمو تکون می‌داد و ناله‌هام بلندتر می‌شد. دستشو برد زیرم، سینه‌مو گرفت و محکم فشار داد، همزمان گردنمو بوسید و با هر حرکتش یه آه بلند ازم درمی‌اومد. تو همین پوزیشن چند دقیقه ادامه داد، عرقش رو کمرم می‌چکید و صدای نفساش با صدای من قاطی شده بود.

یهو گفت: “بیا رو من.” دراز کشید رو تخت، منم رفتم روش نشستم. کیرشو خودم گرفتم و هدایتش کردم داخل. وقتی پایین رفتم، یه آه بلند کشیدم، حسش عمیق‌تر از همیشه بود. شروع کردم بالا و پایین کردن، دستاش رو سینه‌هام بود و با هر حرکت من محکم‌تر فشارشون می‌داد. گاهی تند می‌رفتم، گاهی آروم خودمو روش می‌چرخوندم، و اونم با هر حرکت یه ناله خفه می‌کرد. خم شدم و لباشو بوسیدم، زبونامون تو دهن هم چرخید و اونم همزمان از زیر تلمبه می‌زد.
آخرین پوزیشن کنار هم دراز کشیدیم، من پامو انداختم رو پاش و اون از پهلو واردم شد. دستش رو کسم بود، با انگشتاش بازی می‌کرد و همزمان آروم توم حرکت می‌کرد. بدنم داشت می‌لرزید، گفتم: “محمدرضا، دارم می‌رم.” تندتر شد، نفساش دم گوشم داغ‌تر شد و گفت: “با هم.” چند ثانیه بعد، یه موج شدید تو بدنم پیچید، ناله‌م بلند شد و اونم با یه آه عمیق تموم کرد. گرمای داخلش توم پخش شد، هر دو بی‌حال کنار هم افتادیم و نفسامون آروم شد.
سهیل: وقتی هستی اینا رو تعریف کرد، همه‌چیز تو ذهنم مثل یه فیلم پخش شد. صداهاشو شنیده بودم، ولی شنیدن جزئیات از زبونش یه حس دیگه داشت. هنوزم وقتی یادش می‌افتم، قلبم تندتر می‌زنه.

نوشته: Soheil

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18