رفتن به مطلب

داستان سکس اروتیک


chochol

ارسال‌های توصیه شده


اسی گدا، لاله و شوهر عصمت جنده
 

اینجا به ظاهر یه باغه ولی از در مخفی که بری توی زیرزمین میرسی به مرکز خلاف. بساط عرق کشی به راهه، بوی الکل و دود سیگار زیرزمینو پر کرده. لاله داره دبه ها و شیشه های عرق رو جا به جا می کنه. منم سیگار دود می کنم و چشمم به دبه زیر شیر دیگه که یه وقت سرریز نکنه. لاله نیم ساعت به نیم ساعت یه ته استکان از عرق گرم می چشه یا میده به من که ببینم مزه ش چطوره. واسه همین دائم شنگولیم.
چطور به اینجا رسیدم؟ خب، باید برگردیم عقب، خیلی عقب، وقتی که باید مدرسه می رفتم ولی نمی رفتم. چرا؟ چون بابام که شک دارم بچه اون باشم یه الدنگ تریاکی بود. یا مشغول دود و دمش بود یا یه گوشه ای چرت می زد. خرج خونه از کجا میومد؟ ننه بدبختمون خونه این و اون کلفتی می کرد. کلفتی خرج یه خونواده و تریاک شوهرش رو می داد؟ معلومه که نه. لابد با این اون هم می خوابیده. اگه از روی هوس هم بوده حقش بوده! شوهر الدنگش که بهش حال نمی داده. واسه همین گمون نکنم بچه بابام باشم.
توی کوچه ها ولو بودم. پول توجیبی که نمی دادن، مجبور بودم دله دزدی کنم. با یه ولگرد دیگه مثل خودم می رفتیم توی بقالی. یکی سر یارو رو گرم می کرد اون یکی یه چیزی کف می رفت. میومدیم بیرون حالشو می بردیم. تا سیزده چهارده سالگی زندگی ما این بود. بعدش که شاشمون کف کرد افتادیم دنبال کس و کون این و اون. از بچه های کوچه و همسایه بگیر تا فک و فامیل. یکیش سميه دختر خالم بود که از من بزرگتر بود. خودش هم تنش میخارید. رونای کلفت و سفیدی داشت. اولش لاپایی می کردیم. التماسش کردم بذاره از عقب بکنمش. توش که کردم خيلي کيف داشت ولي دردش اومد. خودشو کشید جلو کیرم در اومد. وقتی برگشت کیرمو دید جوگیر شد. گفت: از جلو بکن فقط آبتو نریز توش. خودش سر کیرمو گذاشت دم سوراخش: حالا فشار بده. ليز خورد رفت توش. خیلی خوب بود. راحت میتونستم عقب جلو کنم. دیگه اونجوری می کردیم. بعضی وقتا یواشکی توش آب می دادم. نمیدونستم که آب حامله میکنه. بالاخره گندش در اومد. طفلی حامله شد. باید مي گرفتمش ولي نمی شد. آخه یه لات آسمون جل که هنوز هفده سالش هم نشده چه جوری يه خونواده رو بچرخونه؟ سميه رو انداختن به یه شوهر هالو منم تحویل ندامتگاه شدم. ندامتگاه که چه عرض کنم، دانشگاه خلاف بود. اگه شانسی هم واسه آدم شدن داشتم همونجا کور شد. تا بیام به خودم بجنبم کونو به باد داده بودم. درد داشت. چاقويي که پشت گردنم بود نمیذاشت تکون بخورم. تازه فهمیدم چرا وقتی کون یکی میزاری صداش در میاد. در ضمن فهمیدم که اگه بخوای گلیمتو از آب بکشی باید زورت برسه. زورم که نمی رسید. به هر بدبختی بود یه ضامن دار خفن جور کردم. چاقوي ضامن دار تن هر کسی رو می لرزونه. چند وقتی باهاش آقایی کردم.
با اين که داشت خوش میگذشت فکر کردم اونجا به درد من نمی خوره. درهرحال زندون بود. یه دفعه که بردنمون گردش علمی فلنگو بستم. اولش سخت بود. کارتن خوابی و گذران زندگی با گدایی یا تلکه.
کم کم شدم باجگیر محل. به اسم شب پا از خونه ها و مغازه ها سر ماه یه پولی می گرفتم. بالاخره یه آلونکی واسه خودم جور کردم. دخترا و بچه خوشکل ها واسه اين که در امون باشن يا بايد باج مي دادن يا زيرم ميخوابيد. چاقويي که جلوي صورتشون با فشار ضامن باز مي شد راه ديگه اي واسشون نمي ذاشت.
پولم که بیشتر شد جای بزرگتری گرفتم. یه نوچه هم پیدا کردم به اسم اسی گدا. این اسی گدا خیلی زبل بود. صورت گرد و چشماي سياهي داشت. خودشو شکل دخترا در میاورد که بیشتر بهش پول بدن. زنا و دخترا رم دست مالی می کرد. خوراک کاسباي کونباز بود. پول خوبي ازشون مي گرفت. واسه منم لباس دخترونه میپوشید. همون شب اول بعد از این که عرق خوردیم بردمش توی رختخواب. خودش قنبل کرد. دامنشو که بالا زدم یه شورت قرمز پاش بود. شورتشو که پائین کشیدم دهنم آب آفتاد. جاي شورتش برعکس رونای برنزه اش سفید مونده بود. هوس مي کردي بخوريش. کیرمو گذاشتم لای کونش. دلم نمی خواست زودی تمومش کنم. با سر کیرم ضربه می زدم به سوراخش. حال می داد. دوست داشتم طولش بدم. بالاخره صداش در اومد: بکن توش دیگه، حالم بد شد. خودشو داد عقب تا سرش داخل شد: آخیش! اونجا بود که فهمیدم اگه با کون درست تا کنی طرفت هم حال می کنه.
اسی شد جایگزین زنی که نداشتم. انصافا کون دو رنگش اشتهامو باز می کرد. یه روز گفت بیا بساط عرق کشی راه بندازیم، پول خوبی توش هست، عرق خودمون هم جور می شه. گفتم بلد نیستم. گفت: یادت میدم. چند وقتي پیش کسی بودم که اینکاره بود. بد فکری نبود. چون کار باجگیری داشت سخت می شد. اهل محل شاکی بودن و مامور می فرستادن سراغمون که بعضياشون اهل رشوه نبودن.
عرق کشی کار پر دنگ و فنگ ولی باحالیه. از هرچی که شیرین باشه میشه عرق درست کرد. کشمش، خرما، شکر. هیچی مثل عرقی که داره از شیر دیگ بیرون میاد مزه نمی ده. یه دیگ عرق کشی خب کفاف نمی ده. الکل خوردنی می خریدیم می زدیم قاطیش دولا پنج لا می فروختیم.
بعضي مشتریا چیزای دیگه هم می خواستن مثل تریاک و مواد ديگه. رفتیم توی کارش. خوب پولی توش بود. ولی بعد چند وقت گیر افتادیم. کلی بدبختي کشيديم تا خلاص شدیم. فهمیدیم این کاسبی توی شهر نمی شه. این بود که اسباب کشیدیم به یه باغ کوچیک نزدیک شهر. اولش اجاره ای بود بعد خریدمش. ظاهرش یه باغ معمولیه ولی توی یکی از اتاقا یه در مخفی باز میشه به یه زیرزمین خفن که بساط عرق کشی و انبار مواد اونجاست. اولش فقط من بودم و اسی گدا. بعدش لاله به ما اضافه شد. اسمش غلامه، چون زبونش میگیره بهش میگیم لاله. یه دستش توی چاقو کشی ناقص شده اما اون یکی دستش یه زوری داره که هیچکس حریفش نیست. بعدا یه تازه جنده هم به ما اضافه شد. اسمش عصمت بود. اسی گدا مي شناختش. آورده بودش که یه شب باهاش صفا کنیم ولی پیشمون موندگار شد. اونم از خونه فرار کرده بود. فقط دو سه سال از من بزرگتر بود. از خدا خواسته پيش خودمون نگهش داشتيم. کس مفتی که آشپزی و خونه داری هم بلد بود. چی از این بهتر! یه خط درمیون می رفت سر کار سابقش با دست پر بر می گشت. با هم جورِ جوریم، مثل یه خونواده. یه قانونی داریم: فقط سکس و سیگار و عرق مجازه. قهر و دعوا نداریم. مواد هم فقط برای فروختنه. چون یادم نمیره تریاک با خانواده خودم چکار کرد.
یه روز که واسه خرید رفته بودم شهر، به سرم زد ببینم اونا چه وضعی دارن. توی خونه قبلی ما کس دیگه ای زندگی می کرد. اونجا رو خریده بود. گفت پدرم مرده. از مادرم که پرسیدم سری تکون داد. معلوم شد از فلاکت و بدنامی مجبور شده خونه رو بفروشه و از اون محل بره و دیگه کسی ازش خبر نداره. نتونستم پیداش کنم. می خواستم بیارمش پیش خودم. می تونست با ما زندگی بهتري داشته باشه. حداقل مجبور نبود واسه یه لقمه نون زیر کِس و ناکس بخوابه.
شب حسابی پکر بودم. نصف شیشه عرق کوفت کردم تا بی خیال شم. نشدم. عصمت واسه این که حالم خوب شه بازی یک دو سه راه انداخت. شماره دو افتاد به من. شماره يک افتاد به لاله. لامصب یه کیری داره که به کیر خر گفته زکی. وقتی چپوند بهم داد زدم بکش بیرون پاره شدم. محکمتر چسبید بهم و گفت: بازی جرزنی نداره. عصمت از جلو چسبیده بود بهم. حال سکس نداشتم. بیشتر حس یه بچه توی بغل مادرشو داشم. اسی گدا که نمره چهار افتاده بود بهش از پشت به کون عصمت چسبیده بود.
یه بازی دیگه هم داشتیم: شاه دزد وزیر. من فقط دعا می کردم لاله شاه نشه چون تا کون همه رو جر نمی داد ولکن معامله نبود. تحملش می کردیم چون از حق نگذریم خیلی بامعرفت بود. دستش واسه اين ناقص شده که توی دعوا خودشو انداخته جلوی رفیقش. اسی گدا که شاه می شد دستور می داد کیرشو مک بزنیم. اوایل دوست نداشتم. انگشت می کردم کونش تا زودتر ول کنه بره سراغ بعدی. آخر سر آبشو می ریخت توی دهن عصمت چون از همه بهتر میک می زد. عصمت می گفت کیرش خیلی خوش دسته. دفعه بعد که کردمش با کیرش بازی کردم. وقتي سیخ شد ديدم واقعا خوشگله. هوس کردم بهش بدم. تنوعي بود. آب که داد آب منم اومد. اینا مثلا تفریحات ما بود.
کسی جای ما رو بلد نیست. جنسی رو که باید تحویل بدیم خودم صبح زود می برم شهر. پلاک ماشینو گل مالی می کنم. نباید کسی ردشو بگیره. جنسا رو ماشین به ماشین رد می کنم. فقط پول نقد قبوله. خرید آذوقه و مواد و الکل هم همینطوریه.
توی شهر که هستم بعضی وقتا به زندگی عادی مردم حسودیم میشه. مثل آدم سر کار و زندگیشون هستن. راحت میان و میرن. از خودم میپرسم من چرا بی خودی آواره شدم؟ جوابی ندارم. توی ماشین که بر می گردم حسرت ولم نمی کنه. اولین کاری که میکنم سر کشیدن دو سه قلپ الکله. الکل خالص تا سوراخ کونمو می سوزونه. یه فحش میدم به باعث و بانی اين روزگار و زندگی. میزنم زیر آواز. دو خطی از سوسن بلدم:
تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی
تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی.
خوندنم اینقدر افتضاحه که به خودم میگم: عنتر، دو خط شعر هم بلد نيستي بخوني؟ بعدش اشک توی چشمام جمع میشه. زار زار گریه می کنم. توهم می زنم: اصلا من آدمم؟ به وسواس میفتم. دلم می خواد آدم باشم. نمی خوام این گهی که هستم باشم. دلم میخواد مثل آدم هاي واقعي مهربونی کنم. چیزی که هیچ وقت ندیدم. گیج و منگ میرم واسه ی اسی گدا و بقیه یه چیزایی بخورم که می دونم خوششون میاد. نه این که به اون چیزا احتیاج داشته باشن. بیشتر احتیاج به این دارن که ببینن کسی به فکرشونه. چون کسی به فکرشون نبوده و نیست. عین خودم.
یه دفعه با خودم فکر کردم مجبورشون کنم برگردن به زندگی عادی. هنوز حرفم تموم نشده ریختن سرم ده بزن. لاله با پت پت گفت: دیگه از ما سیر شدی؟ کی رو میخوای جای ما بیاری؟ بغلش کردم. گفتم: هیشکی به خدا، من فقط شما رو دارم، خیلی هم دوستتون دارم، ولی نمی خوام مثل من آواره بمونین. می خوام خوب زندگی کنین.
عصمت رفت توی خودش. زیر لبی گفت: روزگار ما رو پرت کرده بیرون. واسه مردم عين تف و ان دماغیم. کسی نمیخواد حتی نگاه به تفش بکنه. بعد از کمی سکوت: ولی اینجا پیش هم راحتیم، راحت… مگه نه. اونای دیگه سر تکون دادن. خودش ساقی شد: این کبابا رو میشه خالی خالی خورد. چهار فنجون الکل ریخت و به سلامتی هم خوردیم. گُر گرفتیم. خودش شروع کرد به رقص، و خوند: امشب می خوام تو بغل این یکی باشم، حاليته… و با دست به یکی یکی مون اشاره کرد. بقیه باهاش دم گرفتن. معلوم بود که شب بکن بکن داریم.
اون موقع من توی این دنیا نبودم. پرت شده بودم توی آسمون بالای ابرا توی رویای بچگی، بچه ای که یهو افتاده توی دنیای بی رحم. دنیای از همه جا رونده ها. کسی که کسی نشد، هیچ کسی که ربطی به هیچکس نداره مگه سه تا از همه جا مونده مثل خودش. آره، دنیای ما همینه، دنیای از همه جا رونده ها، چه بخوای چه نخوای. نمیشه ازش بیرون اومد. این زندگی ماست، مثل پرنده هایي که انداخته باشن توی قفس، برای همیشه. آوازم که بخوني فقط از دل تنگیه. لابد باید به همین راضی باشیم. ولی کی دلش میخواد جای ما باشه؟
روزگار که خارکسه تر از اون پيدا نميشه ورق تازه ای رو کرد. عصمت با همه احتیاطی که می کرد حامله شد. بهش گفتم باید بچه رو بندازی. اشک توی چشماش جمع شد. گفت: میخوام نگهش دارم. گفتم اصلا معلوم نیست پدرش کدوم یکی از ماهاست. تازه با این عرقایی که خوردی ممکنه ناقص بدنیا بیاد. همونطور که اشکش سرازیر بود گفت: میخوامش، حتی اگه ناقص باشه. مي خوام بغلش کنم، بهش محبت کنم. و با هق هق گفت: مي خوام مادرش باشم. همه رفتن توی فکر. يکي يکي پدرونه بغلش کردن و بوسیدنش. آروم که شد گفت: اسم تورو میزارم روش. چه بخوای چه نخوای، حتی اگه مجبور شم از اینجا برم. گفتم: آخه من اصلا شناسنامه ندارم. با این حال گه خورده هرکی بخواد تو از اینجا بری، از این به بعد زن خودمی. رو به لاله و اسی گفتم: غیر از اینه؟ دوتایی سر تکون دادن. اسی گفت خودم واست شناسنامه درست می کنم. یه شیشه عرق برداشت روی برچسبش نوشت: رئیس احمد شوهر عصمت خانم. همه خندیدن. لاله شیشه رو ازش گرفت و گفت: باید جشن عروسی بگیریم. سه استکان پر کرد. به عصمت گفت: واسه خانوم خانوما آب پرتقال می ریزم. دست انداختم گردن عصمت و مثل شاه و ملکه قيافه گرفتیم. اسی یه جوری نگاهمون می کرد. انگار هوو آورده باشن سرش. گفتم: به سلامتی همه، لاله ی بامعرفت، زن اولم اسی و زن دومم عصمت. سگرمه هاي اسي از هم باز شد. با هم گفتن: به سلامتي. شیشه استکان به دست، چشم دوختم به سیاهی شب که تا بی نهایت ادامه داشت.

نوشته: مدوزا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18