رفتن به مطلب

داستان سکسی بهترین خواهرزن های دنیا


mame85

ارسال‌های توصیه شده


خواهران غریب - 1
 

مینا و سیما دو تا نون زیر کباب های من هستن
(خواهر زنهای من)
مینا ۴۰ ساله و سیما ۳۸ ساله و زنم شیما ۳۵ ساله ته تغاری
جفتشون طلاق گرفته و هرچی دارن از باباشون بهشون رسیده
همشون تو خونه ۵ طبقه حاج اکبر زندگی میکنن که سهم هر کدوم یک طبقه هست که
خوشبختانه هر واحد مستقل ساخته شده .

وقتی رفتم خواستگاری شیما ، همه به من میگفتن نرو ،دخترای حاج اکبر اهل زندگی نیستن ، بعد از چند وقت جدا میشن.
ولی انقدر حس شهوتم بالا بود که کور بودم
البته پول و ثروت حاج اکبر هم بی دلیل نبود

گوش شنوا نداشتم ،اصلا حرف هیچ کس و قبول نداشتم
زیبایی و خوشگلی شیما ،چشمامو کور کرده بود

مراسم خواستگاری انجام شد و چشم بهم زدم، تو خونه حاج اکبر شدم داماد سر خونه

حاج اکبر کاسب قدیمی بازار و منم چند سالی شاگردش بودم و چند وقتی میشد که برا خودم کاسبی راه انداخته بودم ،همیشه خودم و دامادش فرض میکردم ،انقدر بهش فکر کردم تا شدم داماد حاج اکبر ولی اون کجا و من کجا.

خیالم راحت بود از اینکه دخترش چشم و دل سیره و تو ناز و نعمت بزرگ شده دقیقا بر عکس من که تو سختی بزرگ شدم .

بالاخره به آرزوم رسیدم و رفتم تو دل شیر و
افتادم تو جام عسل.

خدارو شکر بهم سخت نگرفتن و مهریه سنگین و اینجور چیزا ،نخواستن ولی از اولش باهام طی کردن که حق طلاق و بدم بهشون
منم از خدا خواسته هر شرطی بود قبول کردم و قرار عقد و عروسی گذاشته شد.

مینا و سیما و شیما، خواهران غریب و منم شاهین که ۴۰ سالمه

تا قبل از اینکه ۴۰ سالم بشه، همیشه فکر میکردم ،وقت زیاده و خیلی آرزوها داشتم که باید بهش میرسیدم ،وقتی ۴۰ سالم شد انگار افتادم وسط معرکه ای که فکر و خیالات مختلف شروع شد، پس خیلی هول هولکی رفتم تو دل ماجرا
ماجراهای زندگی
کیرم حسابی راست میشه ،حشرم قدری بالاست ،که وقتی میخوام سکس کنم طرف و جر میدم ،
انقدر جنده و کُس کردم که دیگه تصمیم گرفتم برم سر خونه و زندگی خودم
انقدر کمرم توپه که نیم ساعت هم تلمبه بزنم کم نمیارم برا همین میترسیدم که شیما کم بیاره، یا اینکه از سکس بترسه. پس سعی کردم شب اول بهش سخت نگیرم و میخواستم یواش یواش برم جلو ،تا ببینم شیما از نظر سکس کجا قرار داره
از تالار برگشتیم خونه و خسته و کوفته بودیم
سنگینی لباس عروس ،شیما رو خسته کرده بود.
بیشترین کاری که در دوران خواستگاری تا عقد کامل ،که ۶ ماه طول کشید تونستم باهاش انجام بدم ،مالش دستاش تو سینما بود و نهایت یه بوس از گونه هاش تو ماشین موقع خداحافظی
ولی الان با یه لباس نیمه سکسیِ عروسی جلوم ایستاده و منتظره من برم کمکش، تا لباسشو در بیاره
شروع کردم دونه دونه دکمه های مخفی لباس و باز کردن
یذره خجالت میکشید ولی کیرم داشت منفجر میشد جوری که یه جا دستش اتفاقی خورد به کیرم که هنوز تو شلوار بود ،مثل برق دستش و کشید ،نمیدونم مور مورش شد یا خجالت کشید بهر حال دیگه زن من بود و منم، گشنه، حشری ،کُس لازم, نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم
لباسشو در اوردم و هلش دادم رو تخت.
شیما دستاش و گذاشت رو ممه هاش و شورت توری سفیدش مانع میشد که کُس نازش و ببینم
انقدر تو ذهنم با خودم تمرین کرده بودم برای همین لحظه که کیرم داشت تو شلوارم منفجر میشد.
شاید اولین بارش بود که میخواست سکس و تجربه کنه ، ولی تو این دوره زمونه بعیده که تو این سن کیر ندیده باشه.

●شاهین تو خسته نیستی؟
چرا عزیزم منم مثل تو خسته ام

●میشه الان بخوابیم ،من خیلی خوابم میاد

شیما جان میخوای ماساژت بدم خستگیت کمتر بشه

●میشه بعدا؟

هر کاری کردم رضایت نداد ،کیرم بدجور راست شده بود ،دستامو رو پاهاش میکشیدم شاید خوشش بیاد ،ولی زود پاشد و لباس راحتی پوشید و رفت سرویس بهداشتی و اومد رو تخت گرفت خوابید.
کیرم و باید آروم میکردم ، یاد ممه هاش افتادم ،چقدر زیبا و سر بالا بود ،سفت سفت بود، ولی نشد یه حالی بکنم ،رفتم حموم دوش بگیرم ،کیرم نمی خوابید. یذره شامپو ریختم روش و شروع کردم به زدن ،هر چی آب کمرم بود و ریختم رو در و دیوار حموم و رفتم کنارش گرفتم خوابیدم.

صبح با صدای زنگ در از جا پریدم، هول هولکی لباس خوابم رو مرتب کردم و در و باز کردم
مینا ،خواهر بزرگه بود، با یه سینی پر از مخلفات صبحانه.

●وا ،هنوز خوابیدین ؟ ساعت ۱۰ ،نمیخواین بیدارشین؟

گفتم من بیدارم راستی سلام
جوری نگام میکرد با چشاش انگار میخواست منو بخوره

●به چی زُل زدی ؟وا ! نمیخوای اینو از دستم بگیری؟

سینی و ازش گرفتم و گذاشتم رو میز آشپزخونه

● دیشب خوش گذشت؟
خوب شیطونی کردین با هم؟

سرم و انداختم پایین ،روم نشد بگم نه خوش نگذشت ،خواهرتون بهم نداد

گفتم ای! خسته بودیم زود خوابیدیم
ول کن نبود دوباره پرسید:

●خسته بودین ؟ گفتی و من باور کردم
یعنی هیچ کاری هم نکردین مثل بچه مدرسه ایها مسواک زدین و رفتین تو رختخواب

این و گفت و دستش و آورد جلو و یه بشگون ریز از دستم گرفت و رفت سراغ شیما

با این کارش کیرم بلند شد ،کاری که مینا کرد تا اون موقع شیما باهام نکرده بود
یه حس خوبی بهش پیدا کردم ،شاید با این کارش میتونستم بیشتر بهش نزدیک بشم

رفتم آشپزخونه و چایی ساز و روشن کردم تا آبش جوش بباد رفتم دستشویی سر و صورتم و یه آب زدم و برگشتم دیدم سیما تو آشپزخونه هست،داشت چایی دم میکرد
خودش سر شوخی و باز کرده بود سرم و بردم پشت سرش صداش زدم چیکار میکنی
یه دفعه یه جیغ ریزی زد و گفت خیلی بیشعوری ،آب جوش داشت میریخت رو پاهام
خنده ام گرفت

● خنده داره؟ ترسوندن یه خانم خوشگل برات جذابه؟

یه پوزخند زدم و گفتم خانم خوشگل ؟ کیو میگی ؟شیما که تو رختخوابه

● عهه ،از نظر تو فقط شیما خوشگله ؟ببین دیشب چه بلایی آوردی سرش که نمیتونه از جاش بلند شه

گفتم ما دیشب کاری نکردیم ،بقول خودت مثل دوتا بچه مدرسه ای مسواک زدیم و رفتیم تو جا
دوباره یه نیشگون گرفت منتها این دفعه محکم تر و با حرص بیشتر

● آره جونِ عمت ،گفتی و منم باور کردم
تو هم بیخیالش شدی دست بهش نزدی؟

بخدا راست میگم انقدر خسته بود گفت بعدا.
خندیدم و رفتم در گوشش گفتم به این خواهرتون یذره یاد بدین ، انگار خیلی شیر پاک خورده س ،چیزی بلد نیست ،این و گفتم و برگشتم که برم سمت اتاق خواب دستشو دراز کرد و آورد سمتم و دستمو کشید سمت خودش گفت

● کجا کجا ؟ گفتی و من باور کردم

گفتم بخدا راست میگم حتی خواستم ببوسمش نذاشت،تو رو خدا شماها بهش بگین که رابطه زن و شوهر چجوریه.

●شاید بلد نیستی ؟

الله و اکبر ،لعنت بر شیطون ،ببین مینا خانم ،من کسی هستم که هیچکس نتونسته سالم از زیر دستم در بره ،دیشب اگه گذاشتم خواهرتون بخوابه، چون دوستش دارم ،تازه امشب هم شب خداس ،کاری میکنم بیاد براتون تعریف کنه
وقتی با مینا داشتم سر کردن یا نکردن خواهرش حرف میزدم ،کیرم راست راست بود ، جوری که وقتی مینا جلوم بود ،از روی نگاهش متوجه شدم چند بار داشت کیرم و نگاه میکرد ،شلوارم نازک بود و کیرم حسابی باد کرده بود.

●ببینیم و تعریف کنیم ،راستی آقا شاهین اگه امشب شیما باهات راه نیومد بیا فقط به خودم بگو

خنده ام گرفت
گفتم که چیکار کنی ؟ نکنه تو میخوای بجاش تلافی کنی
دوباره بشگونم گرفت و گفت خیلی بیشعوری
سر شوخی و خودش باز کرد منم ادامه دادم

هر جور بود روز و شب کردم و بعد از رفتن مهمونای پاتختی ،شیما اومد بالا با کلی کادو که برامون آورده بودن ،سیما و مینا هم کمکش میکردن
گاهی وقتا میخواستم صداشون کنم اسما رو قاطی میکردم، به مینا میگفتم سیما و به سیما میگفتم شیماّ خلاصه حول میشدم و یجوری درستش میکردم.

شیما خسته شدی میخوای برو رو تخت بیام ماساژت بدم
یه نگاه تعجب آوری کرد و گفت نه خسته نیستم
گفتم شیما میخوای کمکت کنم لباستو عوض کنی؟
گفت نه خودم میتونم عوض کنم
هر راهی میرفتم تا به کُسش برسم ، میخوردم به بنبست
شیما من کمرم درد میکنه میشه تو منو ماساژ بدی؟

● وا ! مگه من بلدم که ماساژت بدم

ای بابا بلدی نمیخواد که ،میشه بریم رو تخت؟

●نه الان خوابم نمیاد

دیگه ترمز بریدم ،رفتم سمتش ،داشت کادوهاش و جابجا میکرد، دست انداختم تو ممه هاش
رفت عقب ،دستمو و در آورد از تو لباسش

● شاهین چیکار میکنی ؟ مگه نمیبینی الان دستم بنده

خب ببخشید ، میشه بگی کی دستت آزاد میشه

●خب مگه چیکار میخوای بکنی ؟چیکار به من داری

در و دیوار داشت دور سرم میچرخید ،کیرم بلند شده بود و میخواستم جرش بدم ولی خودش و میزد به اون راه ،
گفتم شیما من و تو الان زن و شوهر هستیم
خندید
● وا ! مگه من گفتم خدایی نکرده نا محرمیم خب زن و شوهریم دیگه

چرا نمیگیری ؟
من الان احتیاج دارم
کیرم و از تو شورت و شلوارم کشیدم بیرون

ببین ،ببین برای تو چقدر سفت شده ،دیگه نمیتونم تحمل کنم ،تو رو خدا بیا بریم رو تخت،

انگار رنگش پرید و دستشو گرفت جلو چشماش،یعنی واقعا تا این لحظه کیر ندیده بود ،
برگشت و باز شروع کرد کار خودشو انجام دادن
لج کردم
شورت و شلوارم و کشیدم پایین بلوزم و هم درآوردم لخت لخت شدم
یه دفعه چشمش به من خورد و گفت
● یا خدا
این و گفت و دوباره دستاش و گذاشت رو چشماش و سرش و برد پایین

انگار آب یخ بود که ریختن روی من
نمیتونستم این وضع و تحمل کنم
منم دیگه حس و حالی نداشتم ،وقتی زنت بهت نگاه نمیکنه ،هیچ حسی بهت نداره ،خب کیر منم میخوابه دیگه ،لباسامو پوشیدم و
رفتم تو رختخواب خوابیدم.

صبح ،دوباره با صدای زنگ در بیدار شدم .میدونستم که امروز جمعه هست و روز تعطیله ،قرار بود از فردا برم بازار
حاج اکبر کلید حجره رو داده به من و دیگه خیالش از بابت مغازه راحت شده

در و باز کردم سیما و مینا با هم بودن،این دفعه خبری از سینی صبحونه نبود ،انگار همون روز اول بود که برامون صبحونه آوردن، بوی عطر خاصی و حس کردم ،احتمالا بوی عطر سیما خواهر وسطی بود.

● سلام آقا داماد ،چقدر میخوابید شماها

دیگه حسی نداشتم شوخی کنم باهاشون
سرشونو انداختن پایین و رفتن تو اتاق شیما

با اینکه میلی به خوردن صبحونه نداشتم با این حال رفتم چایی ساز و روشن کردم و خودم و سرگرم کردم ،داشتم چایی دم میکردم
احساس کردم یه نفر پشت سرمه

●چرا انقدر خواهرم و اذیت میکنی

مینا بود دوباره ،باز شوخیش گرفته بود ،گفتم حوصله شوخی ندارم ،من اذیت میکنم؟ یا خواهر شما ؟

●وا ! بلد نیستی باهاش نرم و لطیف برخورد کنی چرا میندازی گردن شیما؟

تو رو خدا ول کن حوصله ندارم ،مگه نگفتی بیا به خودم بگو ،بیا دیدی دیشب هم نتونستم کاری بکنم ،

مینا انگار حشری بود ،یه جوری میخواست به من بفهمونه که( اگه شیما بهت راه نمیده بیا خودم بهت راه میدم )،
فقط نمیدونست اینو چجوری به من بگه ولی من کاملا از رفتار و حرکتاش فهمیدم ،چشم از روی کیر من بر نمیداشت ،جوری آب دهنش و قورت میداد که اگه میکشیدم پایین همونجا شروع میکرد به خوردن ، ولی نه اون روش می شد نه من ،تازه من شیما رو میخواستم بُکنم ،کیرم برا شیما له له میزد ،انقدرکه بدن و ممه های شیما ناز بود من دلم میخواست با زنم حال کنم ولی مینا داشت از آب گل آلود ماهی میگرفت.

● حالا چرا انقدر بد اخلاق شدی؟

چطور ؟مگه چیزی دیدی از من که میگی بداخلاق شدم ؟

●خب نمیخوای بگی جریان چیه ؟

گفتم : برو از خواهرت بپرس
۲ شبه میخوام بهش دست بزنم خودش و میکشه عقب ،جوری رفتار میکنه انگار من غریبه هستم.
مینا سرش و آورد جلو و با اشاره بهم فهموند که یواش چه خبرته ،صداتو میشنوه ناراحت میشه

گفتم :انگار شما یه چیزی میخواهید به من بگین،
آماده هستم بفرمایید
باز دستش و به علامت هیس برد بالا و گفت:

● هیس، ای بابا،تازه عروسه ،تجربه هم نداره ،باید بهش مهلت بدی تا خودش و بتونه پیدا کنه

اینو گفت و رفت پایین
سیما هم از اتاق اومد بیرون و با یه نیش خند مسخره در و باز کرد و رفت پایین

فردای اون روز تو مغازه بودم ،حالم گرفته بود ،همسایه ها میومدن و بهم تبریک میگفتن ،ولی حال دلم خوب نبود ،کاملا داشتم فیلم بازی میکردم .
یاد حرفای بعضی ها می‌افتادم که میگفتن دخترای حاج اکبر اهل زندگی نیستن ،شاید همشون همین مشکل و دارن ،تو این فکرای جور واجور بودم که یه پیامک اومد برام

مینا بود متن پیام این بود
سلام تونستی امروز بعد مغازه ماشین و گذاشتی پارکینگ بیا طبقه سوم

پیام بعدی اومد
لطفا کسی متوجه نشه میخوام در مورد شیما حرف بزنم راستی رسیدی پیام بده

درب پارکینگ از کوچه پشتی باز میشه، جوری که ماشین و میبری تو پارکینگ با آسانسور میریم بالا
طبقه اول روی پارکینگ دست مستاجر بود و طبقه دوم حاج اکبر و خانومش و طبقه سوم مینا و طبقه چهارم سیما و در آخر من و شیما بودیم.
ساختمون تقریبا نوسازه و خود حاج اکبر سفارشی داده براش ساختن.

دل تو دلم نبود ،میخواستم زودتر مغازه رو ببندم برم ببینم مینا چه کاری داره ،تازه کسی هم نباید متوجه بشه.
بالاخره عصر در حُجره رو بستم و رفتم بسمت خونه
با ریموت در پارکینگ و باز کردم ،خوشبختانه فقط من و همسایه طبقه بالا از پارکینگ استفاده میکنم ،کسی متوجه اومدن من نشد،تو راه یه پیام دادم به مینا که تا ده دقیقه دیگه میرسم ،اونم با لایک جوابمو داد.
سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه سوم
در باز بود
وارد شدم
مینا اومد جلو ،سلام کرد و یواش حرف میزد
گفت کسی متوجه نشد که اومدی اینجا ؟گفتم نه فکر نکنم
رفتم رو مبل نشستم ،از قبل همه چیز و آماده کرده بود ،برام با سینی چایی آورد
گفتم چی شده میشه بگی ؟

●چقدر عجله داری میگم بهت ،چایت و بخور

استکان چایی و برداشتم اونم شروع کرد به گفتن

●ببین آقا شاهین ،یه مطلبی و میخوام بهت بگم ،فقط قول بده بین خودمون باشه

گفتم چی شده بابا من که جون به لب شدم بگو دیگه

●راستش ، شیما وقتی سنش کم بود راننده سرویسش، کاری کرده ،شاید این باعث شده که الان زیاد میلی به نزدیکی نداره ،یا شایدم واقعا میترسه

میترسه؟ از من میترسه ؟
میشه واضح تر بگید جریان چیه؟

●شیما وقتی ۱۰ سالش بود تو راه برگشت از مدرسه، چون آخرین نفر بود که از سرویس پیاده میشد ،راننده سرویس کثافت، چیزش و تو ماشین در میاره و به شیما نشون میده

خب !

● البته کاش فقط نشون میداد چون شیما رو صندلی جلو بود ،دست شیما رو میگیره میزاره رو چیزش

دیگه متوجه شدم داستان چیه
در و دیوار دور سرم شروع کرد به چرخیدن
انقدر که من برا زندگیم نقشه داشتم و برنامه داشتم ‌،همش دود شد رفت هوا

●البته اون موقع مامان و بابام با کمک مربی آموزشی مدرسه ،شیما رو میبردن مشاوره که هر چی بود و از ذهنش پاک بشه.

انقدر عصبانی بودم که دیگه نمیخواستم چرندیات و ادامه بده ،گفتم چرا زودتر به من نگفتید؟
من نمیتونم این رفتار و تحمل کنم
صدام و یذره بردم بالا،مینا رنگش پرید،اومد نزدیکم ،دستش و گذاشت رو دهنم و التماسم میکرد و میخواست منو آروم کنه
نمیتونستم اعصابمو کنترل کنم
همش داشتم بد و بیراه میگفتم
یه دفعه صورتشو آورد جلو و لباش و گذاشت رو لبام
نفسم و قورت دادم و آروم شدم
چشم تو چشم و لب تو لب هم بودیم
من رو مبل نشسته و مینا جلوم ایستاده
خود بخود آروم شدم ، ولی دستام رفت رو سینه هاش
مزه دهنش انقدر خوب بود که دلم نمیخواست زبونش و از دهنم در بیاره
انقدر وارد بود تو این کار که آرزو میکردم کاش شیما بود
دستام و از زیر بردم توی لباسش
بند سوتینش سفت بود
همچنان لباش و میخوردم و کیرم داشت منفجر میشد
چشماشو بسته بود ،انگار تو فضا بودم ،خیلی حرفه ای بود،
از روی مبل بلند شدم و جلوش ایستادم
دستام و از پشت لباسش بردم سمت بند سوتینش
بازش کردم ،خودش بلوزشو در آورد
دو تا ممه هلو افتاد بیرون
نوک تیز و سر بالا
انگار هر سه تا خواهر تن و بدنشون مثل هم بود
سفید ،خوردنی ،تمیز ،و از همه مهم تر سفت
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم اونم دستش و انداخت روی کیرم که داشت شلوارمو جر میداد
دستم و گرفت و برد تو اتاق خواب
دونه دونه لباسامو در آوردم
لخت لخت
مینا شلوار استرج پاش بود و ممه هاش یکی قشنگ تر از اون یکی بود
هلش دادم انداختمش رو تخت
شلوار هنوز پاش بود و افتادم روش
باز لبام و شروع کرد به خوردن
با دست ،ممه هاش و گرفتم و حسابی فشار میدادم
صدای ناله هاش بلند شد
دست انداختم و شورت و شلوارش و کشیدم پایین
انگار خیلی وقت بود که سکس نداشت
سرم و بردم پایین
سفید مثل برف ، بی مو و لیزر شده ، تمیز و خوش فرم
لبه های کُسش گوشتی و آویزون بودن
زبونمو رسوندم توش

● آه آه آه چقدر خوبه آه آه

انقدر تمیز بود که با ولع مک میزدم
دستام روی ممه هاش بودن و نوک ممه ها رو سفت فشار میدادم
یه لرز خفیفی کرد و انگار ارضا شد

● کیر میخوام ،کیرت و بکن توش ،جرم بده

گفتم کاندوم ندارم
گفت توروخدا بکن توش کاندوم نمیخواد
کیرم و گذاشتم رو کُسش
تنگ بود ،همین جوری نمیرفت
یه تُف زدم رو کیرم و انداختم توش
شروع کردم به تلمبه زدن
وحشی شده بود
ناخن دستاش بلند بود
چنگ انداخت پشت کمرم و داد میزد چه کیری داری
ترسیدم صداش بره بیرون
گفتم خانم کُس یه ذره یواش ،صداتو بیار پایین
حشری حشری بود
انقدر تلمبه زدم که خودش گفت بریز توش
آبتو بیار ،بریز توش
نفسش تند و تند میزد
انگار تا اون موقع با این کیفیت سکسی نکرده بود
آبمو با فشار ریختم توش و کشیدم بیرون
افتادم روش
دوباره شروع کردم لباشو خوردن
دوتامون خسته شدیم و رو تختش لخت لخت همو بغل کردیم
آب دهنش و قورت داد و یه بوس از گونه هام کرد و بلند شد

●شاهین: تو رو خدا فعلا با شیما مدارا کن، بهش وقت بده ،قول میدم خودم درستش کنم
ازت خواهش میکنم

اشک تو چشماش جمع شده بود و التماس میکرد، تو رو خدا ،با گریه میگفت

●شیما درست میشه ،زندگیت و بهم نزن ،هزارتا آرزو داره

بلند شدم و سر و وضعم و درست کردم و لباسامو پوشیدم و رفتم بالا

پایان قسمت اول

نوشته: شاه غلام

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


خواهران غریب 2

خلاصه قسمت قبل
شاهین با شیما ازدواج میکنه ،انگار چیزی هست که باعث میشه شیما از سکس با شاهین فرار کنه،مینا خواهر بزرگه وارد عمل میشه و سعی میکنه اتفاقی که در بچگی برای شیما افتاده رو به شاهین بگه ،و در آخر ،خواهر بزرگه برای آروم کردن شاهین، اونو روی خودش میکشه

از پله ها رفتم بالا ،رنگم یذره پریده بود بخاطر سکس با مینا ،هزار جور فکر توی سرم دوره میشد.
کلید انداختم و در و باز کردم
شیما تو آشپزخونه بود
بوی خوبی میومد ، انگار دست‌پخت خوبی داره
رفتم تو آشپزخونه و گفتم سلام بر بانوی خونه
خنده ای کرد و با ناز جواب سلام و داد.
رفتم حموم ،آب و سرد و گرم کردم و وان و پر کردم
نمیدونم چقدر توی وان بودم ،سرمو تکیه دادم به عقب و حرفای مینا رو تو مغزم دوره کردم
تمام اون صحنه هایی که با مینا داشتم ،میومد تو ذهنم
مزه خوش دهنش ، اندام بدنش ، قوس کونش و کمر باریکش و ممه های سفت و خوش فرمش ،بوی زیر بغلش ،رنگ قرمز شورت و سوتینش.
از نظر بدن هیچ فرقی با شیما نداشت فقط سنش بیشتر بود و راه کُسش باز بود
دوباره حرفای مینا اومد تو مغزم که راننده بی‌ناموس ،با شیما چه کاری کرده
سرم داشت گیج میرفت ،میترسیدم ،
از این میترسیدم که شاید نتونم با شیما سکس کنم
ولی مینا بهم قول داد که اوضاع و درست میکنه
واقعا سکس لازم بودم
شاید اگر مینا خودش و بدنش و در اختیارم نمیذاشت ،همه چیز عوض شده بود ،شاید نمیتونستم خودمو کنترل کنم و میرفتم بیرون و بعدا درخواست طلاق میدادم، ولی مینا کارشو خوب بلد بود
هم مینا حال کرد هم من .
باز تمام صحنه های سکس با مینا اومد تو ذهنم و کیرم دوباره بلند شد
دلم و خوش کردم به سکس با مینا
از وان اومدم بیرون و خودم و خشک کردم و لباسامو پوشیدم ،رفتم پیش شیما

چه بوی خوبی راه انداختی

● راست میگی ؟ قورمه سبزی گذاشتم
دوست داری؟

بله که دوست دارم ولی زیرش و خاموش کن بریم بیرون

●وا ! کجا بریم ؟ شام درست کردم

میدونم زحمت کشیدی عزیزم ،بزار تو یخچال فردا شب میخوریم تازه برای منم فردا غذا بزار ببرم.

●خب کجا بریم؟

شیما رو بردم پاساژ گردی ،وقتی تو حموم بودم یه فکری زد تو سرم ،گفتم ببرم براش لباس بخرم، لباس راحتی یا لباس سکسی
شاید بتونم بیشتر بدنش و ببینم ،اون که همه چیزش و از من قایم میکنه و نمیزاره بهش دست بزنم ،گفتم با این کار شاید یواش یواش بتونم به اون ممه های مرمریش برسم.

یه پیتزا خوردیم و وارد یه مغازه لباس زیر و لباس خواب فروشی زنونه شدیم
علامت ورود آقایون ممنوع و دیدم ولی وارد شدم
خوشبختانه آخر شب بود و مشتری نداشت. فروشنده تا منو دید گفت لطفا بیرون تشریف ببرید .
یه چشمک بهش زدم گفتم اگه امکان داره آخره شبه در و ببندین کسی نیاد من بیشتر از اونی که شما فکر میکنید خریدار هستم
خدا رو شکر فروشنده هم همکاری کرد.
و یه لباس خواب پیشنهاد داد به شیما
گفتم میشه یه لباس بهتر بیارید
دوباره چشمک زدم و با اشاره فهموندم سکسی تر
خلاصه یه لباس خواب سکسی که حسابی بدن نما باشه رو انتخاب کردیم و با چند تا شورت و سوتین سکسی ، خریدیم و رفتیم خونه ،گرچه شیما از خجالت داشت سکته میزد ولی من کارم و کردم

شیما ،میشه لباس خوابت و بپوشی
اونم با تعجب و کمی خجالت رفت تو اتاق و لباس و پوشید
رفتم تو اتاق ، ولی انگار خجالت میکشید

●شاهین ،میشه بری بیرون میخوام لباس و در بیارم

گفتم تو رو خدا در نیار ،ببین چقدر بهت میاد
ممه هاش قشنگ معلوم بود ،خط وسط سینه اش حسابی کیرمو راست کرد ،خلاصه که تیرم به هدف نخورد و کلی خرج گذاشت گردنم

پیام دادم به مینا و جریان و براش گفتم
اونم در جواب با یه استیکر خنده جوابمو داد و گفت عجله نکن
ای بابا
زن گرفتم ،نمیتونم بهش نزدیک شم
نمیتونم دست بندازم و اون ممه هاش و لمس کنم
دوباره داشتم عصبانی میشدم و فکرای جور با جور بود که تو سرم دوره میشد.
از طرف مینا پیام اومد برام
میتونی بیای پایین
گفتم نه
پیام بعدی
شیما کجاست
گفتم تو اتاق خواب داره لباس عوض میکنه
استیکر خنده
حرصم داشت در میومد
جواب دادم بهش
خنده داره؟
پیام بعدی
تو که امروز سهمت و گرفتی
ای بابا !!!
چی بگم بهش، اینم شوخیش گرفته
پیام دادم بهش
آره گرفتم ولی بازم میخوام
پیام داد
دوست داری بگم سیما (خواهر دومی) هم یه حالی بهت بده؟
کیرم مثل برق بلند شد
اصلا فکرش و نمیکردم که پیشنهاد خواهر وسطی و بده
جواب دادم
اگه اونم مثل تو حشریه بدم نمیاد
جواب داد
خیلی پررویی
دستم و بردم تو شورتم و شروع کردم با کیرم ور رفتن
بد پیشنهادی نداد بهم ،دلم میخواست زودتر با اونیکی هم سکس کنم ولی باز دلم شیما رو میخواست
با هزار تا فکر و خیال رفتم تو رختخواب و فرداش مثل روز قبل رفتم بازار.
خدا رو شکر کاسبی خوبه و سرم شلوغ ،حاج اکبر هم نزدیک ظهر اومد حُجره و با هم برگشتیم خونه
دیگه میدونستم نمیتونم حالا حالا ها با زنم سکس داشته باشم برا همین شوق و ذوقی نداشتم
شام و با شیما خوردم و نشستم رو کاناپه جلو تلویزیون
کانالهای ماهواره رو بالا و پایین کردم و یه کانال موزیک پیدا کردم و خودم و سرگرم دیدن کردم
صدای زنگ تلفن شیما بلند شد
انگار سیما بود خواهر دومی
شیما اومد سمت من و گفت میتونی بری پایین ظاهرا چوب پرده اتاق سیما افتاده
میتونی بری کمکش؟
دوزاریم افتاد که قضیه چیه
گفتم آره آره میرم کمکش
احتمال دادم که این نقشه مینا باشه که یه حالی هم با سیما بکنم .
شیما به سیما گفت الان شاهین میاد درستش میکنه
کیرم یه تکونی خورد،ولی میخواستم که شیما شک نکنه گفتم : بیا باهم بریم
شیما یذره تنبل بود و زیاد مهمونی رفتن و دورهمی و دوست نداشت
گفت نه حوصله ندارم برو کمکش کن گناه داره
گفتم آخه من روم نمیشه شیما
گفت نمیام برو رو شدن نداره ،خواهر زنته دیگه
تو دلم گفتم خواهر زنمه بله نون زیر کبابه
از پله ها یه طبقه رفتم پایین
در باز بود
سیما اومد جلو و سلام داد
سرم و انداختم پایین
خجالت میکشیدم
واقعا از بوی عطرش حشری شدم
فکر میکردم که این نقشه رو مینا جور کرده
گفتم کجا رو باید درست کنم
خنده ای کرد و گفت چقدر عجولی آقا داماد
خدا وکیلی سیما از مینا کُس تر بود قدش از همه بلندتر و اونم واقعا استایل بدنش عالی
ورزشکار بود ،از اندامش مشخص بود بدنسازی میره

● چیزی میخوری بیارم برات؟

نه ممنون الان شام خوردم
بوی عطر بدنش حسابی تو دماغم پیچید
لامصب هر کدومشون از اون یکی کُس تر و بهتر هستن
گفتم مینا کجاست؟

● مینا رو چیکار داری اون خونه خودشه

خواستم ببینم شاید واقعا منو برا نصب پرده خواسته و مینا چیزی نگفته بهش

گفتم خب بریم درستش کنم
وارد اتاق خوابش شدم
واقعا چوب پرده افتاده بود
انگار یه سطل آب ریختن روم
کیرم خوابید
تو ذهنم داشتم فکر میکردم الان میندازمش رو تخت و یه حال اساسی باهاش میکنم
گفتم پیچش انگار از تو رولپلاک دراومده
پیچ گوشتی داری؟
گفت نه مینا داره برو ازش بگیر
دوباره از پله ها با حالت سرخوردگی رفتم پایین
در زدم
مینا در و باز کرد
گفتم پیچ گوشتی داری
گفت برا چی
گفتم چوب پرده اتاق سیما افتاده زنگ زده که من درستش کنم
خندید
گفت مطمئني؟
گفتم آره الان بالا بودم
سرش و تکون داد و رفت از کشو آشپزخونه یه پیچ گوشتی آورد داد به من
گفتم تو که چیزی نگفتی به سیما
گفت
چی مثلا
گفتم هیچی ،شاید اون چرت و پرتی که دیشب باهام چت کردی ،واقعیت داره

گفت :
●دوست داری با سیما بخوابی؟

حرصم و داشت در میاورد
یا داشت منو سر کار میذاشت یا واقعا چیزی به سیما نگفته در مورد سکس با من
خلاصه پیچ گوشتی و گرفتم و رفتم بالا تا چوب پرده رو جا بندازم و برم خونه خودم بخوابم.
شلوارم نازک بود ،یه صندلی از آشپزخونه آوردم و رفتم روش تا چوب پرده رو جا بندازم
سیما هم انگار میخواست کُس بده ولی نمیدونست چجوری البته من اینجوری فکر میکردم.
با چشماش داشت کیرمو قورت میداد
روبروم وایساده بود و منم داشتم پیچ و سفت میکردم
از روی صندلی اومدم پایین
تشکر کرد
یا مینا بهش چیزی نگفته یا گفته و داره فیلم بازی میکنه
کیرم بلند شده بود
از بالای صندلی وقتی پایین و میدیدم که سیما چشماش رو کیرمه واقعا هوس کردم یه حالی باهاش بکنم
سر و سینه هاش از اون بالا واقعا قشنگ بود
خط وسط سینه هاش خیلی از اون بالا جذاب بود
اومد صندلی و ببره آشپزخونه ،دستمو آوردم جلو که خودم میبرم ،پشت دستم خورد به ممه هاش
گفتم :
شما میدونستی؟

● چیو میدونستم ؟
گفتم قضیه شیما رو میگم ،بچگی شو

گفت نه چی شده؟
انگار نمیدونست یا داشت جلو من فیلم بازی میکرد
گفتم هیچی ،ببخشید ،من میرم بالا
اومد جلو در ایستاد و دستش و گذاشت رو در که من نتونم بازش کنم

●چی شده آقا شاهین ؟تو رو خدا بمن بگو

عجب غلطی کردم ،پشیمون شدم از اینکه بهش گفتم
گفتم چیزی نشده ببخشید ،اشتباه کردم
گفت:
● نه تا نگی نمیزارم بری بالا

گفتم سیما خانم باور کنید چیزی نیست
انقدر خودش و بدنش و بهم نزدیک کرد، که هر آن امکان داشت سرمو ببرم جلو ازش لب بگیرم ، ظاهرا راست میگفت از جریان شیما خبر نداشت.
اومدم از زیر دستش در برم که خودش هلم داد سمت دیوار و خودش و چسبوند بهم
زورش زیاد بود
فاصله سرم با سرش جوری بود که تکون میخوردم دماغش میخورد به دماغم
ول کن نبود و میخواست ببینه چی شده
صورتمو بردم کنار گوشش ،بوی عطرش داشت دیونه ام میکرد،آنقدر نزدیکش شدم تا لاله گوشش اومد تو دهنم
انگار پاهاش سست شد
یه لرزی افتاد تو بدنش
در گوشش یواش گفتم چیزی نشده
ولی لاله گوشش میخورد به لبام
سینه به سینه شدیم جوری که میخواست از دستش فرار نکنم .
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم
گوشش و کردم تو دهنم
واقعا نمیتونست رو پاهاش بایسته
داشت میخورد زمین
حشری شده بود کاملا معلوم بود که حالش خرابه
دست انداختم رو بدنش ،که نیوفته
مخصوصا از روی ممه هاش گرفتم
دیگه کاملا خودش و انداخت تو بغلم
لبام و گذاشتم رو لباش ،شاید ۲ دقیقه فقط داشتم لباش و میخوردم
دستام رو ممه هاش بود و حسابی کیرم بلند شده بود و از روی لباسم می خورد به پاهاش.
انگار دوباره یه لرزی کرد و خودش و عقب کشید
چشم تو چشم بودیم
سرم و انداختم پایین
خجالت کشیدم
انگار اونم توی یه عمل ناخواسته قرار گرفت. در و باز کردم و از پله ها دویدم رفتم بالا

پشت در خونه خودم بودم ،تپش قلبم انقدر تند شده بود که اگه همون موقع میرفتم تو شیما میفهمید که شاید اتفاقی افتاده
کیرم داشت منفجر میشد
نمیتونستم از فکرش بیام بیرون
حالم بد بود باید خودمو خالی میکردم
از پله ها دوباره رفتم پایین
منتها این بار رفتم خونه مینا
در زدم
در و باز کرد
رفتم داخل و در و بستم ،هولش دادم عقب ،نذاشتم حرف بزنه ،کیرم راست راست بود
لباش و گذاشتم رو لبام و شروع کردم به خوردن ، دست انداخت رو کیرم
زانو زد جلوم ،شلوار راحتی و با شورتم کشید پایین و کیرم و کرد تو دهنش و شروع کرد خوردن.
بقدری وارد بود که احساس خوبی داشتم
اینقدر ساک زد برام که آبم ریخت تو دهنش.
با کتفش دهنشو پاک کرد و آب و قورت داد و بلند شد .

فسِ کیر منم خوابید ولی همچنان شل و راست بود
سرم و گذاشتم رو شونه هاش و شروع کردم به گریه کردن.
رفت برام دستمال کاغذی آورد و اشکای صورتم و پاک کرد
گفتم این چه وضعیه که برای من درست کردین؟

● چی شده شاهین ؟ چی شده بگو ببینم

گفتم بابا من به کی بگم که دوست دارم با زنم سکس کنم ،تو خونه خودم ،بدون هیچ مزاحمی ،بدون هیچ ترسی ،
هر موقع دوست داشته باشم ،زنم و بکنم
واقعا گریه ام گرفته بود ،جدای از حس خوبی که بهم داد و تمام حس شهوت منو خالی کرد ولی انگار یه جای کار میلنگید.
گفتم
رفتم خونه سیما ،فکر کردم که مشکل منو میدونه،فکر کردم موضوع تجاوز شیما رو میدونه ،ازش پرسیدم که در مورد بچگی شیما خبر داری ؟ واقعا نمیدونستم که چیزی نمیدونه
گفت نه
انقدر بهم نزدیک شد انقدر سوال جوابم کرد تا لبام و گذاشتم رو لباش ولی انگار کار اشتباهی کردم چون خودش و عقب کشید

مینا گفت:
●خب نگفتی که بهش ؟
گفتم نه نگفتم ولی فهمید که یه چیزی هست و ما داریم ازش پنهان میکنیم.

● نه ،نگو ،فقط من و بابا و مامان میدونیم ،نگو به کسی
گفتم بهت که هر وقت چیزی خواستی بیا پیش خودم

آخه تا کی ،تا کجا

یذره آروم شدم با دستاش اشکای چشممو پاک کرد و یه بوسه از لبم زد، و حالم بهتر شد ،در و باز کردم و با آسانسور رفتم بالا

انقدر خسته بودم رفتم تو رختخواب خوابیدم.

ادامه دارد…

نوشته: شاه غلام

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواهران غریب (پایانی)

 

خلاصه قسمت قبل
بعد از سکسی که با مینا داشتم رفتم خونه خودم فرداشب سیما از من کمک خواست برای جا انداختن چوب پرده ،مشکلی که تو بچگی برا شیما پیش اومده بود و سیما نمیدونست
لبام و گذاشتم رو لباش ولی ناخواسته بود.

وارد خونه ای شدم که راحت نبودم ،زنم مشکل روحی داشت ،از کیر میترسید ،از سکس میترسید و من داشتم عذاب میکشیدم

میخواستم دست و پاهاش و ببندم به تخت و لختش کنم و کیرم و بکنم تو کُسش
ولی میترسیدم
انقدر حس شهوتم بالا بود که حالت جنون بهم دست میداد.
انواع و اقسام فکرهای مختلف و تو ذهنم مرور کردم
یه جوری دل زده شدم ،شیما آنقدر سرد بود که منم کم کم حسم نسبت بهش داشت سرد میشد.
ولی در طبقه پایین دو تا کُس وجود داشت ،دو تا کُس حشری.
سکس با مینا منو آروم کرد ولی اون حس راحتی و نداشتم باهاش ،یه ترسی تو وجودم بود که نمیتونستم راحت باشم ،سیما هم واقعا عالی بود ،تنها تونستم لبای سیما رو بخورم ولی حس شرم باعث شد خودش و کنار بکشه

فردای اون روزی که تو خونه سیما برای نصب پرده رفته بودم بهش پیام معذرت دادم و بهش گفتم شرمنده ام
گرچه هیچ جوابی به من نداد

یک هفته از ورود من به اون ساختمان بعنوان داماد گذشت و من همچنان آرزوی داشتن سکس با زنم رو داشتم .

تا اینکه عصر روز پنجشنبه یک پیام از طرف مینا اومد برام که قراره با شیما چند ساعتی برن بیرون لطفا مخالفت نکن
با یک لایک جواب پیام و دادم و رضایتم و اعلام کردم
نیم ساعت بعد شیما از طبقه پایین اومد بالا و گفت :
●شاهین ! میتونم با مینا برم خرید؟

منم یذره مِن و مِن کردم و با تعجب گفتم خرید؟
کجا؟
گفت مینا میخواد مانتو بخره ،میرم و زودی بر میگردم
گفتم نه اشکالی نداره برو
گفتم خب با ماشین برید
گفت نه اسنپ میگیریم حوصله پیدا کردن جای پارک و نداریم
دوتا خواهر رفتن و منم حوصله ام سر رفته بود
تا اینکه گوشیم زنگ خورد
سیما بود
گفت میشه بیای پایین
انقدر مزه دهنش و بوی بدنش و دوست داشتم که از خدام بود برم
بهش گفتم آره الان میام
رفتم پایین
در زدم
سیما در و باز کرد
یه دامن کوتاه و بلوز یقه باز تنش بود
سرم و انداختم پایین و گفتم سلام
جوابم و داد و دعوتم کرد داخل و نشستم رو مبل

●آقا شاهین؟

رنگم پرید چی میخواد بگه
بله در خدمتم ،مشکلی پیش اومده دوباره چوب پرده افتاده؟

● آقا شاهین !!! چرا اون روز به من نگفتی کامل که خواهرم براش چه اتفاقی افتاده؟

گفتم چیزی نشده من اشتباه فکر کردم اصلا داشتم با شما شوخی میکردم
خندید و رفت آشپزخونه
یه لیوان آبمیوه توی بشقاب آورد ،جوری خم شد جلوی من تا لیوان و برداشتم چشمم خورد به ممه هاش ،انگار سوتین هم نبسته بود.
من کُس لازم بودم ،اونم داشت کرم میریخت ،انگار فهمیده بود داستان چیه
لیوان و برداشتم و اونم پشتش و کرد و چنان کونش و قِر میداد جلوی من و رفت سمت آشپزخونه
برگشت
گفت بفرمایید ،شربت تا خُنکه باید خورد
یه بفرما زدم و لیوان و کشیدم بالا
بوی عطر بدنش و حس کردم
سیما از هر دو تا خواهر سکسی تو رو بدنش فوق العاده جذاب ترِ.
نمیدونم این دو تا خواهر چه مشکلی داشتن که از شوهراشون طلاق گرفتن ،چون مشکل شیما رو نداشتن که از سکس فرار کنن.

اومد سمتم که لیوان و بگیره ازم
میخواستم دستش و بگیرم و بکشم سمت خودم ولی ترسیدم
لیوان و گرفت و برد سمت آشپزخونه
پاشدم دنبالش رفتم
برگشت گفت چرا؟
گفتم چی میگید من متوجه نمیشم

●چرا بمن نگفتی اصل داستان چیه

دو پهلو حرف میزد انگار میخواست به من یه دستی بزنه و ماجرا رو من براش بگم

یاد حرف مینا افتادم که بهم گفت سیما نمیدونه ،بهش چیزی نگو
دل و زدم به دریا
گفتم خودت که فهمیدی داستان چیه دیگه از من چی میخوای؟
خندید
گفت من نفهمیدم داستان و قراره تو بگی
ای داد میخواست هر جور شده از زیر زبون من بکشه بیرون
رفتم رو مبل نشستم
دنبالم اومد
وقتی راه میرفت ممه هاش بدجور اینو رو اونور میرفتن
اومد کنارم نشست
دستش و برد بالا جوری که زیر بغلش و مخصوصا بمن نشون بده
داشت منو حشری میکرد
انگار میخواست از من اعتراف بگیره
دوباره صورتشو آورد جلو صورتم
گفت بگو میشنوم
خنده ام گرفت
گفتم سیما خانم چیزی نیست که شما ندونید من اون روز میخواستم با شما شوخی کنم
دستشو آورد گذاشت روی پای راستم
انگشتای دستش و روی رون پام بالا و پایین میکرد
کیرم بلند شد
هر دفعه که دستاش و روی رون پام میکشید بیشتر به کیرم نزدیک تر میشد
خیلی حرفه ای بود
صداش و نازک کرد و خودش و یذره لوس کرد و گفت بگو دیگه
واقعا داشتم زجر میکشیدم
فهمید کیرم راست شده
انقدر دستش و بالا و پایین کرد تا بالاخره خورد به نوک کیرم
دیگه خجالت نمی کشید
از رو شلوار داشت کیرم و میمالید جوری که یذره دیگه ادامه میداد خودم و خراب میکردم
پاشدم جلوش ایستادم
گفتم خب ظاهرا کمکی نمیتونم بکنم من برم بالا
بلافاصله پرید جلوم ایستاد
لباش و آورد و گذاشت رو لبام
انقدر سریع این اتفاق افتاد که متوجه شدم دستش و کرده تو شلوار گرمکن رو کیرم و گرفت تو دستش

●شاهین ،میگی بمن چی شده یا نه ؟

گفتم چیزی نشده و لباش و شروع کردم به خوردن ،جوری لبام و مِک میزد که لبام باد کرد.
چند دقیقه گذشت و خودش و کنار کشید
گفت نمیگی دیگه
اومدم برم سمتش که رفت عقب
انگار میخواست از من باج بگیره
گفتم باور کن چیزی نیست
این و گفتم و رفت سمت در
در و باز کرد و خیلی محترمانه گفت پس اوکی
فهمیدم که ناراحت شده و دیگه نمیتونستم بهش بگم لامصب کیر من و انقدر راست کردی که الان باید برم جق بزنم
از پله ها رفتم بالا
واقعا داشتم میرفتم تو حموم تا یه جق درست و حسابی بزنم که صدای اومدن یه پیام از گوشیم اومد
گوشیم و باز کردم ،سیما بود ، تو واتس آپ برام یه فایل فرستاد
فایل و باز کردم و دیدم از تمام صحنه های لب بازی من و خودش فیلم گرفته
سرم گیج رفت
دیگه مطمئن بودم که میخواد باج بگیره
دوییدم رفتم پایین
در زدم
در و با خنده باز کرد
نتونستم خودمو کنترل کنم
کیرم چنان فشاری بهم وارد میکرد که از خود بی خود شدم
دستم و گذاشتم رو گردنش و هلش دادم سمت دیوار
لبام و گذاشتم رو لباش
هیچی نگفت
کیرم و از شلوار راحتیم انداختم بیرون و دستش و آوردم گذاشتم روی کیرم
اونم بدجور حشری بود
سرش و برد عقب و گفت

● شاهین ! یا الان بهم میگی جریان و یا آبروی جفتمون و میبرم ،میدونی که من دیونه هستم

گفتم میگم قول میدم فقط اول بذار کیرم و بکنم تو کُست.
دستمو گرفت و برد رو تخت
لباساشو دونه به دونه درآورد
و اومد سمت من
لخت لخت
بدنش واقعا عالی عالی بود
ورزشکار بود ،از سیکس پکاش میشد فهمید که بدنسازی میکنه
منم لباسامو در آوردم و لخت شدم
خودش و انداخت روی من
جوری که صورتمون روبروی هم بود
با دستش کیرمو گرفت و بازی بازی میکرد و گفت بگو

انگار تا داستان و نمیگفتم نمیتونستم کیرمو بکنم تو کُسش
گفتم منم تازه فهمیدم
من با شیما مشکل سکس دارم
همچنان کیرمو با دستش میمالید
گفتم بعد از یک هفته ،هنوز نتونستم با شیما سکس کنم
گفت چرا؟
گفتم خواهش میکنم بین خودمون باشه این داستان و مینا برام گفته
گفت بگو میشنوم
گفتم انگار شیما وقتی ده سالش بوده راننده سرویس مدرسه کیرش و در میاره میده دست شیما
از اون موقع به بعد شیما مشکل روحی پیدا میکنه و با دکتر روانشناس حالش بهتر میشه
تا اینکه من شب عروسی خواستم باهاش سکس کنم و اون نذاشت
سیما گفت
● اونوقت تو از کجا فهمیدی؟
گفتم
مینا فردای همون روز وقتی فهمید که من نتونستم سکس کنم اومد به من گفت

سیما پرسید
● با مینا سکس داشتی ؟
جواب ندادم
کیرمو فشار داد و لباشو گذاشت رو لبام
تا اومدم زبونم و بکنم تو دهنش سرشو کشید عقب
دوباره پرسید
● مینا رو کردی یا نه؟
با سر تایید کردم که آره

سرش و برد سمت کیرم و شروع کرد خوردن
این دوتا خواهر خیلی حرفه ای هستن
جوری ساک زد که داشتم خراب میکردم
بلند شدم و انداختمش روی تخت و کیرم و کردم تو کُسش و شروع کردم به تلمبه زدن

چنان آخ و اوخی میکرد که صداش باعث شد آبم بیاد
کیرم و درآوردم و ریختم رو شکمش
به آرزوم رسیدم
فقط باید شیما رو راضی میکردم که بتونم باهاش زندگی کنم
بعد چند روز حسابی حال کردم
از اینکه نتونستم راز شیما رو نگه دارم عذاب وجدان داشتم ولی خیالم راحت بود که هر وقت کیرم راست شد این دو تا خواهر هستن برای دادن

پایان

نوشته: شاه غلام

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18