dozens ارسال شده در 27 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 27 اردیبهشت سمیه و شوهر کاکولدش درود دوستان بعضی از اسامی مستعار هستند آوش هستم یک پسر بسیار معمولی -سختی کشیده در زندگی اما بسیار مهربون و شوخ(طبق نظر دوستان) این نوشته ها در قالب داستان نیست، بلکه خاطره ای هست که واو به واو اون سر تا سر حقیقت هست . همگیمون تو عمق قلبمون میدونیم که بودن با یک زن متاهل کار درستی نیست . اما خب واقعا بعضی اوقات انگار نمیشه و همه چی دست به دست هم میده که یک اتفاقاتی پیش بیاد . واسه من هم دقیقا همین شد. خیلی مدت بود که داستان هایی از قبیل تری سام و فور سام و نفر سوم رو میخوندم و همیشه خودم رو تو اون شرایط تصور میکردم ولی فکر نمیکردم که هیچوقت رنگ واقعیت بگیره … بگذریم . سال 1400 بود که بیکار شده بودم و در به در دنبال کار بودم یک آگهی دیدم که نصاب لوازم خونگی میخواست ، شاید برای منی که مهندس بودم و تحصیلکرده یکم افت داشت که از پشت میز نشینی و ده تا نیرو داشتن برم تو این شغل ، اما مهم قسط های بانک بود که مث پتک یک چیزو میکوبید تو سرم و اون این بود که سر ماه باید بدهیتو به بانک صاف کنی… رفتم مصاحبه و خیلی سریع تایید دادند و از شنبه بعدش شروع به کار کردم بر خلاف تصوری که اولش داشتم خیلی این شغلو دوست داشتم پول خوبی هم در میاوردم و همه چی راضی کننده بود. چند ماهی گذشت و هر روز به خونه های جدیدی میرفتیم همه جور آدمی دیدم از پدر معتادی که پول نصب دستگاه رو حتی نداشت و جلومون با یک شرت نشسته بود پا بساط و تریاک میکشید تا مولتی میلیاردرهایی که دستگاه هارو برای خونه سرایدار و نظافتچی شون خریده بودند و چنان نگاه از بالا به پایینی داشتند که دوست داشتی سریع نصب کنی و فقط بزنی بیرون. تا آدم هایی که بسیار باحال و خوش مشرب بودند و عشق میکردی باهاشون حرف بزنی. سمیه هم جز همین آدم ها بود. یک روز که رفتم خونه خواهرش یک یخچال رو نصب کنم چون خواهرش تنها بود اومده بود اونجا بسیار خوش برخورد خوش صدا خوش اخلاق و خنده رو خواهرش مذهبی بود و خودشو پوشیده بود و فقط گردی صورتش دیده میشد اما سمیه آزاد بود و یک فرم اداری جذب تنش پوشیده بود ، مشخص بود که از سرکار اومده. خواهرش گفت یخچالی که خریدم خوب هست یا نه؟ شروع کردم مسخره بازی که این چیه خریدی؟ به درد نمیخوره…یک ماه هم کار نمیکنه…برو پس بده و… داشت پس میفتاد میگفت بخدا قسطی خریدم ، کاش اینو نمیخریدم و خدا لعنت کنه این فروشنده رو که سمیه زد زیر خنده گفت دیوونه داره دست میندازتت چطور نفهمیدی کلی خندیدیم و گفتم دستگاه خوبیه نگران نباش خیالش راحت شد. سمیه گفت از لباسشویی هم سر در میاری؟ گفتم اگر تنظیمات برنامه هاش مشکل داشته باشه آره ولی اگر قطعاتش مشکل داشته باشه باید بگم تعمیرکار مون بیاد گفت نه نمیخوام تعمیرش کنم ، لباسشویی که خریدم از اولش بدرد نخور بود میخوام یکی دیگه بخرم لطفا چندمدل بگو که بررسی کنم گفتم چشم گفتم پس من واسه خواهرتون میفرستم اسم مدل هارو گفت نه واسه خودم بفرست شمارشو گرفتم و گفتم چند مدل رو با قیمت هاشون تا شب واستون ارسال میکنم… این شروع داستانیه که حتی بعد از گذشت سه سال از اون جریانات هنوز بخش اعظمی از قلبم رو درگیر خودش کرده. خیلی زود پیام دادن من شروع شد و از هر دری حرف میزدیم همون اول گفت متاهلم تو مشکلی نداری ؟ نمیدونم چرا گفتم نه و ادامه دادم اصلا انگار فرمون دستم نبود آدم تو کفی نبودم و سمیه هم اندام ریزی داشت که تایپ اصلی من نبود و من تو پر و گوشتی دوست دارم ولی چیزایی دیدم که میخکوب شدم. یکی دو هفته ای از پیام دادنمون می گذشت و گفتم بریم بیرون ؟ گفت نمیشه… گفتم چرا؟ گفت ببین من همه چیو به شوهرم میگم اگه بریم باید بگم گفتم مگه از جونت سیر شدی دیوونه؟ میکشتت گفت نه اینجوری نیست گفت اگر بیرون کسی بهم تیکه میندازه بهش میگم، حتی جمله هایی که گفتند رو میگم گفتم واکنشش چیه؟ گفت هیچی! گفت اگر تو مشکلی نداری بهش میگم اجازه داد بریم ! پرام ریخت… تازه فهمیدم کجا پا گذاشتم برای آخر هفته اوکی داد رفتیم یک کافه گفتم سمیه شوهرت کاکولده؟ نمیدونست معنیشو ، گفت ببین رو این چیزا حساس نیست و گیر نمیده گفته بهش اگه با کسی میری بیرون حواست باشه بهت ضربه نزنه فقط آدم خوبی باشه میخوام تو همیشه حالت بهترین باشه و از این حرفا… دو هفته نشده بود که گفت شوهرم گفته بیا خونه میخواد ببینتت گفتم برو دیوونه هر چقدرم که راحت باشه من روم نمیشه گفت ناز نکن بیا گفتم سمیه کونم نزاره یه وقت؟ گفت نه قربونت بشم آخرین جملش این بود فقط کاندوم یادت نره!! چی؟ واقعیه؟ دارم خواب میبینم ؟ قراره همه اون چیزهایی که سال ها از نوجوونی تصور می کردم رو تو واقعیت بچشم؟ تنها موهبتی که من ارث برده بودم از پدرم کیر و خایه ای بود که باعث شرمندگیم نمیشد واقعا میتونستم نیم ساعت مثل آدم سکس داشته باشم اگر میخواستم بیشترش کنم کافی بود کاندوم تاخیری میگرفتم روز موعود رسید رفتم خونشون بخدا کل راه تمام بدنم میلرزید همه چی از ذهنم میگذشت اگر همه اینا سناریو بوده چی؟ اگر بکن باشن چی؟ اگر قاچاقچی اعضا باشن چی؟ هر فکر مسخره ای ک فکرشو بکنی تو سرم بود خیس عرق شده بودم به خودم اومدم دیدم یک مرد چاق دستشو دراز کرده میگه سلام چطوری؟ گفتم خوبم ممنون رفتم داخل نشستم سعی میکردم مثل همیشه با مزه بازی در بیارم ، این دفعه نه برای خندوندن بقیه بلکه برای اینکه استرسمو پنهون کنم. سمیه اومد واسه اینکه یخم باز بشه گفت چی میخوری عزیزم گفتم چای نبات اگر بیاری ممنونت میشم رفت چای نبات اورد و رفت تو اتاق چند دقیقه بعد برگشت دوباره پشمام ریخت یک تونیک پوشیده بود تا زیر رونش و پاهاش لخت بود اومد نشست کنارم یک بوس از لپم کرد و خندید به شوهرش نگاه کردم دیدم میخنده فقط ده دقیقه ای از کار و بقیه چیزا حرف زدیم یک سکوتی حاکم شده بود سمیه تو گوشم گفت بریم تو اتاق؟؟ اب دهنمو قورت دادم گفتم بریم رفتیم تو اتاق گفتم اون نمیره جایی ؟ گفت نه ولی تو اتاق هم نمیاد خیالت راحت گفتم مرگ من اینو بهم بگو دفعه چندمه اینکارو میکنین؟ گفت به جون بچم قسم دفعه اوله تا حالا نتونستم با کسی ارتباط بگیرم و از کسی خوشم نیومده و فقط چند بار تلفنی با چند نفر حرف زدم و ادامه دار نبوده گفت ببین فقط چند تا چیز بگم که قبلش بهم گفته بهت بگم بدون کاندوم نکنی دردم نیاد که صدای ناله مو بفهمه این دوتا چیز رو رعایت کنی میتونیم همیشه این کارو بکنیم گفتم نوکرتم هستم دیگه همه چیو بیخیال شدم عاشق این حس لذت و استرس در هم آمیخته شده بودم این حس که شوهرش قراره صدای تلمبه های منو بشنوه داشت دیوونم میکرد سمیه خیلی ریز بود شاید قد 155 سینه ها 65 دور کمر شاید 60 سانت گفتم حاجی تو زیر کیرم پاره میشی گفت پس آروم بکن هر وقت گفتم محکم بکن گفتم تو بگی محکم ، من بکنم دردت بیاد نمیاد تو اتاق؟ گفت نه تشخیص میده که درد نیست و دارم لذت میبرم گفتم سنسور داره ؟ گفت به توچه تو بکن فقط شروع کردم لباساشو در اوردن همینجوری که تک تک میکندم میخوردمشو سعی میکردم الکی صدای ماچ و بوسه هامو بلندتر کنم تا به گوشش برسه از این حس چنان کیرم شق شده بود که داشت جر میداد شلوارو نشست جلوم یکی دو دقیقه چنان ساکی زد که گفتم بر پدرت لعنت بسه اینجوری به پنج دقیقه میام ک. خوابوندمش از بالا تا پایینشو لیس میزدم چنان کسشو واسش خوردم که ناله هاش خونه رو پر کرده بود به قسمت داخل روناش بدجور حساس بود به محض اینکه لیس میزدم چشاش میرفت همه چی آماده بود واسه اینکه کیرمو بزارم تو بهشتش همه چی یک طرف انقد این کس تنگ بود که باورم نمیشد هنوز ده تا تلمبه نزده بودم انقدر پشتمو ناخن کشید که پوست شده بود و خیلی عمیق ارضا شد با صدای خیلی ضعیف میگفت فقط بکن داگیش کردم و شروع کردم به تلمبه زدن دیگه ناله نبود جیغ میزد میگفت جاااااااااااااااااان بیا زنتو ببین بیاااااااااا بیا ببین چه عشقی میکنم جووووووووووووووون بیااااااااا هی تلمبه میزدم هی چشمم بدر بود گفت بگم بیاد ؟ گفتم میترسم گفت کاری به تو نداره گفته دوست دارم فقط ببینم گفتم باشه بگو بیاد گفت تو محکم تر تلمبه بزن همینطور که ناله میکرد گفت بیا عشقم بیا تو اتاق اومد تو دیدم لخته و دستش به کیرش داره میمالونتش کلا ده سانت بود کیرش و کلفتیش شاید انگشت شصت من میشد با خودم گفتم فهمیدم چرا اینقدر کسش تنگ و دست نخوردست نشست لبه تخت و شروع کرد ور رفتن با ممه های سمیه منم تند تند تلمبه میزدم نفسش بند اومده بود چشماش رفته بود و به زور بازشون میکرد یک ناله ی ریزی هم هی دائم میومد آآآآآآآآه آآآآآآآآآه دیدم شوهرش تو دست خودش ارضا شد و رفت سمت دستشویی گفت داگی بسه میخوام بشینم روش اومد نشست رو کیرم و شروع کرد چرخوندن کونش وایییی من ، چقدررر خوب بود تو گوشم گفت اون الان دیگ فکر نکنم بیاد کاندومو در بیار میخوام خوب حسش کنم گفتم ای به چشم در اوردم و دوباره نشست روش انقدر داغ و تنگ بود که تمام وجودم لذت شده بود همینجور که میچرخوند میگفت قربون کیرت بشم تو تا حالا کجا بودی؟ ده ساله با اون کیر قلمی دارم سر میکنم لعنتی همینجوری که ناله میکرد یهو خیلی شدیدتر از دفعه قبل ارضا شد که منم همینجوری چندتا تلمبه زدمو کشیدم بیرون و ارضا شدم سریع با دستمال پاک کردم که نیاد ببینه که بدون کاندوم کردم یک لحظه تو چند ثانیه همه چی رو مرور کردم حسی سرشار از لذت و حسی سرشار از گناه چکار میتونستم بکنم بهترین سکس زندگیمو تجربه کرده بودمو علاوه بر من برای اون هم همینطور بود اومد تو بغلم دراز کشید و لبامون درگیر شد گفتم بنظر کجاست؟ گفت فک کنم تو پذیرایی دراز کشیده باشه یه ربعی گذشت بلندشدیم لباس پوشیدیم رفتم سرویس و بعدش اومدم تو پذیرایی شروع کردن با خنده حرفای سکسی زدن هنوز من کامل نمیتونستم هضم کنم شوهرش میگفت خوب کُسی ازش پاره کردیا سمیه به شوهرش میگفت ببین این بهترین سکس زندگیم بود اومد جلوم نشست و کیرمو درآورد و گرفت تو دستش رو به شوهرش گفت ببین من میمیرم واسه این کیر؟ میشه هرروز اجازه بدی ؟ خواهش میکنم! و شروع کرد به ساک زدن جلو شوهرش. ایندفعه تو چشمای شوهرش زل زدم حس فاکینگ خیلی خوبی بود سه چهار دقیقه ای که ساک زد گفت آخ من قربون کیرت بشم بلند شد رفت که میوه بیاره و خیلی عادی دوباره نشستیم از کار و لباسشویی که میخواست بخره حرف زدیم و بعد از نیم ساعت خداحافظی کردیم و اومدم خونه تو را یک حس سنگینی داشتم بهترین سکس زندگیم از یک طرف حس سنگین عذاب وجدان از یک طرف با خودم میگفتم اون شاید به خاطر کیر کوچیکش و اینکه نمیتونه این زن هات رو تامین کنه به این چیزها تن داده و خنده هاش فقط یک ماسکه که بتونه زندگیشو حفظ کنه . از یک طرفم میگفتم اون کاکولده و خودش دوست داره این چیزهارو اصلا ، من نباشم یکی دیگه میاد… هممون میدونیم که برگشتن از مسیرهای اینجوری خیلی سخته و منم از قاعده مستثنی نبودم… ادامه دارد… ببخشید اگر اشتباهی داشتم یا نوع نگارشمو دوست نداشتید . ارادتمندم نوشته: آوش(مستعار) واکنش ها : behrooz 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
behrooz ارسال شده در 12 خرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 12 خرداد سمیه و شوهر کاکولد 2 سلام دوستان آوش هستم خوشحالم که خاطره ی قبلیم رو دوست داشتید (سمیه و شوهر کاکولدش) و خوشحالم از اینکه کمترین دیسلایک رو داشتم یکی دو نفر از دوستان گفته بودند قابل باور نیست چون خیلی سریع اعتماد پذیری شکل گرفته بود و منتهی به تخت خواب شد اما باید بهتون بگم که حدودا یک ماه از آشناییمون گذشته بود و قبل از اینکه برم خونشون چند باری بیرون با سمیه دور دور کرده بودم و علاوه بر این ها از هر سایدی که به این قضیه نگاه کنی آره ، واقعا عجیبه اما برای کسی که تجربه اش نکرده باشه عجیبه… اونی که تجربه کرده قشنگ میفهمه من چی میگم بگذریم… بعد از دفعه ی اول که داشتم کم کم با عذاب وجدانش کنار میومدم دیگه رومون به هم باز شده بود و به صورت پشم ریزونی از میزان کاکولدی شوهر سمیه دهنم باز مونده بود. همیشه وقتی میرفتم تو فکر از دید فلسفی بهش نگاه میکردم که چرا؟ -دوستش نداره؟ -انقدر دوستش داره که فقط میخواد سمیه ته لذت رو ببینه؟ چی باعث شده که الان اینجا باشیم؟ همه اینا فقط مرور میشد تو ذهنم و ابدا هیچ حرفی نزدم که ذره ای فکر کنند که من پشیمونم یا چیز دیگه. انقدر آتیش سمیه مثل خودم تند بود که هفته ای دو سه بار میگفت میتونی فلان تایم بیای اگه من مرخصی بگیرم؟ بچم میره مدرسه و تا عصر نیست . یا هفته ای که بچه اش صبحا میرفت مدرسه میگفت 9 صبح میتونی بیای؟ شوهرش هم که تو مغازش صبح تا شب شاگرد داشت و چند ساعتی در روز میرفت سر میزد فقط تو دو هفته پنج شیش بار رفتم خونشون و هر سکس بی نهایت زیباتر از قبل بود چون هر سری بیشتر با خواسته های هم آشنا میشدیم مثلا فهمیدم وقتی دارم تلمبه میزنم شوهرش بیاد ببوستش و دستاشو بگیره خیلی سریع و بعد پنج دقیقه ارضا میشد. ولی یک سکس خیلی خیلی تو ذهنم موندگار شد اون هم وقتی بود که برای اولین بار قرار شد شب پیششون بخوابم . بچه رو گذاشتند خونه مادربزرگش و به بهونه عروسی دوستشون تو یک شهر دیگه قرار هماهنگ کردیم برای ساعت 8 شب بریم باغی که اجاره کردیم آخه بدجور فانتزی داشتیم که تو وان جکوزی و استخر سکس کنیم . رسیدیم باغ سریع سوروسات مشروب رو چیدیم و آتیشو به پا کردم که جوجه رو درست کنیم انقدر دیگه با هم جفت شده بودیم که هممون لخت میچرخیدیم و فقط یک شورت پامون بود انگار که ما هر دو همزمان شوهر عقدی هستیم و اونم زن قانونیمونه سه چهارتا پیک که خوردم گفتم بچه ها بیشتر نخوریم نمیخوام این شبی که رویایی ترینه رو از دست بدیم بخاطر زیاده روی تو مشروب غذا خوردیم و رفتیم تو باغ یکم زدیم و رقصیدیم وسط رقص سمیه اومد شرت جفتمونو کشید پایین بدنامونو چسبوند به هم کیر جفتمونو گرفته بود تو دستش و شروع کرد به ساک زدن ببین نمیخوام به این کار تشویق کنم کسی رو و نمیخوام هم ادای بچه پیغمبر رو دربیارم ولی واقعا پاهام رو زمین نبود نیشگون میگرفتم خودمو که آیا واقعا این واقعیه؟ سرشو برد زیر تخمام و شروع کرد به لیس زدن و میومد تا نوک کیرم چشمامو بسته بودم و خودمو سپرده بودم دستش چشمامو که باز کردم دیدم شوهرش نشسته رو مبل و داره تند تند جق میزنه دوباره چشمامو بستمو رفتم تو حالت خلسه که این بار ناله ی شوهرش منو به خودم آورد که داشت آبشو می ریخت تو دستمال کاغذی دوست نداشتم ارضا بشم ولی شرایط انقدر رویایی چیده شده بود که گفتم سمیه بخور تا بیاد نزدیکه یکی دو دقیقه که گذشت آبم با تموم قدرت پاشید رو صورت سمیه. بهترین ساکی بود که تو عمرم واسم زده بودند. یکم از اون آتیش اولیه ام کم شد سمیه گفت کثافتا جفتتون اومدین من چی؟ گفتم تا صبح انقدر میکنمت که بگی غلط کردم گفت جون تو فقط بکن من عمرا اینو بگم گفتم شرط ببندم سر این جمله؟ گفت ببندیم ؟ گفتم شرط چی؟ سرشو آورد کنار گوشم و گفت شرط کونم عزیزم ، شرط کونم دیگه قضیه حیثیتی شده بود. یک حس بی نظیری داشتم لذت سکس از یک طرف گرم شدنم بخاطر عرقی که خوردم از یک طرف یکمی که گذشت و حالمون جا اومد نشستیم به حرف زدن همش داشتیم پلن میریخیتیم و از فانتزی هامون حرف میزدیم سمیه میگفت دوست دارم تو یک کلبه سکس کنیم وسط جنگل و فقط جیغ بکشم و صدام به کسی نرسه منم میگفتم آخ چه حالی میده یک تراس داشته باشه رو به جنگل دستاتو بزارم رو لبه تراس و از پشت تو کست تلمبه بزنم یهو شوهرش گفت پدسگا منم قاطی بازی حساب کنید ؟| گفتم نفرما قربان ، صاحب بازی تویی اصلا یکم گفتیم و خندیدیم که سمیه گفت بریم تو جکوزی اومدم تست کردم دیدم آب خیلی داغه اصلا حس سکسه نمیاد انقدی داغ بود که نمیشد پنج دقیقه تحمل کرد گفتم پاشین بریم استخر رفتیم تو استخر سمیه رو گرفته بودیم رو دستامون تابش میدادیم تو آب چشاشو بسته بود میگفت آخ که عاشقتونم دوباره سیخ کرده بودم به شوهرش گفتم تو شروع میکنی یا من گفت بزار من شروع میکنم رفتیم لبه استخر یک صندلی راحتی پلاستیکی بود حوله آوردم انداختم روش گفتم خواهشا تو وزنتو ننداز روش که متلاشیش میکنی گفت نه حواسم هست یکی از دلایلی که نمیتونست خوب سکس کنه همین شکم بزرگش بود که اصلا اجازه نمیداد کیر ده سانتیش به خوبی بره تو کس سمیه یکمی که ور رفت سمیه منو صدا زد و شوهرش بلند شد کیرشو شست و تو دهن سمیه تلمبه میزد سمیه عاشق این کار بود چنان صدای ملچ مولوچی راه می انداخت که نگو نشستم پایین پاش شروع کردم به خوردن کسش دستشو کرده بود تو موهامو فشار میداد به کسش کیرو از دهنش در آورده بود و داشت جق میزد واسش چون داشتم میخوردمو نزدیک بود که ارضا بشه ریتم جق زدنش نامنظم شده بود و فقط ناله میکرد شوهرش اومد و ابشو ریخت روی سینه های سمیه کاندومو کشیدم و شروع کردم به تلمبه زدن نمیدونم چی داشت این کس لعنتی که هر سکسش میشد بهترین سکس زندگیم انقدر سروصدا داشتیم و غرق لذت بودیم و انقدر فضا سکسی بود که سمیه دوبار به فاصله ده دقیقه ارضا شد منم نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم و نزدیک بود که بیام گفتم داگی بشه عاشق این بود که داگی تلمبه بزنم و همزمان از پشت موهاشو بکشم شروع کردم تو اون کس کوچولوش تلمبه زدنو هی میزدم رو کونش و موهاشو میکشیدم نای وایستادن نداشت یکی دو دقیقه که تلمبه زدم داشت آبم میومد که در اوردم و ریختم رو کونش ای وای من چرا انقدر این سکس خوبه آخه ؟ چرا اینقدر لذت داره برگشتم دیدم دوباره شوهرش داره جق میزنه و ناله میکنه ترسیدم بیاد گیر بده که چرا کاندومو در آوردی و ابتو ریختی که دیدم هیچی نگفت و اومد اونم آبشو ریخت روی آب من سمیه که انگار بیهوش شده بود سیگار اوردم دو تا روشن کردمو یکیشو دادم شوهرش و لب استخر دراز کشیدم تمام این صحنه هارو مرور میکردم تا کی این روزهای خوب ادامه داره چکار بکنم که بیشتر بهشون خوش بگذره واقعا دیگه نمیتونستم چیزی رو تصور کنم که لذت بیشتری بتونه بهمون بده تا تهش رفته بودیم من خیلی ایده ها بهشون دادم اما اصلا دوست نداشتن و گارد میگرفتن فور سام دوست نداشتن - شوهرش از اینکه ما دو نفری بدون حضور اون سکس کنیم متنفر بود و خط قرمزش بود - از اینکه عکس و فیلم بگیریم متنفر بود و … و منم به تمام اصولش احترام میذاشتم. سکس های ما دو سه ماهی ادامه داشت اونقدی که تعدادش دیگه از دستم در رفته بود اما به یکباره همونجوری که سریع اوج گرفت سقوط کرد از یه جایی به بعد بدون هیچ دلیلی شوهرش گفت دیگه نمیخوام بیای نمیدونم از من خسته شده بود یا هر چی ولی کلا فازش عوض شد منم با اینکه خیلی واسم سخت بود گفتم چشم دیگه پیام نمیدم و مزاحم نمیشم و همینکار رو هم کردم… این خاطراتی بود که بعد از گذشت سه سال هنوز که هنوزه هر روز تو ذهنم مرور میشن و بهشون فکر میکنم ببخشید اگر جاییش رو دوست نداشتین و مذاقتون خوش نیومد. دوستدار شما آوش نوشته: آوش . آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر . لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده