رفتن به مطلب

داستان بی غیرتی زن شهوتی و کون قلمبه من


minimoz

ارسال‌های توصیه شده


زن کون قلمبه‌ی حشری من
 

سلام من مجید ۳۰ ساله که ۶ سالی هست ازدواج کردم با سحر ۲۸ ساله گندمی قد ۱۶۵ سینه های ۷۵ با رونای پر و کون قلمبه قشنگش که دیوونه میکنه آدمو سحر خیلی حشری و شهوتی هستش تو همون اوایل فهمیدم گفتم اولشه کم میشه ولی نه هی بیشتر هم میشه موقع سکس انقدر جیغ و داد میکرد دیوانه وار عاشق سکس بود میگفت دوست دارم هرشب دو سه دفعه بکنی منو عاشق فیلم سوپربود و سیاه پوستای کیر کلفت تو سکس میگفتم دوست داری اون سیاه باشه با لحن حشری میگفت اره و جووووون که نگو
من دیوونه کونش بودم همیشه هم میکردم اونم با دل و جون کون میداد اصلا خودش پیشنهاد میداد بهش میگفتم این کون تو رو هرکی میبینه راست میکنه میگفت راست میگی برام راست میکنند میگفتم اره میگفت جوووون خلاصه یروز سوار مینی بوس شدیم اهان همیشه هم ی جوری راه می رفت این لپ کون بالا پایین میشد واقعا مردهای حشری رو مینداخت دنبال خودش اره رفتیم سوار شدیم خیلی شلوغ بود همه تنگ هم بودن ی پسر جون اومد کنارش کم کم هی شلوغ شد دیگه پشت سر سحر بود ی لحظه دیدم چسبیده به سحر منتظرت بودم سحر جابجا بشه یا ی حرکتی بکنه دیدم نه انگار نه انگار پسره معلوم بود داره حال میکنه هی فشار میاورد و خلاصه وسط راه دیدم داره پیاده میشه سحر یه نگاهی بهش کرد که نگو همون موقعه ی مرد 40 ساله میشد همه حواسش. به سحر و پسره بود اون که پیاده شد یارو سریع اومد کنار سحر من با سحر حرف زدم یارو فهمید با هم هستیم ماشین که راه افتاد تو تکون ماشین خودشو چسبوند از بغل به سحر بعد یکم جابجا شد زانوشو اورد پشت پای سحر کم کم چسبوند به پشت روناش دید سحر هیچی نمیگه پشت دست چسبوند به لپ کون باز دید نه تکون میخوره نه کاری خودشو جابجا کرد اومد پشت سحر یکم چسبید به یور کونش یکم بعد دیدم یواشکی با کیرش داره ور میره معلوم بود راست کرده پرهنشو انداخت رو شلوار چسبید بهش دیگه کامل پشت. سحر بود هی فشار میداد به کون سحر. کیرشو ی لحظه دیدم ی فشاری اورد از حالتش فهمیدم خودشو خراب کرده بعد گفت آقا پیاده میشم موقع پیاده شدن دیدم ی چیزی در گوش سحر گفت و رفت که سحر یواشکی. ی نگاهی بهش کرد خلاصه رفتیم تو بازار و موقع برگشت گفتم با تاکسی بریم گفت نه مینی بوس هست رفتیم سوار شدیم غروب. بود و شلوغ که بازم تا شهرک حسابی خانومو‌مالوندند منم از دیدن این صحنه ها خیلی حشری شده بودم شب سکس کردیم گفتم این کون تو همه رو دیونه کرده اینقدر حشری بود گفت آره میدونم امروز همه مالیدم به کونم گفتم جون. کی دید من خوشم اومده میگم جون بگو دارم حال میکنم گفت تو مینی بوس از اون یارو که ت۴۰ سالش میشدم خوشش اومده بود هی میگفت چه کیری داشت معلوم بود خیلی گنده است در گوشم گفت چه کونی داری جون خلاصه خانم با مینی بوس حال کرده بود هفته دو سه بار میرفت به هوای تجریش سوار مینی بوس میشدیم
دیگه. شلوار هم می پوشید دامن زیر مانتو تنش میکرد. که کونش قشنگ حس بشه ی روز ی ترک که معلوم بود کارگره از قبل سوار شدن کلید بود رو کون سحر هی با کیرش. ور میرفت وقتی سحر نگاه میکرد سمت اون سحر فهمید ه بود به خاطر اونه هی نگاه میکرد یارو اومد پشت سرمون پرسید ماشین تجریش اینجاست سحر گفت اره میخوای بری تجریش مره اره سحر ما هم میریم با ما بیا همینجا وایسا
یارو تشکر کرد گفت دیگه هر روز همین ساعت باید برم تجریش همیشه شلوغه سحر آره این موقع همینه چشمای سحر به کیر یارو بود حرف میزد بعد بهش گفت پشت سر ما سوار شو وگرنه جا میمونی ها بعد سحر م دست کرد پشتش ی دست رو کونش کشید و به ترکه برگشت نگاه کرد برگشت گفت ماشین اومد به من گفت سریع درو باز کن. سوار شو منم پشت سرت بیام اومد کنارم ولی یکم عقب تر به ترکه گفت بیا پشت سرمون جا نمونی یارو اومد سحر خودش ی قدم رفت عقب ی برخورد با هاش کرد. ماشین اومد چند نفر پیاده شدن ما هم سوار شدیم سحر بعد من بعد ترکه بعد هم چند نفر دیگه یارو کنار سحر بود سحر ی قدم رفت جلو
به ترکه گفت بیا تو بذار سوار بشند بنه خدا ها یارو اومد پشت سحر یعنی ی لپ کون سحر جلو یارو بود همون اول .چسبید بهش دید من نگاه میکنم رفت عقب من خودمو زدم به بیخیالی ماشین راه افتاد زیر چشمی نگاه کردم سحر این پا اون پا شد کونو مالوند بهش یکم فاصله گرفت مویی یارو یکم چسبید دید نه سحر بی خیاله بیشتر اومد جلو چند صد متری رفتیم دیدم یارو کیرشو جابجا کرد از زیر شلوار گشادش کله کیرش معلوم بود چه گنده بود فهمیدم از بغل شورتش درآورده کیرشو کیرم چسبوند هی بیشتر فشار اورد دیگه پشت سحر بو کله کیرش لای کون سحر بود قشنگ خلاصه تا تجریش اومد سحر هم هیچی نمیگفت برو حالشو میبرد
چند سری سحر هی نگاه به کیر یارو میکرد موقع پیاده شدن بقیه یارو فهمیده بود داره حال میکنه تجربشم به یارو گفت یاد گرفتی مرده بله مرسی سحر فردا هم ساعت پنج باید
باز اونجا سوار بشی مرده بله سحر منم باید فردا بیام باز خرید
شاید همسفر شدیم قشنگ فهموند که فردا بیا خلاصه شب با اون شهوتی که داشت هی میگفت دلم کیر کلفت میخواد تو مینیبوس منو هی میمالند منم میگفتم جون بذار بمالمد حال کن میگفت خوشم میاد خلاصه فردا غروب سحر دیدم داره حاضر میشه دامن نازک ی مانتو نازک جوراب توری هی جلو اینه کونشم نگاه میکرد من از لای در دیدم یهو شرتم دراورد کرد زیر تخت خدا حافظی کرد و رفت من ی کلاه سرم کردم عینک طبی زدم کمی بعد رفتم سر شهرک دیدم ترکه اونجاست تا سحرو دید اومد نزدیک سحر ی نگاه بهش کرد ترکه سریع کیرشو گرفت ماشین اومد من اخرین نفر سوار شدم ترکه پشت سر سحر سوار شد انگار اصلا با همند پشت سر سحر بود دیگه کم بود بغلش کنه ی جا در گوش سحر چیزی گفت اونم بر گشت نگاه کرد خندید سحر خم شده بود رو صندلی ترکه هم پشتش وسط راه صندلی جلوش خالی شد سحر نشست ترکه هم جلوش بود کیرشو قنگ معلوم بود سحرم نگاه میکرد ترکه اومد کنار بازو سحر کیرو مالوند به پهلوش یا یکم میامد جلو میچسبوند به سینه سحر ی جا سحر دست به سینه شد ی دستش سمت کیر یارو بود یارو هم هی میماید به انگشتای سحر فشار میاورد روش تجربش هی کنا ر سحر حرف میزد با اون
ادامه دارد

نوشته: بیغ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18