رفتن به مطلب

داستان مامان بد


minimoz

ارسال‌های توصیه شده


مادر عفریته
 

سلام مهدی هستم.لیسانس شیمی غذایی دارم.مدتی توی یک کارخانه لبنیاتی کار کردم اما حقوقش خیلی کم بود.توی اسنپ درآمدم بهتر بود.با همین پارس یادگاری پدر خدا رحمتیم بهترخرج مورد می‌آوردم.مادرم تونسته بود از شوهر رفیقش سرویس صبح چندتا مهندس یک شرکت رو برای شهر کناری برام بگیره.شهر ما کوچیکه اکثرا برای کار به شهر بزرگ مرکز استانمون میرن.من هم صبح اینها رو می‌رسوندم شرکتشون و تا غروب اونجا اسنپ کار می‌کردم و غروب هم برمیگشتم خونه.مادرم بعد فوت پدرم خیاطیش رو جمع کرد و اونجاشو کرد یک گالری یا مزون یا همچین چیزی.پول خوبی در می‌آورد.و اکثرا از چابهار کیش و مخصوصا قشم از لباس زیر و رو مجلسی و کفش و کیف گرفته.تا دیده بودم ژل و اسپری و تاخیری کاندوم هم توی بساطش داشت.خوشگل و ۵۰ساله پدرم رو دق داد…پدرم بیماری قلبی داشت حتی عمل قلب باز هم انجام داد بنده خدا…من و خواهرم دوتا بچه این زوج هستیم.نه که من بترسم ها احترام مادرم رو داشتم.میتونستم سهم ارث خودمو که کم هم نبود ازش بگیرم برم پی زندگیم.در ضمن یک ازدواج زود هنگام و طلاق هم داشتم اون هم فقط بخاطر دخالت‌های بی‌جای مادرم،ازم جدا شد.اگه نه چه دختری بود مینا قدبلند زیبا مث خودم ورزشکار توی مسابقات رزمی جام فجر بیرون باشگاه دیدمش بچه شهر خودمون بود.برای کمربند طلایی مبارزه کرده بود برنده شده بود.دوستاش بهش تبریک میگفتن من هم ازش خوشم اومد بهش تبریک گفتم…اصلا نمیشناختمش،،همین باعث دوستیمون شد.عقد کردیم ولی مادرم بیزارمون کرد.باکره بود جدا شد.چیزی ازم نگرفت.بهم گفت مهدی تامادرت هست تو روی آرامش نمیبینی،زن نگیر که هم خودت رو بدبخت میکنی هم دختر مردم رو.البته اون اولهامن عاشق سمیه دخترخاله خوشگلم بودم که۲سال ازم بزرگتر بوداماباز هم مادرم نزاشت.اون ازدواج کرد و شوهر معتادش با۱بچه طلاقش داد.البته سمیه پرستاره.البته من هنوزم گاه گداری با مینا مراوده و چت وسلام علیک دارم.میدونم ازدواج نکرده.پدرش نظامی هستش رئیس کلانتری شهرمون بود بازنشسته شد.باور کنید فقط شبها برای خواب خونه میرم.از رفتارتند مادرم بیزارم.تا اینکه شب بود تازه برگشته بودم شهر خودمون.دیدم مادرم از قشم برگشته بارش رو بجای باربری با اتوبوس از بندرآورده بودزنگ زدرفتم دنبالش این دفعه خیلی بارداشت…نزدیک عید بود.وقتی رسیدیم خونه.قبلش یک دنای مشکی هم بار رو خالی کرد و رفت طرف کت شلوار داشت شاید میگم شاید از من ۵سالی بزرگ بود یا نبود بهش نمیخورد راننده باشه…پول نگرفت رفت.فک کردم شاید اولش گرفته از مادرم…بار رو براش بردم داخل گالریش.صحبتی هم نکردیم.خونه بزرگ مغازه بزرگ…باغ بزرگ دامداری همه رو عایدیش رو می‌گرفت ماهانه به من ده تومن به خواهرم۵تومن میداد.ما هم چیزی نمی گفتیم.سر و کونش پر طلا بود.خواهرم باهاش قهر بود‌.در ضمن محجبه بود و نماز اول وقت میخوند.دوتا برادر حاجی و سرشناس هم داشت.که مث سگ ازشون می‌ترسید.باز هم گفتم من نه ترسی ازش داشتم نه چیزی.خودم قهرمان رزمی هستم و سرم درد میکنه برای درگیری،،ولی کاری به کار کسی ندارم.بعدشم چون پدرم رو از دست دادم دلم نمی خواست مادرم از من رنجشی داشته باشه.ولی اون خودش سواستفاده می‌کرد.بی پول نبودم اما حقم این زندگی نبود.۲روز بعد ساعت۹شب برگشتم بیام خونه زود اومدم.دیدم سمیه جای مادرمه دارند جر و بحث می‌کنند.من و اصلا ندیدند.گفت خاله۱۵تومن پول آمپوله۲تومن تزریقش…بده برم.ندی بخدا هم به مهدی میگم هم به دایی ها.هم به دخترخاله…گفت گوه میخوری.اولش هم قرارمون جنس بردن بود.جنس بردار.گفت مگه خرم داری دولا پهنا حساب میکنی،خلاصه که۱۰تومن داد.بقیه بهش جنس انداخت.من رفتم از خونه بیرون.دوباره اومدم داخل.محکم در رو بستم…یعنی تازه رسیدم.سمیه سلام داد.باهاش گرم گرفتم.مادرم گفت مهدی بارهای سمیه رو ببر براش برسون خونه اش،کلی جنس بیخود برداشته بودطفلکی،،توی راه عصبی بود حرف نمیزد.رسوندمش بچه بغلش بود.خونه ویلایی کوچیکی داشت.اول حیاط بود بعد خونه.براش بارش رو بردم توی خونه.گفتم سمیه جون کاری نداری،گفت نه پسرخاله گفتم تعارفم نمیکنی۱چایی بهم بدی.گفت مهدی جون بخدا از دست مامانت کفری هستم حالمو خراب کرد.گفتم تو که یک‌شبه این حالو داری من بدبخت که۲۵سال بیشتره.گفت خداصبرت بده…گفتم من رفتم نیا دم در بچه بغلته.خودم در رو میبندم…رفتم برم بیرون شاشم گرفت گفتم هم سرپا خودمو خالی کنم دیگه.رفتم توالت گوشه حیاطش.نور زیاد بود لامپ و روشن نکردم.دم عید بود باد زیاد بود.زد درحیاط بسته شد.اومدم برم بیرون.اون فک کرده بود چون در حیاط بسته شده.من رفتم…بچه رو گذاشت روی زمین.من از پنجره نگاهش میکردم.مانتوش رو در آورد. قربون هیکلش برم.چه تیپی داشت.موهاش بلندش و دم اسبی بسته بود.کلیپسش رو که باز کرد موهاش آویزون شد.بینهایت زیبا بود.گردنه سفید و کشیده.کمر باریک و قوس دار.تاپ آستین حلقه تنش بود.زیر بغلهای قشنگش دیده می‌شد.تلفنش زنگ خورد.فهمیدم مادرمه.فقط شنیدم.گفت خاله جون مزاحمم نشو.حوصله ات رو ندارم.نخیرم چیزی نپرسید چیزی هم نگفتم.دیگه هم اگه دوباره ازین مشکلات داشتی بهم زنگ نزن.بعد۴ماه پولمو بزور دادی،جنساهتم مث خود بدرد نخوره…من سریع گوشیم رو سایلنتش کردم…قطعش کرد.اروم جعبه ها رو باز می‌کرد.تا رسید به یک ست لباس زیر.زنگ زد نمیدونم به کی…گفت یک ست خوشگل گرفتم…وای جانم.اروم لخت شد تا شورت و کرستش رو هم در آورد.اونها رو پوشید چقدر بهش میومد.من هم از پشت پنجره ازش عکس گرفتم یادم نبود این لعنتی فلش میزنه…تا فلش زد.برگشت طرف پنجره.منو ندید.زود خم شدم…فک کرد رعد و برق آسمونه…رفت توی آشپزخونه اش.با شورت بود.و سوتینش…دلمو زدم به دریا.آروم رفتم داخل.دم آشپزخونه از پشت خفتش کردم.میخواست از ترس دق کنه.تا فهمید منم.برگشت گفت خیلی بیشعوری مهدی اصلا ازت توقع نداشتم.زد توی صورتم،گفتم چرا مگه مهدی آدم نیست.مگه دوستت نداره.؟مگه بیگانه ام همه تون با همه هستین با مهدی نیستین.سمیه کم اومدم خواستگاریت.چرا جواب ندادی،رفتی زن او معتاده شدی.من از اون زشت تر بودم.یا مدرک نداشتم.یا پول نداشتم.توی بغلم بود.گفت ولم کن.تو اگه مرد بودی و از دست مادرت جرات داشتی زن خودتو نگه میداشتی،پسر خوب عامل همه مشکلات و بدبختی های تو مادرته.خودش هزار تا گوه کثافت کاری میکنه از اون طرف نماز اول وقت میخونه و جانماز آب میکشه…به منو تو میرسه ادای مریم مقدس رو در میاره.مهدی جون خاله من مادر تو یک جنده هرجایی و صیغه ای رسمیه که هر روزی با یکی می‌خوابه چون عاشق پوله.شاید الان چند میلیارد پول داره.گفتم چی چرت و پرت میگی.گفت بدبخت سرتو مث کبک کردی زیر برف از هیچی خبر نداری…تموم اون مال و اموال مال خودته پدرت زده به نامت ولی خاله بهت چیزی نمیگه از فوت بابات تا الان سود همه رو میریزه حساب خودش و برای دوست پسرش خرج میکنه دنا صفر خریده براش…تازه فهمیدم کی رو میگه…داشتم داغ میکردم.گفت خواهرتم ترسونده چیزی بهت نگه.که همون۵تومن عایدی ماهانه اش قطع نشه…اون هم میدونه همه چی همه چی به نام تویه.پدرت قبل عملش زده به نامت. حتی دایی ها هم ميدونند… اونوقت خودش از پسره که معلوم نیست صیغه اشه یا زیر خوابشه حامله شده…من آمپولش زدم بچه رو انداخت الان هم به زور بعد چند ماه پولمو گرفتم…صبحها که نیستی پسره تاظهر روی ننت تلمبه میزنه.اونوقت تو من بدبخت تنها رو خفت میکنی…بی غیرت.نشستم زیر پاش.دستشو بوسیدم.گفتم حلالم کن.معذرت میخوام.سمیه جون.دوستت داشتم.فک کردم شاید اینجوری بهم بله بگی.باشه خودم میدونم و اون مادر ناجنسم…گفتم فقط چیزی بهش نگی ها…گفت خیالت جمع…دوباره دستشو بوسیدم.گفتم ببخشید.ناراحتت کردم.بچه اش از سر و صدا ترسیده بود بغلش بود.خودش هم چشماش پر اشک بود.با دل شکسته بلندشدم برم.گفت نرو مهدی بقران بجان همین دخترم من هم دوستت دارم ولی خاله نمیزاره.گفتم آدم باید از دست این مادر فقط خودشو خلاص کنه.کوسخول باورش شد.گفت نه دیوونه بشین نمیخاد بری بزار چایی دم کنم.پیش من بمون.گفتم نه بازم معذرت میخوام…گفت لوس نشو بمون بخدا اولش ترسیدم.بچه اش بغلش بود.از کمر لختش گرفتم آروم کشیدمش جلو هم خودشو بوسیدم هم دخترش رو…اومدم برم بیرون.گفت نرو.امشب پیشم بمون.میدونم دوستم داری…ولی اولین بار و آخرین بارمونه.چون من هم یکی رو دارم شاید با اون ازدواج کنم.تو هم برو کارهای انحصار وراثتت رو بکن پولدار بشی‌.دست زن خوشگلت رو بگیر از این شهر برو.گفتم آره راست میگی…موندم پیشش با همون شورت کرسته تنش ازم داشت پذیرایی می‌کرد.گفت حوصله غذا ساختن ندارم.دوتا تن ماهی و یک کنسرو لوبیا دارم میارم بخوریم.گفتم بزار برم شام بگیرم گفت نه نمیخاد.بچه اش بغلم بود گفت فقط باهاش بازی کن.خسته بشه بخوابه…طفلی خوابش برد.بعد شام ظرفها رو می‌شست.گفتم بیا دیگه خون به جیگرم کردی،،خندید…کارش تموم شد اومد.خونه اش تک خواب بود رفتیم روی تختش.گفت آقا زرنگه حالا ببینم چندمرده حلاجی دلمو ترکوندی،داشتم قبض روح میشدم.وقتی از پشت بغلم کردی قلبم یک لحظه وایستاد.خندیدم نشوندمش روی پام.دستاشو بردپشتش سوتینش رو باز کرد.سینه های درشتش.نمیدونم ۹۰بو ۱۰۰بود بزرگ سفید افتاد جلو چشمم.دیگه چشامو بستم.و گرفتمشون توی دهنم.بخدا یکی از بهترین آفریده های خدا زنهای سینه گنده هستن.مخصوصا اگه جوون و خوشگل باشند.بد هم روی سینه هاشون حساس هستن.ناله میگرد.دستمو رسوندم کوسش انگار آب‌جوش ریختی وسط پاهاش گرم و خیس بود.گفتم قربونت بشم که اینقدر شهوتی هستی…دراز کشید‌…و رفتم روی بدنش خیلی بوسیدمش.زیادم بوسیدم لبهای قشنگش رو خوردم…شورتشو کشیدم پایین از خیسی لزج بود چسبیده بود به کوسش ذره ای مو داشت ولی زیبایی زیادی داشت چون موهای مشکی روی کوس سفید خیلی زیباست دیگه…کوسشو چنان خوردم انگار از قحطی در اومدم…چندبار توی دهنم رو پر کرد از آب کوسش.بلند شدم دیگه کیر کلفت و رگ دار و قشنگم توی شورتم جاش نمیشد.بلند شدم لخت شدم بیشتر از من عجله داشت برای گاییده شدن…تا کشیدم پایین درش آوردم.گفت اوف فدات بشم‌.پسرخاله گلم.ماشالله چه کیری داری،کاش تقویتت میکردم…بزار برات بخورمش، من مشغول پیراهن و بالاتنه ام بودم که اون مشغول خوردن شد…گفتم سمیه ابمو میخوری.خندید.گفت آره توهم خوردیم دیگه…گفتم پس خایه هامو بمال بزار بار اول زود ارضا بشم.گفت باشه…چندبار مالید و سر کیرمو مکید.گفت مهدی توی دهنم جا نمیشه عجب سرش کلفته.جون کوسمه.گفتم باشه عشقم بخورش.تندتند خورد آبم اومد تا تهش رو خورد حتی ذره کوچکی هدر نداد.گفتم مرسی عزیز جون…بلند شد رفت یک شیشه شراب داشت آورد.گفت با دکتر بخش رفیقم ۴۰سالشه زن داره ولی ازش بدش میاد.چند شب یکبار میاد پیش من…خرجمو میده.پولداره.این شراب اونه.با این قرصها میخوره بالای یک ساعت میکنه.ولی کیرش کوچیکه.فک کنم بی غیرته.همش میگه دوست دارم با یک کیر کلفت تو رو زنم رو دونفری عقب جلو بکنمتون…گفتم خب من هستم دیگه.گفت خنگه فانتزی شه…مگه میزاره زنشو بکنی دندون پزشکه…پولداره…گفتم بگو بیاد دو نفری بکنیمت.خندید گفت پررو مگه من مث مامانت جنده ام.گفتم در مورد ارثیه راست گفتی،گفت آره بخدا همه چی مال خودته هیچچی مال مادرت و خواهرت نیست.ابجیت میدونه می‌ترسه همون ۵تومن هم قطع بشه.‌پس چرا سر خاک پدرت نمیاد.با مادرت هم قهره…ولی تو بهش چیزی بده گناه داره…گفتم صبر کن عجله نکن.همه چی درست میشه…قرصها رو که خورده بودم.باشراب چند پیکی باهم زدیم…داغ داغ بودم…رفتیم روی کار…گفت برو شاش کن توی لوله کیرت اسپرم نباشه بکنی حامله بشم.گفتم چشم…رفتم شستم برگشتم…نمیدونم قرصه چی بود که کیرم عین دسته تبر سفت وایستاده بود.پاهاشو داد بالا لب تو لب چنان کوسی میداد که نگو.معلوم بود حرفه ایه…این هم مث خاله اش که ننم باشه کوسی برای خودش بود.داگی شد.گذاشتم در کونش.گفت وای نه پاره میشه.گفتم بشه.مال خودمه…ژل خالی کرد تو و روی کونش…کردم توش چندتا جیغ کوچیک زد…من هم شروع کردم ملایم کردنش.گفت خوبه خیلی خوبه.کون دادن رو از بچه گی دوست دارم.بغیر تو بی بخار همه منو کردن…الان تو هم بکن.گفتم اولا من ازت کوچیکتر بودم.دوما فاز عاشقی داشتم…بی بخار نبودم…گفت بکن لامصب بکنش…چندتا تلمبه سنگین زدم.تا کشیدم بیرون کونش مثل غار باز شد و گوزید.خودش گفت دمت گرم ناله اش بلندشد.یکهو کردم کوسش گفت دمتگرم بکن عزیزم…کمرش و گرفته بودم و تلمبه میزدم و عرق می‌ریختم.گفت خسته شدم.دمر شد دراز کشیدم روش.گفت بکن کونم دمر دوست دارم.جا کردم توش…گفت بزار باشه تکونش نده…کلفتیش رو دوست دارم.اوف عجب کیری،خیلی شهوتی بود…کوس خوشگلش رو دست کشیدم.خیس کرد.برگردوندمش.خندید…گفت بکن کوسمو…دوباره کردمش.تا آبم اومد…گفت ممنونم خیلی وقت بود اینجوری حال نکرده بودم.اون شوهر مفنگیم که بلد نبود بکنه.این احمق دیگه هم کیرش مث مال گربه است فقط بیشتر آدم رو به خارش میندازه…ولی این کیر رس آدم رو میکشه…ممنونتم پسر خاله…بلندشدم با هم دوش گرفتیم.و خوابیدیم.مادرم اصلا براش مهم نبود که کجا هستم یا نیستم…فرداش رفتم خونه چیزی نگفتم…شبش رفتم خونه خواهرم.گفتم آبجی اصلا نمیپرسی داداشم کجاست و چیکار میکنه.دامادمون پسر خوبیه گفت این با همه قهره.خواهرم رفت توی آشپزخونه… رفتم پیشش.گفتم بیا بغل داداش یک‌کم گریه کن.دلت باز بشه. گفت نمیخوام همه نامردین.گفتم خواهرم من تازه فهمیدم آقا جون همه چی رو به من داده.ولی مامان نمیدونه من خبر دارم.بزار بگیرم ازش به جون خودت هرچی بخوای بهت میدم.گفت دروغ میگی.بگیری نمیدی،گفتم چرا ندم.خودم پیش تو و شوهرت میگم دیگه.خوب بخوام ندم که میگم نمیدم دیگه.میتونی ازم به زور بگیری،گفت همون خونه ای که دست مامانه.رو نصفشو بهم بده.گفتم باشه.گفت با مغازه دم درش ها.مهدی مامان حقشو گرفته ها.بهش چیزی ندی.گفتم باشه مغازه اولی با نصفش میزنم به نامت.انقدر خوشحال شد.شوهرش گفت۲ساله بهش میگم با داداشت صحبت کن.مهدی مرد خوبیه.مادرت ترسوندتش این هم چیزی نمیگه،گفتم حقشه.بابام اگه داده به من میدونسته که حق اینو میدم بهش.چند روز بعد دنبال مادرم بودم تا فهمیدم همون دنا مشکی دم پرش میچرخه.شبش خودش دم به تله داد.مهدی فردا ساعت چند برمیگردی،اصلا ظهر خونه ای یانه،؟بو بردم نقشه ای داره.گفتم من کی ظهرها اومدم خونه که فردا دومیش باشه.چرا میپرسی؟گفت فردا نیستم قراره برم جایی گفتم برو به من کاری نداشته باش.رفتم توی ماشین زنگ زدم عباس رفیقم گفتم عباس بیا صبح سرویس‌های منو ببرتا شب ماشین دستت باشه غروب برشون گردون…هرچی تا شب کار کردی مال خودت.گفت چشم داداش.عاشق ماشین بود بدبخت هیچی نداشت.صبح اومد ماشینو دادم بهش.خودم گوشه حیاط قایم شدم.۵روز به عید مونده بود.نیمساعتی نکشید دیدم اومد،اوه خارکسده کلید هم داشت.خودش در رو باز کرد اومد داخل،رفت از پله ها بالا.من هم پشت سرش،.اصلا حواسشون،به من نبود.کنار در ورودی هال بودم.گفت محسن جان بیا داخل اتاق اینجام.گفت اومدم بانو جان…رفت داخل…من آروم گوشی رو گذاشتم روی سایلنت.دوربین روشن.گوشی توی جیب پیرهنم…دوربینش فیلم می‌گرفت… قسمت دوربینش بیرون بود میتونست فیلم بگیره.گفت اوف چی ساختی، جنده خانوم…صدای لب و لوچه اشون میومد…گفت وای دراز بکش کوس گنده اتو بخورم.گفت بخورش که دلش برای کیرت تنگ شده…گفت خودت چند روزه منو قالم گذاشتی،گفت صیغه یک هفته یک حاجی بودم‌.با اون کیر دم موشیش هر روز هم می‌کرد.ولی پول خوبی بهم داد.خلاصه مشغول سکس شدن.کمی فیلم گرفتم…تونسته نتونسته…آروم در رو باز کردم…چنان لگدی از پشت توی دنده های طرف زدم تو هیچ مسابقه ای نزده بودم…کفش هم داشتم.بقران دنده هاش شیکست ی در شیکمش رفت داخل…در جا غش کرد.مادرم بدتر از اون.نزدمش چون مادرم بود.فقط گفتم جنده ۷خط کوس رسمی شدی پسرمو دق دادی میخوای آبروی منو ببری.بی شرف باز کن در گاو صندوق رو…مث سگ می‌لرزید… در رو باز کرد تمام پولها جواهرات دلار سکه سندها رو همه چی رو برداشتم تف انداختم صورتش.همه بنامم بود قانونی،گفتم فقط دو روز مهلت داری، فقط دنای یارو بنام خود مادرم بود.سندش رو پس دادم…گفت پولها ماله منه.سکه ها مال باباته.گفتم گوه خوردی که ماله توست دوسال بیشتره عایدی دامداری و باغها رو نمیدی بهم.تازه بدهکارمم هم هستی.گفت مهدی این یارو داره میمیره.گفتم به درک، مال خودته.جمعش کن.لباس پوشید زنگ زد.امبولانس.بعدا فهمیدم شانس آوردم نمرده بوده…چند تا دنده اش شکسته بود رفته بود توی ریه اش.خونریزی کرده بود.بخاطر اینکه زن داشت و کارمند رسمی نمیدونم کجا بود ازم شکایت نکرده بود.مادرم میگفت منو دوست داره من نزاشتم شکایت کنه…تمام عید رو خونه آبجیم بودم.نامه انحصار وراثت گرفتیم. مادرم سهمش رو گرفته بود.همه چی معلوم بود.فقط خیلی پول بابام توی بانک بلوکه بود که مادرم از ترس اینکه املاک رو بهم نده.قید اون پول رو زده بود…بعد عید از اون خونه رفت.با یارو ازدواج کرده بود.من و خواهرم پولها رو قسمت کردیم.مادرم چیزی نخواست گفت مال خودتون.دایی هام فهمیدن…کلا از خانواده طرد شده بود.ولی خیلی پولدار بود.خیلی…یارو هم میدونست ولش نمی‌کرد.فقط خوب شد شکایت نکرد از من…دو سه ماهی گرفتار و علاف بودم.بعدش تازه فهمیدم زندگی چیه.؟خواهرم بجای خونه پدری ازم دامداری رو خواست زیادش بود ولی با چشمای خوشگلش منو نگاه کرد.گفت داداش شوهرم بی پوله بده بهمون بزار مال ما باشه…دامداری رو با۴۰راس گاو شیرده بنامش زدم.گناه داشت…ولی از دلار ها و سکه ها چیزی بهش ندادم…ماشین خوب خریده بودم.شب گل و شیرینی گرفتم رفتم خونه نامزدم در زدم.اول شب بودمیدونستم مینا باشگاه داره،مادرش در رو باز کرد.منو دید با ماشین و تیپ جدید شوکه شد.گل و شیرینی رو ازم گرفت.گفتم سلام مادر جون.گفت علیک سلام.مهدی اینجا چکار میکنی گل و شیرینی مال چیه.؟،گفتم اومدم دست عشقمو زنمو بگیرم ببرمش سر خونه زندگیمون…گفت دیر اومدی،قرار عقد برای چند روز آینده داره.نامزدش رفته ماموریت.هر وقت برگرده.عقد می‌کنند.همون لحظه پدرش اومد.داخل پذیرایی با قرآن میخواستم از جام بلند بشم.زانوهام میلرزید.نتونستم سلام بدم.اشکام ریخت پایین.فقط دست دادم و نگاهش کردم.یک دستمال کاغذی برداشتم.اشکامو پاک کردم.راه افتادم برم بیرون.پدرش گفت کجا؟چیزی بهش نگفتم.گفت میگم کجا.؟هنوز که عقد نکردیم فقط حرف زدیم.خودش راضی نیست منتظرت بود.هنوز جواب درستی نداده.برگشتم نگاهش کردم. گفت فقط بدون مادرت…مادرت باشه دختر بهت نمیدم.با اشک چشمام خندیدم…گفتم مامان بی مامان.تمام جریان رو براش گفتم…البته نگفتم ننه ام جنده رسمیه.گفتم ازدواج کرده.نامه انحصار وراثت که گرفتم فهمیدم همه چی مال خودمه…مامانم رفته خونه شوهرش.من هستم و خونه پدریم خالی خالی…فقط منتظر خانومم هستم.گفت آفرین حالا شد.خانوم جعبه شیرینیش رو باز کن.خانومش گفت آخه سرهنگ جواب حاجی رو چی میدی…گفت کون لقشون دل دختره با اینه،،این هم که جونش برای مینا در میاد.این اگه میخواست اینجوری بره خونه به صبح نمی‌کشید دق می‌کرد… ندیدی لال شده گریه میکرد.دلت میاد…حاجی میدونه دختره قبلا نامزد داشته…بعدشم تو نمیدونی مینا دلش پیش این گیره…بزار برن زندگی کنند.مزاحم همیشگی اینها هم که دیگه نیست…پسره هم که الان از من و تو وضعش بهتره…دختره رو بدم اون مهندس که ۲ماه عسلویه باشه دختره تنها بمونه.تا دو ماه بعد کی بشه که برگرده،گفتم آقا جون بقران من هم مدرک مهندسی شیمی غذایی دارم.گفت میدونم.برای همین هم اون دفعه خر شدم بله گفتم…مادرش گفت مادرت دخترمو اذیت میکنه.گفتم بقران مادر جون من باهاش قهرم.خیالت راحت به خاک پدرم قسم مینا رو میزارم روی چشام.من که اون دفعه طلاقش ندارم خودش طلاق گرفت…گفت چون خسته شد طلاق گرفت…یک ساعت بودم و با پدر مادرش قرار مدار گذاشتیم و گفتم بیاد خونه رو ببینید تا تر و تمیزش کنیم.گفت جهیزیه بچه ام زیرزمین داره خاک میخوره.گفتم خودش و جهیزیه اش روی چشام جا دارند.چند دقیقه گذشته بود گفتم دیر وقته مامان من میرم.گفت نمیخواد بری شام آبگوشت دارم میدونم دوست داری بمون.گفتم آخه.گفت آخه نداره.الان از باشگاه میاد…حرفش تموم نشده بود در باز شد من توی قسمت پذیرایی هال خونه بودم…گفت بابا نمیدونم کدوم بیشعوری یک شاسی مشکی گنده رو گذاشته روی پل پارکینگ نتونستم ماشین رو بیارمش داخل.اخه کسی نیست بگه احمق کوری نمیبینی نوشته روی پل پارک نکنید…بقران میخواستم چرخش رو پنچر کنم.دیدم ماشینش صفره دلم نیومد.پدرم خندید.گفت دختر با ادب باش مهمون داریم.مال مهمونمونه،گفت وای بابا چرا زودتر نگفتی.تندی دویید رفت توی اتاقش…گفتم بابا اجازه هست برم پیشش.گفت برو اون هنوز زن خودته.دیر اومدی پسر دیر اومدی،ولی خوش اومدی،رفتم اتاقش در زدم رفتم داخل تازه داشت کاپشنش رو در می‌آورد.در رو بستم.محو نگاهم شد.گفت مهمونمون تو بودی،گفتم اره عشقم.چرا دیر اومدی دیگه داشتم میرفتم.خونه…گفت چرا اومدی؟گفتم اومدم دنبالت بریم سر زندگیمون.گفت دیر اومدی،خیلی دیر اومدی،گفتم مادر پدرت جریان رو بهم گفتن.بابات گفت به حاجی میگم دخترم راضی نیست.گفت بابام برای خودش گفته.برو برگرد مهدی…گفتم مینا جون.بخدا اگه مشکلت مادرمه. من همه چیز رو به پدر مادرت گفتم.اونها ميدونند با مادرم قهرم.ازدواج کرده از اون خونه رفته.گفت نه مسئله چیز دیگه ایه…نمیتونم بهت بگم.بین من و تو همه چی تمومه.برو دنبال زندگیت.گفتم لامصب زندگی من تویی،،گفت نمیخوامت نمیفهمی.داد زد.گفتم مینا من که ازت معذرت خواهی کردم.اخه چرا.؟؟گفت از خودت بپرس.چرا دیر اومدی،؟گفتم درگیر کارهای اداری بودم تا تموم شد.با دستای پر اومدم پیشت.گفت فک کردی چون با شاسی اومدی بهت بله میگم…من بله رو به کس دیگه گفتم…گفتم بهم دروغ نگو میدونم نگفتی، چرا اذیتم میکنی،دادزد بابا بیا اینو بندازش بیرون.گفتم نمیخواد خودم میرم.پدرش اومد داخل گفت چی شده؟گفتم نمیدونم آقا جون میگه نه.من به کس دیگه بله گفتم.پدرش خندید گفت نمیخواد من به حاجی میگم.گفت پسر حاجی رو نمیگم…کس دیگه است.پدرش گفت یعنی چی،؟گفت آقا جون مگه من آدم نیستم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم.من بخاطر این که به پسر حاجی نه نگفتم…بخاطر همین کسی که خودم میدونم و بهتون نگفتم…جوابم منفی بود.دیگه چیزی نگفتم حتی خداحافظی هم نکردم. زدم بیرون هرچی پدرش گفت صبر کن مهدی،صبر کن…زدم بیرون…نمیدونستم دارم کجا میرم…چقدر برای خودم توی دلم و فکرم خوشحال بودم و قصر طلایی ساختم.قحطی دختر نبود ها.ولی اینو دوستش داشتم…من قبل از ازدواج و بعدش و حتی دوران تلخ بدون پدرم و طلاقم هم آدم بی پول و بد تیپ و نداری نبودم…ولی اصلا هیچ وقت دلم نخواست برم سراغ دختر دیگه ای…سمیه رو دوستش داشتم ولی اون خودش گفت کسی رو داره…یادم اومد.مهوش رفیق مینا منو میشناسه خونه اشون رو بلد بودم.برادر نداشت.پدرش خر پول بود.یه مدت دوست داشت تمرینش بدم…موقعی که با مینا نامزد بودم…ولی مینا نمیذاشت.به هر حال دختر هستن دیگه.ولی شماره اش رو داشتم.در خونه.اونا بودم دودل بودم ولی زنگ زدم.دمشگرم شماره منو سیو داشت.گفت به به شیفو…چی شد یاد من کردی،به شوخی به یاد کارتون پاندا کونگ‌فو کار بهم بجای استاد میگفت شیفو…گفتم مهوش خانوم شوخی نکن حالم خرابه،گفت آخه چرا چی شده،؟گفتم کجایی الان.گفت خونه ام.گفتم دو دقیقه میایی پایین.گفت آره صبر کن.لباس بپوشم…منتظر شدم اومد بوق زدم سوار شد.گفت ایوالله آق میتی.ترکوندی داش.گفتم مهوش جون شوخی نکن خب.فقط دو تا سوال ازت دارم جوابمو راست و حسینی بده…تا آخر عمر مدیونت میشم.گفت بپرس،گفتم هنوزم با مینا هستی یا نه؟گفت آره اتفاقا نیم ساعته منو رسونده خونه. با هم باشگاه بودیم.اشکام اومد.گفت چی شده مهدی؟گفتم این بی ناموسی که تازه با مینا رفیق شده قابشو دزدیده کیه.؟میتونی اسمشو بهم بگی.؟؟گفت مینا که با کسی نیست…براش خواستگار اومده جواب منفی داده…حتی با پدرش هم بخاطر تو لج کرده.چند روز قبل اون هم حال تو رو داشت.راستش می گفت بی غیرت بخاطر مادرش دیگه سراغم رو نمیگیره…بابام گیر داده باید ازدواج کنم…نمیدونم خودم به مهدی زنگ بزنم یا نه،؟اونوقت تو میگی اون با کسی دیگه است.نه خیالت راحت باشه.اون هم مث تو بی بخاره…گفتم گوه خورده امشب رفتم خواستگاریش پدر مادرش دوباره راضی شدن خودش گفت.با کس دیگه آشنا شدم رل زدم.قرار ازدواج دارم…خندید گفت گوه میخوره…دروغ گفته دلتو آتیش بده.کرم داره عوضی…داره تلافی میکنه…گفتم بخدا اگه اینجوری که میگی باشه فدای سرش،،گفتم ولی منو بیرونم انداخت.جلوی پدرش گفت بابا بندازش بیرون.گفت ای بابا. حالا چرا گریه میکنی؟گفتم چون بدبختم.تازه اومدم دنبال عشقم بریم سرخونه زندگیمون بدون سر خر زندگی کنیم.شانس که ندارم…گفت صبر کن بهش زنگ بزنم…فقط ساکت باش.‌زنگ زد.دوتا زنگ،خورد برداشت.گفت مهوش فردا باهات تماس میگیرم.گفت نه قطع نکن کار مهمی باهات دارم…مینا لعنتی چی به این بنده خدا مهدی گفتی که داشت دق می‌کرد اومده بود در خونه ما از من آمار تورو می‌گرفت.میگفت ببین با کی آشنا شده.بخدا اگه کسی هست گیرش بیاره جرش میده ها…گفت مهوش اتفاقا امشب خونه ما بود.با گل شیرینی دوباره اومده بود خواستگاریم.گفت خب تو که از خدا میخواستی دوباره بیاد با هم زندگی کنید…الان شخص سوم کیه.؟جریان چیه؟؟کی اومده قاپ تو رو دزدیده…مینا گناه داره ها،گفت حقشه یکسال بیشتره ولم کرده طلاقم داده.من ازش خواستم طلاقم بده نه نگفت زودی طلاقم داد.اصلا فکر دلمو نکرد.منو فروخت به اون مادر عفریته اش…الان که فهمیده مادرش چی سلیطه ای بوده اومده سراغ من…مهوش بقران دلم آتیشه.وقتی دیدمش میخواستم بپرم توی بغلش.بی شرف تیپ زده بود.عاشق این بودم یکبار با کت شلوار مشکی ببینمش.میدونست پوشیده بود.ولی وقتی دیدمش یادم اومد که باهام چیکار کرده.یکساله شبها توی تختم خون گریه میکنم.مادرم میدونه.چقدر حالم خرابه خودت میدونی بیخودی به ورزش روی آوردم. من که مسابقات و گذاشته بودم کنار…برای اینکه خودمو بزنم به بیخیالی…میام باشگاه…شخص سوم کدوم خریه.بزار یه مدت هم او درد بکشه غصه بخوره…تا بفهمه درد دوری و عاشقی چیه.؟؟من با هزار بدبختی پدرمو راضی کردم بهم جواب مثبت بده بذاره باهاش ازدواج کنم.اونوقت بی معرفت یکبار فقط یکبار بهش گفتم طلاقم بده حوصله زندگی با تو و مادرت رو ندارم…منو طلاق داد…بقول بابام اگه همون موقع۲۵۰تاسکه ازش گرفته بودم.نمیتونست طلاقم بده و شاید با شرایط من هم کنار میومد…ولی خب خدا را شکر که آخر عاقبت خودش فهمید و سر و سامون گرفت…حالا هم اگه منو دوستم داشته باشه دوباره و دوباره میاد خواستگاریم…بابام بهم گفت وقتی فهمیده قرار عقد گذاشتیم.میگفت خودبخود اشکاش میومده.گفتم تلافی تموم شبهایی که من گریه میکردم…مهوش گفت بخدا اینجا هم گریه میکرد.گفت فداش بشم آخه دوستم داره.گفت مینا اگه نمیخوای من بهش پیشنهاد بدم.گفت مهوش بهش پیشنهاد بده اگه لیاقتش یک لوس بدترکیبیی مث تو باشه که خوب بزار بگیره.گفت خیلی گوهی مینا.بقران بهش زنگ میزنم میگم تو دروغ گفتی.و کسی باهات نیست.گفت نه خواهش میکنم معذرت میخوام شوخی کردم باهات،لطفا بهش چیزی نگو.بزار یک‌کم رنج بکشه.دیگه صبر کردم و خودم به زبون اومدم‌.گوشی روی بلندگو بود.گفتم خیلی بی رحم و نامردی.نگفتی با خودت برم کار دست خودم بدم.من کم از مادرم کشیدم از تو هم بکشم.تا صدامو شنید قطعش کرد.گفتم مهوش جون یکی طلبت.دمت گرم.ممنونتم…بخدا یک جایزه پیش من داری،،رفت پایین…زنگ زدم خود مینا.زنگ خورد بر نداشت.رفتم دم در خونه اشون.چند بار زنگ زدم.اس دادم بلاخره چی باید گوشیتو جواب بدی که…من پایینم.منتظرخودت یاتماست هستم.دیدم نیومد زنگ زدم پدرش گفتم اقا جون فهمیدم با کسی نیست فقط میخاد منو عذابم بده.بگو بیاد پایین،دو دقیقه نشد پدرش اومد پایین منو برد بالا.گفت خوب کاری کردی برگشتی، برو توی اتاقشه،در نزده رفتم داخل.روی تختش گوشی دستش بود.نمیدونست اومدم بالا.تا منو دید.گوشیش از دستش افتادزمین.گفتم۵تومن گوشیتو شکوندیش.گفت…خسیس نمیتونی جدیدتر شو،برام بخری.پس چی مردی هستی،؟گفتم نوکرتم بخدا.گوشی چیه جون بخواه.ولی خیلی بدی…امشب به اندازه تموم این مدت حالمو گرفتی.گفت حقت بود.بخدا میخواستم بیشتر حالتو بگیرم.ولی اون بدترکیب فضول کار رو خراب کرد…بخداشانس اوردی اگه نه دق مرگت میکردم،بعدش خودش اومد محکم بغلم کرد.چندبار همو بوسیدیم.گفتم دلم برات یک ذره شده بود.رفتیم پیش مادر پدرش.شام اونجا بودم.بعد شام اجازه گرفتم رفتیم دور زدن.گفت بابا اگه دیر اومدم ناراحت نشین خب…گفت برو دیگه تو که ما رو جون به سر کردی،مواظب هم باشین.رفتیم توی ماشین.تازه عقده دلش باز شد کلی بدوبیراه بهم گفت…بعدشم با خنده گفت.رسیدیم خونه سوییچ رو میزاری میری ماشینو لازم دارم.گفتم قربونت بشم مال خودته.گفت برو بریم خونه.گفتم زود نیست.گفت خونه خودت.دیوونه…رفتیم خونه.مادرم بیشتر وسایل رو برده بود.خیلی کم چیز میز مونده بود.بغیر اتاق خودم که دست نخورده بود.خودش گفت مهدی بیا دلم سکس میخواد.گفتم بخدا شوخی میکنی،گفت نه دیوونه. چرا شوخی…مگه من ادم نیستم.عادتم دادی به عشق و حال بعدشم ولم کردی به امون خدا…گفتم فدات بشم الهی.خودش زودی لخت شد.گفتم عزیزم چرا لاغر شدی.گفت اولا مسابقه دارم.بعدشم بقران اصلا زندگی بهم خوش نمیومد.گفتم آخ بمیرم واست…بخدا جبران میکنم…گفت بغلم کن مهدی.زود باش دیگه توهم لخت شو.گفتم بابات بفهمه بد میشه.گفت خنگه اون نمیدونم ما دوتا بعد چند ماه همدیگه رو ببینیم باهم چکار می خواهیم بکنیم.لخت لخت توی بغل هم بودیم.سینه های سفت و کوچولوش رو بوسیدم و خوردم.گردن نازش رو گوشهای قشنگش رو.لبهاشو چقدر بوسیدم.گفت میچرخم از پشت لیسم بزن مث اون وقتها.گفتم باشه عشقم.چرخیدکونش لاغرتر شده بود ولی ناز و سفید و تنگ بود.رفتم روی پشتش.گفت بزارش لای پاهام.اخ مهدی تکونش نده بزار لاش باشه،خودش کوسشوبهش می‌میمالوند. و لای پاهاشو باز وبسته می‌کرد.از روش رفتم پایین دراز کشیدم.اوردمش روی خودم هنوز باکره و دختر بود.گفتم عزیزم هنوز باکره ای.گفت یعنی چی؟مگه تو باهام قبلا کاری کردی،،؟که میپرسی،گفتم عشقم باشگاه ضربه های سخت.بقران بجان خودت فکر بد نکردم.بهم بد نگاه نکن.جون مهدی راست گفتم.گفت خیالت جمع نه طوریم نشده.گفتم بکنمت.از جلو…گفت وای نه.بزار شب عروسی گفتم روی چشم.میزاری کوس نازتو بخورمش.گفت کمی مو داره. بدت نمیاد.گفتم مگه من از تو میشه بدم بیاد.خوشگل خانوم…از جلو لای کوسش کرده بودم.تا آب جفتمون اومد.بغلش کردم.بوسیدمش.گفتم بپوش بریم دور بزنیم.گفت باشه بریم…عشق و حال کوچک و قشنگی بود.حال هردومون رو خوب کرد.پرسید مهدی توی این مدت با کی بودی؟گفتم خدا شاهده تنهای تنها.صبح میرفتم بیرون تا بوق سگ دنده صدتا یک غاز میکشیدم.شب هم میومدیم خونه یک ساعت یا توی لب تاپم بودم یا توی گوشی…روم نمیشد بهت زنگ بزنم.با یک پیج دیگه میومدم عکسهاتو لایک میکردم و میرفتم پی کارم.گفت لامصب چرا با پیج اصلیت نمیومدی،گفتم مث سگ خجالت میکشیدم. بچه ها رفقا بفهمند طلاقت دادم…تا ساعت ۲شب دور میزدیم.بردم رسوندمش،گفتم من میخوام پیاده برم خونه راهی نیست.سوییچ دست خودت باشه.گفت بخدا شوخی کردم.بعدشم بیا بالا نرو خونه خودت تنهایی.توی هال بخواب.گفتم نه زشته.گفت بیا دیگه…رفتم بالا.باباش بیدار بود.گفتم آقا جون بخدا میخواستم توی هال بخوابم.گفت چرت نگو برو پیش زنت.دلتون باید یکی باشه.که هست.من فقط میخوام خوشبخت بشین.رفتیم اتاقش.گفتم به قرآن از خجالت مردم.خیلی بد شد.رفت روی تختش.گفتم پس من چی خندید گفت روی زمین بخواب.مگه دختر مردم رو عقدش کردی که بخوای بغلش کنی بخوابی،گفتم بخدا میرم توی هال راحت میخوابم.گفت لوس نشو خودمم پایین میخوابم تختم کوچیکه،تاصبح فقط بغلش کردم خوابیدیم.راحت عین۲تا بچه گربه توی بغل هم.صبح با صدای مادرش بیدار شدیم تیز فرستادمون حموم.دستمون رو گرفتن بردن دوباره عقدمون کردن…پدرش سرهنگ بود صبحی رفته بود بیشتر کارها رو انجام داده بود.ساعت۱دوباره عقد شدیم…عروسی بزرگی براش گرفتم.شب زفافم بدون رحم و مروتی پرده اشو کرکره کردم.زیرم گریه کرد…خیالم دیگه از زندگیم راحت شد.ولی سمیه یکبار دیگه خودش ازم سکس خواست…دیگه محض رضای خدا روش رو زمین نزدم😁ترتیبش رو دادم…ولی بجای لطفی که بهم کرد.تلویزیونش سوخته بود براش یک LED بزرگ خریدم.حقش بود…

نوشته: مهدی سیاه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18