kale kiri ارسال شده در 25 اردیبهشت اشتراک گذاری ارسال شده در 25 اردیبهشت مادرزن رودربایستی دار - 1 سلام و وقت بخیر خدمت شما عزیزان داستانی که مینویسم واقعی هستش و در سال 403 اتفاق افتاد ، این چگونه پیشرفت داستان قبل این که با سایت کون باز آشنا شم اتفاق افتاده و ربطی به آشنایی با اینجا نداره و ببخشید که طولانی میشه چون فکر کنم با جزئیات بگم بهتره ( همه مشخصات درست هست و فقط به دلیل رعایت نکات امنیتی شهر اصلی مون مشهد نیست ولی مشهد زیاد می آییم مثل همون بازار و …) من احمد الان ۲۸ سالم هست و در 22 سالگی داماد شدم که متاسفانه زنم 14 سالش بود و خودم رفتم شناسنامه اش عکس دار کردم چون در فرهنگ مون زود داماد و عروس میشن. مادر خانمم شمسی ۳۸ ساله است و دخترش که زنم باشه الان ۲۰ سالش هست، شمسی کلا دو تا بچه داره یک پسر و یک دختر ، شوهرش هم شترمرغ بیرون شهر نگه میداره و یک پسر هم داره که الان سربازی هستش .، اسم پدر زنم ابراهیم هست که شمسی بهش میگه ابی ، این ابی دایم یا مشروب میخوره یا با شترمرغ ها ور میره . کار من کارمند یک شرکت خصوصی ام و کیرم هم کلفتیش معمولی هست اما درازیش کمی بیشتر از معمولی دراز هست و تقریبا ۱۸ و نیم سانت میشه ، قد و هیکل هم معمولی ام قد ۱۷۵ و وزن ۷۸ داستان ما در فرایند یک تایم طولانی شکل گرفت ، چون ابراهیم همش بیرون شهر هست و جای شترمرغ ها هستش و پسرش خب سربازی هست و وقتی خونه هست همش با دوستاش بیرون هست واسه همین شمسی بیشتر وقت ها خونه ماست و گاهی به شوخی میگه من هم جز خانواده شما هستم خونه ما یک کوچه بالاتر از خونه شمسی جون هست من صداش میزنم خاله ، شمسی قد تقریبا ۱۷۰ و وزن هم تقریبا اشتباه نکنم ۸۰ میشه اندام خیلی توپ هست و اصلا به قیافه اش هم نمیخوره ۳۸ ساله باشه البته نه خیلی جوون، تقریبا ۳۴ اینا میخوره همش خونه ما رفت امد داره خب در تمام این سال ها یکی دوبار به صورت تصادفی توی اثاث کشی و یک بار هم توی بازار کاملا تصادفی از بغل یا پشت به کونش برخورد کردم و با این که واقعا از اول توی کفش نبودم اما کونش اونقدر خوش فرم و نرم و استایل داشت مغزم هنگ میکرد. راستش شرایط خیلی کم پیش میومد که دید بزنمش اونم به چند دلیل یکی این که شمسی توی خونه نمیتونه شلوار زیاد بپوشه چون معمولا تاول میزنه بدنش و حتی شورت هم نمی پوشد اما همیشه یک دامن بلند مشکی یا رنگ دیگه میپوشه تا پاهاش دیده نشه ، اینا را زنم به من در طول این سال ها گفته . از طرفی شمسی از نظر اعتقادی خب معمولی هست و توی خونه جای من معمولی با یک دامن بلند و بدون روسری و یک پیراهن راه میره ، فرهنگ ما تقریبا یک جوریی پوشیده اند . به همین دلایل پوشش شمسی طبیعتا شرایط کم پیش میومد دید بزنمش اما با این تفاسیر من چند بار خوب دید زدم و یا به بهانه هایی به کونش میزدم و شیفته اون کون شده بودم ، مثلا یکبار توی حیاط با شمسی و زنم فرش میشستیم و شمسی ناچار بود اونجا شلوار بپوشه و یک پلیور داشته باشه و وقتی می نشست فرش ها را بکشه لباسش بالا می رفت و از پشت سر کمرش دیده میشد و گاهی تا لبه کونش دیده میشد وایییی وقتی اون اندام سفید را میدیدم وحشی میشدم اما هیچ کاری نمیتونستم بکونم، که یک قسمت جریان اصلی همین فرش شستن هست بعد میگمش و یا همانطور که گفتم توی جابجایی وسایل خونه یک بار میخواست کمد را تغییر بدن جاش را با زنم و کمد طرف سنگینش افتاده بود سمت شمسی که گفت احمد بدو که کمرم شکست منم مجبور رفتم بغل کنم چون کمد عرضش کم بود قشنگ از کون افتاد بغلم و خودش را کنار کشید تا کمد بگیرم اما وقتی اون کون گرد و بزرگش لمس میکردم کلا گیج میشدم ، از نظر تیپ هم یک جوریه اصلا فکرش نمیکنی که کونش اونقدر خوش فرم و بزرگ باشه یکبار هم با شمسی و زنم رفته بودیم شمال مسافرت و اونجا جرقه کردنش واسم خورد اما اصلا جرات نمیکردم و از ترس میمردم ، رفته بودیم خانه معلم که گفتن چون معلم نیستی باید آزاد حساب کنی و خانه ها پر شده و مدارس هست ، الکی نمیگم هتل چون خیلی مایه دار نیستم برم هتل اونجا شهری که رفته بودیم شلوغ بود و زن و مرد توی صف بودن چون خانواده برادر شوهر شمسی هم با ما بودن مجبور بودیم دو نفره وایستیم تا دو تا اتاق بدن از طرفی برادر شوهر شمسی معلولیت داره و نمیتونست بیاد ، ابراهیم هم مطابق همیشه تنبل البته بعدا فهمیدیم به یک نفر هم دو تا اتاق می دادم و مشکلی نداشتن شمسی گفت من و احمد میریم و شما صبر کنید ، خیلی شلوغ بود و مردم ازدحام آورده بودن و توی شلوغی شمسی جلوی من افتاد مردم چون فشار میاوردن هرازگاهی از پشت میخوردم کون شمسی واییییی باورتون نمیشه هر بار میخوردم سرم سوت میکشییییید کون نرم و بزرگ و…کیرم هم میومد سیخ بشه استرس نمیزاشت اما خب من به کونش میخوردم و کیرم نیم خیز که شمسی یا متوجه نمیشد و یا فکر میکرد فشار ملت هست و چیزی نمیگفت خلاصه چند باری همین جوری بهش میخوردم و فقط دنیا را فحش میدادم چرا نباید بتونم این را بکونم، یا یکبار رفتیم بازار بلور مشهد (مشهدی ها یاد دارن و مغازه ها کوچیک و خیابان باریک ) اونجا من و زنم با شمسی تنها بودن و ست کرده بودن لباساشون را ، یک صحنه زنم اول راه برگشته بود بره چیزی از ماشین برداره که چون من با فروشنده صحبت میکردم حواسم نبود، وقتی برگشتم شمسی جلو رفت و یک لحظه چند نفر از روبرو اومدن و شمسی وایستاد تا اونا رد شن ، خوب که رد شدن من از پشت سر با قسمت بالای پام زدم در کون شمسی گفتم برو دیگه فهیم (اسم زنم فهیمه است) مامانت رفت ،،، وایی برگشت گفت احمد منم فهیم رفت جای ماشین من هم ترسیدم و هم دقیقا با خودم میگفتم احمق درسته لباساشون را ست کردن ولی از کونش نفهمیدی بزرگه و شمسی جون است خلاصه سرتون درد نیارم این سال ها بارها به صورت تصادفی بهش میخوردم و یا براندازش میکردم تا این اواخر کمی بیش از حد مست شده بودم و یکی دوباری شمسی بد نگاه میکرد و یکم حساب کار داشت میومد دستش ، بیشترین جایی هم که شک کرده این بود که من و شمسی جون و دخترش داشتیم فرش سه در 4 شون میشستیم و به زنم گفت چون خونه بهم ریخته است برو چای و نهار خونتون آماده کن تا آب این فرش کشیده بشه من و احمد با دوتا جوون بدیمش بالا …زنم رفت و کمی گذشت آب کش شد و دو جوون را از خیابان صدا زدیم و اومدن اونا رفتن روی دیوار حیاط و من و شمسی جون از پایین با پارو و چوب فرش را فشار میدادیم بره بالا …اون دوتا آقا هم با طناب میکشیدن بالا ، چون در طول روز من و شمسی جون همش با هم فرش می شستیم و اندامش را ورنداز میکردم چند باری لباسش رفته بود بالا و پایین کمرش را میدیم سفید هست کیرم بلند میشد باز میزدم زیر شلوارم واسه همین کیرم در حال آماده باش بود اون روز آخه به خدا باورم نمیشد کون به اون بزرگی و اندام به اون سفیدی باشه …وقتی فرش را دادیم بالا سمت من که زورم بیشتر بود رفت بالا اما سمت شمسی موند و میخواست بیفته من با عجله رفتم طرف اون و طبیعتا شمسی فرش را میداد بالا من از پشت سرش دادم بالا …اون دوتا اقا داد میزدن بدین بالا …دقیقا شمسی افتاد بغلم و کیرم هم آماده بود و تقریبا نیم خیز بود به کون بزرگ و ناز شمسی جونم خورد …وایی دوباره حالم بد شد و تمام روانم به هم ریخت ، به خدا نمیدونید یک کون بزرگ گرد و نرم نه این که چاق الکی باشه بلکه بسیار کونش به اصطلاح آهار داشت و شاخ وایساده بود نه شل و وارفته …وقتی کیرم نیم خیز بود بهش خورد چون کمی بلند شده بود قاعدتا کمی فهمید ولی چون هر دو زیر فرش بودیم نمیشد کاری کنیم و در اون چند لحظه دو سه باری کیرم به کونش برخورد کرد و همونجا بود شمسی بعد اتمام کار به من بد نگاه کرد و زیر نظر داشتمش که اگه میرفت آشپزخانه زیر چشمی نگاهم میکرد ببینه من چشمم بهش هست یا نه …کلا رفته بود توی شک و دو سه باری هم فهمید من دارم وراندازش میکنم و یک بوهایی برده بود . این داستانک های این شکلی ادامه داشت و شمسی تقریبا شک کرده بود تا که یک ماه پیش بود تقریبا هوا بسیار سرد بود و ابراهیم پدرزنم رفته بود معامله ای بجنورد انجام بده و کارای اداریش مونده بود واسه فرداش ، به شمسی زنگ زد گفت شترمرغ ها را می دزدند با احمد اینا برید اونجا آب و غذاشون بدین ، شمسی گفت میدونی که فهیمه ( زن من ) آلرژی داره و بیاد اونجا کهیر میزنه ابراهیم هم گفت حب یک کاری بکنید من نمیرسم و امشب اونا را یا دزد میبره و یا تلف میشن از گرسنگی …شمسی جریان را به من و زنم گفت ، فهیمه گفت مامان من هم فردا آزمون دارم ( آزمون پایان ترم دانشگاه و هم میترسم کل بدنم کهیر بزنه دوباره ، تو واحمد برید منم شب میترسم میرم خونه بابای احمد ، بچه را هم با خودتون ببرید ذوق شترمرغ داره ( پسرم شایان را میگفت که دو سال و نیمش هست ) برنامه ریخته شد بعد شام سریع با ماشین من بریم و فهیمه را بردیم خانه بابام ، من و شمسی با شایان راه افتادیم سمت شترمرغ ها که بیرون شهر بودن و نیم ساعتی با مشهد فاصله داره . اما واقعا هم استرس داشتم که چی میشه و هم میترسیدم نکنه خراب کنم ، توی اون نگهبانی شترمرغ ها فقط یک اتاق دو در سه داشت با یک تخت دو نفره و یک پتوی دو نفره که شمسی از خونه یک پتو برداشت گفت من پایین میخوابم و تو با شایان بالای تخت بخوابید ، شمسی خیلییییی تعارفی هست ، منم گفتم نه مگه میشه من پایین میخوابم و تو شایان بالا … این داستان ادامه دارد و در داستان بعدی کامل مینویسم . نوشته: احمد واکنش ها : behrooz 1 لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
behrooz ارسال شده در 1 خرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 1 خرداد مادرزن رودربایستی دار (پایانی) سلام و وقت بخیر قبل این که برم سر اصل داستان چند تا نکته مهمه بگم یکی این که من همیشه قرص تاخیری کنار زاپاس ماشینم قایم کردم و گاها میخورم البته خیلی نیاز ندارم و سکس طبیعی لذت بخش تره ، وقتی که رسیدیم جای شترمرغ ها به بهانه دستشویی رفتم یک نصفه خوردم گفتم درصدی شاید لازم شد و یکی دیگه این که لازم هست بگم چون زنم سرد بود و با مادرش راحت بود از سکس و همه چیز هم حرف میزدن و زنم گاهی مگفت لاله گوشم بخور و یا از پشت گردنم بخور و یا با دست با پاهام بازی کن شاید مثل مادرم از اینجا ها حساسم و این کمک کرد به من همون شب . ما رفتیم و موقع خواب شمسی گفت روی زمین میخوابم تو وشایان روی تخت دو نفره گفتم عمرا اصرار اصرار کرد آخرش گفتم پس شایان وسط بزار من کنار دیوار میخوابم ، گفت باشه پسرم خودت اذیت نکن بخواب و گفت من خوابم نامعلومه سنگین و گاهی سبک اگه سگ ها سر صدا کردن بیدارم کنی گفتم باشه . خوابیدیم و من هم چون خسته بودم با این که فکر اون کون بزرگ بیضی بودم خوابم برد ، ساعتای یک شب بود که سر و صدا شد و شمسی بیدار کردیم رفتیم داخل حیاط اما موقع رفتن دیدم شایان غلط زده و میخواد بیفته زمین ، گذاشتمش کنار دیوار گفتم بریم ، توی راه هم اون کون را از زیر دامن نگاه میکردم هرازگاهی و حسرت میخوردم ، رفتیم چیزی نبود و برگشتیم توی برگشت فکری زد به سرم رسیدیم اتاق گفتم خاله بخاری نفتی هست و خطرناک اگه شایان غلت بزنه بزار گوشه بخوابه تو هم کنارش بخواب من لبه تخت میخوابم …گفت باشه تو هم مثل پسرمی …خوابیدیم اما پتوی دو نفره روی من بود و پتوی شمسی یک نفره بود نصفش زیر شایان بود و نصفش هم روی شایان ، نصف پتو انداختم روی شمسی گفتم راحت باش سرما میخوری گفت دستت درد نکنه . شمسی ظاهرا خوابش برد من نه …فکرای شوم به سرم میومد و بعد کمی نزدیک شمسی شدم از زیر پتو و چسبیدم بهش با خودم گفتم چیزی شد فوقش میگم غلت خوردم و ابدا نمیرم زیر بار این حرف …کیرم بلند شده بود با دستم نگه داشتم بهش نخوره چون شمسی با دامن بود و لخت از زیر ( یادتون باشه گفتم اکثرا با دامن تا تاول نزنه و پوستش حساسه )اروم نزدیک شدم و خودم رو چسبوندم شمسی …واییی کون نبود به خدا …انگار تمام قدرت خلاصه در درست کردن این کون و اندام بود …میترکیدم از فشار وقتی لمس کردم و تقریبا بغلم بود …همین جوری وایستادم و یکی دوتا حرکت ریز هم زدم … فقط و فقط در اون لحظه همه دنیا واسم لذت بخش شده بود و اینجا فکر شوم دیگری به سرم زد گفتم هر چه باد بادا و اکر چیزی شد به هیچ عنوان زیر حرف نمیرم که فلانم و …، باز به خودم گفتم بذار یک کاری کنم گفتم اگه اتفاقی افتاد ادای توی خواب در میارم و خودم میزنم به خواب میگم توی خواب تو را با فهیمه اشتباه گرفتم و اگه زد زیر گوشم هم قسم میخورم اشتباه گرفتم و زیر بار نمیرم بهش چسبیدم و کونش قشنگ بغلم بود و آروم گفتم فهیم فهیم همزمان هم دستم یواش بردم سمت سینه های ۸۵ اش ، دیدم شمسی صدای نفساش میاد ، اینجا که توضیح میدم بعدا شمسی وقتی کار از کار گذشت و روش باز شد همه را توضیح داده . شمسی تا وقتی بهش میچسبم خواب بوده اما وقتی قشنگ بغلش میکنم و دستم میبرم سمت سینه متوجه میشه ولی چون توی شرایط عجیبی بوده و هم خجالت میکشیده و ردربایستی بوده با خودش فکر میکنه میگه احمد احمق من را اشتباه گرفته و اگه بیدارش کنم زشته بزار یک مقدار مستی کنه فوقش میخوابه و خودم هم کمی دیگه میکشم کنار اما وقتی سینه هاش میگیرم و کونش قشنگ کیرم لمس میکنه همزمان که گفتم فهیم فهیم زبونم پشت گردنش می کشیدم ، شمسی از ترس میمونه که داره جدی میشه چندباری زبونم کشیدم پشت گردن و دست دیگه ام بردم زیر دامن پاهاش بمالم دیدم بله از زیر دامن لخته مطابق معمول مالیدن و زبون زدن گردنش و سینه ها مالیدن همه و همه توی چند لحظه اتفاق افتاد و هرازگاهی میگفتم فهیم شمسی اینجا مونده بود چکار کنه میگه واییی داره تابلو میشه ، زد زیر دستم گفت ابی بزار بخوابم ( ابی همون ابراهیم شوهرش بود ) اینجا را هم بعدا شمسی گفت دیدم خیلی نزدیک شدی مجبور شدم صدام در بیارم و بگم تو را با آبی یعنی شوهرم اشتباه گرفتم ، وقتی گفت ابی من گفتم اععع اشتباه گرفته پس راحت تر میشه برم جلو . خلاصه دیدم این را گفت دست دیگه ام از روی سینه هاش برداشتم از پشت بردم قشنگ لوپ های کوسش گرفتم کوس نبود شاه کوس بود ، این زن به معنای واقعی خدا واسه خودش درستش کرده بوده و اشتباهی روی زمین بوده ، کوسش هم اولین بار دست زدم لوپ های چاق و … با انگشتم میمالیدم و میبردم دم در کوسش شمسی نفس نفس افتاد و تند تند میگفت ابی نکون بخوابم ، فهمیدم شهوتش بالا اومده بعدا میگفت وقتی کوسم مالیدی ترس و آبروریزی و شهوت و چکار کنم قاطی شده بوده و مثل مجسمه ها هیچ کار نمیتونستم بکنم ، میگفت یک لحظه میخواستم پاشم همه چیز بزنم بهم باز گفتم رومون باز میشه از یک طرف میگفتم خب من را با فهیمه اشتباه گرفته اگه بیدار شه چی میگه .از طرفی شهوتی شدم و نمیدونستم باید چکار کنم . همه اینا توی لحظات کمی اتفاق افتاد ، حرفای فهیمه در مورد این که شمسی زود شهوتی میشه یادم بود ، کلا با بدنش ور میرفتم و شمسی چند بار خواست در بره و روش طرفم نمی کرد از خجالت من همش میگفتم جووون فهیمه جووون و میمالیدم ، کیرم بلند بلند و کوس و کون شمسی خداشاهده هر چی بگم کم گفتم ، از زیر یکی دو بار هم نگاه کردم مثل مهتابی اندامش برق میزد مالیدم و دیدم کوسش هم خیس شده کیرم انداختم وسط پاش و یک لحظه شمسی در حینی که صدای نفسای شهوتیش میومد در همون لحظه کیرم انداختم وسط پاش و لبه کوسش با شهوت گفت اخ خدا لعنتت کنه احمد من را اشتباه گرفتی پدرسگ اولین بار بود فحش اینجوری میداد ، من یک ثانیه مکس کردم ولی با خودم گفتم همین امشبه بزار ادامه بدم ، به محضی که اینا گفت پدر سگ من خودم زدم کوچه علی چپ با زور کیرم زدم رفت در کوسش ولی نرفت داخل از پشت داخل کردن معمولا سخته ، مخصوصا طرف باهات همکاری نکنه این موقع گردنش دهنم کردم و خوردم و گفتم جوووون فهیم ، باز هم لو ندادم چیزی ،، شمسی با دست اومد مانع شه کیرم نره توی کوسش ولی کلا اونم شهوتی شده بود و موندا بود چی میشه ، من یک لحظه از فرصت استفاده کردم و کیر خیسم فشار دادم سور خورد رفت توی کوس شمسی …واییی دوست دارم اون لحظه همون مدل تکرار شه و بعد اگه خدا من را کوشت هم بکشه اونقدر اون کوس و کون ارزش داره که اگه بگم سر جونم معامله میکنم شاید اغراق نشه اخه فکر کنید کون سفید و بزرگ و بیضی شکل و کوس محشر …مرد از خدا چی میخواد و با اون اندام محشرش خلاصه کیرم سور خورد شمسی میبینه وقتی میگه احمد و من واکنشی نشون ندادم و کیرم هم رفت لای کوسش ، با خودش میگه بزار آبش بیاره و خودم میزنم به اون در چون احمد ظاهرا اشتباه گرفته . اما این همه ی ماجرا نبود وقتی کیرم چند باری جلو عقب کردم کوس شمسی ،کلا شمسی دیونه شد و مست مست شده بود ، من دیدم شمسی خیلی وا داد و تسلیم شده ، اما تسلیمی که مثلا من اشتباه گرفتمش پررو شدم رفتم روی کونش قشنگ و از پشت محکم میزدم و گوشش میخوردم ، زیر گوشش آروم گفتم خاله جون ببخشید ، کمی صبر کرد گفت احمد بی ابروم کردی بیا پایین جواب دخترم چی بدم ، گفتم به خدا اشتباه گرفتم اما نمیتونم بگذرم همین یکبار گوه خوردم بزار تمومش کنم ، ساکت شد و یک مقدار گذشت یهو گفت احمد بکوب ،شمسی خشن دوست داره و قبلا فهیمه گفته بود اما نمیدونستم تا این حد گفتم چی خاله گفت مرگ خاله من خالت نیستم ، گفتم اها باشه میکوبم ، صداش زیر پتو میومدم که لذت میبره و خوشش اومده برگردوندم از جلو بزنم داخل زد زیر دستم گفت از پشت بکون از روبرو روم نمیشه وحشی به چشات نگاه کنم گفتم شمسی جون ما که کردیم بزار شب مون خراب نشه گفت مرض کثافت ، جواب دخترم چی بدم از روبرو رفتم روش و کردم داخل کوسش شمسی چند سال بعد تولد پسرش دستگاه گذاشته و موردی نداشت بریزم توی کوسش …این که چه طوری کردم تقریبا از بغل و پشت و جلو کردیم وشمسی هم همراهی میکرد ، بعدش خوابیدیم اما صبح شمسی بیدار شد و گفت عذاب وجدان گرفتم و گریه می کرد که باز من رفتم بغلش کردم و باهاش حرف زدم به سختی آروم شد ، الان توی این یک ماه یک بار دیگه هم خونه خودش بود و زنگ زده بود به فهیمه بگو احمد بیاد جارو برقیش را ببرم بازار من نمیرسم ، منم رفتم زنگ زدم و کلید انداختم خونشون ( ما یک کلید از خونشون داریم که اکثرا توی ماشین منه چون زنم فهیمه زیاد با ماشین میره و میاد ) رفتم طبقه دوم است خونشون و دیدم شمسی داره ظرف میشوره ،پرسیدم دایی کجاست ( ابراهیم ) گفت دایی کجایه جای حیوناش الان رفت ، خب پسرش هم سربازی بود .رفتیم از پشت سر بغلش کردم با بغض گفت ولم کن احمد به خدا شرم داره از اون شب خوابم درست نمیاد و میگم چه گوهی بود خوردیم ، من بوسسش کردم و ملچ ملوج راه انداختم گفتم عشقم من به خدا کنترل ندارم میرسم بهت روانیی میشم گفت خر نشو باز اصرار کردم و مالیدم گفت جواب زنت و بقیه چی بدیم گفتم قرار نیست کسی بفهمه …خلاصه باز با اصرار و مالیدن تونستم غلبه کنم اما خب سریع تسلیم شد ، مالش که دادم گفت بزار روبروی پنجره باشم ببینم ابرام یهو نیاد دامنش دادم بالا وایییی چی میدیدم یک کون بیضی بزرگ و مغزم هنگ کرد اخه اون شب درست نمیشد ببینم از پشت انداختم کوسش و اون ناله یا همون آه آه یواش میکرد اما خب زود تموم کردم و اومدم ، اخر هم گفت احمد مدیون هول بازی در بیاری و هر جایی نچسبی بهم زندگیمون خراب شه ، هر وقت خودم اوکی هستم می فهمی ، باز جلوی بقیه سه نکنی گفتم باشه مگه بچه ام . الان دیگه توی این یک ماه که نشده اما خب خدا نعمتی داده و لذت خواهم برد از این کوس و کون فوق ستاره…پایان . نوشته: احمد . آموزش تماشای فیلم ها - آموزش دانلود فیلم ها - آموزش تماشای تصاویر . لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده