رفتن به مطلب

داستان طولانی پیرمرد 60 ساله حشری


gayboys

ارسال‌های توصیه شده


خاطرات سکسی یک مرد ۶۲ ساله
 

نکته قابل توجه اینکه داستان طولانیست ولی بسیار جذاب میباشد
قسمت اول
اکنون که در آستانه 62 سالگی هستم می خواهم خاطرات دوران زندگی پرتلاطم خود را برای دوستان بنویسم تا با دوباره یادآوری آن به دوران خوش گذشته بروم .
اولین خاطره ام مربوط میشود به سال 1354 که من 13 سال داشتم . پدرم اهل اراک بود و افسر نیروی دریایی که در بوشهر خدمت می کرد و مادرم اهل خرم آباد بود . پدر بزرگم از ثروتمندان و ملاکین اراک بود و یک خانه بزرگ اربابی در یکی از روستاهای اطراف اراک و زمینهای وسیع کشاورزی ارثیه ای بود که برای مادربزرگم به یادگار گذاشته بود.تمام خاطرات خوش کودکی من مربوط به تابستانها میشود که پس از تعطیلی مدارس بخاطر گرمای وحشتناک بوشهربه خانه مادر بزرگ در اراک میرفتیم و پس از مدتی من پیش مادر بزرگم می ماندم تا تابستان را با پرسه زدن در کوچه باغها و شکار گنجشکها و هزاران شیطنت دیگر سر کنم .
مادر بزرگم کلفتی داشت به نام طلا که زن جا افتاده ای بود که از کودکی پس از یتیم شدن, پدربزرگم برای کارهای خانه او را به خانه آورده بود . شایع بود که در هجده سالگی پدر بزرگم دختری او را گرفته بود و برای جلوگیری از آبروریزی او را به عقد یکی از نوکرهایش درآورده بود و پس از چهار سال شوهرش هم به مرض وبا از دنیا رفته بود . طلا در زیرزمین خانه اربابی پدر بزرگم زندگی میکرد و اتاق او با صندوقچه بزرگ آهنی اش برای من پراز رمز و راز بود . و در گرمای ظهر خنکای اتاق و آرامش آنجا برایم خلسه آور و آرامش دهنده بود.
تا یازده سالگی طلا مرا پس از یک روز بازی در خاک و خل به حمام خانه قدیمی میبرد و با روشن کردن آتش و گرم کردن آب در پیت های حلبی و گرم و سرد کردن آب در تشت بزرگ مسی با دقتی مادرانه می شست. یادم نمی رود دامن پیراهنش را تا بالای ران بالا میداد و دامنش را توی کش تنبان گلدارش می انداخت و با کاسه مسی روی سرم آب داغ می ریخت . منظره رانهای کلفت و سفید و چاقش همیشه توجه مرا به خود جلب میکرد. خشتک تنبانش همیشه لکه زرد داشت و برایم جای سوال داشت .آخرین باری که مرا شست یازده سالم بود . با صابون و لیف پارچه ای بدقت تمام تنم را کف مالی کرد و با دستان قوی اش بدنم را مالش داد. وقتی به لای پایم رسید با کف صابون کیر بچه گانه ام را انگار که بخواهد محتویات روده گوسفند را خالی کند به طرف بیرون میکشید . با هر بار این کار او موجی از لذت در صورتم می دوید . کمکم حس جدیدی به بدنم راه پیدا میکرد. حس کردم چیزی در وجودم حرکت میکند و با هر بار کشیدنهای او خون به لای پایم هجوم می آورد و حجم آنچه را که او در میان دستانش میمالید را افزایش میداد . دستهایم را به کمرم گذاشته بودم و تا آنجا که میشد کمرم را به جلو داده بودم.چشمانم را بسته بودم و ذره ذره لذت را میچشیدم . طلا از من پرسید :چیه خاله داره خوشت می آد؟ من دهانم خشک شده بود و تمام حواسم به جزیی از بدنم بود که در دستان آن زن دهاتی در جنبش بود . کم کم به نفس زدن افتاده بودم و ناخود آگاه با حرکات دست طلا کمرم بدون اینکه بخواهم عقب و جلو می رفت .کم کم حس کردم جریان برق خفیفی از سر کیرم شروع شد و شدت یافت و به داخل بدنم سرایت کرد درون اعماق بدنم پخش شد و به صورتم دوید .آهسته نالیدم . حس کردم چیزی از داخل وجودم سعی به خارج شدن میکند .اما منبع داخل بدنم با توجه به سن کم و عدم بلوغم خالی بود .دل پیچه و دل درد عجیبی به همراه سستی و رخوت به سراغم آمد . طلا که با کنجکاوی به دستان کف آلود نگاه میکرد در جستجوی چیزی بود . دستانش را به بینی اش نزدیک کرد و بوئید .گفت خاله هنوز مرد نشدی ؟ نالیدم خاله دلم درد میکنه. طلا هول هولکی مرا آب کشید و خشک کرد و لباس پوشانید . من در اتاق خانجون بی حال دراز کشیدم و به تجربه جدیدی که از بدنم بدست آورده بودم فکر میکردم . بعد از آن دیگر طلا مرا به حمام نبرد.
دو روز بعد پدرم از بوشهر آمد و چون تعطیلات تابستانی رو به اتمام بود مرا به بوشهر برد .تازه از محیط دبستان به محیط راهنمایی که جایگزین کلاس شش و هفت نظام قدیم شده بود پا گذاشتم . با چیزهای تازه و تجربیات تازه آشنا میشدم . یکی از بچه های خلاف کلاس که می دانستم مجله های سکسی را از ملوانان میخورد و بعد با قیچی صفحات و عکس هایش را می برد و به بچه ها عکسی یک تومن میفروشد با من دوست شده بود و قبل از اینکه مجله ها را تکه تکه بفروشد به من قرض میداد و من آنها را یواشکی به خانه میبردم و دزدکی نگاه میکردم . یادم می آید یکی از مجله ها که اسمش گالری بود عکسهای سلسله وار و دنباله دار داشت داستان یک پسرک کم سن و سال روستایی با زن جا افتاده ای را چاپ کرده بود . خیلی از آن عکسها خوشم می آمد . توی اتاق خودم در خانه های سازمانی بوشهر در را می بستم با ورق زدن مجله و دیدن آن عکسها خودم را جای آن جوانک درون عکس و وطلا را به جای آن زن جا افتاده تصور میکردم و کاری را که طلا به من یاد داده بود انجام میدادم . با مالش کیرم از فشار درونی خالی میشدم اما از آب خبری نبود . من قبل از اینکه بالغ شوم راه جلق زدن را آموخته بودم .این را مدیون خاله طلا بودم .سال بعدش تابستان به خرم آباد رفتیم .من روزشماری میکردم تا تابستان 54 برسد . در بهار 54 من بالغ شدم . گرمای بوشهر کار خودش را کرده بود . یادم نمی رود فروردین 54 در حمام خانه وقتی که داشتم با صابون عربی عطور با خودم ور میرفتم پس از آن حس آشنا ناگهان حسی مثل شاشیدن به من دست داد و مایع لزجی بریده بریده از سوراخ کیرم خارج شد . با کنجکاوی آن را بو کردم کمی بوی خمیر ترشیده و وایتکس میداد که با عطر صابون قاطی شده بود . کم کم کرک نازکی پشت لبانم سبز شد و موهای تنک و لطفی زیر نافم و زیر بغلم پدیدار گشت . عرق زیر بغلم بوی تندی گرفت . به حساب خودم مرد شده بودم .بی صبرانه منتظر تابستان بودم تا توانایی و مردانگی خودم را با بدن خاله طلا آزمایش کنم
قسمت دوم
آخرین روزهای بهار گذشت و تابستان رسید .یادم نمیرود آخرین شبی که فردایش می خواستیم به طرف اراک حرکت کنیم خواب دیدم که خاله طلا در یکی از باغهای اطراف اراک زیر یک درخت بزرگ ایستاده بود و وقتی که من به طرفش رفتم با یک حرکت پیراهن گلدار گشادش را از سرش بیرون کشید . لخت جلوی من ایستاده بود پستانهای چاقش روی شکمش افتاده بود و زیر شکمش را انبوهی از سیاهی پوشانده بود . من آهسته به طرفش رفتم و دستم را جلو بردم دستم را به لای پایش هدایت کرد .به محض اینکه دستم به بدنش خورد فوران خروج آبی گرم و لزج از داخل بدنم آغاز شد . با لذتی وصف ناشدنی از خواب بیدار شدم تمام شورتم پر از آب لزج بود . با بی حوصلگی خودم را شستم و فردا را انتظار کشیدم . خلاصه پدرم مرا به اراک برد .وقتی که از مینی بوس پیاده شدم و پس از فرو نشستن گرد و غبار خانه اربابی پدر بزرگم نمایان شد همان دل پیچه قدیمی به سراغم آمد . پدرم گفت چی شده علی جان مثل اینکه خوشحال نیستی خونه خانجون اومدی ؟هول هولکی گفتم چرا بابا خوشحالم . وقتی در خانه اربابی را باز کردیم طلا داشت کنار حوض رخت میشست . با دیدن ما به طرف من دوید و مرا سخت در آغوشش فشار داد سرم وسط دوپستان چاقش رفت و بوی عرق بدنش دماغم را پر کرد .گفت خاله به قربونت بره ماشاالله چه قدی کشیدی واسه خودت مردی شدی شوهر من میشی؟ پدرم به طلا گفت ولش کن پسرمو این شوخیها چیه که میکنی پسرم دیگه مرد شده . طلا به پدرم گفت آقا مثل اینکه نوجوونی خودتون یادتون رفته ؟ پدرم سریعا موضوع صحبت را عوض کرد و گفت این یارو دیگه کیه ؟ و با دست مرد جوان قلچماقی رت که داشت وسط باغچه بیل میزد نشان داد . طلا گفت آقا نوکر شما مراده خانم بزرگ آورده که کمک حال من باشه خونه به این بزرگی من که از پسش تنهایی بر نمیام .پدرم گفت اهل همین آبادیه ؟ طلا گفت بله آقا پسر رمضونعلی خدا بیامرزه تازه از سربازی برگشته نون آور خونه شونه تو کارای باغ و جالیز کمک حال منه .مراد با شرم جلو آمد و گفت سلام آقا . شلوار کهنه سربازی تنش بود . جلوی شلوارش خیلی قلمبه بود .پدرم گفت سلام پسر کارتو خوب انجام بده مواظب پسر منم باش . رفتیم توی شاه نشین پیش خانجون که از پارسال سکته کرده بود و تمام کارهایش را طلا انجام می داد.پدرم فردای آن روز پیش مادرم به بوشهر برگشت و من را با خیالاتم تنها گذاشت .اول تابستان بود و حدود سه ماه وقت داشتم .
فردای روز رفتن پدرم با خاله طلا صبح زود برای رفتن به مزرعه از خانه خارج شدیم .طلا جلوی من راه می رفت و همینجور یکدم حرف میزد . من تمام حواسم به لرزش لنبرهای چاق طلا بود که در دامن گلدارش میلرزید . در یک دستش بقچه نان و شامی و در دست دیگرش کتری دود گرفته و لوازم چای بود .کم کم حس کردم نگاهم به کون چاق و درشت طلا میخکوب شده و همانند آدم سحر شده فقط در جلوی چشمان گلهای درشت پیراهنش را میبینم که با لرزش لمبرهای درشتش جان میگیرد
همین طور که داشتیم لابلای علفها و یونجه زارها میرفتیم پرسیدم خاله طلا .گفت جون خاله طلا گفتم دو سال پیش یادته برای آخرین بار منو شستی. گفت آره جونم .گفتم یادته چیکار کردی . گفت دودولتو برات شستم .گفتم آره بازم برام اونجوری میشوری .یکدفعه ایستاد و برگشت و مرا نگاه کرد با تعجب گفت عزیز دل خاله تو اون روز خوشت اومد گفتم خیییلی. گفت قربونت برم الهی اخلاقای بد بد پیدا نکردی که ؟گفتم یعنی چی ؟گفت به خودت دست نمیزنی که ؟هان؟خودم را زدم به اون راه یا بقول قدیمیها کوچه علی چپ . منظورت چیه خاله طلا ؟ گفت بگو ببینم پدر سوخته شاش میکنی شاشت کف میکنه ؟ از سوالش تعجب کرده بودم گفتم آره خاله خیلی هم کف میکنه . دوباره برگشت و براه افتاد و گفت پس تو هم مثل بابای پدر سوخته ات داری میشی . منظورش را نفهمیدم . گفتم نگفتی خاله منو تو همون حموم خونه میشوری ؟با بی حوصلگی گفت خیلی خوب بابا خفه ام کردی . از ذوق دلم غنج رفت بقیه راه داشت به سکوت میگذشت . پرسیدم خاله میتونم یک سوال بکنم . گفت بگو جونم . گفتم خاله مال زنا چه طوریه ؟ گفت چی زنا چطوریه ؟ روم نمیشد گفتم اونجاشون دیگه .این دفعه طلا خودش را به کوچه علی چپ زده بود گفت کجاشونو میگی خاله ؟ من منی کردم گفتم خاله آخه روم نمیشه اسمشو هم بلد نیستم . گفت والله من که نمیفهمم تو چی میگی . گفتم خاله میگم دودول زنا چه شکلیه ؟ برگشت و گفت پدر سوخته شاشت که میگی کف میکنه نمیدونی به دودول زنا میگن …ک س… از شنیدن کلمه کس از دهان طلا شوکه شدم چون بلند و کشیده و ادامه دار گفت ک…س…. دل پیچه به سراغم آمد کم کم حس کردم خون به لای پاهایم هجوم میبرد . تلفظ همین یک کلمه من نوجوان را از خود بیخود کرد . حس کردم سرگیجه گرفته ام طلا ترسید گفت چی شد علی جون .فوری به خودم مسلط شدم گفتم هیچی خاله گفت اسمشو شنیدی غش و ضعف کردی گمونم خودشو ببینی بیهوش بشی . راه بیفت که دیره . همچنان پشت سرش راه میرفتم . به بوته زار درهم رسیدیم . طلا گفت خاله یکدقه واستا من این پشت مشتا کار دارم . آفتاب کم کم داشت تند میشد . گفتم کجا خاله گفت بابا شاشم میاد نمیفهمی . گفتم خاله منو تنها نذار من اینجا تنهایی میترسم . گفت بچه بازی درنیار پشت همین علفهام . گفتم نه خاله منهم باهات میام . گفت پدر سوخته بگو میخوای تن و بدن منو دید بزنی نگو میترسم شتر گنده . گفتم خاله اصلا همین جا کارتو بکن . ناگهان سریع دور و بر را نگاه کرد و دامنش را جمع کرد و نشست . سرم را پایین آوردم تا بهتر ببینم . وسط رانهای چاقش شکاف تیره رنگی که موهای انبوهی اطرافش را پوشانده بود نمایان شد سرم را نزدیکتر بردم انگار دارم توی لانه کبوترها را نگاه میکنم . گفت سرتو بگیر اونور نجس میشی. مایع شفافی از لای آن شکاف تیره شروع به بیرون ریختن کرد کم کم فشارش بیشتر شد . هوای صبحگاهی با بوی شاش آمیخته شده بود . طلا همانطور که نشسته بود باد صدا داری از خودش خارج کرد و خندید گفت اینم از گوز آخرش . آنچه که در عکسها دیده بودم خیلی زیباتر از این شکاف پشمالوی خیس یود . اصلا هیجان زده نشدم .
آن چیزی که من از کس در ذهنم داشتم برخاسته از عکسهایی بود که در مجله های سکسی دیده بودم . یک تکه گوشت تمیز با موهای اصلاح شده و سفید یا پشمهای تمیز شده اما آنچه که وسط پاهای طلا دیدم شباهتی با رویاهای من نداشت . طلا با عجله برخاست و گفت بریم دیگه داره دیر میشه . گفتم خاله طلا مگه مراد سر زمین نیست . گفت نه امروز لش صاحاب مرده شو برده شهر یه خورده خرت و پرت بخره .گفتم خاله . گفت دیگه چه مرگته اونجامو که دیدی دیگه چی میخوای . با مکث گفتم خاله حالا نه یه وقت دیگه میذاری بهش دست بزنم . یکدفعه برگشت و گفت خبه خبه پررو ولت کنم حتما میخوای سوارم هم بشی اگه به خانجون نگفتم . منهم گفتم خوب منم میگم اونجاتو به من نشون دادی . طلا که نرم شده بود گفت یه دفعه دیوونه نشی به کسی حرفی بزنی وگرنه دیگه هیچوقت نشونت نمیدم . گفتم اگه به کسی حرف نزنم میذاری بهش دست بزنم . گفت حالا یه وقت دیگه شاید گذاشتم دستش بزنی راه بیافت امروز نوبت آب ماست . با پررویی گفتم امروز که برگشتیم میذاری دستش بزنم ؟با عصبانیت گفت خیله خب بابا . به مزرعه رسیدیم در کارها به طلا کمک کردم و نزدیک ظهر به خانه برگشتیم . به خانجون سری زدیم که همچنان خواب بود . طلا هیزم ها را آتش کرد و مشغول گرم کردن آب شد . آب داغ را به حمام خانه برد و توی تشت آب را سرد و گرم کرد . مرا صدا زد علی جان میخواستی ببینی بیا خاله . داخل حمام خانه رفتم چشمم به تاریکی آنجا عادت کرد دیدم طلا روی سکو لخت و عور نشسته و دارد تنش را با صابون میشورد . گفت بیا خاله عرق کردی و خاک و خلی شدی بیا بشورمت مثل قدیما طلا روی سکوی آجری لخت نشسته بود . با دقت وسواس گونه نزدیکش ایستادم و نگاهش کردم . بی هیچ شرمی از من که در نزدیکی اش ایستاده بودم خودش را با صابون گلنار میشست . فضای نیمه تاریک حمام خانه قدیمی از بخار و بوی صابون گلنار پر شده بود .(هنوز هم بوی صابون گلنار مرا به شدت تحریک می کند ).جلوتر رفتم . طلا گفت خاله در بیار لباستو خیس نشی . من مثل ایام گذشته پیژامه و شورت پارچه ای و زیر پیراهنم را کندم دلم می خواست طلا زیر نافم را که از موی نرمی پوشیده شده بود ببیند و کیرم را که بزرگتر از قبل شده بود . طلا همانطور که داشت با شانه چوبی موهایش را شانه می کشید . گفت بیا جلوتر ببینم حسابی مردی شدی پشم هم که دراوردی . جلوتر رفتم . یک کاسه آب ولرم روی سرم ریخت و خیسم کرد . پاهایش به هم چسبیده بود . نمی توانستم لای پاهایش را ببینم . پستانهایش درشت بود همیشه فکر میکردم پستانهایش باید مثل کیسه های دوغی باشد که در حیاط از شاخه درخت آویزان میکردند تا آبش بچکد .همانطور نرم که اگر دستش بزنی فرو برود . دلم میخواست لمسشان کنم . گفتم خاله میزاری دست بزنم به پستونات ؟. گفت نترس خاله بیا بیا دستشون بزن . فقط چنگشون نزنی ها دردم میگیره .با هراسی بچه گانه دست راستم را آهسته روی پستانهای کف آلود ش گذاشتم .حجم گوشت تقریبا سفتی زیر دستانم میلغزید نوک پستانهایش بزرگ بود و اطرافش هاله ای تقریبا قهوه ای کمرنگ نه زیاد بزرگ داشت . دستم را چرخاندم . دستم لیز خورد و رفت زیر پستانش . بلندش کردم سنگین بود . طلا گفت چیه خاله داری وزنشون میکنی ؟این چیه؟ دودولتم که داره کم کم بزرگ میشه . با دستان کف آلودش کیر کوچکم را گرفت و مثل قدیمها ورز داد . حس کردم خون دارد به سر کیرم وارد میشود و حجمش را بزرگتر میکند . کیرم را در آن سن و سال بارها با سانتیمتر پارچه ای خیاطی اندازه گیری کرده بودم 13 سانت بود. به نظرم خیلی از کیرهایی که توی مجله های سکسی دیده بودم کوچکتر و کوتاهتر بود .انگار که اسهال گرفته باشم دچار دل پیچه شدم .دست دیگرم را روی شکمش گذاشتم . ناشیانه چرخ دادم تا با تمامی زوایای بدن سفتش آشنا شوم . سر انگشتانم روی بدنش می چرخید و نقاط تازه را کشف میکرد ناف عمیق و بزرگی داشت . انگشتم را درون نافش کردم . دستم را پس زد و با خنده گفت نکن پدر سوخته قلقلکم میاد.مگه نمیخواستی اونجامو دست بزنی .صبح که تو صحرا منو کلافه کردی . میترسی؟میترسیدم . دستش را از دور کیرم که مشت کرده بود برداشت و مچ دستم را گرفت و آهسته پاهایش را باز کرد و دستم را به زیر شکمش هدایت کرد . دستم صابونی بود آهسته لیز خورد زیر دستانم پشمهای فر خیس خورده اش را لمس کردم زیر پشمهایش مثل دنبه گوسفند بود . دستم را پایینتر برد کف دستم را روی چیز نرم و خیسی گذاشت. گوشت پهنی که صبح دیده بودم جریان ادرارش از آنجا خارج شده بود. خیلی لطیف تر از پوست تنش بود .دستم را روی تنش به بالا و پایین هدایت میکرد . به چشمانش نگاه میکردم نفس نفس میزد انگشت وسط دستم لیز میخورد و داخل چیزی میرفت کس طلا تمام کف دستانم را پر کرده بود . نفس زنان گفت خوشت میاد علی جون . زیر لب گفتم هووم .دیگر نیازی به راهنمایی دستانش نبود دستش را به جای قبلی اش بازگردان و با حرص و شدت آنچه را که در مشتش گرفته بود مالش داد . کف صابون خشک شده بود .دوبار لیف پارچه ای را پر از کف کرد .کم کم آن حس برق گرفتگی و انتقال لذت از سر کیرم به داخل بدنم و صورتم به سراغم آمد . انگشتم را داخل بدنش کردم .انگشتم برای آن سوراخ عمیق خیلی کم بود . نالیدم .خاله …وای طلاجون داره میاد .طلا با کنجکاوی به سر کیرم زل زد و فشار مشتش را بیشتر کرد . کیرم داشت میان مشت این زن تنومند دهاتی له میشد . ضربه های درون تنم شروع شد . خروج و حرکت آب کمرم را حس کردم . تکه تکه و با فشار بیرون زد یک تکه اش پرید رو صورت طلا . مابقی آهسته آهسته از لای انگشتانش کف حمام خانه ریخت . طلا گفت ایییش پدر سوخته نجسم کردی . چقدرم اومد. نگاه کن .دیگرحالی برایم نمانده بود چشمانم نیمه باز بود سرگیجه گرفتم . می دانستم من 13 ساله نمیتوانم این زن تنومند دهاتی را سیر کنم . آن سوراخ پهن و عمیقی که من لمس کرده بودم با سه تا کیر من هم پر نمی شد .من بیشتر برایش حکم بازیچه را داشتم . طلا با دقتی مادر گونه مرا که نئشه لذت بودم شست از حمام خانه بیرونم کرد .خودش هم نیم ساعت بعد بیرون آمد و ناهار درست کرد . به خانجون غذا داد. توی مطبخ که زیر زمین و نزدیک اتاق طلا بود به طلا گفتم خاله طلا؟ گفت جون خاله طلا . گفتم چرا اونجات اینقدر مو داره ؟ خندید و گفت توهم ها. خوب اونجای همه آدمها مو داره . اونجای توهم یکی دوساله دیگه جنگل مولا میشه . گفتم خوب چرا نمی زنیشون؟ گفت کی حوصله داره خاله اینجا از اون رسما ندارن که پشماشونو بزن . گفتم آخه زیر اون همه مو چیزی معلوم نیست که . گفت چیه میخوای حسابی معاینه اش کنی ؟ گفتم نه ولی حیفه اون چیز به اون خوشگلی زیر یه عالمه پشم و پیله قایم بشه . قاه قاه خندید و گفت باشه اگه وقت کردم برات واجبی میذارم . اسم واجبی را برای اولین بار شنیده بودم . گفتم طلا جون واجبی دیگه چیه . گفت برو بالا بعدا خودت میفهمی.
بعد از ناهار به طلا گفتم خاله میشه بیام تو اتاقت اونجا بخوابم ؟گفت نه بابا الان دیگه سرو کله مراد از شهر پیداش میشه اگه تو توی اتاق من باشی بده . گفتم خاله تورو خدا , آخه اونجا خنکه .گفت بهت میگم نه یعنی نه میخوای آبرومونو ببری . بلند شد ظرفها را برد تا لب پاشویه توی حیاط بشورد . پشتش به شاه نشین بود . آهسته و یواشکی به اتاقش به زیر زمین رفتم که پنجره کوچکی رو به حیاط داشت . تمام اثاث اتاقش شامل یکدست رختخواب بود که توی شمد پیچیده بود و یک صندوقچه بزرگ آهنی قدیمی که رخت و لباسش را آنجا می گذاشت یکی دوتا پشتی رنگ و رو رفته و دو تا بالش گرد بزرگ و یک پستوی کوچک که با یک پرده پارچه قلمکار پاره پوره که اتاق را از پستو جدا میکرد . یک چراغ گرد سوز که روی رف کنار آینه بود . طلا ظرفها را که سر جایشان گذاشت به اتاقش آمد . تا مرا دید گفت گفت وای خاک توسرم تو اینجا چیکار میکنی وروجک پاشو پاشو بدو برو بالا الان مراد میاد . دستم را گرفت بلندم کرد . در همین حین صدای درب چوبی حیاط بلند شد . طلا گفت دیدی حالا خاک تو سرم شد مراد از شهر اومد . بدو بدو برو توی پستو نفست هم در نیاد تا مراد بره . مرا هل داد توی پستو و پارچه کهنه ای هم روی من انداخت . گفت نفس نمیکشی ها . قلبم تند تند میزد . ترسیده بودم . مثل وقتی که شیشه پنجره همسایه ها را با توپ میشکستم و منتظر گند کاری بعدش بودم . تا طلا از پستو خارج شد صدای مراد را شنیدم که آهسته میگفت . طلا جان طلا جان اونجایی ؟. خانم طلا کس طلا اونجایی؟ زیر پارچه در پستو از ترس میلرزیدم . با خودم گفتم یعنی چی این مرتیکه قلچماق طلا را کس طلا صدا میکند. طلا گفت خفه خون بگیر چه خبرته عالم و آدم رو خبر دار کردی . اومدی ؟ صدای مراد به گوش میرسید . آره جووونم . اومدم ببین چه چیزایی برات خریدم . ولی اول یه ماچ گنده بهم بده تا نشونت بدم . بعدش صدای یک ماچ آبدار آمد . صدای طلا به گوش رسید .بسته دیگه اینقدر سروصدا نکن . مراد گفت اون کره بز کجاست ؟فهمیدم مرتیکه دارد راجع به من صحبت میکند . طلا گفت صبح بردمش صحرا خسته و کوفته بالا خوابیده . مراد گفت جانم برات در بره . پس سرخر نداریم ؟طلا گفت آهسته حرف بزن.الهی تو خفه بشی . ببینم بهت گفته بودم برام واجبی بخری خریدی . مراد گفت آره جونم 4 بسته واجبی فرد اعلا خریدم تا کس و کونتو بکنی بلور مثل شیشه برا عمو مراد. بیا . ببین اینارو هم از شهر برات خریدم . صدای باز کردن کاغذ آمد . طلا گفت اینا دیگه چیه . مراد گفت ببین پستون بنده زنای شهری از اینا میبندن پستوناشون شق و رق وامیسته نگاه کن . طلا گفت خبه خبه تو همینجوریش هم روزی ده بار از سرو کول من بالا میری لازم نکرده این دیگه چیه . مراد گفت اینم تنبون زنونه شهریه بهش میگن شورت. ببین خوشت میاد . طلا گفه این که همش یه وجبه . همش هم که توریه کجای آدمو میپوشونه .همون تنبون های پارچه ای خودمون بهتره . مراد التماس کنان گفت طلا جون قربونت برم پاشو اینا رو خریدم برام تنت کن به خدا 17 تومن پولشونو دادم . نمره پستون بنده هم یارو فروشنده گفت پنجه . طلا گفت الان نمیشه یه وقت دیگه حالا پاشو برو کار دارم . مراد التماس میکرد . تورو خدا جون مراد مرگ من . طلا گفت خیلی خوب اما اذیتم نکنی ها . مراد گفت تو حالا بپوش اینارو ببینم چه شکلی میشی . کم کم ترسم ریخت سخت کنجکاو بودم که اتفاقات درون اتاق را با چشم هایم ببینم . آهسته پارچه را از روی خودم کنار زدم و بی سرو صدا بلند شدم .از درون پستوی تاریک و از لای سوراخهای پارچه قلمکار پوسیده پرده پستو توی اتاق کاملا معلوم بود . طلا گفت پدر سگ تو این چیزها رو توی تن کی دیدی که رفتی برام از این زلم زیمبوها خریدی .مراد گفت بهت گفته بودم که تو سربازی گماشته بودم تو خونه جناب سرگرد زنش از اینا میپوشید . طلا گفت ای بیشرف پس زن سرگرد هم زیرت خوابوندی ؟مراد گفت نه به جون تو اونا که اصلا مارو آدم حساب نمیکردن . طلا گفت تورو آدم حساب نمیکرد خانم سرگرد ولی کیر کلفتتو که قد کیرخره که آدم حساب میکرد . از مطالبی که در پستو می شنیدم گوشهایم داغ شده بود . طلا می دانست من در پستو هستم و صدای آنها را میشنوم اما بی پروا حرف میزد . مراد طلا را بغل زد گفت ولش کن زن سرگرد جاکشو اینارو تنت کن . طلا روبه پستو و پشت به پنجره بود و مراد پشت به پستو بود طلا برخاست و گفت اذیتم نکنی ها اگه اذیتم کنی اینارو تنم نمیکنم . با یک حرکت پیراهن گشادش را از سرش بیرون کشید . زیر پیراهن هیچ چیز نپوشیده بود . طنازانه موهایش را به چپ و راست ریخت . با پستانهای درشت و آویزان و زیر شکم پر از پشم و شکم کمی بزرگش جلوی مراد ایستاده بود یک دستش را انگار که خجالت بکشد زیر نافش گذاشته بود و با دست دیگرش سعی میکرد مثلا پستانهای درشتش را بپوشاند . مراد مثل آدمهای سحر شده دو زانو جلوی پای طلا نشسته بود . کیرم درون پیژامه گشادم داشت بلند میشد .طلا گفت جون بکن دیگه یخ زدم . مراد کرست سیاه رنگی را به طلا داد . طلا گفت خوب اینو چکارش کنم . مراد گفت دستاتو از لای بندهاش رد کن . طلا کرست سیاه رنگ را تنش کرد و گفت این چجوری بسته میشه ؟ مراد گفت برگرد جگرم بهت یاد بدم . طلا برگشت. توی آن روشنی و تاریکی اتاق لمبرهای چاق طلا را دیدم که برهنه بود و زیبا . مراد ناگهان با تمام وجود کون بزرگ و لخت طلا را بغل زد و وسطش را بوئید و بوسه باران کرد . طلا گفت نکن پدرسگ اینو ببند . مراد از پشت سگک کرست طلا را برایش بست گفت ببین اینا باید برن توی اونا . طلا از پشت دستش را به لای پای مراد رساند و گفت اینارو میگی .مراد عقب پرید و گفت نکن بابا دردم گرفت . طلا گفت چقدر سفت شده اونجا ترکید که . نشکنه اون تو . مراد پشت به من بود تکمه های شلوار سربازی کهنه اش را باز میکرد . از آنجایی که من بودم چیزی نمیدیدم . طلا خم شد و شورت زنانه ای که مراد برایش خریده بود را از زمین برداشت و پاهایش را یکی یکی بلند کرد و شورت را بالا کشید . شورت توری سیاه زیبایی بود . طلا گفت این که تنگه . مراد گفت اینا همینجورین . مراد شلوارش را کند . من از پشت کون سیاه و پشمالویش را میدیدم . مراد پیراهنش را هم از تن بیرون آورد الحق تن و بدن ورزیده ای داشت .طلا را بغل زد و گفت میمیرم برات . طلا با عشوه گری از بازوان او فرار کرد و به طرف دیگر اتاق فرار کرد . مراد دنبالش دوید . وقتی که او را گرفت و برگشت . وسط پاهایش چیز عجیبی وجود داشت کیر سیاه و بد ترکیبی که حداقل دو برابر کیر من نوجوان بود چه از قطرو چه از طول . برخاسته با کله ای درشت در میان انبوهی از موهای مجعد که از زیر شکمش شروع میشد و تا مچ پایش ادامه داشت . از پشت طلا را بغل زده بود و پستانهایش را از روی پستان بندش چنگ میزد . طلا گفت نامرد مگه نگفتی اذیتم نمیکنی . مثل همیشه زیر قولت زدی . تو مرد نیستی . مراد طلا را روی زمین انداخت و کیر شق شده اش را در دستانش گرفت و تکان تکان داد گفت مردی از این بیشتر . و خودش را روی طلا انداخت . .طلا با مشت آهسته روی سر و روی مراد میکوبید .و سر مراد را که زیر گردنش رفته بود و داشت او را در واقع میخورد سعی میکرد بزور از خودش جدا کند و آهسته میگفت نکن مراد نکن جون من . مراد مست شهوت شده بود و کار خودش را میکرد . وضع من توی پستو خیلی خراب بود داشتم از دیدن همخوابگی دو نفر برای اولین بار در نزدیکی دو سه متری خودم دیوانه میشدم . خون به صورتم دویده بود . بیشتر کنجکاو بودم تا شهوت زده . کم کم نکن نکن های طلا تبدیل به ناله شد . مشت هایش باز شد و پشت و شانه های مراد را نوازش میکرد . طلا میگفت جونم به قربونت تو عزیزمی تو نفسمی هرچی بخوای بهت میدم . جونم از تنم داره در میره برات . مراد با عجله شورت طلا را که تازه پوشیده بود از پاهایش کند و به گوشه ای انداخت . پاهای طلا را بالا برد و روی دوشش گذاشت .با یکدستش کیر بزرگش را گرفته بود و با دست دیگرش داشت لای پای طلا کاری میکرد . خوب نمیدیدم . مراد دستانش را روی زمین گذاشت و در حالی که پاهای طلا را روی شانه هایش گذاشته بود خودش را به سمت جلو هول داد . طلا آهسته جیغ کشید وووی ننه مردم . مراد گفت جونم برات بره الان تموم میشه . طلا گفت طاقت ندارم نکنه همه شو تو بدی میمیرم . مراد گفت هر دفعه همینو میگی ولی آخرش همه شو میخوره یه آبم روش و شروع کرد کمرش را به وسط پای طلا کوباندن .چنان محکم میکوبید که انگار دارد خرمن میکوبد . طلا زیر هیکل مراد لعنتی ناله میکرد و قربون صدقه اش میرفت . مراد سرش به کار خودش گرم بود . دانه های عرق از سرو روی هر دونفرشان سرازیر شده بود. منهم توی پستو از شدت هیجان و گرما خیس عرق شده بودم . طلا گفت بسته جون مراد دیگه نفسم در میاد . مراد گفت دندون به جیگر بگیر چهارتا کونه دیگه بزنم آبم اومده . حرکاتش را تند تر کرد ناگهان مراد انگار درد بکشد دهانش را باز کرد انگار بخواهد از درد ناله کند . به شدت کیرش را از درون بدن طلا بیرون کشید و تند و تند شروع کرد به مالیدن . با هر بار خالی شدن اب کمرش روی شکم طلا یک وای طلا جون میگفت. تمام شکم طلا پر از آب منی مراد بود . طلا گفت خاک توسرت امروز حموم کرده بودم . مراد بیحال به اثرات خارج شده از بدنش روی شکم طلا نگاه میکرد . طلا گفت پاشو پاشو گورتو گم کن الانه که علی آقا بیدار بشه آبرومون بره . با پارچه کهنه ای روی شکمش را پاک کرد . از توی پستو بوی آب کمر مراد که در اتاق پیچیده بود مشامم را می آزرد . مراد گفت من میرم خونه ننم . صبح زود میرم سر زمین .با همان کهنه پارچه خودش را تمیز کرد و سریع شلوارش را پوشید و از اتاق خارج شد .
طلا در حالی که داشت پیراهنش را تنش می کرد آهسته صدا زد علی جون علی آقا و پرده پستو را کنار زد .وقتی من را پشت پرده دید کمی جا خورد و گفت مگه نگفتم همون زیر پارچه بمون . همه چیو دیدی ؟ گفتم اگه نمیدیدم هم فرقی نمیکرد صداتونو که میشنیدم . گفت خیله خب دیگه برو بالا اون پدر سگ تمام آب منی شو ریخت رو تنم باهاش برم خودمو بشورم . گفتم خاله تو که میدونستی من اون توام چرا گذاشتی مراد باهات از اون کارا بکنه . خندید و گفت منظورت اینه که منو بگاد ؟ قاه قاه خندید مثل اینکه از بکار بردن اینجور کلمات لذت میبرد . گفتم آره چرا ؟ توی چشمانم نگاه کرد و خیلی جدی گفت بچه جون باید یاد بگیری چطور با یه زن بخوابی . با یه زن خوابیدن راه و روش داره . نباس جلق بزنی . رنگ روت زرد میشه . قوز میکنی . به بابات یاد دادم که دیگه حالا واسه خودش افسر شده تف هم لاپامون نمیندازه به تو هم یاد میدم . مثل اینکه تقدیر مام اینه که به سه نسل اربابای این خونه کس بدیم . بدو برو بگیر بخواب با خودتم ور نرو . تامن برم کثافتای این مادر قحبه رو از تنم بشورم . حرفهای جدیدی از طلا میشنیدم . حالا دلیل فرار پدرم را از طلا میفهمیدم . پس اون هم بوسیله طلا مرد شده بود . رفتم تو اتاق خانجون دیدم پیرزن فارغ از همه جا خوابه . هیجان زیادی مرا خسته کرده بود . از خستگی خوابم برد . در خواب و بیداری صدای هیزم شکستن طلا را برای گرم کردن آب میشنیدم . دو ساعت خوابیدم . شاش داشتم بیدار شدم تا به مستراح بروم . صدای آب را از حمام خانه قدیمی شنیدم . باز هم دلم میخواست تن و بدن لخت طلا را ببینم . یواشکی به حمام خانه رفتم بوی عجیبی در فضا پر شده بود . آهسته جلو رفتم . دیدم طلا روی سکو نشسته و زیر بغلش لای پاهایش و روی رانها و ساق پایش را خمیری شبیه سیمان مالیده و به گوشه ای زل زده . تا مرا دید گفت جوون مرگ شده بازم سروکله ات پیدا شد . برو بیرون گمشو . میبینی واجبی گذاشتم . چیو میخوای ببینی . گند و کثافت هم دیدین داره ؟عین بابای پدر سوخته ات هیز و چشم چرونی .گفتم خاله طلا فقط نگاه میکنم . گفت جلو نیا کثیف میشی همونجا وایسا نگاه کن . بعد با احتیاط کمی از موی زیر بغلش را کشید مشتی پشم پیچ خورده و له شده از زیر بغلش جدا شد . کاسه مسی را برداشت و از تشت روی بدنش آب ریخت تکه تکه مواد سیمانی به همراه موهای بدنش با هر کاسه آب از تنش جدا میشد . تمام بدنش را آب کشید . و با صابون خودش را شست . اثری از موهای انبوه در بدنش باقی نماند . زیر شکمش صاف بود و حالا میتوانستم اثر یک شکاف ظریف را لای پایش ببینم . گفت برو دیگه حالاست که خانجون بیدار بشه چایی بخواد . برو . گفتم طلا جون من شب میترسم تنها بخوابم میزاری بیام پیشت ؟ گفت برو پدر سوخته میدونم دلت چی میخواد . خانجون که خوابید میارمت پیش خودم . حالا برو .
شب شد طلا چراغهای گرد سوز و فانوسها را تمیز کرد و پس از نفت کردنشان آنها را روشن کرد . شام خانجون بیچاره را که مثل یک تکه گوشت گوشه ای می افتاد را داد . فانوس را برداشت که برای حیوانات در طویله علوفه بریزد . منهم سایه به سایه به دنبالش میرفتم و گاهگاهی توی کارها کمکش میکردم . درب بزرگ چوبی را کلون انداخت و با فانوس به طرف مطبخ راه افتاد سه چهار تا نیمرو درست کرد و با کمی ماست و نان محلی و یک سینی بزرگ به طرف اتاقش رفت . توی اتاقش که دوتا چراغ لامپا روشنش میکرد شام را در سکوت خوردیم . سینی را کنار گذاشت . و بقچه رختخواب را باز کرد تشک را پهن کرد و دو تا متکا گذاشت .میخواست چراغهای نفتی را فوت کند که گفتم نه خاله خاموش نکن من میترسم . دلم میخواست جزئیات بدنش را حالا که از زیر آن همه پشم و پیله بیرون آمده بود کشف کنم . آهسته آمد و روی رختخواب پهن شده روی زمین نشست . گفت بیا دیگه . برخاستم و رفتم کنارش نشستم . با یک حرکت پیراهنش را از تن در آورد . زیرش هیچ چیز نپوشیده بود . سریع لحاف را رویش کشید . گفت حتما منتظری من بیام لباساتو در بیارم . زود باش دیگه .من با تانی لباسهایم را کندم .بعد از دیدن ماجرای بعد از ظهر آن روز و دیدن کیر وحشتناک مراد خجالت میکشیدم طلا کیر کوچک مرا ببیند . دستانم را روی بدنم گذاشتم و سریع چپیدم زیر لحاف . طلا گفت چیه خاله چرا خجالت میکشی ؟ گفت آخه طلا جون بعد از دیدن مال مراد ….وسط حرفم دوید و گفت نه عزیزم خیلی ها کیر از اون بزرگتر دارن اما نمیتونن به یه زن حال حسابی بدن . خیلی ها هم یه هسته خرما لاپاشونه اما میدونن یه زنو چطوری دیوونه کنن . میدانستم دارد یه جوری اعتماد به نفسم را تقویت میکند . خودم را دلخوش کردم . گفت خوب حالا بیا بغلم بزن . هر دو نفر بدون تکه ای لباس زیر لحاف کهنه بودیم . به طرف من برگشت یک دستش را از زیر سرم رد کرد .و با دست دیگرش مرا به طرف خودش کشید . تماس بدن داغش را روی تنم حس میکردم . پستانهای چاقش یکوری افتاده بود و مانع بود تا کاملا به او بچسبم . نفسش توی صورتم میخورد . هنوز بوی ته مانده پیازی که ظهر خورده بود میداد اما برای من بهترین عطرها بود . گفت نمی خوای خاله رو ماچ کنی ؟ با احتیاط یک بوسه کوچک از لبانش گرفتم . گفت اینجوری نه یه ماچ حسابی و آبدار . لبهایش را جوری غنچه کرد که وسطش باز بود منهم لبانم را غنچه کردم و وسط لب هایش روی دندان هایش گذاشتم . با دستش سرم را به طرف سرش فشار داد و با مکش تمام دهانم را شدیدا مکید . جوری که نفسم گرفت . به سختی ولم کرد و گفت آهان این شد یه چیزی . گرمم شده بود لحاف را از روی ما کنار زدم منظره بدن لختش زیر نور دو تا چراغ لامپا خیلی زیبا بود پستانها درشت پهن شده شکم کمی چاق ناف بزرگ وزیر شکم صاف و یکدست رانهای درشت و بدون مو اما انگشتان پاهایش خیلی زشت بود. آهسته روی پستانهایش دست گذاشتم .و میان دستهایم فشار دادم حس کردم دو تا غده گوشتی زیر پوستش هست . گفتم خاله اینا چیه . گفت خب معلومه دیوونه اینا مغز پستونامه . خوشت میاد؟
گفتم خیلی . گفت میخوای نوکشونو میک بزنی . با سادگی گفتم مگه شیر داری ؟ گفت نه جونم تو حالا مک بزن ببین خوشت میاد . آهسته لبانم را به نوک پستانهایش نزدیک کردم . کم کم مکیدم .اول چپ بعد راست با دستانش پستانهایش را به هم نزدیک کرده بود . گفت بیا جونم اینقدر بخور تا سیر بشی . خوشم آمده بود نوک پستانهایش با مکش من بزرگتر و بزرگتر میشد . حس میکردم از این کار من خوشش میاید . حس کردم نفس زدنهایش تند تر شده است . گفت آفرین پسر گلم حالا ریز ریز گازشون بگیر . من مثل یک بره مطیع کارهایی که او میگفت را انجام میدادم .پستانهایش بزرگ بود آهسته گازشان گرفتم . دستانش را بالای سرش روی متکا گذاشت و گفت زیر بغلهامو گاز بگیر .آنجا با وجود اینکه دیگر مویی نداشت مخلوطی از همان بوی توی حمام خانه و صابون و عرق تن طلا را میداد. عرقش زیاد تند و بد بو نبود . یه جورایی بوی عرق زیر بغلش تحریکم میکرد .زیر بغل هایش را آهسته آهسته گاز گرفتم دهانم طعم عرق زیر بغلش را گرفته بود . از اینکه میتوانستم به این زن جا افتاده لذت ببخشم احساس غرور میکردم . گفت همه جامو دست بکش . دستم را گرفت و سر داد به زیر شکمش . صاف بود گفت اونجامو برام چنگ بزن . آهسته فشار دادم . گفت تو مگه نون نخوردی چنگش بزن . محکم نیشگون گرفتم با لذت و درد گفت وای داغونش کردی اونجوری نگفتم . بمالش درد گرفت . گفتم طلا جون اونجاتو خیلی دوست دارم . گفت بگو کستو دوست دارم یالا بگو . برایش گفتم . ادای کلمه کس بیشتر تحریکم کرد . سرم را پایین بردم زیر شکمش را بوسیدم . به شکاف لای پایش رسیدم میخواستم تمام زوایایش را کشف کنم با دو انگشتم لای دو تکه گوشت به هم آمده را باز کردم زیرش باز هم یک تکه خیس و سرخ بود بین تکه بزرگتر و کوچکتر سفیدک زده بود . گفتم خاله اینجات چرا سفید شده . با دستمال کنار سرش لای کسش را پاک کرد با دو انگشتش لای گوشتهای بزرگ کسش را باز کرد و بالا یش را انگشت گذاشت و گفت اینجا رو ماچ کن قربونت .آهسته ماچ کردم یک تکه کوچک سفت بود بوی ترشک میداد . با ماچ کردن من طلا آهسته نالید .وووی خدا جون گفت بازم بازم . من تند تند و ریز ریز بوسه باران کردم آنجایی که به من نشان داده بود با بوسه های کوچک من طلا کمرش را بالا و پایین میداد
احساس میکردم خون میخواهد از سر کیرم به بیرون فوران کند . بیشتر از آنکه در فکر خودم باشم میخواستم عکس العملهای طلا را با هر حرکت جدید ببینم .لبهایم روی گوشت کس طلا میلغزید .نمیدانم آب دهانم بود که بین لبهایم و کس طلا را خیس کرده بود یا آنچه که از جسمش خارج شده بود روی لبهایم را خیس و لغزان کرده بود . طلا کمرش را بالا می داد تا صورتم بیشتر به لای پایش بچسبد . کم کم آرام گرفت . گفت بسته دیگه بیا بالا پدرمو درآوردی. آهسته روی بدنش لیز خوردم و بالاتر رفتم . طلا مرا محکم بغل زد.قدش از من بلندتر بود .کیرم بین شکم من و شکم طلا گیر افتاده بود .لبهای خیسم را بوسید . گفت خوشت اومد؟ . گفتم تو چی خاله ؟ گفت من که از کیف دلم ضعف رفت . میخوای دودولتو فرو کنی اونجای من ؟ مثه مراد؟ گفتم آره اما نمیدونم چطوری ؟گفت یه خورده برو پایین تر تا بهت بگم .کمی خودم را به پایین سر دادم طلا پاهایش را که بیحال به دو طرف باز کرده بود جمع کرد و طاق باز خوابید گفت یه خورده کمرتو بده بالا علی جون تا خاله یادت بده .یک دستش را پایین برد کمرم را کمی بالا دادم . طلا با دستش کیرم را گرفت و جایی روی بدنش گذاشت .با پاشنه های پایش از پشت کمرم را به طرف بدنش هول داد . گفت دوتا دستاتو بذار دو طرف تنم تا راحت تر باشی . مثل شاگرد حرف شنو تمام دستوراتش را مو به مو عمل میکردم . با فشار پاشنه های پایش که زمخت و ترک خورده بود به کمرم حس کردم جزیی از بدنم آهسته وارد جایی لیز و گرم شد .یا کیر من کوچک بود یا کس این زن جا افتاده دهاتی بعد از یک عمر کس دادن آنچه که از تنگی کس سراغ داشتم نبود اما هرچه بود لذت بخش بود . تمام کیرم داخل تنش شده بود .نمیدانستم باید منتظر چه چیزی باشم . همینطور بی حرکت مانده بودم . از بیرون صدای جیرجیرکها می آمد. به چشمهای طلا نگاه میکردم . خنده اش گرفت . گفت ده یالا دیگه منتظر چی هستی . مگه ندیدی مراد چطو کمرشو تکون میداد .کمرتو بده عقب بعدش تند خودتو به من فشار بده . زود باش جونم تو که نمیخوای تا صبح همینجور لاپای من بمونی . آهان .یالا .به یاد منظره بعد از ظهر افتادم . سعی کردم مثل مراد خودم را به بدن طلا بکوبانم . اما تا کمرم را عقب دادم .کیرم از داخل بدن طلا بیرون افتاد و لیز خورد و لای دو تا تکه گوشت وسط پایش رو بالا ماند .نگاهی با وسط پایم انداختم سر کیرم را بین شکم خودم و طلا دیدم که سرخ سرخ و خیس خیس بود . طلا گفت اونقدر بیرون بکش که بیرون نیاد از تو تنم . تو که بیرونش کشیدی . دو باره با دستانش کیرم را گرفت و لای پایش غیب کرد.آرام شروع کردم خودم را تکان دادن سعی میکردم آنقدر بیرون نکشم که کلا کیرم بیرون از تنش بیفتد . طلا دو دستانش را به دو طرف باز کرد و سقف اتاق را نگاه میکرد . حس کردم ورود کیرم به داخل بدنش آنقدر که بوسیدن بالای کسش برایش لذت بخش بود ,لذت ندارد .گفت آره عزیزم همینطوری کیرتو بافشار کمرت تو بده . همینطور کون بزن . کلمه کون زدن را برای اولین بار میشنیدم . فکر کنم یک اصطلاح محلی بود برای حرکات تناسلی . کم کم احساس غرور کردم . من با 13 سال سن داشتم کیرم را توی بدن یک زن 45 ساله عقب و جلو میکردم . با یاد آوردن این مساله به شدت تحریک شدم . با جدیت به قول طلا کون زدم .شکم طلا مانع بود تمام با تمام وجود به او قفل شوم . برق گرفتگی ام شروع شد . این دفعه خیلی شدیدتر از دفعات قبل لرزیدم . خودم را با تمام توان به بدن طلا چسبوندم و فشار دادم . دلم میخواست با کیرم تنش را سوراخ سوراخ کنم . نمیدانم چرا طلا وقتی حس کرد که آب کمرم دارد از تنم خارج میشود با دو زانو های پایش کمر گاهم را فشار داد . گوشم داغ شد . خون به صورتم دوید . صدای خودم را میشنیدم که ناله میکردم و بریده بریده میگفتم .خا…له , خا…له . من مردم دیگه . طلا با مهربانی روی شانه ها و کمرم دست میکشید و مرا ناز میکرد . خاله قربونت بره بذار همش بیاد تا راحت بشی . قربون او کیر قلمی ات برم . بزن قربونت برم . بزن تاهمش از تنت دربیاد خلاص شی . تا مرز بیهوشی پیش رفتم .حس کردم هرچه مایعات در بدنم بود از سوراخ کیرم بیرون جهید. بیحال روی شکم طلا افتادم . پستانهای درشتش مثل متکا زیر صورتم بود. خیس آب بودیم .صدای نفس زدنهایم کم کم آرام شد . طلا گفت پاشو خاله قربونت بره کمرم درد گرفت دیگه پاشو برو بیرون شاش کن بعدشم خودتو بشور برو بالا بگیر بخواب . داری میری نوک کیرتو محکم بگیر تموم خونه رو پر از آب منی نکنی .به سختی برخاستم . لباسهایم را برداشتم . نوک کیرم را که با معجونی از آب کمر خودم و مایع لزج تن طلا آغشته شده بود فشار دادم . هنوز حساس بود . خودم را به سر حوض رساندم پای درخت شاشیدم تا مانده آب از تنم خارج شد . خودم را شستم و بی حال در اتاق خانجون روی تشک افتادم و آنچه را که گذشته بود با جزئیاتش هزاران بار در ذهنم مرور کردم.
کم کم خوابم برد .شدیدا خسته شده بودم .اصلا نفهمیدم طلا کی از خواب بیدار شد و صبحانه خانجونو داد ورفت سر زمین . به مطبخ رفتم .قوری چای روی سماور بود .یک سینی که نان تازه و پنیر و کره محلی و یک استکان تمیز تویش بود روی طاقچه بود . صبحانه را با اشتها خوردم . ضعف داشتم . از توی حیاط صدا آمد . بیرون را نگاه کردم دیدم خواهر بزرگ طلا که اسمش همه گل بود به همراه زن جوانی طلا را صدا میزنند . بیرون رفتم تا همه گل مرا دید مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت ماشالله علی آقا واسه خودت مردی شدی . بیا بیا گلی جان این علی آقاست پسره یکی یکدونه آقاست . و مرا به زن جوانی که همراهش بود نشان داد . زنک حدود بیست و هفت بیست و هشت ساله می زد . قد خیلی بلندی داشت و یک چادر رنگ و رو رفته سرش کرده بود . فقر از تمام سرو کولش فریاد میزد . همه گل گفت این گل اندامه. دخترمه. طلا گفته بود صبحا که سر زمین میره بیاد خدمت خانوم بزرگو بکنه .همینجور یک بند وراجی میکرد . گلی چشمان زیبایی داشت . توی چمانش سگ بسته بودند. آدم را میگرفت . از طلا شنیده بودم که در 14 سالگی به یک مرد 50 ساله تریاکی بابت بدهی پدرش در واقع فروخته بودندش . مرتیکه آن اوایل وضعش بد نبوده اما تریاک هستی اش را سوزانده بود . زن بیچاره برای سیر کردن شکم خودش و آن مرتیکه دیوس تریاکی هرکاری میکرد تا ده شاهی بدست بیاورد . طلا به پدرم گفته بود که میخواهد خواهر زاده اش را با ماهی 500 تومن برای غذا دادن و لگن گذاشتن و برداشتن خانجون بیاورد . اصلا حواسم به همه گل نبود .داشتم با چشمهایم گلی را میخوردم .چه اسم زیبایی داشت گل اندام .حتما اندامش هم مثل گل بود . همانطور که همه گل وراجی میکرد و از بخت سیاه دخترش داستان میبافت من در خیالم داشتم گل اندام را لخت میکردم . گلی متوجه نگاه حریصانه من شده بود . اما اصلا مرا از دیدگاه مرد داخل آدم حساب نمیکرد . برایش پسر نازدانه ارباب خانه ای بودم که ماهی پانصد تومان برایش درآمد داشت .همه گل گفت علی آقا حواست کجاست میگم طلا کجاست . گفتم فکر کنم سر زمین رفته باشه . همه گل گفت گلی جان من دیگه باید برم به حشم برسم .حواستو جمع کن طلا میاد تموم چم و خم کارو بهت میگه . من رفتم . همه گل رفت و من و گل اندام را تنها گذاشت . گلی چادرش را از سرش برداشت .یک پیراهن گشاد پوشیده بود لبه حوض نشست و دستانش را با آب حوض شست . دید من همانطور نگاهش میکنم .گفت خیلی گرمه چقدر آب این حوض خنکه . ساقها و ران کشیده ای داشت . میدانستم وسط پایش باید چه چیزی داشته باشد . دیشب مشابه اش را از نزدیک لمس کرده بودم .ناخودآگاه از یادآوری دیشب وسط پیژامه ام تکان خورد . کیرم نوک کوچکی زد . نشستم تا گل اندام متوجه نشود اما از چشمان تیزبین و زیبایش پنهان نماند . کمی خجالت کشیدم . برخاستم و به طرف در حیاط دویدم .همانطور که می دویدم گفتم من میرم سر زمین پیش خاله طلا اینا.خانجون تو شاه نشینه الان دیگه وقت لگنشه . از در بیرون زدم از میان کوچه باغها و مزارع گذشتم . به یونجه زار رسیدم . قسمتی از یونجه ها را بریده بودند و قسمت دیگری را برگردانده بودند تا خشک شود . از طلا خبری نبود . از دور دود هیزم را دیدم . کنار تک درختی وسط یونجه زار . یونجه های خشک شده را دسته کرده بودند و روی هم چیده بودند تا به خانه اربابی حمل شود . به طرف یونجه های کپه شده رفتم .صدایی میآمد . صدای زمزمه و ناله . ترسیدم . ایستادم گوش دادم . صدای آشنای طلا را شنیدم . آهسته می گفت پدر سگ ترکیدم این لوله بخاری تو منو ترکوند . با یونجه های خشک شده و انبار شده فضای محصوری درست شده بود صدا از توی آن فضا می آمد . آهسته نزدیک شدم . از لای یونجه های خشک شده چشمانم را تیز کردم . دیدم مراد روی زمین دراز کشیده و طلا دامنش را بالا زده و روی رانهای مراد بالا و پایین میپرد و خودش را محکم به مراد میکوبد . منظره زیبایی بود . روی طلا به طرف سوراخ ورودی آن خلوت گاه بود . و پشت به صورت مراد . ناگهان تصمیمی در ذهنم جرقه زد . میتوانستم با آتو گرفتن از آن دو هر کاری را که بخواهم برایم انجام دهند . کارش را نمی دانستم . اما هزار نقشه در یک آن به ذهنم خطور کرد ناگهان خودم را به درون آن فضا پرتاب کردم . اول طلا مرا دید . فریاد زد وای خاک عالم به سرم شد و سریعا از روی آنچه که بر رویش نشسته بود برخاست .کیر مراد سرخ بر افراشته و خیس در هوا چند ثانیه ای معلق ماند . تازه مرا دید و هراسان برخاست و بیهوده سعی در پوشاندن خودش کرد اما آن کیر وحشتناک مگر پنهان میشد . به من پشت کرده بود و سعی میکرد کیرش را در شلوارش بچپاند . طلا در گوشه ای دستانش را روی سرش گذاشته بود . گفتم بیشرفها چه گهی داشتید میخوردید . اینجوری پول بابای بدبخت منو هدر میدید . آبروتونو میبرم . به پدرم نامه میدم جفتتونو بیرون کنه . مراد رنگش پریده بود گفت آقا تو گذشت کن گه خوردم غلط کردم تو ببخش . گفتم خفه شو . پاشو گورتو گم کن . مراد مثل قرقی رفت و غیب شد . به طلا گفتم خاله جون ببخش سرت داد زدم . آخه اگه هیچی نمیگفتم خیلی بد می شد . طلا پاشد خاک لباسش را تکاند و گفت عیبی نداره تو هم از تخم و ترکه باباتی. اونم از این تیارت بازی خوب بلد بود
گفتم خاله طلا تو نمیدونم چرا همه اش به بابام بد میگی مگه چیکارت کرده که به خونش تشنه هستی . گفت بیا بشین گشنم شد ه این پسره رو هم که نصفه نیمه پرش دادی رفت بیا بشین یه خورده نون بخوریم . دیدم دارد موضوع را عوض میکند . گفتم چی شد مراد دوباره بند کرد بهت اونم تو صحرا . گفت پدر سگ اصرار کرد کس و کونمو بعد از واجبی گذاشتن ببینه . منم چون واجبی گذاشته بودم دیروز زیرش تنبون نپوشیده بودم . خیلی اصرار کرد . رفتم دامنمو دادم بالا که ببینه تا چشمش به کس بی مو افتاد دیگه نفهمیدم چطور شد راستش منم باد خورده بود به لای پاهام یه جوری دلم قیلی ویلی میرفت .خودمم دلم میخواست . حالا خاله جون یه وقت جایی از دهنت در نره بدبختمون کنی .گفتم خاله من پدر این مرتیکه جلق رو به وقتش در میارم . طلا گفت جون خاله کارش نداشته باش آدم خوبیه . گفتم آدم خوبیه یا خوب کیری داره ؟گفت حالا هرچی بیا چایی تازه دمه . بقچه را باز کرد شامی سرد با نون محلی و پنیر تازه و کمی سبزی را بیرون آورد . در هوای یونجه زار نسیم خنکی می وزید. این چند روزه اشتهایم حسابی باز شده بود با ولع خوردم برایم چای ریخت .بعد زیر سایه درخت روی علفها دراز کشیدم .صدای نسیم با صدای سیرسیرکها گوشم را نوازش می داد .گفتم خاله آقا جون چه جور آدمی بود گفت چی شد یاد اون خدا بیامرز افتادی گفتم هیچی همینطوری . گفت خدا بیامرزتش خیلی جلاد بود. گفتم یعنی داری تعریفشو میکنی یا بدشو میگی؟گفت هرچی بد بود به من یکی بدی نکرد. گفتم خاله راسته که میگن آقاجون دختری توروگرفت . طلا نگاهی به دور دست کرد و گفت تو این چیزا رو از کی شنیدی ؟گفتم شنیدم دیگه آره راسته؟طلا آهی کشید و شروع به تعریف کردن کرد . تو اون سالها خان صاحب جون و مال و ناموس رعیت بود . اما آقا بزرگ من رو آورد خونه پیش خانم جان و مثل دختر خودش بزرگم کرد همه گل خواهرم رو شوهر داد . من وردست خانم بزرگ بودم فرمونشو میبردم و خدمتشو میکردم تو اون سالها خونه اربابی برو بیایی داشت رفقای آقا از شهر میومدن . رئیس پاسگاه مدام اینجا ولو بود ژاندارمری به فرمون آقا بود .من یادم نیست پونزده شونزده سالم بود استخون ترکونده بودم .آبی به زیر پوستم رفته بود . آقا یه مهتر داشت که بعدا زنش شدم یعنی زنش کردنم .خدا بیامرزتش غلامعلی بیست و پنج سی سالش بود اما عقلش قد عقل یه بچه بود .مدام با اسب و الاغها دمخور بود . همیشه بوی پهن میداد. من اون وقتا دلم غنج میرفت که ببینم لا پای مردا چه شکلیه .مال اسب و الاغها رو تو بهار موقع جفتگیری دیده بودم که چطور اسبای نر میپرن رو مادیونها و کیرشونو میکنن تو زیر دمب مادیونها و کمرشونو تکون تکون میدن .بعدش شل میشه میوفته بیرون و از سر کیرشون یه چیزی میریزه رو زمین اما دلم میخواست مال مردا رو ببینم . یه بار سر زمین غلامعلی رفت پشت بوته ها تا بشاشه یواشکی رفتم دنبالش . لیفه تنبان شو باز کرد . دلم تاپ تاپ میزد . میدونستم غلامعلی شیرین عقله . وقتی کیرشون بیرون انداخت تا خیر سرش رو علفا بشاشه دیدم وووی یه چیز سیاه بد ترکیب مثه مار از تنبونش افتاد بیرون . خیلی ترسیدم فوری خودمو جمع و جور کردم و برگشتم .اما یه دم فکر اون مار سیاهه از سرم بیرون نمیرفت . یه شب جمعه هم که خونه همین آبجیم همه گل رفته بودم مهمونی مردش بهش بند کرده بود .توی یه اتاق هم میخوردن هم مطبخشون بود هم میخوابیدن .دامادمون وقتی فهمید من میخوام شب بمونم سگرمه هاش رفت توهم . منم گفتم خوابم میاد زود گرفتم خودمو زدم به خواب ببینم اسدالله دامادمون با آبجیم چیکار میکنه . جاشونو اونورتر انداختن . آبجیم دو سه بار پاشد اومد ببینه من خوابم یانه .به اسدالله گفت نمیشه حالا امشب از خیرش بگذری .اسدالله گفت تا نکنمت خوابم نمیبره .طلا هم که داره هفت پادشاه رو خواب میبینه . شب جمعه مونو خراب نکن . دوتایی رفتن زیر لحاف . صداشونو میشنیدم تو تاریکی .اسدالله همش آبجیمو ماچ میکرد و قربون صدقه اش می رفت . دوتایی زیر لحاف همش جم میخوردن . یواشکی رومو برگردوندم ببینم تو تاریکی چیزی معلومه یا نه . اونا فورا سرو صداشون خوابید . آبجیم پا شد دوباره اومد طرفم . یواشکی صدام زد .جوابشو ندادم وقتی برگشت که بره چشمامو باز کردم دیدن کون لخته . دوباره چپید زیر لحاف . دامادم روش دراز کشید . آبجیم میگفت بکن تو دیگه کشتی منو . لحاف بالا اومد . اسدالله کیرشو فشار میداد لای پای همه گل . همه گل انگاری خیلی دردش میومد . یواش یواش ناله میکرد . لحاف روشون بالا میرفت و پایین میومد با هر بار پایین اومدن لحاف آبجیم یه آخ یواش میگفت و اسدالله هم با یه جون گفتن جوابشو میداد . آره خاله قربونت بره اسدالله داشت ابجیمو میکرد منم زیر لحاف پشمی خیس عرق شده بودم اما جرات جم خوردن نداشتم . میترسیدم اگه تکون بخورم بفهمن من بیدارم . بیشتر از همه لای پام عرق کرده بود . یواشکی دست بردم توی تنبونم دیدم لای پام خیس آبه اون دیگه عرق نبود . آب کسم بود که راه افتاده بود .دامادمون تند و تند خودشو میزد به وسط پاهای همه گل یه دفعه خودشو چسبوند بعدش تکونهای لحاف کوتاهتر شد . اسدالله تو اون تاریکی ناله میکرد .آبجیم گفت ولم کن دیگه ترکوندی منو . اسدالله پاشد که بره مستراح . دیدم سر کیرشو گرفته که آب کمرش نریزه رو زمین . تو اون تاریکی چیز زیادی معلوم نبود. چشمامو بستم . تا صب خوابم نبرد . گفتم هرجور شده باهاس کیر غلامعلی رو دست بزنم و از نزدیک ببینم . تا اینکه یه شب که پاشدم برم تو حیاط مستراح نصفه های شب بود دیدم از تو طویله سرو صدا میاد . ترسیدم فکر کردم جنا تو طویله عروسی گرفتن . مادیون کهر آقا بزرگ شیهه می کشید .بسم الله بسم الله گویان یواشکی با ترس و لرز رفتم تو طویله . دیدم فانوس روشنه غلامعلی مادیون آقا رو سرشو بسه به میخ طویله آخور با طناب هم پاهاشو بسته به هم تا حیوون جفتک نپرونه یه چهار پایه گذاشته زیر پاش . بایه دستش دمب حیوونو گرفته داره تند تند کیرشو فرو میکنه زیر دمب حیوون زبون بسته . شاخ در آوردم . حالا فهمیدم آقا صبحش غلام رو به باد شلاق گرفته بود و بهش می گفت پدر سگ این حیوون چرا آدم ترس شده ؟ پس شبا غلامعلی یواشکی مادیون کهر آقا رو می گایید .رفتم تو طویله گفتم غلام غلام چیکار میکنی . غلام با وحشت کیرشو از تو کس مادیون بیرون کشید . سر کیرش سرخ سرخ بود.کیرش شق و رق واستاده بود . سر کیرش تو نور فانوس از خیسی برق میزد . زودی تنبونشو بالا کشید و افتاد به گریه کردن . اگه آقا بفهمه منو میکشه .گفتم خاک تو سرت منو بگو که فکر کردم اینجا جن داره نگو آقا داره کس مادیون میذاره . پاشو گمشو خاک تو سرت کنن. غلام فانوس رو برداشت و از طویله بیرون اومدیم . من تندی رفتم سر جام بخوابم . میدونستم که دیگه غلام مثل موم تو دستای منه .رازی که از اون داشتم میتونست بدردم بخوره . نمیدونستم همین غلام خل و چل میخواد یه روز همون کیری که تو کس مادیون گذاشته بود بچپونه لا پای نازنین من .یه چند روزی گذشت آقا با خانوم بزرگ رفته بودن ییلاق بقیه نوکر کلفتا هم رفته بودن خونه کس و کارشون دم دمای غروب بود که غلامعلی از صحرا برگشت . اون وقتا تو همین اتاقی که من زندگی میکنم بودش . تن و بدنشو کنار حوض آب کشید و رفت تو اتاقش زیر زمین
من هم یواشکی رفتم زیر زمین تو همون اتاقی که دیشب تو هم اون تو بودی راستی خاله خوشت اومد دیشب ؟بهت چسبید ؟بیاد دیشب افتادم و آنچه که بین ما گذشته بود .گفتم آره خاله خیلی حظ بردم خیلی کیف داشت .گفتم خب خاله زودتر بگو جون به سرم کردی . گفت آره خاله جون منهم یواشکی پشت سرش رفتم. تو اتاقش نشسته بود داشت خربزه به نیش میکشید . گفتم شیرینه ؟ یه هو از جاش پرید و پاشد . از من میترسید . هنوز آب خربزه از لب و لوچه اش میریخت . گفت تو تو اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم خفه . اگه هر کاری که میگم نکنی به سالار خان میگم دیشب داشتی تو طویله با مادیون کهرش که اینقدر دوستش داره چیکار میکردی . گفت به خدا گه خوردم غلط کردم توبه توبه .گفتم زر زیادی نزن بیا جلو بینم .خاله نمیدونی چقدر ترسیده بود طفلک . خدا بیامرزتش آخرش جون مرگ شد تو سال وبایی . بهش گفتم یالا تنبونت رو بکش پایین ببینم . گفت چیکار میخوای بکنی من که گفتم گه خوردم . بیچاره فکر میکرد میخوام بلایی سرش بیارم یا چه میدونم میخوام کیرشو ببرم. گفتم کار باهات ندارم میگم بکش پایین تنبونتو . میکشی پایین یا به آقا بگم .بیچاره بند تنبون رو باز کرد . تنبونش از پاهاش افتاد زمین . دو تا دستشو گرفته بود جلوی کیرو خایه اش. گفتم بهت میگم بردار دستاتو . یواش یواش دستاشو کنار زد زیر شکمش پر پشم بود قد موهای سرش .خاله اون مار سیاه با سر گندش تا نزدیکای زانوهاش افتاده بود پایین .دو تا خایه درشت و پشمو هم زیرش بود . همه جاش پشم داشت . دلم میخواست به اون ماره دست بزنم و تو مشتم فشارش بدم . گفتم چشماتو ببند بدبخت .اون بیچاره از ترس هر چی میگفتم میکرد . رفتم جلوی پاهاش رو زانوهام نشستم اون ماره رو تو دستم گرفتم . سنگین بود و نرم .سر اون ماره یه دونه سوراخ درشت داشت . وقتی بلندش کردم مثه لوله خمیر خم شد. زیر رو شو نگاه کردم . دیدم کم کم داره تو دستم سفت میشه . انگاری که دست گذاشته باشی رو قلب بچه گنجشک . توف توف میزد . فشارش دادم دیدم سرش گنده شد . هی گنده تر میشد کم کم دیدم از تو دستام در اومد و راست وایساد جلو صورتم . اره خاله جون با ور رفتن من کیر سیاه غلامعلی شق شده بود . اما اون از ترس چشماشو باز نکرد . خیلی خوشم اومده بود . دلم میخواست غلامعلی هم مثه دامادمون اسدالله بیافته لاپای من هی خودشو به من فشار بده هی خودشو به من فشار بده . جوونتر که بودم تا تقی به توقی میخورد آب از لای پاهام را میافتاد . اون موقع هم همانطور شدم . تمام تنم مور مور میشد . نمیدونم از اون بیچاره چی میخوام . یه دفعه صدای سالار خان رو که پشت سرمون واستاده بود شنیدم .چشمم روشن چشمم روشن پس بگو اینجا شده جنده خونه .اصلا نفهمیدم آقا کی اومده بود . مثل اینکه براش تو ییلاق مهمون اومده بود . اومده بود خونه تا فشنگ دولول برداره واسه شکار که همیشه میذاشتش تو گنجه کلیدشم فقط خودش داشت . با اسب از ییلاق یه ساعت راه بود . مثل گنجشک جلوی مار خشکم زده بود . غلام گریه کرد . گفت به خدا آقا من تقصیر نبود . من کاری نکردم . آقا شلاق رو کشید به تنش . من یه گوشه مثل بید میلرزیدم . سرمو گرفته بودم تو دستام . غلام شلاقو میخورد جیک هم نمیزد . آقا که از نفس افتاد و سرو کله غلامعلی رو خونین و مالین کرد گفت پدر سگ برو به اسبم برس درب چفت کن .غلام مثل قرقی در رفت . من موندم و آقا . آقا گفت اینه دستمزد خوبی های من . بد کردم از گند و کثافت کشیدمت بیرون . بد کردم نذاشتم از گشنگی هلاک بشی . خیلی چیزای دیگه هم گفت خاطرم نیست .دیدم بالا سرم با شلاق واستاده شلاقشو پرت کرد یه طرف .من از زیر دستام فقط پاهاشو میدیم . آقا کمر بند پهن چرمی شو باز کرد فکر کردم میخواد با کمر بند چرمی اش منو بزنه . خودم رو جمع و جورتر کردم . از لای دستام دیدم شلوار آقا افتاد پایین . جرئت نداشتم سرمو بالا کنم . دیدم نخیر بابابزرگت که اون موقع چهل و هف هش سالش میشد کلا تموم لباساشو در آورده کون پتی بالا سرم وایساده . گفت سرتو بالا کن بینم . آهسته سرمو از لای دستام بلند کردم دیدم سالار خان با کیرو خایه لخت بالا سرم وایساده کیرش خوابیده بود نصف کیر غلامعلی بود اما خیلی خوشگل تر و سفیدتر از مال اون . یه دفعه گفتم ووی .گفت چیه بدت اومد دستاشو انداخت پشت گردنم پیرهنمو تا اخرش جر داد .گفتم آقا تورو خدا نکن . گفت یعنی من از این غلام پدر سگ کمترم . پاشو لکاته برو رو تشک بخواب. به خدا اگه پا ندی میکشمت تو همین حیاط چالت میکنم .با تن لرزون و چشم گریون رفتم رو تشک غلامعلی چمباته زدم . آقا تموم لباسامو تو تنم تکه تکه کرده بود . یه هو پرید رو من . من دستامو گذاشته بودم رو پستونام و پاهامو جمع کرده بودم تو شیکمم. مچ جفت دستامو گرفت . خیلی زور داشت .دستامو باز کرد و چسبوند رو تشک . شروع کرد پستونامو مثل بچه ها خوردن و میک زدن . تمام پستونامو هلپی می کشید تو دهنش .مغز پستونام درد گرفته بود. از همون دختریم پستونام گنده بود . آقا زیر گردنمو ماچ میکرد ته ریشش زبر بود تنمو خراش میداد تموم لب و دهنمو ماچ مالی میکرد . نفسش بوی تریاک میداد .خوشم اومده بود خاله جون کم کم داشت خوشم میومد . آقابزرگ تو خوابیدن با زنا خیلی بلد کار بود .میدونستم با خیلی زنا خوابیده . خب دیگه خان بود واسه خودش . دیگه به چپ راست می زدم خودمو. تنم گر گرفته بود تموم تنم به خارش افتاده بود .پوست سرم گزگز میکرد دلم میخواست یکی برام سرمو بخارونه . آقا یه دستشو برد لای پام . وسطشو محکم با انگشتاش گرفت و فشار داد و مالید . من دیگه چشام سیاهی میرفت .وسط پام خیس خیس شده بود . من چشامو بسته بودم داشتم غش میکردم . آقا کمرشو بالا داد ته کیرشو با دستش گرفت سرشو گذاشت وسط من . خودشو فشار داد تو من . خاله جون سر کیرشو که یواش یواش داشت منو سوراخ میکرد حس کردم . یه دفعه وایساد انگار نمی شد جلوتر بره . دوباره کشید بیرون یه دفعه هل داد تو . انگار یه دفعه روغن داغ ریختن تو سولاخم . یه دفعه جیغ کشیدم . خواستم از زیرش در برم اما محکم منو گرفته بود و مثه دوالپا ولم نمیکرد . انگار که رو زخم تازه نمک بپاشی هر بار که تنشو تو تنم فرو میکرد توم میسوخت . اما اون حالیش نبود . گفتم توروخدا آقا من داره توم آتیش میگیره .ازم جدا شد تشک غلام خونی بود لای پای منو سر کیر آقا هم خونی و خیس بود خیلی ترسیده بودم .آقا منو برگردوند و کمرمو کشید بالا دیگه حالی برام نمونده بود . لنبرای کونمو باز کرد و یه تف گنده انداخت لا کونم . با خودم گفت الان عقب و جلومو یکی میکنه . سر کیرشو گذاشت دم سولاخم . هی زور زد هی زور زد اما مگه تو میرفت . یعنی خاله جون من از ترس خودمو سفت گرفته بودم .یه دفعه آقا بی هوا با کف دستش شپلق محکم زد رو لنبرام . یه آن از درد خودمو وادادم . همون وقتم آقا کمرشو داد جلو یه دفعه زورم گرفت انگار که ریدنم بگیره خاله جون کیر بابابزرگت یواش یواش رفت تو سولاخ عقبم . اونقده زور داد تا اینکه تا ته جا کرد . بعد که میخواست بیرون بکشه دیگه بیرون نمی اومد دیدم داره کونم پاره میشه . آقا که بیرون می کشید یه دفعه بادی ازم در رفت . دست خودم نبود بو گند زیر زمینو ورداشت . آقا خندید . هی میگفت جون .دیگه داشت ریدنم میگرفت اما آقا ول کن نبود تازه هم تریاک کشیده بود مگه حالا حالا کارش تموم میشد . خلاصه اونقدر زد اونقدر زد تا اینکه خودشو چسبوند به من . آب منیشو خالی کرد تو روده های من بدبخت . انگار اسهال گرفته باشم تو روده هام داغ شد . کیرش فوری شل شد . کیرشو که بیرون کشید گفت لگوری سر کیرم که ریدی . برگشتم دیدم سرکیر آقا ان من بود .طلا قاه قاه خندید . آره خاله جون اینم اون داستانی که دوست داشتی بدونی . گفتم خاله بعدش آقا جونم چیکار کرد . طلا گفت هیچی خاله جون خانم بزرگ اینا که از ییلاق برگشتن همه فهمیدن . خانم انقدر منو کتک زد که تموم تنم کبود شده بود اما جرئت نداشت به سالارخان حرفی بزنه . به من میگفت ببین چیکار کردی که مرد منو از راه بدر کردی فورا آخوند خبر کردن منو بستن به ریش غلامعلی بیچاره
کم کم هوا داشت رو به تاریکی میرفت یعنی آفتاب داشت پایین میومد . طلا گفت پاشو بریم دیگه تا برسیم خونه غروب شده . گفتم خاله آخرش نگفتی بابام چه بدی به تو کرده . گفت بدی به من نکرده اما دیگه از موقعی که افسر شد و رفت دیگه محلم نمیکنه نمیدونم ازم میترسه یا چی چی نمیدونم . شایدم میترسه شیطونی های جوونی شو رو کنم . حالا بعدا برات از شیطونی های بابات هم میگم . پاشو خاله از بس چایی خوردیم شاشم گرفته . منهم شاشم گرفته بود . گفتم خاله کجا برم مستراح . قاه قاه خندید گفت جون دلم تو صحرا که قدم به قدم مستراح درست نمیکنن همینجا بشاش . اصلا برو تو همونجایی که منو مراد و گیر انداختی . صب کن منم بیام . دوباره از یادآوری دیدن وسط پاهایش هیجان زده شدم . گفتم خاله پشتتو طرف من نکن میخوام دوباره ببینم . گفت بچه تو آخه از دیدن شاشیدن من چه کیفی میبری . بیا خوبه . توی همان سوراخ بزرگ یونجه های خشک شده دامنش را با دقت جمع کرد و روی زمین نشست . حالا دیگر کسش را در نور روز و بدون مو می دیدم پهن و گوشت آلود وقتی که نشست لای کسش بازتر شد درونش سرخ و خیس بود پایینترش سوراخ کوچکی بود که تویش به سفیدی میزد . شرشر شاش فضا را پر کرد .ادرارش بدون فشار بیرون زد . گاهی مسیر ادرارش منحرف میشد و به چپ و راست میریخت . خاک خشک با ادرارش خیس شد. آخرین قطرات ادرارش بیرون ریخت . دلم نمیخواست شاشیدنش تمام شود . دوست داشتن دستم را جلو ببرم و آن جریان سیال گرمی را که از بدنش خارج می شد حس کنم . کارش که تمام شد بلند شد . گفت پس چی شد مگه شاشت نمی اومد . شلوارم را پایین کشیدم سر کیرم را گرفتم و زور زدم کیرم کمی بلند شده بود و نمیذاشت ادرارم به راحتی بیرون بیاید . زور زدم .شاشم بیرون ریخت . جلوتر رفتم و ادرارم را روی ادرارش که هنوز خاک آن را نبلعیده بود ریختم . دلم میخواست آنچه را از اعماق بدنش بیرون آمده بود با آنچه از تنم خارج میشد در دل خاک به هم پیوند بزنم . کارم که تمام شد . کیرم را توی شلوارم نکردم . با التماس گفتم خاله ؟ گفت کوفت خاله بدبخت تخمات نارسه ازشون زیاد کار بکشی از مردونگی میافتی من که فرار نمیکنم .بنداز تو دودول صاحاب مرده تو . گفتم خاله میشه یه خورده پستوناتو بدی بخورم . گفت خفه بسته دیگه یه وقت دیگه . پاشو شومه .دیدم نه سمبه پر زور شده . تسلیم شدم و به خانه برگشتیم . یادم رفته بود که راجع به گل اندام به طلا حرفی بزنم . گفتم راستی طلا جون خواهر زاده ات با همه گل اومده بودن خونه . گل اندام تو خونه موند برای خدمت به خانجون . طلا گفت برا بابات نامه بنویس بگو که ماهی 500 تومن از مداخل زمینها دارم میدم بهش گه لگن بزار و بردار کن زیر خانجونت من که دیگه از کمر افتادم . پرسیدم خاله راستی شوهر گل اندام چه کاره است . گفت هیچی مرتیکه بی غیرت بی ناموس مفت خوره حال نداره مف دماغشو بالا بکشه مرتیکه شیره ای . اون اسدالله مادر قحبه دختر مثه برگ گلشو داد به این مرتیکه گاو نفهم . طفلکی بچه ام عمرش تلف شد . گفتم خاله بچه نداره . گفت نه بابا بچه کجا بود . اون پدر سگ مگه حال بچه درست کردن داره . برگشت ایستاد گفت هووی حواستو جمع کن نکنه چشم بد بهش داشته باشی ها . گفتم نه خاله من فقط به تو چشم بد دارم . قاه قاه خندید .گفت ای پدر سوخته . زبونت مارو از لونه بیرون میکشه . کم کم به خانه اربابی رسیدیم . در را که باز کردیم گلی باز هم سر حوض بود و داشت دست و رویش را میشست . مراد تازه آمده بود . تا مرا دید مثل سگ کتک خورده خودش را جمع و جور کرد . احساس قدرت میکردم . از اینکه این مرد قلچماق دهاتی از من حساب میبرد لذت میبردم . گلی گفت خاله جان به خانم بزرگ حسابی رسیدم و تر و خشکش کردم . غیر مستقیم میخواست به حالی کند که کارش را خوب انجام داده . طلا از زیر زمین برایش یک پنج تومنی آورد و توی مشتش چپاند و او را راهی کرد . مراد خودش را یک گوشه با چنگال و علفهای جمع شده از صحرا مشغول کرد ه بود . به طرفش رفتم با احترام سرش را پائین انداخت و گفت سلام آقا . گفتم سلام و زهر مار یالا گورتو گم کن لش صاحاب مرده تو ببر خونه . مراد چشمی گفت و سریع از در خانه بیرون رفت . طلا برای شام اشکنه درست کرد . در شاه نشین با خانجون شام را خوردیم . جای خانجون را پهن کرد و خوابوندمش . گفتم خاله بیام پیشت ؟ گفت نه دیگه بسته ضعف میکنی . تنت آب میشه . جواب آقا کوچیک رو چی بدم .گفتم نه خاله کاری نمیکنم فقط میام تو برام حرف بزن
طبق معمول چراغها را که نفت کرد به طرف زیر زمین و اتاق خودش رفتیم . طلا موقع وارد شدن به اتاق دستش را جلوی چهار چوب گذاشت و گفت به شرطی میزارم بیای تو که قول بدی کاری نکنی که آب کمر بیرون بزنه .بچه جون دیروز دوبار آب کمرت خالی شد . نمیخوام تخمات آب بشه .گفتم باشه خاله قول میدم دستانش را برداشت . با حوصله لامپ های نفتی را روشن کرد و سر طاقچه گذاشت . کنار آینه رنگ و رو رفته یک عکس کوچک 4*6 یک مرد با دماغ پهن بود . گفتم خاله این غلامعلی .گفت آره خاله جون اون بدبخت رنگ روزگارو درست و حسابی ندید . تشک را پهن کرد . دو تا متکا گذاشت و گفت بیا جونوم بیا بغل خاله بگیر بخواب . آهسته زیر لحاف خزیدم . پیراهنش را در نیاورده بود . گفتم خاله همینجوری میخوای بخوابی . گفت تو که داری زیر قولت میزنی . نه تو تنبونت رو بکن نه من پیرهنمو. تن زن و مرد مثل آتیش و پنبه اس .گفتم خاله بغلت بزنم . گفت آره جونم . دستش را بلند کرد سرم را روی زیر بغلش گذاشتم . بوی عرق تنش و زیر بغلش تمام فضای بینی ام را پر کرد . عطر بدی نبود . دست راستم را روی پستانهایش گذاشتم . از روی پارچه چیت دنبال نوکش گشتم .طلا گفت کرم نریز بچه . گفتم خب خاله داشتی تعریف میکردی برام . گفت از کجاش بگم .گفتم تو رو دادند به غلامعلی . گفت آره خاله جون خلاصه منو واسه غلامعلی بیچاره عقد کردند . اون هم از ترس آقا جیکش در نمی اومد .دیگه خانم جان نذاشت من بالا خدمت کنم منو فرستاد تو مطبخ .خانم میدونست سالار خان نیگا هم به زن شوهر دار نمیکنه و الا منو مثه سگ از خونه مینداخت بیرون . یادم نمیره وقتی که رخت و لباسمو آوردم تو این اتاق گریه ام گرفته بود . بیچاره غلامعلی هم اصلا حرف نمیزد . من هنوز رک و روده وسط پاهام می سوخت از کاری که سالار خان باهام کرده بود . شب که شد غلامعلی کونشو کرد طرف من و خوابید . انگار تو پهن غلط زده باشه و بنده خدا بد جوری بو میداد . منم پشتمو کردم تا صبح گریه کردم . غلام صبحی پاشد رفت دنبال کارش غروب که اومد نذاشتم تو اتاق بیاد . گفتم باهاس خودتو بشوری . اون بدبخت هم رفت خودشو شست و اومد تو . بهش گفتم رخت چرکاتو دربیار برات بشورم. پشتشو به من کرد و تنبون شو درآورد . از من خجالت میکشید . گفتم غلام پشتتو به من میکنی ؟ من زنتم . یادت رفته ملا ما رو واسه هم عقد کرده . یواشکی برگشت بازم دستاشو گذاشته بود رو کیرو خایه اش . گفتم یعنی تو از من که زنتم خودتو میپوشونی ؟یعنی من بدبخت از مادیون کمترم ؟. و زار زار به بخت سیاه خودم گریه کردم که آخر و عاقبت من شد زن یه خل و چل بشم که تازه عشقش مادیون گائیه .غلام گفت بیا بیا گریه نکن دستامو بر میدارم . نیگا کردم خاله چشمت روز بد نبینه .خدا بیامرز خیلی بد معامله بود . اونشب که آقا بزرگ دختریمو گرفت ماله غلامعلی رو از نزدیک دیده بودم اما اون موقع نمیدونستم که یه کیر کلفت میتونه چه بلایی سر زنای بیچاره بیاره . فقط فضولیام گل کرده بود . اما بعد از اینکه آقا بزرگ کیرشون چپوند تو تن من و منوآتیش زد .فهمیدم اینکه آویزونه اگه سفت بشه پدر در میاره . گفتم بهش خیله خب بپوش اون تنبونتو که برات شستم . اما تندی اومد رفت زیر لحاف همونطور کون پتی . پشتتشو کرد به من دراز کشید . نمیدونم چون آقا دختری منو گرفته بود و منو بهش داده بود دلخور بود یا اصلا فقط با اسب و الاغها کیف میکرد .منم یواش لحافو کشیدم رو سرم و پشت کردم بهش . دیدن کیر غلام حالمو بدجوری خراب کرده بود خاله .یه جور خارش تو تنم بود . دلم میخواست غلام برگرده منو تو بغلش فشار بده . ماچم کنه قربون صدقه ام بره . باهام از اون کارا بکنه . اما دریغ از یه ماچ خشک و خالی . اصلا دستش به تنم نخورده بود . با خودم فکر کردم این غلام که عقل درست و حسابی نداره اگه منم باهاش لج کنم باهاس حسرت بکشم . یه مرد جوون کون لخت بغلم خوابیده بود . مردی که شوهرم بود . اونوقت من بدبخت حسرت همه گل و اسدالله رو میخوردم . یواشکی همونجور درازکش پیرهنمو از تنم کندم . لخت مادرزاد شدم . برگشتم غلامو از پشت بغل زدم . پاهامو چسبوندم به پاهای پر پشم و پیله اش . کسمو از پشت فشار دادم به کون لختش .جم نمیخورد . لج کرده بود خدابیامرز. دستمو از پشت بردم وسط پاهاش کیرشو راحت پیدا کردم . همینجوری شل و ول افتاده بود وسط لنگاش . کیرشو یواش یواش فشار دادم .دیدم اصلا تکون نمیخوره بد مصب. خیلی لجم گرفت .لحافو از رومون تندی پس زدم . برش گردوندم . تکمه های پیرهنشو باز کردم . بهش گفتم اگه ازم بدت میاد بدبخت از مادیون که بهترم . نیگام کن . پستونامو تو مشتش گرفت و آوردمشون بالا .گفتم تو بدبخت لیاقت نداری اینارو بچلونی . نیگا کن دستشو گرفتم و گذاشتم زیر شکمم . همه گل واسه حموم عروسیم منو برده بود حموم ده تموم تنمو واجبی گذاشته بود . تنم یه خال مو هم نداشت . گفتم ببین بیچاره اینکه از کس مادیون کهر بهتره .دستاش زمخت بود از بس که پهن جمع کرده بود و اسبا رو قشو کشیده بود . انگشتاش قد خیار بود . حرف نمیزد . کیرشم همانطور ولو افتاده بود . دیگه کفرم در اومده بود . رفتم روش پستونامو انداختم جلو دهنش بلکم بخورمشون . نوک پستونامو گذاشتم رو دهنش اما دهنشو باز نکرد که نکرد . ازم قهر بود. خیلی عصبانی شدم فحشش دادم گفتم بیا کونمو بخور بدبخت پاشدم سوراخ کونمو گذاشتم تو دهنش همونطور نشستم رو دهنش . از حرص دلم میخواست برینم تو اون دهنش که به من محل نمیذاشت . کونمو خاله گذاشتم رو دهنش و فشار دادم . یه دفعه دیدم دهنشو باز کرد و لمبرامو گاز گرفت .یه جیغ کوچولو کشیدم و خواستم پاشم اما جلدی با دوتا دستاش منو محکم رو دهنش فشار داد .زبونشو بیرون آورده بود . خاله باورت نمیشه داشت دور و بر سوراخ کونمو لیس میزد .دیدی عین این اسبای نر که موقع باهار دور و بر سولاخ مادیونهای به فحل اومده رو لیس میزنن؟ کم کم داشت خوشم میومد . با خودم گفتم جهنم اقلکم اگه منو نمیکنه بذار کونمو برام بخوره . با یه حرصی لیسم میزد که نگو و نپرس .زبونشو لوله میکرد میکرد تو سولاخ عقبم . انگاری میخواست روده هامو تمیز کنه .یه خورده خودمو خم کردم تا دهنشو برسونم به لای پام .یه دفعه دیوونه هلپی همه کسمو کشید تو دهنش . وای تموم تنم تیر کشید .دستمو عقبکی بردم ببینم کیرش تو چه حالیه دستم خورد به یه تیکه آهن . مثه سنگ شده بود مثه ستون واستاده بود رو به هوا. با خودم گفتم اگه میدونستم بوی کونم اینو اینقدر مست میکنه اینقده عذاب نمیکشیدم .خلاصه جونم واست بگه غلام انگاری کندو تو ییلاق گیر آورده باشه همینطور زبونش و دهنش تو کس و کون من میچرخید . دلم ضعف میرفت وقتی نوک سفت زبونشو میکرد تو تنم .میخواس پاشه بشینه لای پاهام . نذاشتم . گفتم تو اگه لاپام بشینی من پاره میشم . دریغ از یه کلمه حرف از دهن غلام . دوباره دراز کشید .خودم رفتم روش پاهامو باز کردم و با دوتا دستام ستون غلامو گرفتم یواشکی سر کیرشو گذاشت لا خودم . یه خورده نشستم . دیدم بد جوریه نمیشه ورش داشت . گفتم اگه امشب غلام به کام دلش نرسه دیگه واسه من غلام نمیشه . به هر جون کندنی بود نصفشو ورداشتم . دیگه داشتم میترکیدم . یه خورده روش نشستمو پاشدم تا یه ذره بهتر شد . فکر کنم قد یه نعلبکی بازم کرده بود . غلام هیچی نمیگفت . فقط منو نیگا نیگا میکرد . حتی کمرشم بالا نمی داد تا خودشو تو من جا کنه . برداشتن کیر مرد مادیون کن خیلی سخته خاله .دیگه داشتم از نفس می افتادم . تو دلم پیچ خورده بود . سر کیرش خیلی قلمبه بود .کیر اون کجا کیر سالار خان کجا . خاله اگه میبینی به مراد پادام فقط به خاطر اینه که کیرش یه خورده شکل کیر اون خدا بیامرزه . خلاصه تو تنم خارشش گرفته میشد . خوشم اومده بود حسابی . اما پاهام دیگه جون نداشت . هنوز جرات نداشتم تموم کیرشو تو تنم کنم . خسته شدم . لرزم گرفته بود . پاشدم از روش . خاله جون فکر میکردم تو تنم یه سولاخ گنده درست شده که داره هوا میکشه . میترسیدم دل و رودم از تو اون سولاخه بریزه رو لحاف .بیجون و بی نفس از حال رفتم . چشامو بسته بودم .شنیدم غلام عینهو الاغای نر نفس نفس میزنه با دهن بسته نعره میزنه . همش میگه هوووم هوووم .ترسیدم چشامو باز کردم دیدم غلام همونطور که دراز کشیده نیم خیز شده کیرشو با دو تا دستاش گرفته دستاشو هی میبره بالا هی میاره پایین .تند و تند کیرشو میکرد تو سولاخی که با دستاش واسه خودش درست کرده بود . دلم واسش سوخت . بیچاره کارش نصفه نیمه مونده بود که من از حال رفتم یه وری شدم . گفتم بذا من واست بزنم . دستاشو از دور کیرش ورداشتم جفت دستای خودمو گذاشتم .خاله رگای کیرش مثه رگ گردن مردا موقع دعوا مرافه زده بود بیرون . کیرشو مالوندم . مالوندم دستام دیگه جون نداشت . دیدم غلام کمرشو داده بالا دهنشو وا کرده انگاری میخواد داد زنه . حواسم به دهن غلام بود که یه دفعه داد نزنه همه رو بریزه سرمون . چشمت روز بد نبینه خاله جون یه دفعه انگاری سر مشک دوغ رو واکرده باشی آب منیش پاچید بیرون . با هر بار بیرون پاچیدن یه ناله میکرد .گذاشتم حسابی آب کمر اون بیچاره خالی بشه . ته مونده شم کشیدم بیرون با دستام . غلام دیگه نا نداشت . فقط یه کلوم گفت بهم .گفت میخوامت.همین
داستان طلا که تمام شد همانطور که توی بغلش بودم دستم را گذاشتم روی صورتش . سر انگشتان دستم خیس شد . داشت آهسته گریه میکرد . گفتم چیه خاله چرا گریه میکنی . گفت هیچی بیاد اون خدا بیامرز افتادم دلم گرفت . پاشو پاشو برو بالا بگیر بخواب . اینجا خوابت میبره . صب میشه مراد و گلی میان آبرو ریزی میشه . به سختی برخاستم . طلا جایم را توی اتاق مهمان انداخته بود .چون خانجون خروپف میکرد . با مرور آنچه که در طی روز گذشته بود کم کم چشمانم سنگین شد .صبح از تابش آفتاب که از پنجره تو میزد روی صورتم بیدار شدم . دوست نداشتم از توی رختخواب بیرون بیایم .همین طور خودم را کش و قوس میدادم . صدای درب چوبی آمد . گلی وارد اتاق شد . خودم را به خواب زدم . آهسته چشمم را کمی باز کردم . دیدم دستمال گردگیری توی دستانش بود . شروع کرد بدون توجه به من اسباب و اثاثیه اتاق میهمان را گرد گیری کردن و پاک کردن . سعی میکرد وقتی لاله عباسی های روی پیش بخاری را تمیز میکند سرو صدایی بلند نشود . از پشت داشتم هیکلش را ورانداز میکردم . قد بلند و کشیده و لنبر های متناسبی داشت وقتی خم میشد ساقهای پایش از زیر دامن کمی بیرون میزد پوست سبزه داشت . همه اش برایم شبیه زنهای وحشی کولی میزد .خیلی پر جنب و جوش بود توی دستانش چند تا النگوی بدلی فلزی بود . میتوانستم اندامش را توی ذهنم زیر آن پیراهن چیت گلدار سیاه با گلهای ریز زرد و سرخ تصور کنم .داشت روی جعبه خاتم را تمیز میکرد . با احتیاط درب جعبه را برداشت . ناگهان برگشت و مرا نگاه کرد سریع چشمانم را بستم و شروع کردم آرام و منظم نفس کشیدن. دوباره برگشت . تازه یادم آمد که پدرم موقع رفتن پانصد تومان برایم توی جعبه خاتم برای جیب خرج گذاشته بود . بیست و پنج تا بیست تومنی آبی رنگ .گل اندام دوباره برگشت و پاورچین پاورچین به طرف من آمد . به طرف صورتم خم شد . عطر تازگی تنش که بوی آب تنگ ماهی عید میداد به مشامم نشست . تعجب کرده بودم . با خودم پرسیدم یعنی میخواهد چه کند . بوی تنش با هرم نفسهایش که به صورتم میخورد مرا تحریک کرده بود .خون به لای پاهایم دوید . کیرم که لای دو تا رانهایم مانده بود از بین پاهایم فرار کرد.حس کردم نفس هایش از روی صورتم پرید . فقط صدای گنجشکها از توی حیاط می آمد .از پیشم رفته بود . دوباره از لای پلک چشمانم نگاه کردم . باز هم گل اندام رفته بود جلوی پیش بخاری و داشت چیزی از توی جعبه خاتم برمیداشت . درب جعبه خاتم را سر جایش گذاشت و دستش را تند برد زیر دامنش و چیزی را آنجا در جایی پنهان کرد . پول برداشته بود . پول مرا برداشته بود . خون به صورتم دوید . داشت دزدی میکرد .آنهم پولی را که پدرم به من داده بود . سریع لحاف را کنار زدم و برخاستم . با صدای بلند گفتم .تو داری اونجا چیکار میکنی ؟گل اندام وحشت زده برگشت رنگش مثل گچ دیوار سفید شده بود . با دستپاچگی گفت هیچی به خدا آقا دارم اینجاها رو تمیز میکنم . گفتم اره ارواح بابات . به طرف جعبه رفتم . درش را برداشتم اسکناسهای بیست تومنی را برداشتم و با طمانینه شمردم . بیست و چهار تا بود . گفتم اینا پونصد تومن بود . بیست تومنش کمه . شروع کرد به قسم خوردن . به آقا پیر اگه من برداشته باشم . به امام زاده طاهر اگه من برداشته باشم . گفتم بسته دیگه قسم نخور . اون چی بود زیر دامنت قایم کردی خودم دیدم . گفت هیچی آقا به خدا چیزی نبود . گفتم بیا جلو بینم . جلو نیامد . خودم به طرفش رفتم . دیدم نگاهش به زیر شکم من است . پیژامه ام باد کرده بود و جلو آمده بود . هنوز خونی که به کیرم دویده بود سر جایش برنگشته بود . گفتم ببینم این زیر چی قایم کردی . دستانش را ضربدری زیر شکمش گذاشت . انگار نه انگار که این همان گل اندامی بود که دیروز همراه مادرش همه گل آمده بود و به من به چشم یک بچه نگریسته بود .گفتم بردار دستاتو . تو که نمیخوای همه بفهمن از خونه دزدی کردی . آهسته دستانش را پایین انداخت سرش هم پایین بود جلوتر رفتم با یک دستم دامن پیراهنش را بلند کردم .ساقهای بلند و کشیده سبزه و رانهای زیباتر چشمهایم را نوازش داد .زیر پیراهنش تنبان پاچه دار پوشیده بود از جنس ململ .دستم را روی تنبانش گذاشتم . تا اسکناس بیست تومنی را پیدا کنم .گفتم کجا گذاشتیش . جواب نداد. با فشار پارچه تنبان دنبالش گشتم . حس کردم سمت راست تنبانش زیر دستانم چیزی هست . کش تنبانش را جلو کشیدم .و آن تو را نگاه کردم .از زیر شکمش موهای زیر شکمش پیدا شد .آنقدر انبوه نبود مثل پریروز طلا توی صحرا. از تو یک جیب کوچک به تنبانش دوخته بود. رنگ آبی اسکناس بیست تومنی مچاله شده را دیدم . با دو انگشتم اسکناس را بیرون کشیدم .گفتم پس این چیه؟ .جواب نداد . سرش داد کشیدم بهت میگم پس این بیست تومنی تو تنبونت چیکار میکنه . سرش همانطور پایین بود قد من به شانه هایش میرسید . انتظار داشتم گریه کند . اما همین طور چشمش را به گلهای قالی دوخته بود .انگشتانم را زیر چانه اش بردم و گفتم نیگا کن منو .نگاهش را یه چشمم دوخت . خودم را توی مردمک چشمش میدیدم . چشمان درشت و وحشی . گفتم تو اگه پول میخواستی چرا به خودم نگفتی ؟ یادم رفته بود که من پسر سیزده ساله اربابم نه خود ارباب این خانه . دستش را گرفتم و بیست تومنی را که از توی لیفه تنبانش در آورده بودم توی مشت دستش گذاشتم . گفتم بیا مال خودت . هر وقت هم پول خواستی به خودم بگو . برگشتم که بروم گفت آقا . گفتم چیه ؟ گفت خدا از بزرگی کمتون نکنه . گفتم من بخشیدمت تو چطور میخوای جبران کنی ؟
گفت آقا هر کاری بگید براتون میکنم . گفتم هرکاری ؟نگاهی خریدارانه انداختم . این را توی یکی از فیلمهای ایرانی که تو سینمای بوشهر رفته بودم دیده بودم .سرش را پایین انداخت . جلوتر رفتم گفتم راستی راستی هر کاری که بخوام برام میکنی .منظورم را فهمیده بود . گفت آخه چیکار باهاس بکنم .گفتم تو خودت گفتی هرکاری بخوام برام میکنی . دوباره گفت آخه آقا چیکار کنم واست .من و منی کردم گفتم دلم میخواد پیرهنتو واسم در بیاری . با پنجه های انگشتش به صورتش زد و گفت خاک تو سرم آقا عیب داره زشته اینجور کارا . گفتم کدوم جور کارا اینکه از تو قوطی پول برداری ؟ انگار آب سرد رویش ریخته باشند . وا رفت . گفتم نمیخوای هم میتونی بری . اما دیگه اینجا نبینمت . رفتم سر جایم دراز کشیدم . دو دستم را زیر سرم گذاشتم و سقف را نگاه کردم . هنوز همانجا ایستاده بود . گفتم پس چرا نمیری ؟ گفت آخه آقا من شوهر دارم گناه داره اینجور کارا برا من . گفتم کدوم شوهرو میگی همون مرتیکه دبنگ بی غیرت تریاکی . تازه من مگه چی خواستم ازت فقط گفتم پیرهنتو در بیار میخوام ببینمت .گفت آقا به هیچکی نمیگین . گفتم مگه دیوونه ای . گفت اگه خالم بفهمه . گفتم اون الان تو صحراست . گفت خانجون؟ گفتم اون که نمیتونه از جاش تکون بخوره .گفت آخه آقا . حرفش را بریدم گفتم اگه نمیخوای بهانه الکی نگیر. آهسته خم شد گوشه دامنش را با دست گرفت . نیم خیز شدم تا لحظه لحظه این منظره را در ذهنم ثبت کنم . آهسته لبه دامنش را گرفت و بالا داد . اول ساقهای خوش ترکیبش بیرون افتاد بعد زانوهایش کم کم رانهای زیبایش نمایان شد . آن تنبان ململ لعنتی بعد شکمش که خیلی کم چربی داشت با یک ناف عمیق .دستهایش را روی سرش برد . دوتا پستانهای زیبایش که هیچ جایی مثلش را ندیده بودم روی سینه اش خوابیده بود پیراهنش را که کند دستانش را بغل زد و روی پستانهایش گذاشت .تازه داشتم با مردمک چشمانم روی سینه های قشنگش راه میرفتم که آنها را پوشاند . گفتم چرا پستوناتو قایم میکنی ازم . گفت آقا به خدا خجالت میکشم . گفتم دستاتو بنداز .دستهایش را به آهستگی دو طرف تنش گذاشت . انگار با یک نخ نامریی نوک دو پستانش را به طرف بالا کشیده باشند . با نوکهایی درشت و هاله ای کمی پررنگ تراز بدن سبزه اش که کمی به رنگ صابون گلنار بود .پستانهایی با نوک برگشته و رو به بالا . به نظرم رسید سفت باشند .با مغز رسیده . گفتم بیا اینجا بشین .و با دست روی تشک کنار خودم را نشان دادم . گفت آقا فقط میخواستی تنمو ببینی . گفتم کاریت ندارم میگم بیا نزدیکتر میخوام از جلو ببینم .آهسته با آن تنبان لعنتی اش که از زیر نافش تا نصف رانهایش را پوشانده بود کنارم آمد .گردن کشید از توی پنجره حیاط را نگاه کرد . گفتم نترس کسی نمیاد .تازه اگرم کسی بیاد کلون در صدا میخوره میتونی جلدی پیرهنتو تنت کنی حالا بگیر بشین . کنارم نشست . گفت به خدا آقا اینجور کارا آخرو عاقبت نداره .گفتم کدوم جور کارا ما که کاری نمی کنیم
گفتم تو مگه تو حموم لخت نمیشی فکر کن الانم تو حمومی . گفت آخه آقا فرق میکنه . شما میخوای باهام … حرفشو خورد گفتم بگو میخوام باهات چی ؟گفت هیچی . گرمای پستانهایش را از فاصله نیم متری خودم حس میکردم . موهای پاهایش تازه درآمده بود .انگاری یکی دو هفته پیش خودش را تمیز کرده بود .تو دهات همه زنها و مردها واجبی می کشیدند. دلم خواست پستانهایش را دست بزنم . دستانم را آهسته بلند کردم . خودش را عقب کشید . گفت چیکار میکنی آقا ؟گفتم هیچی بابا تو چرا اینطوری میکنی .مگه تا حالا کسی به پستونات دست نکشیده ؟ گفت آقا میخوای بهم دست بزنی ؟ گفتم چیه نجس میشم ؟ گفت نه آقا به خدا صبحی تو حموم میدونگاه حموم کردم . خنده ام گرفت بیهوا آهسته میان خنده هایم دستانم را روی جفت پستانهایش قفل کردم . چقدر تب داشت .آهسته فشارشون دادم .زیر دستانم می غلتیدند. خیلی سفت تر و ملتهب تر از پستانهای طلا بود . تنش شاداب بود بوی زندگی میداد . آهسته سرم را زیر گردنش بردم و آنجا را بوئیدم .عطر بهار نارنج داشت برایم توی اردیبهشت ماه .بوسش کردم . گفت نکن آقا خندم میگیره . گفتم خب بخند . گفت مورمورم میشه .چانه اش را بوسیدم . لبهایم را روی لبهایش گذاشتم و مکیدم . سرش را عقب میداد . سرم را توی موهایش فرو بردم تا آنجایی که ریه هایم جا داشت از بوی نمناک موهایش پر کردم . دستم را آهسته از پستانهایش پایینتر بردم و توی سوراخ نافش کردم . بی هوا از جا پرید . ایستاد گفت آقا تورو خدا بسته بذار من برم .گفتم من که کاریت نکردم یه هو چرا رم کردی ؟.گفت آقا انگشتتو فرو کردی تو نافم دلم لرزید .روی دو زانو خودم را نزدیکش کردم . گفتم دیگه نمیکنم . با یک حرکت آن تنبان شوم را پایین کشیدم . زیر شکمش یک مثلث رو به پایین زیبا از موهای دو هفته نتراشیده بود که جلوی صورتم بود . تند خم شد و تنبانش را بالا کشید . گفت آقا نگفته بودی میخوای تنبون من هم برات بکنم . فقط گفتی پیرهنمو برات بکنم . گفتم تو بیا اینجا دراز بکش تا بهت بگم . روی تشک خوابوندمش به طرف پیش بخاری رفتم . از توی جعبه یک بیست تومنی بیرون آوردم . گفتم اینم برا تنبونت خوبه ؟ بیست تومنی را قاپید و چپاند توی همان جیب کذایی . خودش تنبانش را کند و دو دستش را گذاشت زیر شکمش . گفتم نه دیگه نشد . بیست تومن ندادم که دستاتو ببینم . بردار اون دستاتو . دستهایش را برداشت و گفت میدونم تا تو خودتو خالی نکنی دست از سرم بر نمیداری . دیروز که با زنم اومده بودم دیدم چطور داشتی منو با چشمات میخوردی . موقع رفتن به صحرا هم دیدم جلو شلوارت ورقلمبیده شده . کاش با ننم همون موقع برمیگشتم . فکر میکردم بچه سالی حالیت نیست . نمیدونستم اینقده زود شاشت کف کرده زن بخواه شدی.تند تند و این کلمات را گفت و ساکت شد . آهسته آهسته رو تنش دست کشیدم . میخواستم تمام زوایای تنش را کشف کنم .دستم را بردم زیر شکمش پاهایش را به هم چسبانده بود . موهای بالای کسش را نوازش کردم میخواستم پایینتر بروم دیدم پاهایش را سفت به هم چسبانده . با انگشت وسطی ام تا جایی که میشد فرو رفتم توی تنش .گوشت نرمی بود مثل جگر گوسفند همانطور نمناک و نرم . زیر انگشتم یک تکه کوچک کمی سفت تر بود . همانجا را فشار دادم . نفس عمیقی کشید کمی پاهایش شل تر شد . دوباره همانجا را مالیدم . انگاری طناب دور پاهایش را باز کرده باشند رانهایش کنار رفت . با انگشت کوچک و شصت دستم گوشتهای مودار روی کسش را کنار گذاشتم و کف دستم را با کسش پر کردم . با صدایی که از ته چاه می آمد گفت نکن آقا تنم درد گرفته . سرم را پایین بردم تا آنچه را در کف گرفته بودم ببینم . لبه های کسش را با دو تا انگشتانم باز کردم . کسش خیلی زیباتر از کس طلا بود . جوانتر و کوچکتر و روشنتر . آن هاله سیاهی که کشاله رانهای طلا داشت نداشت تمام پوستش یکدست بود . دلم میخواست مزه این جگر را بچشم . لبانم را همانجا گذاشتم . به یاد حرف طلا افتادم که غلامعلی شب اول تمام حجم کس طلا را توی دهانش گرفته بود. بو نمیداد بوسیدمش . نفسهای گلی تند شده بود . کمی کمرش را به بالا داد . هوس کردم مزه اش را بچشم . لیسش زدم .کمی ترش بود با لیس من رانهای گلی لرزید . صورتم را لای پای گلی غرق کردم . گلی گفت . آقا جونم داره در میره .تمام دور دهان و چانه ام لزج شده بود . به طرف سینه هایش رفتم . با همان دهان خیس آنها را مکیدم .گلی چشمانش نیمه باز بود و سفیدی چشمانش بیرون بود . دلم میخواست تنش را سوراخ کنم . با یک حرکت آنچه را پوشیده بودم از تنم کندم . کیرم راست ایستاده بود . خودم خوشم آمد . لای رانهای گلی رفتم . خودم باید همه کار را میکردم . گلی طلا نبود که از روی مهربانی و دلسوزی برایم همه کار بکند . ناشیانه لای کسش را باز کردم . بیخ کیرم را گرفتم و فشار دادم . سرش باد کرد . خودم را به تن گلی فشار دادم . گلی دو دستش را روی لنبر های من گذاشت و مرا به خودش فشرد . راه پیدا کردن کیرم را در تنش به خوبی حس میکردم .خوب بود میفهمیدم بدنم کجا میرود . مثل طلا نبود که نفهمم الان سر کیرم کجاست . تنگ بود و چسبناک . وقتی زیر شکمم با زیر شکمش تماس پیدا کرد . دانستم تمامی من در بدنش نشسته .دلم نمیخواست خودم را بیرون بکشم . قدش از من بلندتر بود و در حالی که از پائین بدنش به او قفل شده بودم لبانم به لبانش نمیرسد . اما با دو پستان زیبای لرزان از خودم پذیرایی کردم . طلا لمبرهایم را چنگ میزد . میدانستم این زن پر حرارت آغوش سوزانی دارد . و یک پیر مرد تریاکی نمیتواند او را که در اوج خواهش بود راضی کند . اما من پسرک سیزده ساله با کیر تازه بالغم سعی میکردم لذت را به تن زنی که زیرم خوابیده بود بریزم . از ووی وویی که میکرد میتوانستم حدس بزنم کارهایی دارم میکنم . . رانهایش به دو طرف ولو شده بود . رویش دراز کشیدم . دستهایم را زیر لمبر هایش گذاشتم و چنگ زدم . با هر تکان من پستانهای زیبایش مثل موج آب با سنگی که توی برکه آرام بیاندازی میلرزید . وسط بدن جفتمان خیس و لغزان شده بود . دلم میخواست تکان هایم را تند تر کنم . کردم .موج آمد . آمد و مرا به تن گل اندام چسباند .هیچ چیز نشنیدم . هیچ چیز ندیدم . تمام وجودم شد مایع گرم و غلیظی که از تنم بیرون می جهید و به تن گلی میریخت . وجودش تمام مایع بدنم را مثل زمین تشنه کویری زیر باران بلعید . بیحال و نفس زنان گفتم گلی جان خوب بود ؟ دلم میخواست او هم لذت برده باشد .سفری لذت بخش است که همه همسفران با هم لذت ببرند . گلی گفت آره آقا . نمیدونستم با این سن و سال میتونی بخوابی . اولش نمیخواستم . اما وقتی وسطشو برام ماچ کردی دل ضعفه گرفتم . دست خودم نبود .از رویش پاشدم .چکه چکه از سر کیرم آب میچکید . گفت اووه ببین چی شده ؟تمام زیر شکمم و روی کس گلی و اطراف کسش و دور وبر رانهایش خیس و لزج بود . زیر پیراهن نخی دو گاو نشانم را برداشتم و خودم و گلی را پاک کردم . گلی دوتا دستهایش را پشت سرش گذاشته بود . به جلو خم شده بود و داشت دستان مرا که کسش را پاک میکردم نگاه میکرد . گفتم گلی هر دفعه که بیای پیشم یکی از این بیست تومنی ها رو بهت میدم . اونقدر میدم تا تموم بشن . خندید و گفت آقا بلا نسبت مگه من قحبه ام . گفتم نه این حرفا چیه میخوام یه جوری محبتاتو جبران کنم
دلم میخواست خنک شوم . تنم داغ بود . خودم را توی آب خنک حوض انداختم . توی آب بود که حس کردم شدیدا گرسنه هستم . از آب که بیرون آمدم . گلی بدون توجه به آنچه که بین ما گذشته بود در سکوت چند تا تخم مرغ با کره برایم نیمرو کرد . با ولع بلعیدمشان . راهی یونجه زار شدم . از دور مراد و طلا را دیدم که داشتند یونجه ها را میبریدند . مراد دیگر حواسش جمع شده بود . به طلا گفتم نه خسته . اصطلاحات دهاتی ها را یاد گرفته بودم . مراد با سر پائین افتاده سلام کرد . جوابش را ندادم . گفتم هان دیگه از اون گه های دیروزی نخوردی که ؟گفت آقا به خدا دست خودمون نبود . گفتم خفه … کارتو بکن . زیر درخت نشستم و در خنکای نسیم یکی دو استکان چای خوردم . روی علفها دراز کشیدم . به فکر فرو رفتم . دلم میخواست منظره دیروز تکرار میشد . باز مراد با آن کیر بزرگش طلا را به یاد غلامعلی می انداخت . اما نمی دانستم چطور امکان دارد . میدانستم با خواهش و تمنا می توانم طلا را راضی کنم جلوی چشمانم اجازه دهد مراد با او بخوابد .خودش چند روز پیش این کار را برایم کرده بود تا زیر و بم خوابیدن زن و مرد را یادم بدهد . اما نمیتوانستم حدس بزنم عکس العمل مراد در مقابل این درخواستم چه خواهد بود . میترسیدم واکنش نشان بدهد . میتوانستم از ترسی که از من دارد سؤاستفاده کنم . برخاستم و با داد به مراد گفتم هووی اون الاغو بیار اینجا یه کم منو خرسواری بده . مراد افسار الاغی را که داشت شکمش را با کاه توی انبان پر میکرد از میخ طویله ای که توی خاک فرو کرده بود باز کرد و همانطور با گوشهای آویزان به طرفم آمد . گفتم این الاغ بیچاره توی اینهمه یونجه سبز چرا باهاس کاه خشک بخوره؟مراد خندید و گفت آخه آقا اگه یونجه تر بخوره شیکمش باد میکنه میترکه . گفتم به چی میخندی مرتیکه ؟ نمی خواستم ترس از من از دلش بریزد . خودش را جمع و جور کرد . دستش را به هم قلاب کرد روی پالان نشستم . غلام افسار الاغ را گرفت و آهسته به راه افتاد . کم کم از طلا دور شدیم . دهان بندی که به دهان الاغ بیچاره زده بودند نمی گذاشت تا شکمی از عزا در بیاورد . کم کم میخواستم سر صحبت را باز کنم . گفتم میدونی که هنوز از دست تو به خاطر دیروز عصبانی هستم . گفت آقا گفتم بهتون به آقا پیر دست خودمون نبود . گفتم پس دست کی بود ؟ گفت نمیدونم چرا یه دفعه اینطوری شد . بیچاره طلا خانم تقصیر نداشت . من بهش بند کردم .گفتم توی این ده دیگه با کیا هستی . گفت هیچکی به خدا آقا . گفتم غلط زیادی نکن . گفت آقا فقط تو سربازی یه دفعه با هم خدمتی هام خیر سرم رفتیم شهر نو اونم اونا مجبورم کردن . گفتم آره اروای عمت میدونم مجبور شدی همونجور که دیروز مجبور شدی .همانطور که موقعی که گماشته بودی مجبور شدی. با تعجب نگاهم کرد. گفتم ببین مراد میدونی که من دیگه مرد شدم اما دلم میخواد راه و رسم مردی رو یاد بگیرم . این جور چیزا رو تو هیچ مدرسه ای به آدم یاد نمیدن .دلم میخواد تو با طلا اینجور چیزا رو یادم بدین . برگشت و نیشش تا بناگوش باز شد . داشت به قول بچه های امروز پسرخاله می شد تندی گفتم کوفت . ببند اون نیشتو به چی میخندی؟ دوباره خودش را جمع و جور کرد و افسار را گرفت و راه افتاد . گفتم فهمیدی چی گفتم یا نه ؟ گفت آخه آقا چه جوری میخواین ,براتون تعریف کنم .گفتم یه موقع دیگه باهاس واسم جریان جنده خونه رفتن تو با داستان گماشتگی تو تعریف کنی.اما الان نه خره میخوام بهم دوتایی نشون بدین . گفت آخه چطور ؟ گفتم فردا غروب که با طلا از صحرا اومدین میری حموم میدانگاهی چرک و کثافتو از تنت میشوری دم غروب میای خونه اربابی تا بهت بگم . گفت آقا یعنی شما میخواین من و طلا …گفتم آره میخوام تو طلا اون کاری که تو صحرا با هم میکردین جلو چشم من تو اتاق طلا بکنین . گفت آخه طلا رضا نمیده . گفتم اونش به تو نیومده من خودم یه جوری راضیش میکنم . اما اگه جیک بزنی به بابام مینویسم تو نره خر میخواستی سر من بلا بیاری اونوقت بابام میفرستمت اونجا که عرب نی انداخت . گفت آقا ما سگ کی باشیم . گفتم حالا دیگه خفه شو برگردیم زیر آفتاب کباب شدم . سر الاغ را برگرداند طلا هنوز داشت زیر آفتاب یونجه ها را می برید .گفتم هووی ببین یه کلوم به طلا چیزی نمیگی ها والا پدرتو میسوزونم .گفت بالا چشمم آقا. طلا از دور داد زد هووووی علی آقا هووووی . برایش دست تکان دادم . از دور گفت خر سواری کیف داد؟ . گفتم چه جورم .سر تا پایش خیس عرق بود . روسری نخی اش را دور گردنش گره زده بود . حدس میزدم الان شر شر عرق از لای پایش سرازیر شده و آن کس پهنش خیس عرق است .گفتم من میرم خونه . کارتون تموم شد بیاین . به طرف خانه اربابی راه افتادم . از میان مزارع سوت زنان با کیف از تصور فردا غروب گذشتم. توی ذهنم هزار تا نقشه میکشیدم . میخواستم مراد را وادار کنم سر تا پای طلا را بلیسد . میخواستم مراد هر راهی که برای خوابیدن با زنها میداند جلوی رویم روی طلا پیاده کند . اما چه گونه .؟
کم کم به خانه اربابی رسیدم . در را باز کردم گلی داشت رخت چرکها را می شست . در را پشت سرم بستم .نگاهی به پنجره شاه نشین انداختم . از خانجون خبری نبود . به طرف گلی رفتم . لپش را کشیدم گفتم چطوری خوشگله ؟ گلی صورتش را کنار کشید و گفت نکن آقا یکی میبینه بده . گفتم کی میخواد ببینه اینجا که کسی نیست . گفت آقا همین یکی دو ساعت پیش خودتو تو من خالی کردی دیگه چی میخوای از جونم . گفتم هیچی بابا ناهار بده که بدجوری گشنمه . گفت شما برین بالا کارم تموم میشه میام ناهار میکشم براتون . کشمش پلو با جوجه درست کرده بود . با دوغ خنک کوزه ای خیلی چسبید . اشتهایم حسابی باز شده بود . با خودم گفتم آخر تابستون قدم بایس 160 بشه با این غذاها هم بایس یه 65 کیلویی بشم . 60 کیلو وزنم بود . 155 سانت قدم . فعالیت بدون برنامه صبح و راهپیمایی توی مزارع خسته ام کرده بود . کنار خانجون دراز کشیدم و خوابم برد .با بوی دودی که از هیزم زیر پیت حلبی آب گرم می آمد از خواب بیدار شدم . به طرف مطبخ رفتم .چایی تازه دم برای خودم ریختم و داغ داغ توی نعلبکی هورت کشیدم تا خشکی دهانم برطرف شد . صدای شرشر آب از توی حمام خانه میامد . گشتی دور بر حیاط زدم کسی نبود گلی و مراد به خانه شان رفته بودند . پاورچین پاورچین به طرف حمام خانه رفتم . .توی حمام خانه تاریک بود و پر از بوی بخار آب . طلا لخت روی سکو نشسته بود . مرا که دید گفت ووی چه بیصدا اومدی خاله دلم ترکید . فکر کردم از ما بهترمن اومدن . گفتم خاله جون یعنی میگی من قیافه ام شبیه جناست . گفت نه ولی تخم جن که هستی . قاه قاه خندید وقتی میخندید پستانهای درشت لختش می لرزید . بعد از دیدن بدن شکیل و خوش تراش گلی دیدن اندام چاق طلا برایم لطفی نداشت . گفت حموم نمیکنی خاله ؟ گفتم نه بابا حوصله ندارم . همینجا وایمیستم نیگات میکنم . گفت هرجور میلته .شروع کرد با صابون سرکف موهایش را شستن . تک و توک موهایش سفید شده بود .زیر شکمش چربی داشت .خط وسط کسش انگار با چاقو هندوانه را تا وسط نصف کرده باشی بود . شکاف لای پایش تا وسط آمده بود و بعد ادامه نداشت . پستانهایش را کف مالی میکرد اما همش از توی دستانش لیز میخورد . با وسواس موهای جدا شده از سرش را که روی بدنش بود یکی یکی با انگشت برمیداشت . صابون را برداشت و کمی ران هایش را باز کرد و از بیخ کسش شروع به شستن کرد .بعد دستانش را از پشت به طرف لمبرهایش برد و لای دو تا قاچ لمبرهایش را صابونی کرد .لای شکاف کونش را از پایین به بالا دست کشید .انگار که توی مستراح دارد خودش را میشود با انگشت وسطش روی سوراخ کونش کشید .کمی هم توی سوراخ کونش کشید . گفتم خاله همیشه توی سوراخ عقبت رو هم میشوری . گفت نه خاله امروز تو صحرا زورم گرفت رفتم دست به آب دیگه آب نبود . گفتم دیگه مراد اذیتت نکرد گفت نه بابا چیکارش کردی بدبختو از مردونگی افتاده . خم شد تا کاسه مسی را بردارد . پشتش به من بود دوتا لنبر پهن از هم باز شد و سوراخ کونش و قسمتی از نمای کس جمع شده اش از لای پایش بیرون زد . این منظره شدیدا تحریکم کرد .دلم میخواست من هم لخت شوم و به کنارش بروم . اما به یاد حرفش افتادم که زیاده روی تخمهایم را آب میکند . خودش را آب کشید و با حوله رنگ و روفته ای که مادرم چند سال پیش از بوشهر برایش آورده بود خودش را خشک کرد .داشت موهایش را خشک میکرد . گفت ها چی شده نکنه تو هم از مردونگی افتادی که کاری نمیکنی باهام . گفتم خودت گفتی خاله اگه خیلی ازم آب بره از مردی میافتم . خندید گفت آره یادم نبود . اما نکنه امروز تو خونه شیطونی کردی گلی وقت رفتن خیلی سگرمه هاش تو هم بود نکنه کاری کردی باهاش . گفتم نه خاله این حرفا چیه . گفت بهت گفتم تا حواستو جمع کنی . گفتم خاله مطمئن باش. یک ماچ گنده با سر روی خیسش به صورتم زد و گفت آفرین پسر خوب . گفتم خاله بعد از شام میذاری بیام بغلت بخوابم برام از اون قدیما تعریف کنی . گفت مثلا از کی . گفتم از بابام .گفت چیشو بگم . گفتم تو خودت گفتی به سه نسل این خونه چیز دادی . هنوز رویم نمیشد کلمه کس را جلویش بگویم . گفت آهان میخوای بدونی بابات چطوری منو کرده هان ؟ گفتم میگی برام ؟ گفت باشه جونوم برو بالا تا شام خانجونو بدم لگنش بذارم بخوابونمش . بعد برات نقلشو میگم . حالا برو بالا بذار لباسامو بپوشم
الا رفتم و شام را در کنار خانجون خوردم . رادیوی ترانزیستوری توشیبا جلد چرمی را که پدرم برایم از بوشهر خریده بود و با باتری کار میکرد بعد از شام کمی گوش دادم . تا طلا خانجون را خواباند و با ظرفهای نشسته پایین رفت. رادیو را خاموش کردم و منهم بعد از نیم ساعت پایین رفتم . وقتی که وارد اتاق طلا شدم . داشت رختخواب را پهن میکرد . گفت هان اومدی . مثل اینکه تا من هرشب برات قصه بگم خوابت نمیبره . گفتم خاله من دیگه با داستانات عادت کردم . یکدفعه بی هیچ خجالتی پیراهنش را از تنش کند با دوتا پستان درشت آویزان چپید زیر لحاف . مثل اینکه بد خوابی برایم دیده بود . مخصوصا که مراد هم از ترس کاری به کارش نداشت . مانده بودم با برنامه صبح چطوری با این قضیه کنار بیایم . طلا گفت منتظر چی هستی خاله بیا زیر لحاف تا گرم شی . گفتم خاله هوا به اندازه کافی گرم هست . گفت بیا دیگه ناز نکن پدر سوخته . رفتم همانطور با لباسش زیر لحاف دراز کشیدم . گفت چرا لباساتو در نمیاری . پاشو پاشو یالا بکن هرچی تنته . گفتم خاله خودت گفتی زیاده روی تخمامو آب میکنه. گفت بابا تو دو روز پیش آبت اومده حالا دیگه وقتشه . نمی توانستم بگویم امروز صبح برنامه داشتم . خودش تمام لباسهایم را به تندی از تنم کند و مرا به زیر لحاف کشید . بغلم زد و در واقع مرا میان بدنش گم کرد . دیدم این زن تنومند میخواهد فورا از من کار بکشد . گفتم خاله قرار بود برام داستان بابام را تعریف کنی . گفت وقت زیاده . گفتم تو اول بگو اینجوری کیفش بیشتره . میدونی که من با شنیدن این جور حرفا یه جورایی میشم بهم بیشتر کیف میده . گفت حالا تا بعد و دستش را لای پایم برد . دو دستم را زیر شکمم بردم گفتم خاله اول رام تعریف کن بابام چیکارت کرد . دید حریفم نیست .رو به بالا دراز کشید و شروع به تعریف کردن کرد . آره جونم برات بگه من همش چهار سال شوهر داری کردم .غلامعلی بیچاره تو سال وبایی وبا گرفت و مرد . آقا بزرگ و خانجون از ترس وبا اونسال رفتن تهرون خونه داداش سالار خان .تا بعد از رفتن وبا هم نیومدن دهات . من تو بیست سالگی بیوه شدم . اون موقع بابات شیش هفت سالش بود . آقا همون سال باباتو گذاشت تهرون خونه داداشش تا درس بخونه اونم همینطوری مثه تو عیدا و تابستون میومد داهات . فکر کنم پونزده شونزده سالش بود توی تابستون که اومده بود داهات من اون موقع بیست و هفت هشت سالم بود . دیدم دیگه ممد آقا اون ممد آقای قدیم نیست چشم و چارش همش تو پروپاچه زنای داهاتی بود .این حموم تو میدون گاهی رو اون موقع تازه درست کرده بودند. اون موقع واسه اینکه نور تو حموم بیاد بالاش شیشه ای بود . یه بار که داشتم میرفتم حموم ممد آقا باباتو تو راه دیدم . بقچه رو که دید گفت خاله حموم میری ؟ گفتم آره ممد جان . چی بود مگه . گفت خاله نمره میری یا عمومی؟ حموم داهات ما فقط یه نمره داشت اونم مال پولدارا بود که حمومو قرق میکردن . یه دفعه گفتم خاله جون نمره میرم . دیدم چشماش برق زد . تو نگو یکی از مشغولی اش اینه که میره یواشکی رو پشت بوم حموم زنای مردمو دید میزنه . بچه سالار خان هم بود اگه کسی هم میدید جرات نداشت بگه بالای چشمت ابرو. تو دلم اومده بود که ممدآقا میاد رو پشت بوم . به دلاک حموم گفتم نمره خالیه ؟. دیگه صلات ظهر بود . گفت آره .رفتم تو نمره لباسامو کندم . رفتم تو حموم یخورده خودموآب زدم . هرچی واستادم خبری نشد . نمیخواستم دل اون طفلی رو بشکنم . این دست اون دست کردم تا سایه شو دیدم . با یه آینه کوچیک نگا کردم دیدم بعله چشماشو چسبونده به شیشه از اون بالا داره منو با چشماش میخوره . خودمو زدم مثلا نمیبینمش . دلبری کردم براش حسابی خودمو میشستم . میدونستم تو اون آفتاب دم ظهری تو پشت حموم دیگه طفلکی هلاک شده . دست میکشیدم لای پاهام خودمم خوشم اومده بود . از اینکه میدیدم دارم منو یواشکی دید میزنن کیف میکردم . موهامو با گل سر شستم و خودمو آب کشیدم اومدم بیرون . راه افتادم برم خونه . برگشتنی باباتو تو کوچه دیدم دیگه چشماش لوچ شده بود .آب از لب و لوچه اش آویزان بود . دلم سوخت براش . گفت خاله حموم کردی . گفتم آره ممد آقا خونه میای ؟ گفت آره بابام اینا که رفتن ییلاق . گفتم تو چرا نرفتی ؟ گفت حوصله ییلاقو ندارم . گفتم تو تهرون چیکارا میکنی . گفت با پسر عموم میرم سینما . گفتم شنیدم خیلی قشنگه . گفت آره همش فیلم های خارجکی میارن . گفتم آرتیستاش خوشگلن ؟گفت آره خاله آگه یه روز اومدی تهرون میبرمت سینما فیلم نیگا کنی .گفتم حالا نمیشه برام تعریف کنی . دیگه رسیدیم خونه . هیشکی خونه نبود . اونم برام داستان یه فیلم خارجکی رو تعریف کرد که آدم بدای فیلم دختر مرد پولداره رو میدزدن و میندازن تو زیر زمین و دست و پاشو میبندن تا از باباش پول بگیرن . گفت اتفاقا خاله زیر زمین تو فیلمه عین اتاق تو بود . گفت خاله میای اون فیلمو تو اتاقت بازی کنم . تو بشو دختر اون مرده پولداره من میشم رییس دزدا . گفتم خب که چی بشه ؟ گفت دلم میخواد داستان اون آرتیسته را بهت نشون بدم . نمیدونستم ناقلا میخواد چیکار کنه باهام . من ساده دل هم گفتم باشه . تو همین زیر زمین اومدیم گفت خاله رییس دزدا دست دختره رو بسته بود به دیوار . دست من بیچاره رو با دو تا پارچه کهنه بست به دسته این صندوق آهنیه که لباسام توشه . بعدشم گفت خاله اون دزده واسه اینکه دختره داد نزنه دهنشو بسته بود تا بیام بجنبم با یه پیرهنم که از تو صندوقم ورداشته بود دهنمو بست . نمیتونستم تکون بخورم نه میتونستم داد بزنم . عقب عقب رفت و نیگام کرد . چشاش بدجوری برق میزد . فهمیدم تا منو نکنه دست وردار نیست . منم بدم نمیومد والا هر چی میخواس براش نمیکردم . خودمو هی اینورواونور زدم افاقه نکرد . اومد جلو پاهام دامنمو کشید بالا . کشید تا روشیکمم . همین باباتو میگم که الان افسر شده . من زیر دامنم تنبونمو نپوشیده بودم . همینجوری داشت با چشماش منو میخورد رو پاهام دست میکشید پشمامو چنگ میزد که پدرم دراومد اما مگه میتونستم داد بزنم . دیوونه شده بود . هیچکی تو خوونه نبود منم که تازه حموم کرده بودم اونم از بالا تموم تن و بدنمو دید زده بود و حشری شده بود و حالا با دستای بسته و دهن قفل شده زیر دستاش بودم هی تو کسمو باز میکرد و اون تو رو نیگا میکرد . تا اونموقع مال هیچ زنی رو ندیده بود انگاری تو هم به اون بابای نامردت رفتی که همش میخوای ته و توی کس زنانو رو دربیاری . خلاصه یه دفه افتاد رو پاهام و شرو کرد رونامو ماچ کردن و گاز گرفتن خیلی دردم اومده بود . اما چاره نداشتم . پاهامو به هم چسبوندم تا نتونه کاری بکنه اما اون ناقلا زرنگتر از این حرفا بود رفت از تو پستو یه تیکه ریسمون آورد یه سرشو بست دور این زانوم از پشت گردنم رد کرد و اون سرشو بست دور این زانوم . دیگه حالا تو اختیارش بودم پاهامم نمیتونستم ببندم اگه پاهامو میکشیدم گردنم میشکست . نمیدونم این کارا رو از کی یاد گرفته بود . خلاصه خاله جون پیرهنمو تا زیر گردن داد بالا پستونامو چنگ زد نوک پستونامو لیس زد گازشون گرفت .هرکاری که دلش خواست با تن و بدن نازنین من کرد که کرد . بعدش شروع کرد سوراخمو انگشت بکنه و انگشتشو تند تند میکرد تو سوراخم . آب ازم راه افتاده بود . انگشتش اون تو سر نیخورد حسابی که گشادم کرد دوتا انگشتشو کرد بعدشم .انگشتاشو لوله کرد چپوند تو تنم . خوشم اومده بود انگاری غلامعلی داشت فشارم میداد . دیگه دستش تا مچ تو تن من مونده بود. مال بیصاحاب پیدا کرده بود . من اگه دستام باز بود مگه میذاشتم از این کارا باهام بکنه . دیگه وقتی از نفس افتاد دستشو مالید به پستونام . پاشد شلوارشو کند .نشست لای پاهام . اصلا نفهمیدم کی دولشو کرد تو تنم . از بس که با دستاش منو گشاد کرده بود . تند تند خودشو فشار میداد بهم . گردنم داشت خورد میشد .آهن صندوقچه پشت سرمو داغون کرده بود .اون ریسمون لامصب هم داشت هم زانوهامو داغون میکرد هم گردنمو میشکست
طلا ادامه داد آره علی جون همین بابات که حالا دیگه از ما فرار میکنه با دوز و کلک دستای منو بسته بود به صندوق آهنی و داشت کیف میکرد . داد منم به هیج جا نمیرسید . اینقده دستاشو تو کس من شسته بود که اصلا نمیفهمیدم او ن پایین مایینا داره با دولش چیکار میکنه … لنگام دیگه داشت میشکست . خود همین بابات دید که اونقده با دستاش تن منو باز کرده بود که هیچی نمی فهمه . بابات دولشو بیرون کشید . رفت یه متکا آورد . با هزار زور تن منو بلند کرد و گذاشت زیرم . سر دولشو گذاشت تو سوراخ پایینیم . هل داد تو . میترسیدم مثه آقا بزرگ فشارم بیاد برینم رو کیرش اما کیر یه مرد مثه سالار خان کجا و دول اونموقع بابای تو کجا . خلاصه اینقد ه خودشو عقب و جلو کرد تا توی من خودشو خالی کرد . وقتی حسابی از حال رفت کیرشو از تو سوراخم بیرون کشید یعنی بیرون افتاد . تازه یادش اومد که من دارم خفه میشم با اون پارچه ای که دهنمو بسته بود . دهنمو باز کرد. بهش گفتم پدر سگ خب تو اگه میخاستی باهام بخوابی مثه بچه آدم به خودم میگفتی من که دریغ نمیکردم ازت بازم کن نفسم برید . پاهامو باز کرد .بهش گفتم خره فکر میکنی تو سقف حموم ندیدمت داشتی دیدم میزدی منو . من که خودمو حسابی بهت نشون دادم . دیگه این آرتیست بازیها چی بود . گفت طلا جون گه خوردم غلط کردم . منو ببخش . اصلا نفهمیدم چیکار کردم . گفتم دستاموباز کن نامرد . دستامو باز کرد تند تند ماچم کرد گفت گه خوردم جبران میکنم . گفتم چی چی رو جبران میکنی دستتو تا آرنج کردی تو کس من . منو پاره پوره کردی . آب کمرتو ریختی تو روده هام .میخوای جبران کنی ؟. گفت آخه هول برم داشته بود . هولش دادم گفتم برو گمشو آدمیت بهت نیومده . حالا چون فکر میکنی من کلفت این خونه ام هر گهی که خواستی میتونی بخوری ؟ بابات بغض کرد عین بچگی هاش شروع کرد گریه کردن . آره علی جون همین بابات تو زیر زمین بعد اینکه آبشو تو کونم خالی کرد عین بچه کوچیکا زار میزد . دلم سوخت واسش . نازش کردم . گفتم عیب نداره ممدم . خاله تو رو میبخشه . هر وقت دلت خواست یواش بیا پیش من اما کسی نبیندت. خودم زنت میشم . هر کاری خواستی بکن اما دستامو نبندی ها . . حالا مگه اشکاش بند میومد . خلاصه ترو تمیزش کردم و راهیش کردم رفت . تا موقعی که مامانتو براش شیرینی خوردن . هر وقت میومد ده من ماله اون بودم . تو حموم خونه سر جالیز . سر یونجه زار تو باغا . تو همین زیر زمین . تو شانشین خلاصه هرجا گیر میاورد بند میکرد بهم . همشم عاشق عقبم بود . نمیدونی التماس میکرد بهش از عقب بدم . خیلی که التماس میکرد بهش میدادم . تو هم که دستت اون پایین مایینا بیکار نیست . شنیدن داستان پدرم و طلا من را تحریک کرده بود . خصوصا که بدن گرم و لخت طلا هم به بدنم چسبیده بود در تمام مدتی که طلا حرف میزد من با دستانم روی بدنش و پستانهای چاقش و زیر شکمش ور میرفتم . مواقعی که داستانش به جاهای تحریک کننده تر میرسید وسط کس طلا را آهسته نیشگون میگرفتم . دستم حسابی لزج شده بود . طلا با فشار ناگهان مرا بغل زد و گفت هووم چیه پدر سوخته چی میخوای اینقده تو سوراخای من انگشت میکنی پدر سوخته مگه دنبال عسل میکردی ؟با آن لبهای بزرگش مثله بادکش مرا ماچ میکرد . با آن هیکل تنومندش چرخید و افتاد روی من . سعی میکرد با دستانش از سقوط تمام هیکل سنگینش که فکر میکنم هشتاد نود کیلویی میشد روی اندام لاغر من جلوگیری کند . گفت چیه از اینا میخوای ؟ پستانهای چاقش را کوباند توی صورت من . گفت نوکشونو بگیر به دهن .دو تا پستانهایش را به هم چسباندم و دو تا نوک برجسته شده پستانهایش را با هم مکیدم . توی دهانم جا نمیشد . گفت خفه میشی بچه . گلوتو میگیره . یکی یکی .
خلاصه داشتم زیر هیکل طلا خورد میشدم . طلا دستهایش را بین تن من و بدنش برد و گفت ببینم این دودولتو کجاها قایم کردی . کیر بیچاره من بین پاهای طلا گیر کرده بود . کمی کمرش را بالا داد و با دستانش کیرم را سربالا گرفت و خودش را روی من پرت کرد . به راحتی کیرم وارد سوراخ لزج بدنش شد . سنگینی بدنش داشت کیرم را میترکاند . کمر گاهش را چرخ میداد تا حسابی داخل بدنش مالیده شود و بازی کند . بین تن من و بدنش لزج و خیس شده بود . بالا و پایین نمی کرد خودش را روی من میمالید . کیرم درون بدنش چپ و راست میشد . گفت بابا من که هیچی نمیفهمم . اصلا کجاست این دودول تو . گفتم تو جاش دادی خاله از من میپرسی یه جایی همون تو هاست دیگه . انگار که شاش داشته باشم سر کیرم را پرخون کردم . گفت آهان توف توفش رو حس کردم . وقتی خودش را به طرف جلو میکشید کیرم خم میشد و دردم میگرفت .گفتم خاله اونجام داره میشکنه با این کارایی که میکنی دردم گرفته . گفت خوشت نمیاد خاله . گفتم چرا اما اصلا حالیم نمیشه . گفت یه خورده واستا الان درستش میکنم . کمی خودش را جابجا کرد سر کیرم را عقب تر و تو برد بعد آهسته نشست . حس کردم کیرم نه به سختی اما سخت تر از قبل وارد بدنش شد . محیطی که سر کیرم حس میکرد و به مغزم گزارش میداد با محیط قبلی متفاوت تر بود داغتر و خشکتر و تنگتر . طلا گفت اوخیییش خارشمو داره میگیره . گفتم خاله چیکار کردی کجا فرو کردی . گفت تو کاریت نباشه فقط بگو خوشت میاد ؟ گفتم آره بهتر شد .گفت از بس غر زدی که هیچی حالیم نمیشه مجبور شدم جای دودولتو عوض کنم ببرمش یه جای بهتر . گفتم کجا خاله . گفت خره یه ساعته کیرتو چپوندم تو عقبم حالیت نشده ؟ گفتم آخه چرا اینکارو کردی ؟ گفت چیه خوشت نمیاد . گفتم نه بیشتر خوشم اومده اما آخه تو اذیت نمیشی . گفت نه جونم من مال مرادو بر میدارم این که چیزی نیست . همانطور که کمرم را بالا میدادم .گفتم خاله به مراد هم از عقب دادی . گفت اوووه تا دلت بخواد . میبنی که راه میرم میگوزم . همانطور که خودش را روی من پیچ و تاب میداد قاه قاه خندید . خیلی خوشم آمده بود . سوراخی که من با سر کیرم و با جداره های کیرم حس میکردم برایم لذت بخش تر از سوراخ اولی بود . میخواستم نیم خیز شوم و پستانهایش را بمکم اما نتوانستم . گفت چیه بازم از اینا میخوای به طرف سرم خم شد همینکه پستانهایش را توی دهنم چپاند حس کردم کیرم تالاپی از سوراخ کونش بیرون افتاد .کمی که پستانهایش را مکیدم . برخاست و سر پا ایستاد توی نور لامپا کیرم را دیدم که سر به آسمان خیس و سرخ ایستاده بود . طلا برگشت و پشت به من روی رانهایم نشست و با دستانش بیخ کیرم را گرفت و فشار داد و راست نگه داشت و آهسته رویش نشست . از پشت من فقط دوتا لنبر چاقش را میدیدم که روی تنم مینشیند . چشمانم را بستم و تمام حواسم را به سر حساس کیرم معطوف کردم میخواستم سر کیرم کار چشم و بینی و زبان و گوشم را یکجا بکند . دو تا لنبرش را روی رانهایم حس کردم . طلا در حالی که خودش را به طرف عقب خم کرد دو دستش را دو طرف بدنم گذاشت در همین فاصله چند ثانیه که تمام وزنش به کونش منتقل شد و از آنجا به کیر من که داخل بدنش بود حس کردم الان است که پوست کیرم قلوه کن شود . نگاهی به پایین انداختم کیر من درون بدنش ناپدید شده بود . فشارش را بیشتر کرد . حس کردم وقتش است . گفتم خاله خاله داره میاد . گفت غمت نباشه نمیذارم کثافتکاری بشه . همیشه بیرون ریختن آب از کمر را کثافتکاری میگفت . آنقدر وزن لنبرهایش کیرم را خفه کرده بود که آب کمرم راهی برای خروج نداشت .حس کردم میخواهد خارج شود اما نمیتواند . ناله کردم خاله پاشو پاشو من مردم . طلا با ترس ناگهان از رویم برخاست . نگاهم به سر کیرم بود به محض این که کیرم از سوراخش بیرون افتاد آب غلیظ به هوا جهید . طلا تند با دستانش کیرم را از داخل به طرف بیرون ماساژ داد تا از فشار تخلیه شدم . گفت ببین بازم کثافتکاری کردی . مگه نگفتم همون تو بریز . حالا چیکار کنم . نفس نفس زنان گفتم نه خاله نمی شد داشتم میمیردم .راهش گیر کرده بود . نگاهم به لای پایش افتاد در آن تاریکی و روشنایی دیدم از خیسی برق میزند . لایش باز شده بود و دو تکه گوشت سرخ بیرون زده بود . . گفت پاشو برو خودتو بشور . سرما نخوری ها . با بیحالی با کون لخت در هوای مهتابی به طرف حوض رفتم و خودم را شستم . دوباره پیش طلا برگشتم
طلا تا مرا دید گفت هان چیه برگشتی . گفتم همینطور کون لخت که نمیتونم برم بالا خاله اومدم لباسامو بردارم . گفت آها برو بردار و خودش رفت که بقول خودش تمیز کاری کند . لباسهایم را پوشیدم استخوانهای رانم درد میکرد .طلا با آن وزن سنگینش پدر رانهایم را در آورده بود .طلا برگشت و گفت اهه تو هنوز هم که اینجایی دیگه چی میخوای ؟ گفتم هیچی خاله میخواستم بگم مراد… گفت هان مراد چی ؟ نمیدانستم چگونه سر صحبت را باز کنم . گفتم راستی مراد تو سربازی …گفت خب بگو تو که جون به سرم کردی . گفتم یعنی میخواستم بگم مراد تو سربازی چیکار میکرده ؟ طلا گفت من چه میدونم خودت بپرس ازش . گفتم یعنی میگم با زن اون سرگرده … گفت آاهان یعنی میگی زن اون سرگرده رو کشونده زیرش ؟ گفتم آره همینو میخواستم بگم . گفت ای بلا میخوای بدونی چیکار میکرده هان ؟ گفتم آره خیلی . گفت زیاد برام تعریف نکرده فقط میدونم برده بودنش خونه یه سرگرده گماشتگی . زن اون سرگرده هم از اون حشری ها بوده حسابی ازش کار کشیده تازه تو اون خونه هم یه کلفت داشتن اونم از مراد کار کشیده . خدمتش که تموم شد نی قلیون شده بود بیچاره . کمرش تا شده بود از بس شیره تنشو کشیده بودن . گفتم خاله یه چیزی بخوام دلمو نمیشکنی ؟ گفت ها تو که الان تا خایت چپوندی تو عقبم دیگه چی میخوای؟گفتم خاله میخوام …من منی کردم میخوام مراد بهم یه چیزایی یاد بده . چشمانش با تعجب گرد شد .گفت خاک به سرم چی میخوای از این مراده یاد بگیری . گفتم میخوام راه و رسم مرد شدنو بهم حسابی یاد بده .گفت خاله جون تو که خودت الانه یه پا مردی .گفتم نه میخوام کامل بهم یاد بده گفت آخه چی میخوای بچه . گفتم میخوام تو ومراد بهم با همدیگه یاد بدین. با عصبانیت گفت یعنی میخوای مراد جلو تو با من بخوابه . خیلی رو داری بچه پاشو پاشو برو گورتو گم کن . گفتم مگه خودت یه بار اینکارو یواشکی نکردی من تو پستو بودم همین چند روز پیش .گفتم اونوقت فرق میکرد مراد نمیدونست تو اینجایی .گفتم خب من خودم مرادو راضی میکنم . گفت برو محاله اون تا یه صدا میاد شق شده اش میخوابه فوری حالا بیاد جلو یه نفر دیگه از اون کارا کنه نه نمیکنه .گفتم اونش با من تو راضی میشی گفت حالا برو تا بعد خوابم گرفته به حق چیزای ندیده و نشنیده . برو برو خوابم میاد .بالا رفتم و در خنکای رختخواب پهن شده دراز کشیدم به فردا فکر کردم . سریعا خوابم برد . صبح که بیدار شدم طلا نبود .گل اندام داشت حیاط خانه اربابی را آب و جارو میکرد . فضا پر از بوی خاک نم خورده بود . دست و رویم را توی حوض شستم . لقمه نانی به دندان گرفتم و چای شیرین را با یک هورت سرکشیدم . گل اندام از من توی حیاط فرار میکرد . زیر لب سلامی کرد . گفتم چیه ها حالا دیگه ما لولو خرخره شدیم از من چرا فرار میکنی . گفت آخه اقا شما تا به آدم نزدیک میشین میخواین یه کاری بکنین . خندیدم گفتم چه کاری ؟گفت خودتون بهتر میدونین میخواین دستمالیم کنین . گفتم نترس تا خودت اجازه ندی به هیچ جات دست نمیزنم . مگه قرارمون یادت رفته . گفت نه آقا اون چهل تومنی که دادین هنوز تموم نشده . گفتم تموم شد خبرم کن . به طرف صحرا راه افتادم از کنار حمام میدانگاهی گذشتم . نگاهی به حمام انداختم همان حمامی که سالها پیش پدرم از شیشه های آن تن و اندام لخت طلا را دید زده بود . راهم را به طرف یونجه زار کج کردم . هر دو نفر کنار کتری با فاصله نشسته بودند و داشتند چای میخوردند .مراد تا مرا دید از جا برخاست . زیر لب سلامی گفت .محلش نگذاشتم .گفتم خاله یه چایی برام بریز . طلا در سکوت برایم چای ریخت . چای را که خوردم به مراد گفت الاغو بردار بیا میخوام یه خورده سواری کنم . مراد برخاست و مثل دیروز الاغ را آماده کرد . سوارش شدم و افسار بدست مراد کمکم از طلا دور شدیم . گفتم خب تعریف کن بینیم . گفت چی بگم آقا . گفتم سربازی کجا بودی . گفت آقا اطراف کرج تویه پادگان . گفتم شنیدم گماشته بودی . پرسید این حرفارو طلا بهتون گفته ؟ گفتم به تو نیومده تعریف کن بینم .گفت آخه چی بگم آقا . گفتم چطور شد که رفتی گماشتگی . گفت من توی گورهان کار بودم اونجا امربر بودم تو ارتش یعنی یه جور نوکر.یه روز رییس انبارای پادگان که یه سرگرد کچل قد کوتاهی بود اومد گورهان اسمش جاب سرگرد منصور آبادی بود همه مثه سگ ازش میترسیدن میگفتن اونقده دزدی کرده که تا هفت پشتش هم بخورن دارن . میگفتن از زنش مثه سگ میترسه با اون ابهتش . اومد دید من آبدار خونم از تمیزی برق میزنه بهم گفت پسر فردا ظهر کیسه تو ببند . پاچسبوندم . رفت با فرمانده گورهانمون حرف زد .گفت من این پسره دهاتیه رو که ترو تمیزه میخوام ببرم گماشتگی . فرماندمون کرد بود خیلی مرد بود . منو کشوند یه گوشه نصیحتم کرد گفت پسر این جناب سرگرد از اون ختمای روزگاره خیلی دم کلفته میری خونشون دست از پا خطا نکنی والا باباتو میاره جلو چشمات . یه زن الپر داره که هر گماشته ای که رفته خونشون فرار کرده از خدمت. خیلی سخت گیره .خیلی هم بد اخلاقه میگن گماشته ها رو با شیلنگ کتک میزده . اگه دیدی خیلی اذیتت کرد فرار کن بیا همینجا کرج تو پادگان من درستش میکنم .خلاصه آقا ته دلمونو حسابی خالی کرد . من که جفت کرده بودم . گفتم خدا جون آخه ما اومدیم اجباری واسه مملکتمون حالا باهاس بریم گه و کثافت سرگرد منصور آبادی و فک و فامیلشو بشوریم .خلاصه فردا بعد از ظهر کیسه مو بستم ماشین جاب سرگرد اومد دنبالم . سوار جیپ شدم راننده منو برد تهرون. خونش پدر سگ اون بالا بالا ها بود . یعنی کوها دیگه معلوم بودن . وقتی آقا رفتیم تو خونشون دیگه دم دمای غروب بود خونه نبود که لامصب قصر بود یه باغ گنده که تهش یه خونه خیلی گنده بود . جلوی خونه هم یه استلخ داشت با کاشی های آبی خوشگل من همین طور که هاج و واج دور برمو نیگا نیگا میکردم حواسم به تو حوضه نبود یه دفه دیدم از تو اون استلخه از تو نردبونش یه زنه اومد بیرون آقا هیچی تنش نبود یعنی یه تیکه پارچه دور پستونش بود یه تنبون کوتاه هم پاش کرده بود . موهاش زرد بود .اولش فکر کردم خارجکیه . آقا هول کردیم سرمو انداختیم پایین . خانم به راننده گفت: اکبر گماشته تازه هه این لندهوره . راننده گفت بله خانم . صدام کرد بیا ببینم هووی . رفتم جلو سرم همونطور پایین دیدم ناخنای پاش سرخ سرخه انگار یه حنای تند گذاشته باشن . گفت اسمت چیه لندهور . پامو چسبوندم گفتم سرباز وظیفه مرادعلی… گفت هوووی اینجا پادگان نیست که عربده میکشی الاغ اینجا خونه منه . مراد هان ؟ سرم پایین بود با همون کون پتی اصلنم خجالتم نمیکشید جلو دوتا مرد غریبه اومد یه چرخی دور من زد . گفت اهل کدوم خراب شده هستی میخواستم سینه مو بدم جلو یه دفعه یادم اومد همونطور که سرم پایین بود گفت دهاتای اطراف اراک . داد زد زری زری کدوم گوری هستی ؟ یه دفعه یه زنه بیست سی ساله روسری به سر پیداش شد تو یه سینی نمیدونم چی بود زرد بود آورده بود واسه خانم . گفتم خانم جون اینجام . خانم گفت این لندهورو ببر جاشو ته باغ نشونش بده
آقا این کلفته که اسمش زری بود جلو ما راه افتاد و مام پشت سرش این کیسه سربازی با یغلاوی و قوطی واکس بقیه خرت و پرتا هم توش دنبالش . پدر سگ تنش میخارید هی جلو من کونشو تاب میداد آقا ببخشیندا من همین طوری یلخی حرف میزنم . به مرادگفتم دلم میخواد واو به واوشو برام بگی وای به حالت اگه جاییشو ازقلم بندازی دلم میخواد پیاز داغشو زیاد کنی . گفت رو چشم آقا و بعد همانطور که من روی الاغ هن و هن سواری میکردم تو آفتاب داغ مراد ادامه داد .آره آقا جون این زریه یه چیزیش میشد منم که دنبال کونش راه میرفتم جلو من هی کونشو تاب میداد . گفتم خدایا عجب گیری کردم حالا جواب این پدر سوخته رو چی بدم . ته باغ یه ساختمون فکسنی بود یه اتاق کوچیک با مستراح و یه دوش تو همون مستراحه . تو اتاقم یه تخت سربازی بود با یه زیلو روش با یه کمد آهنی از این ماله سربازا . زری گفت بچه کجایی سرکار . بهش گفتم مگه تو گوشت سنگینه مگه به خانم نگفتم بچه اراکم . گفت وا چه گوشت تلخ حالا بیا منو بخور . آقا مارو دست گرفته بود مام که مثه این تهرانیا حاضر جواب نبودیم جوابشو بذاریم کف دستش . اما همیجوری گفتم خب کجا تو بخورم ؟ یه عشوه اومد گفت واا پررو. این اتاقته . گفتم زری خانم اتاق شما کجاست . گفت وا چه شکر خوری ها . اول حرفش همش یه وا میگفت . خلاصه گفت همین جا بمون تا صدات کنم . مام با همون پوتین گل و گشاد لباس سربازی همونجور رو تخت نشستیم . یه خورده درو دیوارو نیگا کردیم .دراز کشیدم رو تخت تا خوابم برد . یه دفعه تو خواب دیدم یکی زد به پام از خواب پریدم اولش فکر کردم سرگروبانه . دیدم اون زنه زری بالا سرمه گفت آقا اومده پاشو سرو صورتتو بشور اینجور پف کرده نیای خدمت آقا . صورتمو آب زدم دنبال زری راه افتادم . رفتیم تو همون قصره آقا نمیدونی چی بود من که مات و حیرون بودم . دیدم یه میز گنده وسط اون سالن بود روش غذا بود مرغ و کباب وآش و یه عالمه غذاهای دیگه . منصور آبادی هم یه لباس گشاد پوشیده بود اینور میز زنش هم بازم با یه لباس لخت و پتی اونور میز. رفتم کنار در دست به خایه واستادم . سرگرد گفت بیا جلو پسر . آقا با ترس و لرز رفتیم جلو پاچسبوندیم شق و رق خبردار جلو جاب سرگرد واستادیم .همونطورکه خبردار واسته بودیم یه هو خانم از پشت میز پاشد آقا اومد جلو شرق با سیلی خوابوند تو گوش ما .گفت بیشعور مگه نگفتم اینجارو پادگان نکن . مگه اینجا سربازخونه است که هی راه براه پاشنه هاتو میزنی به هم الاغ . آقا از زور درد چشمام پر اشک شده بود .سرگرد به زنش گفت پریوش ولش کن چیکارش داری بدبختو .خانم گفت تو خفه . صد دفعه گفتم یه آدم وردار بیار آخه گناه من چیه با این حیوونا باید سرو کله بزنم . آقا خیلی بهمون برخورده بود . اما سرگرد که سرگرد بود سرلشکر جلوش کم میاورد . سرگرد گفت چشم خانم .مثه سگ کتک خورده سرشو انداخت پایین شروع کرد غذاشو کوفت کردن . با خودم گفتم یا آقا پیر این دیگه کیه . من بدبخت این یازده ماه بقیه خدمتمو چطور تو این خونه با این هند جگر خوار سر کنم . آقا صداش کرده بود پری اما از صدتا جن هم بدتر بود . پدر سگ خوشگل بود اما خیلی بد اخلاق بود . آقا کم کم سرمو آوردم بالا صورتم از سیلی که خورده بودم داغ بود . آقا گوشامون سرخ شده بود . این زن سرگرد یه لباس پوشیده بود دامن دراز ولی بالاش لخت و پتی پستوناش اگه خم میشد هلپی میافتاد بیرون . با خودم گفتم این منصور آبادی بی ناموس چطور میذاره این زنه اینطوری بگرده . آقا از ترس حرف نمیزدم مبادا دوباره چک بخوابونه در گوشم . گفت یالا گورتو گم کن برو تو آشپزخونه با زری کمک کن ظرفا رو بشور . گفتم چشم خانم . میخواستم عقب گرد کنم یه دفعه خودمو جمع و جور کردم داشتم میافتادم . خانم گفت ایییش چلاقم که هستی . آقا برگشتم برم دیدم این زنیکه پدر سگ زری داره یواشکی میخنده .تو دلم گفتم خارتو اگه نگاییدم تخم بابام نیستم کاری میکنم کاشی ها رو گاز بگیری مادر جنده . آقا ببخشیندا ما همش دهنمون خرابه به خدا تو سربازی دهن خراب شدیم . گفتم عیب نداره خب بعدش چی شد .گفت هیچی آقا رفتیم تو آشپزخونه دیدم آشپزخونه اش قد دوتا حیاط مون تو داهاته . یه عالمه هم دیگ و قابلمه و ظرف . ظروف کثیف ریخته بود تو یه لگن آهنی که شیر آب داشت . خلاصه آقا شروع کردیم ظرفا رو شستن . این زری پدر سگ هم میرفت و میومد هی ظرف میاورد.به من گفت غصه نخور خانم هر گماشته ای که میاد اولش همینطوری نسق کشی میکنه تا یارو حساب کار دستش بیاد . چی میگن گربه رو دم حجله میکشه . گفتم مگه من زنشم که بخواد برام گربه بکشه . من سرباز این مملکتم اومدم اجباری به میهنم خدمت کنم نه این که زن فرمانده بزنه تو گوشم چون که میخواد گربه بکشه . گفت غمت نباشه اگه حرف گوش کن باشی خانم خیلی هم مهربونه بهت میرسه غذاهای خوب میخوری . گفتم من اگه آش گل گیوه و ساچمه پلوی پادگان رو بخورم برام خوشمزه تره تا پس مونده مرغ و کباب اینا رو بلنبونم . گفت حالا کم کم عادت میکنی . هینجور که داشتم ظرفها رو میشستم گفتم اون گماشته قبلی چی شد . گفت به از شما نباشه خیلی بچه خوبی بود . بچه فومن بود خدمتش که تموم شد هرچی خانم گفت بمون همین جا باغبون باش قبول نکرد. بدبخت لگد به بختش زد . کارتشو که گرفت پریروز رفت شهرشون گفتم خوش به حالش راحت شد . زری گفت واا چرا ؟ گفتم من اگه خدمتم تموم بشه یه دقه اینجا نمیمونم . گفت خیال میکنی حالا واستا . راستی تو نومزد داری تو داهاتتون . گفتم نه بابا کسی به ما زن نمیده . گفت واا چرا جوون نیستی که هستی قد و بالا نداری که داری هیکلت هم که ماشالله بزنم به تخته آ… دیگه چی میخوان . پدر سگ انگار داره گاو میفروشه .منم بهش گفتم تو چی شوهرت کجاست . پدر سگ با عشوه غش غش خندید و گفت خاک تو سرش کنن منو اذیت میکرد طلاقمو گرفتم ازش . گفتم مگه چیکارت میکرد . گفت منو همش با شلاق کتک میزد . گفتم خب حتما تو یه کاری میکردی که میزدت . گفت نه والا آه نداشت با ناله سودا کنه خب منم جوون بودم دلم میخاست اینو بپوشم اونو بپوشم این ور برم اونور برم اونم کارگر گچ کار بود یه روز کار داشت یه روز کار نداشت . آخرشم گفت برات بچه نمیشه رفت سرم هوو آورد منم دیگه طلاقمو ازش گرفتم . اومدم خونه خانم اینا واسه کار .گفتم بچه کجایی . خاک پاک تهرون دروازه دولاب . گفتم دروازه دول دیگه کجاست ؟ آقا مرد دیگه از خنده. گفت دروازه دول که یه جای دیگه اس ای شیطون میگم دروازه دولاب . پیش خودم گفتم الان این خانمه میاد ببینه من دارم با این کلفته لاس میزنم اجدادمو میاره جلوی چشمام . گفتم برو برو الان یه چک دیگه میخوابه تو گوشم . گفت نترس بابا خانم و آقا رفتن باشگاه افسران دیر وقت میان . وقتی هم میان جفتشون سیاه مستن .خلاصه آقا ظرفا رو شستیمو کف آشپزخونه رو هم تی کشیدم دیگه ساعت نه و ده شده بود . رفتم طرف اتاقم ته باغ . پوتین و گتر در آوردم رفتم سر و صورتمو و پاهامو یه آبی زدم اومدم رو تخت خوابیدم . هوا تو اون باغ مثله بهشت بود خنک اونقدر خسته بودم خوابم برد فوری . اقاجان نصفه های شب بود یه دفعه حس کردم یه دستی تو زیر شلوارمه هی داره این معامله مونو میماله . دلم خیلی ترکید فکر کردم دختر شاه جنا تو باغ اومده سراغم داشتم سنکوپ میکردم از ترس آقا تو تاریکی یواشکی چشمامو باز کردم دیدم یکی بالا سرمه پتو سربازیمو زده کنار دستشو برده لای پاهام هی یواش یواش داره اونجامو میماله . یه دفعه داد زدم پریدم از تخت بیرون
با کنجکاوی از مراد پرسیدم خب کی بود؟مراد گفت آقا ما مثه بید یه گوشه واستادیم تو تاریکی دستومنو گذاشتیم وسط پاهامون محکم گرفتیم . دیدم یه سیاهی واستاده تو اتاق یواش میگه چه مرگته ؟ چرا آبرو ریزی میکنه میخوای خانوم و آقا رو بکشونی اینجا ؟ دیدم صدا صدای این زری مادر جندس . گفتم نصبه شبی تو اینجا چیکار میکنی . گفت گرمم بود اومدم تو باغ یه هوایی بخورم .گفتم پس دستت تو تنبون من چیکار میکرد . کم کم رفتم نزدیکش . گفت میخواستم ببینم چی قایم کردی اون زیر . گفتم به تو چه من تو شلوارم چی دارم . من اصلا مرد نیستم چی میخوای از جونم بذار این چند ماه باقی مونده رو با خیال راحت خدمتمو بکنم برم پی کارم . زری گفت واا نگو نگو خیلی هم چیز داری خیلی هم مردی اونی من دست زدم از داغی دستمو جیز کرد . گفت جون بابات برو منو بدبخت نکن . گفت واا کاریت ندارم که بیا یه دقه اینجا بشین الان دیگه من میرم . خلاصه آقا یواش رو تخت سربازی کنارش نشستم . تا نشستم دستشو انداخت دور گردنم پدر سگ شروع کرد گوش منو ماچ کردن . آقا نفسش که به گوشم میخورد یه جورایی میشدم .پیرهنمو کنده بودم همش با دستش پشم سینه مو بازی میکرد و چنگ میزد . آقا ما دیگه وا دادیم حسابی گفتم هر گهی میخواد بخوره بذا بخوره من که تو اتاق اون نیستم اون تو اتاق منه .اگرم مارو بگیرن خار اونو میگان به من چه . پدر سگ انگار تا حالا به خودش مرد ندیده بود. من زن مثه این زری حشری ندیده بودم . آقا همش هول بود . انگار یا الان یکی میاد یا من میخام فرار کنم . آقا دستشو از زیر کرد تنبونمون کرد لای پام آقا بی ادبیه سر معامله مونو هی فشار داد . مام که سنگ نبودیم با این کارایی که میکرد آقا بی ادبیه مام کیرمون بلند شد .منو سر پا واستادوند پدر سگ یه هو تنبونمو از پام در آورد . آقا یه کاری کرد که اگه بگم شاخ درمیارین . آقا بی ادبیه سر کیرمونو کرد تو دهنش عین آب نبات میک زد و لیس زد . من مونده بودم که آخه این چه کاریه که میکنه . من با اون کیر شاشیده بودم . اما خارکسته حالیش نبود که . همش میلیسید و یواش یواش با خودش یه چیزایی میگفت . دیدم نه اینو ولش کنی تا صب میخواد سر معامله مونو میک بزنه بلندش کردم گفتم بسه دیگه پوستشو قلوه کن کردی بابا. این که تموم نمیشه . بکن لباستو تو اون تاریکی تو یه چشم به هم زدن لخت و پتی شد . از ترس چراغا رو هم روشن نکرده بودیم . من تو اون تاریکی تن و بدنشو خوب نمیتونستم ببینم اما دست که زدم بدن تو پری داشت پستوناش مادر قحبه عین سنگ بود . یه خورده دستمالیش کردم انداختمش رو تخت . هولش دادم سرش شتلق خورد به دیوار . خارش گاییده شد . تو دلم گفتم اینم جواب اون متلکت. آقا تو تاریکی لنگاشو دادم هوا پدر سگ بلد کار بود. خودش آقا سر معامله مونو گرفت گذاشت لای پاش آقا هی زور زدیم مگه تو میرفت . این زری هم همش آخیش اوخیش میکرد و زر زیادی میزد که مردم و پاره شدمو یواشتر و از این جور کس شعرا . خلاصه آقا با بدبختی نصفه شو تو دادم دیدم دیگه بیشتر تو نمیره سرش یه جایی اون توها گیر کرد . به خیالم کس کوتاه بود . مام از خیرش گذشتیم تا همون نصفه که تو رفت کشیدیم بیرونو کردیم تو آقا اولش این زریه همش یواش یواش جیغ و داد میکرد میخواست از زیرم در ره . سفت گرفتمش گفتم کجا؟ با پای خودت اومدی . من تا سفتت نزنم مگه میذارم بری . گفت گه خوردم ترو خدا بذار برم نفسم گرفته . بکش بیرون بذا نفس بکشم . گفتم مگه از کست نفس میکشی خارکسده . آقا ترو خدا ببخشیندا. خلاصه آقا کم کم عادت کرد . سفت گرفته بودمش . اقا دیگه جا واز کرده بود شر و شر همینجور از لاپاش آب بود که میریخت . از اون حشری ها بود . از اول که دیدمش از اون کون تاب دادناش معلوم بود . خلاصه آقا دردسرتون ندم . اونقده زدم تا خالی شدم چسبیدم بهش . زورش دادم آقا زیر ما له شده بود با زور انگار که میخواد برینه گفت مردم بکش بیرون روده هام پاره شد . آقا حسابی که خالی شدم کشیدم بیرون و افتادم رو زیلو . نفس نفسم مگه قطع میشد . زری همونطور آش و لاش با لنگ واز افتاده بود رو تخت لنگاشم آویزون . دیگه چشام به تاریکی عادت کرده بود . بهش گفتم پاشو برو پاشو برو تا یکی نیومده خار جفتمونو نگاییده . زری گفت خیلی بد معامله ای . بدبخت زنت به سی سال نمیرسه میمیره . گفتم تو غصه زن منو نخور پاشو برو خودتو جمع و جور کن . منم باهاس بخوابم فردا هزار جور خرده فرمایش رو باید انجام بدم
داستان مراد که به اینجا رسید روی الاغ استخوانهایم درد گرفته بود . به یک نهر آب رسیدیم . که چند تا درخت سنجد سایه انداخته بود . گفتم مراد بیا یه خورده کنار آب بشینیم دنبال داستانتو اونجا بگو برام . کنار آب نشستم . کفشهایم را کندم و پاهایم را در خنکای آب روان گذاشتم . با خنکی زیر سایه سار درختان سنجد میوزید . تشنه دانستن ماجرای مراد در خانه سرگرد منصور آبادی بودم . گفتم خب مراد بقیه اش را بگو . مراد دوباره شروع کرد .
آره آقا جان خلاصه فردا صبح زود مثه تو پادگان که عادت کرده بودم از خواب پاشدم تو همون مستراحه که یه دوش هم داشت با آب سرد حموم کردم . پوتینامو واکس زدم گتر کردم . آماده به خدمت رفتم تو خونه . زری داشت صبحونه خانم رو آماده میکرد . منم انگار نه انگار که این پدر سوخته دیشب زیر خواب من بوده . خواستم ببینم خودش چی میگه . ولی دیشبش بدجوری آش و لاشش کرده بودم از بسکه حرص داشتم از دستش . سلام کردم .جوابمو نداد برگشت یه اییییشی گفت . دیدم بازم این ور و اون ور که میره لنبراشو تاب میده واسه من . سینی به دست نون و کره و وسایلو داشت میبرد که دست انداختم از رو لباشس لنیبراشو گرفتم تو دستم . گفتم این دنبه هاتو دیگه چرا واسه من تکون میدی .مگه دیشب سیر نشدی ؟ گفت ولم کن خاک تو سرت دیشب پدرمو در آوردی آدم نیستی که .دستتو بردار خانم ببینه تیکه بزرگه گوشته . همونجور با تکون دادن کونش رفت تو باغ .کنار اون حوضه گندهه یه میز گذاشته بودن بالا سرشم یه چتر بزرگ خیلی خوشگل بود . آقا اون مادر قحبه ها کیفی میکردن واسه خودشون . اون منصور آبادی مادر جاکش پول ارتشو بالا میکشید واسه خودش قصر درست کرده بود . آقا مام رفتیم تو باغ شروع کردیم گلا و درختا رو آب دادن . یه ساعت دیگه دیدیم یا ابوالفضل هند جگر خوار اومد پایین لب اسطلخ نشست پشت اون میزه .یه لباس دراز مثه عبا پوشیده بود . یواشکی سلام کردم . مادر قحبه انگار ما آدم نیستیم . مارو به پشم کسش هم حساب نکرد . پاهاشو انداخته بود روهم تابیخ کونش افتاده بود بیرون .پرو پاچه سفید . صاف تراش . تو دلم گفتم این خارکسته رو منصور آبادی میگاد؟ بعید میدونم . معلوم نیست زیر چند نفر خوابیده پدر سگ .آقا از ترس یواشکی همونجور که درختا و گلا رو آب میدادم زیر چشمی پرو پاچه شو دید میزدم .این زری مادر قحبه هم هی میرفت و میومد چایی و کوفت و زهر مار میاورد . زن سرگرد همونجور که صبحونه میلمبود . مجله میخوند . زری تا میرفت پشت سرش یواشکی به من نیگاه میکرد ریز ریز میخندید . پدر سگ دلش میشنگید . گفتم اگه ایندفعه گیرم بیافتی کاری میکنم پاره بشی بجای ان رب برینی پدر سگ .آقا زن سرگرد صبحونه اش که تموم شد یه خورده بعد چشمت روز بد نبینه آقا یه طناب دور کمرش بسته بود اون طنابه رو باز کرد اون عباهه رو کند زیرش یه پستون بند گل گلی پوشیده بود با یه تنونه کوتاه از همون رنگ و جنس . آقا ما داشت چمامون از کاسه درمیومد .نصف پستوناش از اون بالا زده بود بیرون . البته روز قبلش هم همین لباسا رو پوشیده بود اما با اون حالگیری که کرد اصلن حواسم به پرو پاچه اش نبود . اما امروز فرق میکرد . دیگه تو اون خونه جا افتاده بودم که هیچ با کلفت اون خونه هم یه کارایی کرده بودم . خلاصه آقا جونم براتون بگه همین پریوش خانم زن سرگرد منصور آبادی یه هو پرید تو آب . پدر سگ مثه ماهی آب بازی میکرد . موهای خوشگلش تو آب وا شده بود . پدر سگ انگاری موهاش رو با آب طلا شسته. عینهو ماهی میرفت زیر آب و میومد بیرون . مام یه چشممون به شیللنگ آب بود یه چشممون به آب بازی خانم . آقا بی ادبیه دیدم شلوارم بدجوری داره باد میکنه . گفتم اگه خانوم ببینه خار منو میگاد .آقا همونجا نشستم بلکم باد این بیصاحاب بخوابه. خانم یه خورده که آب بازی کرد از تو همون نردبون آهنیه اومد بالا . آقا آب از اون هیکل نازش میریخت پایین . آقا دلم میخواست عین این اسبای نر هست تو بهار بوی مادیون محل بهشون میخوره سیصد کیلو بارو از پشتشون میندازن میرن که جفت شن منم برم بچسبم به هیکل خوشکل این زنه سرگرده .لنگاشو بدم هوا همونجا دم حوض سفتشو بزنم . اما همش خواب و خیال بود . تو دلم گفتم آخه این مادر قحبه نمیدونه یه جوون دهاتی ندید بدیدی مثه ما هم دل داره دلم نداشته باشه دول که داره . آخه چرا مارو عذاب میده . به خدا جفت تخمام درد گرفته بود . از آب که بیرون اومد زری براش یه پالتو پنبه ای گرفت . خانم تنش کرد . سرپایی پوشید رفت بالا . مام خلاصه خودمونو با گل و گیاها سرگرم کردیم . یه ساعت دیگه زری اومد گفت خانوم کارت داره بیا برو ببین امرشون چیه . گفتم یا آقا پیر پیرمون در اومد . یاخدا یا خدا گویان رفتیم ببینیم این هند جگر خوار چه خوابی واسمون دیده . آقا رفتیم بالا . تاحالا بالا نرفته بودم . دیدم خانوم از حموم خونه بیرون اومده داره موهاشو با یه چکشی که از توش باد میاد باد میزنه که خشک شن . گفتم خانم امری داشتین . گفت برو سرویسو بشور . آقا ما موندیم سرویس کجاست که ما بشوریمش . گفتم چشم . برگشتم که بیام تو دلم گفتم آخه این سرویس کیه؟ کجاست؟ که ما باهاس بشوریمش. گفتم خانوم ببخشید کدوم سیرویسو فرمودین . گفت مرتیکه الاغ میگم برو دستشویی و توالتو حمومو بشور . اونجا فرچه هست کفشو فرچه بکش . گفتم رو چشم خانوم . اومدم تو مسترابشون . پوتینامو کندم .یه سرپایی پوشیدم.آقا مستراب چی بگم قد یه اتاق هرچی نیگا کردیم مسترابی ندیدیم .دیدم یه مستراب بلند هست عینهو صندلی . با خودم گفتم اینا چرا اینقدر با عذاب میرینن .آقا اونجارو شستیم . رفتیم حموم خونه رو بشورم . دیدم یه حوض دراز . تنگ کوچیکم اونجاست کف و مف تازه ریخته بود و بوی صابون میداد . با خودم گفتم این لعبت پدر سگ تا چن دقیقه پیش کس و کون لخت این تو بوده ها . به کاشی های حموم حسودیم شد .همونجور تو فکر و خیال خودم بودم . یه دفعه دیدم یه خودتراش اصلاح گوشه حموم خونه اس . یه ناست دوسوسمار بهش بود هنوز خیس بود . به دور و ورش موی کوتاه چسبیده بود . گفتم خارشو گاییدم حتمنی با این کس کونوشو تراش داده نیگا اینم پشم پاهاشو کسشه . آقا بدجوری حالم خراب شده بود . تیغو باز کردم . آقا پشمای تراشیده لای دوتا انگشتام گرفتم . داشتم کیف میکردم . با خودم گفتم حالا که نمیتونم این زنیکه رو بکشم زیر خودم اقلکم پشماشو دست بزنم . آقا تو حال خودمون بودیم یه دفعه خانم پشت سرم گفت چیکار میکنی مرتیکه خر؟
از مراد پرسیدم خب دلت نترکید ؟ گفت آقا ریدم به خودم .من من کنان گفتم هیچی خانوم داشتم حموم خونه رو میشستم .خانوم که یه خط کش چوبی دراز دستش گرفته بود. گفت آره اروای عمت اون چیه تو دستت؟ گفتم خانوم جان این خودتراش کثیف بود گفتم تمیزش کنم . گفت گه خوردی پدر سگ بذارش سرجاش گفتم حمومو بشور نگفتم ژیلت منو تمیز کن .گفتم خانوم ما به ژیلت شما دست نزدیم به ابوالفضل . گفت خفه همونی که تو دستته رو میگم . ازم پرسید مگه تو سربازخونه هرروز نباس صورتتونو اصلاح کنین . گفتم چرا خانوم جان ولی با اینا که اصلاح نمیکنیم با از این تیغای سلمونی . گفت با تیغ سلمونی هم بقیه جاهاتونو تمیز میکنین ؟ گفتم کجارو میگین خانوم . گفت نکنه بهداشت شخصی رو رعایت نمیکنی ؟ گفتم خانوم به خدا هر روز دست و صورتمونو میشوریم .گفت چقده تو خری خاک تو سرت کنم پاشو واستا بینم . گفتم چشم یواش پاشدم خودتراش رو یه گوشه گذاشتم . خانوم گفت بکن لباساتو بینم . فکر کردم عوضی شنیدم گفتم بله خانوم؟گفت بیشعور بهت میگم لباساتو در بیار زود . گفتم آخه خانوم قباحت داره .گفت میکنی پدر سگ یا زیر شلنگ کبودت کنم . تو خونه زندگی من وول میخوری باهاس ترو تمیز باشی به هزار چیز دست میزنی اگه شیپیش و ساس داشته باشی مارو هم مریض میکنی میگم بکن یالا. دیدم آقا سنبه پرزوره . آقا لباس سربازیمو کندم گذاشتم لبه اون حوض تنگ و درازه. با تنبون و زیر جامه ارتشی واستادیم جلوش . گفت پدر سگ بهت میگم تموم لباساتو در بیار الاغ .آقا اومد جلو با اون خط کشه محکم زد تو سرم . پدر سگ یه زوری داشت که نگو .گفتم آخه خانوم به خدا زشته . من شرمم میگیره . گفت گه زیادی نخور بکن ببینم .آقا بسم الله بسم الله گویان تو دلم زیر جامه ام رو کندم . گفتم بلکم بقیه شو منصرف بشه . گفت دستاتو ببر بالا ببینم . دستامونو که بالا بردیم اومد جلو سر خط کشو گذاشت زیر بغلای ما گفت خاک تو سرت کنم اینا چیه . میبینم بوی سگ میدی ؟چرا اینا رو نظافت نمیکنی هان؟ گفت چشم خانوم به خدا وقت نکردم تو پادگان . با نوک خط کشه تنبونمون نشون داد گفت اینم بکن ببینم اونجا چه خبره . تو دلم گفتم زنیکه دریده هوس کرده کیرو خایه مارو ببینه داره ادای ناظمای مدرسه رو درمیاره . گفتم کس خارش حالا که میخواد ببینه من چرا کتکشو بخورم .آقا تنبونمونو کشیدیم پایین .یه دفع دیدم آقا دهنش وا موند . گفت اوووه این چیه ؟ آقا با همون خط کشه بی ادبیه این معامله ما رو بلند کرد . ما دیگه خفه قون گرفته بودیم همونجور لخت و پتی خبردار جلوش واستاده بودیم .آقا همینطور با اون خط کشه بالا و پایین میکرد این معامله بیچاره مارو . یواشکی گفت بد چیزی نیست . بعدش یه هو خودشو جمع و جور کرد و گفت چرا خودتو تمیز نمیکنی ؟ بکش بالا بقیه لباساتم بپوش . همین امروز عصر باید خودتو تمیز کنی من دوباره امشب معاینه ات میکنم اگه یه ذره مو زیر بغلت یا بین پاهات داشته باشه وای به حالت . آقا تندی خودمون پوشوندیم . یه نفس راحت کشیدم . گفتم آخیش به خیر گذشت . خانوم بهم گفت همون ژیلت رو بردار بیا. یه بسته تیغ ناست سفید دو سوسمار هم از تو طاقچه حموم خونه بهمون داد . گفت زود باش برو گورتو گم کن . آقا مثه قرقی در رفتیم . پیش خودم گفتم این زنیکه پدر سگ میخواد امشب منو جلوی جاب سرگرد کون پتی کنه . گفتم اگه فرار هم بکنم نمیذارم تنبونمو جلو فرمانده بکشه پایین . من اومدم خدمت نیومدم که جلو افسرا کون پتیم کنن . آقا دوباره رفتیم توباغ . نزدیک ظهر رفتم تو مطبخشون .آقا نمیدونی که این زری پدر سگ یه فسنجونی درست کرده بود که تاحال تو عمرم نخورده بودم . حیف که بهم پیاز نداد باهاش بخورم اما خیلی چسبید . از آش پادگان خیلی خوشمزه تر بود. زری ازم پرسید خانوم چیکار داشت باهات ؟ گفتم به تو چه ؟گفت حالادیگه ما غریبه شدیم هان؟.گفتم هیچی بابا چیکار میتونه داشته باشه بجز بیگاری گرفتن رفتم مسترابشون رو براشون شستم . گفت فقط همین ؟ بعدشم یه جوری نیگام کرد که مثلا دارم بهش دروغ میگم . گفتم والا فقط همین . زری گفت راستی امشب آقا افسر نگهبانه تو پادگان یه لامپ قرمز کوچیک با زنگ تو اتاقت هست هر وقت اون روشن شد و زنگ زد باهاس بری خدمت کنی . من امشب دارم میرم خونه آبجیم اینا شابدولعظیم. خدا بهش یه پسر کاکل زری داده . گفتم خدا بهش داده یا مردش؟گفت وااا خاک عالم این چه حرفیه ؟ برو برو توباغ الانه خانم بیاد ببینه داری بامن اختلاط میکنی پدر جفتمونو در میاره .آقا دردسرتون ندم دوباره بیل دستمون گرفتیم رفتیم تو باغ زیر درختا رو بیل زدیم که خاکشون جابجا بشه نفس بکشن حیوونی ها . نفهمیدم کی هوا تاریک شد مام خسته و کوفته خیس عرق شدیم . دیدم زری چادر سرش کرده یه بغچه زیر بغلش داره میره .تو یه کاغذ روزنومه هم یه خورده نون و گوشت کوبیده برام آورده بود گفت بیا اینم شومت من دارم میرم خونه آبجیم .تا اون لامپه روروشن نکردن دور ور خونه آفتابی نمیشی ها . گفتم خاطرت جمع برو از قول ما به دومادت دست مریزاد بگو . یه ایییشی کرد رفت بیرون .
خلاصه جونم براتون بگه علی آقا مام رفتیم تو خرابه خودمون اون ناست رو با خودتراش از تو جیبمون در آوردیم و با هزار بدبختی جا زدیم رفتیم تو همون مسترابه که دوش آبم داشت .دردسرت ندم آقا جون دو تا تیغ ناست عوض کردم تا خودمو ترو تمیز کردم . چند جامم بریدم با تیغ . نابلد بودم دیگه . اما حسابی ترو تمیز شده بودم .سرو صورتمم صفا دادم . دیدم خیلی راحت تر از تیغ سلمونیه . با خودم گفتم اولین مرخصی شهر که برم یکی از اینا واسه خودم میخرم . ولی از بس تراش داده بودم جاش میسوخت . خلاصه آقا اومدیم تو اتاقمون خودمونو که یه خورده خشک کردیم . مو که نداشتیم که کچل بودیم اونوقتا . نشستیم نون و گوشت کوبیده که زری برامون آورده بود رو با یه خوردی سبزی که لاش گذاشته بود خوردیمو یه خورده رفتیم تو باغ دوری زدم هوا دیگه خنک شده بود . جاب سرگرد منصور آبادی هم تو پادگان کشیک بود نیومده بود خونه . گفتم برم بخوابم . رفتم تو اتاقم رو تخت آهنی سربازیم دراز کشیدم . آقا اینقدر خسته بودیم تندی خوابمون برد . نمیدونم ساعت چند بود یه هو با صدای زنگ اخبار از خواب پریدم. دیدم اون چراغ سرخه داره خاموش و روشن میشه . گفتم یا آقا پیر به دادم برس چی شده اینوقت شب زنگ به صدا اومده . جلدی لباسامو پوشیدم . گفتم حتما حرامی دزدی چیزی اومده . یه دسته بیل نصفه تو اطاقم بود دستم گرفتم بدو رو رفتم طرف خونه بزرگه . دیدم هیچ سرو صدایی نیست . چماق به دست پریدیم تو اتاق گندهه وسط خونه . دیدیم خبری نیست گفتم جخ خانومو کشته باشنش . آقا ترسون و لرزون خانومو صدا زدیم . خانوم خانوم . از بالا صدای خانومو شنیدیم که خیلی شل و ول صدام زد بیا اینجا پسر. بیا بالا. من اینجام
با هیجان از مراد پرسیدم خب بعدش چی شد؟مراد گفت آقا دردسرتون ندم من فکر کردم دزدی چیزی اومده زده خانوم رو ناکار کرده حالا هم خانوم داره با ناله جواب میده . بدو بدو خودمو رسوندم بالا دیدم اتاقی که تخت و اینا توش بود درش بازه خودمو با دسته بیل نصفه هه انداختم تو اتاق که چشمت روز بد نبینه علی آقا .با کنجکاوی پرسیدم خب خب چی شده بود؟مراد گفت چی میخواستی بشه آقا جان دیدم خانم روی اون تخت گندهه ولو شده یه بطری نجسی هم رو یه میز کوچولو کنار تخت کنارشه یه لیوان هم نجسی تو دستشه . یعنی از بوش که پیچیده بود تو اتاق و حال خرابی که خانوم داشت فهمیدیم خیلی خورده مست مسته حالی براش نمونده بود . با خودم گفتم حالا اینو چیکار کنم . با چشای خمار و حال خراب بهم گفت کجایی پدر سوخته یه ساعته زنگو فشار دادم . گفتم خانوم جان ته باغ تا اینجا خیلی راهه تا لباس بپوشم و بیام یخورده طول کشید . گفت باهاس همینجوری میومدی لخت و پتی بعدشم غش غش خندید . دیدم بد جایی گیر کردم . زری که نیست . جاب سرگرد هم که نگهبانه من موندم این زنه مست تو یه خونه درندشت. تازه حواسم به پرو پاچه خانوم افتاد . آقا یه لباس بلند حریر بود نمیدونم چی بود پوشیده بود تازه بندشم باز شده بود و دو طرف دامن لباسه افتاده بود دو طرفش تموم هیکلش پیدا بود . آقا از بس سفید بود رنگ شیر برنج داشت . پدر سگ یک پستونای درشت و سفتی داشت عینهو توپ مه همه اش از بالای پستون بندش زده بود بیرون .یه تنبون زنونه شهری هم که بهش شورت میگفت بعدنا پوشیده بود یه وجب بود . پاهاشم رو پاهاش انداخته بود رونای خیلی خوشکلی داشت . تو بگی یه خاله مو داشت نداشت . دید دارم نگاهش میکنم گفت چیه داری با چشات منو میخوری فکر میکنی مستم حالیم نیست آره اروای بابات من صد تای تو به هوشم .دو باره غش غش خندید. آقا این خندیدناش بدجوری داشت حال منو خراب میکرد . شومام بودین تو یه خونه بزرگ با یه زن خوشگل نیمه مست لخت و عور تنها بودین حالتون خراب میشد . خلاصه تا اینوگفت مام از ترس سرمو انداختیم پایین . گفت وا چه خجالتی .بیار بالا سرتو خجالت نکش . من که میدیدم تو وقتی مایور پوشیده بودم داشتی منو میخوردی پدر سوخته . هر چقدر دلت میخواد منو نیگا کن من ناراحت نمیشم . ما سرمونو بالا آوردیم ایندفعه دل سیر تماشاش کردیم .با خودم گفتم والا اگه ما مایورشو دیده باشیم. این حالش خرابه هذیون میگه. این پدر سگ منصور آبادی چه دنبه لذیذی زیر دندوناش میگرفت حرومش بشه الهی . آقا کم کم دیدیم داره وضعمون خراب میشه دوباره سرمو انداختم پایین بلکم باد این پدر سگ بخوابه آبرومونو نبره . بهم گفت راستی دستوری که بهت دادم اجرا کردی؟ گفتم خدایا یعنی این چه دستوری داده بود که باهاس اجرا میکردم . گفتم کدوم دستو خانوم جان ؟ گفت نظافت شخصی دیگه . تیغو ژیلتو از این حرفا دیگه ؟ دوباره خندید . یه دفعه یادم اومد سرمو انداختم پایین و یواش گفتم البت خانوم جان . گفت خب ببینم چیکار کردی .گفتم خانوم جان به خدا هرچی گفتی انجام دادیم مارو معاف کنید. چشاش براق شد صداش برگشت و داد زد پدر سگ بازم که داری چاچول بازی درمیاری بکن بهت میگم . دیدم چاره ندارم رضا شدم . خلاصه آقا جان دردسرت ندم تو یه چشم به هم زدن کون پتی واستادیم جلوش . بی ادبیه . این لامصبم یه خورده باد داشت نیم خیز شده بود . هوای خنک هم که بهش خورد حسابی شق شد . شنیدی آقا میگن گر باد وزد به کیر و خایم ………گربه و پلنگ هم بگایم ؟ مام همونجوری شده بودیم .دیدیم آقا زل زده به لای پای ما جم نمیخوره . گفت بیا جلو بینم این چیه که وسط پاهاته این ماله آدمه یا ماله اسبه؟آقا مام با ترس و لرز رفتیم جلوتر کنار تخت واستادیم . لیوانو گذاشت رو میز و دستاشو آورد جلو دست کشید به زیر شکمم . انصافا حسابی پاکتراشش کرده بودم با ناست . خودمم کیف میکردن نیگاش میکردم .آقا با دستای لطیفش که مثه پنبه بود هی این معامله مارو زیر رو کرد نمیدونم دنبال چیچی میگشت تو سر و ته معامله مون . مام گفتیم بابا این مسته حالیش نیست دیگه . آقا هی خودشو کشوند جلوتر هی اومد جلوتر معامله مونو که دیگه سیخ شده بود جلو صورتش گرفت یه جورایی نیگاش میکرد.آقا یه دفعه دیدم معامله مونو برد طرف دهنش فکر کردم میخواد گازش بزنه ترسیدم خودمو یه خورده عقب تر کشیدم . پدر سگ انگار من الاغشم گفت هشششش. بیا جلو رم نکن . آقا مام رفتیم یه خورده جلوتر یواشکی دهنشو باز کرد سر معامله مونو انگاری که داره کشک گوسفندی لیس میزنه با زبونش لیس زد . آقا تو دلم یه جوری شد آقا نمیدونم این زنای شهری چشونه که همش میخوان معامله آدمو بگیرن تو دهنشون و میک بزنن. من نیگا میکردم ببینم آخرش چیکار میکنه .علی آقا باورنمیکنی چنان سر کیرمو لیس میزد انگاری که داره پستون مادرشو میخوره . من دیگه داشتم دیوونه میشدم آقا . یه هو کیرمو کرد تو دهنش یعنی میخواست همه شو بکنه اما خب دهنش جا نمیشد . دیدم بابا بد جوری این حالش خرابه با چنون قدرتی نصب کیرمو که تو دهنش بود میک میزد گفتم الانه جفت تخمام از تو سوراخ شاشدونم میپره بیرون . کیرم آقا خورد به حلقش یه دیدم عقش گرفت . آقا روم به دیوار داشت غصیون میزد . نه که اون نجسی هم رو زیاد خورده بود . آقا باهزار بدبختی بلندش کردم بردمش دم اون مستراح بلنده . کله شو کرد اون تو آقا خیر سرش هر چی خورده بود بالا آورد . من خودم حال غصیون بهم دست داده بود . بوی ترشک و عرق سگی پیچیده بود تو مسترابه . حسابی که روده هاش خالی شد نمیدونم چیکار کرد یه دفعه اون مسترابه سر و صدا کرد فییش و وییش آب از همون تو اومد همه رو برد . رنگ به رخسارش نمونده بود . من یکی زرد کردم تنبونمو . حالا همونجور کون پتی نگهش داشتم . اون لباس خوشگل حریرش ریدمون شده بود با استفراغ. با بیحالی گفتش منو ببر حموم . آقا کشون کشون بردمش دم حموم. خودش اون لباسه رو که کثیف شده بود در آورد. آقا هرچی بگم کم گفتم یک تن و بدنی داشت پدر سگ مثله بلور . از سفیدی برق میزد . تو بگی یه ذره چربی مربی داشت نه والاه.رفت زیر دوش آب با همون پستون بند و شورتش به قول خودش .آقا آب سردو باز کرد رفت نصبه شبی زیر آب سرد . حالش جا اومده بود یه خورده . انگار نه انگار که من اونجام قفل پستون بندشو باز کرد و پستون بندشو در آورد . آقا دوتا پستون عینهو سنگ داشت بی پدر نوکش رو به بالا . گرد و تپلی . بعدشم آقا خم شد همون تنکه رو هم از پاهاش در آورد . من دیگه داشتم میترکیدیم .آقا یک زیر شکمی داشت عینهو آیینه . دو تا لنبرش هم گرد و تپلی .آب هم شر و شر میریخت رو اون تن نازش . آقا بی ادبیه کیرمون که خوابیده بود باز دیدم داره پا میشه بی پدر . منو که نیگا کرد گفت بیا زیر آب چرا عین برق گرفته ها اون یه گوشه واستادی . یواش یواش رفتم جلو دیدم نه مثه اینکه حالش بهتره . همینکه رسیدم دوباره بند کرد به کیر ما . بازم تو دستاش گرفتش . هی میمالدش خوشش اومده بود .
بهم گفت: اینو چرا اینجوری سفتش کردی؟ بهش گفتم ببخشیندا خانوم جان دست ما نیست که آخه شمام اگه مرد بودی یه خانوم خوشگلی مثه شما با این تن و بدن ناز جلوت بدون لباس زیر آب واستاده باشه سیخ نمیکنی ؟ ازم پرسید منو که میبینی تحریک میشی . نمیدونستم تحریک چیه . گفتم تحریک چیه خانم جان . گفت خره یعنی بلند میشه . دلت میخواد؟ گفتم چه جورم خانوم جون به خدا دست خودمون نیست . گفت مثلا دلت میخواد چیکارم کنی ؟ هنوزم میترسیدم .لخت و پتی با پریوش خانوم زیر دوش آب تو حموم خونه واستاده بودیم و معامله سیخ شده ما هم تو دستش بود اما هنوز خوف بود تو دلم . همش میگفتم نکنه مستی از کله اش بپره یه هو حالش جابیاد بفهمه چی شده دمار از روزگارم دربیاره .جواب ندادم . گفت هان نگفتی دلت میخواد باهام چیکار کنی؟ . همینجوری از دهنم در رفت گفتم دلم میخواد تنتو برات بشورم خانم جان . مرد دیگه از خنده گفت تو دهتون دلاک بودی . گفتم نه خانوم خوش نشینم تو ده . سر زمین مردم کار میکنم . گفت خب معطل چی هستی بشور دیگه منو میبینی که خودم حالی برام نمونده . آقا جون تو یه چشم به هم زدن رفتم سراغ صابون و لیف هرچی گشتم لیف پارچه ای از اونا که تو ده خودمون داشتیم و توش فوت میکردیم کف درست شه نبود. گفت چی میخوای . گفتم دنبال لیف ململ میگردم . گفت نداریم لیف ما اونه . یه چیزی رو نشونمون داد که سوراخای ریز ریز داشت لاستیکی بود .آقا اونو برداشتیم صابونو مالیدیم بهش کف درست شد یه عالمه . چه صابونی بود آقا جان عطرش آدمو مست میکرد . بی ادبیه مام با همون کیر سیخ شده تو حموم اینور و اونور میرفتیم . خانوم هم زیر دوش واستاده بود همونجوری زل زده بود به من . با ترس و لرز آوردمش نشوندمش رو لبه اون حوض درازه . آروم لیفش کشیدم .آقا نمیدونید چه کیفی بردم . به جون خودم تو عمرم یه همچین کار کیفداری نکرده بودم . پدر سگ انگاری تن و بدنشو از مرمر تراشیدن .آقا از پستوناش چی بگم که هر وقت لیف میکشیدم رو شون یواشکی یه آه میکشید که همین آه کشیدنش داشت پدر بی پیر منو در میاورد . آقا میترسیدیم لای پاشو دست بزنیم . خودش دستمو با کف برد گذاشت لای پاش . گفت اینجارو هم برام خوب بشور پس چه جور دلاکی هستی . آقا دستم سر میخورد یه دونه مو نداشت پدر سگ انگاری همین الانه از تو بشکه واجبی پریده بیرون .دستم که به لای پاش رسید ناله هاش بلندتر شده بود . بی ادبیه دیگه خون داشت فواره میزد از سر معامله مون اون پدر سگ هم که مش تو فکر خودش بود بلندش کردم از پشت بغلش زدم یه دستم رو یه پستونش بود یه دست دیگه هم گذاشتم زیر شکمش کیرمم گذاشتم رو کمرش بین تن خودمو تن پریوش خانوم . تنگ فشارش دادم . ناله اش در اومد . چه زوری داری فشارم بده بیشتر . گفتم الانه استخوناش بشکنه . بعدش خودش برگشت انگاری بخواد رو دوچرخه سوار شه یه پاشو یه خورده بلند کرد و کیرمونو که سرش بالا بود با فشار داد رو به پایین و گذاشت لای پاش آقا رو کمر کیرمون سوار شد پاهاشو تنگ هم فشار میداد انگاری رو یکی خوابیدم دو تا دستاشو انداخت دور گردنم مثه دوالپا چسبیده بود بهم .منم دست خودم نبود نیست تموم بدنمون کف صابونی بود همش رو هم لیز میخوردیم . کم کم کمرم رو جنبوندم کیرم اونطرف سرش زده بود بیرون اما کمر کیرم داغ شده بود پدر سگ تنش تب داشت انگاری . نفسش بوی نجسی میداد هنوز . یه خورده دلم آشوب بود از بوی نجسی که خورده بود . اما باکیم نبود . گردنمو کشید طرف خودش آقا جون عین این فیلمای خارجی لباشو گذاشت رو لب من . منم دهنمو باز کردم تموم لب و لوچه اشو میکیدم تو دهنم . زبونشو آقا از لای دندوناش بیرون داده بود کرده بود تو دهن من میکشید روی دندونام. با زبون من جنگ بازی میداد زبونشو.آقا پدر سگ بلد کار بود . مام یه جوون داهاتی چشم و گوش بسته داشتیم یا دمیگرفتیم پیش ملا مون . عجب مکتب خونه ای بود آقا . دستامو از پشت انداختم رو لنبرای نازش و فشارش دادم به خودم . خودشو عقب جلو میکرد و لای کسشو میمالید به کمر کیرم . تو گوشم میگفت چی میخوای هان بگو چی میخوای ؟ گفتم تورو میخوام خانوم جون . گفت وقتی با من تنها هستی منو پری صدا کن . گفتم تورو میخوام پری جون . گفت کجامو میخوای هان ؟ روم نشد دوباره پرسید کجامو دوست داری هان ؟ گفتم پستوناتو خیلی خاطرشونو میخوام . دوباره با صدای لرزونش انگاره که همین الان میخواد گریه کنه پرسید دیگه گجامو . گفتم لنبرات هم میخوام . گفت پس چنگش بزن . منم محکم چنگشون زدم . گفت فقط همین دو جارو دوست داری گفتم خانوم جون اونجایی رو که الانه داری فشار میدی به کمر معامله مون اونجارو از همه بیشتر دوست دارم . گفت کجا رو بگو برام کجامو از همه بیشتر دوست داری . زنیکه حیا نداشت اصلا . روم نشد اسم کسشو بگم . همونجوری تنتد تند کمرمو بهش میکوبوندم . دوباره تو گوشم گفت نگفتی کجامو بیشتر از همه دوست داری ؟ تو گوشش یواش گفتم بابا خفه ام کردی کس … کستو از همه جا بیشتر دوست دارم . همچی که این کلمه کس از دهن در اومد آقا انگاری رو آتیش نفت ریختی . آتیشش تند تر و تند تر شد دیگه جیغ میکشید . بگو بازم بگو بگو . دیدیم داره خل میشه بابا زنیکه گفتم خیلی خوب بابا تا صبح برات کس کس میکنم جیغ نزن حالا . گفت تو گوشم بگو . مام همینجوری که معامله مونو لای پاش عقب جلو میکردیم هی تو گوشش کس کس میگفتم . خودمم بدجوری آتیشی شده بودم . دیدم داره میاد سفت بغلش زدم . از اونور تموم آب منیم پاچید رو کاشیا . اینقده سفت فشارش دادم تا کمرم سست شد . یواشکی ولش کردم . گفت اهه چقد زود پنچر شدی؟ با بیحالی گفتم خانوم جون الان یه ساعته سوارش شدین چوب نیست که اینم یه تیکه گوشته . گفت من که هیچی نفهمیدم اینجوری نمیشه . زود باش خودتو بشور بیا بیرون . گفتم پری خانم نصفه شبه . بسته دیگه من باهاس صبح زود پاشم . گفت بهت میگم خودتو بشور بیا بیرون بگو چشم . از ترسم گفتم چشم . دیگه کفای رو تن جفتمون خشک شده بود . رفتم آب منی رو که پاچیده بود رو کاشی های حموم شستم . خانوم زیر دوش داشت خودشو میشست . قطره قطره آب منیم میچکید از سرش . نشستم خیر سرم کنار کف شور حموم بشاشم بلکم بقیه شم بیرون بیرزه گفت چیکار داری میکنی ؟ گفتم خانوم بی ادبیه میخوام تمیز کنم خودمو . گفت چرا نشستی پس . گفتم بی ادبیه باهاس استبرا کنم ؟ گفت اینا که میگی یعنی چی؟ گفتم خانوم جون باهاس بشاشم بقیه اش بیاد بیرون . گفت آهان حالا چرا اونجا بیا بیا میخوام گرمای تو تنتو حس کنم . پرسیدم یعنی چی خانوم جان . گفت بیا اینجا کنار من . رفتم کنارش زیر دوش آب . کیرمو که شل و ول شده بود و همینجوری آویزون لای پام افتاده بود گرفت تو دستش . گفت خب شروع کن . گفتم چی رو خانوم . گفت خره مگه نمیخواستی شاش کنی خب بکن دیگه . آقا شاخ در آوردیم . زنیکه پدر سگ میخواست من بشاشم بهش . بابا این زنای شهری عجب اعجوبه هایی هستن والا . یکی شون که دیشب معامله مونو میک زد و خورد این یکی هم که ازم میخواست براش بشاشم . گفتم خانوم به خدا نجس میشین . دیدم داره کم کم عصبانی میشه . گفت بهت میگم احمق کارتو بکن یالا . آقا هرچی زور زدیم مگه شاشمون اومد شاش بند شده بودیم بی ادبی.گفت پس چرا نمیاد . گفتم خانوم جون میبینی که من دارم زورمو میزنم .اینقده زور زدم که قطره قطره ریخت بیرون آخه سرش تو دست پری خانوم بود نمیتونستم مثه همیشه راحت بشاشم . اولش که اومد دیگه حسابی با فشار راه افتاد . پدر سگ انگاری داره باغ باباشو آب میده سر کیرمو هی میچرخون شاش زرد ما هم همینجوری میرخت رو تن و بدنش . من نمیدونم چه کیفی میبرد که ازم خواست این کارو براش بکنم . تمو کف حموم خونه از شاش من زرد شده بود . شاشم با آب دوش قاطی شده بود و میرفت تو راه آب حموم خونه . خانوم گفت چه شاش داغی داری . نیست داشت با آب سرد دوش میگرفت که سر حال بیاد شاش ما براش داغ بود .شاشم که تموم شد . خانوم خودشو اب کشید و حسابی لای پاشو دست و کشید و شست و رفت بیرون از حموم . گفت دیر نکنی ها زود بیا بیرون باهات کار دارم . آقا مام هول هولکی خودمونو شستیم . داشتیم با خودمون فکر میکردیم یعنی دیگه چه بلایی میخواد سرمون بیاره این پتیاره
آقا جون دردسرت ندم خلاصه مام خودمونو تر و تمیز کردیم و با یه قطیفه که تو رختکن آویزون بود خودمونو خشک کردیمو همون قطیفه رو دور خودمون پیچیدیم اومدیم بیرون رفتم تو اتاقی که خانوم اولش اون تو دراز کشیده بود . دیدم لخت و مادر زاد با لنگای باز رو همون تخته دراز کشیده . لنگاشو واز کرده بود لای پاهاش آقا نمیدونی یه کس خوشگل گلی رنگ چسبیده بود. پدر سگ رنگ شکوفه به داشت لای پاش. یه شکاف دراز به هم چسبیده که آدمو هوایی میکرد . نه شرمی نه حیایی . داشت سیگار دود میکرد . گفت اومدی خوشگله ؟ هنوز یه خورده مست بود اما آب سرد حالشو یه ذره جا آورده بود .گفتم بعله خانوم . گفت مگه نگفتم منو پری صدا کن . گفتم چشم پری خانوم . گفت خانوم نه پری جون . گفتم چشم پری جون . گفت باز کن حوله رو ببینمش . بی ادبیه حوله رو باز کردیم و انداختیم یه گوشه . از دیدن شکاف لای پاش معامله مون نیم خیز شده بود . گفت خوبه خوبه . میلت خیلی بالاست این منصور آبادی پدر سگو باید هزار بلا به سرش بیارم تا یه خورده بلند کنه اما مادر قحبه به زنای دیگه که میرسه فوری شلوارش باد میکنه . بیا جلو عزیزم بیا رو تخت . آقا مام یواش رفتیم رو تخت کنارش دراز کشیدیم .تا دراز کشیدیم سیگارشو تو زیر سیگاری که کنار تخت بود خاموش کرد و افتاد رو ما تنش خنک بود تن منم خنک بود. موهاش ریخت تو صورتم .نفسش بو سیگار میداد اما چاره نداشتم .شروع کرد مارو هی ماچ کردن آقا زیر گوشمو که ماچ میکرد منو دیوونه میکرد یواشکی گوشمو گاز گاز میزد . یه دفعه همه گوشمو کرد تو دهنش ترسیدم فکر کردم میخواد گوشمو بکنه . اما خوشم اومده بود . با زبونش میکرد تو سوراخ گوشم هم قلقلکم میومد هم حالم یه جورایی میشد دست انداختم لپای کونشوچنگ زدم کیرمو جا سازی کرد انداخت لای دوتا پاهاش . بعدش دهنشو انداخت تو دهنم با زبونش میدونست چیکار کنه .زیر گردنمو لیس میزد برام . من تا اون موقع فکر میکردم با زن خوابیدن یعنی راست کنی بشینی لای پاش بکنی توش کون بزنی تا آبت بیاد . نمیدونستم که قبلش از این کارا کنی چقده کیف داره . دیگه تو ابرا بودم آقا جون بعدش سینه مو برام ماچ کرد نوک سینه هامو یواش گرفت لا دندوناش ریز گاز گرفت . نوک سینه هامو که گاز میزد تنم لرز میافتاد هی رفت پایینتر روی شکمم ماچ کرد زبونشو کرد تو سوراخ نافم . بعدش زیر شکممو که صاف تراش کرده بودم گاز گرفت پدر سگ عینهو سگ همش گاز میگرفت ولی یواش یواش . من چشامو بسته بودم خودمو سپردم بهش ببینم آخه آخرش میخواد چیکار کنه. یه هو حس کردم یه چیزی سرد مالیده شد به سر معامله مون . ترسیدم چشامو که باز کردم دیدم یه کاسه چینی کوچیک با یه قاشق چایی خوری تو دستشه . سر کیرمم یه چیزی مالیده . گفتم خانوم جون چیکار میکنی ؟ گفت خانوم جون و درد پدرم . گفتم ببخش پری جون اون چیه میمیالی روش . یه قاشق چای خوری از اونی که تو کاسه چینی بود نزدیک دهنم آورد . سرمو عقب کشیدم . گفت نترس بخور عسله بیچاره مرگ موش نیست . جل الخالق داشت عسل میمالید سر معامله مون . گفتم عسل میمالی که چی بشه . گفت من عاشق شیرینیم .دوباره رفت پایین و کاسه رو گذاشت رو همون میزه . آقا چشمت روز بد نبینه افتاد به جون کیر بدبخت من با چنان حرصی عسلای روشو لیس میزد گفتم الان پوست سرش قلوه کن میشه .سرشو که گنده شده بود میگرفت تو دهنش آی میک زد آی میک زد . آخه من نمیدونم چه کیفی داشت براش اما خیلی آخیش اوخیش میکرد موقع میک زدن یه چیزایی زیر لب میگفت نمیفهمیدم . تخمامو تو دستش میگرفت از بالا لیس میزد میرفت پایین از پایین لیس میزد میومد بالا. دیدم ولش کنی تا صبح علی الطلوع میخواد منو لیس بزنه . بلندش کردم آوردم کنار خودم خوابوندمش گفت پری جان بسته دیگه والا سرش میسوزه از بس لیسش زدی . دوباره کاسه هه رو برداشت این دفعه یه قاشق ریخت رو نوک این پستونش یکی ریخت رو نوک اون پستونش . گفت بیا حالا تو منو بخور .عسله از بغل پستوناش شره کرد داشت میومد پایین . دیدم حیفه برکت خدا حروم بشه هلپی پستوناشو کشیدم تو دهنم . آقا چه عسلی بود زیرش چه گوشتی بود نوک پستوناش عینهو سنگ شده بود بی پدر . یه خورده که پستوناشو براش خوردم دیدم دستاشو گذاشته رو سرم هی فشار میده پایین . شکمشو ماچ کردم دیدم هی بیشتر فشار میده پایینتر .زیر شکمشو ماچ کردم دیدم هی بیشتر فشار میده . دیدم نه مادر قحبه سرمو داره میکنه تو سولاخ لای پاش . گفتم پری جان گردنم شکست از بس فشارش دادی . دوباره کاسه عسلو برداشت . یه قاشق زد توش لنگاشو باز کرد با یه وسواسی با دوتا انگشتش لای دوتا لبه کسشو باز کرد از بالا تا پایین کسشو عسل مالید . قاشقو پرت کرد و بهم گفت حالا بخورش . گفتم چیکار کنم؟گفت بخورش . گفتم بابا ول کن تورو خدا . دیدم داره بدجوری عصبانی میشه . گفت پدر سگ من یه ساعته دارم ماله تورو میخورم تو نمیخوای ماله منو بخوری ؟گفتم آخه من تا الانه این کارو نکردم . گفت بکن خوشت میاد یالا . از رو ناچاری رفتم لای پاش دراز کشیدم .یه خورده ماچ کردم بیرون کسشو با یه دستش لاشو وا کرد با یه دستش کله مو کوبوند به کسش . گفت دیالا .آقا اولش دماغم رفت تو کسش عسلی شد با یه آبه شل و ول دیگه قاطی شده بود به گمونم آب منی زنه بود.داشت عقم میگرفت . گفتم ببین زنیکه پدر سگ آدمو به چه کارایی وادار میکنه .یه لیس زدم طعم عسل دوباره اومد تو دهنم خیلی نرم و لطیف بود انگاری جیگر خام بود جنسش . دوباره لیس زدم دیدم کم کم داره آخیش اوخیشش زیاد میشه . دیگه شروع کردم حسابی لیس زدن
کم کم خوشم اومده بود آقا طعم عسل با طعم عجیب غریب وسط پاهاش قاطی شده بود هرچی من بیشتر اونجاشو میخوردم داد و هوارش بیشتر میشد. دیگه عسل هم تموم شده بود فقط اونجاشو میخوردم . لب و لوچه ام لیز و آبکی شده بود نمیدونم آب دهن خودم بود که از دهنم ریخته بود تو اون حال بیرون یا آب اون زنه بود دیگه آقا جون صورتمو میشستم اون تو . اونم بی پدر همش کله مو میچسبونو به تنش و فشار میداد انگاری میخواد کله مو فرو کنه تو تنش . حسابی راست کرده بودم دیدم دیگه دارم خسته میشم . زبونم سر شده بود از بس که لیس زده بودم . پاشدم از لای پاش افتادم روش آقا چنون منو تنگ خودش بغلم زد که نفسم گرفت تمام سرو صورتمو لیس میزد عینهو سگ . هرچی رو سرو صورتم بود با زبونش برام پاک کرد .آقا جون لنگاشو گذاشتم رو دوشم . خودش سر معامله مونو گرفت یواش گذاشت لای دوتا لب کسش .بهم گفت وحشی بازی درنیاری ها هر وقت گفتم بسته نیگهش دار . گفت چشم پری جان . آقا کمرمونو دادیم جلو یه خورده سرش تو رفت لیز و داغ بود تنش . دیدم لباشو گاز گرفته یه خورده دیگه دادیم تو .دیدم داره ناله میکنه اما هیچی نمیگه یه ذره دیگه تو دادم تا نصفش رفته بود گفت نفسم داره میگیره .یه خورده فشار دادم گفت بسته بکش بیرون یه دفعه همشو بیرون کشیدم . داد زد خره نگفتم همشو بیرون بکش یه خوردشو گفتم . دوباره سرشو فرو کردم . تا نصفه که رفت یواش یواش بیرون کشیدم و تو کردم تا جا واز کنه. دیگه کم کم داشتم میزدم .نیگاش میکردم مثه اینکه داره درد میکشه دهنشو واز میکرد و میبست .بیشتر فشار دادم دیگه جا واکرده بود دلم میخواست زیر شکمم به زیر شکمش بخوره اما نمیشد . سرش یه جاهایی اون تو گیر میکرد دیگه بیشتر نمیرفت حسابی لیز شده بود آقا . اما نمیگفت بسه هرچی بیشتر زور میزدم هیکلش رو تخت سر میخورد و عقب تر میرفتدیدم لنگاش که رو دوشمه داره میلرزه نمیدونم ضعف کرده بود یا خسته شده بود به گمونم خسته شده بود بیرون کشیدم یه نفسی بکشه . سرشو که بیرون کشیدم خیس خیس بود و سرخ گفتم الانه که خون ازش بیرون بزنه . منم یه خورده خسته شده بودم . رفتم بغلش دراز کشیدم منو بغل زد یه پاشو بلند کرد گذاشت رو کمرم منو فشار داد به خودش بعدشم دستشو برد لای تنمون کیرمو که اون وسط سرگردون بود با دستش گرفت فرو کرد تو تنتش . خیلی خوشم اومد اینطوری . آخه دیگه غذای نداشت منم خسته نمیشدم . هموجوری شروع کردم زدم منم بغلش زدم به خودم فشارش دادم پستوناش رو سینه بود نمیذاشت برم جلو ماچش کنم . نفسش تو نفسم بود . همونطور که تکون تکونش میدادم تو چشای من نیگاه میکرد چه چشمی داشت پدر سگ توش سگ بسته بودند آدمو میگرفت . ازم پرسید خوشت میاد . گفتم آره خیلی کیف داره . گفت محکم تر محکم تر آقا منم خودمو تند کوبوندم بهش . وای و وویی راه انداخته بود که بیا و ببین . پشتموبا کمرمو ناخن میکشید .چنگ مینداخت بجای اینکه سوزم بگیره بیشتر خوشم میومد تو اون حال . دیگه عرقم در اومده بود نمیدونم چرا نمیومد . شاید چون تو حمومخونه یه بار منو خالی کرده بود . همنجور یه وری منو هولم داد بدون اینکه بذاره بیرون بیافته . افتادم رو به بالا پاهاشو گذاشت دو طرفم نشست روم اما نه تاته تهشگذاشت بره نصفه روش مینشست . دوتا پستوناش تو هوا تاب میخورد . دیدم داره میاد . ووی ووی که کردم یهو پاشد کشیدش بیرون . تند تند با دستش شروع کرد برا ما زدن آقا فواره کرد رفت بالا ریخت رو رو تختی و شکمم و افتضاح شد اما خیالش نبود که کثیف شده همه جا دیگه از نفس افتاده بودم . بیحال و بی نفس دیگه رمق برام نمونده بود . یه دفعه دیدم میگه پاشو پاشو گورتو گم کن با این کثافتکاریت . شد همون خانوم سرگردی که بود . همین الان داشت بهم کس میدادها یه دفه برگشت پدر سگ . گفتم الانه که بیشتر عصبانی بشه . تندی پاشدم لباس مباسامو جمع کردم گرفتم جلوم . داشتم میدویدم بیرون که گفت منو ببین . گفتم بعله خانوم . گفت اگه کسی بویی از این جریان ببره تو همین باغ چالت میکنم . گفتم چشم خانوم جان ما سگ کی باشیم به کسی حرفی بزنیم
داستان مراد که به اینجا رسید از تماس آب خنک جویبار با پوست پاهایم احساس لرز میکردم و از طرفی گفته های مراد درونم را سرشار از آتشی شعله ور کرده بود . به مراد گفتم خب بعدش چی شد . مراد در حالی کعه معلوم بود از حرف زدن و بیاد آوری خاطرات پیشین خسته شده است گفت همه اش همین بود آقا جان ما هم تا پایان خدمت که اونجا بودیم یه روز اسیر پریوش خانم بودیم یه روز اسیر اون زری پدر سوخته خلاصه مارو آب لمبو کردن عین انار هرچی آب تو تنمون بود او دو تا قحبه ازم بیرون کشیدن دیگه حالی برام نمونده بود بعد پایان خدمت . کارتمو که گرفتم هرچی بهم گفتن همینجا بمون باغبونی کن پول خوب بهت میدیم جونمو گرفتم و د دررو . فرار کردم اومدم ده خودمون . آره آقا جون اینم داستان سربازی ما خدمت مقدس به میهن .بعد هم بلند و صدادار خندید. شدیدا احساس ضعف و گرسنگی میکردم . شنیدم داستان مهیج مراد هم مرا و هم اورا شدیدا گرسنه کرده بود . گفتم برگردیم . دوباره سوار الاغ شدم و یورتمه به طرف جایی که طلا نشسته بود حرکت کردیم . توی راه به مراد گفتم قرار امروز غروبمون که یادت نرفته . مراد گفت آقا جون هرکس که دوست داری از خر شیطون بیا پایین . طلا رضا نمیده به جون خودم . گفتم تو به اون کاری نداشته باش غروب که اومدی میری حموم میدونگاهی بعدشم خونه میگی که امشب کار داری خونه اربابی دیری میایی. مراد از روی ناچاری گفت رو چشم آقا . از دور طلا را دیدیم که داشت چای درست میکرد . یا به قول آنها چای میپخت . از دور که مارا دید دست تکان داد من هم ادای خودشان را درآوردم و داد زدم هوووی طلا هوووی. مراد خندید و گفت آقا این چند وقته کارای مارو خوب بلد شدین ها . گفتم تا معلمهایی مثل تو و طلا دارم باید هم بلد کار بشم . طلا چند تا تخم مرغ آب پز کرده بود و با نان محلی و پنیر بی نمک برای ناهار آورده بود در آن حال و هوا خیلی چسبید . رویش هم چای هیزمی بهتر چسبید . خیلی گرسنه شده بودم . در واقع غذا را بلعیدم . بعد از ناهار راه افتادم که به خانه بیایم . طلا را صدا زدم و دور از مراد به او گفتم خاله امروز غروب یادت نره ها .طلا گفت مگه چه خبره غروب گفتم خاله به همین زودی یادت رفت مگه قرار نبود تو با مراد یه چیزایی یادم بدید . صورتش را یواشکی چنگ انداخت و گفت خاک به گورم علی آقا بگذر از ای کار . گفتم خاله مگه ما قبلا حرفامونو نزدیم . مگه نگفتی اگه مراد راضی بشه منم میکنم این کارو . گفت میدونم که مراد راضی نمیشه . گفتم راضیش کردم خبر نداری خاله . گفت خیالم نمیکشه رضا بده .گفتم من میرم غروب منتظرتون هستم ها . طلا گفت حالا تا غروب.از میان مزارع راه افتادن شنیدن داستان مراد مرا شدیدا تحریک کرده بود . تجسم همخوابگی او با زن سرگرد در آن کاخ رویایی . زنی زیبا و وحشی صفت و رام نشدنی که جوانی روستایی را وادار به خوابیدن با خودش کرده بود و همچنین کلفت طنازی که شب اول ورود مراد به آن خانه شبانه به بسترش لغزیده بود همگی باهم در آن آفتاب داغ تابستانی در میان یونجه زارهای سر سبز مرا تحریک کرده بود . همینطور که لا به لای یونجه زارها راه میرفتم میان پایم احساس سنگینی و سفتی میکردم . با خودم گفتم الان گلی در خانه تنهاست . بیست تومنی های توی صندوقچه به نظرم خیلی زیاد آمد . باید خرجشان میکردم . لحظه به لحظه که به خانه اربابی نزدیکتر میشدم شوقم برای دیدن گلی و لمس کردنش پر میزد . شروع به دیدن کردم . نفس زنان تا در خانه اربابی رسیدم . در را باز کردم و داخل حیاط بزرگ شدم . نفس زنان گلی را صدا کردم . گلی خانوم گلی خانوم . از توی مطبخ ندا داد هووی. یعنی اینجا هستم . به طرف مطبخ رفتم داشت چیزی را روی اجاق سه شعله هم میزد . توی مطبخ رفتم بوی سیر داغ و پیاز داغ و آش همه جا را گرفته بود . گفت بعله آقا . همانطور که پشت به من بود جلو رفتم و از پشت بغلش زدم از پشت پستانهای سفتش را در میان دستانم فشردم . تند عکس العمل نشان داد و دستهایم را از پستانهای سفتش کند و گفت نکن آقا قباحت داره . یکی میاد میبینه . و از من کناره گرفت . همین کناره گرفتنش آتش مرا تند تر کرد دوباره به طرفش رفتم و در آغئشش گرفتم . مرا از خود جدا کرد و گفت چتونه آقا امروز . خیلی هوایی شدین ها . چرا همش مثله دوالپل ار من بالا میرید ؟ گفتم بهت نیاز دارم میفهمی . گفت خب من چکار کنم نیاز دارید . اینهمه پسرای مردم نیاز دارن از سرو کول زن مردم بالا میرن ؟ این حرفش مرا دلسرد کرد . سنگینی وسط پایم کم کم سبک شد . گفتم باشه هرچی تو بگی . خیس عرق و خاک آلود بودم . گفتم من میرم تو حمومخونه برام آب بیار . گفت باهاس گرم کنم . گفتم نه گرممه آب نمیخواد گرم کنی . همین آب سردو بیار. گفت میچایی آقا برامون دردسر درست میشه گفتم تو نمیخواد نگران سلامتی من باشی اگه نگران بودی آتش منو میخوابوندی که بیضه هام درد نگیره . گفت آقا یعنی تخمات درد گرفته؟ . جوابی ندادم . چپیدم توی حمام خانه. فضای مرطوب و تاریکی داشت
توی حمام خانه فضا نمناک بود بوی نا همه جا پیچیده بود لباسهایم را از تنم کندم و روی سکو نشستم تا گلی آب بیاورد . داشتم به صحبتهای مراد فکر میکردم . دیگر وقت نشده بود برایم از رفتن به شهر نو در تهران به همراه دوستانش حرف بزند . در این فکر بودم که با وجود دو زن تشنه در آن خانه آیا باز هم رمقی برای مراد میماند که ته مانده رمقش را با دادن پول جای دیگری خالی کند . خیلی دلم میخواست سرگذشت شهر نو رفتنش را برایم بگوید . با خودم گفتم حتما شنیدنی نبوده که نگفته شاید هم دلش نخواسته که بگوید .گلی با دو تا دلو آب داخل آمد . من از دیدنش شرم نکردم .تنم را تا آن زمان دو زن دیده بودند چیزی برای شرم کشیدن نداشتم .آبها را توی حوضچه کوچکی که در واقع به نوعی آب انبار بود خالی کرد . و دوباره بدون اینکه حرفی بین ما رد و بدل شود بیرون رفت تا باز هم آب بیاورد . من آب خنکی را روی تنم ریختم و احساس شادابی زیر پوستم دوید . آب خنک حالم را بهتر کرد. چهار بار که آب اورد حوضچه پر شد . میخواست بیرون برود به او گفتم . ببین من که از حموم بیرون اومدم بیا تو اتاق کارت دارم . برگشت در حالی که نگاهش به زیر شکمم بود گفت چیکارم داری آقا . گفتم یادت رفته اون بیست تومنی های توی جعبه مگه نمیخواییشون . جوابی نداد سرش را پایین انداخت و ساکت برگشت و رفت . خودم را شستم . دیگر دستم نمیرفت که با خودم بازی کنم تا تخلیه شوم . حیف بود انرژی ام بیهوده هدر رود . اگرچه خیلی آنروز تحریک شده بودم اما میخواستم سریعتر به اتاق بالایی بروم . همان جایی که احتمالا گلی با آن بدن زیبایش باید آنجا می بود . چون اسکناسهای بیست تومنی هم همانجا بود . خودم را گربه شور کردم سخت در مقابل مالش کیرم در میان دستانم مقاومت کردم .خودم را خشک کردم و با همان شمدی که خودم را خشک کرده بودم بالا رفتم . به اتاق که رسیدم گلی آنجا نبود .پوستم خنک شده بود . هنوز سرمای آب در تنم بود . به صندوقچه سر زدم .پولها را شمردم . درست بود همه همانجا سر جایش بود . یکی از اسکناسهای آبی رنگ با عکس میدان شهیاد تهران را برداشتم .منتظر ماندم تا گلی بیاید . خبری نشد . صدایش کردم گلی خانوم گلی خانوم . نمیدانستم کجاست . چند لحظه بعد درب باز شد و گلی در حالی که انگشتش را به علامت سکوت روی بینی اش گذاشته بود وارد شد گفت چه خبرته آقا مگه میخوای همه رو خبر کنی ؟ گفتم من پدرم در اومد بیا دیگه یه ساعته منتظرم .شمد نخی را از دور بدنم باز کردم و انداختم .کیرم از لحظه دیدنش برخاسته بود . قلبم تند تند میزد . دلپیچه گرفته بودم . میدانستم الان این زن متعلق به من است .من و او در این اتاق تنها هستیم . او آمده تا به من لذت هدیه کند . ذوق داشتم .گفت آقا چرا لباساتو نپوشیدی . گفتم اینجوری بهتر نیست ؟. به طرفش رفتم و اسکناس بیست تومنی را جلویش گرفتم . تندی از دستم قاپید و نمیدام کجا آن زیر ها پنهان کرد . ساکت جلوی من ایستاد . گفتم منتظر چی هستی . گفت خب چکار کنم آقا گفتم دلم میخواد تو باهام هر کاری که دوست داری بکنی . گفت چیکار کنم آخه . گفتم خب ماچم کن . قدش از من بلندتر بود . جلو آمد و تند روی گونه ام را ماچ کرد و برگشت . گفتم همین ؟ گفت خب ماچ کردم دیگه . گفتم نه اینجوری قبول نیست اصلا نمیخواد بیست تومنمو پس بده برو . تند گفت خب چکار کنم . گفتم لبمو ماچ کن . دوباره جلو آمد و لبهاب داغش را روی لب خنک من گذاشت . گرمای وجودش از محل اتصال بدنهایمان که فقط دو لب بود سریعا به تنم منتقل شد سخت اورا به خودم فشرم و دهانش را مکیدم . نفسش عطر عجیبی داشت . خیلی فکر کردم این چه عطری است . یادم آمد وقتی مادرم لباسهای پدرم را اطو میکشید بوی آهن داغ شده اطو بوی پارچه داغ شده . نفسش بوی اطوی داغ میداد .از پشت بدنش را چنگ زدم زبانم بی اختیار روی دندانهایش کشیده میشد . بزاق دهانش با بزاق دهانم مخلوط شده بود . از بس او را مکیدم تا نفسم بند آمد .نفس زنان دهانم را از روی دهانش برداشتم . آهسته نجوا کرد منو خفه کردی . چقده طالبی تو .دوباره لبش را آهسته بوسیدم مثل تشنه ای که لیوان دوم آب را با تانی مینوشد . لبهایش جوابم را میداد . قد من کوتاهتر بود سر پنجه هایم بلند شده بودم .اورا به وسط اتاق کشاندم و شمد نیمه خیس را روی فرش خرسک انداختم تا تنمان را اذیت نکند با او روی زمین غلطیدم . زیر گردنش را بوسه باران کردم پیراهن یکسره ای پوشیده بود با دامن چین دار . پستانهای سفتش از زیر پیراهن چیت خود نمایی میکرد . هوس خوردن و مکیدن آنها مرا از خود بیخود کرده بود .پیراهنش را بالا زدم . نوک صورتی رنگ هاله دور پستانش زیبا بود . به رنگ شکوفه های به در فصل بهار . وحشیانه آنها را به دهان گرفتم . دردش گرفته بود . گفت من همینجام فرار نمیکنم که گلوتو میگیره خفه ات میکنه .یواشتر . گفتم میخوام خفه بشم با اینا . تنبان سفید ململ پوشیده بود همانجور که پیراهنش بالا بود تنبان را از پایش کندم .هنوز همانجور مو داشت زیر شکمش .همان موها را آهسته نوازش کردم .خودش پیراهنش را از سر کند و کنار گذاشت . رانهای کشیده و زیبایش مرا تا سر حد جنون تحریک میکرد .نافش را بوسیدم . گفت نکن آقا اوندفعه هم گفتم خندم میگیره . موهای زیر شکمش را میان لبهایم سفت گرفتم و کشیدم . گفت ووی نکن آقا پشمامو چرا میکنی . لابلای موهای تنک تکه گوشت صورتی خودنمایی میکرد با شکافی زیبا . دهانم را همانجا گذاشتم و با تمام وجودم بوسیدم شبیه بوسه دلداری در هنگام وداع طولانی و عمیق .زبا ن زدم کمی ترش بود اما خوشمزه . بیشتر زبانم را لای شکافش کشیدم .رانهایش آهسته میلرزید .تکه گوشت برجسته زیر زبانم را مکیدم . ناله اش در آمد .بیشتر مکیدم .کمرش را بالا میداد .به یاد حرفهای مراد افتادم و کاری که زری برایش کرده بود . دلم میخواست گلی هم برایم همان کار را بکند . پس از چند بار مکش شدید تکه گوشت سفت شده زیر شکمش با دو زانو به طرفش رفتم و بالای سرش ماندم . با یک دستم بیخ کیرم را که داشت منفجر میشد گرفتم و به لبهایش نزدیک کردم . در حالت نیمه بیهوشی گفت چکارش کنم . گفتم یه خورده بوسش کن . با بیمیلی لبهایش را روی سرش گذاشت و آهسته بوسید . تماس لبهایش با پوست کشیده شده کیرم تنم را به رعشه انداخت . چشمانم را بستم و ناخود آگاه سرم را به طرف سقف گرفتم . بوسه هایش قطع شد . چشمانم را باز کردم و گفتم یه خورده سرشو برام زبون میزنی ؟ گفت آقا این کارا چیه . گفتم چطور تو کستو میدی من بخورم همه اش هم کمرتو میدی بالا یعنی برام بیشتر مکش بزن اما نمیخوای ماله منو مک بزنی ؟ آهسته غنچه لبانش را باز کرد و سر کیرم را میان لبانش گرفت . دهانش از شدت هیجان خشک شده بود دندانهایش بسته بود کمرم را جلو دادم اما سر کیرم به سد بسته دندانهایش برخورد میکرد و جلوتر نمیرفت . گفتم بازش کن دیگه . دهانش را باز کرد کمرم را جلو دادم کیرم در دهانش فرو رفت . عقش گرفت .سرش را عقب برد و گفت آقا کردی تو حلقم این بیصاحابو.دوباره نزدیک دهانش بردم با غیض بادستانش کیرم را گرفت و با شدت مکید . پوست سر کیرم پر از خون که بود بدتر شد احساس مکشی که حس میکردم برایم بسیار لذت بخش بود . دندانهایش پوست کیرمرا کمی آزار میداد چندین مک محکم که زد گفت خوبه بسته حالا؟ گفتم خیلی خوب بود منم در عوضش برات پایینتو مک میزنم . منتظر بود راحت دراز کشید و پاهایش را تا آنجا که میشد باز کرد . سرم را به لای پایش بردم و لیسیدم و لیسیدم تا جایی که زبان با گوشت تنش یکی شده بود آب از لب و لوچه ام سرازیر شده بود هوس کردم لبانش را ببوسم همانطور با لبهای خیس از آبی که از بدنش بیرون آمده بود زمانی که به طرف لبهایش رفتم گفت وییش نکن . رویش را از من برگرداند . دهانم را گوشه شمد پاک کردم و روی لبهایش گذاشتم . کمی برایش چندش آور بود که دهانی را که زبان آن کسش را لیسیده بود در دهانش بگیرد . اما با لجاجت زبانم را در دهانش جا دادم و زبانش را به بازی گرفتم . پستانهای سفتش زیر سینه ام میلغزید و راهی برای فرار میجست .قد ما با هم همخوانی نداشت از او کوتاهتر بودم و هنگامی که روی او میخوابیدم و لبانش را میمکیدم کیرم بالاتر از آنجایی بود که میباید میبود .نزدیک نافش . دستانش را روی شانه ام گذاشت و مرا به پایین هل داد . تا هنگامی که سرم روی پستانهایش قرار گرفت . گفت کمرتو یه خورده بده بالا تو تنم خارش داره .کمرم را بالا دادم دستش را بین بدنهایمان گذاشت و کیرم را پیدا کرد . و انگار که بخواهد کلیدی را درون قفل کند به درون تنش راهنمایی کرد . درونی داغ و آتشین و نرم ولزج . به راحتی داخل تنش شدم .و حس کردم که شرمگاهم به شرمگاهش اصابت کرده . به تمامی او را تصرف کرده بودم . هنگام ورود بدنم به تنش چشمانش نیمه باز شد و مردمکش بالا رفت . دو دستم را دو طرفش گذاشتم و سرم را بالاتر آوردم و خودم را به او فشردم . حرکاتی که میکردم از من نبود . چیزی جایی در درونم به من فرمان میداد . گلی با دهان نیمه باز گفت بزن آقا تند تر بزن توی تنم یه چیز میخاره خارششو بگیر . عضلات کمرم سخت در کار بود تا به آن لحظه برسد . لحظه ای که برق گرفتگی شروع شود . گلی گفت قربونت برم آقا آب منیتو نریزی تو تنم بدبخت میشم ها . با دندانهای به هم فشرده گفتم خاطرت جمع . و تندتر خودم را به اوفشردم . پیامها شروع شده بود .میدانستم تا چند لحظه دیگر چیزی از اعماق تنم حرکت میکند و در مسیر خود همه چیز را از بین میبرد . چند حرکت دیگر گفتم گلی گلی داره میاد . گلی گفت بکش بیرون آقا بکش بیرون .با هول و عجله کیرم را که درون سوراخ گرم و عمیق تنش خوش نشسته بود بیرون کشیدم. از خیسی برق میزد . روی شکمش نشستم با دستانش برایم تند تند مالش داد ضربه ها شروع شد دهانم باز شد میخواستم فریاد بکشم .اما فقط آه از دهانم بیرون آمد همراه با هزار بار نام گلی . با هربار گلی گفتن من قطراتی که از تنم بیرون میجهید روی شکم و ناف گلی پاشیده میشد هشت الی نه ضربه از درونم زده شد و مرا ازفشاری که به تمامی اجزای بدنم وارد میکرد آهسته آهسته رها کرد . گلی آهسته گفت خوب بود آقا ؟. به دستانش نگاه کردم که مایع سفید لزجی روی انگشتانش داشت میماسید . نایی برای حرف زدن نداشتم . فقط آهسته گفتم هووم
در آن حالت نیمه بیهوشی چشمانم بسته شد . نمیدانم چقدر زمان گذشت اما دلم نمیخواست از آن حالت رخوت و سستی که تمام تنم را فرا گرفته بود خارج شوم . اصلا نفهمیدم گلی کی از اتاق بیرون رفت کی لباسش را پوشید و کی برگشت . با صدای گلی چشمان بسته ام را باز کردم که می گفت .علی آقا علی آقا پاشو الانه که خالم بیاد تورو اینجوری ببینه برا هردوتامون بد میشه . با چشمان نیمه باز نگاهی به خودم انداختم .لخت رو به سقف وسط اتاق افتاده بودم و شیره کمرنگی که از سر کیرم بیرون زده بود همانجا ماسیده بود . با بیحالی از جایم برخاستم و خودم را به لب حوض رساندم .خودم را تمیز کردم و مجددا به اتاق برگشتم و دراز کشیدم سریعا خوابم برد . با تکانهای طلا از خواب بیدار شدم . علی آقا چقد میخوابی هوا داره تاریک میشه خورشید لب بوم نشسته پاشو بابا تو که تنبل نبودی . چشمانم را باز کردم اتاق در تاریکی غروب فرو رفته بود . پاهایم کمی درد میکرد . کش و قوسی به خودم دادم . به یاد گلی افتادم . پرسیدم گل اندام رفته؟ طلا گفت اوه کی رفت . پاشو یه آبی به سرو صورتت بزن سر حال بیای . لب حوض که رفتم دیدم مراد دارد توی حیاط کپه های علف را جابجا میکند . تعجب کردم که این وقت غروب مراد آنجا چکار میکند . ناگهان یادم آمد که خودم به او گفته بودم که غروب اول به حمام میدان ده برود و بعدش هم به خانواده اش بگوید که دیر تر می آید . مراد بلند داد زد علی آقا سلام . امرتون رو اطاعت کردم ها گفتید بیام منم اومدم . با بیحوصلگی گفتم خب . توی ذوقش خورد . دمق کارش را انجام داد . آبی به صورتم زدم . به طرفش رفتم . گفتم حموم رفتی دیگه؟ گفت آره علی آقا. گفتم مرتیکه پس جه جونی داری میکنی با این کارت که تموم زیر زمینو پر از بوی گند عرقت میکنی بذار برا فردا صبح . چنگال را گوشه ای گذاشت و صورتش را با آب حوض شست . طلا بیرون آمد و حوله را به من داد بعد از خشک کردن دست و صورتم آن را به مراد دادم تا او هم دست و صورتش را خشک کند . به طلا گفتم شوم چی داریم . طلا گفت به خواهر زاده ام گفته بودم آبگوشت بار بذاره . الان سفره رو میندازم .عذا در سکوت صرف شد . مراد با ولعی بی اندازه پس از خوردن کلی تیلیت نان با آب آبگوشت با گوشت کوب چوبی درون قابلمه مسی هر چه مانده بود را کوبید و با مشت یکی دوتا پیاز را له کرد .به اندازه چهار برابر من غذا خورد . انگار که همین الان غذا را از او دریغ میکنند . جوری میخورد که انگار چند روز است لب به غذا نزده است . ازدیدن غذا خوردن او اشتهای منهم تحریک شده بود . طلا کمی گوشت کوبیده را با آب آبگوشت قاطی کرد و در یک سینی گذاشت و گفت من برم شام خانجونو بدم . وقتی رفت به مراد گفتم چته چرا اینقدر گشنته . نکنه بازم سر زمین بند کردی به طلا هان؟ مراد از جویدن دست برداشت نگاهم کرد گفت نه به قرآن آقا . گفتم پس چرا عین قحطی زده ها غذا میخوری . گفت آقا من غذا خوردنم همینجوریه . گفتم تو همه کارات همینجور هول هولکیه . سرش را پاین انداخت و شروع کرد به آهسته جویدن غذا . از سماور دو تا چای ریخت و یکی دیگر از لامپا ها را روشن کرد .در سکوت چای را هورت هورت سرکشیدیم . هر دو میدانستیم چه چیزی میخواهد اتفاق بیافتد . منتظر آمدن طلا بودیم . من از تصور دیدن هماغوشی دو نفر در جلوی چشمانم تحریک شده بودم . اگرچه چند ساعت قبل از آن مایع غلیظ داخل بدنم روی شکم گلی خالی شده بود . احساس دلپیچه دوباره به سراغم آمد .به مراد گفتم مراد تو آماده ای دیگه هان ؟
مراد گفت آقا آخه من روم نمیشه جلوی شما…گفتم جلوی من چی میتونی با رفیقات بری جنده خونه جلوی اونا به یه زن جنده بخوابی جلوی من نمیتونی با طلا بخوابی .گفت آخه آقا فرق میکنه اینجا تو این خونه . گفتم فرقش چیه خوابیدن خوابیدنه دیگه .تازه از اون روز هم که مششتتونو سر زمین گرفتم میدونم که تا حالا کمرتو خالی نکردی . گفت آخه روم نمیشه آقا . گفتم زرزر بیخون نکن . من خودم کارا رو درست میکنم . در همین حین طلا با ظروف نیم خورده غذای خانجون وارد شد . گفت هان چیه چی میگفتین پشت سر من . گفتم طلا جون ببین این مراد داره زیر قولش میزنه . طلا گفت کدوم قول؟ گفتم ااااه طلا تو دیگه چرا مگه باهات حرف نزدم . طلا در حالی که خودش را به کوچه علی چپ زده بود گفت راجع به چی . گفتم همون دیگه . که تو و مراد با هم …آره دیگه از اون کارا که سر زمین میکردین دیگه . طلا گفت آهان میگی من تنبونمو جلو تو درآرم مراد بیاد وسط پام بشینه بکنه توش تو نیگا نیگا کنی . گفتم آی قربون آدم چیز فهم . گفت خب چی شده مگه حالا . گفتم این مرتیکه همش ناز و نوز میکنه . گفت کی مراد؟ غلط میکنه آقا هر چی شما بگید با جون و دل انجام میده مگه مغز خر خورده که مخالفت کنه میدونه اگه آقام بیاد شما لب باز کنی از نون خوردن که سهله از زندگی میافته . به مراد نگاهی کردم و گفتم دیدی حالا . پاشو پاشو تا اون روی سگم بالا نیومده . طلا تشک را پهن میکرد . مراد از جایش برخاسته بود و نگران به رفتار طلا نگاه میکرد . طلا خیلی عادی جا را انداخت و مثل همیشه با یک حرکت پیراهن گشادش را از تن بدر کرد و روی تشک کهنه دراز کشید . سفیدی تنش در میان پارچه تیره و گلدار رو تشکی نمای جالبی داشت . مراد همانطور خشکش زده بود . طلا گفت پس معطل چی هستی حیف نون بیا دیگه آقا رو منتظر نذار . مراد من من کنان یکی دو قدم به جلو برداشت مات بود . قلبم تند می زد . طلا گفت بکن اون لباس بیصاحابتو مگه نمیخواستی منو بیا دیگه هی جون بکنی تو زود باش یخ زدم . بیا یه خورده گرمم کن لا اقل . مراد نگاهی به من انداخت و تکمه ها یپیراهنش را آهسته باز کرد و پیراهنش را از تن بدر آورد . بدنش الحق ورزیده و عضلانی بود . آهسته تکمه های شلوار سربازی اش را باز کرد و شلوارش را از پای در آورد و با تنبان گشادش وسط زیر زمین ایستاد . طلا گفت هان چیه میخوای من بیام تنبونتو برات درآرم ؟بکن دیگه مراد گفت آخه … طلا گفت آخه و کوفت در آردیگه . مراد سریعا تنبانش را کند و دستانش را زیر شکمش گذاشت و کیرش را با کف دستش پوشاند . طلا غش غش خندید گفت بیشرف سر زمین از دور که منو میدید کیرتو برام در می آوردی و علم میکردی حالا مثه بچه های خجالتی دستتو گذاشتی رو کیرت وردار اون دست صاحاب مرده تو . مراد نگاهی به من انداخت و با خجالت دستانش را دو طرف بدنش آویزان کرد . کیر وحشتناکش میان پاهایش افتاده بود . چشمان طلا در کورسوی نور لامپا برق میزد روی تشک به یک طرف نیم خیز شد و نگاهی به وسط پای مراد کرد و گفت چیه چرا خوابیده . قبلنا تا منو میدی سنگ میشد نکنه از مردی افتادی یا چیز خورت کردن . رو به من کرد و گفت خاله جون بیا اینجا پیش من بشین خوب تماشا کن یاد بگیری .
با چشمهای گشاد داشتم آن دو نفر را نگاه میکردم . مراد چند قدم با تردید برداشت و به طلا نزدیک شد .کیر بزرگش همانطور شل و آویزان وسط پایش افتاده بود . طلا گفت بیا جلوتر بیا به علی آقا نشون بده چند مرده حلاجی. طلا روی دو زانویش نشست . مراد حالا دیگر بالای سرش ایستاده بود . طلا دست دراز کرد و کیر مراد را در دستانش گرفت .گفت چی شده این چرا اینطوریه چرا تکون نمیخوره . مراد گفت نمیدونم والله آخه من تاحال جلوی یکی دیگه از این کارا نکردم گمونم یه خورده هول کردم واسه همینم خوابیده . طلا گفت الان برات حسابی ورزش میدم این اگه همینجوری شل و ول باشه که نمیره این تو .یک دستش را گذاشته بود لای پایش و غش غش می خندید . همان دستش را که لای پایش گذاشته بود برداشت و به سر کیر مراد مالید . گفت شاید بو بهش بخوره بلند شه . اما کیر مراد تکان نخورد . از دیدن این منظره من تحریک شده بودم . کیرم نبض داشت آهسته توف توف میزد .از روی پیژامه ام میدیدم دارد نیم خیز میشود . طلا نگاهی به من انداخت و به مراد گفت خاک تو سرت کنن نیگاه کن ماله علی آقا داره بلند میشه .علی آقا بیا اینجا خاله جون بیا از این نره خر آبی واسه ما گرم نمیشه . بی اختیار به طرف طلا رفتم و به موازات مراد بالای سرش ایستادم . طلا از روی پیژامه ململ کیرم را نوازش کرد . به مراد گفت نیگا کن مثه سنگ شده . ناگهان پیژامه و شورتم را یکباره به طرف پایین کشید . کیر کوچکم که سفت شده بود سر بالا بیرون افتاد خیلی جلوی مراد خجالت کشیدم . کیرم به نسبت مراد کوچک بود . اما سر بالا ایستاده بود مراد هیچ نمیگفت .طلا کیرم را نوازش کرد و مرا بغل زد و روی خودش کشید . هردو روی تشک غلطیدیم . سرم را لای پستانهای بزرگش گم کرد . داشتم خفه میشدم . از کنار من نگاهی به مراد انداخت . مرا از روی خودش آهسته کنار زد و روی تشک خواباند . رو به مراد کرد و گفت .آهان مثه اینکه کم کم داره بلند میشه . به مراد نگاه کردم کیرش نیم خیز شده بود .دیدن من و طلا او را تحریک کرده بود و خجالتش ریخته بود طلا دستهای مراد را گرفت و به طرف خودش کشید . و با همدیگر روی تشک غلطیدند . من یک دستم را زیر سرم گذاشتم و آنها را نگاه کردم . مراد پستانهای طلا را در دهانش گرفته بود و میمکید . طلا گفت یواشتر نوکشونو از بیخ داری میکنی وحشی . کم کم مراد از حالت عادی خارج می شد . نفس نفس میزد زیر گردن طلا را لیس میزد .عین گاو ماده ای که گوساله اش را بلیسد . انگاری میخواهد تمام ذرات تن طلا را به درون دهانش بکشد . طلا میخندید و گفت نکن پدر سوخته غلغلکم میاد . اما مراد ول کن نبود . گاهگاهی که کمرش از روی شکم طلا بلند میشد از آن زاویه ای که من میدیدم کیرش بیتابانه بین شکم خودش و شکم طلا سر گردان بود . سفت و پرخون و برافراشته . اصلا با لب و صورت طلا کاری نداشت فقط بدنش را لیس میزد .طلا به ناله افتاده بود دستش را لای تن خود و مراد برد و کیر مراد را در چنگ گرفت و گفت آهان حسابی سفت شده کیرت . این لامصبو بکن اون تو دیگه خارشش منو کشت . مراد کمرش را بالا داد و طلا با دستان خودش کیر مراد را روی تنش گذاشت من از فاصله نیم متری شاهد قضایا بودم مراد کمرش را جلو داد و آهسته میان پاهای از هم گشوده طلا فرو رفت. با فرو رفتن بدن مراد درون تن طلا او آهسته انگار که خاری را از درون زخمی آهسته بیرون بکشند ناله میکرد و ناله آهسته او تا زمانی که مراد خود را کاملا به تنش چسباند ادامه داشت . مراد دوباره خودش را عقب کشید و من از لای بدن آن دو کیر مراد را که بی شباهت به دسته تبر نبود میدیدم که از تن طلا بیرون کشیده میشود. دو باره خودش را فشار داد و به طلا گفت خوبه حالا همش سرکوفتم میزدی که بلند نمیشه حالا بلندیشو فهمیدی. طلا با بیحالی گفت خفه … کارتو بکن الاغ بکن تو بیرون نگهش داشتی هوا میره توش. مراد ناگهان با غیظ خودش را به تن طلا کوباند . طلا دادی کشید و گفت آرومتر حیوون مگه کس مادیون میذاری پارم کردی . مراد که تند و تند کمرش را جلو و عقب میداد گفت نترس اینی که من دیدم با این چیزا و این کارا پاره نمیشه . ازشنیدن حرفهای آنان و دیدن لرزش تن طلا زیر ضربات کمر مراد ناخود آگاه دستم به طرف کیرم رفته بود و بی اختیار از دیدن آن منظره داشتم بدون توجه به حضور دونفری که در فاصله نیم متری هم همآغوش شده بودند با خودم ور میرفتم . طلا همانطور که زیر تکانهای کمر مراد تمامی بدنش میلرزید آهسته سرش را برگرداند و مرا نگاه کرد . گفت نکن خاله قربونت بره من خودم راحتت میکنم بذا این پدر سگ کارش تموم بشه . نکن خاله قربونت . با دستش دستم را که کیرم را محکم در چنگ گرفته بود از دور کیرم باز کرد .به مراد گفت لنگام جر خورد بسته دیگه بکشش بیرون پاهام خسته شد . به دقت میان شکم آن دونفر را نگاه کردم . نمیخواستم هیچ لحظه ای را از دست بدهم و هیچ منظره ای از جلوی چشمانم رد شود .مراد با تانی خودش را بیرون کشید هر چه کمرش را بیرون میداد هنوز هم آن جسم سیاه و خیس از تن طلا جدا نمی شد تقریبا برخاسته بود که سر سنگین کیرش مثل آونگ بیرون افتاد . طلا گفت بیا دراز بکش خودم بیام روت مراد روی تشک دراز کشید و طلا از روی تشک پاشد منهم بی اختیار همراه طلا از جا برخاستم . طلا گفت تو کجا میای خاله .گفتم میخوام ببینم . گفت مگه نمیبینی داره باهام چیکار میکنه گفتم نه میخوام از نزدیک ببینم . طلا گفت به حق چیزای ندیده مراد گفت بشین روش داره بادش میخوابه .طلا گفت خاک تو سرت با اون باد کیرت .پاهایش را دو طرف مراد گذاشت و گفت بیا خاله جون ببین چجوری تو میره . با یکدستش کیر مراد را ستون کرد و با انگشتان دست دیگرش لای کس چاقش را باز کرد . صورتم را نزدیکتر بردم تا خوب ببینم . وقتی لای کس درشت و تیره رنگش را باز کرد درونش به سفیدی میزد سر کیر مراد را کمی چرخاند تا سوراخش را پیدا کند خودش را آهسته به پایین هل داد . من که جلوی پاهای باز شده طلا نشسته بودم شاهد فرو رفتن آهسته کیر ستون شده مراد در بدن طلا بودم طلا آنقدر نشست تا لنبرهایش با شکم مراد تماس پیدا کرد .

نوشته: امیر نظری

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18