رفتن به مطلب

داستان سکسی رابطه‌ ی خواهر برادری


migmig

ارسال‌های توصیه شده


رابطه‌ی خواهر برادری
 

سلام و عرض ادب…
داستانی که می‌خوانید واقعیه، فقط اسامی رو عوض کردم.
اسم من شهاب هستش و الان۳۸ سالمه، خواهر کوچکترم ۳ سال از من کوچیکتره، من طلاق گرفتم و برگشتم پیش پدر و مادرم که هر دومون بالای ۷۵ سالشونه زندگی میکنم… خواهرم هم مدتی میشه که بخاطر شغل شوهرش برگشتن شهر خودمون، … رابطه من و خواهرم شیرین از همون بچگی خوب بود… بزارین سریع از شروع رابطه پنهانی مون بگم… شب گرم تابستونی بود، پدر و مادرم تو اتاقشون خواب بودن، من و خواهرم هم توی ایوان خونه کنار هم خوابیده بودیم، برادر هام که از من بزرگتر بودن هم تو اتاقشون بودن… اون موقع من ۱۴ سالم بود، شیرین ۱۱ سالش… من یه سالی بود که بالغ شده بودم، حتی بیشتر… از همون اول هم خیلی داغ و حشری بودم… نیمه های شب که رد شد، شیرین چرخید سمت من، پتویی که رومون بود مشترک بود، دست راستش رو هم انداخت دور کمر معلوم بود که خوابیده، منم دستمو انداختم روی بازوش، نگاهم افتاد به درز باز جلو لباسش، بعد این همه سال هنوز یادمه که سینه هاش برجستگی داشت ولی هنوز کامل سینه رشد نکرده بود،، چون خیلی سال گذشته و میخوام فقط از شروع رابطمون بگم وارد جزئیات نمیشم، فقط بگم اون شب خیلی با لذت و آرامش لبهاش رو بوسیدم، سعی کردم بیدار نشه، ولی بعد از دو سه تا بوسیدن، یهو حس کردم اون هم لبهام رو بوسید… کم کم لب هم رو میمکیدیم، بار اولم بود، هر چی انجامش می‌دادیم بیشتر یاد میگرفتم چیکار کنم، کیرم شق شده بود، میخواستم بمالمش به بدنش…بدنش رو کشیدم سمت بدنم، پاهامو بین پاهاش بردم…شیرین هم محکم تر بغلم کرد…کیرم که شق بود به زیر شکمش میخورد،کم کم هر دومون بدن همو لمس کردیم، یادمه دستمو تا بردم زیر شورتش و گذاشتم رو کوصش جوری نفسهاش تند شد که گرمی باز دم نفسش به لب و دهنم میخورد و خیلی بهم حال میداد…همون شب یادم داد که چه جوری چوچوله اش رو بچرخونم، منم به شکم درازش کردم، شورت و شلوارش رو تا زیر باسن پایین کشیدم، کیرمو گذاشتم لایه درز کونش و آبمو خالی کردم…
شیرین و من هر روز که می‌گذشت بیشتر به هم وابسته میشدیم، شیرین روز به روز خوشگل تر میشد… هر دومون شدید هوای همو داشتیم، من و شیرین هر دومون چشمامون سبز تیله ایه، قدمون بلنده، پوست بدنمون گندمیه روشنه… البته رومون نمیشد توی روز در موردش حرف بزنیم، فقط شبها… اون هم در حد همون لاپایی و بوسیدن و…
چند سالی در همین حد گذشت… حتی از هم خجالت می‌کشیدیم و من از حسی که بهش داشتم از خودم شرمنده بودم…
تا اینکه پدر و مادرم برای مسافرت رفتن کیش، من ۲۰ یا ۲۱ سالم بود و شیرین هم ۱۷ یا ۱۸ ساله…
راهیشون کردیم و اومدیم تو آشپزخونه که شامی که مادرم چند نمونه درست کرده بود رو بخوریم…
شیرین یهو گفت من سرم درد میکنه، شام نمی‌خورم میرم رو تختم بخوابم…
رفت تو اتاق… اتاقمون مشترک بود، من شاممو خوردمو رفتم تو اتاق، چون لامپ خواب روشن کرده بود، چراغ رو روشن نکردم، یهو دیدم شیرین پشتش رو کرده به من، یه شلوارک جین پوشیده، با یه آستین رکابی جذب… باسنم سمت من بود … تا حالا ندیده بودم شلوارک جین بپوشه… فهمیدم برای من پوشیده… رفتم پشتش دراز کشیدم، دستمو تو موهاش کردم و سر شونه اش رو گرفتم و سمت خودم کشیدم تا بچرخه، چرخید و رو به بالا شد، آروم لباش رو بوسیدم گفتم ، میخوام خودت زیپ شلوار کت باز کنی… دو دستی رفت پایین و بازش کرد، لختش کردم، خودمم لخت شدم، گردن و سینه هاشو رو خوردم ، دیگه راحت ناله میکرد، برای بار اول اون شب کوصش رو لیس زدم و خوردم، طعم عالی داشت، راضیش کردم برام ساک زد…
عاشقونه حال میکردیم…انقدر حشری شد که گفت دوست دارم با من همه کار بکنی…
اون شب و چند شب بعدش تا صبح چند بار با. هم حال کردیم…
چند سال بعد هم هر دو ازدواج کردیم… من جدا شدم و… اون خدا رو شکر زندگیش رو با همه مشکلاتش حفظ کرد…
الان که یه سالی هست برگشتن شهر ما، همه جور فکری به سرم زده… ولی مهمترین فکری که تو سرمه اینه…
کاش بابت اون ایام چیزی تو ذهنش نباشه که باعث ناراحتی خودش و همسرش بشه…
ایام به کام

نوشته: شهاب

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18