رفتن به مطلب

داستان سکسی تنبیه دوست دختر


migmig

ارسال‌های توصیه شده


تنبیه کوچولو لازم بود
 

سلام و عرض ادب…علی هستم۴۲سالمه…ماجرای خودمه،البته بیشتر اسمها مستعارند…ولی ماجرای خودمه کم و کاستی نداره.دلم میخواد براتون تعریفش کنم.وقتی۲۰سالم بود پدرم برام زن گرفت…چون میدید زیاد به کیرم خدمت میکنم.ترسید که دختر مختری جنده ای چیزی رو آخر بهم بندازند.گفت باید زن بگیری.پدرم تولیدی کفش داشت و الان هم داده به خودم.هنوز هست اما ماشالا ثروتمنده احتیاج نداره.سهم دختراش و داد و بقیه رو بنام من کرد.البته شکر خدامادرم هم هست هنوز…من عاشق مریم دختر۱۸ساله و دختر کوچیه اوستا رضا سرکارگر اصلی و قدیمی پدرم شدم.دختر بزرگش سن و سالش زیاد بود.و دختر پسر بزرگ داشت.اون موقع سمیه دختر خواهر زنم۱۰سالش بود…البته ببینید دوستان نمیتونم دقیق سال و سن رو بگم حوصله ندارم.حول و حوش ماجرا می‌چرخم…خلاصه که مادرم با کمی نق و نوق و منو من راضی شد…چون خانواده مذهبی بودن و اوستا رضا خیلی خوب بود.خلاصه که ازدواج کردم.مریم خانوم من بسیار زیبا و خوش هیکل بود و هست…و همان سال اول برام دوقلو دختر آورد.مینا و سیما…دخترای گلم…توی سکس هم کم نمیذاشت برام هر کاری میخواستم انجام می‌داد.اما دوتا اخلاق بد داشت…اولی خیلی زود عصبی میشد و وقتی که عصبی می شد بشدت فحاشی می‌کرد… و دومی که از اولی بدتر بود.نمیدونم اخلاقش به کی کشیده بود.بشدت خسیس بود…با مشکل اولش میتونستم کنار بیام اما با این مشکلش نه…وقتی خرید می‌رفت زورش میومد.پول مردم رو بده…خیلی تخفیف می‌گرفت.من بدم میومد.ناسلامتی خودم کاسب بودم.و اسم و رسمی توی کاسبهای شهرمون داشتم.چندین بار باهاش دعوا کردم و دو سه باری بدجور کتکش زدم…نه شکایت کرد و نه حتی به پدرش گفت…با هر بدبختی بود زندگی میکردم بچه هام که بزرگ میشدن خودم خرید میبردمشون.اگه با بچه ها خیابون می‌رفت زورش میومد حتی یک بستنی براشون بگیره…دلم می‌خواست خواهرام فامیلم.همیشه بیان خونه ام مهمونی من برم اونجا…اما نه خانواده خودش نه ما هیچکس از دست این نمی‌آمدند و نمی‌رفتند.خسته شده بودم…مثلا ما که باغ داریم.میوه های که ضعیف تر هستند رو هر سال می‌دادیم به ضعیف ضعفا…این برده بود لواشک ساخته بود فروخته بود.دیگه داشتم دیوانه میشدم…باهاش کنار میومدم تا اینکه دخترام بزرگ شدن و هر دو.دوسال قبل با هم دانشگاه قبول شدن و از دست مادرشون …فرار کردن شهر دور دانشگاه رفتن.دلم براشون تنگ بود.خودشون گفتن بابا…برو زن خوشگل بگیر مامان خوشگله اما دلش سیاهه بدرد نمیخوره…وقتی طفلکی ها پریود میشدن به من میگفتن براشون نوار بهداشتی بخرم،این ۱بسته میخرید،میگفت کمتر مصرف کنید.خنده داره نه،واین رو هم بگم که۴سال قبل که پدرش مرد.سر ارث با مادر و خواهرش دعواش شدوبه زور مجبورشون کرد.سهم اینو از۱خونه درب و داغون و کوچیک که فقط سهم این۳۰۰میلیون میشد رو بدن…اونها مجبور بودن خونه رو بفروشند و سهم اینو بدن.خواهرش که ندار بود گفت مریم نکن اینکار رو مامان پیره آخر عمرشه گناه داره دربه در میشه…ولی گوش نمی‌داد.برای همین بدون اینکه اطلاع پیدا کنه من سهم اینو برای دوتا دخترم از مادرش و خواهرش خریدم دادم دخترهام…فقط برای اینکه پول اینو بهش بدن…گفتم نکن اینکارو…ما که احتیاجی نداریم.گفت حلاله سهم پدریمه،،خلاصه که با مادر و خواهرش هم قهر بود.در خونه ما روی همه بسته بود.تا اینکه دخترام که دانشگاه بودن…آذر ماه دوسال قبل…مهمون مهم داشتم قرار بود.با کسی باهم کارخونه تولید کفش بزنیم از تهران و اصفهان و چندجای دیگه چندتا مهمون خاص داشتم.چندبار تاکید کردم…مریم چندجور غذا درست کن.ولی وقتی اومدم خونه دیدم فقط قورمه سبزی ساخته،بود بد وافتضاح.چنان کتکی بهش زدم که هیکلش پر خون شد.مهمونام رو بردم خونه خواهر بزرگم.و غروب که برگشتم خونه…زنگ زد مامور اومد منو گرفتن…دهن و دماغش و لبش همه پاره بودن.توی کلانتری،راضی شد با گرفتن۱۰۰میلیون بهم رضایت بده.وکار به جای باریکی نکشه.خیلی پول دوست داشت،من هم تقاضای طلاق دادم و بجای مهریه اش.طبقه دوم ساختمون خودمون روکه۴طبقه بود رو به نامش سند زدم…وسایل رو از طبقه ۴کشید برد طبقه۲،همسایه ها هیچکس هیچ فامیلی نمی‌دونست که ما طلاق گرفتیم.خدا میدونه غیر نفقه وقتی خرید میکردم براش مایحتاجش رو هم خودم میخریدم میزاشتم آسانسور دم طبقه خودش برمی‌داشت،ولی باهام قهر بود.و اصلا سلامم رو هم جواب نمیداد.پدرسگ فقط خوشگله.ولی خسیس بود،دلش نمیومد پول بده موهاش رو رنگ کنه،دخترام فهمیدن،طلاق گرفتیم.من میامدم شب میرفتم طبقه خودم اون هم طبقه خودش.کار هم نمی کرد.هیچ جا هم نمیرفت.میدونه من روش تعصب دارم،فقط خونه ماهواره نگاه می کرد.دلم براش میسوخت،.بقران باور کردنش سخته.ولی هر کس توی زندگی مشکلی داره دیگه،من هم برای خودش هم خودم نمی خوام از اونجا بره تا آبروش نره.واقعا کسی نمیدونه طلاق گرفتیم.ولی من با رفیقای قدیمی کس کلک بازیم سرجاشه.و.باغ پدری رو دیوار کشیدم خوشگلش کردم و اونجا حال میکنم.این خلاصه زندگی۲۲ساله من بود…اما اصل ماجرا که شما خوشتون میاد.پارسال با فرزاد پشت چراغ قرمز بودیم.گفت علی اینو نگاهش کن چی کوسیه.گفتم کی رو میگی؟گفت زن عباس مکانیک دیگه،گفتم کو کجاست.گفت اون دیگه خودت میشناسیش یکبار هم گفتی اشناست،نشونم داد.جان چه تیپی چه کونی،پشتش بهم بود.گفتم حیف این با این کونش که شوهر داره…گفت کوسخول شوهرش کجاشه.۱ساله مجرده تک میپپره،زیر هرکی هرکی نمی‌خوابه…فقط ماشین کلاس بالا سوار میشه،گفتم ازین اوپتیما بهتر.گفت کونی تو اوپتیما داری.من که پژو دارم چی،گفتم به کیرم.هنوز شوخی می‌کردیم که برگشت دیدم.اوف سمیه خودمونه که…چی لعبتی شده بود.اینکه چادری بود؟چی شده؟گفتم کوسکش این اسم شوهرش مجیده نه عباس شوهرش مکانیک نیست و نجاره…گفت نمیدونم دیگه…ولی مطمئنم طلاق گرفته،یک دختر هم داره‌‌.گفتم آره درسته،.گفت کیه این.گفتم از فامیلای دور زنمه،نگفتم طلاق گرفتم…گفتم فرزاد میتونی بیاریش باغ…ولی نکنیش،فقط بیارش.میخام.حالشو بگیرم.گفت نمیدونم.گفتم من میرم پایین رفته اونطرف منتظر تاکسی.ببینم امروز میتونی شکارش کنی یانه،ماشین ودادم بهش ورفت.۲ساعت بعد زنگ زد.گفت این خیلی طمعش بالاست.برای یکساعت۱تومن میخاد.گفتم اشکال نداره…شماره کارت بگیر برای۵غروب بیارش ویلا.بهش بگو۲نفره چقدر…زنگ زد گفت.میگه۳تومن.گفتم براش میزنم.گفتم نترس فقط حتما باهاش قرار بزار.چنددقیقه بعد زنگ زد.گفت کوسخول تارقم رو توی کارتش دید.گفت میخای الان بیام.گفتم نه بگو همون غروب،گفتم بهش بگو غم پول نخوره.غروب ویلا بودم.ریموت و ماشین دست خود فرزاد بود.من توی ویلا توپه توپ بودم.در باز شداومدن داخل،فامیل زنم اصلا نمیدونستن باغ بابای منه.اون قبلنا که این بچه بود یکبار اومده بودن اونم۱۳بدر‌.ولی دیگه نیومده بودن.الان هم که توش ویلا بود.وقتی اومدن داخل،بدون رودربایستی،،سریع لباس بیرون رو درش آورد.زنگ زدم از طبقه بالا به پایین…فرزاد جان داداش اگه بگم تنهامون بزار ناراحت میشی.گفت نه داداش.مگه قحطی کوسه.فدای رفاقتت،از تو به ما رسیده.گفت سوییچ روی میزه.گفتم نه بی ماشین نرو دوره.فقط زنگ زدم بیا دنبالمون.گفت چشم.به سمیه گفت تو بمون من برم خرید چیزی ویلا نیست.گفت من میترسم.زود بیا.اون رفت و خوشگل خانوم موند و من.من با یک رب دوشامبر.فقط زیرش شورت داشتم.ولی بندش رو بسته بودم.از پله ها اومدم پایین.حواسش نبود.موها دم اسبی بسته بودن…ناز و پاها لخت دامنش،تنگ بودو تا زانو.چه کونی داشت و چه سینه هایی،،تا برگشت منو دید جا خورد جیغ زد.دویید لباساشو برداره بپوشه.تیز دوییدم گرفتمش،گفتم کجاکجا،۳میلیون زدم کارتت.خوشگل خانوم.شوهرت بابات ننه ات ميدونند.پولی شدی،گفت ولم کن عمو علی،گفتم چرا مگه مال ما خار داره…بعدشم من طلاق گرفتم.تو خبر نداری،گفتم پس چی بهتر بیوه مث میوه میمونه،جانم.نشستم روی همون کاناپه ای که لباساش روش بودن.کشیدمش توی بغل خودم.میخواست در بره.گفتم بشین بهت میگم.ترسید.اومد بره یک کشیده بهش زدم.گفت تو رو خدا نزن.جاش روی صورتم میمونه،گفتم پس آروم باش.چقدر بدنش نرم و خوش بو بود.گفت بخدا خاله بفهمه منو میکشه.گفتم خاله گوه میخوره.خلاص شدم از دستش.طلاقش دادم.چندماهه،سریع پرید نشست کنارم.گفت عمو علی دروغ میگی،؟گفتم چرا باید دروغ بگم با خسیس بازیهاش دیوونه ام کرده بود.گفت وای اگه مامانم بفهمه از خوشحالی پر درمیاره.گفتم اگه بفهمه همه می‌فهمند سمیه هم جنده پولی شده،ساکت شد.گفتم ۱به۱…۱راز شنیدی ۱راز شنیدم…مساوی،،گفت باشه.گفتم نمیخای پولی که گرفتی رو حلال کنی گفت بخدا روم نمیشه…این بی پدر با اون ماشین و این ویلاش گولم زد.گفتم اون گورش کجا بود که کفنش باشه…همه مال منه.گفت وای جدی،خاک تو سر خاله،گفتم با من باش ساپورت مالیت میکنم.گفت جدی؟گفتم بخدا.غم پول نخور.من توی سکس هاتم.همه چی هم دوست دارم.گفت باشه.ولی من زندگی خوب میخوام.باید پول جور کنم از خونه مامان بزرگ بیام بیرون دوره و قدیمی،،از محله اش بدم میاد.ادرس آپارتمان کوچیک شخصی مجردی خودم رو بهش دادم گفتم خوبه جاش‌.گفت عالیه.گفتم از فردا برو اونجا.مبله است وسایل هم نمیخواد.فقط یک خانوم خوشگل میخواد که توش و پر کنه،گفت وای مرسی.خاله خاک تو سرت،،خندیدم…بلند شد لخت شد.حتی لباس زیراشو هم در آورد.فقط نگاهش میکردم.گفتم از همون بچه گی های خوشگل بودی،چه سینه هایی،آورد جلو گفت پس بخورشون.گفتم جانم.چی سینه ای خوردم چپ‌وراست.خوابوندمش روی کاناپه.وای چی کوسی.تپل نازکمی تیره.چقدر کوسشو خوردم.بلند شدم سرپا بند ربدوشامبرم رو بازش کردم.خودش شورتمو کشید پایین.گفت اوف کیره کلفت.خاک تو سرت خاله.نمیدونم ازین روزگار چی میخواست.مامانم گفت این آخرشم علی آقا رو پرش میده،،گفتم من ننداختمش بیرون طبقه پایین خونه رو دادم بهش…هنوزم خرجشو خودم میدم.بزار باشه.ولی دیگه زن وشوهری نیست، گفتم بخورش عشقم.تو دیگه
عشقمی،گفت راستی میگی،؟گفتم ولی ببینم با کس دیگه ای باشی.نه من نه تو.فقط خودم و خودت.گفت بخدا هوامو داشته باشی…برات کوس میارم بکنی مدلشون رو ندیده باشی،،فقط مواظبم باش.تنهام تنها.شوهرم معتاد شد.بچه با خودمه…بابام مریضه من خونه مامان بزرگم اون بدتر، گفتم نترس علی رو داری غم نداری، بخورش عشقم بخور.فدات شم…ساک قشنگی زد قطره ای حتی ذره ای آب کیر رو هدر نداد…رفتم دو پیک شراب ناب آوردم اولش نمی‌خورد.گفتم بخور گرممون میکنه، دو سه تایی خوردیم.لخت بغلم بود.میگن مستی وراستی،گفت عمو علی ازش خیلی بدت اومد طلاقش دادی،،گفتم سمیه هنوزم عاشقشم…کتکش زدم ازم دیه گرفت.مهریه دادم طلاقش دادم.مواظبشم…خیلی میخوامش.اون لیاقت نداره، سرش و به نشانه تاسف تکون میداد.گفتم سمیه یک عمره کف کونتم.گفت هرچی میخوای بکنی بکن…شما مردهای ایرانی نمیدونم از چی این کون ما خانومتون خوشتون میاد.گفتم جانم…اگه خوب نبود که خداجون توی طراحی این قسمت اینقدر وقت نمیذاشت…خندید…کیرم دوباره شق بود.اخه با شراب۱ویزارسین قرص۱۰۰میلی خوردم.شق بود عین تنه درخت…خودش از کیفش ژل روان کننده در آورد.داد.گفتم مجهزی ها…گفت از تف و آب دهن بدم میاد.بعدشم این بی حس هم میکنه…خوشگل دنبه بود.اروم کردم کونش…گفت اوف علی جون.جرش دادی،آرومتر.گفتم باشه…عشقم.کشیدم بیرون.دوباره و چندباره کشیدم بیرون و کردم توش…تا اینکه تلمبه زدن رو شروع کردم…خیلی حرفه ای کون میداد.خیلی زیاد گاییدمش…آخرش کیر رو تا تهش میدادم داخلش.گفت میشه خواهش کنم توش نریزی. گفتم چرا.گفت خب مریضی میاره.گفتم یکبار بریزم توش بعدا.خندید…تا ته محکم چندتا تلمبه زدم.گفت بی‌رحم من هیچی نمیگم ولی داره دردش منو میکشه،گفتم ببخشید خب خوشگلی…عجب کونی داری، ابمو ریختم توش،،گفت دمت گرم.چقدر کردی،،گفت چرا کیرت نخوابیده پس گفتم معجزه این قرصه است…رفتم کیرمو شستم اونم کونش و خالی کرد…تا۱۲شب چند بار گاییدمش طوری که دیگه اصلا آب توی خایه هام نبودن…گفت چند وقته کوس نکردی اینقدر هولی، معلومه خاله خیلی تو کفت گذاشته،گفتم مشنگ پریشب اینجا بجای یک کس دوتا بود…گفت وای پس چی اتیشت تنده.گفتم نه تو رو دوستت داشتم و دارم.حیف که جنده شدی اگه نه میگرفتمت…گفت خب میرم توبه میکنم.خندیدم.گفتم یعنی زنم میشدی؟گفت بقران از خدامه…پولداری خوشگلی مهربونی و خوب کس میکنی،چی میخوام دیگه؟گفتم حالا فعلا که با هم هستیم.نترس من ولت نمیکنم…زنگ زدم فرزاد اومد گفت تنها خور کوفتت بشه.من و سمیه عقب بودیم.گفت خوشگل خانوم من شدم کوس کش جاکش شما…گفتم بی پدر خنده منو در نیار…سمیه گفت ببینید اگه علی آقا راضی باشه یک رفیق دارم برداریمش۴نفری بریم شمال.اون برای تو.گفتم جدی خوشگله.؟گفت علی جون مگه من بد شکلم…اون برای فرزاد دیگه…گفت این وحشی سیر نمیشه که، اگه بهش چیزی نگی منو هم میکنه…خلاصه گذاشتمش خونه و خودم برگشتم خونه،دیدم مریم لامپاش روشنه…داشت از پنجره نگاه می‌کرد.زود خودشو کشید کنار.رفتم بالا.سریع دوش گرفتم لخت اومدم بیرون.به هرچی بگی قسم مریم توی خونه بود.هنوز کلید داشت…گفتم وای تو اینجا چیکار میکنی،گفت برات اشک آوردم از همونایی که دوست داری،گفتم من شام خوردم.گفت بعدا بخور.گفت چرا دو روزه دیگه برام چیزی نمیفرستی،؟گفتم مریم خانوم تو که دیگه زنم نیستی،دلش شکست خواست بره.گفتم مریم خانوم.گفت علی نگو مریم خانوم.من همون مریمی توام،من که پیش توام.گفتم مریم خانم من چیزی برای خودم هم نگرفتم…ولی اگه بگیرم برای تو هم میارم…گفت علی لباساتو شستم.دیگه نده خشکشویی…گفتم نترس زیاد نمیگیره،اون هم باید روزی بخوره دیگه.گفت علی مسخره ام نکن.گفتم نه بخدا جدی میگم.اگه من تو لباس نبریم پیش اون.بنده خدا چطوری زندگیش رو بچرخونه…گفت علی اش سرد میشه ها.گفتم که شام خوردم.خواست بره پایین.گفتم میدونی که من سبزی زیاد دوست دارم.گفت آره بخدا پره سبزیه توش.طفلکی خودش پرید سفره روی میز پهن کرد.نون و نمک برام گذاشت.گفت علی زیاد خونه رو کثیف نکن خب.گفتم مریم خانوم.تو رو خدا دیگه وارد این مسائل نشو مگه من به خونه تو کار دارم که تو دخالت میکنی،گفت علی اینجوری نگو.برگشت بره پایین من نشستم چندقاشقی آش بخورم.برگشت چیزی بگه چشماش اشک داشت…خودش مقصر بود نه من.رفت پایین.فرداش سمیه رفت آپارتمان من…روزی یکبار میرفتم حسابی از خجالت کوس و کونش در میومدم…روز به روز خوشگلتر میشد.موهاش رو رنگ میزد ارایش می‌کرد.خیلی زرنگ بود.تا اینکه گفت علی مسافرت جوره یا نه،؟گفتم دلت سفر میخاد.گفت آره…گفتم رفیقت کیه…گفت خوشگله اسمش سپیده است.میارمش امشب بکنش…بعدا بده فرزاد.گفتم دمتگرم…شب رفتم خونه اش…باور کنید یک باربی ۲۵ساله سفید خوشگل توی خونه بود.شام خوردیم.هر دو لخت شدن.دختره ساکت بود.ولی با اون لاغری چه کوس تپلی داشت.تا صبح دوبار گاییدمش.قشنگیش بودن دوتا پریزاد همزمان توی بغلم بود.چند روز بعد با فرزاد و سمیه
رفتیم شمال.ویلای رفیقم دستم بود.اونجا نزاشتم فرزاد سمیه رو بکنه…ولی دونفری سپیده رو دوبل گاییدیم…خیلی حال داد.سه روزی بودیم و برگشتیم.بعد۳روز شب رفتم خونه.اولش دیدم لامپهای مریم خاموش بود.با خیال راحت رفتم بالا…در رو باز کردم چمدونم رو آوردم داخل،لامپ‌وسط روشن بود اما خونه کم نور بود.حوصله دوش گرفتن نداشتم…ولی چمدونم رو باز کردم لباسامو‌در بیارم.شارژرم.لب تاپم.و وسایل دیگه رو داشتم درشون می‌آوردم.دیدم یک شورت خوشگل لامبادا قرمز توی کیف لب تاپم بود.زنگ زدم گفتم سمیه بی پدر شورتتو چرا گذاشتی توی کیف لپتاپم.خندیدگفت برای اینکه بوی کوسم دائم توی خونه ودماغت باشه.اون مال من نیست مگه نمیبینی کوچیکه مال سپیده است باهات شوخی کردیم.کمی شوخی و خنده کردیم…داشتم وسایلم رو مرتب میکردم.اصلا بخدا حواسم نبود از توی اتاق اومدم برم از یخچال بطری آب بردارم.توی آشپزخونه زیر نور کم نشسته بود داشت گریه میکرد،تا دیدمش دلم میخواست از ترس بترکه.گفتم عه اه. خب اون کلید من پس بده دیگه دلم ریخت.ترسیدم.گفت علی زن گرفتی؟گفتم مگه خرم.؟من دیگه بمیرم هم زن نمیگیرم.گفتم آهان پس سمیه کیه سپیده کیه.اون شورت مال کیه؟گفتم مریم خانم تو دیگه همسر من نیستی،و اینجا خونه تو نیست،و امور شخصی و روزمره من به شما ربطی نداره.چرا باور نمیکنی؟پاشو برو سر خونه زندگی خودت.گفتم اصلا فک کن زن گرفتم دوتا هم گرفتم چی میگی؟،خب تو هم برو شوهر کن تنها نباشی…وای وای تا اینو گفتم یک‌جوری از ته دلش گریه می کرد انگار قلبش پاره پاره شده…گفت زنت نیستم مادر بچه هات که هستم خوش غیرت برم شوهر کنم.؟از روزیکه طلاقم دادی هوامو داری اما الان این حرفت آب پاکی رو ریخت روی دستم.چون تو خیلی غیرتی بودی،ولی الان.،گفتم الان چی؟میخای تا آخر عمرت مجرد بمونی،،؟برای خودت میگم زندگی کن خوش باش شاد باش.گفت علی من فقط تورو میخوام…علی من بدون تو که شاد نیستم.۳شبه میام روی تختت میخوابم.خوب کجا بودی؟هر شب لب پنجره ام. منتظرم بیایی ببینمت بعد بخوابم.گفتم مریم خانم وقتی پیشت بودم دوستم نداشتی عصبی‌ میشدی فحش میدادی،خسیس بودی آبرومو میبردی،با همه قهر بودیم. با رفتارت خسته ام کرده بودی، سال به سال خانواده ام دوستام از دست تو خونه ام نمیومدن…الان که راحت شدم دلت گرفته تنگ شده.ولم کن بابا،دلت خوشه.برو به زندگیت برس کلید خونه منم بزار روی میز.گفت بخدا فقط میام برات تمیزش میکنم.بزار باشه.چیزی نگفتم.چشماش پر اشک بود.گفت علی،سمیه،خوشگله.گفتم:خیلی۳۰سالشه.سپیده۲۵سالشه،گفت واقعا دوتا زن گرفتی؟گفتم احمق زن کجا بود دوتا جنده اند برداشتنشون با فرزاد رفیقم رفتیم۴نفری شمال.گفت اونم بود گفتم آره بود…گفت علی تو که از این کارا نمیکردی بخدا حیفی مریض میشی،گفتم تو مریضم کردی،فقط تو، گفت علی جون بخدا ازت جدا شدم ولی هر وقت دلت زد خواست کاری خواستی بکنی به خودم بگو.نرو با اونها مریض میشی…خندیدم.گفت نخند مگه من زشتم…تو که همیشه میگفتی خانومم توی خوشگلی تکه،نکنه،دروغ میگفتی؟گفتم نه تو هنوز هم خوشگلی از اون دوتا هم خوشگلتری…ولی دیگه ازت خسته شدم از خودت کارهات.برو تنهام بزار،گفت باشه ببخشید.با چشمای گریون رفت بره پایین.فک کردم با آسانسور رفت پایین.اما نگو از پله ها رفته بود پایین.سرش گیج رفت صدای جیغش و زمین خوردنش اومد…رفتم دیدم ای بابا.بلند شد.لنگ میزد.گفتم خب با آسانسور برو.مگه پول برق چقدر میاد لامپ رو روشن کن.جیغ بلند زد.علی لعنتی لامپ سوخته…متلک نگو بهم…بخدا از روزی که رفته بود پایین من پامو توی اون طبقه نگذاشته بودم.رفتم کمکش.معلوم بود پاش از مچ در اومده روی پله ها پیچیده بود پاش…گفت نمیتونم راه برم.گفتم خب چکار کنم.گفت علی بغلم کن گناه دارم.گفتم لامصب مگه الان زن منی که بغلت کنم.فقط میخواستم اذیتش کنم.دلش آتیش بود.دلش سوخته بود.حسودیش شده بود.فهمیده بود دوست دختر دارم…دستشو از نرده راه پله گرفت که بره پایین. دست انداختم زیر پاها و کمرش بلندش کردم توی بغلم.نیم طبقه مونده بود به طبقه او برسیم.توی بغلم محکم گردنمو گرفته بود.توی بغلم کلید انداخت در رو خودش باز کرد.وقتی رفتم داخل.عکس عروسیمون رو بزرگ روی شاسی چاپش کرده بود.عکس دوتا دخترامو.عکس بزرگ خودمو بنر زده بود.گفتم مگه نماینده مجلسم که عکسمو بنر زدی،توی گریه چشماش خندید.گفت دوستت دارم.گذاشتمش روی مبل.گفت علی پام درد میکنه.وای خدا کج شده.گفتم کج نشده از مچ در رفته.پات پیچیده استخونش از جاش در اومده.گفتم مگه کور بودی خب…آقا ما هر چی می‌گفتیم این بیشتر گریه میکرد. علی فحشم ندی،دلم میشکنه.دخترم ها.گفتم ناکس۴۰سالته دختری،؟شوگر مامی شدی،دختری؟خندید.برای تو دخترم فهمیدی دخترم.گفتم خب کور بودی دیگه پله رو ندیدی،گفت علی گریه می کردم اشکم جلوی چشام بود.دیدم کم بود تاریک هم بود.ترسیدم تند رفتم خوردم زمین.به شوخی گفتم باشه صبح برو دکتر پاتو جا بندازه.اوه آقا تا من اینو گفتم
انگاری که بنزین ریختی روی اتیش،بیشتر گریه میکرد. نامرد میخای تنهام بزاری درد بکشم انتقام بگیری،چقدر سنگدلی چقدر بی‌رحمی نمیتونم برم توالت.اونوقت تنهایی چطوری برم دکتر.اون هم فردا…تا صبح از درد بمیرم.خندیدم گفت کوفت.نخند عصبی میشم.گفتم زنگ بزن مامانت خواهرت کسی بیاد خب،وای بدتر گریه کرد علی الان درد دارم ازم انتقام نگیر.تو که میدونی بغیر تو کسی رو ندارم.گفتم مطمئنی منو داری،؟خیلی با این حرفم شکست…ساکت شد حتی دیگه گریه هم نمی‌کرد.انگار بغض بزرگی راه دلش وگلوش رو بست.گفتم بخدا شوخی کردم.عزیزم داشتم اذیتت میکردم، پاشو بریم دکتر.پاشو.کمکت کنم خیلی ساکت بود.گفتم مریمی.مریم جونم…خانومم.لباسات کو تنت کنم.پاشو قربونت بشم.پاشو عشقم عزیزم.حرف بزن.چت شد.مریم گریه کن زود باش.مریم…روی کاناپه ولو شد.ای بابا.چی شد.تندی زنگ زدم آمبولانس گفتم از پله افتاده.اولش ترسیده.غش کرده.پاش هم در اومده…نگفتم دپرس شده.از غصه اینجوری شده…زودی لباس پوشیدم. یک مانتو هم تن این کردم.و شال روی سرش.هر کاری میکردم به هوش نمیومد.امبولانس اومد.گفت ای بابا این خانم که سکته قلبی کرده،گفتم چی،؟،گفت از ترس بوده هرچی بوده سکته قلبی کرده…آقا بردنش ccu,چند روزی بود دخترا رو زنگ زدم اومدن.مواظبش بودن.اورده بودنش بخش…تا بهتر شده بود.پرسیده بود بابا علی تون کو کجاست…سیما زنگ زد بابا بیا دنبال تو میگرده.زبون باز کرده.میخاد دوباره فحشت بده…گفتم دیگه نمیده.خودش فهمیده چه اشتباهی کرده…براش گل گرفتم.رفتم اتاقش.تنها بود.قبلش زنگ زدم مادرش و خواهرش…بهشون گفتم بخاطر من ببخشیدش،رسیدم پیشش.بچه ها رفتن بیرون.گفتم خوبی.؟تو که دل منو ترکوندی،چکارت شد.گفت علی جون قربونت بشم.گوه خوردم.هر چی اذیتت کردم…چندبار گفت.گفتم هیس دیگه نگو.خب…تموم شد.گفت نه نگو تموم شد.منو ببخش دیگه.اونشب کی بود.،اونشب که سکته کردم.اولش غصه خوردم که گفتی مگه مطمئنی منو داری،؟ولی بعدش که نازم کردی قربون صدقه من رفتی یاد اولای ازدواجمون افتادم.بهم گفتی مریمی…دلم از خوشحالی اینجوری شد.علی تو رو خدا منو ببخش.نشستم کنارش روی تختش. دستشو گرفتم بوسیدم.گفتم زود خوب شو برگرد خونه…همون لحظه مادرش خواهرش و سمیه و بابای سمیه هم اومدن.چند دقیقه گریه کردن…از همه عذر خواست.چقدر توی بغل مامانش اشک ریخت…بیرون اتاق سمیه گفت عمو علی گناه داره ببخشش،گفتم پس تورو چکار کنم؟ گفت هیچچی من هم خدایی دارم.گفتم بمون سر جات کی میدونه.مگه که خودت خودتو لو بدی.من هم هروقت دلم خواست میام پیشت،فقط دوست دیگه مث سپیده نداری؟خندید گفت سیر نمیشی ها،گفت چرا سوژه جدید دارم.عمو علی جایی کار گرفتم میرم سرکار ولی بزار خونه تو بمونم جا ندارم.گفتم باش کی بهتر از تو،خلاصه که دوباره برگشتیم سر خونه زندگی خودمون.ولی تنوع قشنگی برام شد.و هنوزم هست.فک کنم میدونه.چون یکبار گفت لباسات بوی عطر زنونه میده.علی نکنه هنوز دوست دختر داری،؟گفتم نه تنها دوست دخترم عشقمه، ولی الان رفتارش خوب شده خوب که نه عالی شده، بچه ها هم ازش راضی هستن…به نظر من بعضی وقتا یک تلنگر یا نیشتری توی زندگی لازمه تا آدم زخم کوچیکی بخوره تا دردش بیاد و قدر سلامت زندگی و موقعیتش رو بدونه…به امید خوشحالی همه تون…

نوشته: فامیل

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18