رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

فیلم سکس گروهی تریسام و بیغیرتی ایرانی که رفیقش رو تخت کیرشو کرده تو کص زنش و میکنتش خودش هم داره از کص دادن زنش فیلم میگیره میگه بیا ببین دارم کوس زنتو پاره میکنم .

fjpqmakry1ew.jpg

00:42

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 2.9k
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • behrooz

    310

  • arshad

    309

  • mame85

    303

  • kale kiri

    275

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

فیلم سکس شبانه زوج حشری ایرانی که بیدارش میکنه و اول دمر بعد لنگاش و میده بالا و حسابی تو کص تنگش تلمبه میزنه و نالشو در میاره .

gwmc5b9pbgx2.jpg

03:52

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فیلم کیر سواری میلف کون گوشتی ایرانی که نشسته رو کیر یارش و داره حال میکنه لامصب کونش هم مثل ژله میلرزه اینو باید باصدای بلند نگاش کنی .

94bj8gsiey54.jpg

00:32

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فیلم سکس بیغیرتی ایرانی که مرد بیغیرت زن حشری و کون گنده شو داده دست پسر کیر کلفت و اونم داره حسابی ناله شو در میاره و شوهر بیغیرتش هم که داره کیف میکنه .

vfealgs5urvv.jpg

01:05

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فیلم سکس ایرانی دوست دخترشو خوابونده رو تخت میکنه .

r9tz639v78wb.jpg

01:25

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

جهت مشاهده تمامی فیلم های سکسی ایرانی روی کلیک بزنید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • poria
      سارا و امیر، خواهر و برادر ورزشکار 1   اتاق کاملا تاریک بود و همه جا ساکت بود. حس فشار شدید دستشویی داشتم. نصف شب بود. سریع از تختم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. دستشویی کنار اتاقم بود. همینجور که نشسته بودم و داشتم کارم رو میکردم تو سکوت شب حس کردم یه صدایی داره میاد. شبیه نفس نفس زدن شدید و آه و ناله خفیف بود. تعجب کردم. اول فک کردم صدا از اتاق خواب مامان بابا میاد. با خودم گفتم شاید اونا دارن کاری میکنن. ولی خیلی بعید بود. خیلی کم پیش میومد که باهم بودنشون پر سر و صدا باشه و ما بشنویم و معمولا خیلی رعایت میکردن. تازه فاصله اتاق اونا با اتاق ما و نیم طبقه ما خیلی زیاد بود و صدایی از اونجا شنیده نمیشد. ولی این صدا از فاصله نزدیک میومد. توی نیم طبقه ما فقط اتاق من بود و خواهرم که دستشویی بینشون قرار گرفته بود. اتاق مامان بابا اون طرف سالن بود دور از اتاق های ما و توی طبقه اصلی. حتما از اتاق سارا میومد. از دستشویی بلند شدم و خیلی آروم سرمو چسبوندم به دیوار دستشویی که چسبیده بود به اتاق سارا. صدا واضح تر شد. قشنگ میتونستم یه صدای مبهم از ته گلوی همراه با آه و ناله رو بشنوم. ناخودآگاه حس کردم ضربان قلبم داره میره بالا. یه حس گیجی همراه با هیجان. بدون اینکه شیر آبو باز کنم که صدا بده از دستشویی خیلی آروم خارج شدم. وارد راهرو اتاق‌هامون شدم. از زیر در نور اتاق سارا رو میتونستم ببینم. خیلی بی سرو صدا سرمو چسبوندم به در اتاق و گوش وایسادم. صدا رو واضح تر میتونستم بشنوم. یه صدای آه و ناله گنگ و و از ته گلو! ناخودآگاه ضربان قلبم بالاتر رفت و یه حس هیجان و گرمای بالا رفتن فشار خون توی بدنم پیچید. حس کردم سرم داره گرم میشه و بدنم داره داغ تر میشه. بدون فکر کردن به عواقبش در اتاق رو خیلی آروم باز کردم. اینقدر آروم دستگیره در رو چرخوندم که صدای باز شدن در شنیده نشه. خیلی با احتیاط از لای در توی اتاقو نگاه کردم. باورم نمیشد چیزی رو که میدیدم. سارا خواهرم روی تختش به شکم دراز کشیده بود و در حالی که شلوارکش رو تا زیر زانو داده بود پایین و پاهاش رو باز کرده بود داشت کسش رو میمالید. کونش رو داده بود بالا و از زیر بدنش دستشو رو لای پاهاش برده بود و داشت کسش رو شدید و تند تند میمالید و به بدنش پیچ و تاب میداد. تخت سارا اونطرف اتاق و سمت مخالف در بود. از اون زاویه میتونستم تقریبا نیم رخ سارا رو ببینم که سرش رو توی بالش فرو برده بود و با صدای از ته گلو آه و ناله میکرد و مرتب کونش رو بالا پایین میکرد و بدنش رو تاب میداد. مشخص بود داره تلاشش رو میکنه که صداش زیاد در نیاد ولی از شدت شهوت حواسش نیست که صداش بلند تر از چیزیه که خودش فک میکنه. از اون زاویه میتونستم قشنگ نصف بدن لختش رو ببینم. لباس هاش رو کامل در نیاورده بود ولی شلوارک کوتاهش تا پایین زانو پایین اومده بود و تاپ راحتیش تا نصفه کمرش بالا رفته بود. با دست راستش داشت کسش رو میمالید و با دست چپش داشت سینه چپش رو فشار میداد. حرکات دستش خارج از کنترل بود و مرتب بین سینه و گردن و شکمش در حال حرکت بود. باورم نمیشد سارا همچین بدنی داشته باشه. البته هیچ وقت اینجوری به اندامش دقت نکرده بودم. خب خواهرم بود! تنها دو سال اختلاف تن داشتیم و خیلی باهم صمیمی بودیم ولی هیچوقت هیچ نگاه جنسی بهش نداشتم. از اون زاویه نمیتونستم کامل کونش رو ببینم ولی نیم رخش داشت حالم رو خراب میکرد. سارا قدش بلند بود و تقریبا چند سانتی از من کوتاه تر بود. پاهای کشیده و کاملا متناسبی داشت. الان که تو این صحنه میدیدمش متوجه شدم رون هاش خیلی خوش فرم و سفت هست و خیلی متناسب و خوش تراش تا ساق پاش باریک شده. چون بدنش تو زاویه خمیده ای بود و پاهاش رو کج کرده بود، ماهیچه ها و تاندون پاش کشیده شده بود و میشد خط قشنگ پشت پاهاش از زیر کونش تا ساق پاش رو ببینی. بیشتر از همه کونش دیوونم کرده بود. از اون زاویه قوس قشنگ بالای کونش تا کمرش و گردی متناسب کپل هاش رو میدیدم. کونش خیلی متناسب بود و نه خیلی بزرگ و نه خیلی لاغر و تخت بود. کپل‌هاش کاملا متقارن و گرد بود و خط افقی زیر کپل هاش تا بین رونش خیلی سکسی و تحریک کننده بود. قشنگ مشخص بود اون همه ورزشی که کرده رو بدنش چطور تاثیر گذاشته و یه بدن خوش تراش و به معنای واقعی کلمه متناسب ساخته. همه اینا توی چند ثانیه اولی که از لای در نگاه میکردم از ذهنم گذشت. صدای ناله دخترونش داشت دیوونم میکرد. کسش رو نمیتونستم از اونجا ببینم ولی صدای مالیدن دستش رو کسش نشون میداد که چقدر خیس شده! یه لحظه به خودم اومدم دیدم کیرم از زیر شلوارکم کاملا شق شده و داره فشار میاره. خیلی تحریک شده بودم. مغزم درست کار نمی کرد. درو باز تر کردم. خیلی آروم و آهسته که صدا نده. خداروشکر درهامون هیچوقت جیر جیر نمیکنه!. نمیدونم با چه جراتی وارد اتاق شدم. اتاق موکت بود و صدای راه رفتن روش مشخص نبود. سارا اینقدر گرم مالیدن و آه و ناله بود که احتمالا هم متوجه صدایی نمیشد. آروم و پاورچین پاورچین رفتم ته اتاق پایین تختش قرار گرفتم. باورم نمیشد چیزی رو که میدیدم. از اون زاویه کامل میتونستم از زاویه بالا کل بدنش رو البته به پشت ببینم. کل کونش و پاهاش و کمرش رو. بیشتر کمرش رو میتونستم ببینم، کمرش رو خم کرده بود و خط باریک و جذاب روی مهره‌های کمرش کاملا مشخص بود که خیلی سکسیش کرده بود. خط کمرش رو دنبال کردم و اومدم پایین رسیدم به کونش. وای که چقدر کونش خوششششگل بود! چقدر اندازه‌ش متناسب بود. از قشنگترین مدل هایی که دیده بودم هم قشنگ تر بود. نه خیلی بزرگ و تپل، و نه خیلی تخت و باریک! از کون خیلی بزرگ بدم میاد. در راستای کمر خوش تراش و باریکش شروع شده بود، و یکم به طرفین بزرگ شده بود که یه خط سکسی و تحریک کننده درست کرده بود. کپل‌های کونش خیلی خوشگل بود. گرد و متقارن، نه استوانه‌ای نه زیاد گوشتی و بزرگ. چقدر قوس کمرش سکسی بود. کونش رو انگار نقاشی کردن و توی یه طراحی سیاه قلم، چند تا خط تیره و مشخص برای کمر و زیر کپل‌های کونش کشیدن و برای پاهای خوش تراشش! اینقدر به چشم میومد توی کل بدنش. سفیدی بدنش یه زیبایی دو چندان به اندامش داده بود. ما خونوادگی سفیدیم ولی سارا به یه شکل خیلی جذابی سفیده. البته هیچوقت به سفیدی بدنش اینجوری دقت نکرده بودم. سفیدی رنگ پوستش زیر نور زرد ملایم اتاق یه جذابتی خاصی به بدنش داده بود. بعد از چند ثانیه دیدن کل بدنش نظرم به لای پاهاش جلب شد. وای چی میدیدم. بین پاهاش سفید سفید بود. هیچ مو یا تیرگی نداشت. رنگ صورتی ملایم و چین‌هاتی ظریف سوراخ کون خوشگل و ریزش داشت منو مثل یه سیاه چاله به سمت خودش میکشید. همینجور که به کونش پیچ و تاپ میداد، شکاف بین کپل‌های کونش خیلی اروم باز و بسته میشد و سوراخ خوشگلش انگار داشت نبض میزد! دستش روی کسش بود و نمیتونستم کامل ببینمش ولی سرخی خوشگلش رو از لای انگشتاش میتونستم تا حدی ببینم. همینجور تند تند با دوتا انگشت وسط دست راستش کسش رو میمالید و مرتب دوتا انگشتش رو رو شکاف کسش بالا پایین میکرد تا میرسید به سوراخ کونش و یه فشار ملایم میاورد به سوراخش و دورتادور سوراخشو انگشت میکشید ولی داخل نمی کرد. اینکار رو مرتب و ریتمیک تکرار میکرد تا اینکه دستش رو برد پایین‌تر و رسوند به چوچولش و چوچولشو گرفت بین دوتا انگشت اشاره و وسطش و محکم فشار داد و یه آه از سر درد و لذت از ته گلوش در اومد. تو همین لحظه چون دستش پایین رفته بود تونستم کسش رو کامل ببینم. خدایا این دختر چرا اینقدر همه چیش خواستنیه! چقدر کسش ناز و خواستنی بود. یه کس خوشگل قرمز و تازه‌ی دخترونه، با لبه‌های خیلیییی باریک و کوچک که اصلا بیرون نزده بود. لبه‌هاش در حدی بود که کسش مثل یه شیار باریک وسط پوست سفیدش بیرون زده بود. انگار یه ترک عمیق قرمز، توی یه دیوار سنگی سفید. البته پاهاش چون جمع شده بود درز کسش بسته شده بود. اگه بازش میکرد مطمئنم مثل یه دریچه به بهشت و یه گل رز زیبای قرمز می شکفت و دعوتت میکرد به بوییدن و بوسیدن. انگار از همون فاصله میتونستم عطر خواستنیه کسش رو حس کنم. خیسی زیاد کسش یه برق قشنگی به کسش داده بود. تمام اطراف کسش و دور کونش و لبه‌های داخلی رونش و دستش آغشته شده بود به یه مایع بیرنگ یکم لزج که طراوت خاصی بهش داده بود. چقدر داغ بوده سارا! بهش نمیومد! همیشه دختر آروم و سر به زیری بود. البته شیطنت‌های خاص خودش رو هم داشت و سرشار از زندگی و طراوت و شیطنت بود. ولی شخصیت درونیش متین و باوقار بود. چون هیچوقت اینجوری بهش نگاه نکرده بودم، نمیتونستم تصور کنم که میتونه اینقدر داغ و حشری باشه. واقعیتش نمیتونستم تصور کنم که حرارت و شهوت درونیش بیدار شده اصلا! آدم راجع به خواهرش که اینجور فکرارو نمیکنه! همیشه کنارت بوده و به عنوان یه عضو خنثی تو خانواده از نظر جنسی بهش نگاه میکنی! نمیدونم چند ثانیه یا چند دقیقه یا چند سال گذشت! تو دنیایی که من بودم زمان خیلی معنایی نداشت! محو تماشاش بودم و تمام بدنم گر گرفته بود. نفسم به شماره افتاده بود. کیرم داشت میترکید ولی بیشتر از همه یه حس هیجان و شهوت لذتبخش تو خونم جریان داشت. دلم میخواست با کیرم ور برم ولی میترسیدم صداش توجهش رو جلب کنه. سرعتش بیشتر شده بود. دستش تند تند داشت کسش رو میمالید و حرکات دستش بیشتر دورانی شده بود. تند تند کمرش رو بالا پایین میکرد و انگار به تخت ضربه میزد. دستش رو به سمت سوراخ کونش میبرد و نوک انگشتش رو خیلی کم فرو میکرد تو. تا انگشتش میرفت تو یه آخ میگفت که شهوت و لذت و درد توش موج میزد. آخ که میگفت انگار تو دلم میریخت و حس میکردم یه چیز گرم از تو کمرم داره میاد پایین. چقدر صدای ناله کردن و لذت بردنش لذتبخش و سکسی بود. با اون تون صدای لطیف ولی نه خیلی نازکش، یه آخ میگفت و لباشو می‌بست و با شهوت میگفت ااووووممممممم. آخخخخخخخخ. تا الان فقط ناله میکرد و هیچ کلامی به زبون نمیاورد. ولی نمیدونم درست شنیدم یا نه یه لحظه احساس کردم داره یه چیزایی میگه. سرش رو کرده بود تو بالش و صداهایی که ازش در میومد خیلی واضح نبود. انگار دهنش رو از بالش یکم جدا کرد چون نفس‌هاش اینقدر تند شده بود که دیگه نمیتونست از بینی نفس بکشه. برای یه لحظه اسم خودم رو شنیدم!!! با یه لحن شدیدا حشری و پر از دلبری: امیـــــــــــــــر!!! اووووووووممممممممم. اوووووووفففففففف. امیــــــــــــــــر! آرههههههههههه. بخورش برااااااااممممممم. آهههههههههههه! کس خوشگلم رو بخور!!! آخخخخخخخ! چقدر خیسم کردی داداشی!!! اووووووووووی! دوسش داری؟‌ کوس خوشگلمو دوس داری امیر؟‌ زبون بزن بهش! آهههههههههه! امیر دیوونم کردی!!! چقدر زبونت داغه!‌ بکنش تو سوراخ خوشگلم! بکنش تو سوراخ تنگ خواهرت!!! چوچولمو لیس بزن! آخخخخخخ! گازش نگیر لعنتی! جیغ میزنما!!! کونمو زبون بزن لعنتی! دارم دیوونه میشم! آخخخخخخ دارم آتیش میگیرم!!! داداشم داره کسمو میخوره برام! آخ قربونش بشممممم! قربون زبون داغش بشم که داره کس آبجیشو حال میاره!!! دوباره شروع کرد به آه و ناله کردن و مالیدن همه جاش. داشتم از تعجب شاخ در میاوردم! چی میشنیدم! سارا داره با تصور من کسشو میماله و حال میکنه؟! مگه میشه! تعجب و شوکه شدن هیچ چیزی از شهوت و هیجانم کم نمی‌کرد. برعکس شدیدا داغ ترم کرده بود و داشتم آتیش میگرفتم! دیگه به هیچی فک نمیکردم و شهوت حکمران بلامنازع کل وجودم شده بود. منطقم کار نمیکرد که الان دارم با چه صحنه ای تحریک میشم و این وضعیت اصلا برام عجیب و غریب و یا حتی معذب کننده نبود! غرق توی صحنه‌ی شهوتناکی که داشتم میدیدم بودم و آروم آروم دستمو بردم سمت کیرم و از رو شلوارک شروع کردم به مالیدن کیرم. کمرشو محکم به تخت میکوبید و دستشو تند تند بالا پایین میکرد رو کسش. کسش حسابی خیس شده بود که رو تختی‌ش رو هم کمی خیس کرده بود. یه شعاع دایره‌ای بزرگ دور کسش و رونش و سوراخ کونش و یکم توی شکاف کونش از آب کسش خیس شده بود. یه آب زلال و خوشگل و براق! خیسی کسش، سفیدی پوستش و قرمزی کوسش و رنگ صورتی سوراخ کونش رو تشدید کرده بود. دوباره با صداش به خودم اومدم. آی امیر داری میکشیم!!! توروخدا بذار آبم بیاد! بذار تو دهنت ارضا شم داداش! آخخخخخخ داداشی میذاری تو دهنت آبمو بیارم؟! میذاری خواهرت آبشو بپاشه تو دهنت؟! اوووووویییییییی! آبمو میخوری برام؟! آب کس خواهر تینیج تو میخوری براش؟!!! آآآآآخخخخخخخخ! قربون زبونت بشم! قربون دهنت بشم! داداشم داره آب کس خواهر ۱۹ سالشو میاره براش! آره عزیزم!!! زبونتو بکن تو سوراخ کونم! همزمان که اینو گفت دست راستشو از زیر بدنش درآورد و از بالا خم کرد رو کمرش و از بین چاک کونش آویزون کرد و آورد نزدیک سوراخ کونش. اول با انگشت شست و چهار تا انگشتش لای چاک کونشو باز کرد. انگشت وسطش رو آروم برد رو سوراخ کونش یکم دورانی روش چرخوند و یهو یه بندش رو کرد توش! یه آخخخخخخخ نسبتا بلند و کشدار گفت! آخخخخخخخخخخخخ! آبجی قربونت بره!!! آره سوراخ دست نخورده خواهرتو زبون بزن! با زبونت بازش کن! اووووووفففففففف! آی ماماااااااان! دارم میمیرم! دارم هلاک میشم! داداااااااااااش داری خواهرتو ارضا میکنی! داری آب آبجی کوچولوتو میاری! داداشی میزاری بیام؟! میذاری ارضا شم تو دهنت؟! آب کسمو میخوری؟! اینو گفت و انگشتشو با یه فشار بیشتر کرد تو کونش تقریبا دو بند انگشتش توش بود. و شروع کرد با انگشتش تلمبه زدن تو کونش! تا بند اول انگشتش می اورد بیرون و باز میکرد تو! دست چپش رو که رو سینه و گردن و شکمش در حال حرکت بود رو از زیر تنش رد کرد. آورد از لای پاهش و رو چوچولش گذاشت و شروع کرد محکم فشار دادن و تند تند مالیدن. با دست راستش کونشو انگشت میکرد و با دست چپش همزمان چوچولشو دورانی میمالید. دیگه حرکاتش دست خودش نبود. مشخص بود داره نزدیک میشه به ارضا. یکم صدای ناله‌هاش بیشتر شد. آخخخخخخ آره! آره کونمو زبون بزن! قشنگ بکن توش زبونتو! با زبونت کون خواهرتو بگا! آخخخخخخخ! آیییییییی! دوسی داری کونمو داداشی؟‌ میبینی چه تنگه! کون آبجی خوشگلته! کون آبجی کوچولوته! دست نخورده است! اووووووووممممم! کون خوشگلمو حال بیاااار! سوراخشو دوس داری؟!! میبینی چه صورتی و قشنگه؟!!! میبینی چه تنگه!!! هیچی توش نرفته جز زبون داغ داداشیم!! مال خودته!!! آخخخخخخخخخخ! آرههههههه! فقط زبون خودت باید بره توش!!! اووووففف! فقط خودت باید حالش بیاری!!! قربون داداش بزرگترم بشم که داره از آبجی کوچیکش مراقبت میکنه!!! آخخخخخ! داره بهش رسیدگی میکنه! داره بهش حال میده!!! آخخخخخ امیر! قربونت بشم! قربون داداش داغم بشم! بخورم! همه جامو بخور!!! همه جای آبجیتو بخور! همه تنم مال خودته! داشتم محکم تر کیرمو میمالیدم! شنیدن این حرفا و شنیدن صدای خیس کسش و دیدن این صحنه ها از فاصله کمتر از دو متر داشت دیوونم میکرد. انگار میتونستم بوی آب کسش رو از اونجا حس کنم. ضربات انگشتش تو کونش شدید تر شد و کونشو محکم تر بالا پایین میکرد! دست چپش رو شدییییید داشت رو چوچولش میمالوند. کسش از حرارت و خیسی چنان قرمز شده بود که انگار کل خون بدنش توش جمع شده بود. آآآآآآیییییییی امیــــــــــــر! اره دارم میام! داداشی دارم میام! آخخخخخخخخخخخخ! وای دارم منفجر میشم! آره آره آره! امیر بزن! محکم بزن! محکمتررررررررر! کل انگشت وسطشو کرد تو کونش! وای! وااای! واااااییییییی! دادااااااشششش! پاره شدم!!! آآآآآآآآآآآآیییییییییی! کسم! آآآآآآآی کونم! آبم داره میااااااادددددد! دارهههه میااااااااااددددد! داداشی تندتر! تندررررر داره میاد! وااااااااای! آآآآآآآآآآآآخخخ! امیر اومد! اوووومممممدددد! اوووووووووومممممممدددددد! آخخخخخخخخخخخ! آآآآآآآآآآییییییییییییییییی! بدنش شروع به لرزیدن کرد! لرزیدن سریع! شبیه آدمهای صرعی شده بود و بدنش غیر ریتمیک و کاملا رندم میلرزید و تکون میخورد. کونش تند تند بالا و پایین میشد و ضربه های ناگهانی میزد. دیدن این صحنه به مرز جنون کشوندم! کیرم رو آروم از تو شلوارکم در آوردم و با دست تند تند شروع کردم به مالیدنش! حس کردم تمام انرژی و خون بدنم تو پایین کمرم و کیرم جمع شده. هیچوقت تو طول زندگیم اینقدر حس شهوت رو تجربه نکرده بودم! همینجوری که داشت می لرزید و آهههههه و ناله می کرد انگشتش رو از سوراخ کونش در آوردم و اون یکی دستش رو هم از رو کسش برداشت و برد زیر بدنش و شروع کرد به مالیدن سینه هاش و همه بدنش! چون پشتش وایساده بودم دیدی به سینه‌اش نداشتم!‌ منم به اوج شهوت رسیده بودم! تا انگشتشو از سوراخ کونش درآورد خیلی سریع سوراخ کونش بسته شد! انگار یه نیروی خیلی قدرتند پشتش بود و سریع سوراخشو جمع کرد. دیدن سوراخ خوشگل و تنگش که الان از شدت انگشت کردن قرمز رنگ خون شده بود و دیدن شدت تنگی کونش که اینقدر زود بسته شد و کس خوشگل قرمز و بچگونه و ظریف و خیسش که الان بدون مانع میتونستم ببینم و با تکون‌های کونش شکافش باز و بسته می‌شد و نجوای آه و ناله‌ها و آخخ گفتن های کشدارش و لرزش‌های بدنش که داشت کم کم اروم می‌گرفت منو به اوج رسوند! دیگه نفهمیدم چی شد! سرعتم رو بیشتر کردم! حس کردم یه چیز داغی از انتهای کمرم اومد پایین! کل وجودم رو یه حس شادی عجیب و شدید مثل خالی شدن دل موقع سر خوردن از یه سرسره صد متری فرا گرفت. آبم با فشار بی سابقه‌ای پاشید بیرون! چنان تحریک شده بودم که آبم با فشار پاشید روی تخت و پاهای سارا! از ته دل یه آآآآآآآآآههههههه عمییییق کشیدم و دستمو تند تند تکون دادم و با هر ضربه کیرم کلی آبم می پاشید بیرون! همه اینا توی چند لحظه اتفاق افتاد! سارا که فک کنم با صدای ارضا شدن من و حس کردن آب گرم کیرم روی بدنش متوجه حضور من شده بود با یه حرکت خیلی ناگهانی و از سر ترس برگشت و ناخودآگاه دستشو برد جلوی کسش و سینه‌اش و نگاهمون به هم خیره موند. آخ که تو چشاش فقط شهوت دیده میشد و البته ترس! فاصلمون به اندازه کمتر از طول یه تخت بود. از دیدن من شاخ درآورده بود و برای کسری از ثانیه هنگ کرده بود. بعد یکی دو ثانیه به خودش اومد و یه جیغ بلند کشید! امیــــــــــــــــــــــر! با استرس شدید از خواب پریدم! کل وجودم رو عرق گرفته بود! شت! این چی بود! خواب بود؟! پس چرا اینقدر واقعی بود! این چه خوابی بود! از کجا اومد! گیج و منگ بودم! یه لحظه حس کردم شلوارم خیسه! پتو رو زدم کنار. دیدم کل شلوارم خیسه! انگار شاشیدم تو خودم! تو خواب ارضا شده بودم و معلوم بود ارضای خیلی شدیدی هم بوده! مغزم درست کار نمی کرد! من همچین خواب سکسی درباره سارا خواهرم دیدم! منکه هیچ وقت هیچ نظر جنسی و شهوتی نداشتم بهش! هیچ وقت! چه خواب واقعی‌ای بود! همه چیزش رو یادم میاد! اصلا باورم نمیشد! حس مزخرفی داشتم! با خودم صادق بودم. من هیچوقت نسبت به سارا همچین حس هایی نداشتم و اصلا فانتزی سازی هم نمیکردم! گیج و منگ بودم! رفتم دستشویی. خودمو شستم. شلوارمو عوض کردم. اومدم تو تخت. پتو رو رو خودم کشیدم و غرق توی یادآوری اتفاقات توی خواب شدم! نفهمیدم کی چشام بسته شد و خوابم برد… نوشته: مرد آزاد
    • poria
      لذت واقعی زندگی 1   یک سال از ازدواجمون میگذشت که خبر آوردن مهران با موتور خورده زمین و بردنش بیمارستان آخه کارش با موتور بود و زندگی ما با کار کردن بهرام با موتورش می گذشت دو سه روز بعد رفتیم پیش متخصص که اونجا فهمیدیم مهران باید موتور رو کنار بزاره به خاطر آسیبی که به پاش خورده بود اگه مجدد تکرار میشد خطرناک میشد گذشت و مهران ی مدت بیکار بود و بعدش مشغول کارگری شد و صبح میرفت و شب تا دیر وقت کار میکرد که برای من و زندگیمون چیزی کم نذاره زندگی خوبی نداشتیم ولی داغون هم نبود زندگی سکسی بدی هم نداشتیم میشه گفت خوب هم بود هفته دو یا سه بار سکس میکردیم و منم با تلمبه های مهران داخل کُسم بهترین لذت زندگی رو میبردم ی روز مهران که اومد خونه گفت صاحبخونه باهاش تماس گرفته و پول پیش رو دو برابر کرده و کلی هم گذاشته رو اجاره همه همین بودن یهویی گرونی از همیشه تو مملکت ما بدتر شد کارمون شده بود گشتن از این بنگاه به اون بنگاه کسی رو هم نداشتیم که ازش کمک بگیریم خانواده هر دوتامون هم وضعش بهتر از ما نبود دیگه نا امید شده بودیم باید میرفتیم چند محله پایین تر همین الانش هم تو حومه شهر زندگی میکردیم تو یکی از همین روزها که با یکی از دوستام صحبت میکردم و درد دل میکردم دوستم پیشنهاد داد که بگردیم دنبال سرایداری به گفته خودش یکی از بستگانش این کار رو کرده بود کلی هم رازی بودن موضوع رو با مهران که در میون گذاشتم اولش خوشش نیومد ولی بعد چند روز که فشار صاحبخونه بیشتر شده بود قرار شد بگردیم داخل آگهی ها برای سرایداری ی هفته ای مشغول بودم میگشتم همش یا مجرد میخاستن یا اگر متاهل می خواستند بنا استخدامشون اتباع بودن بود از این هم دیگه ناامید شده بودم ی آگهی دیدم که زده بود متاهل با جای اسکان تماس گرفتم قرار شد بریم برای صحبت روز بعدش مهران رفت و اومد از این روبه اون رو شده بود هرچی ازش میخواستم فقط میگفت دعا کن اوکی بشه همون شب ی سکس مشتی کردیم و حسابی به هم حال دادیم حدود ۲۰ دقیقه کارمون طول کشید و هر دو لذت بردیم دو سه روز بعد مهران خبر داد که باهاش تماس گرفتن و گفتن اولویت با ی خانواده افغانستانی هست ولی قرار بر این شد که با هم بریم و من غذا درست کنم تا دست پخت من رو ببینن روز موعود رسید و ما رفتیم و کارهای که میخواستن رو انجام دادیم و برگشتیم آخه اونجای که سرایدار میخواستن ی خونه باغ بزرگ داخل بالاشهر بود که ی آقای حدود ۶۰ ساله تنها زندگی میکرد و سرایدار رو بیشتر برای کارهای روزانه میخواستن که بیشترش مربوط میشد به پخت و پز غذا خلاصه اون آقا که اسمش فرزاد بود با دستپخت من اوکی شد قرار شد هر چه زودتر ما بریم اونجا ساکن بشیم وقتی رفتیم برای قرارداد و دادن سفته برای وثیقه تازه فهمیدم چرا اون روز مهران انقدر خوشحال بود واحدی که به عنوان سرایداری بود داخل حیاط پشتی بود که واحد مستقل تک خواب حدود ۶۰ متری اون هم بصورت مبله همه چی کامل قند تو دل منم آب شده بود تمام وسایل خودمون رو که آنچنان هم نبود فروختیم و پولش رو با پول کمی که بابت پیش خونه بود گذاشتیم بانک به عنوان سرمایه گذاری دو ماهی از ساکن بودن ما می گذشت و همه چی خوب و خوش بود تا رفت و آمدهای مشکوک آقا فرزاد شروع شد هر چند روز یکبار یکسری خانم جوان میومدن و میرفتن ماه سوم هم گذشت و یکشب آقا فرزاد گفت بریم دیدنش حرفهای که اون شب به ما زد دنیا رو برای ما روی سرمون خراب کرد آقا فرزاد دنبال رحم جایگزین بود تا برای مال و اموالش وارثی داشته باشه چون به گفته خودش کسی رو نداشت تو همون قرارهای اولش کیس مورد نظرش رو پیدا کرده بود ولی بخاطر شرایط اون کیش و به گفته خودش بیشتر بخاطر ما بیشتر گشته بود ولی دست آخر به همون کیس اوکی داده بود ولی این ما بودیم که باید از اونجا می رفتیم اون هم به خاطر اینکه اون خانم با مادرش و دختر کوچکش زندگی میکرد و مشکل خونه داشتن و قرار شده بود بیان جای ما و مادرش کارهای من رو انجام بده ی چند شبی گذشت و تازه فهمیدیم که دیگه با پولی که داریم نه میتونیم خونه بگیریم و نه همون وسایلی که فروختیم مهران گفت امشب میرم التماس آقا فرزاد رو میکنم رفتن و اومدن مهران دو ساعتی طول کشید و وقتی برگشت بدجوری داغون بود هرچی پرسیدم چی شده جوابی نمیداد روز سوم بعد از اون شب مهران گفت آقا فرزاد دوتا راه به ما داده یکی که خالی کنیم و اون بابت قراردادی که خودش نوشته بود میتونست خسارتی به ما ندهی مقدار پول به ما بده که تقریبا هیچی بود یک راه دیگه قبول کردن من برای رحم جایگزین شدن بود حسابی عصبی شدم از پیشنهادش موقع خواب که آرومتر شده بودم به گذشته فکر کردم روزهای خوشی که اینجا داشتیم تصمیم گرفتم به خاطر زندگیمون شرط دوم رو که آقا فرزاد گفته بود رحم جایگزین بشم و این رو هم بگم به مهران گفته بود تمام طول بارداری بصورت طبیعی انجام میشه صبح بعد از خوردن صبحونه به مهران گفتم قبول کنیم مهران هم به حرف اومد گفت خودش از روز دوم پیشنهاد آقا فرزاد اوکی شده به آقا فرزاد اطلاع دادیم و قرار شد چند جلسه برم پیش دکتر معتمدش هر زمان بهترین وقت بارداری من بود به ما اطلاع بده آخرین روز که دکتر گفت از امشب باید اقدام کنید و الان در بهترین حالت هستم همونجا رفتم داخل شوک وقتی رسیدیم خونه دکتر به آقا فرزاد اطلاع داده بود و رو به من و مهران کرد و گفت برید خوب فکر هاتون رو بکنید اگر اوکی شدین به من اطلاع بدین اگر هم نه ایرادی نداره من هنوز به اون خانم نه قطعی ندادم اومدیم واحد خودمون هر دو مثل مجسمه یا ربات دست آموز شده بودیم که توانایی کاری رو نداشتیم به مهران گفتم زنگ بزنه و بگه ما آماده ایم آقا فرزاد اومد و با خودش ی قرص آورد داد به مهران که بخوره اولش مهران طفره رفت ولی با خشم آقا فرزاد قرص رو خورد و به پیشنهاد آقا فرزاد رفت دراز کشید بعد رو به من کرد و گفت پریسا خانم من میرم شما آماده شو بیا اتاق خواب من نفهمیدم چطور و چطور خودم رو به اصطلاح آماده کردم و چجوری رسیدم جلوی درب اتاق آقا فرزاد برای بار آخر قبل ورود به اتاق گذشته زندگیم داخل ذهن مرور شد دیدم دارم درب اتاق رو میزنم آقا فرزاد به استقبالم اومد دستم رو به آرومی گرمی فشار داد من رو با خودش به داخل اتاق برد فضای داخل اتاق تقریبا رمانتیک بود آقا فرزاد آروم اومد کنار گوشم و گفت از این لحظه من فرزاد هستم برای تو پریسا جان پس بهدخاطر خودمون فقط به لحظه فکر کن و خودت رو بسپار دست من منم به حرفش گوش کردم و خودم رو در اختیارش گذاشتم نفس فرزاد وقتی به گردنم رسید بدن من یخ شده بود اون هم قشنگ این موضوع رو فهمیده بود خیلی آروم شروع کرد به لیس زدن گردن و گاه بیگاه لاله های گوشم رو میخورد انقدر قشنگ این کار رو میکرد که خونوتو بدنم جریان گرفته بود شهوت من داشت کم کم خودش رو نشون میداد خیلی حرفه ای لختم کرد و سر تا پای وجودم رو بوسه بارون میکرد اما اون لحظه ای که نوک سینه هام رو لیس زد و مشغول خوردنش شد صدایی از عمق وجودم دراومد اولین ناله شهوتناک خودم رو سر دادم پریسا جان لذت میبری با سر تایید کردم دوست دارم امشب برای تو یادگاری بمونه خودم خبر نداشتم که آب از کُس کوچیک راه افتاده و خودم رو خیس کردم دیگه فقط لذت بود و شهوت داخل ذهن مدام این افکار بود که بخور فرزاد جان بخور که آتیش افتاده به جونم وقتی زبون فرزاد رفت لای کسم همون لحظه اولین ارگاسم زندگیم رو تجربه کردم با خود که اومدم دیدم فرزاد لخت شده من مات و مبهوت کیر خوشگلش شدم اصن بهش نمیخورد این کیرش باشه حدود ۲۰ سانت کلفت و با ی کلهدتخم مرغی شکل ترس به جونم افتاد آخه کیر مهران ۱۳ سانت بود تقریبا نازک یهو فرزاد گفت کجائی پریسا زبونم باز شد گفتم من نمیتونم این برای من بیش اندازه بزرگه فرزاد گفت اشتباه میکنی بهت ثابت میکنم بدنت و کُس خوشگلت با این کیر من جفت میشه ازش خواهش کردم بهم فشار نیاره اون هم قبول کرد من رو دراز کرد روی تخت و افتاد به جون کُسم حالا نخور و نلیس کی بلیس دوباره شهوتم زده بود بالا بیشرف جوری لیس میزد که انگار تو بهشت بودم نزدیک بود دوباره ارگاسم بشم که فرزاد متوجه شد و دست نگه داشت ازش خواستم ادامه بده ولی گفت الان نوبت تو هست من هم مشغول ساک زدن کیرش شدم با راهنمائ های فرزاد فهمیدم‌ چیزی از ساک زدن بلد نبودم فرزاد مجدد درازم کرد روی تخت و پاهام رو داد رو به بالا دیگه داشتم میمردم و با صدای بلنرگد خواهش میکردم که من رو بکنه ولی فرزاد توجهی نمیکرد و با کیرش کُسم رو ماساژ میداد که یکدفعه برق تمام وجودم رو گرفت متوجه شدم سر کیرش رو کرده داخل کُسم آروم آروم عقب جلوش میکرد و من آرومتر میشدم همینجوری که زمان برای من ثابت شده بود ازش خواستم بیخیال بشه من طاقت این کیر رو ندارم که فرزاد گفت بهت که گفتم اشنگتباه میکنی ببین الان تمامش داخل کُست هست به خودم افتخار کردم و فرزاد آروم آروم شروع به تلمبه زدن کرد دومین ارگاسم هم اتفاق افتاد و فرازد به بهترین شکل من رو میکرد تازه فهمیدم عروس شدن یعنی چی لذت سکس خوب چی هست دوست نداشتم اون شب تموم بشه در حال تلمبه زدن فرزاد صدرتش رو نزدیک صورتم کرد من طاقت نیادردم شروع کردم به خوردن لبهاش تلمبه ها دیگهدسرعت گرفته بود حرف فرزاد درست بود کُس من و کیرش شده بودن عاشق و معشوق به درخواست فرزاد اون دراز کشید و من رفتم نشستم روی کیرش و دوباره طعموعروس شدن رو تجربه کردم بالخره لحظه موعود فرا رسید و فرزاد آبش رو که زیاد هم بود داخل کُسم خالی کرد اون لحظهدبهترین لحظه این سکس ما بود مدتی رو تو بغلش آروم گرفتم و اون هم مدام من رو نوازش میکرد و بوسه های مکرر نگاه به ساعت کردم متوجه شدم نزدیک ۴ ساعت مشغول بودیم خودم رو جمع و جور کردم سراسیمه خواستم برم پیش مهران که فرزاد گفت نترس اون الان خواب و تا فردا بیدار نمیشه قرصی که بهش دادم قرص خواب بود که مشکلی از سمتش پیش نیاد ازم خواست بمونم کنار دروغ چرا دوست داشتم بمونم ولی خواستم مهران که بیدار میشه پیشش باشم لحظه خروج از اتاق فرزاد دستم رو گرفت آروم بهم گفت امشب به خواست من اینجا بودی امیدوارم تونسته باشم بهت آرامش و لذت بدم من هم لبی شیرین بهش دادم و اومدم بیرون… دوستان این اولین بار بود که داستانی مینوشتم کامل ساخته ذهنم بود بابت طولانی بودن شرمنده میتونه ادامه دار باشه اما همش بستگی به شما داره موفق باشین نوشته: آپاراتچی
    • poria
      خیلی خوشمزه بود!   سلام دوستان این اولین داستان من هست که همین چند روز پیش اتفاق افتاد و دیگه تحمل نکردم و اومدم براتون تعریف کنم. یکم طول میکشه به جاهای خوبش برسه پس صبر کنین :) ما دو تا بچه ایم. اصالتا شیرازی هستیم ولی تهران زندگی میکنیم. من اسمم مانیه و 15 سالمه یه خواهر دارم به اسم هانیه که بهش میگیم هانی و دوسال از من بزرگتره. هانی تایپ بدنیش اسلیمه (slim) و چهره ی قشنگی داره. قدشم 170 باید باشه. پوستشم سفید. خودم بهش زیاد حس نداشتم ولی گاهی که خیلی هورنی میشم تو جورابای باشگاهش جق میزنم. حتی یکی از دوستام که جلوتر بهش اشاره میکنم یه بار بهم این ایدرو داد ابمو بریزم تو غذاش. منم یه روز ابمو ریختم تو ماست رژیمیش و وقتی برای دوستم تعریف کردم انقدر حشری شد که گفت تورو خدا بذار منم بریزم اب منم بخوره. کلا خوشم میاد غرورشو خرد کنم. هانی خیلی شیطونه و تو فامیل همه رو دست میندازه ولی یکمی هم مغروره و سر همین غرورش فکر نمیکردم به پسری پا بده. داستان از اونجا شروع شد که خانوادمون میخواستن برن شیراز پیش خانوادشون برای عید. قرار بود یه هفته قبل عید برن تا به شلوغی جاده نخورن. هانی کنکورو بهونه کرد و گفت من نمیام. کلا دوست نداره با خانواده مسافرت بره و از فامیل هم خوشش نمیاد. مامان و بابامم دیدن نمیاد گفتن منم بمونم پیشش تا مثلا مراقبش باشم! قرار شد همسایه هم حواسش بهمون باشه اگه چیزی لازم داشتیم برامون تهیه کنن. شنبه اول هفته اونا رفتن و ما هم کلاسارو پیچوندیم موندیم خونه. من نشستم بازی کنم که دیدم زنگ خونه خورد. دوست هانی بود، الیا (الیا اسم دختره فرق داره با ایلیا). اومد سلام کردم و رفتن توی اتاق هانی شروع کردن حرف زدن. من گشنم شد رفتم ناهار بخورم و شنیدم داشتن در مورد پسرای اکیپشون صحبت میکردن و بد میگفتن. ولی وسط حرفاشون شنیدم داشتن در مورد یه پسره ای صحبت میکردن که هانی گفت جذابه! خواهر مغرور من. بیشتر گوش کردم و فقط فهمیدم اسمش پارسا بود و قد بلندی داره. اون وسط یه چیزی آروم گفت هانی که دقیق متوجه نشدم. بعد فهمیدم بلند شدن و دارن میان سمت در و همونجوری صحبت میکنن منم رفتم ناهار بخورم. عصر ساعت 5 من آماده شدم برم کلاس شنا که هانی اومد و گفت عه تو امروز کلاس شنا داری؟! با لحن متعجب و شاید خوشحال. گفتم اره شنبست امروز. هانی گفت کی برمیگردی؟ گفتم دو ساعت کلاس شنامه بعدم مستقیم میرم پیش عرشیا دوستم بریم بیرون. شاید ساعتای 9. عرشیا دوست صمیمیم بود و گاهی به شوخی در مورد هانی هول بازی در میاورد. ولی خب چون خیلی پاشو از حد فراتر نمیذاشت منم چیزی بهش نمیگفتم. ولی میدونستم از هانی خوشش میاد. 4 و نیم بود هانی و الیا هم آماده شدن برن بیرون. همسایمون مارو رسوند و قرار شد خودمون با مترو برگردیم. تو راه هانی و الیا پچ پچ میکردن. بعد یه مدتی هانی رو کرد بهم آروم گفت نمیتونی شبو خونه ی عرشیا بمونی؟ گفتم چرا؟ گفت میخوام دوستامو بیارم خونه. گفتم خب بیار من چیکارتون دارم. گفت میتونی بمونی یا نه؟ گفتم نمیمونم. گفت اگه بمونی پول تو جیبیمو میدم باهاش بازی بخری. منم دیدم از من که چیزی کم نمیشه گفتم باشه. باقی راهو ساکت بودیم و من یکم مشکوک شدم به هانی. همسایمون پیادم کرد و وقتی رسیدم استخر رفتم داخل و توی استخر همش فکر میکردم چرا باید هانی بخواد من نباشم تو خونه؟ کلاسم ساعت شیش و نیم تموم شد و من با عرشیا رفتم بیرون. براش ماجرارو تعریف کردم و اونم گفت اره به نظرم مشکوکه ولی چرا؟ هانی حتی دوست پسر نداره که بخواد بیارتش خونه. به خیلی چیزا فکر میکردم ولی اصلا فکر نمیکردم بخواد پسری رو بیاره خونه. آخه کی رو در سطح خودش میدید؟ تا ساعتای 8 با عرشیا بیرون بودیم و صحبت میکردیم. عرشیا گفت یه زنگ بهش بزن ببین کجاست. اگه رفته خونه برو یه سر و گوشی آب بده اگه خبری نبود بیا خونمون شبو بزار راحت باشن. گفتم باشه داشتم میرفتم که گفت یه جفت از جورابای باشگاهشم بیار با خودت و شروع کرد خندیدن که دویدم دنبالش بزنمش فرار کرد. رفتم خونه کلید انداختم آروم رفتم داخل در رو هم آروم بستم. از پله ها رفتم بالا و گوش دادم ببینم صدای پسری میاد یا نه. دیدم نه فقط صدای دختر میاد با چند تا از دوستاش نشسته بودن. خیالم راحت شد رفتم بیرون دوباره زنگ درو زدم باز کرد رفتم گفت پس چرا برگشتی؟ مگه قرار نبود شبو بمونی. گفتم اومدم هاردمو ببرم فیلم ببینیم با عرشیا میرم الان. رفتم تو اتاقم هاردو برداشتم و آروم رفتم تو اتاق هانی چون اونا طبقه ی پایین تو هال بودن. رفتم یه جفت از جورابای باشگاهشو برداشتم و بوشون کردم دیدم خوبن و گذاشتم تو کیفم رفتم. شب تو خونه ی عرشیا شام خوردیم و رفتیم اتاقش داستانو براش گفتم گفت خب همینم انتظار میرفت. بهم گفت جوراباشو اوردی؟ (با نیشخند) یه نگاه بهش کردم دستمو بردم تو کیفم جورابارو در آوردم که گفت واوووووو. پشمام پسر فکر نمیکردم بیاری. دادم بهش گفت همینجا بزنم یعنی؟ گفتم پس میخوای کجا بزنی؟ گفت بدت نمیاد؟ یه لحظه دلم لرزید گفتم برو تو دستشویی. رفت و بعد ده دقیقه اومد جورابارو انداخت رو تخت گفت دمت گرم خیلی حال داد. گفت من میرم یه چیزی بیارم بخوریم. رفت و من نگاهم به جوراب افتاد. برداشتم و دیدم خیسن. چپه شون کردم و منی غلیظ و سفید عرشیا رو دیدم. دوباره مور مور شدم و تپش قلب گرفتم. بردم نزدیک بینیم بوشون کردم. ترکیب بوی پاهای هانی و منی عرشیا خیلی عجیب بود. صدای پاش اومد سریع جمعشون کردم جورابارو. تا صبح فیلم دیدیم و بازی کردیم و دمای صبح با مترو برگشتم خونه. وقتی رسیدم خونه جورابارو گذاشتم سر جاشون و دیدم هانی نیست. اینقد خسته بودم گرفتم خوابیدم و عصر بیدار شدم. هانی برگشته بود و منم آماده شدم تا با عرشیا بریم باشگاه. هانی ازم پرسید کی برمیگردی؟ منم تازه از خواب بیدار شده بودم اعصاب نداشتم گفتم تو چه گیری دادی به زمان برگشتن من. داد زد گفت خب میخوام بچه های اکیپو دعوت کنم خونه پسرا هم هستن. خودش میدونست دوست ندارم با اونا بگردم. گفتم میرم باشگاه ولی دیر میام با عرشیا میریم سالن بعدش ولی زود بفرستشون برن. چیزی نگفت و سرش تو گوشیش بود. اومدم بیرون و رفتم باشگاه. ساعتای 7 بود به عرشیا گفتم من زیاد حوصله سالن ندارم نمیام. با بچه ها برین. برگشتم خونه درو باز کردم رفتم بالا دیدم یه جفت کفش جدید اونجاست. هانی قرار بود همه رو دعوت کنه ولی اینا کفشای یه پسر بودن! آروم رفتم داخل دیدم صدایی نمیاد. آروم از پله های توی هال رفتم بالا دیدم صدا از توی اتاق هانی میاد. دو نفر داشتن صحبت میکردن. در بسته بود ولی میشد شنید چی میگن. یکم گوش کردم دیدم صدای آه آه هانی خیلی آروم میومد. سرم داغ شده بود و تپش قلب گرفته بودم دوباره. مثل دیشب که جوراب هانی که منی عرشیا روش ریخته بود و بو کردم. شوکه شده بودم که آه آه یه پسرو هم شنیدم. شبیه وقتی ارضا میشه یه نفر. بعد چند ثانیه شنیدم هانی گفت بریم حموم. سریع تو اتاقم قایم شدم و نگاهشون کردم از اتاق اومدن بیرون. هانی و یه پسر با قد تقریبا 190 هر دوشون لخت بودن! ینی هانی دوست پسر داره؟ ینی با پسره سکس کرده؟ باورم نمیشد چیزی که میدیدم. یهو به ذهنم رسید ینی ابشو ریخته تو کصش؟ اگه حامله بشه؟! رفتم تو اتاق هانی. توی آشغالی کنار تختش یه کاندوم بود که توش پر اب کیر بود. سرم اینقدر داغ شده بود که انگار داشت سرم گیج میرفت. یه لحظه برش داشتم تا مطمئن شم کاندومه. دستم که بهش خورد یادم اومد این تا چند لحظه پیش توی کس هانی بوده. خواهرم. بیرون کاندومو کردم توی دهنم و لیسش میزدم. اب داخلش اینقدر غلیظ بود که یه لحظه به سرم زد بخورمش! تا حالا به ذهنمم نرسیده بود اب کسیو بخورم. ولی این آب به خاطر خواهرم اومده بود. یکمشو ریختم توی دهنم و مزش کردم. داغ و غلیظ بود و طعم شوری داشت. قورتش دادم و اینقدر حشری شدم که یه لحظه نفهمیدم چی شد باقیشم ریختم توی دهنم و مزه مزه کردم ولی نمیخواستم قورت بدم. میخواستم همونجا دستمو ببرم توی شلوارم در حالی که اب کیر بکن خواهرمو مزه مزه میکردم جق بزنم. ولی صداشون از توی حموم اومد و فهمیدم دارن میان بیرون. پس سریع منی توی دهنمو قورت دادم و کاندومو انداختم توی سطل آشغال و رفتم کفشامو پوشیدم و تو راه پله قایم شدم. پسره بعد چند دقیقه اومد بیرون. برای اولین بار چهرشو دیدم. واقعا خوشگل بود. ینی همون چیزی که حدس میزدم تایپ هانی باشه. داشتم از شدت هورنی بودن میمردم و دهنم بخاطر خوردن اب کیر گس شده بود. پسره که رفت منم بعد چند دقیقه رفتم بیرون و به عرشیا زنگ زدم گفتم یه اتفاقی افتاده برات تعریف میکنم داستانو بعدا. تا اون شب نمیدونستم اینقد روی خواهرم بیغیرتم و از دیدن گاییده شدنش لذت میبرم. تا الان که دارم اینو مینویسم اتفاق جدیدی نیفتاده و اگه بیفته بازم براتون مینویسم. البته بازم خونه رو براش خالی میکنم تا بکنش بیاد و امیدوارم بتونم بازم آب اون پسره رو بخورم :) نوشته: مانی
    • poria
      میان موم و آتش   سامان روبه‌روی آینه ایستاده بود، دستش را روی شکمش کشید و به موهایی که پایین‌تر از نافش امتداد داشتند. به فکر اصلاح موهای زائد افتاده بود. اما این بار پیشنهاد نازنین غیرمنتظره بود: “چرا از الهام کمک نمی‌گیری؟ اون توی کار وکس حرفه‌ایه!” سامان جا خورده بود. الهام، بهترین دوست نازنین، در سالن زیبایی کار می‌کرد و همیشه از مهارتش تعریف شده بود. اما اینکه کسی غیر از خودش، آن هم دوست همسرش، این کار را برایش انجام دهد؟ کمی عجیب به نظر می‌رسید. با این حال، نازنین با خونسردی لبخند زده و گفته بود: “چیزی نیست، مثل یه مشتری معمولی. الهام کاملاً حرفه‌ایه!” سامان که کمی تعجب کرده و با نگاهی متفکرانه پرسیده بود: “این خیلی جالبه! نمی‌دونستم که الهام این کار رو برای مردها هم انجام می‌ده.” نازنین که از پاسخ سامان متوجه تعجب او شده، با لبخند گفت بود: "مطمئن باش حسابی بهت میرسه. بهش میگم شوهرمو برام برق بندازه#34; چند روز بعد، سامان در اتاقی نیمه‌روشن روی تخت مخصوص وکس نشسته بود. الهام با موهای بسته و لباس راحتی سفید رنگ شامل یک تاپ بندی و شلوارک نازک خیلی کوتاه و تنگ، مشغول آماده کردن وسایل بود. بوی موم داغ و عطر وانیلی که در فضا پیچیده بود، حس عجیبی در او ایجاد می‌کرد. لباس های الهام اینقدر نازک بود که شرت و سوتین تمام مشکی او کاملا خودنمایی میکرد. سامان هنوز هم باورش نمی‌شد که اینجا نشسته است؛ در خانه الهام، روی تخت مخصوص وکس، با حوله‌ای روی پاهایش که هر لحظه قرار بود کنار برود. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود. پیشنهاد نازنین، موافقت الهام، و حالا… او اینجا بود، آماده برای تجربه‌ای که نمی‌دانست قرار است صرفاً یک کار وکس باشد یا چیزی بیشتر از آن. الهام با خونسردی مشغول آماده کردن موم بود. موهایش را پشت سرش بسته بود و پشت به سامان، سوتینش را از زیر تاپ درآورد و آویزان کرد تا آزادی عملی بیشتری داشته باشد. سامان تلاش می‌کرد نگاهش را کنترل کند، اما در این فضای نیمه‌خصوصی، سخت بود که ذهنش را کاملاً از وضعیت فعلی‌اش دور کند. الهام برگشت و لبخند زد. حالا دیگر گردی و بزرگی سینه ها و سفتی نوک سینه هایش کاملا از زیر تاپ نازکی که به تن داشت، مشخص بود. “خب، وقتشه که شروع کنیم. باید حوله رو برداری.” سامان کمی مکث کرد، اما قبل از اینکه خودش دست به کار شود، الهام جلو آمد و آرام حوله را کنار زد. دست‌هایش خنک بودند، تضادی دلپذیر با گرمای بدن سامان. نفسش کمی سنگین شد، اما الهام انگار نه انگار که این لحظه‌ای معذب‌کننده باشد. “ببین، اینجا کاملاً حرفه‌ای برخورد می‌کنیم. فقط ریلکس باش.” سامان سرش را تکان داد. او خودش را برای درد وکس آماده کرده بود، اما آنچه که در ادامه رخ داد، بیشتر از درد، چیزی بود که بدنش را به چالش می‌کشید. لمس آرام اما دقیق الهام، گرمای موم که روی پوستش ریخته می‌شد، و سپس کشیده شدن نوار وکس که هر بار موجی از حس‌های متضاد را در او ایجاد می‌کرد. اما در میانه کار، اتفاقی افتاد که قابل پیش‌بینی اما اجتناب‌ناپذیر بود. بدنش واکنشی غیرارادی نشان داد. او نمی‌خواست، اما لمس‌ها، نزدیکی الهام، لباس نازکش و فضای صمیمی، بدنش را به جهتی سوق داده بود که نمی‌توانست کنترلش کند. در حالی که الهام کیر سامان را به دست گرفته بود تا آن را جابجا کند، در میان دست های الهام آرام آرام سیخ تر می شد. الهام لحظه‌ای مکث کرد، سپس نگاهی به او انداخت و با لحنی آرام و شوخ گفت: “خب، این کار رو یکم سخت‌تر می‌کنه. اگه بخوای، می‌تونیم یه استراحت کوتاه داشته باشیم.” سامان سرخ شده بود. مخصوصا که تمام مراحل سیخ شدنش وقتی اتفاق افتاده بود که کیرش در دستان الهام قرار داشت. اما الهام کاملاً راحت و بدون هیچ نشانه‌ای از خجالت، به کارش ادامه داد. با هر تماس دست الهام، بدنش واکنشی ناخواسته نشان داد. خودش را سرزنش کرد، اما فایده‌ای نداشت. الهام هم متوجه این احساس بود، ولی خونسرد ماند. لبخندی زد و گفت: “گاهی پیش میاد. ولی این کارو سخت‌تر می‌کنه!” سامان خجالت‌زده دستش را پشت سرش گذاشت. الهام کمی مکث کرد، نگاهش آرام اما پرسشگر بود. سپس با لحنی جدی و در عین حال شوخ‌طبعانه گفت: “اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه، مجبورم ارضات کنم تا بتونم ادامه بدم!” لحظه‌ای که انگار در هوا معلق بود. سامان می‌دانست که این فقط یک پیشنهاد حرفه‌ای بود، اما احساساتش چیز دیگری می‌گفت. نفس عمیقی کشید. کلماتی در ذهنش چرخیدند، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، تصمیمش را گرفت. سپس گفت: “فکر نمیکنم بتونم کاریش بکنم. هر کاری لازم میدونی انجام بده.” الهام که متوجه شده بود سامان کمی مضطرب است، با لحنی آرام گفت: “همه‌چیز طبیعیه، نگران نباش. مهم اینه که راحت باشی.” سامان لبخند کمرنگی زد و گفت: “آره… فقط برام تجربه تازه‌ایه.” الهام با مهربانی در حالی که کیر سامان رو با یک روغن خوش بود کاملا چرب کرده بود، ادامه داد: “کاملا ریلکس باش. من اینجا قراره بهت کمک کنم تا بتونی تخلیه بشی. سعی کن به سینه هام نگاه کنی و لخت تصورشون کنی.” در نهایت، بعد از دقایقی که برای سامان هم عجیب و هم پر از تجربه‌ای جدید بود، کار تمام شد. الهام با دقت آب سامان رو که با شدت توی دستش پاشیده بود، تمیز کرد و عقب رفت. سامان با نفس عمیقی که کشید، حس کرد کمی از استرسش کم شده است. حمایت و درک متقابل بین آن‌ها باعث شده بود که او احساس کند که در فضایی امن قرار دارد، جایی که هیچ فشاری بر او وارد نیست و همه چیز بر پایه اعتماد و احترام پیش می‌رود. الهام با دقت دستکش‌های لاتکس را به دست کرد و لبخندی زد. “خب، آماده‌ای؟ ممکنه یه کم درد داشته باشه!” سامان سری تکان داد. حس عجیبی داشت؛ ترکیبی از هیجان و نگرانی. دوباره موم داغ روی پوستش ریخته شد، گرمایی ناگهانی که به سرعت سرد شد. لحظه‌ای بعد، با یک حرکت سریع، الهام نوار را کشید. درد تیزی از شکمش تا قلبش دوید، اما الهام خونسردانه ادامه داد. کار به خوبی پیش رفت تا اینکه الهام کارش را تمام کرد. “حالا نگاه کن. خیلی تمیز و صاف شد!” سامان در آینه‌ای که مقابلش بود، خودش را نگاه کرد. پوستش صاف و بی‌نقص شده بود. اثری از آن موهای زائد نبود و احساس سبکی عجیبی داشت. الهام لبخند زد و گوشی‌اش را برداشت: “نازنین گفته بود یه عکس بفرستم که ببینه کارت خوب انجام شده یا نه.” سامان متعجب شد. “واقعاً؟” الهام شانه‌ای بالا انداخت: “اون به نتیجه کار خیلی اهمیت می‌ده. ولی اگه راحت نیستی، نمی‌فرستم.” سامان لحظه‌ای به فکر فرو رفت، سپس نفس عمیقی کشید. نازنین خودش این پیشنهاد را داده بود، پس حتماً مشکلی نداشت. الهام چند عکس گرفت و فرستاد. چند دقیقه بعد، پیام نازنین رسید: “وای، عالی شده! الهام جون، دستت درد نکنه. ازت ممنونم!” الهام لبخندی به سامان زد و گفت: “به نظر میاد که نازنین کاملاً از نتیجه کار راضیه!” سامان فقط توانست لبخند بزند. نمی‌دانست این تجربه در آینده چه تاثیری بر رابطه‌شان خواهد گذاشت، اما یک چیز را می‌دانست؛ امروز چیزی بیش از یک وکس ساده را تجربه کرده بود. الهام نگاهی به سامان انداخت و گفت: “خب، حالا بیا کمکت کنم که لباس‌هات رو بپوشی.” سامان لحظه‌ای مکث کرد، اما حالا که فضا برایش راحت‌تر شده بود، با لبخندی پذیرفت. الهام با دقت لباس‌هایش را به او داد و درحالی‌که کمک می‌کرد شرتش را بپوشد، گفت: “واقعاً خوشحالم که نتیجه کار رو دوست داشتی. کیرت اینجوری خیلی برای نازنین خوردنی تر شده.” سامان که حالا لباس‌هایش را به تن کرده بود، نگاهی به خودش انداخت و با خنده گفت: “واقعا عالی شده الهام جان. نازنین خیلی خوشحال میشه.” الهام خندید و گفت: “حالا که این‌قدر خوب شد، دیگه باید همیشه بیای پیش خودم تا همین‌طور بمونه.” نوشته: نیکی
    • poria
      زنمو با دوستم گاییدیم   سلام من ناصر هستم ۲۸ ساله و همسر خوشگلم نازی ۲۴ ساله سه ساله ازدواج کردیم داستان واقعی با اسامی مستعار نازی با ۱۶۵ قد با بدنی سفید و گوشمالی با یه کص و کون خوش فرم و خیلی حشری اغلب موقع سکس از نفر سوم حرف میزدیم و ارضا می‌شدیم و زنم در اوج شهوتش اسم دوست پسراشو می برد و من خیلی خوشم میومد یه بار گفتم نازی جون تو واقعا دوست داری یه نفر دیگه هم ترا بکنه خندید و گفت اگه غیرتت قبول میکنه آره چرا که نه خیلی دوست دارم امتحان کنم خیلی هیجان داره گفتم برات پیداا میکنم چند روز گذشت گفت چی شد کسی را پیدا کردی از اینکه تمایل زنمو به سکس با یه مرد غریبه میدیدم داشتم پر در می‌آوردم یه دوست زمان مجردی داشتم یه اسم حمید که چند بار با هم جنده بازی کرده بودیم و بخاطر شغل پدرش به شهر دیگه‌ای رفته بودن فکر کردم حمید مناسبه حمید ۱۷۵ قد داشت و خوش تیپ و هنوز هم مجرد بود یه شب عکس حمید را به زنم نشون دادم و پرسیدم این چطوره با دقت به عکس حمید خیره شد و لبخندی زد و گفت خوبه ولی آدم مطمئنی هست گفتم آره مطمئن چند شب موقع سکس عکس حمید را جلوی زنم میگرفتم و میگفتم فکر کن داری به این کص میدی و همزمان ارضا می‌شدیم بعد از سکس جلوی نازی به حمید زنگ زدم و پس از خوش وبش گفتم حمید میتونی آخر هفته بیایی پیش من پرسید چه خبره گفتم همسرم آخر هفته با خانوادش میرن مسافرت یه بیوه خوشگل پیدا کردم بیل به یاد قدیم یه حالی بکنیم گفتم رسیدی زنگ بزن بیام دنبالت یه لب از زنم گرفتم و گفتم حله فقط تو نقش یه جنده را بازی کن که دوستم شک نکنه پنجشنبه حمید زنگ زد و به اتفاق نازی رفتیم ترمینال و حمید را سوار کردیم زنمو به حمید به عنوان یه بیوه خوشگل معرفی کردم با هم دست دادن و حمید از زیبایی زنم تعریف کرد من از هیجان تو ابر ها سیر میکردمرسیدیم خونه و من قبلا با نازی هماهنگ کرده بودم که من پذیرایی میکنم تا حمید مشکوک نشه میز چیدم و سه گیلاس مشروب ریختم و به سلامتی رفتیم بالابری حمید لباس راحتی آوردم و به نازی هم که نقش جنده را بازی می‌کرد گفتم شما هم بیا از لباس‌های راحتی همسرم استفاده کن نازی یه تیشرت یقه باز آستین کوتاه و یه شلوارک کوتاه پوشید در حین تعویض لباس نازی گفت عزیزم دوستت از عکسش خوش تیپ تره مرسی به انتخابت شام را که از بیرون سفارش داده بودم خوردیم و نفری یه پیک دیگه هم مشروب زدیم حمید رفت دستشویی که زنم پیشنهاد داد بریم اتاق خواب خودمون کیرم داشت منفجر می شد از اینک تا چند دقیقه بعد من و زنم به آرزومون می‌رسیم اینبار نازی رفت دستشویی حمید پرسید از کص میده یا از کون گفتم از هر دو حمید گفت چه کون خوشگلی داره و هرسه نفر رفتیم تو اتاق خواب من اول لخت شدم با یه شورت بعدش به حمید گفتم لخت شو و تیشرت زنمو در آوردم حمید شروع کرد مالیدن و خوردن سینه های خوشگل زنم و دست کردم تو شلوارک نازی و از پاش در آوردم حمید دست هاشو آورد پایین و کرد تو شورت زنم و در در همان حالت سینه های نازی را می‌مالید حمید به من گفت اول تو شروع کن من گفتم نه اول تو بکن آخه مهمون من هستی و هر سه خندیدیم حمید با یه حرکت شورت نازی را در آورد و بعد خودش هم شورشو در آورد داشتم به ازروی خودم می‌رسیدم که ببینم همسر م زیر کیر نفر سوم داره حال میکنه کیر راست شده حمید از کیر من کمی بزرگ تر بود که زنم با دیدن کیر حمید چشم‌هاش برق زد چند بتر حمید کیرشو مالید در کص نازی و بعد تا خایه فرو کرد همسرم ناله ای کرد و دست هاشو دور کمر حمید حلقه کرد و بخودش فشار می‌داد حمید تلمبه میزد و صورت نازی به طرف من بود چشمکی به عنوان رضایت زد بهترن هیجانات را در تماشای گاییدن زنم حس میکردم تلمبه های حمید شدید تر شد و در لحظه متوجه لرزش زنم زیر کیر حمید شدم و هر دو آرام شدن حمید گفت ناصر چه کص باحالی پیدا کردی تا حالا کصی به این تنگی نکرده بودم گفتم نوش جانت حمید کیرشو از کص خیس همسر حشری کشید بیرون و رفت سمت دستشویی به زنم گفتم خوب بود حال کردی و نازی گفت مرسی عزیزم فدات بشم به نازی گفتم حمید دوست داره کونتو هم بکن گفت یه پیک مشروب بخورم که دردم نیاد ولی بهش بگو آروم بکنه آخه کیرش کلفته حمید از دستشویی آمد و هرسه پیکی زدیم حدود یه ساعتی گذشت که حمید به من چشمک زد که دو باره نازی را بکنه من داشتم تو آسمون ها پرواز میکردم دوباره هر سه تایی رفتیم تو اتاق خواب نازی به من گفت شما خودت نمیکنی آخه من دوست دارم دو تا کیر هم زمان را هم تجربه کنم و من می‌دانستم که این اوج خواسته های همسر نازنین منه اینبار زنمو خوابوندیم وسط بطوری که کونش سمت حمید بود و کصش سمت من با هزار لذت کیرمو مالیدم به کصسش که یه ساعت قبل کیر یه مرد غریبه توش بود خیلی راحت کیرم رفت توش چون حمدی قبلا بازش کرده بود حمید هم با سوراخ کون زنم بازی می‌کرد تا بازش کنه ناله نازی بلند شد که حمید آقا یواش تر فهمیدم حمید داره کیرشو میکنه تو کون زنم حالا زنم هم جنده شده بود هم کون ده مشروب باعث شده بود که نازی زیاد احساس درد نکنه و با یه جیغ کوتاه فهمیدم که حمید فرو کرده تو کون همسرم با هر تلمبه ای که حمید میزد کس نازی هم عقب جلو می‌شد صدای آخ و آوخ نازی و حمید بیشتر شد و در یه لحظه حمید از پشت و من از جلو فرو کردیم تو کنو و کص،نازی از تکان های مان معلوم شد هر سه ارضا شدیم همین ماجرا فردا ظهر هم اتفاق افتاد و حمید بعد از ظهر جمعه به شهر خودشون رفت و من ماندم یه زن خوشگل که هم کون و هم کس دادنشو در اوج لذت دیدم و بار ها این خاطر را با همسرم در همان اتاق خواب مرور کردیم ولی دیگر زنم راضی به تکرارش نشد اما بارها با عکس حمید سکس کردیم ببخشید اگر طولانی شد نوشته: ناصر  
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18