رفتن به مطلب

داستان عشق و عاشقی بکارت خواهر


mame85

ارسال‌های توصیه شده


مسابقه به سمت سراب - 1
 

سلام اسم من موناست یه خواهر دارم به اسم مهسا که سه سال از من بزرگ‌تره الان هردومون متاهلیم و خارج از ایران زندگی می کنیم ، این داستان رقابت عشقی منو خواهرم در روزگار جوانیه که باعث اتفاقات عجیبی شد ، حقیقیه ولی خب ممکنه دوست نداشته باشید باور کنید ، گاهی وقتا داستانای سایت رو میخونم ، ولی این روزها که زندگیم دچار یه سری چالشها شده ترجیح دادم یکم بنویسم تا آرامش پیدا کنم ، سعی می کنم تمام جزئیاتی که یادم میاد بنویسم ، شاید غلط املایی هم داشته باشم ، مسخره نکنید ، میدونم نویسنده حرفه ای نیستم ، ولی امیدوارم خوشتون بیاد . داستان مربوط به زمانیه که ما ایران زندگی می کردیم ، اونموقع من ۱۸ سالم بود و خواهرم ۲۱ سالش بود ، پدرم توی عسلویه کار می کردن و منو مادر و خواهرم توی تهران بودیم ، بابام ۲۱ روز در ماه عسلویه بود و فقط ۷ روز میومد تهران ، در نتیجه خونه ما کاملا زنونه بود ، مامانم زن زیبایی بود ( هنوزم زیبا ترین زن دنیاست 😍) اونموقع ۴۵ سالش بود و آرایشگاه داشت ، یه پسر همسایه داشتیم به نام بیژن که توی آپارتمان دو طبقه بالاتر از ما با مادرش زندگی می کردن و حدود سی سالش بود ، بیژن واقعا پسر جذابی بود ، قد بلند و هیکل ورزیده ای داشت ، موتور سنگین داشت و صدای خش دارش هر دختری رو دیونه می کرد ، منو مهسا در اوج جونی و هیجان بودیم و بدون اینکه بهم چیزی بگیم ، شب روز هرکدوم توی ذهنمون داستان ازدواجمون با بیژن رو تصور می کردیم ، من گاهی شبا خواب می دیدم بیژن جلوم زانو زده و بم حلقه میده ، حتی یه سینه ریز با حروف انگلیسی بی و ام به نشانه اول اسم خودم و بیژن داشتم که همیشه مینداختم گردنم و حتی به دروغ به همکلاسیام می گفتم منو بیژن با هم دوستیم و از من خواستگاری کرده ، ولی قرار گذاشتیم کسی چیزی متوجه نشه ، خلاصه شب و روزم با فکر بیژن می گذشت ، اما چیزی که اذیتم می کرد این بود که مهسا هم عاشق بیژن بود ، حتی تلفنی با بیژن حرف می زد و گاهی که توی ساختمون همو میدیدن با هم بگو بخند می کردن و توی یه موسسه مشترک کلاس زبان می رفتن و این منو دیونه می کرد ، خلاصه یه روز که از کلاس کنکور برمیگشتم بیژن توی پارکینگ داشت با موتورش ور می رفت ، دلمو زدم به دریا و رفتم جلو ، سلام کردم ولی زبونم بند اومده بود ، بیژن خیلی ماهرانه نذاشت بینمون سکوت بشه و اینقدر صمیمی و راحت مخم رو زد که دیونش شدم ، نفهمیدم به چه بهانه ای شماره منو گرفت ، ولی به محض اینکه شمارمو بش دادم با دستپاچگی خداحافظی کردم و رفتم بالا ، از خوشحالی میخواستم گریه کنم ، اشتهام کور شده بود و از هیجان تمام بدنم یخ کرده بود ، تا شب موبایلم رو از خودم دور نمی کردم ، منتظر زنگش بودم ، دستو پامو لاک میزدم ، جلوی آینه آرایش می کردم و سعی می کردم خودمو تو آغوشش تصور کنم و اینجوری لحظه ها رو می شمردم و نگران بودن زنگ نزنه ، اونشب زنگ نزد و از ناراحتی و نگرانی داشتم دق می کردم ، تا فردا عصر کاملا نا امید و غمگین شده بودم که یه شماره غریبه اس ام اس داد ( وایبر داری ) اون موقع وایبر مثل واتس اپ و تلگرامه این روزا معروف بود ، با اینکه مطمئن بودم خودشه جواب دادم ( شما؟ ) اون روز تا شب چت کردیم و آخرش گفت فردا صبح مادرم خونه نیست دوس داری بیای با هم قهوه بخوریم و فیلم ببینیم ؟ از خدام بود و پیشنهادشو قبول کردم ، اونشب تا صبح خوابم نبرد ، صبح با وسواس آرایش کردم ، حدود ساعت ۹ صبح پیام داد بیا بالا ، با هزار ترس از اینکه همسایه ها ببینن خودمو رسوندم پشت درشون ، وقتی رفتم توی خونشون دلم میخواست بغلم کنه ، ولی خیلی بی تفاوت بام دست داد و گفت بیا بشین توی آشپز خونه ، بی محلی و خونسردیش بیشتر منو جذب می کرد و چند دقیقه به شوخی و حرفای عادی گذشت ، بلند شدم که از پنجره پایین رو ببینم که دستشو انداخت دور کمرم و منو نشوند روی پاش ، داشتم سکته می کردم ، بوی عطرش جذبم می کرد ، چشمامو بستم و بیژن لبامو بوسید. ، قبلا توی دبیرستان چند بار با یکی از دوستام لبای همو بوسیده بودیم و حتی یه شب امتحان که خونه دوستم بودم توی اتاقش یکم لز بازی کرده بودیم ، اما اولین بار بود لبای یه پسر رو می بوسیدم ، ولی بلد بودم لب بدم ، بیژن بغلم کرد و منو برد توی اتاقش ، روی تخت بیژن یکم لبای همو بوسیدیم و بیژن به سینه هام دست زد ، یکم ادای تنگارو در آوردم ولی وقتی بیژن کیرشو در آورد دیگه وا دادم کیرش کلفت و دراز بود ، حداقل دو برابر کیری که شوهر الانم داره بزرگ بود ، بیژن خودش دونه دونه لباسای منو خودشو در آورد تا اینکه لخت و مادر زاد توی تختش خوابیده بودیم ،شورتمو که در آورد پاهامو چسبوندم بهم و خودمو جمع کردم ، خجالت می کشیدم ولی قبلا هزار بار این صحنه رو توی ذهنم تصور کرده بودم ، اونقدر خیس شده بودم که روتختی بیژن خیس شد ، اینقدر سینه هام خورد و لبام رو بوسید تا پاهام شل شد ، میدونستم که باید مواظب پردم باشم ولی تمام تنم شل شده بود ، وقتی دست بیژن به چوچولم رسید بی اختیار پاهامو باز کردم ، بیژن اومد روم و لنگامو گرفت بالا ، قدرت مخالفت نداشتم ، امیدوار بودم پردمو نزنه ، ولی هیچ مقاومتی نمیکردم ، اون کیر بزرگشو خوابوند لای شیار کسم و می مالیدش روی چوچولم و من برای او هیکل ورزشکاری دلم ضعف میرفت ، بچه بودم و تجربه ای نداشتم ، چشمام رو بستم و یه آن یه سوزش و درد خیلی خفیف حس کردم ولی فکر نمی کردم داره پردمو میزنه ، همیشه فکر می کردم که یه روز وقتی شوهرم پردمو بزنه کلی درد داره و خونریزی شدید میکنم ، یه آن متوجه شدم سر کیرش رفته توی کسم ، تا اومدم بگم مواظب پردم باش ، بیژن بقیش رو فشار داد توی کسم و لبامو بوسید ، میگفت نگران نباش حلقوی هستی ، اصلا پاره نمیشه ، دوست داشتم حرفشو باور کنم ، شروع کرد به تلمبه زدن ، اینقدر محکم میزد که بیشتر صدای کتک زدن می داد تا سکس ، سه چهار دقیقه بعد یهو کیرشو کشید بیرون و انگار بدنم خالی شد ، هردو مون نفس نفس می زدیم ، یه آن چشمم به کیرش افتاد که تو دستش بود و آبش پرت شد روی سینه و شکمم ، ولی وحشتناک این بود که روی کیرش و دستش لکه های خون بود ، فشارم افتاده بود و ترسیده بودم ، بیژن دائم منو میبوسید و میگفت چرا رنگت پریده ، تو مال خودمی ، مگر نمیخوای عشق من بشی ، بی اختیار اشکام راه افتاد ، دلم میخواست حرفای بیژنو باور کنم ، ولی آرزو داشتم این اتفاق نمی افتاد ، بیژن اصرار داشت ، پردت هنوز کامل پاره نشده ، حلقوی بوده و … منم سعی می کردم باور کنم تا دق نکنم ، تا همین چند سال پیش توی ایران هنوز موضوع بکارت برای دخترا خیلی مهم بود ، خیلی دختر ها از ترس اینکه موضوع پرده نداشتنشون لو بره کلی خواستگار های خوب رو رد می کردن ، اون روز رفتم خونه و تا شب از اتاقم بیرون نیومدم ، حتی چراغ هم خاموش بود ، زانوهامو بغل کرده بودم و می لرزیدم ، برای سومین روز پشت سر هم غذا نخورده بودم ، دلم میخواست بابام حالا حالا از عسلویه نیاد ، انگار خجالت می کشیدم ببینمش ، بیژن هم بی معرفتی کرد و اون روز بم زنگ نزد ،
فردای اون روز طرفای عصر بود که بیژن زنگ زد ، گفت فردا صبح مامانم نیست بیا خونه ما ، اولش قبول نکردم ولی اینقدر زبون ریخت و مهربونی کرد و حرفای عاشقانه زد تا آخرش خر شدم ، راستش حس می کردم تنها کسی که الان میتونم باش درد دل کنم و براش غر بزنم خوده بیژنه ، ضمن اینکه یه جورایی بیژنو مرد زندگیم می دیدم و همچنان عشقم بود . فردا صبح بدون آرایش ، حاضر شدم و رفتم خونه بیژن ، دوباره همون اتفاقات افتاد ، این دفعه برای اولین بار زیر کیر یه مرد ارضا شدم ، روز ها می گذشت و بیژن هفته ای یکی دوبار منو میبرد خونشون و هر بلایی که فکر کنین سرم می آورد ، از ترس از دست دادنش به هر خواسته ای تن می دادم هرچی پول داشتم براش کادو می خریدم ، یه روز که پریود بودم گفت بیا خونمون ، بش گفتم پریودم نمیتونی کاری بکنی ، گفت مگر حتما باید کاری بکنیم ، دلم میخواد امروز تا شب تماشات کنم و ببموسمت ، میگفت عاشق بوی موهاتم ، بازم دیونه شدم ، اونروز برای اولین بار مجبورم کرد براش ساک بزنم و آبشو بخورم ، یک ساعتی تو بغل هم خوابیده بودیم حرفای عاشقانه می زدیم که دوباره بوسم کرد و سینه هامو مالید ، ایندفعه شورتمو تا نصفه پایین کشید و گفت ‌فقط میزارم بین پاهات ، بعد از چند دقیقه سر کیرشو می مالید به سوراخ کونم ، فهمیدم میخواد چه بلایی سرم بیاره ، قبلا از چند تا از همکلاسی هام که به دوست پسراشون کون داده بودن شنیده بودم که خیلی درد داره ، تازه همه بهم میگفتن به دوست پسرتون کون بدین ولی هیچ وقت به کسی که قراره شوهرتون بشه کون ندین ، چون عادت می کنه و تا آخر عمر بیچاره میشین ، تا اومدم به خودم بیام ، چند تا آب دهن بزرگ انداخت روی سوراخ کونم ، معلوم بود روی کیرشم تف انداخته ، خواستم خودمو سفت کنم ولی فایده نداشت ، کلی مخالفت می کردم ، دیگه به التماس افتاده بودم ، آخرش دوباره با اون زبون چربش خرم کرد ، قرار شد خیلی یواش بکنه و هروقت دردم گرفت تمومش کنه ، ولی همه دخترا میدونن که اینا همش حرفه ، چنان کیر کلفتشو توی کونم فرو کرد که نفسم بند اومد ولی با دستش با چوچولم بازی می کرد و حس عجیبی داشتم ، با اینکه دردش دوست داشتنی نبود ولی خود بیژن رو اینقدر دوست داشتم که حس کردم دارم لذت میبرم و حتی ارضا شدم ، بیژن لاله های گوشمو میخورد و هر دفعه بیشتر فرو می کرد تا اینکه ناله بلندی کرد و آبشو تو کونم خالی کرد ، دیگه واقعا احساس کردم مثل زنو شوهرا هستیم ، از راضی بودن بیژن خوشحال بودم ولی بعدش خونریزی داشتم و تا چند روز اوضاع خوبی نداشتم . ولی همین که بیژن چند دقیقه لذت ببره و خوشش بیاد برام به همه این سختی ها می ارزید . دیگه بیخیال درس و کنکور شده بودم ، گاهی میرفتم آرایشگاه مامانم و شب و روزم شده بود فکر کردن به بیژن ، یادمه یه روز پاییزی مامانم گفت فردا با دوستاش قراره برن شمال ، راستش منو مهسا هردومون میدونستیم مامان دوست پسر داره ، هیچ وقت به روی خودمون نمی آوردیم ولی مطمئنم مهسا هم مثل من به مامان حق می داد . راستش پدرمون یه آدم بد اخلاق و زحمت کش بود ولی اصلا به مادرمون اهمیت نمیداد ، خیلی وقتا که برای رست میومد تهران ، تمام هفته رو میخوابید یا داشت با مامان دعوا می کرد و همش سیگار می کشید ، از اون طرف مامان زن بسیار زیبا و خوش اندامی بود و خیلی هم خوب بلد بود به خودش برسه ، به هر حال اگر دوست پسر داشتنش کار درستی نبود ولی عجیب هم نبود . معمولا وقتی می گفت با دوستام میرم مسافرت ، ما میدونستیم که زیاد نباید پرس و جو کنیم کدوم دوستات . میدونستم مهسا هم در غیاب مامان روزا میره آرایشگاه ، کلی ذوق داشتم که میتونم یه هفته با بیژن وقت بگذرونم و بدون ترس حسابی کنارش باشم ، مخصوصا اینکه دو سه هفته بود مادر بیژن بیرون نمی رفت و ما تو کف هم بودیم ، حالا بیژن میتونست بیاد خونه ما . با هیجان زنگ زدم که این موضوع رو به بیژن بگم .،،،… (ادامه دارد )

نوشته: مونا

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...


مسابقه به سمت سراب 2
 

منو مهسا هردومون میدونستیم مامان دوست پسر داره ، هیچ وقت به روی خودمون نمی آوردیم ولی مطمئنم مهسا هم مثل من به مامان حق می داد . راستش پدرمون یه آدم بد اخلاق و زحمت کش بود ولی اصلا به مادرمون اهمیت نمیداد ، خیلی وقتا که برای رست میومد تهران ، تمام هفته رو میخوابید یا داشت با مامان دعوا می کرد و همش سیگار می کشید ، از اون طرف مامان زن بسیار زیبا و خوش اندامی بود و خیلی هم خوب بلد بود به خودش برسه ، به هر حال اگر دوست پسر داشتنش کار درستی نبود ولی عجیب هم نبود . معمولا وقتی می گفت با دوستام میرم مسافرت ، ما میدونستیم که زیاد نباید پرس و جو کنیم کدوم دوستات . میدونستم مهسا هم در غیاب مامان روزا میره آرایشگاه ، کلی ذوق داشتم که میتونم یه هفته با بیژن وقت بگذرونم و بدون ترس حسابی کنارش باشم ، مخصوصا اینکه دو سه هفته بود مادر بیژن بیرون نمی رفت و ما تو کف هم بودیم ، حالا بیژن میتونست بیاد خونه ما . با هیجان زنگ زدم که این موضوع رو به بیژن بگم، ولی بیژن گفت که میخواد با دوستاش بره کیش ، هرچی التماس کردم سفرش عقب بندازه قبول نمی کرد ، آخرش عصبانی شد و با چند تا حرف زشت تلفنو روم قطع کرد و تا یه هفته جوابمو نداد ، این یه هفته داشتم دیوونه میشدم همش گریه می کردم و شاید دو کیلو وزن کم کردم . بیژن که از سفر برگشت با هم آشتی کردیم ولی دیگه منو تحویل نمی گرفت ، اولش یا تلفنم رو جواب نمی داد یا خیلی کوتاه حرف می زدیم ، اما بعدش دیگه اصلا جوابمو نداد، شک کرده بودم که با مهسا دوست شده باشه ، یکی دو ماهی بود شبا که باش تماس می گرفتم پشت خطش بودم ، یه بار همزمان که پشت خطش بودم با یه شماره غریبه تلفن مهسا رو گرفتم ، اونم پشت خط بود ، گاهی وقتا که خطش مشغول بود از اتاق مهسا صدای خنده میومد ، دیگه مطمئن بودم با هم دوست شدن ، دیگه فهمیدم روزایی که من آرایشگاه بودم مهسا می رفت خونشون ، داشتم دق می کردم ، دلم میخواست خودمو بکشم ، حس می کردم باید هر جور شده عشقمو پس بگیرم ، کلی براش پیام های عاشقانه و التماس میفرستادم ، بار ها بش گفتم من برای تو جونم رو هم میدم ، تا اینکه بالاخره بعد از کلی تلاش یه روز زنگ زد و کلی بام شوخی و خنده کرد ، تماسش برام مثل بیدار شدن از یه کابوس بود ، مثل بچه ای که توی بازار گم میشه و مادرش از پشت بغلش می کنه ، گفت فرداشب خونه دوستم خالیه کلیدش رو میگیرم بیا اونجا ، از ظهر رفتم آرایشگاه مادرم و تا اونجایی که میتونستم به خودم رسیدم به میکاپ کار سالن گفتم خلیجی آرایشم کنه، لنز عسلی گذاشتم ، دستو پامو لاک قرمز جیق زدم و یه لباس و کفش خیلی سکسی انتخاب کردم و روش مانتو پوشیدم و آژانس گرفتم به سمت آدرسی که بیژن داده بود، شانس آوردم راننده آژانس ترتیبمو نداد ، وقتی رسیدم موبایل بیژنو گرفتم و گفتم زنگ در رو بزنه ، ولی وقتی رفتم بالا خشکم زد ، بیژن در خونه رو باز کرد ، دوستش هم توی خونه بود و با انرژی اومد استقبالم ، فکر می کردم قراره دوتایی تنها باشیم ، ولی خب ظاهرا دوستش هم بود و یه جورایی دوره همی بود ، دیدن بیژن برام اینقدر مهم بود که بقیه موضوع اهمیتی نداشت ، اما نمیتونستم مانتومو در بیارم ، آخه زیرش شورت و نیمتنه کراپ با مینی زوپ پوشیده بودم و همه جام پیدا بود ، آپارتمان خیلی شیکی بود ، بیژن برام مشروب ریخت ، دوستش پسر با نمکی بود و کلی ما رو می خندوند . دو سه پیک مشروب خورده بودیم که بیژن گفت مانتوت رو در بیار ، چندین بار مخالفت کردم و در گوشی بش گفتم زیرش لختم ، بیژن مست شده بود و می گفت آقا مهدی داداش ماست ، از خودمونه راحت باش بابا … ، آخر سر اینقدر دوتایی اصرار کردن تا رفتم توی اتاق و مانتومو در آوردم ، ولی اینقدر دامنم کوتاه بود و پاهام لخت بود که شالم رو بستم دور کمرم ، ولی ممه هارو دیگه نمیشد کاری کرد ، تو دلم گفتم اگر دوستش دید بزنه تقصیر خودشه . وقتی برگشتم پیش پسرا جفتشون دهنشون باز مونده بود ، مستقیم رفتم و چسبیدم به بیژن و نشستم کنارش ، حس می کردم با اون وضع لباسم اگر بچسبم به عشقم احساس امنیت و حمایت بیشتری می کنم ، مهدی نور خونه رو کم کرده بود و اینجوری حس بهتری داشتم و حس میکردم کمتر بدنم دیده میشه ، یکم دیگه مشروب خوردیم و سه تامون مست شده بودیم ، بیژن جلوی مهدی منو میبوسید ، شالم رو از روی رونام کنار می زد و جلوی مهدی رونامو دستمالی می کرد ،هرچی مخالفت می کردم فایده ای نداشت ، یه لحظه که مهدی رفت از آشپزخونه چیزی بیاره بیژن گفت دوس داری بریم تو اتاق ؟ این مدت که بام بهم زده بود هزار بار قسم خوردم اگر دوباره دوستم داشته باشه هرچی بخواد بگم چشم و یه کاری کنم خیلی راضی باشه ، با اینکه از مهدی خیلی خجالت می کشیدم و معذب بودم یادم اومد که نباید کاری کنم که بیژن دوباره با من بهم بزنه و با مهسا دوست بشه ، پرسیدم جلوی دوستت زشت نیست بریم توی اتاق ؟ بیژن گفت نه بابا خیلی با هم رفیقیم ، راستش منم مست و تحریک شده بودم و دلم برای بیژن یه ذره شده بود ، ولی یکم هم از مهدی میترسیدم ، مخصوصا اینکه مهدی خیلی هیز تشریف داشت و با چشماش میخواست منو بخوره . ولی حس می کردم اگر این کار رو نکنم شاید بیژن دوباره ولم کنه ، تو همین فکرا بودم که بیژن دستمو گرفت و رفتیم به سمت اتاق مهدی ، اولش بیژن مست بود و در اتاق رو نبست ، خودم در اتاقو بستم ، نور اتاق کم بود ، اینقدر لباسم سکسی و باز بود که لخت کردن من ساده تر از این حرفا بود ، بیژن شورتمو از پام در آورد و شروع کرد به خوردن کسم ، اولین باری نبود که برام این کارو می کرد ولی از همیشه دیوانه کننده تر بود ، داشتم می مردم ، نمیتونستم نفسهامو کنترل کنم ، نگران بودم مهدی صدامونو بشنوه ، بیژن نیمتنم رو در آورد و پرت کرد سمت در و شروع کرد سینه هامو خورد و لبامو بوسید ، دلم میخواست زودتر اون کیر بزرگشو فرو کنه تو کسم دلم براش یه ذره شده بود ، با صدای مست و حشری در گوشم گفت امشب میخوایم با هم یه حال اساسی کنیم ، معنی حرفشو متوجه نمی شدم ولی مطمئن بودم حتما منظورش خودمون دوتاست ، دوباره سینه هامو لیسید و در گوشم گفت میخوای مهدی هم بیاد ؟ باورم نمی شد ، فکر کردم مسته و داره چرت و پرت میگه ، گفتم خدا مرگم بده چی میگی ؟ بیژن گفت مگر تو نگفتی حاضری بخاطر من هر کاری بکنی ؟ من به حرفاش اهمیت نمی دادم مطمئن بودم که مسته و چرت میگه و شوخی میکنه ، پرسیدم مگه تو منو دوست نداری ؟ گفت چرا ، بخاطر همین میخوام تو امشب خیلی حال کنی ،تا اومدم حرفی بزنم بلند مهدی رو صدا زد ، زبونم بند اومده بود ، چند ثانیه بعد در اتاق باز شد ، مهدی چراغ رو روشن کرد ، وای داشتم از خجالت آب می شدم سعی کردم برم زیر رو تختی ولی بیژن نذاشت ، تازه فهمیدم از قبل با مهدی هماهنگ کردن ، مهدی لخت و مادر زاد با یه کیر دراز و سیخ شده ایستاده بود جلوی در اتاق و منو نگاه می کرد ، یه دستمو روی سینه هام و یه دستمو روی کسم گذاشته بودم ، فقط صندل پاشنه بلند پام بود و لخت و مادر زاد تو بغل بیژن بودم ، التماس می کردم چراغ رو خاموش کنه ، کیرش دراز بود اما کلفتیش از بیژن کمتر بود ، بیژن منو میبوسید و می پرسید مگر نگفتی برای من هر کاری بخوام می کنی ، مهدی نشست کنار تخت ، نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم ، هر زنی میدونه اگر لخت وسط دوتا کیر راست شده خوابیده باشی تقریبا دیگه هیچ راه فراری نیست ، دوباره با التماس از مهدی خواستم چراغ رو خاموش کنه ، وقتی چراغ خاموش شد بیژن دستمو کنار زد و شروع کرد به لیسیدن کسم ، دستامو روی صورتم گذاشته بودم باورم نمی شد چه اتفاقی داره میوفته ، سعی میکردم خودمو از نظر روحی برای همچین رابطه ای آماده کنم ، مست بودم اینقدر بچه و ساده و عاشق بودم که فکر می کردم نکنه اگر این کارو بکنم بیژن دیگه هیچ وقت با من ازدواج نکنه ، باورتون نمیشه ولی فکر کردم شاید بیژن داره منو امتحان می کنه ( همین قدر احمق ) ، از یه طرف به خودم قول داده بودم هرچی بیژن بخواد براش انجام بدم، یواش یواش دستای مهدی رو روی بدنم حس میکردم ، با دو دست چشمامو گرفته بودم تا نبینم ، کسم خشک شده بود مطمئن بودم این بیژنه که کسمو میخوره ، آروم آروم تحریک شده بودم ، مهدی پاهامو میبوسید و سینه هامو خورد ، جاشو با بیژن عوض کرد و لنگامو گرفت بالا و کیرشو تو کسم فرو کرد ، حالا دیگه هر اتفاقی قرار بود بیفته افتاده بود ، وقتی مهدی لبامو میبوسید ، همکاری نمی کردم ، ولی تلمبه هاش نالم رو در آورد ، اون بیژن بی غیرت کنارمون نشسته بود . سکس منو دوستش رو تماشا می کرد و کیرشو می مالید ، بعد سعی کرد کیرشو بذاره توی دهنم ، یواش یواش تحریک شده بودم ، برای بیژن خوردم و سعی می کردم فکرم رو روی کیر بیژن متمرکز کنم ، یهو مهدی به پشت خوابید و منو روی کیرش نشوند ، بیژن نشست پشت مون، فهمیدم میخوان دوتایی بکنن ، توی اتاق بوی کرم میومد معلوم بود بیژن به کیرش کرم زده ، مهدی منو محکم بغل کرد و به سینه خودش فشار می داد ، بیژن سر کیرشو فرو کرد تو کونم ، نفسام به شماره افتاده بود ، هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری خوراک دوتا پسر بشم ، چند دقیقه دوتایی تو بدنم بودن ، نمیتونستم جم بخورم ، دوتاشون بدنمو می بوسیدن و دست مالی می کردن ، اتاق پر بود از صدای شهوت مردانه و نفس نفس ، پر بود از حرفای رکیک و بی حیا و وحشی پسرا ، من سعی می کردم صدام در نیاد ولی کوچک ترین آخ و ناله ای می کردم دوتاشون ذوق می کردن و میگفتن جووووون ، بیژن زود تر آبش اومد توی من و کیرشو در آورد اول کمرم و بعد لبامو بوسید و پاشد رفت از اتاق بیرون ، باور کنید وقتی بیژن از اتاق رفت بیرون مثل بچه ای که باباش توی یه جای وحشتناک ولش کرده باشه دلهره گرفتم ، اصلا برای رضایت بیژن تن به رابطه سه نفره داده بودم ، همش نگاهم به در بود که بیژن برگرده هرچی مهدی بام حرف می زد جواب نمی دادم ، منو به پشت خوابوند ، پاهامو گذاشته بود روی شونه هاش و توی کسم تلمبه میزد ، رومو برگردونده بودم به یه طرف و نگاش نمی کردم ، یه ربع بعد بیژن اومد توی اتاق ، یه لیوان مشروب دستش بود ، تشنم بود و دهنم خشک شده بود ، برای چند دقیقه مهدی کیرشو در آورد و بغلم کرد ، سرم گیج می رفت ، از همون لیوان منو مهدی هم مشروب خوردیم ، نشست کنارمون و همونطور که تو بغل مهدی بودم لبامو بوسید و کفشامو از پام در آورد، اونشب مهدی واقعا جرم داد ، هنوز مردی با اون وحشی گری و قدرت جنسی ندیدم شاید هم قرصی چیزی خورده بود، یک ساعت اسیرش بودم ، گاهی منو سگی مینشوند و گاهی به پهلو میخوابوند و یه پامو میذاشت روی شونش ، آخر سر منو روی شکم خابوند و کیرشو فرو کرد تو کونم ، چون بیژن قبلا بازم کرده بود درد زیادی نداشت و مهدی هم آبشو خالی کرد تو کونم ، بیژن دوباره کیرش راست شده بود و انگاردوباره نوبت اون بود ولی من دیگه جون نداشتم ، حس بدی به خودم داشتم ، بعد از یه ساعت سرویس دادن به دوتا پسر که تو بدنم ارضاء شده بودن ، حتما باید میرفتم دستشویی، کفش و لباسام با دنیایی از دستمال روی زمین اتاق ولو بود ، رفتم توی دستشویی ، نور چراغ چشمم رو میزد ، توی آینه صورت خودمو دیدم و زدم زیر گریه ، آرایشم بهم ریخته بود و موهام ژولیده بود ،سرم گیج می رفت، سردم بود و می لرزیدم ، صدای خنده پسرا از بیرون دستشویی اذیتم می کرد ، تصمیم داشتم لباسم رو بپوشم و از اونجا برم ،قسمتای حال بهم زنشو تعریف نمی کنم ، به هر حال خودمو تمیز کردم و از دستشویی که اومدم بیرون ، بیژنو مهدی لخت روی مبل سیگار می کشیدن و خونه پر دود بود ، فکر کنم مهدی از اینکه تحویلش نگرفته بودم عصبی بود ، شاید یکم هم بد مستی می کرد ، با خجالت لباسام رو از روی زمین اتاق بر می داشتم که شنیدم مهدی با یه لحن لاتی گفت ، ولی مامانش قدر کیرو بیشتر میدونه داش بیژن ، بیژن با دستپاچگی سعی می کرد ساکتش کنه ولی فایده ای نداشت ، از بین حرفای مهدی فهمیدم چند ماه پیش قصه کیش رفتن بیژن دروغ بوده ، طفلک مامانمو بردن شمال و لابد همین بلا رو سرش آوردن ، اشک تو چشمام جمع شد بیشتر از خودم جیگرم برای مامان سوخت ، نمی گم تاحالا هیچ زنی در حق هیچ مردی ظلم نکرده ولی دنیای زنونه پر از دست هایی هست که عشق و لذت هدیه میده و بجاش ظلم تحویل میگیره . خنده دار تر اینکه قصه ظلم هایی که به خانم ها میشه شاید فقط توی همین داستان های سکسی خریدار داشته باشه . لباسام رو پوشیدم ، وقتی از در میرفتم بیرون چند ثانیه توی چشمای بیژن خیره شدم ، اشک چشمام رو تار کرده بود ، شاید پیش خودم فکر می کردم چجوری میشه یه نفرو اینقدر دوست داشته باشی و اون اینقدر در حقت نامردی کنه ، بش گفتم (( چجوری دلت اومد ؟ )) این آخرین جمله ای بود که بین منو بیژن رد و بدل شد .
یکی دو ماه بعد صاحب خونه بیژن اینا قراردادشون رو تمدید نکرد و از ساختمون ما رفتن ، متاسفانه شریک مامان توی آرایشگاه سرش کلاه گذاشت و زندگیمون کلی بهم ریخت .
قسمت بعدی داستان که نمیدونم کی حاضر بشه ( اگر حاضر بشه ) مربوط به آشنایی منو مهسا با شوهرامون و مهاجرته که باز هم چشم و همچشمی و حسادت منو خواهرم و وسوسه مهاجرت به آمریکا باعث شد من گرفتار یه مرد با فانتزی عجیب بیغیرتی بشم و مهسا با یه دیوانه متوهم ازدواج کنه و هیچ کدوم توی زندگی به شوهرامون وفادار نباشیم .

نوشته: مونا

  • Thanks 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18