رفتن به مطلب

داستان انتقام از عمو


migmig

ارسال‌های توصیه شده


ضربه‌ی عمو و انتقام من - 1
 

مامان این سوییچ منو ندیدی
مامان:نه جاکلیدی رو نگاه کن
نه مامان اونجام نیست
مامان:تو جیبات نیست
نه همه جیبامو گشتم نیست
مامان:چقدر بهت گفتم بیا برو پیش این دکتری ک عموت معرفی کرده چرا نمیری حالا برو شاید روی ماشین باشه
باشه مامان فعلا
از خونه اومدم بیرون رفتم سمت پارکینگ اره سوییچ ام روی ماشینم بود چقد بده فراموشی بگیری تو سن کم
دوتا ضربه به سرم زدم سوار شدم به سمت کافه ام
توی راه اتفاقات این چند سال رو پیش خودم مرور میکردم چی شد ک این اتفاق برای من افتاد
از دختر خاله ای ک از بچگی عاشق هم بودیم ولی به اجبار به پسر داییم دادن چون من فرزند واقعی خانوادم نبودم
۳ سال قبل
اومدم خونه کسی خونه نبود صدا زدم جوابی نشنیدم پول میخواستم زنگ زدم به بابام
سلام بابا کجایی
بابا: سلام پسرم بیرون هستیم چرا
هیچی بابا پول لازم داشتم واجب بود
بابا:چقدر میخوای
گفتم یه بیست تومن میخوام
بابا: من سقف انتقالم پره برو از گاوصندوق پول نقد بردار.
آدرس کلید و رمز رو برام فرستاد
رفتم طرف گاوصندوق در رو باز کردم یه مقدار برگه بود و چند تا سکه و پول نقد داشتم پول بر می داشتم ک برگه ریخت
وقتی نگاه کردم دیدم اسم من روشه و اسم پرورشگاهی ک منو به فرزندی گرفتن
دنیا دور سرم چرخید حالم بد شد یادم رفت چرا می خواستم پول بردارم
پول هارو گذاشتم و از برگه ها چندتا عکس گرفتم از خونه زدم بیرون
گوشیم زنگ خورد بابام بود جواب دادم
بابا: برداشتی پول ؟
نه بابا کارم درست شد دیگه برنداشتم
بابا: باشه اگه لازم داشتی خودت میدونی دیگه بردار
باشه ممنون قطع کردم
رفتم سمت دکه یه بسته سیگار گرفتم
سیگاری نبودم نمیدونم چرا گرفتم یه نخ روشن کردم یه چندتا دود گرفتم شروع کردم سرفه زدن سیگار رو انداختم بیرون اتفاقات امروز تو ذهنم مرور میکردم
شب شد ک مامانم زنگ زد و گفت برم خونه
رفتم سمت خونه توی شوک بودم وقتی در رو باز کردم دیدم مهمون داریم همه خونه ما هستن
عمو ها عمه ها
خاله و دایی هام
سلام کردم رفتم اتاقم خوابیدم مامانم اومد
مامان:بلند شو پسر چرا اومدی تو اتاقت مهمون داریم ها
دید چشمام پر اشکه یه دفعه بابام رو صدا زد ک بیاد
بابام اومد می‌گفت چیه پسر چیشده چرا گریه میکنه
عکس هارو نشون دادم بهشون
یه دفعه مامانم پاهاش سست شد و افتاد روی زمین بابام فهمید امروز عصر رفتم پول بردارم اینارو دیدم
مامانم گفت بهم توضیح میده ولی من همش گریه میکردم
آخر شب مهمون ها رفتن و مامان و بابام اومدن اتاق من
شروع کردن به توضیح دادن
اینکه چند سال بچه دار نمی‌شدن و منو به فرزندی گرفتن
و بقیه چرت و پرت ها
خدایی چیزی برام کم نذاشته بودن تو این چند سال ولی اینکه من از خون اونها نبودم اذیتم میکرد
بعد این داستان خالم با اینکه میدونست من و دخترش همو میخواییم اونو به پسر داییم دادن و گفتن از خون خودشونه
ضربه محکمی به قلب من بود و شکست عشقی خورد
اومدم خونه هرچی داشتم جمع کردم و زدم بیرون
گوشی رو جواب نمیدادم
باز سیگار گرفتم این دفعه با گریه بیشتر کشیدم
چندتا جوون کنارم نشستن گفتن بهت نمیخوره سیگار بکشی بهشون گفتم نامزدم عروس شده ک دست کردن تو جیبشون و من اون موقع اسمش رو نمیدونستم و پرسیدم گفتن گل هست آوردن بیرون
گفتن این آرومت میکنه نه سیگار داخل یه سیگار ریختن و دادن بهم چندتا دود گرفتم ک شروع کردم سرفه زدن گفتن الان خوب میشی
چیزی نفهمیدم فقط دیدم خونه ام
این اتفاق گذشت و من معتاد گل و چند مواد دیگه شدم
(زمان حال)
بابام فهمید و منو برد دکتر و با دارو من رو ترک دادن حافظه ام ضعیف شده بود چیزی یادم نمیمونه
بابام برام یه آپارتمان گرفته بود ولی گفت اجاره اس
طبقه اول رو ازم پرسید و کافه اش کرد داد بهم کلید های طبقه بالا رو هم بهم داد گفت اجاره اش رو از همین مغازه ات بده و من قبول کردم
پدرم و عموهام به واسطه ارث بزرگی ک بهشون رسیده بود شرکت زده بودند پدرم ازشون جدا شده بود و از همه بیشتر اعتبار داشت و پولدار تر بود
کافه ام رو می گردوندم و اجاره رو به بابام میدادم تا به صاحب ملک بده
اونم به کارتی میریخت برای خودم
یه روز یه دختر خیلی خوشگل از در کافه اومد داخل
با یه نگاه انگار قلبم ریخت چقدر زیبا بود خودم رفتم کنار میزش ک سفارشش رو بگیرم یه شیک شکلاتی سفارش داد
بچه ها آماده کردن باز خودم رفتم سر میزش گذاشتم تشکر کرد و سرشو بالا نیاورد
صدا کردم خانم سرشو بلند کرد و من نتونستم صحبت کنم ک خندید و سرشو پایین انداخت و من سریع برگشتم
یه کتاب دستش بود شعر بود از شاملو وقتی ک رفت کافه رو به بچه ها سپردم و رفتم با ماشین یه تخته سیاه گرفتم و یه عالمه گچ رنگی و یه کتاب شعر از شاملو
تخته سیاه رو جلوی ورودی گذاشتم و خودم یه شعر انتخاب کردم و نوشتم روی تخته سیاه
روز بعد ک وارد کافه شد یه لحظه نگاش به تخته افتاد و چند لحظه ای صبر کرد و بعد خوندن نشست رفتم بالا سر میزش که مثل دیروز گفت شیک شکلاتی ولی ایندفعه با لبخند بیشتر
صورتش رو بهتر دیدم انگار ماه جلوم بود چشای سبز و موهای خرمایی
آماده ک شد رفتم گذاشتم روی میزش تشکر کرد و پرسید تابلو کار منه ک گفتم بله بازم تشکر کرد و من اینو برای خودم یه موفقیت میدونستم بعد اینکه که رفت باز شعر رو عوض کردم
دوهفته گذشت ک جسارت به خرج دادم و رفتم ازش شماره گرفتم ک با لبخند و خوشرویی بهم داد
انگار خدا باز دنیارو بهم داده بود
شب بهش پیام دادم و خودمو معرفی کردم شناخت و پیام داد
چند روزی پیام هامون به همین ترتیب گذشت و پرسیدم چی شده ک اومده به شهر ما گفت دانشجو هست و از کردستان اومده تا درس بخونه
اونم عاشق من شده بود قرار هامون به پارک رسید و تو پارک دست همو میگرفتیم
تا اینکه یه روز دعوتش کردم به خونه گفتم بالا کافه خونه ام هست
قبول کرد و رفتیم خونه رفتم چایی گذاشتم و میوه آوردم
گفت تنهایی اینجا گفتم آره بابام اینا دوتا کوچه بالاتر خونه دارن و اینجارو برای من اجاره کرده تا زندگیمو بسازم
خندید گفت چه بابای مهربونی منم خندیدم رفتم چایی آوردم خوردیم ک برای اولین بار بوسش کردم انگار شوک شد انتظارشو نداشت خجالت کشید
منم خجالت کشیدم ک گفت بریم منم گفتم باشه از خونه اومدیم بیرون و جدا شدیم
همش به خودم لعنت میفرستادم ک چرا باید بوسش میکردم
دیگه جوابمو نمیده
پیام دادم و معذرت خواهی کردم
دیدم نوشت اشکالی نداره پسر کوچولوی من فقط خجالت کشیدم
فردا اومد کافه باز گفتم بریم بالا حرف بزنیم
گفت اگه بوسم نمیکنی بریم خجالت کشیدم یه دست تو موهام کشید و گفت چه خجالتم میکشه پسر کوچولو
رفتیم بالا میوه آوردم گفت دیگه برام شاملو ننوشتی ها فک نکنی یادم رفته
خندیدم گفتم اون برای دل بردن از شما بود ک موفق بودم بقیه مهم نیستن
رفتم چایی بیارم ک دیدم پشت سرم اومد منو بغل کرد گفت خیلی دوستم داره و نمیدونه بدون من چکار باید بکنه
برگشتم بغلش کردم و شروع کرد به بوس کردن
اونم همراهی میکرد باهام این دفعه خجالت بینمون نبود و جفتمون داشتیم همراهی می کردیم اونو بردم سمت اتاق خواب آروم مانتوشو باز کردم یه لحظه تردید توی چشماش دیدم ک گفتم اگه نمیخوای جلوتر نمیرم
گفت قول بده ک هیچوقت ولم نمیکنی
گفتم مگه خرم ولت کنم مثل تو دیگه کجا پیدا میکنم
مانتو رو باز کردم تاپشو در آوردم یه سوتین آبی رنگ پوشیده بود ک به این پوست سفید مثل برفش میومد از روی سوتین یه بوس به سینه هاش زدم و رفتم بالای سینشو کبود کردم ک شروع کرد به آه کشیدن و موهای سرمو نوازش کرد سوتینشو باز کردم و نوک صورتی سینشو خوردم ک آه و ناله اش بیشتر شد دستمو بردم وسط پاهاش که پاهاشو محکم کرد باز گفت قول بده ولم نمیکنی لباشو بوسیدم گفتم قول میدم
شل کرد و من شروع کردم به آرومی کصش رو از زیر شلوار و شورت مالیدن آه و نالش بیشتر شد سرمو از سینش جدا کرد و آورد بالا شروع کرد به بوس کردن لبام
رفتم شلوار و شرتشو باهم کشیدم پایین با دست جلوی کصشو گرفت دستاشو برداشتم و شروع کردم به خوردن کصش همونطور ک از رنگ پوستش انتظار می رفت یه کس صورتی با یه کون تنگ سفید
کصش رو خوردم تا اینکه لرزید و ارضا شد منو کشید بالا شروع کرد به بوس کردن و منم همراهی کردم
پیراهنم رو باز کرد شروع کرد به خوردن سینه هام
خودم شلوارم و شورتمو در آوردم ک دیدم با تعجب نگاه میکنه خندیدم گفتم چیه گفت خیلی بزرگه گفتم این معمولیه کجاش بزرگه ک خندیدیم
یه بوس از کیرم گرفت گفت بزرگه ها بعد شروع کرد به خوردن
جداش کردم
خوابوندمش اومدم بزارم بزارم روی کصش و شروع کنم ک گفت من دخترم ها
گفتم میدونم و برای خودمی دختر منی تو بوسش کردم با خیسی کصش کیرمو خیس کردم آروم فشار دادم ک سر کیرم رفت داخل یه آه بلند و طولانی کشید بوسش کردم و کیرمو کامل کردم تو کس تنگ و صورتیش
یه داد زد و گریه کرد آروم شروع کردم به نوازش کردن صورتش و موهاش و بوسش کردم آروم شده بود کم کم شروع کردم به تلبمه زدن داخل کصش کیرمو بیرون آوردم دیدم دور کیرم و کصش خونیه بوسش کردن و با دستمال تمیزش کردم باز کردم تو کصش و چند دقیقه ای تلمبه زدم ک باز زیرم ارضا شد و کمرمو چنگ میزد
بوسش کردم و برشگردوندم و از پشت گذاشتم تو کصش و پشت گردن و کمرشو میخوردم اونم آه میکشید ک کیرمو آوردم بیرون آبمو ریختم روی کمرش
خوابیدم روش ازش تشکر کردم و لباشو بوسیدم
بلندش کردم و رفتیم حمام اونجا تو بغلم بود خودم شستمش و رفتیم
چند روز پشت سر هم سکس کردیم ک به خانوادم گفتم از یه دختر خوشم میاد
مامانم خیلی خوشحال شد ولی بابام دیدم انگار خوشحال نشد
مامان: مرد چیه چرا تو خودتی نشنیدی چی گفت میگه عاشق شده ها گل پسرمون حالا چند وقته باهم آشنا شدین کجایی هست برای همین محله اس؟
نه مامان کرده برای یه شهر دیگه اس چند ماهی هست ک میشناسم
بابا: پسرم میدونی دختر عموت تورو خیلی دوست داره ها اگه نریم خواستگاری اونا کدورت پیش میاد
گفتم بابا من خوشم نمیاد اگه بریم آخرش جدایی میشه
مگه میشه بدون عشق کسیو گرفت من این دختر رو میخوام
مامانم با بابام صحبت کرد و راضی شدن به دوست دخترم گفتم خیلی خوشحال شد و یه دفعه بوسم کرد ک خندیدیم
آخر هفته رفتیم برای خواستگاری
وقتی وارد خونشون شدیم یه خونه بزرگ ویلایی بود وارد خونه شدیم دست گل و شیرینی رو بهشون دادیم دیدم یکی شبیه نامزدم کنارشه دید تعجب کردم پیام داد خواهر کوچیکمه دوسال کوچیکتره ولی انگار دوقلو هستیم
ک من خندیدم
بعد از صحبت کردن و گفتن رسم و رسوم هاشون گفتن جهیزیه پای پسر هست ولی ما خودمون جهیزیه دخترمون رو میدیم ک بابای من قبول نکرد گفت من جهیزیه رو میدم و اونجا جلوی همه گفت مغازه و خونه ای هم ک الان دستش هست برای خودشه ک من تعجب کردم
گفت همون روز اول به نامت کردم ولی نگفتم بهت
بعد قبول کردن شرایط قرار عقد رو گذاشتن برای دو ماه بعد روز عید بود
پدر نامزدم گفت عقد و عروسی تو یک روز باشه ک همه قبول کردن
ما همه چیو آماده کردیم
خودم رفتم با مامانم خاله و دایی هامو دعوت کنم و خودم بهشون کارت دعوت رو دادم
بعد رفتیم به سمت خونه عمو هام و عمه هام
همه رو دعوت کردیم
عموم وقتی این کارت دعوت رو دید تعجب کرد چون فکر میکرد من داماد اون میشم
عقد و عروسی رو گرفتیم ک عموم و خانواده اش نیومدن
جز اونا همه اومده بودن پدرم گفت انگار باید منتظر یه بحث طولانی باشیم ولی بخاطر تو مشکلی نیست و پیشونی منو بوسید
مراسم تموم شد و همه بعد اومدن به خونه من رفتن خونه هاشون
باز من و اون تنها شدیم دید دارم نگاه میکنم گفت چی شده باز داری منو بد نگاه میکنی ک خندیدیم
گفتم یادته قول دادم ولت نمیکنم دیدی ولت نکردم یه لب طولانی ازش گرفتم
گفت خسته اس کمک کنم لباسشو در بیاره کمم کردم لباسشو در آورد باز بدن سفیدشو دیدم گفتم انگار برفی تو چقدر سفیدی ک خندید زد تو سرم گفت خجالت بکش بی ادب
بوسش کردم گفتم من میخوام گفت خسته ام ولی بخاطر تو باشه انداختمش روی تخت فقط با شورت و سوتین بود سریع باز کردم و سینه هاشو گرفتم و خوردم ک آه و ناله اش زیاد شد و گفت طاقت نداره و بکنمش
سریع لباس هامو در آوردم و رفتم کصشو خوردم
ک آه و ناله بیشتر شد یه دفعه منو انداخت زیر و خودش اومد بالا شروع کرد به خوردن کیرم و من موهاشو نوازش میکردم اومد بالا سر کیرمو گذاشت روی کصش و یه دفعه نشست تا آخرش رفت تو کصش ک یه آه عمیق کشید
سینه هاشو گرفتم تو دستم و شروع کردم به مالیدن اون آه ناله اش بیشتر شد یواش یواش بالا پایین میشد من اون انداختم زیر خودم و پاهاشو باز کردم و کیرمو کردم تو کصش انگار روز اول بود تنگ تنگ بعد چند دقیقه دیدم سرمو بلند کرد بوسید و ارضا شد شروع کرد به لرزیدن
چند دقیقه بعدش منم ارضا شدم و کشیدم بیرون ریختم تو دستمال همو بوس کردیم لباس زیرامونو پوشیدیم و خوابیدیم

صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
مامانم بود جواب دادم گفتم جانم مامان
مامان: پسرم زود بیایین خونه ما باید بریم بیمارستان
من برای چی چی شده
مامان: انگار دختر عموت دیشب بعد اینکه فهمیده عروسی گرفتی خودکشی کرده الان بریم بیمارستان
من گفتم مامان منو ببینه مشکلی نیست
مامان:اون امروز صبح بعد بهوش اومدن فقط گفته میخواد تورو ببینه و دیگه کسی رو نمیخواد ببینه

نوشته: گرگ سیاه

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...


ضربه‌ی عمو و انتقام من 2

با دلنیا رفتیم سمت بیمارستانی ک بستری شده بود و اسمشو گفتیم گفتن تو آی سی یو هست یه چند ساعتی هست بهوش اومده ولی اجازه ملاقات نداره برید با دکترش صحبت کنید
رفتیم تو آی سی یو ک دیدم عمو و بابام و زن عمو مامانم اونجان عموم بلند شد جلوی نامزدم یه کشیده زد زیر گوشم ک خیلی تعجب کردم
گفت نمک به حروم بخاطر تو دخترم این بلارو سر خودش آورده الان رفتی این دختره رو هم همراه خودت آوردی و چندتا فحش بهش داد دلنیا ناراحت شد رفت
رفتم دنبالش گفتم میدونی ک از همه دنیا بیشتر دوستت دارم تو برو تو ماشین منم میام
سوییچ رو دادم بهش رفت سمت ماشین
برگشتم رفتم پیش دکترش گفت پس تو پسر عموش هستی ک از وقتی بهوش اومده میگه تورو میخواد ببینه
گفتم بله
اجازه داد برم داخل پیش دختر عموم رفتم دیدمش انگار قرص خورده بود بعد رگ خودشم زده بوده ک زن عموم میفهمه سریع میارن تو بیمارستان و نجاتش میدن
منو دید شروع کرد گریه کردن گفت من چی کم داشتم ک تو اونو به من ترجیح دادی نکنه بخاطر اینکه ازت بزرگتر بودم

گفتم خیلی خوبی و هستی ولی من تورو مثل خواهرم میدیدم ما برای هم نبودیم اینکه دوسال از من بزرگ تر بودی هم دلیلش نیست
نمیدونستم چی بگم ک قانع بشه ولی براش آرزوی خوشبختی کردم گفتم من دوستت دارم ولی نه مثل یه زوج اگه عروس بشی برات سنگ تموم میزارم
خدافزی کردم ولی جوابمو نداد منم اومدم بیرون ناراحت بودم از همه خداحافظی کردم رفتم سمت ماشین
دلنیا تو ماشین بود حرکت کردیم سمت خونه
تو راه ازم پرسید ک چیشد و چی گفت بهت ک بهش توضیح دادم همه چیو و بهش گفتم ناراحت نباشه از عموم ک گفت میدونه ناراحتن و حق داد بهشون
دختر عموم مرخص شده بود انگار زن عموم بهش گفته بود ک عموم زده تو گوشم و به دلنیا فحش داده زنگ زده بود عذرخواهی کنه ک گفتم مشکلی نیست و اونم بخشیده با دلنیا صحبت کردن و دلنیا گفت ک میدونه ناراحت بودن و حق داده بهشون
دخترعموم آرزوی خوشبختی برامون کرد و قطع کرد.
رفتی سمت خونه پدر خانومم گفتم برای اینکه دست خالی نریم یکم کادویی چیزی بگیریم برای همه یه وسیله با نظر خانومم گرفتیم و رفتیم
رسیدیم دلینا اومد در رو باز کرد دید دلنیا ابجیش پشت دره سریع بغلش کرد و کلی خوش بش کردن رفتن من وسیله هارو برداشتم رفتیم داخل و من کادو هارو به هرکدوم دادم دلنیا برای دلینا یه لباس شبیه خودش گرفته بود ک من گفتم باز میخوایین من گیج بشم و خندیدن
شبرو آن جا موندیم
هنوز وقت خواب نشده بود ک رفتیم تو اتاق دلنیا رفتم بغلش کردم ک گفت نه اینجا نمیشه گفتم نمیتونم طاقت بیارم من تورو میخوام همینکه روزی چند دفعه بهت حمله نمیکنم خداروشکر کن خندید
ولی میگفت نه ممکنه خانوادم بفهمن هنوز کسی نخوابیده و خجالت میکشم ک با اصرار من راضی شد دلنیا خودش لباسشو در آورد و یه ست لیمویی خوشگل زیرش لباساش پوشیده بود ک من با دیدنش شهوتم چند برابر شد و شروع کردم از روی سوتین سینه های خوشگلش رو مالیدن اونم با دست جلوی دهنش رو گرفت آروم ناله میکرد و خوابید روی تخت آروم دستمو بردم پشت کمرش و سوتین رو باز کردم درش آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش داشت صدای ناله خودشو خفه میکرد ک صداش بیرون نره این منو بدتر وحشی میکرد دستمو بردم سمت کصش و شروع کردم به مالیدن کصش آه نالش زیاد شد دستشو برداشتم و شروع کردم باهاش لب گرفتن ک توی دهنم ناله میکرد
گفت بسه کشتیم زود بکن تا کسی نفهمیده گفت لباسای خودمو درآوردم و افتادم روش شرتشو کشیدم پایین سرمو بردم وسط پاهاش و کصشو میخوردم
برش گردوندم روی شکم خوابید از پشت شروع کردم به خوردن کصش خوشگل و خوشمزه اش و اونم سرشو تو بالشت فشار میداد نفس عمیق میکشید زیاد خیس شده بود کصش
کیرمو گذاشتم از پشت تو کصش یکم بازیش دادم خیس ک شد تا آخر کردم تو کصش ک یه آه بلند کشید و سرشو فرو کرد بیشتر تو بالشت منم خوابیدم روش و تلمبه میزدم فضا ساکت بود پ فقط ناله ای ریز دلنیا تو اتاق میومد و من داشتم پشت گردنشو میبوسیدم گوشاشو میخوردم ک باعث شد دلنیا بیشتر تحریک بشه و ارضا شد و بیشتر از همیشه آبش اومد و تخت خیس شد نفس نفس میزد و میگفت بسه نمیتونه گفتم دلت میاد من نشم گفت قول بده زود بیایی گ گفتم باشه داشتم ادامه میدادم ک دلینا یه دفعه در رو باز کرد و من روی دلنیا بودم سریع خودمو انداختم کنار و پتو رو انداختم روی دوتامون ک سریع رفت بیرون
دلنیا خجالت کشید ک خواهرش اومده تو سریع لباس پوشید رفت بیرون منم ارضا نشده بودم و لباس پوشیدم اجبار
تو اتاق نشستم بعد یه ده دقیقه منم رفتم بیرون دیدم خواهرا هر کدوم یه گوشه نشستن و خجالت می‌کشن تو صورت همدیگه نگاه نمیکنند منم رفتم به اشکان برادرشون گفتم بریم دور دور ک گفت آره بریم خوشحال شد
به خواهراش اصرار کرد ک اونام بیان ولی گفتن نه ک ناراحت شد گفت قهرم باهاتون ک اونا راضی شدن رفتیم سمت ماشین من نشستم پشت فرمون اشکان سریع نشست کنار من سمت شاگرد دلنیا و دلیناهم عقب نشستن رفتیم تو شهر یه چندتا دور زدیم کنار یه‌ سوپری نگه داشتم با اشکان پیاده شدیم چیپس و پفک گرفتیم برای دخترا هم من پاستیل و لواشک گرفتم برگشتیم دادم بهشون تشکر کردن و برگشتیم خونه رفتیم خوابیدیم ک من چون ارضا نشده بودم بیضه هام درد میکرد میدونستم امشب دلنیا دیگه بهم نمیده رفتم خودمو تخلیه کردم و خوابیدم
صبح رفتم از خونه بیرون چون دلنیا هم یکم ازم ناراحت بود رفتم سمت طلافروشی یه گردنبند ریز خوشگل براش انتخاب کردم
یادم افتاد دوتا خواهر همه چیشون مثل همه برای دلینا هم گرفتم
یه انگشترم برای مادر خانومم
رفتم خونه دلنیا داشت کمک میداد به مامانش و دلیناهم تو اتاقش بود اشکانم داشت تلویزیون میدید
رفتم پشت سرش جعبه رو بهش دادم تعجب کرد بازش کرد دید گردنبنده گفت برای چیه گفتم مگه کسی بخواد کادو بده باید دلیل داشته باشه ک مامان خندید گفت نه مبارکه
گفتم برای شماهم هست ک اشکان اومد تو اشپزخونه
جعبه مامان رو دادم ک باز کرد انگشتر رو دید بلند شد منو بوسید و گفت پسرم ممنون گفتم به اشکان دلینا رو صدا بزنه بیاد
به دلنیا گفتم اینم برای دلیناست تو بهش بده ک گفت باشه و اومد داد بهش
به اشکان گفتم من گفتم خودم تو رو ببرم هرچی دوست داشتی بگیری ک گفت اخ جون باهم رفتیم بیرون برای خودش یه توپ فوتبال جدید گرفت گفت اون قدیمی شده خندیدیم اومدیم خونه انگار خواهرا باهم حرف زده بودن و خجالتشون ریخته بود
شب‌ رفتیم بخوابیم من این دفعه در رو قفل کردم نگاه کرد بهم گفت چرا قفل کردی گفتم مثل دیشب زد حال نخوریم خندید گفت امشب خبری نیست ک ضدحال بخوریم
رفتم سمتش گفتم دلت میاد اذیتم کنی خندید گفت اره ک دلم میاد سریع لباشو بوسیدم دوتامون سریع لخت شدیم من خوابیدم زیر و بهش گفتم بیاد روی من حالت 69 بشیم اومد من شروع کردم به خوردن کصش و انگشت کردن سوراخ کونش و اونم کیر منو گذاشته بود دهنش داشت میخورد و ناله میکرد اینقدر ادامه دادم تا ارضا شد لرزید ابش ریخت تو دهنم
من اومدم بالا پاهاشو هفتی باز کردم کیرمو گذاشتم توی کس داغش ک دستشو گذاشت جلوی دهنش یه آه طولانی کشید ادامه دادم و توی کصش تلمبه میزدم صورت منو برد نزدیک و لب میگرفتیم ک ارضا شدم و ریختم توی کصش
برش گردوندم ک گفت میخوای چکار کنی گفتم این کون خوشگلتو میخوام دیگه گفت نه تورو خدا اذیت میشم قبول نکردم یه کرم رفتم اوردم بیشتر بازی کردم قبلا کرده بودم کونشو ولی گفتم دردش نیاد کیرم ک انگار خوشحال بود اصلا نخوابیده بود گذاشتم جلوی سوراخ کونش آروم فشار دادم سرش رفت تو دیدم داره چنگ میزنه تخت رو صداش خفه میکنه درآوردم باز کرم زدم به سوراخش و کیرم این دفعه فشار دادم نصف کیرم رفت داخل روش خوابیدم دیدم میگه تورو خدا در بیار از کس بکن جر خوردم درد داره ولی در نیاوردم گذاشتم تو کونش باشه یکم ک عادت کرد شروع کردم تلمبه زدن خیلی اه نالش زیاد شده بود با اینکه سرش تو بالشت بود و منو حشری کرده بود ک گفت داره ارضا میشه
منم نزدیک بودم تلمبه زدم و با همدیگه ارضا شدیم و منم ریختم تو کونش
دستمال اوردم گذاشتم روی سوراخ کونش که آبم نریزه روی تخت و خودم لباس پوشیدم رفتم سمت سرویس
کنار اتاق بود کیرمو شستم و برگشتم دیدم لباس پوشیده رنگ سفیدش قرمز شده بود رفتم بوسیدمش تشکر کردم گفت خیلی بیشعوری اذیتم کردی ک انقدر بوسش کردم خندید رفت سرویس اومد اونم و خوابیدیم صبح شد و برگشتیم سمت خونه خودمون ک بعد سه ماه ک چند شبی یه دفعه برنامه داشتیم
دلنیا ازم شیرینی خواست ک گفتم شیرینی برای چی ک گفت بده بعد بهت میگم
گفتم خوب باشه چی میخوای گفت گفت سلیقه خودمو دوست داره ک رفتم برای یه گوشواره گرفتم اومدم
تو یه جعبه شیک دادم بهش اونم یه جعبه داد بهم گفت باهم باز کنیم گفتم باشه یک دو سه گفت باز کردیم دیدم جواب سونوگرافی هست و دوقلو حامله اس کلی خوشحال شدم و بغلش کردم بوسیدمش گفتم چند وقته گفت من خودم دو هفته اس فهمیدم میخواستم تو یه روز خوب سوپرایزت کنم
بهش گفتم فک کنم اون روز ک خونه خودتون بودیم گل دو تا حساب شده و دوقلو داریم خندید مشت زد بهم گفت خیلی بیشعوری
یه مهمونی گرفتیم خانواده خودمو و دلنیا رو دعوت کردیم و بهشون گفتیم همه خوشحال شدن و بابام یه ماشین به نام خانمم کرد پدر خانمم یه باغ تو شهر خودشون رو داد بهمون و همه خوشحال بودیم
من کافه رو جمع کرده بودم و پیش بابام بودم دیگه همه منو میشناختن و میگفتن پسر حاجی و با اعتبار بابام کلی جلو افتاده بودم رفته بودیم سیسمونی برای دوقلو ها گرفته بودیم اتاق رو درست کرده بودیم برای خانومم کیف و کفش گرفته بودم ک گفت یچی یادت رفت گفتم چی گفت دلینارو گفتم عه راست میگی شما همش شبیه همین برای اونم گرفتم
دوماه دیگه خانومم تاریخ زایمان داشت تو شرکت پیش بابام بودم ک عمو کوچیکم زنگ زد به بابام باهم صحبت کردن بابام بهم ریخت ناراحت شد بهم گفت بریم بیمارستان گفتم چی شده چیزی نگفت فک کردم مادرم طوریش شده
رسیدیم دیدم مامانم یه گوشه اس داره اشک میریزه عمو کوچیکم ک خیلی باهم رفیق بودیم بالاسرشونه عمم هم کنار مامانم نشسته و چند تا مامور هم اونجا بودن
گفتم چی شده عموم بغلم کرد و کلی گریه کرد با کلی اصرار بهم گفت ک دلنیا وقتی داشته میرفته دکتر یه ماشین بهش میزنه و فرار میکنه وقتی میرسوننش بیمارستان بچه ها سقط میشن و خودشم بعد یه ساعت میمیره تو بغل عموم بودم ک دیگه نفهمیدم و افتادم زمین…

ادامه دارد
میخواستم توی این قسمت تمومش کنم ک طولانی میشد قسمت بعدی رو مینویسم و زود اپلود میکنم

نوشته: گرگ سیاه

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


ضربه‌ی عمو و انتقام من 3
 

وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو اورژانس بیمارستانم اشک از چشمام میومد عموم بالای سرم بود اشکامو پاک کرد خودم سرمم رو از دستم جدا کردم
دلنیا تو سردخونه بود همه اومده بودن خانواده اون و من
جواز دفن گرفته بودن حالم دست خودم نبود همه دلداری میدادن بهم و این بیشتر منو به گریه می انداخت
دلنیا دفن شد و تمام وجود من همراهش رفت
پا پیگیری عموم فهمیدیم طرف ماشین رو تو یه جای متروکه گذاشته و از کشور خارج شده
زندگی سخت شده بود برام عموم بیشتر از همه بهم سر میزد
منو با خودش میبرد ولی من حس حالی نداشتم سعی میکرد منو بخندونه ولی دلم مرده بود
تمام مراسمات تموم شد ۲ ماه بود ک دلنیا رفته بود
رفتم خونه پدرخانمم نشستم گفتم امانت دار خوبی نبودم ببخشید سر منو گرفت گفت پسرم تو خیلی ام خوب بودی قسمت این بوده یه روز اونجا موندم برگشتم
به کارم ادامه دادم با عموم زیاد رفت و آمد داشتم مواظبم بود باز سمت مواد نرم خودمم دلم نمیخواست
پیشرفت کرده بودم راه پدرمو میرفتم پدرم شرکت رو به نام من کرد و خودش گفت به دست تو باشه بهتره چند ماه با هر سختی بود گذروندم و بهترین شده بودم ولی نبود دلنیا بدجور تو ذوقم بود
عموم زنگ زد گفت کجایی گفتم شرکت گفت الان میام دنبالت کار مهم دارم باهات
اومدم گفتم چی شده گفت بریم میفهمی رفتیم کلانتری گفت کسی ک زده بود به دلنیا برگشته خودشو معرفی کرده گفته فقط با تو حرف میزنه
رفتم اونجا بلند شد دست منو گرفت بوسید گفت غلط کردم یه کشیده زدم بهش گفت حقته هرچی بزنی ولی بزار باهات حرف بزنم
عموم رفت بیرون گفت منو خریدن و مجبورم کردن دستم خالی بود بچم باید عمل میکرد پول نداشتم
یه اسم گفت ک اون مجبورش کرده عموی بزرگم بود باورم نمیشد بهش گفتم مگه بچه من بچه نبود
گفت نمیدونستم بارداره من نمیخاستم بزنم کشته بشه ۱ میلیارد پول بهم داد گفت بعد انجامش ۱ میلیارد دیگه بهم میده
من از کشور رفتم ولی فهمیدم خانومت فوت شده و باردار بوده نمیتونستم برگردم ولی دلم طاقت نیاورد منو ببخش اشتباه کردم خیلی داغون بودم اومدم بیرون
عموم پرسید همه رو بهش گفتم خیلی ناراحت شد دلداریم داد نمیدونستم چیکار کنم
بعد چند روز رضایت دادم طرف آزاد بشه ولی دادگاه خودش ۲ ماه حبس بهش داد
به فکر انتقام بودم بهترین کار از طرف شرکت بود با اعتبار بابام و خودم تمام طرف حساب های شرکت عموم رو باهاشون حرف زدم و با پول بهتر آوردم سمت خودم و هیچکدوم با عموم کار نکردن عموم بعد چند ماه ورشکست شد و نتونست کاری بکنه از ورشکستگی در بیاد سکته کرد زنده موند نصف بدنش فلج شده بود فهمید کار منه همه اومدن پیش ما عموم گفت این حرومزاده باعث این بدبختی منه منو بیچاره کرد بابام چیزی نگفت بعد کلی مشاجره رفتن
بابام گفت چی شده همه چیو بهش توضیح دادم مامانم حالش بد شد بابامم بغلم کرد دلداریم داد مامانمو بردیم بیمارستان
دو روز بعد عموم سکته بعدی رو کرد و مرد
همه از چشم من میدیدند و داستان رو نمیدونستن بعد گذشت بیست روز از مرگ عموم بابام همه رو دور هم جمع کرد و راننده ای ک دلنیا زده بود آورد و همه چیو بهشون گفت و گفت ماهم قصد ضربه زدن نداشتیم و اولین کسی ک اینکارو کرده عموم بوده
بعد رفتن من رفتم خونه عموم زن عموم منو دید سلام کردم ولی جواب نداد باهاشون صحبت کردم ولی گوش نکردن
شرکت عموم به مزایده گذاشته شد
بدون اینکه کسی بفهمه با اسم پدرزنم تو مزایده شرکت کردم و خریدمش و تموم کارهاشو انجام دادم باز رونق دادم بهش رفتم خونه زن عموم باز باهام سرد برخورد کرد باهام سند شرکت باهام بودن وکیلم اومده بود
تمام شرکت رو به نام خودش کردم و تمام کارهاشو به عهده گرفتم رفتم
بهشون سر میزدم میگفتم درسته عمو با من بد بود ولی من نمیتونم مثل اون باشم همه چیزشون مثل قبل شده بود زن عموم باهام بهتر شده بود کاری داشت به من میگفت انجام بدم
با پدرخانم کارش خوب بود رفت آمدم رو قطع نکرده بودم و هر دفعه به یاد دلنیا برای دلینا کادو میگرفتم چون منو یاد خانمم مینداخت
زن عموم زنگ زد رفتم خونشون پوشش فرق کرده بود مثل قبل نبود چندتا وسیله میخواست براش گرفتم هر روز به یک بهونه ای زنگ میزد و من انجام میدادم هر دفعه لباس باز تری میپوشید بهم میگفت نمیدونه چجوری لطفمو جبران کنه یه روز ظهر نهار دعوتم کرد رفتم خونشون با یه تاپ و شلوارک اومد در رو باز کرد و دعوتم کرد بشینم برام چایی آورد و نشستم رو به روم سینه های بزرگش بدون سوتین زیر تاپ خودنمایی میکردن
جوون بودم و نیاز جنسی خیلی وقت بود رابطه نداشتم
و خودمو لعنت میکردم ک چرا با فکر زن عموم کیرم راست شده چاییمو خوردم گفت بریم نهار بخوریم جلوم راه میرفت اون کون بزرگش داشت تو شلوارک میلرزید انگار خودش میخاست منو دیوونه کنه و من برم سمتش ولی من نمیتونستم نهار خوردیم گفتم سریع از خونه برم بیرون ک گفت میایی کمک کنی جای دوتا مبل رو عوض کنیم قبول کردم جلوی من خم میشد خط سینه اش قشنگ معلوم بود کیر منم بلند شده بود و داشت خودنمایی میکرد زن عموم دید راست کردم چیزی نگفت و مبل رو جا به جا کردیم لحظه آخر زن عموم یه دفعه خودشو انداخت و شروع کرد به ناله کرد سریع رفتم کنارش گفت پاش درد گرفته نمیتونه بلند بشه دستشو انداختم روی شونه ام گفت ببرمش اتاق خابش بلندش کردم دستم خورد به سینه اش چیزی نگفت و من دستمو تکون ندادم شهوت داشت بهم غلبه میکرد قد بلند پوستش گندمی بود موهاش چندتا تار سفید داشت نه زیاد بردمش روی تخت گذاشتمش تشکر کرد گفتم چیزی نیست به پات بزنی ک گفت یه پماد داره اونو میزنه آوردم گفت میتونی بزنی قبول کردم پاشو آروم ماساژ میدادم و اونم آروم ناله های سکسی میکرد گفتم شاید همه اینا نقشه خودشه و اونم دلش میخواد پاهای خیلی نرم و تپل بودن کارم تموم شد شهوت خیلی حالم رو بدکرده بود رفتم طرف صورتت زن عموم دیدم دستش رو آورد بالا و منو کشید سمت خودش و لبامو بوسید منم ادامه دادم و لبای سکسی و بزرگشو میخوردم خیلی جا افتاده بود همه بدنش خوب بود و من خوشم اومده بود تاپشو دادم بالا سینه هاشو خوردم یکم افتاده بودن ولی از جذابیت شون چیزی کم نشده بود خیلی با ولع میخوردم اونم ناله میکرد میگفت بخورش همش برای خودته ادامه دادم دستمو بردم زیر شلوارکش کص بزرگ و تپلش افتادم تو دستم یه آه بلند کشید گفت ادامه بده قوربونت بشم لباساشو کامل در آوردم شروع کردم به مالیدن کصش صداش بلند شد و گفت تندتر تندتر و ارضا شد آبش با قدرت پاشید روی تخت منو برد سمتش لبامو کرد تو دهنش گفت نوبت توعه لخت شدم کیرمو گرفت سرشو کرد تو دهنش و و خورد برام دهنش خیلی داغ بود زبونشو دور کیرم میچرخوند از دهنش در آوردم رفتم پایین شروع کردم به خوردن کصش همشو تو دهنم جا دادم و زبونمو از اول تا آخر کصش میکشیدم و میک میزدم تو دهنم باز ارضا شد کیرمو گذاشتم جلوی سوراخش و فشار دادم نصفش رفت تو دیدم دستاشو گذاشت روی شکمم گفت یواش و ادامه ندم اومدم سینه هاشو گذاشتم تو دهنم ناله هاش بیشتر شد گفت چند سال بود رابطه نداشته و عموم باهاش سکس نداشته ولی من ک میرفتم میومدم دلش خواسته آروم آروم تلمبه زدم تا ته کردم تو کصش ک از سر لذت یه آه عمیق کشید گفت بکن ادامه بده تمام کیرمو در میاوردم و باز تا آخر میکردم تو کصش خیلی داغ بود و تنگ آب از کصش زیاد میومد بعد چند دقیقه دوتامون باهم ارضا شدیم و ریختم روی شکمش تا زیر گردنش رفتم گفت خیلی پر بودی گفتم خیلی وقت بود منم سکس نداشتم گفت بریم حموم قبول کردم خجالت میکشیدم بعد این سکس رفتیم حموم بدن لختش جلوم بود و باز راست کردم نگاش افتاد گفت باز ک بلند شده گفتم چون تو جلوش بودی لخت با این بدن خندید یکم کیرمو مالید ولی ارضام نکرد کونشو انگشت کردم نالش بلند شد گفت نه از پشت نمیتونم اصرار کردم و اونم گفت باشه صبر کن از حموم اومدیم بیرون رفت سرویس اومد گفت کار خودتو کردی ولی آروم باش فقط گفتم چشم
خوابید روی تخت روغن داد گفت قشنگ چربش کن و بازش کن با کونش بازی کردم و انگشت میکردم و کصشم آروم میمالیدم گفت تاحالا این همه لذت رو تجربه نکرده بود ادامه دادم کیرمو مالیدم به سوراخ کونش و آروم فشار دادم سرش رفت تو گفت نگه دارم چشاشو بست معلوم بود خیلی درد داره ادامه دادم نصف کیرمو میکردم داخل باز در میاوردم اونم درد میکشید ولی چیزی نمیگفت روغن ریختم باز روی سوراخش و کیر خودمم چرب کردم ادامه دادم آه ناله اش بیشتر شد گفت جرم دادی کونمو پاره کردی کصمم پاره کن همه اش برای خودته منو بکن با حرفتی سکسی اش منو حشری تر کرد ادامه دادم آبمو توی کونش خالی کردم خوابیدم روش و لباشو بوسیدم گفت ارضا نشده من کصشو مالیدم و لباشو میخوردم تا ارضا شد گفت اگه اذیت نمیکنی باز بیا باهم بریم حموم اذیت میکنی تنها برم گفتم نه باهم بریم
رفتیم و خودمون رو شستیم اومدیم بیرون لباشو بوسیدم اونم بوسید ازم تشکر کرد و رفتم بیرون .
رفتم خونه پدرزنم دلینا اومد خیلی خوشگل بود مثل خواهرش همش حس میکردم دلنیا کنارمه باهم رفتیم بیرون با داداشش یکم دور زدیم و رفتیم خونه شب موندم فرداش برگشتم دلم براشون تنگ میشد دلینا دلم بیشتر تنگ میشد
رفتم پیش عموم نشستم پیشش رفتیم قهوه خونه و شب رو پیش اون موندم گفت بی معرفتت کمتر میایی گفتم ببخشید از این به بعد زودتر میام
چند روزی درگیر کارا بودم و از زن عموم نتونستم خبری بگیرم
با یه دسته گل رفتم در خونشون در زدم از آیفون دید منم در رو باز کرد رفتم داخل گل رو بهش دادم گفت بی معرفت رفتی ک رفتی نیومدی دیگه لباشو بوسیدم گفتم ببخشید الان اومدم سر زدم خندید اونم لبامو بوسید گفت چی میخوری برات درست کنم گفتم هرچی درست بکنی میخورم گفت اصلا از بیرون سفارش میدم نهار رو خوردیم گفتم دلم برات تنگ شده بود خندید گفت منم دلم برای تو و اون تنگ شده یکم خجالت کشیدم ولی خندیدم گفتم اون قابل نداره اصلا برای خودتون گفت برای خودم هست اومد کنارم دست انداخت کیرمو گرفت سریع بلند شد گفت چقد آماده بودیا گفتم دلش برای شما تنگ شده بود گفت جون منم میخوامش
رفتیم تو اتاق خودمون رو سریع لخت کردیم و اومدم روش شروع کردم به خوردن لباش اومدم روی گردنش و سینه هاشو خوردم گفت کشتی منو بکن توم اومدم پایین شروع کردم به خوردن کصش و داد میزد ناله میکرد ارضا شد باز آبشو خوردم کیرمو گذاشتم روی کصش روی کصش میکشیدم التماس میکرد بکنم تو کصش کیرم خیس شد کامل کردم تو کصش گفت جرم دادی شروع کردم تلمبه زدن منو کشید کامل رو خودش گردنمو گرفت شروع کرد به خوردن منم لاله گوششو میخوردم اومد بالا لباشو میخوردم محکم تلمبه میزد ارضا شد باز زیرم گفت صبر کنم چند دقیقه صبر کردم باز ادامه دادم گفتم آبم داره میاد گفت بده میخورمش در آوردم شروع کرد به ساک زدن آبم اومد تا قطره آخر رو خورد…

ادامه دارد

نوشته: گرگ سیاه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18