رفتن به مطلب

داستان بی غیرتی دوست دختر


mame85

ارسال‌های توصیه شده


تغییر زندگیت فقط با یک حرف - 1
 

سلام
من امیرم ۲۴ سالمه بچه تهرانم قدم ۱۸۰ هیکلیم متوسطه و این اولین داستانمه که مینویسم
(( این داستانی که مینویسم اتفاقیه که حس بی غیرتی تخمی رو توم بر اولین بار استارت زد . ))

من یه دوست دختر داشتم اسمش بهار بود سنش ۱۹ بود (اون موقع که من باهاش بودم ، الان فکنم ۲۲ یا ۲۱ )
قدش کوتاه بود از این تو بغلیا فکنم ۱۵۰ بود قدش بدنش نسبتا فیت بود ممه هاش ۷۰ بود نه بزرگ نه کوچیک
کونش به بدنش میخورد فیت بدنیش از ده ، هفت بود .
از اخلاقیتش هم بگم دختر فوق العاده بی بنداری بود طوری که به سکس اینا نه نمیگفت فرق نمیکرد مکانش کجا باشه اگه جفتمون حشری میشدیم کارمون با هم میکردیم.
اولین بار که باهاش آشنا شدم داخل دانشگاه بود و یه اکیپی هم داشتیم که همیشه باهم بودیم کل دانشگاه ، وقتی من بهار دیدم اولین بار تو اکیپ حسی نداشتم قصد رابطه هم نداشتم ولی دوست نداشتم مثل کسخلا تو دانشگاه بچرخم چون نه درس درست میخوندم نه کار میکردم . حدودا دو سه ماه از آشنا شدن با چت کردن بیرون رفتنایی الکی از بهار می گذشت که من خوشم امده بود ازش اونم خوشش آمده بود طوری که ما یواش یواش رابطه ما رسیده بود به مک لاو اونم نه تو ماشین یا خونه داخل کلاس هایی خالیه دانشگاه یادم یبار داشتیم لب میگرفتیم از هم تو کلاس من طاقت نگرفت دستمو کردم لا لباسش ممه هاشو از رو سوتینش گرفتم شروع کردم فشار دادنش دیدم صداش در امد ، تو گردنم داشت اه آرومی میکشید دیدم حشرم آروم نمیگیره حشر اونم آروم نمیگیره بهش گفتم لباستو بزن بالا اونم نه نگفت ( سوتینش یادمه آبی بود )سوتینش رو در آوردم ممه هاش افتاد بیرون نوک ممه های کالباسی رنگش سیخش شده بود دهنمو بردم نزدیک نوک ممه هاش که یهو سه تا پسر درو باز کردن امدن تو کلاس ( شانس تخمی ما کلاسی که ما توشش بودیم چون نه دستگاه سرمایشی داشت نه گرمایشی اونم طبقه سوم اونم اخر بهار بود گرممم گرم بود ، دوتا کسخل حشری فقط میتونستن تحمل کنن هوای کلاس رو ) :
اومدن تو کلاس حالا ممه های لخت بهار بیرون من چون پشتم به در بود نفهمیدم سه تا پسر امدن ( در کلاسم قفلی نبود قفل کنیم مثه در اتاق نبود که بسته شه حالت فروشگاهی داشت از دو طرف باز میشد ) ممه هاش تو دستم بود آمدم بخورم نوکشو یهو خودش کشید عقب لباسشو انداخت من که فهمیدم یکی امده تا برگشت دیدم دوتا پسر سیخ واستادن داشتن بهار رو میدیدن اون من که کاری از دستم بر نمیومد یکم با پسرا چشم تو چشم کردم خودشون رفتن بیرون ما پاشدیم خودمون جمع کنیم بهار میخواست سوتینشو ببنده گفتم کسخلی بزار تو کیفت فقط بریم بعدا برو ببند تو دستشویی
بهار: امیر نمیتونم اینطوری سه نفر دیدن بعدش از کلاس دارییم از جلو هرکس رد بشیم میفهمه داشتیم چه گوهی میخوردیم نگاه کن لباسمو .
برگشتم دیدم راست میگه نوک ممه هاش از لباسش زده بود بیرون نه به صورت تابلو ولی از فاصله نزدیک قشنگ معلوم بود
گفتم مقعنتو یکم بیار پایین تر فقط بریم الان ، گوشش کن اینجا بیشتر وایسیم یهو حراست میاد کلا بگا میریم
اون دید نه راه پس داره نه راه پیش سوتینشو کرد تو کیفش از کلاس زدیم بیرون .
وقتی اومدیم بیرون اول من بی غیرت آمدم سریع رفتم دم راه پله ها یکم ازش فاصله گرفتم رومو کردم به سمت کلاس تا بیاد اون ور سه تا پسرهارو را رو دیدم دوتا کسکشا که ممه های بهار رو دیده بودن داشتن واسه پسر سومی میگفتن که بهار امدن بیرون سه تاشون روشون رفت سمت ممه هایی بهار من کصمغز فک کردم معلوم نیست نوک ممه هاش از دور قشنگ معلوم بود بهار داشت میومد سمت من که پسرا چشمشون به من خورد من گفتم الان کونکشا ول میکنن من که دیدن خندیدن خنده تحقیری نمیتونستم هیچ گوهی بخورم فقط رفتیم پایین اونجا تا رسیدیم همکف بهار رفت دستشویی خودشو درست کرد رفت یکم که حالمون بهتر شد رفتیم سوار مترو شیم برگردیم که یهو بهار گفت :
امیر اونجا میتونستی تو کلاس داد بزنی زودتر برن بیرون نه که واستی نگاشون کنی من که دیدیم دارم بگا میرم گفتم:
عشقم من چی بگم اشتباه از خودمون بود بعد من چیزی میگفتم میرفتن به حراست میگفتن بعد میخواستی چیکار کنی دختر‌خوب ؟
یکم فک کرد گفت : کون لقشون فقط دیگه بیا کلا از دانشگاه بکشیم بیرون ( فکر من بود مک لاو کنیم تو کلاس )
گفتم : حل قشنگم تجربه شد یکم حرف زدیم خندیدیم رفتیم خونمون کلی از این داستان درموردش چت کردیم خندیدم که از این داستان حدود چهار ماه گذشت :
نزدیک زمستون شده بود داشتم با‌ موتور میرفتم دانشگاه رسیدم دانشگاه گوشیم زنگ خورد رفیقم بود علیرضا جواب دادم داشتیم خوش بش میکردیم گفت امشب خونه رفیقم میخوایم عرق بخوریم زیدمم هست اگه میایی زید تو بردار پاشو بیا امشب شب بمونیم تا صبحش من گفتم : بزار به بهار بگم خبرشو میدم قطع کردم زنگ زدم بهار ببینم کجاس رفتم پیشش داستان علیرضا رو گفتم گفت اوکیه بریم
گفتی جدیی گفت اره بابا به مامانم میگم بریم ( بچه طلاق با مامانش زندگی می کرد ننه اشم تخمش نبود بهار کجاست ) گفتم حل
بهار : حالا چی بپوشم
من : لباسا که تو خونه میپوشی
بهار : من با شرت تیشرت میگردم با اون بیام ؟
من پوکر فیس وایسادم جلوش میخوای لخت بیا اصلا تا زید علیرضا جرت بده ( نمیفهمم دارم چه غلطی میکنم چه حرفی میزنم آیندم بگا میره )
خندیدیم جدیی گفتم:
با شرتک بیا یدونه تیشرت گفت بهترینش همینه
گذشت تا ۶ ۷ شد رفتم با موتورو دنبالش دم مترو محمدیه
حالا مترو محمدیه کجاست لاشخور خونه بر بازاری ساعت ۶ ۷ شب همه دارن میبندن که بهار از رو دیدم ( گفتم این چیه پوشیده این ) یدونه لگ جذب پوشیده بود ( کونش از سی کیلومتری معلوم بود ) با کاپشن کوتاه تا زیر کمرش تا میومد طرفم همه داشتن نگاه میکردن همه از افغانی بگیر تا بچه ۱۴ ،۱۵ ساله منم مثل احمقا هیچ کاری نمیتونستم کنم آمدش طرفم بغلش کردم گفتم بریم ؟ گفت بریم هیچی نگفتم درمورد لباسش گفتم اشکال نداره مردم هیزن من خودمم هیزم کارماشه ( خودمو قانع میکردم )
نشست ترک موتورم بدبختی شروع شد با اون کون تو چشش ترکم بود قشنگ حس میکردم هر کس پشتم بود عشق میکردم با هر گاز ترمز تمام بدنش میلرزید منم همه رو حس میکردم
فقط نشستم یه بند تا خونه رفیق علیرضا گاز دادم تا برسیم
رسیدیم موتور بردم تو پارکینگ سرایدار اونجا بهار رو دیدید اونم با چشماش بهار رو خورد رفتیم تو آسانسور بریم
من : اونجا بی جنبه بازی در نیار انقدر بخوری نتونم جمعت کنما تو قران اندازه ای بخور که فقط سرخوش باشی
بهار : عععععع یبار دیگه عشقممم کسی نیستش که همه رفیقا خودتون پیش خودتمم قول میدم خیلی خیلی نخورم
من خر : باشه فقط تو مخی نشه برمون بعدا
بهار : باشههه عزیزمم
رسیدیم زنگو زدم رفیق علیرضا درو باز کرد ( علیرضا خودش هنوز نرسیده بود ساعت نه کارش تموم میشد تا زیدشو ور حاضر شه بیاد میشد ۱۱ شب اینا )
اسمش مهدی بود
مهدی : به سلام داش امیر چطوری داداش خوبی بیا تو فدات شم ، (روشو کرد سمت بهار ) چطوری خوبی بیاید تو بیاید
من در حالی که رفتم تو خونه ، بغلش کردم بهار از جلو من رد شد رفت تو
نشستیم رو مبلشون .
مهدی : میگم اگه میخواید لباس عوض کنید برید اتاق اون وریه اتاق داداشمه
من : من حله داداش ( من به سمت بهار ) پاشو قشنگم برو وسایلتو لباستو اگه میخوای بزاری عوض کنی برو
بهار: باشه عزیزم
بهار پاشد که بره اتاق پیدا نکرد مهدی پاشد که بهش نشون بده افتاد پشت بهتر که قشنگ با چشم کون بهار رو از پشت گایید
منم داشتم کله کیریشو میدم کله اش پایین بود رو به کون بهار قشنگ اونجا هم هیچی نگفتم ( خدای غیرتم )
بهار رفت تو اتاق مهدی آمد نشست نزدیکم
داشتیم صحبت میکردیم
به مهدی گفتم حاجی زیر سیگاری رو میاری یه سیگاری بکشیم
پاشد بره تو اتاق داداش همونی که بهار توشه زیر سیگاری بیاره
که نمیدونم حواسش نبود یا دیوث از قصد رفت ، رفت داخل اتاق که شنیدم :
مهدی : اخ اخ ببخشید اون زیر سیگاری میخواستم
بهار : اشکال نداره کجاس بگو بدم
مهدی تو رو میزه
بهار : بیا‌
مهدی که اومد پیشم من حس کردم کیرش شقه
نشست پیشم سیگارو روشن کردیم ته سیگار بود بهار آمد
یدونه تاپ پوشیده بدون سوتیین که یکم نوکش معلوم بود تا بالا ناف پیرسینگ شدش با یدونه شرتک چسبیده به کونش
اومد نشست پیشم مهدی هم دید حواس من نیست با چشام و( کیر )رو بهار بود من چون زشت بود یه شب بودیم پیش هم بودیم چیزی نمیگفتم همه رو رد میکردم
گرم صحبت شده بودیم تا ساعت نزدیک ده رب اینا بود
مهدی پاشید کمک کنید میز بچینیم تا علی نیلو نیومدن مغز مارو بگان
من : داداش من کونشو ندارم بهار دوتایید بچیند بهار قشنگم پاشو کمک کن سریع مهدی بچینه تا علیرضا نیومده
بهار : باشه
مهدی بهار رفتن میزو بچینن منم دیگه حواسم نبود سر کردم تو گوشیم
که نیم ساعت بعد دیدم
مهدی : امیر پاشو بیا اممیررر
م‌ن که سر تو گوشی بود سر آوردم بالا چیه چیه امدم امدم
پاشدم رفتم تو اشپزخونه دیدم بهار نشسته بود پشت میز حس کردم بهار یه ذره نوک سینه هاش زده بیرون یکم بیشتر اون تایمی که اول لباسو پوشیده بود چیزی نگفتم برام مهم نبود
نشستم دیدم صدا زنگ اومد علی و نیلو امدن
خلاصه : امدن لباس عوض کردن خوش بش کردیم همه نشستیم پشت میز
همه به مثل خره خوردن بودن پیک هشتم نهم بودن من پیک دوم بود چون حال نمیکردم زیاد بخورم میخواستم حواسمم به رلم باشه دیگه آخرش رسید بودن مهدی اولین نفر کشید عقب گفت بچها من میرم بخوام ساعت ۱۲ شروع کردیم خوردن ساعت ۴ صبح تموم کردیم همه تا اخر بطری رو خورده بودن بهار بدتر از هم پشت میز دیدم دستمالی اش زیاد داره میشه نمیتونه خودشو کنترل کنه گفتم ماهم میریم بخوابیم
علیرضا : پاشیم حاجی فردا میخوام سرکار برم افتری تخمیشو کی میخواد تحمل کنه
علیرضا نیلو تو حال خوابیدن منو تو بهار تو اتاق
تا رفتیم تو اتاق
بهارم یه لحظه هم ولم نکرد شلوارم در اورد تا میتونست خورد برام منم که تو دنیایی خودم بودم آبم اومد اونشب تا سه بار برام خورد به خواست خودش نه که من بخوام
آخرش که من دیگه نا نداشتم اومدم بغلم یه چیزی گفت ( یه چیزی
که تمام بدبختی های من شروع شد تمام بی غیرتی هام فحش خوردنامم هیچی نگفتن هام )
بهار : امیر با( صدایی مست )
من : جونم
بهار : یه چیزی بگم خیلی دلم میخواد الان
من : بگو ( من احمق فک میکردم الان هوس یه خوراکی چیزی کرده میخواد )
بهار:((( میشه رفیقتم بگی بیاد سه تایی حال کنیم )))
اینو کی شنیدم مغزم بگا رفت احساسم همچیم
کیرم دوباره نبض زد ( تمام زندگیم بگا رفت )
.
.
.
ادامه پارت بعد اگه خوشتون بیاد
( داستان اصلی پارت بعد در مورد پارتی که رویا تبدیل به واقعیت شد )

نوشته: امیر تخمی شان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18