minimoz ارسال شده در 24 فروردین اشتراک گذاری ارسال شده در 24 فروردین هوسی که تبدیل به عشق شد - 1 سلام.اسم من حمید هستش این داستان بر اساس واقعیته.و با خواندنش متوجه میشید که حقیقته یا برخواسته از یک ذهن جقی هستش.این داستان ،سریالی نیست بلکه حالت پازل مانند داره و سعی میکنم تموم بخش های داستان رو براتون تعریف کنم. در توضیحات اولیه باید بگم که من در یک خانواده کاملا شلوغ زندگی میکردم.که چهار برادر و چهار خواهر بودیم. سیستم چینش ما هم به این شکل بود که دو تا برادر بزرگ،چهارتا خواهر وسط و دو تا برادر کوچک،که من بچه آخری بودم و از پنج سالگی ،سال ۷۶که یادم میاد دوتا برادر بزرگم و سه تا از خواهرام ازدواج کرده بودند و از پیش ما رفته بودن.بچه های خواهربزرگم یکی دو سال از من کوچکتر بودند من در یکخانواده کاملا مذهبی زندگی میکردم و پدرم، من و برادر بزرگترم که دوسال از من بزرگتر بود رو به زور می فرستاد مسجد و جلسه قرآن و خواهر آخری که چهار سال از من بزرگتر بود و اسمش ثمین بود هم با مادرم بعضی اوقات می رفت مسجد و بیشتر شبها،نماز شب میخواند و خیلی به آخرت این اراجیف یه زمانی اعتقاد شد، من از بچگی که شعله شوت در من روشن شد،چشم به خواهرم آخرم یعنی ثمین داشتم، خانواده ما تقریبا همه سبزه بودیم یکیروشنتر یکی تیره تر، و من به نوعی سیاه ترین عضو خانواده بودم و خواهرم ثمین برعکس من سفید برفی بود و پوست سفیدش به مادرمرفته بود، همیشه از بچگی دیدش میزدم. خلاصه روزها و سالها به همین منوال گذشت. مشخصات خواهرم ثمین،قدش تقریبا۱۵۵,نه لاغر بود نه چاق معمولی.کونش خربزه ای و سینه هاش از اینا بود که نوکشون قرمز تیز و رو به بیرون بود ورزشنمیکرد ولی کمرش باریک بود و وقتی مانتو میپوشید،طاق های کونش میزد بیرون و حشری میشدم.قیافشم معمولی بود و موهاش سیاه بلند مشخصات خودم، قد ۱۷۰ تقریبا لاغر.سبزه تیره قیافه هم معمولی واسش هم زیاد خواستگار میومد ولی هربار یه ایراد میگرفت و به امید اینکه یه پسر تحصیل کرده گیرش بیاد،درس خواند،رفت دانشگاه.لیسانسگرفت.ولی دیگه سنش تو ۳۰رفت و دیگه ازدواج نکرد تا خود الان هم مجرده خانه ما هم تقریبا کوچیکبود و اتاق خواهرم سر پارکینگ بود و منوبرادرم هم تو پذیرایی میخوابیدیم پدر و مادرم هم که سنشونزیاد بود و پیر بودن تو هال میخوابیدن برادرم کاشی کاری کار میکرد و منم درس میخواندم.اجازه بدید اسم شهرمون رو هم نگم پازل ۱؛ من از بچگی همیشه به یادش(ثمین) جق میزدم همه راها رو رفتم و بعد از مدتی دیگه برام تازگینداشت اولا میرفتم تو اتاقش و با لباساشجق میزدم یا اینکه وقتی از حموم می اومد بیرون،به بهانه دوشگرفتن میرفتم تو حموم،از قبلشمبا خودم چندینبادکنک میبردم.و با آب گرم بزرگشونمیکردم و میزاشتم تو شلوار و لباساش و به نوعی هیکلشو درست میکردم و چونداخل بادکنک ها آب گرم بود،مثل بدن واقعی،گرم و حشری بود میخوابیدمروشون و زیر دوش تلمبه میزدم ولی زیاد فشار نمیدادم که بادکنکها در نرن خلاصه آبمو تو شرت و شلوارش خالی میکردم چند وقت بعدش چشمم خورد به این مانکن های بادی خانم، ازشون تهیه کردم موقعه هایی که خونه نبود و میرفت مطب دکتر(منشی دکتر بود) میرفتم تو اتاقش و لباساشو تن مانکن بادی میکردم و رو تختخواب خودش که بوی خوش خودشو میداد شروع میکردم به تلمبه زدن،طوری که صدای جیر جیر تختشو بشنوم،چون بیشتر حشریم. میکرد آبمو بارها تو تختش خالی کردم پازل ۲؛ که واقعا یه خاطره شیرین و جذاب و به یاد ماندنیه برا خودم تابستون سال۸۳بود، پدرم میخواست ما رو با قطار ببره مشهد همگی شوق و ذوق داشتیم از صبح که بیدار شدیم.شروع کردیم به جمع و جورکردن وسایل،لباس بپوش.اتو کن.دوش بگیر و و و خلاصه روز پر کاری بود و بلیط های قطار هم برای ۷بعد از ظهر بود تو این سفر من و ثمین و پدر ومادر و برادرم و خواهر بزرگترم و پسر کوچیکشبودند.و یک کوپه قطار برا خانوادهخودمونگرفته بودیم، ثمین یه مانتوسورمه ای رنگ تقریبا تنگ که تا سرزانوش می اومد و قوس کمر و باسنشو قشنگ نشان می داد با یه شلوار لی که من عاشق این تیپش بود و بارها باهاشون جقزده بودم،پوشیده بود.البته تا راه آهنچادر زده بود ولی تو قطار چادر رو در اورده بود سوار قطار شدیم.هیجان،بگو بخند تا آخرای شب،از خستگی شدید همه خوابمون گرفت ساعت حدود ۲ بود که بیدار شدم برم دستشویی رفتم و برگشتم که بخوابم چشمم خورد به ثمین که موهاش پریشون ریخته بود سرو سینش، و چند دکمه مانتوش رو بازکرده بود چون گرمش شده بود همون جا فکر شیطانی به سرم خورد.ثمین کنار دیواره قطار خوابیده بود.و من کنارخواهربزرگم بودم.و پسر کوچیکهخواهرم هم بین خواهربزرگو ثمینخوابیده بود،با هزار بدبختی از بالا سرشون رفتم و خودمو رساندم به ثمین.شانس خوبی که آورده بودم.قطار قدیمی بود.زیاد تکون میداد و سروصدا میکرد.از اونجا هم که روز خستهکننده ای داشتم همگی تقریبا بی هوش و خواب بودن شانس خوبی دیگه ای که آوردم ثمینرو به دیوار قطار سر دستش خوابیده بود و صورتش رو به دیواره و باسنش رو به من، خدا بده برکت من و ثمین و مانتوسرمهای و شلوار لی کون خربزه ای که سالیان سال در کفش بودم و موهای باز و با بوی شامپوصحتی که زده بود و از همه مهمتر تکونهای وحشتناک قطار اولش از روی شلوار مالوندم بهکونش،دیدم طرف بیهوشه کیر رو در اوردم گذاشتم تقریبا لای چاککونش،چسبونده بودم بهش و هماهنگبا تلق تلوق قطار طوری که حس نکنه،تلمبهمیزدم، چه حالی میداد خدا کونی که سالها تو کفش بودم طاق های خربزه ای الان سر کیرم داره میره و میاد آبم اومد و رو مانتوش خالیش کردم اروم برگشتم سر جام حس خوبی داشتم میخواستم بخوابم با خودم گفتم دیگه از این فرصتا پیش نمیاد دوبارهرفتم سر وقتش خستتون نکنم تا حدود ساعت ۵که قطار ایستاد واسه نماز صبح،چهار بار تلمبهمالیشکردم دیگه دفعه آخر،آبی واسمنمانده بود دیدم قطار ترمزگرفت،سریع برگشتم سر جام و بابا که اون موقع حدود۶۰سالی میکرد،از خواب بیدار شد و گفت پاشید برای نماز و همه بلند شدیم و ثمین به مادرمگفت چادر نماز کجاست زیر لب گفتم ای کیرم تو این نماز که لای کونت آب برادرته خلاصه ظهر رسیدیم مشهد و موقعه ای که خواستیماز قطار پیاده بشیم چشمم خورد به کون ثمین با مانتوی سورمه ای،و اثرات آبمو که ریخته بودم رو مانتوش که تقریبا سفید سفیدکی کمرنگبود،افتاد و یه حس راضیبودن از خودم همراه با حشریت بهم دست داد و فقط منتظر بودم برسیم مسافر خونه ای جایی تا اون چادر لعنتی رو در میاره و چشممبخوره به آب خودم کهرو ران،کونشریخته بودم،بخوره یهمشت برنامه ریزی کردم واسه برگشت به خونه.که دوباره تو قطار روش خالی کنم،ولی اینبارشرایط فرق میکرد.قطار وی ای پی بودوسرصدا و تکون خیلی کمتر و بابا و مادرم هم افتاده بودن بینون کهنمشد.خلاصه بیخیالش شدم،از خودم راضی بودم که خوب شد اون شب نهایت استفاده رو بردم. پازل۲: از اینجا به بعد دیگه ثمین بهم شک میکنه بماند که چندین بار موقع جق زدن پای کامپیوتر و موبایل منو دیده بود . و حرفی نزد. مثل بقیه مردم طرز فکرموندیگه عوض شده بود فهمیدهبودیم نماز و این کسشعرا دروغه.شبها می نشستیم پای شبکه انتی وانآلمان و دوربین مخفی که دخترها داخلشون لخت مادر زاد بودند با هم نگاه میکردیم.مادرم هم نگاه میکرد و هرزگاهی میگفت عجب روزگاری شده. وحیا از بین رفته و غر میزد. منو ثمین هم به مرور مثل دیگر خانواده ها از دین زده بودیم فقط پدر و مادر پیرم بودن و خداروشکر هنوزم هستن و دارن نماز میخونن برادربزرگترم که دوسال از من بزرگتر بود سال ۹۵ازدواجکرد و رفت و از اون خانواده شلوغ، من و پدر و مادر و ثمین مانده بودیم من لیسانس حسابداریگرفتم و بیکارم و اسنپ کارمیکنم ثمین هم که چهار سال از من بزرگتره هنوزم منشی خانم دکتره که دندانپزشکه هستش من وثمین دیگه کلا بیخیال ازدواج شدیم اون که سنش تقریبا ۳۵هستش و ازدواجش سخت شده و من هم که الان۳۱هستم بیخیال همه چی شدم برگردیم به پازل پازل ۳؛ از اینجا به بعد ثمین مطمئن شده تو کفشم هم خودشو جلوم میپوشوند هم یه کرمی میریخت که منو اذیت کنه و تو کفش بمونم عید سال ۹۷ بود سال تحویل ساعت ۱۰بود خونمونشلوغ پلوغشده بود خواهرام برادرام با زنو بچه هاشون اومده بودن ثمین از ساعت ۹,زیبا،آرایش کرده با یه ساپورت سفید ویه تیشرت آبی آسمونی پوشیده و همگی منتظر باهم حرف میزدیم ولی من نگاهم به کونو سینه و موهای دم اسبی ثمین بود سال تحویل شد همه همدیگه رو بغل میکردن و می بوسیدن و تبریک میگفتن که فکر مالوندن ثمین بعد سالها اونم تواون شلوغی به سرم خورد همه همدیگه رو بغل میکردن و میبوسیدناونم سه بار منم رفتم سمت ثمین برگشت و چشمتو چشمشدیم،همدیگه رو که بغل کردیم اومد،دستاشو گذاشت. دورگردنم که لپموببوسه ،منم دوتا دستمو تو اون شلوغیگذاشتم سر کونش و جفت طاق هاشو فشار دادم …چقدر نرم. در حالی که سینه هاشمچسبیده بود بهسینم.فشار که دادم یه نگاه مبهمی به چشمام کرد و ازم جدا شد(تقریبا میتونم بفهمم چه حسی داشت،اینکه دخترا لذت میبرن پسر رو حشری کنن،چون با خودشون میگن چقدر زیبام و جذاب هستم.از طرفی هم چون تو اون شلوغیاونم برادرش این کار رو کرد،شاید شاکی بود) هر چیبود اینبار تو بیداری و هوشیاری مالوندمش تو همین سالها هم دوتا دوست خانممطلقه داشتم که هرکدوم تو یه برههزمانی باهاشون بودم هر بار باهاشون میخوابیدمفقط به یاد ثمین میکردمشون یه بار خونمونخالی بود و این دوستخانمو بردم اتاق ثمین خوابوندمش رو تخت خواب ثمین،اتاق و تخت بوی ثمین رو میداد به این زنه که تقریبا سی سال میکرد گفتم من از اسم ثمین خوشم میاد.میخوام ثمین صدات بزنم و این اسم به چشات میاد، خوابوندمش روبه شکم.گفت بزار لخت بشم.گفتمش نه مانتو مشکی رو یکم دادم بالا و شلوارشو که لی آبی بود یکم کشیدم پایین طوری که بتونم کس و کونشبزارم تف زدم گذاشت سر کصش رو دیوار عکس ثمین بود خوابیدم روش،سرمو گذاشتم لای گردنش و صورتم به تشک تخت ثمین میخورد و بوی ثمین رو میداد،گذاشتم سر کصش انگارواقعا ثمینزیر پام بود فشاردادم آهش بلندشد.گفتمش تو ثمینمنیییی شروع کردم به تلمبه زدن در حالی که چشممبه قاب عکس ثمین بود و خودمو تو آینه بلندی که تو اتاق مجاور تخت خواب بودمیدیم و از اینکه دارم رو تخت ثمین تلمبه میزدم لذت میبردم و خودمو برای هزارمین بار رو تختش خالی کردم این دفعه کس واقعی بود ادامه دارد… نوشته: Bro,sis لینک به دیدگاه به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده