رفتن به مطلب

داستان مادرزن کون گنده با بدن سفید


arshad

ارسال‌های توصیه شده


مادرزن تبریزی
 

این اتفاقی هست که دو سال پیش رخ داد. اون موقع ۵۱ سالم بود. خانومم ۶ سال از من کوچیکتره. مادر خانومم ۶۹ سالش بود. ما اصالتا قمی هستیم، خانواده خانومم آذری هستن. مادر خانومم تبریزی. یه خانوم سفید و تپل مپل. پنج تا بچه آورده که سومی خانوم بنده باشه. من و خانومم سال ۷۷ ازدواج کردیم و دو تا بچه داریم. من رابطه ام با مادر خانومم تقریبا همیشه رسمی بود. هیچوقت فکر نمی کردم همچین اتفاقی بیفته. چند سالی بود تو سایت داستان می خوندم و دروغ نگم این داستان های فامیلی تأثیر گذاشته بود رو فکر و روانم.

از قضا مادر خانوم من نسبت به اینکه ۶۹ سالش، افتاده به نظر میرسه. هیکل که سفید مثل برف، کون بزرگی هم داره ولی هیچ چیز دیگه ازش ندیده بودم. خانوم محجوبی کلا، اصلا باز و اینا نمی پوشه. پدر خانومم ۱۶ سال پیش تو تصادف جونش و داد به شما و مادر خانومم با اصرار بچه ها راضی نشد با کسی ازدواج کنه. بیشتر خونه این بچه اون بچه پلاسه و خیلی وقت ها غرغر می کنه که پا درد و کمر درد داره.

اون روز مادر زنم خونه ما بود و من هم خونه بودم. خانومم، بچه ها رو برده بود پارک قرار بود دوستش با بچه هاش بیان اونجا همدیگه رو ببینن و بچه ها بازی کنن. غذا آماده بود و من لش کرده بودم داشتم سریال می دیدم. مادرزنم از اون اتاق اومد بشینه رو مبل کناری من که تلویزیون ببینه، تا اومد بشینه هی آخ و اوخ کرد که آی پام، آی کمرم. پاشدم بهش گفتم مادر این پا درد و کمر درد شما چرا خوب نمیشه؟ دکتر رفتی؟ دارو می خوری؟ گفت آره، دارو ها اثر نمی‌کنه، دیگه پیر شدم، پنج تا بچه آوردم، مگه آدم چقدر جون داره! بهش گفتم دور از جون، چه حرفیه. ولی کاش این دردها یه درمانی داشت که شما خوب می‌شدی. دستش و گذاشته بود رو زانوهاش، هی عقب جلو میکرد، گفت فقط وقتی میمالم یه کم بهتر میشه.

یه دفعه همون لحظه بدون اینکه فکر کنم گفتم، خوب کمرت و که خودت نمیتونی بمالی! گفت نه دیگه، چطوری بمالم! مادرزنم یه ته لهجه ترکی داره که شیرین. بهش گفتم دراز بکش کمرت و بمالم خوب میشی. گفت نه مادر، خوبه. گفتم نه یعنی چی، منم مثل پسرت، دراز بکشید یه کم روغن میزنم میمالم خوب میشه. گفت اینجا؟! منم یه نگاه کردم دیدم مبل راه نداره، زمین هم که مناسب نیست. گفتم بریم اتاق ما رو تخت دراز بکشید، اینجا نمیشه. اومد تعارف کنه، پاشدم دستش و گرفتم بلندش کردم گفتم پاشید برید بخوابید من الان میام. رفتم در بیرون و قفل کردم، از وسایل های خانومم روغن نارگیل و ژل آلوورا پیدا کردم، رفتم اتاق دیدم دراز کشیده لباس هاشم در نیاورده. فکر کنم خجالت می کشید. گفتم اینجوری نمیشه که باید لباس در بیارید روغنی نشه، بیچاره گفت روم نمیشه! گفتم اشکال نداره، دیگه از من محرم تر به شما کی هست. از رو بلیز نمیشه! اهمیت نداد، گفت همینجوری لباسم و بده بالا. رو تخت که دراز کشیده بود کونش اندازه دو تا بالشت بود. پخ و گنده نبود، قمبل و گنده بود. انگار دو کیلو تزریق کرده باشه، ولی این طبیعی بود! لباسش جلوش دکمه داشت، از پشت خواستم لباسشو بدم بالا زیاد نمی‌رفت، گفتم مادر دکمه های پیرهنشو باز کن که بتونم از پشت بدم بالا. یه طرفی شد دکمه هاشو باز کرد بعد من تا شونه هاش پیرهنشو دادم بالا. این اولین بار بود اینجوری مادر زنم و می دیدم. سوتین سفید داشت. بدنش صاف و سفید و بدون لک، مثل برف!

روغن ریختم کف دستم و شروع کردم از بغل کمرش و ماساژ دادن، اون هم ساکت ساکت بود، هیچی نمیگفت. یه چند دقیقه ای گذشت، قمبل کون و سفیدی پوستش و می دیدم حالی به حولی می شدم. تو دلم میگفتم این همه سال اگه کس نداده باشه الان کسش مثل دختر بچه ها شده. این فکرها پر شده بود تو سرم و مغزم دستور نمی داد. دلم و زدم به دریا پاهام و انداختم دور پاهاش نشستم رو پاش. البته رو زانوی خودم نشسته بودم، سنگینی رو پای مادرزنم نبود. بعد دو دستی کمرشو بالا پایین می کردم و چند باری که از پایین به بالا کشیدم کیرم قشنگ رفت لای کونش ولی هیچ عکس العملی ازش ندیدم. اصلا خودش و سفت نکرد یا تکون نخورد. یه ذره جراتم بیشتر شد. اون هم هیچی نمی گفت. دوباره چند بار بالا پایین کردم که مطمئن شم، کیرم داشت شلوارم و جر می داد، دفعه آخرت که دستم و آوردم پایین، کشیدم تا زیر شلوارش، بالای کونش. دیدم هیچی نمیگه، خواستم شلوارشو بکشم پایین، یه دفعه گفت چیکار میکنی؟ گفتم ماساژ میدم! گفت شلوارم و برای چی میدی پایین؟ منم دیگه نمی خواستم کم بیارم، اگه میگفتم ببخشید آبروریزی بود. انگار یه جورایی تو عمل انجام شده قرار گرفتم. تو دلم گفتم تا الان که پیش رفتم بقیه شو هم برم ببینم چی میشه. گفتم؛ برای ماساژ ناحیه باسن و بالای رون هم باید با روغن ماساژ داده بشه که تاثیر کنه والا فایده نداره.

گفت؛ وووییی، من روم نمیشه. دستت درد نکنه، خوب شدم. منم اصرار که نه، تموم نشده! گفتم، الان که خودمون هستیم، برای چی خجالت میکشی؟! من میدونم اگه درست ماساژ داده بشه تا چند هفته کمر دردت خوب میشه، چون رگ سیاتیک از ستون فقرات و کمر و باسن رد میشه و وارد پا میشه. اینها رو که بهش میگفتم یه کم شل شد، چون فکر کرد دارم علمی حرف میزنم، در صورتی که من فقط دنبال لخت کردن و بازی با کونش بودم. هنوز قبول نمی کرد، گفت نه، همین قدر بسته که دیگه منم زدم رو دنده لجبازی گفتم نمیشه که، شما اجازه بده من کارمو انجام بدم بعد اگه بد بود نمی کنم، دستم و گرفتم شلوارش و بدم پایین. از این شلوار نخی های کشی بود، راحت داشت میومد پایین دوباره گفت نمی خواد ولی من شلوارش و تا بالای زانوش دادم پایین. بدبختی تازه خوردم به شورتش. واسه اون حجم از کون باید هم یه شورت گنده می‌پوشید. دیگه سعی نکردم شورتش بدم پایین، چون ضایع بود. شروع کردم بالای کمرش و ماساژ دادن و دستم و از بالا و بغل های شورتش می کردم داخل و روی کونش و ماساژ میدادم. هیچی نمی گفت، دوباره بعد از این همه ممانعت کردن، دوباره ساکت شده بود. با حالت هایی هم که من کونش و می‌مالیدم قشنگ دیگه فهمیده بود براش راست کردم. بالای رون و پاش هم مالیدم، دیگه تو دلم گفتم اگه الان نتونم بکنم هیچوقت نمی‌تونم بکنم‌. دستم و انداختم شورتش و بکشم پایین، تا چند سانتیمتر اومدم پایین گفت؛ مهدی جان تو داماد منی، درست نیست! این و که گفت، من یه کم مکث کردم، هیچی نگفتم، ادامه دادم شورتشو کشیدم پایین ولی این دفعه، شلوارشو کامل دراوردم، پشتش شورتش هم درآوردم انداختم زمین. زیر لبی شنیدم داشت یه چیزی میگفت، نمیدونم قرآن میخوند یا ترکی حرف میزد، خدا میدونه چی میگفت! من دیگه توجه نکردم چی میگه، روغن و ورداشتم زدم از بالا کمرش تا لای کونش. لای کون و دور کونش بیشتر زدم، ژل هم زدم ریختم لای کونش. شروع کردم با کف دو تا دستام روغن کاری کردن کون سفید و گنده مادر زنم. وای، کون به این بزرگی و تاقچه ای ندیده بودم. به خدا وقتی میرفتم روش احساس می کردم یک متر از زمین بالاترم. انگار الاکلنگ بود. بعد از روغن کاری کونش، دستم و بردم لای کونش و می‌کشیدم رو سوراخ کون و روی کسش. همه این کار ها رو مرحله به مرحله پیش رفتم تا به اینجا رسید. دیگه کیرم داشت منفجر میشد. اون بنده خدا هم هیچی نمی‌گفت؛ نمی‌خواستم از روش بلند شم که یه وقت تکون بخوره یا خودش و جمع کنه‌. واسه همین یه دستم و گذاشتم رو کونش با اون یکی دستم شلوارم و شورتم و بازور دادم پایین بعد با دو تا دستم گرفتم کشیدم از پام زود درآوردم، دوباره پاهام و انداختم دور پاهاش. خودم و دادم جلو کیرم رفت لای کون بزرگش. دوباره گفت؛ (این دفعه جدی تر) مهدی، تو داماد منی، نکن. این کار درست نیست.

صورتم و آوردم پشت سرش، یواش تو گوشش گفتم، فقط ساکت باش. دستام و کنارش ستون کردم کیرم و لای کونش بالا پایین می کردم. حالی که بهم می داد از صد بار کردن کس زن خودم بهتر بود. کیرم و تنظیم کردم لای پاش و شروع کردم تلمبه زدن های ریز. قشنگ حس میکردم کیرم داره میماله رو کسش. کسش ندیدم ولی معلوم بود گوشتی و بی مو و خیلی صاف و صوف. قصد نداشتم بکنم تو کسش ولی انقدر حشرم زده بود بالا، از طرفی هم کس و کونش روغنی شده بود، کیرم ناخواسته لیز خورد رفت تو کسش، یه دفعه یه آهی کشید دوباره زیر لبی توبه میگفت، یه چیزهایی میگفت. اهمیت ندادم. با صدای آه مادر زنم انگار کیرم دوبرابر شق تر شد و تستسترون های بدنم دوبرابر شروع به تولید کرد. کسش داغ داغ و خیس بود. سه یا چهار تا تلمبه عمیق زدم جوری که کیرم تا ته رفت تو کسش، تا داشت آبم میومد، کیرم و کشیدم بیرون پاشیدم رو کونش. خیلی وقت بود اینجوری آب کیرم نیومده بود‌. جهشی که آب کیرم کرد تا روی موهاش هم ریخت.

سریع رفتم دستمال آوردم پاک کردم، در گوشش گفتم قربون شکلت برم من محرم شما هستم، هرکاری الان کردم به خاطر شما بود. من هم مرد هستم، نتونستم خودم. امروز بین خودمون بمونه. هر وقت درد کمر داشتی من برات ماساژ میدم. اون هم هیچی نمی گفت. اصلا تکون نخورد. تو دلم گفتم شاید خجالت میکشه، برم بیرون تا پاشه. بعدا فهمیدم تو حالت شوک بوده. داشتم میرفتم بیرون بهش گفتم من میرم دوش بگیرم. بعد هم رفتم دوش گرفتم، دوباره تو حموم صاف کرده بودم که برم بیرون ایندفعه داگی بکنمش. کیرم اصلا نمیخوابید. اومدم بیرون دیدم لباس هاش و پوشیده رفته اتاق بچه ها دراز کشیده. می خواستم صداش کنم بپرسم خوبه یا نه، که صدای گریه کردنش و شنیدم که داره هق هق می کنه. یهو دلم فرو ریخت. گفتم، وای، اگه به زنم یا به کسی بگه بدبخت میشم. تو دلم آشوب شد. گفتم آبرو ریزی میشه دیگه تو چشم هیچ کس نمیتونم نگاه کنم. ریده بودم به خودم. کیرم تا دسته خوابید. تازه فهمیدم چه گوهی خوردم. بی سر و صدا رفتم داخل گفتم؛ مامان چی شده، واسه چی گریه میکنی؟ هیچی نگفت. گفتم مامان تو رو خدا گریه نکن، الان بچه ها میان، شما رو اینجوری ببین چی میگی؟ گفت خفه شو، به من نگو مامان. بی حیای بیشعور. چند دفعه بهت گفتم نکن. تو شوهر دختر منی، پدر نوه های منی. تو با خواهر مادرت هم محرم هستی، با مادرت اینکارو می‌کنی؟ زیر لبی گفتم، نه! گفت شاید هم می‌کنی، من نمی دونم که! از خجالت سرخ شده بودم، سرم و انداخته بودم پایین. حرفشو قطع کردم گفتم؛ نتونستم جلو خودم و بگیرم‌، ببخشید. گوه خوردم، غلط کردم. اینارو که می‌گفتم افتادم رو پاش، داشتم انگشت های پاش و بوس میکردم، گفتم هرکاری بگی میکنم. من و ببخش. خواهش می کنم. به کسی چیزی نگو. اگه ملی (اسم زنم ملیحه) و بچه ها بفهمن من خودکشی می‌کنم. بچه هام بی پدر میشن. این کار و نکن. فقط بهم گفت از جلو چشمم برو کنار. منم واقعا اشک چشامو گرفته بود. از اتاق اومدم بیرون، ولی مطمئن نبودم میگه یا نمیگه!

خانوم و بچه ها دو ساعت بعد اومدن، مادر زنم هم بهونه گیر آورد از اتاق نیومد بیرون کل روز و فرداش من خواب بودم رفته بود خونه اون یکی دخترش. الان دو سال از این موضوع میگذره و دیگه رابطه ما هیچوقت مثل اول نشد. من که روم نمیشه تو صورتش نگاه کنم. اون هم هرجا من هستم نمیاد. زنم بعد یکسال شک کرد، گیردار به مامانش که چرا دیگه اینجا نمیایی و با دعواهای اون چند بار اومد و من خودم سعی کردم ازش دوری کنم و اینور اونور خودم و مشغول می کردم که جلو چشمش نباشم. الان هم حس می‌کنم زنم بو برده که یه چیزهایی شده ولی مطمئنم نمی دونه چی شده. خدا رو شکر تا الان که مادر زنم به کسی نگفته. خدا کنه که تا زنده است نگه. زندگیم همش شده توهم و استرس. بعضی وقت ها فکر می‌کنم بمیرم بهتر از اینه که کسی بفهمه.

نوشته: مهدی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18