رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ویدیو ایرانی سکس با خانوم سکسی و خوش هیکل با کیر کلفتش تو چند تا پوزیشن تا خایه تو کص تپلش تلمبه میزنه و جرش میده و آه و ناله میکنه و آبش و خالی میکنه تو کصش .

rdxp0r15ureg.jpg

تایم: 13:10 - حجم: 49

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 4.3k
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

  • mame85

    465

  • kale kiri

    435

  • chochol

    422

  • migmig

    400

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ویدیو ایرانی سکس با دوست دختر تینیجر سکسی و حشری اول از هم لب میگیرن و با کص و کونش ور میره و بعد با کیر کلفتش تو پوزیشن داگی تا خایه تو کصش تلمبه میزنه و در ادامه لنگاش و میده بالا و کص تنگش و جر میده و آه و ناله میکنه .

50g95kp9cztx.jpg

تایم: 07:00 - حجم: 45

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ویدیو ایرانی سکس با دوست دختر تینیجر خوش هیکل و حشری تو چند تا پوزیشن تا خایه تو کص تنگش تلمبه میزنه و ناله میکنه .

q1vadgsdvjit.jpg

تایم: 03:40 - حجم: 23

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ویدیو ایرانی سکس با دوست دختر گوشتی و حشری اول ماساژش میده و با کص و کونش ور میره و بعد ساک میزنه و تو پوزیشن داگی تا خایه تو کصش تلمبه میزنه و ناله میکنه و آبش و میپاشه رو کونش .

sogbdmzeiy5s.jpg

تایم: 10:00 - حجم: 38

تماشای آنلاین فیلم

لینک دانلود فیلم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


  • آخرین مطالب ارسال شده در انجمن

    • gayboys
      میلف حشری برای بکنش ساک میزنه زنه چادرش باز نمیکنه مرده بهش میگه فیلمم رو خرابش نکن کسش رو انگشت میکنه میگه چه کس خجسته ای از کون میکنش زنه دردش میاد میگه آبتو بیار بخدا جیگرم دراومد . کلیپ اول تایم: 00:16 - حجم: 2 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ دوم تایم: 01:23 - حجم: 9 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ سوم تایم: 02:20 - حجم: 16 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم کلیپ چهارم تایم: 00:25 - حجم: 3 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • gayboys
      بکن مامان امید داره ممه هاشو میخوره ممه هاشو میک میزنه و کسش رو میماله (قسمت قبل) . تایم: 01:05 - حجم: 9 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • gayboys
      سکس شیمیل . تایم: 03:50 - حجم: 25 تماشای آنلاین فیلم لینک دانلود فیلم
    • gayboys
      خواهرم و قلدر مدرسه 1 بعضی اتفاقات و خاطره ها هستند که حتی بعد گذشت چندین سال از واقعه باز هم با جزئیات و بسیار شفاف توی ذهنمون حک شده سلام من یاسینم و الان 23 سالمه البته که داستانم برای ۱۸ سالگیم هست. یک خانواده معمولی دارم . پدرم مدیر فروش یک کارخونه و مادرم هم خانه داره. همچنین یک خواهر بزرگ تر از خودم دارم که ۵ سال اختلاف سنی داریم.. الان خواهرم ازدواج کرده اما حدود ۵ سال پیش هنوز مجرد بود. اگه بخوام از خواهرم براتون بگم.. از نظر ظاهری قدش حدود 163 اینا تقریبا و وزنش حدودا 60 کیلو هست ..البته وزنش نکردم صرفا از روی ظاهر حدس زدم.. موهای بلند تقریبا تا کمر چشماش قهوه ای روشن هست.. توی سالن زیبایی کار میکنه و تقریبا از ۱۸ سالگی وارد کار شده. از نظر اخلاقی هم بخوام بگم خیلی پر شور و شیطون هست.. راستی یک نکته دیگه که بخوام اضافه کنم اینکه تا قبل ورودش به سالن زیبایی و کار توی این مجموعه ها شاید از نظر ظاهری یک دختر معمولی بود..لباس معمولی،آرایش معمولی یا کم،خیلی درگیر ترند های فضای مجازی نبود و.. اما بعد ورودش به سالن کم کم تغییراتش و احساس می‌کردم.. توی لباس انتخاب کردن توی آرایش کردن حتی لحن حرف زدنش هم تغییر کرده بود.. تا جایی که یادم میاد زیاد درسخون نبود و همون سال اول بعد گرفتن دیپلم دانشگاه آزاد از این رشته های بدون کنکور نوشت.. رشته معماری.. هم کار میکرد و هم در کنارش درس میخوند البته زیاد علاقه ای به درس و دانشگاه نداشت اما چون خب همه میرفتن دانشگاه، اینم ترغیب شد که بره و هم مدرکی بگیره و هم محیط جدید تجربه کنه. حالا از خودم بگم من تقریبا از دوران راهنمایی با فضای پورن و سکس و اینجور چیزا آشنا شدم و چون پدرم توی ۱۴ سالگی برام موبایل خرید ، از اون موقع به بعد خیلی درگیر اینطور مسائل شدم... سایت های مختلف...کانال های تلگرامی و گروه های تلگرامی.. حتی کم کم وارد گروه های بی‌غیرتی تلگرام هم شدم که یادمه اولین بار که وارد اینجور گروه هایی می شدم برام خیلی حس جالبی داشت تا قبلش نمیدونستم همچین چیزی هم وجود داره البته تو پورن هاب و ... دیده بودم که مثلا پسر با نامادری رابطه داره اما خب میدونستم اینا همش فانتزیه... و اینکه می دیدم تو اون گروه طرف از بقیه دعوت می‌کرد که شرت و سوتین خواهر و مادرشو با بقیه به اشتراک بزاره و.. خیلی برام عجیب بود... کلا اگه دقت کرده باشید وقتی یک فانتزی جدید پیدا می‌کنید خیلی سریعتر و بیشتر تحریک میشید.. خلاصه کم کم تو این فضا ها بودم...اول در حد یک بیننده...کم کم تو چت مشارکت داشتم..اول تلاش میکردم به عنوان فاعل نقش ایفا کنم مثلا از بقیه میخواستم که خواهر و مادرشونو مثلا بکنم و ایناا... اما احساس میکنم زیاد موفق نبودم و فاعل خوبی نمیشم..بعد مدتی یه کم وسوسه شدم که جای یه شخص بیغیرت بازی کنم.. اما با اسم فیک خواهرم...با عکس فیکش..و حتی اسم فیک خودم.. کلا خیلی میترسیدم اوایل..اینکه نکنه عکسی که بدم جایی پخش شه یا وقتی با کسی دارم صحبت میکنم و اسم خواهرمو بگم و آشنا از آب دربیاد.. کلا هممون اینجوری بودیم اوایل اما خب همونجور که میدونید دریای شهوت انتها نداره... رفته رفته به جای اسم فیک از اسم خواهرم استفاده می‌کردم.. آخه این همه یاسمین داریم..طرف از کجا میخواد بفهمه آخه.. یادمه توی تلگرام...توی گروه ها مثلا می‌نوشتم -آبجی یاسمین من کجاست؟ بعد چند نفر ریپلای میکردن که: +جووون زیر کیر منه +آخ احتمالا زیر یک کیر کلفت داره غیرت داداششو آب میکنه +جون پی باش بگامش برات و چند نفر میریختن پیوی..خیلییی حس جالبی داشتتت.. انگار تحریک و ارضا شدنم یک مدل متفاوتی بود..داخل سینم یه حس عجیبی احساس میکردم. . تقریبا شش ماه بود که درگیر بی‌غیرتی بودم..همش هم برای خودم در حد یک فانتزی میدیم.. جالب اینکه شاید هزاراااااااان بار بعد جق زدن پشیمون میشدم و توبه میکردم و اینها اما باز بعد یه مدت برمیگشتم...انگار همه این حس رو تجربه کردند ابتدا خیلی محافظ کار بودم..باید بگم که شش ماه طول کشید که به جای اسم فیک خواهرم اسم واقعیشو بگم.. کار من شبا شده بود گشتن تو گروه های بی‌غیرتی...یک بکن پیدا کنم و خواهرمو براش عرضه کنم یا با چت یا با گیف بعضی اوقات هم داستانی.. بعد که ارضا میشدم طرف رو بلاک میکردم و چت رو دو طرفه حذف میکردم.. مدتی یک بار حتی کل اکانتم پاک میکردم و دوباره اکانت جدید میزدم.. شاید حدود ۶ ماه دیگه گذشت... فراتر رفته بودم.. برای بقیه عکس خواهرمو می‌فرستادم ولی زمان دار وقتی کسی خونه نبود از شورت و سوتین خواهرم عکس می‌فرستادم... خودم تو خونه با شورتش جق میزدم.. کانال های تلگرامی میزدم و توش خواهرمو جنده میکردم کپشن میگفتم.. حتی یادمه یکی از کانال هام تا حدود 800 ممبر هم رسیده بود اما باز بعد ارضا شدن معمولا دیلیت میکردم... الان حدود 16 سالمه.. تقریبا یک سال و نیم درگیر بی‌غیرتی بودم.. بخوام تو این مدت از یاسمین خواهرم بگم الان حدود ۲۱ سالش شده و سال سوم دانشگاه هست. بدنش تو پر تر شده..باسن و رون های تپلی داره و اون موقع شلوار جین جذب می‌پوشید.. شلوار های قد ۹۰ که ساق پا کمی معلوم بود..با جوراب های ساق کوتاه معمولا تیپ بیرونیش هم از این کراپ ها اگه اشتباه نکنم که زیر مانتو جلو باز میپوشن و جذب هست.. اغلب رنگ مشکی و مانتو رنگ های مختلف..به همراه شال که البته موهاش از زیر شال بیرون زده بود.. روزایی که میرفت دانشگاه اغلب مانتو جلو بسته و شلوار دمپا و مقنعه می‌پوشید تا حراست گیر نده.. اما در حالت عادی تیپش این بود.. ممه های خوبی داشت..زیاد سایز ها رو بلد نیستم شاید ۷۵ بود اما ازینا که با لباس بیرونی ، وقتی مانتو جلو باز می‌پوشید یکی از سینه هاش از زیر کراپ کامل معلوم بود..حتی خط کاپ سوتین هم واضح بود.. هیچ وقت خودمو در حال رابطه باهاش فرض نمی کردم چون خوشم نمیومد... اما تا دلتون بخواد زیر افراد مختلف تصورش کردم.. من وارد دبیرستان شده بودم.. رشتم تجربی بود و امسال سال دهم هست.. یادمه اولین بار که پامو گذاشتم تو دبیرستان سال آخری ها به نظرم که بزرگ و سن بالا به نظر میرسیدند قد بلند و هیکل و ریش و سیبیل پر و ... دبیرستانی هم که من رفته بود زیاد دبیرستان خوبی نبود..دولتی و همه یا لات و اینا بودن یا سیگاری و ... هر روز توی بی‌غیرتی جلوتر میرفتم..مثلا عکس های شکاری می گرفتم از خواهرم تو خونه.. وقتی داشت لباس عوض می‌کرد.. وقتی خم شده بود...کلا در همه صورت اما عکسامو زماندار میدادم.. وقتایی که خونه خالی بود معمولا آماده جق میشدم..افرادی توی اون گروه بودند که مثلا می‌گفتند: -بی صوتی پی اینم یک تجربه جدیدی بود برام از طریق تلگرام یا میتت صوتی زنگ میزد و من براش بی‌غیرتی میکردم.. اوایل من سایلنت بود و مثلا براش عکس لباس زیر یاسمین می‌فرستادم ک اون راجبشون حرف میزد.. بعدا حتی مشارکت هم میکردم..و صحبت میکردم.. جلوتر میرفتم و تماس تصویری میگرفتم روی لباس زیر خواهرم البته چهره خودم هیچ وقت نمیدادم... خلاصه خیلی جلو رفتم و تقریبا تو دو سال خیلی درگیر فضای بی‌غیرتی بودم... تو مدرسه مدتی گذشته بود..بی‌غیرتی مجازی کم کم توی زندگی واقعی هم خودشو نشون داد.. یکی از فانتزی هام این بود که گردن کلفت های مدرسه خواهرمو بکنن.. یک پسر سال آخری داشتیم اسمش اشکان بود از انتظامات دم در مدرسه بود..قدش بلند تر و هیکل ورزشکاری داشت..معلوم بود بدنسازی میره..ریشو سیبیل نداشت ولی ته ریش داشت.. معلوم بود که ریش هاشو اصلاح میکنه.. از اخلاقیات شم بگم اینکه معمولا هفته ۲ بار دعوا می‌کرد تو مدرسه..به شدت قلدر بود.. چندتا رفیق داشت دورو برش کلا اکیپی دعوا می‌کردند.. اکیپی میرفتن خونه..اکیپی میرفتن گیمنت. یکی از فانتزی هام شده بود که یاسمین رو زیر اشکان تصور کنم.. توی کلاس یادمه از تصور بدن سفید و نرم یاسمن زیر بدن سبزه و خشن اشکان در حالی که من لخت نشستم و کیرم با چستیتی قفل شده و اشکان با لبخند داره نگاهم میکنه و همزمان توی کس خواهرم تلمبه میزنه.. کیرم از زیر شلوار چنان شق می‌شد که نمیتونستم سرپا وایسم.. خیلی کیف میداد..البته بگم اون موقع خایه تصور همچین کاریو تو واقعیت نداشتم و فقط به تصورش بسنده کرده بودم. مدتی گذشت و از این افکار داشتم دیوونه میشدم تا اینکه یه فکری به سرم شد... یک خط سیم کارت صفر خریدم و یک اکانت جدید تلگرام زدم.. حتی از فکر کاری که میخوام بکنم قلبم اومده بود توی دهنم.. شماره اشکان رو با اینور اونور کردن از رفیقام جور کردم.. شب جمعه بود که فردا تعطیل بودیم .با اون اکانتم رفتم تو تلگرام..عالیه اشکان اکانت تل داشت.. یک عکس پروفایل از خودش بود تو شمال.. خب الان باید چکار میکردم..هوف استرس داشتم..ولی باز شق کرده بودم..یک گیف داشتم گیف که یک مرد سیاه پوست داشت یک دختر روی تخت می‌کرد و یه مرد سفید پوست نشسته بود رو به رو تخت و جق میزد.. روی گیف نوشته بود: (وقتی داری خواهرمو میکنی اینجوری بشینم و جق بزنم) از قبل یک عکس سکسی گذاشتم پروفایل اکانتی که با خط جدید ساخته بودم.. از اونجایی که این خطمو کسی نداشت پس نگران نبودم.. اسم اکانتم هم گذاشتم: داداش زیر خواب اشکان و... گیف رو فرستادم.. نفسم تند شده بود...قلبم میزد.. حدود ۲۰ دقیقه گذشته بود.. سین خورد.. پیام داد: +تو کی؟؟ دوباره یک گیف دیگه فرستادم..برام ایموجی خنده فرستاد دوباره پیام داد: +خارکسه میگم تو کی منو از کجا میشناسی؟؟ گفتم: -مگه مهمه؟دوست داری خواهرمو برات جنده کنم؟؟ +جووون معلومه که دوست دارم..ولی خب بگو کی هستی اخه؟؟ اهمیت ندادم و گیف فرستادم.. کم کم داشت راه می افتد..سکس چشامون شروع شد.. +جوننن خار کصده اسمش جنده خانومو نمیگی -یاسمین +جونن دوست داری یاسمین رو جلو روت بگام؟؟ -اوففف اره +آخ کیرمو بزارم روی لباششش همینجوری پیش می‌رفت اون شب ، شب طولانی بود..یادمه تا ۴ صبح چت کردیم.. البته نه نشونی دادم و نه عکسی از خواهرم.. اون شب گذشت..حس عجیبی بود اما اون موقع نمیدونستم شاید مثل همیشه همه‌چیز در حد مجازی نمونه؟ شاید اگه به کارم ادامه نمیدادم... شاید اگه برای اون کارنامه کوفتی خواهرم نمیومد مدرسه.. شاید اگه زودتر تمومش میکردم.. شاید اگه خواهرم یه کم بیشتر مغرور بود.. خیلی از اون اتفاقا نمی افتاد.. نوشته: ویکی
    • gayboys
      طاهره یا مرضیه 4 دوشی گرفتم و سشواری کشیدم و صورتم را اصلاح کردم و لباسم‌ را عوضم کردم و رفتم پایین روی صندلی ای که چند متری با آشپزخانه فاصله داشت نشستم و گوشی تلفنم‌ را دست گرفتم . نگاهم به صفحه گوشی بود اما هوش و حواسم در آشپزخانه ، مرضیه و عمو در آشپزخانه بودند ، مرضیه می خواست چایی دم کند و در حین باز کردن در کابینت ها و آب ریختن داخل چایی ساز حرف میزد ‌‌عمو هم مشغول باز کردن بسته چایی بود : _اصلا دختره پاک دیوونه شده عمو گفت: _چی میگه؟ چشه ؟ مرضیه هراسان و دست پاچه به نظر می رسید و در این کابینت و آن کابینت را باز میکرد ، گفت : _حاج آقا صولتی میگه چند شب پیش یهو به‌من گفت میخوام با فلان دوستام برم یونان چند روزی تفریح اونم گفته من نمیتونم با کسایی که نمیشناسم بفرستمت یه مملکت دیگه ، دیگه جر و بحث شون شده سایه هم‌ زده به سرش هرچی لیوان و بشقاب کوبیده به پنجره و داد و هوار، میگه توی اتاق حبسش کردم زنگ زدم خاله اش بیاد، اه این قاشق چای خوری کجاس پس ؟ عمو بلند شد و شروع کرد به مرضیه کمک کردن : _وقتی بچه رو به حال خودش توی ناز و نعمت رها کنی و هر چی بخواد براش تهیه کنی‌ میشه این دیگه آخرش ، بچه به تربیت نیاز داره بیا اینم قاشق مرضیه بسته چایی را از روی میز برداشت و ادامه داد : _بابا مسعود اصلا آدم حیرون میمونه از چنین پدری آخه چنین دختری یه عمل میاد ؟!!! بعدش البته درست میگی پول زیادی و وقت نذاشتن برای تربیت تهش میشه این .پدرش هم که صبح تا شب خودش گرفتاره. عموی پشت میز آشپزخانه نشست و گفت : _حالا به حرف تو گوش میده مگه ؟ مرضیه که داشت یک بسته شکلات را داخل ظرفی خالی میکرد و گفت : _نه بابا من کی از عهده این زلزله بر میام انگار یاسین گوش الله اکبر.....بهش میگم هوای پدرتو داشته باش گناه داره اونم کسی رو جز تو نداره همه آرزوی زندگی تو رو دارن ، ناشکر نباش ، به درست بچسب ، قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید انگار نه انگار بعد روبروی عمو مینشیند ، عمو مشغول باز کردن شکلاتی شد و گفت : _بیش روانشناسی و روانپزشکی نبردنش؟ _بابا از بهترین متخصصا براش وقت گرفتن فقط یکی دو جلسه رفته اونم به زور. مسعود اصلا دو قطبی و پرخاشگر شده ، اون‌ زمان که شاگرد کلاس من بود نمیدونی چقدر مودب و آروم و خانوم بود خرابش کردن این دوستاش _ عجب خب چرا فرستادتش اینجا ؟ _هیچی پدرش از دستش ذله شده گفته چند روز برو اونجا کنار هم نباشیم بهتره _تنها بود ؟ _آره دوستاش نمیدونم رفتن بودن کجا مرضیه گفت: _آب جوش اومد مشغول ریختن چای داخل دستگاه شد بعد گفت: _به حاج آقا گفتم کار از دست من خارجه یه فکر اساسی باید به حال این بچه بکنی اصلا با همین تیپ و قیافه اش این پدر رو سکته میده حالا رفتار بماند.. _کاش بفرست بره پیش مادرش کنار عمو روبروی میز ایستاد و گفت : _منم همین نظر دارم ولی نمیفرسته میگه من بزرگش کردم و خون دلش خوردم ، مادرش اروپا صفا کرده حالا بگم بیا این بچه ات!!!؟ عمو نگاهی به من کرد و با لحن شوخی گفت: _میلاد تو چیکار میکنی پس ؟ بیا برو این سایه رو بگیر تک فرزند، پدر مولتی میلیاردر ، شوهر کنه درست میشه. به آشپزخانه نگاه کردم .مرضیه اخمی کرد و در حالی که لبخندی هم به لب داشت ، دستی در هوا تکان داد گفت: _واای نه پول میشه چی ؟!! طفلکو روانی میکنه یه آدم خوری شده که نگو. عمو خندید و گفت: _قیافه شو! !!! خودش راضیه لبخندی زدم و سرم را پایین انداختم و شگفت زده از این بودم که مرضیه چقدر راحت میتواند صحنه سازی کند طوری که حتی من هم داشت باورم میشد و با خودم تکرار میکردم آیا چیزهایی که در آن ویلا دیدم خواب و خیال نبود ؟!!! اما مرضیه در مورد رفتار سایه دروغ نمیگفت او واقعا چنین خلق و خو و رفتاری داشت و با پدرش ناسازگار بود _ببین مرضیه لبخند میزنه _ خب حالا اون بسته هل رو بده راستی من نماز عشا رو نخوندم عمو بسته هل را دست مرضیه داد و او نیز شروع کردن به انداختن دانه های هل در محفظه چای ساز پشتش به من بود و گفت : _کافی ببینیتش آقا میلاد یه پا داری دو پا دیگه هم قرض میکنی فرار میکنی ،همه چی که پول نیست.. وقتی به این فضا و صحبت های عمو و مرضیه فکر میکردم با خودم می گفتم مگر ممکن است آن چیزی که پشت دیوارها دیدم واقعی باشد ؟ بعد انگار صدایی در من پاسخ داد مگر آنچه که بین تو و مرضیه گذشته واقعی نبود ؟!! از این همه ظاهر سازی و حیله گری این زن واقعا داشت لجم درمی آمد نسبت به او داشتم کم کم احساس نفرت پیدا میکردم ، اما آرزو میکردم کاش ماجرا به همین رابطه با سایه ختم شود !!!! مرضیه فنجانی چایی ریخت و آن را در سینی گذاشت و سمت من آمد نگاهی به او کردم لبخندی زد و چشمانش را ریز و درشت کرد اما این سیگنال عاطفی ساده ، قلبم را اندکی نسبت به او نرم کرد با خودم گفتم [خب با یک دختر بوده با یک مرد که نبوده!!! این دلیل نمیشود که فرض کنم با مردی بوده !!! رابطه شان هم مشخص است خیلی قبل تر از رابطه با من است ] مرسی زن عمو با لبخندی گفت: _نوش جان بعد سمت آشپزخانه رفت ‌‌.بچه ها کم کم پایین آمدند برای امشب حاضر شده بودند، اول از همه چشمم به طاهره افتاد به همسر موقت و پنهانیم ، یک روسری سفید مایل به کرم سرش بود و یک چادر عربی با پارچه فرد اعلا که حاشیه دوزی های نگین نشان داشت ، چادر تا کمی بالای مچ پایش می رسید ، جوراب های سیاه نازک و یک جفت کفش پاشنه بلند مشکی چرم نیز به پا داشت ، رژلب قرمز تقریبا کمرنگی به لب زده بود که چون غنچه نو رسته ای بود ،کمی رژ گونه آنهم با رنگ خیلی محو یاسی و به مژه ریمل زده و خط چشم را چنان کشیده بود که باعث شده بود که چشمهایش بسیار گیرا و اندکی خمار به نظر رسد ، لحظه ای به او خیره شدم با نگاهی شاد و پر از شوق به من نگریست لبخندی زد و بعد لبانش را جمع کرد و سرش را پایین انداخت.این پوشش سبب شد میلی سرکش و همان عاطفه ژرف در من بسوی طاهره دوباره پر بکشد .بقیه هم آمدند خواهر و مادرم کمی جویای احوالم شده و بعد همگی مشغول خوش و بش شدند ، برنامه آنشب رفتن به یک رستوران بود که غذاهای محلی سرو میکرد.من چند دقیقه بعد از مرضیه رفتم طبقه بالا تا برای آنشب آماده شوم ،بقیه هم رفتند محوطه بیرون کنار استخر منتظر ما نشستند . یک کت و شلوار اسپرت نوک مدادی و یک پیراهن سفید و کفش های واکس زده پوشیدم ، موقع خروج از اتاق دیدم مرضیه هم از اتاقش خارج شد. آرام گام بر میداشت ، چادری از جنسِ پارچه سیاه فام براقی با حاشیه دوزهای توری ظریف و یک روسری ارغوانی متمایل به بنفش به سر داشت ،خط چشمش را تا کمی بعد از گوشه چشم قوس داده بود و مژه هایش بلند و تاب دار بود و رژ قرمز خوش رنگی به لبهای خوش فرم و تقریبا درشتش زده بود، چهره ای که در عین طنازی ، تیز و جدی و جا افتاده بود، کفش های سیاه مثلثیِ پاشنه بلند و جوراب های گیپوری مشکی به پا داشت ، چادرش مانند چادر خواهرش تا کمی بالاتر از مچ پا آمده بود ، چون شاه دخت مرموزی که ردای سیاهی به سر کرده و با وقار از یک مراسم آیینی سری بازمیگردد گام بر میداشت. ناخودآگاه قبل از اینکه به پاگرد پله برسد چون حشره ای که جذب منبع نور شود به سمتش حرکت کردم موقعی که به او نزدیک میشدم در حالی که لبخندی پس زمینه چهره اش بود چشمانش را به نشانه احتیاط و ترس گرد و اخمی کرد و با نگاهش به پایین اشاره کرد ، من هم با اشاره های لب گفتم:[ همه رفتن بیرون نشستن] مرضیه با همان حالت چهره سرش را تکان داد تا اینکه رخ به رخ شدیم، باز به حالت لب خوانی گفتم: [چه خوشگل شدی] حالت چهره اش محبت آمیز شد ، لبم را سمت لبش بردم که صورتش را آن‌طرف کرد و با انگشت به گوشه لبش اشاره کرد ، بخاطر رژ لبش بود. پارچه لطیف و صاف چادرش را با دستانم لمس کردم و کمرش را گرفتم و آهسته بوسه ای بر گوشه نرم و گرم لبش زدم ، رایحه یِ خوش و زنانه اش در سینه و سرم پیچید و دلم را به آشوبی شیرین کشاند ، چانه اش را گرفتم ، همان اخم ملیح با کمی دلهره و آن لبخند پس زمینه چهره اش با هم تلفیق شد و به صورت لب خوانی گفت :[چقدر خوشتیپ شدی] من هم بوسه دیگری بر چال نرم و معطر لبانش گذاشتم، بی اختیار جلوی این پیکره یِ زیبایِ عفاف و لوندی زانو زدم ، پاهای ظریفش، این نیشِ افسرنگرِ شیطان که در کفش هایِ براق و مشکی و الیاف های مشکی و توری پیچیده شده بود را آهسته بلند کردم و صورت داغ و لب های لرزانم را بر آنها کشیدم و جالب اینکه او بی هیچ ممانعتی بی حرکت ایستاده بود و سرم را بالا گرفتم و او را نگاه کردم با چشمانی که نگاه عجیب و هوسناکی داشت به من می نگریست با نوک کفش چانه ام را بالا گرفت ، چشمانش را باریک کرد و بی صدا گفت [: یه پوستی ازت بکنم ] بعد صدای عمو از پایین آمد: _چی شدید پس؟!! سریع بلند شدم و رفتم داخل سرویس بهداشتی .مرضیه گفت : _اومدیم بریم _میلاااد ؟؟عمو جان ؟ مرضیه گفت: _دیدمش رفت سرویس بهداشتی کمی بعد من هم رفتم پایین و راهی رستوران شدیم. بعد از رست وان چند جای دیگر هم گشت و گذار کردیم موقعی که به ویلا برگشتیم همه خسته بودند و رفتند که بخوابند من هم رفتم ساحل و در یکی از آلاچیق ها نشستم چند دقیقه ای با طاهره چت کردم بعد شب بخیر گفتیم ،بالاخره وقتش رسید به سایه پیام دادم _کجا ببینمت ؟ سیگاری روشن کردم و منتظر شدم پاسخ دهد تقریبا بیست دقیقه بعد پاسخ داد: _همون جای دیشب وایسا میام دنبالت هراسی به دلم افتاد و کمی احساس خطر کردم برای همین به سرعت رفتم از داشبورد ماشینم چاقوی ضامن داری برداشتم و جیبم گذاشتم و به سمت مکانی که دیشب با سایه ملاقات داشتم حرکت کردم.کمی بعد یک[ هامر] مشکی متالیک جلوی پایم ایستاد ، شیشه شاگرد پایین آمد و سایه را پشت فرمان در حالی که سیگاری گوشه لبش بود دیدم، _ بیا بالا ببینم چه مرگته تو؟ سوار شدم ، صدای خرناسی را کنار صورت شنیدم ،سر بزرگ سیاه و پشمالویی با چشم های دریده و دندانهای تیز و زبان آویزانی را دیدیم که داشت له له میزد،سایه موزیک رپ با ریتم آرامی را پخش کرد و گفت: _نترس تا من نگم باهات کاری نداره بابا بزرگ از صدای خرناس ها و حرارت نفسش چندشم شد.سایه یک تاپ رکابی مشکی و یک شلوارک لی پوشیده بود ، ران های عضلانیش رو صندلی ماشین پهن تر شده بود ، و سینه های سفت و گردش در حین حرکت ماشین بالا و پایین میشدند، چهره آخم آلود و سردی به خود گرفته بود ، روی بازوی برهنه اش جای چند بریدگی بود و چند جای گوشش پیرسینگ داشت . سایه گفت : _از دیوار مردمم میکشی بالا پس چه غلطا بابا بزرگ!!! یک چشمم به سگ سایه بود که حالتی تهدید آمیز نسبت به من داشت ، پاسخ دادم : _از مردمم که یواشکی عکس میگیری بچه خورده نگاهی به من و بعد آیینه جلو انداخت و گفت: _بین زر زیادی بزنی میدم پیگ گوشتو بخوره ها نگاهی به عقب انداختم .واقعا سگ بزرگی بود اندازه توله خرسی به نظر می رسید با این حال سعی کردم به خودم مسلط باشم لبخندی زدم و گفتم : _من که به قول خودت داهاتیم، داهاتیم از سگ‌ نمیترسه با چشمان قرمز و خط دارش نگاهی انداخت و‌ لبخندی کنایه آمیز با گوشه لب زد و گفت : _آخه پیگ سگ داهات نیست پاره ات میکنه سعی کردم بیشتر به روبرو نگاه کنم، پاسخ دادم : _بهتر حواست به سگ گرون قیمتت باشه من زیاد رابطه خوبی با حیوونا ندارم بینی اش را بالا کشید و گوشی اش را چک کرد و گفت: _حالا معلوم میشه _حالا کجا میری ؟ _یه جای آروم و ساکت که بشه حرف زد جای خلوت و تاریکی نزدیک به یک موج شکن ایستاد بعد پیپری درآورد و مشغول پیچیدن شد و گفت: _خب بگو سگ همچنان خرناس میکشید و حالت تهدید آمیزی داشت ، پاسخ دادم : _من بگم ؟ _پ ن من بگم؟!! هر چی که من باید میگفتم رو که دیدی جر نزن نوبت توعه بعد با حالت خنده ، زبانی به لبه پیپر کشید ، با خودم دو دو تا چهارتا کردم و دیدم من راز او را میدانم برای اینکه بیشتر در این مورد بدانم من هم باید رازی را برای او فاش کنم. _خب من با مرضیه رابطه داشتم ته رول را به ناخن شستش کوبید ، حالت چهره اش درهم شد ، دست دراز کرد در عقب را باز کرد و گفت: _پیگی برو بیرون یه چرخی بزن سگ بیرون رفت کمی خاطرم آسوده شد بعد گفت : _چطور شد که کردیش ؟ شانه ام را بالا انداختم و سیگاری روشن کردم : _همینجوری اتفاقی از یه تماس ساده توی ماشین عموم شروع شد بعد کم کم ..... رول را روشن کرد و چند کام سنگین گرفت : _توام پس دونستی چطوری بری زیر جلدش هه الان ترتیب خواهرشم میدی عجب گوهی هستی!! از حرف های او ناراحت نمی شدم به نحوی انگار آیینه من بود یا حس میکردم قرینه زنانه من است از اینکه کسی پیدا شده تا مرا کمی در تحمل این راز که به تنهایی به دوش میکشیدم کمک کند احساس خوشحالی میکردم. _آره درست میگی ولی من با مرضیه دیگه رابطه ای ندارم چشمانش را باریک کرد و نیش خندی زد گفت : _دروغ میگی همچنان میکنیش بعد رول را سمت من گرفت ، کمی مردد بودم برای گرفتنش ، با صدای گرفته و در میان چند سرفه گفت : _بگیر بابا نترس گله گرفتم و چند پک محکم‌زدم و به او برش گرداندم و سپس گفت : _اصلا فکرشو نمیکردم با پسر برادر شوهرش؟!!! اوففف یه سریال ترکی از ما درمیادا خطوط چهره اش خشمی را نشان می دادند ، گفت : _اینم عوضیه یاد اون حرفاش میفتم میخوام پامو بذارم روی گردنش انقد فشار بدم تا خفه بشه.. _چه حرفایی؟ _جانماز آب کشیدنش ، من فقط با توام ، همینم کلی روحمو عذاب میده ، عمرا انگشت مردی جز شوهرم به من نخورده و واسه همینم باید کلی توبه کنم یه اصطلاح اخوندی براش داشتا !!! چی بود ؟!! ها مساحقه همون لز منم فکر میکردم این خانوم جلسه ای فقط مال خودمه به او گفتم : _ تو مگه دوست پسر نداری ؟ چرا حالا از مرضیه چنین انتظار داری ؟ رول را دستم داد و شروع کرد به چکاندن فکر میکنم [نفازولین ]داخل چشم چپش در همین حالت هم گفت: _من از دروغ هاشم کفریم!!! بعدش من دوست پسرم داشته باشم ولی باز خود شیفته و دیکتاتورم دوست ندارم چیزی که مال منه کسی دیگه هم بهش دست درازی کنه!! _چطور شد کارتون به اینجا کشید؟؟ _ خب من از همون دوران مدرسه بهش علاقه داشتم بعدش پاش به خونه مون وا شد اونم به اصرار من چون حالم خیلی بهم ریخته بود میومد باهام حرف میزد ، سعی میکرد منو به راه بیاره مثلا ، پدرمم (نیشخندی زد) که به عنوان یه زن متدین و دلسوز خیلی قبولش داشت و داره خیلی از این موضوع استقبال کرد از طرفی پدرم یه دوستی و آشنایی هم با شوهر خواهرش داشت و همکار مرضیه تو یه موسسه خیره هم هست اسمش یادم رفته،اولش میخواست منو با خدا و پیغمبر آدم کنه ولی من انقد کرم ریختم و انگولش کردم که رابطه مون وارد مرحله دیگه ای شد... _یعنی تحریکش میکردی؟ _آره ، فهمیدم گرایش لزبین هم داره منتها با اهلش. خیلی مقاومت میکرد و خودشو به آب و آتیش میزد ولی خب به راهش آوردم با کرم ریختن _گفتی با کس دیگه ای هم رابطه داره؟ لب پایینش را به نشانه شک و تردید بیرون داد و سیگاری روشن کرد و ضمن اینکه به موج شکن زل زده بود گفت: _ حقیقتشو بخوای صددرصد مطمئن نشدم اما یه روز اومدم خونه دیدم زودتر از من رسیده. بابامم خونه بود، مرضیه روی مبل منتظر من نشسته بود، ولی یه هول و ولای تو چهره اش بود ، بابامم خونه بود اونم مشکوک میزد کمی دستپاچه به نظر میرسد یه بارم دیدم با یکی چت میکرد از اونجایی که من باهاش خیلی خودمونی شدم خواستم بپرم گوشیشو بگیرم ببینم با کی چت میکنه اما نذاشت هر کاری کردمم جواب درستی بهم نداد که کی بود؟! این جور چیزا رو ازش دیدم هر چقدر زیر مگنه اش گذاشتم هم هی حاشا کرد!!! در اعماق قلبم آن اضطراب تلخ به همراه آن نفرت داشت زبانه میکشید و حرف های سایه را داشتم در ذهنم حلاجی میکردم ، گفتم : _پدرت دیگه!!! سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و از سیگارش پک گرفت و گفت : _اصن دیگه برام مهم نیستش. امشب گفتم بیای حرف بزنیم تا قشنگ مطمئن بشم و بذارمش کنار زنیکه عرزشی و پرستو رو من که حسابی چت و بی پروا شده بودم گفتم : _پدرت خودت مگه ارزشی و جهادی نیست؟ سرش را برگرداند و با چشمان گیج و شرورش نگاهی به من کرد و گفت: _آره اونم جانماز آبکش و عوضیه ولی خب خیلی هم مجبورم نیست این کارو کنه انقدر داره که هفت نسل بعدش بخورن بپرن بالا سرش را از پنجره بیرون درآورد و داد زد : _پیگی خیلی دور نرو بعد سمت من برگشت و گفت : _خب چطوری پریدی تو ویلا دله و دزد ؟ از کجا فیلم گرفتی؟ نگاهم را از او گرفتم و گفتم : _تقصیر خودت شد من کاری بهت نداشتم از دور چراغ های ماشینی را دیدم که به ما نزدیک میشد ، برایم بسیار مشکوک بود ،یک هایلوکس سفید بود، سایه برایشان چراغ زد، با فاصله تقریبا نیم متری مقابل ما ایستاد و دو جوان تنومند با اندام های ورزیده که شلوارک و تیشرت آستین حلقه ای تنشان بود و سرتاپایشان تاتو بود پیاده شدند ‌ناگهان پیگ سرش را از پنجره سمت من بالا آورد و شروع کرد به پارس کردن شوکه شدم و قلبم ریخت . سایه و آن جوانها خندیدند‌ من تمام مدت دستم داخل جیبم بود و ضامن چاقو را باز کردم ، دو جوان مشغول پیگ شدند و نوازشش کردند ، سایه قفل مرکزی ماشین را زد و با صدای بلند باز شروع کرد به خندیدن و گفت : _ریدی به خودت بچه داهاتی ؟!!! اینجا آخرشه کونت پاره است یکی از آنها که کلاهش را برعکس گذاشته و کته باز سمت ما راه افتاد بود با صدای بلند گفت : _سایه یارو همینه ؟ سایه سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت : _بیا یادت گفتی یه کونی رودار رو دلت میخواد حسابی بزنی ؟ بیا عشقم اینم تولد کادوی ماه جونت سمت من برگشت و لبهایش را به نشانه انزجار و تحقیر منحنی کرد و با نگاهی پر از انتقام گفت: _چی فکر کردی با خودت اوسگل ؟!! گوشیتو وا کن بده پیگی را بیرون فرستاد تا اگر من خواستم از ماشین بیرون بپرم و فرار کنم مرا بگیرد .من تمام این مدت سکوت کرده و در این امواج تحقیر خودم را رها کرده بودم ، انگار صدایی در من میگفت بله تو حقیری ، تو انسان بی عزت نفس و مفلوکی هستی و چون چنین هستی سمت دخترهایی مثل سایه نمی توانی بروی ، سمت هیچ دختری ، الان هم مشت این دو جوان بر صورتت ، بر استخوان بینیت می نشیند و تمام اعصاب آن ناحیه را ملتهب میکنند در حالی که مزه حقارت و تنهایی و یتیمی و خون را در گلویت حس میکنی. احمقِ دریوزه در شهرک آقا زاده ها و پولدار ها مانند تکه ای مدفوع هستی . اما لحظه ای دیگر تحمل این حجم از نفرت و حقارت را که به سمت خودم سرازیر میکردم نداشتم ، چاقو را از جیبم در آوردم و لبه آن زیر چانه سایه گذاشتم ، آن چهره ای که خندان بود و با چشمان پر از شوق و شرارت آن دو جوان را نگاه میکرد ،ناگهان خشکش زد و انگار روح مرگ بر آن نشست ، چشمانش مات شد، سریع دستم را جلو بردم و شیشه ها را بالا‌ زدم همه اینها شاید در دو دقیقه اتفاق افتاد: _جنب بخوری شاهرگتو زدم !!! یکی از آنها فریاد زد : _کیارش پسره چاقو کشید!!! به شیشه ها می کوبیدند و فریاد میزدند و پیگ هم پارس می کرد ، نوک چاقو را بیشتر فشار دادم و استارت زدم و گفتم : _گاز بده و گرنه شاهرگت بزنم تا برسی بیمارستان سقط شدی هول شد پایش را روی پدال فشار داد و ماشین از جا کنده شد و آن دو شروع کردند به دویدن و به شیشه و کاپوت کوبیدن و فریاد زدن. فرمان را گرفتم و فریاد زدم بیشتر گاز بده ،‌ چشمانش بی حرکت بود و از گوشه چشمش اشکی و از نقطه ی ِ فشار نوک چاقو بر گلویش هم قطره خونی جاری شد ، بیشتر پایش را روی پدال فشار داد و ماشین در امتداد ساحل با سرعت حرکت کرد و آن دو جوان هم سوار ماشینشان شدند و شروع کردند به تعقیب ما منتها تا آنها به خودشان بیایند ما خیلی فاصله گرفتیم ، حدود صد متری از ما فاصله داشتند نور چراغ ماشینشان را میدیدم ، فرمان را منحرف کردم به سمت کوچه خلوتی بعد از آن هم وارد کوچه دیگری و بعد دیگری شدیم. ما را گم کردند. ساعت سه نصف شب بود و آنچنان عبور و مروری نبود و شیشه های ماشین سایه هم دودی بود. _آروم گاز بده ، همینجا خوبه پارک میکنیم مانند مجسمه شده بود، دستانش را در حالی که میلرزید از فرمان جدا کرد.. _هیس صدات دربیاد مثل گوسفند سرتو بریدم دستاتو همینجوری نگه دار. سراسر خشم و جنون بودم فکر دیگری در سر نداشتم هر چند آن ندا در‌ عمق ذهنم ناله میکرد :چه میکنی ؟ آیا این واقعا تویی؟ عرق سرد کرده بودم ، پلک چپم میزد ، به اطراف نگاهی انداختم . _منو نگاه کن سرش را سمت من برگرداند .چشمانش قرمز و پر از اشک و مرتعش بود . همانطور به من خیره شده بود .چاقو را کمی فشار دادم و سرش را کمی عقب برد ، جویی خون بین سینه های گرد و متورمش جریان پیدا کرده و یقه باز لباسش به آن آغشته بود .گوشی اش را از بین پاهایش برداشتم و سمتش گرفتم. _رمز رو بزن، حواست باشه فقط حرکت زیادی نکنی که دخلتو بیارم با انگشتانش که مثل بید میلرزید الگو را کشید . همانطور که حواسم به او بود گالری اش را بازم کردم و یکی دو دقیقه بعد عکس را پیدا کردم و آن‌ را پاک کردم حتی از سطل آشغال ، گوشی‌اش را بین پایش انداختم. _ اگه غلط زیادی کنی!!! شر درست کنی!!! آدم بفرستی!!! نمیدونم مامور خبر کنی!!! فیلمتو درجا میفرستم واسه بابات . دندان هایش را بهم میفشرد و حرفی نمیزد فریاد کشیدم: _فهمیدی توله جنده یا نه ؟ با سر اشاره کرد که فهمیدم .هنوز دلم خنک نشده بود ، نیرویِ ویرانگری در من جنبیده بود ، سایه نفس هایی عمیق میکشید و نگاهش سراسر وحشت و نفرت بود ، نوک چاقو را آرام حرکت دادم به سمت خط سینه اش . _حرکت آهن سرد روی پوستت رو حس میکنی؟! گربه کوچولویِ وحشی ، چاقوی زنجانه ها تکون بخوری سینه تو جر دادم ، دستاتو همینجور نگه دار تکون نخور . لبه چاقو به یقه یِ باز تاپ و بین سینه هایش رسید _یه فشار بدم همینجا تموم میکنی آب دهنش را قورت داد و مثل زائویی که آل دیده باشد بی حرکت و خیره بود. گفتم : _همینجوری خفه خون بگیر وگرنه مثل سگ میکشمت فیلمتم نشون بازپرس میدم میگم این مفسد فی الارض بوده چطوره ؟ سریع با دست چپم که آزاد بود کمربندم را باز کردم و درآوردم _دستاتو خیلی آرام بهم بچسبون و نزدیک بیار نوک چاقو را بیشتر فشار دادم بخاطر درد چشمانش را بهم فشرد و هق هق آرامی کرد ، بینی اش را بالا کشید و دستانش را نزدیک آورد ، دست هایش را محکم بین پاهایم‌ نگه داشتم و با دست چپم گره کمربند را محکم کشیدم ، چاقو هم در دست راستم بود که نوک تیز آن عمود بر سینه سایه بود ، گوشی تلفنش شروع کرد به زنگ خوردن، چراغ های ماشین را خاموش کردم و سویچ را هم درآوردم دو‌ ماشین از کنار ما عبور کردند ، کوچه خلوت و پرتی بود . نوعی احساس کیف و آزادی عمل و سبکبالی میکردم ،خودم هم از اتفاقی که افتاده و کارهایی که کرده بودم شگفت زده بودم ، هر چقدر او بیشتر وحشت زده و درمانده تر میشد هوس های تاریک بیشتر در من دامن میگرفت، با انگشتان دست چپم سینه راستش را فشردم ، انگار اسفنجی ژله ای را فشار میدادم. _طبیعی یا سیلیکونیه؟ چاقو را کشیدم و یقه و سوتینش را جر دادم. بعد با نوک چاقو پاره های لباسش را کنار زدم و آن را روی نوک سینه های خونینش حرکت دادم ، حالت نگاهش کمی عوض شد در عین حال که از ترس شوکه بود در چشمانش نوعی حرص و نشئگی ناشی از لذت را هم حس میکردم . _تکون بخوری نوک سینه اتو پروندم دست چپم را دراز کردم و آن حجم گرد و اسفنجی و برجسته که گرم و تب دار بود را مشت کردم ، ناله ای کرد _سیلیکونی که نیست هست ؟ بعد چاقو را حرکت دادم و روی نافش قرار دادم ، شکمش بالا و پایین میشد و روی آن دانه های ریز عرق را میدیدم ، دوباره نوک کارد را فشار دادم و به چشمانش زل زدم ، گویی مسحور شده بود ، انگار از ترس و خشونت ، لذت غریبی میبرد. _کصتم یعنی همین قدر عرق کرده ؟ نوک چاقو را خیلی کم به شکمش فشردم طوری که حدقه چشمانش گشوده تر شد و دهانش نیمه باز ماند ، با دست چپم آرام دکمه های شلوارکش را باز کردم _شوخی ندارم غلط زیادی کنی چاقو رو تا‌ روده ات فرو میکنم گوشی سایه همچنان زنگ میخورد و ویبره داشت،انگشتاتم از روی پوست مرطوب و گرم شکم و مثانه اش سر خورد و روی یک برآمدگیِ سفت و وَرم کرده قرار گرفت ،انگشتم را از مجرای تنگی داخل کردم و لایه هایِ مرطوب و لغزانی را حس کردم ، انگشتم روی آنها سُر میخورد ، گفتم: _هه چرا خیس کردی ؟ چشمانش را بهم فشرد و سرش را به پشتی تکیه داد .انگشتم را تا انتها فرو کردم غرق در ترشحات گرم و چسبناکی شد ، تکانهایِ محکمی به کصش از داخل دادم ، در حالی که دندان هایش را بهم میفشرد نگاهی به پایین انداخت بعد سرش بالا گرفت و آهی کشید. _حاج آقا میدونه دسته گلش پرده نداره؟!!! اما به این فکر کردم که اگر خیلی سایه را نگه دارم ممکن است به پلیس خبر دهند و آن وقت دچار دردسری جدی شوم ، چاقو را به طول زیر گلویش گرفتم بالاخره به حرف آمد: _با این کارا گور خودت میکنی نمیدونی من دختر کیم !!!! نمیخواستم این کار را کنم اما گویی نیرویی مهیب و تاریک اختیار اندام مرا به دست گرفته بود ، مثل این بود که من هم فقط مثل سایه ناظر این اعمال بودم ،با دست چپم دکمه شلوار و زیپم را باز کردم ، کارد روی حلقوم دخترک بود و او مبهوت و از ترس خشکش زده بود و با چشمانی نیمه بسته به زیپ شلوارم نگاه میکرد .با تشنج اما به آرامی گفت: _چه غلطی میکنی روانی؟ کیرم را درآورم ‌ ، سایه چشمانش را بست و قطرات اشک از گوشه چشمش روی فلز سرد تیغه یِ چاقو چکیده شد، چاقو را کمی فشار دادم و سر سایه به عقب متمایل شد: _ امشب قرار استیک کیر بخوری چطوره؟ پشت سرش را با دست چپم محکم گرفتم و تیغه‌ سرد چاقو را زیر گردنش گذاشتم و سرش را پایین آوردم ، گویی که میخواهم ذبحش کنم . _تکون اضافی بخوری چنان کارد میکشم که مث گوسفند قربونی هلاک میشی فقط لال میشی گوش میدی . صورتش را نزدیک کیرم آوردم و کله آن را روی لب هایِ نرم و قفل شده یِ سایه حس کردم ،حرمِ گرم نفسش را روی کیر و خایه ام ، اضطراب شیرینی در جانم می انداخت. موهایش را به سمت عقب کشیدم و ناله اش درآمد: _نه لعنتی موهامو انقدر نکش بدترش نکن اگه الان ولم کنی منم کلا فراموش میکنم ولی اینجوری خودتو بیچاره میکنی گیرت میارن تیغه یِ چاقو را فشردم و قطرات خون روی شلوارم چکید .شروع کرد به اشک ریختن و با بغض گفت: _ ولم کن ، توروخدا ولم کن غلط زیادی کردم عکسم که پاک کردی همینکه دهانش کمی باز شد سرش را به کیرم فشردم .کله کیرم ابتدا از میان دندان هایش کشیده شد که باعث شد سوزشی احساس کنم سپس روی سطح نرم و بی قرار و خیسِ زبانش قرار گرفت و پرزهایِ آن‌ را با سر کیرم حس کردم. _جون دار یه ساک درستی بزن بعدش میرم قول شرف و گرنه خرخره تو جر میدم!!! یکهو هنرش را رو کرد و سر کیرم را بین لب هایِ تازه رسیده و نوباوه اش حسابی فشرد ، دو عضو گوشتی که کیرم را در تنگنای خود حسابی می فشردند.صدایِ [اومممم] از کامش برخاست ، سر ناودانی و قارچی را شروع کرده بود به میک زدن های جانانه ، زبانش چون زالو به دور بدنه کیرم میپیچید ،و کل کیرم روی دندان هایش و سطحِ داخلیِ لپ هایِ سراسر بزاقش و پرزهای‌ خیس زبانش کشیده میشد ، با هر بالا و پایین کردن سرش حس میکردم ته دلم خالی میشود ، دوباره شروع کرد مانند بچه گربه ای که پستان مادرش را به دهان گرفته به مکیدن در میان صدای [ملچ و ملوچش ]گفت: _بابا این کارد رو بردار اه بزا خوب بخورم گمان کردم رام شده و اعتماد کردم ، چاقو را از زیری گلویش برداشتم چند [ میکه] جانانه و جانکاه دیگر هم زد طوری که انگشت های پایم قفل شد ، خون و آب دهنش روی کیرم یکی شده بودند ، نصف کیرم را بین لب هایش حسابی چلاند و سفت نگه داشت و سرش را به سمت داشبورد متمایل کرد و به من نگاه کرد و دوباره شروع کرد مانند همان بچه گربه به مکیدن و [اوممم و اوممم] کردن .سرش را عمود کرد و کیرم را تا ته داخل دهانش کرد. انگار دندان هایش کمی بدنه یِ کیرم را خراش دادند .صدایِ [عوق زدن و خِرخِری] از دهانش آمد . ناله ای کردم و زانوهایم سفت شد اما ناگهان چنان[ گازی ]گرفت و آنچنان سوزشی ایجاد کرد که چشمانم سیاهی رفت و نفسم بند آمد . گیسش را گرفتم و پرتش کردم آن طرف ، درد کلا سلسله اعصابم را تسخیر کرده بود و سوزشی شدید از آن ناحیه به کل بدنم تکثیر شد که باعث شد از اطرافم غافل شوم ، سایه فی الفور دستش را باز کرد و سوئیچ و تلفنش را برداشت و از ماشین بیرون پرید و شروع کرد به دویدن ، صدایش را شنیدم که داد میزد : _کیارش کوچه نرگسی رو بیاید داخل. از درد زیاد انگار فلج‌ شده بودم با این حال کیر پاره شده ام را با وجود خونریزی داخل شلوار و شرتم کردم و از ماشین بیرون آمدم ، شروع کردم به دویدن چند کوچه بالاتر با مصیبت اسنپی گرفتم و گفتم مرا به نزدیک ترین داروخانه شبانه روزی ببر، از شهر خارج شد و وارد خود شهر شد ،سوزش عجیبی‌ داشت ، تاب و تحمل از من ربوده بود ، به سختی می توانستم کمر راست کنم،با تمام این اوصاف و در عین حال که شرت خیس از خونم را حس میکردم وارد داروخانه ای شدم ، سعی کردم کاملا عادی رفتار کنم ، گاز استریل و چسب و ضدعفونی کننده گرفتم .شانسی آوردم و آن سوی داروخانه پارکی بود ، به توالت عمومی پارک رفتم .. از جایِ عمیقِ [دندان های سایه ] خون سرریز میشد ، همینطور که بازویم را گاز میگرفتم تا فریادم بلند نشود ابتدا آب سرد را روی زخم ها گرفتم و بعد مایع ضد عفونی کننده را ریختم که سوزش شدید تری ایجاد کرد ، سرم کمی گیج رفت و فشارم افتاد ، با زحمت و تقلای فراوان چند چسب زخم زدم و باند را سفت دور کیرم پیچیدم، شرت خون آلودم را داخل سطل آشغال انداختم ، چند جای شلوارم ، نزدیک به کمر خونین شده بود، دست و رویم‌ را شستم و بیرون آمدم و روی نیمکتی افتادم ، جای زخم ها گز گز میکرد .به [ماه کامل ]که در نظرم نیمه خونین بود نگاه کردم و سیگاری روشن کردم و کم کم فکرم روشن شد [حالا چه میشود؟ حتما دنبال من هستند؟ آیا میتوانم به ویلا برگردم ؟ حتما در آن حوالی منتظرم هستند؟ممکن است پلیس خبر کنند ؟ اما به پلیس چه میخواهند بگویند ؟ تازه من هنوز آن فیلم را دارم .خودم را نباید درگیر این بازی میکردم. اصلا چه اهمیتی دارد مرضیه با سایه و پدرش چه رابطه ای دارد؟ ] گاهی چیزهایی که برای [ضمیر خودآگاه] ما سطحی و پیش پا افتاده است ، برای[ ضمیر ناخودآگاه ] ما منبع اضطراب و پریشانی است برای همین ما را به راهی می خواند که سراسر نفرت و حسادت و غرور کاذب است. من بازیچه یِ این نیروهایِ روانی ژرف یا بهتر بگویم تقدیر شده بودم و حال خدایان که از تماشای این بازی لذت میبردند با چشم خونین و تابناکی در آسمان مرا نگاه می کردند، اما اینکه خودم را در همه حال [مسئول] اعمالم ندانم و آنها را به گُرده یِ تقدیر و نیروهای غیر کنترل بی اندازم ، نوعی بهانه تراشی و رذلی و فرار از پذیرش عواقب انتخاب هایم نیست ؟!!! جای نیش سایه همچنان بی وقفه میسوخت. ماندگار تماس گرفت سعی کردم به خودم مسلط باشم و طبیعی حرف بزنم : _الو _هیچ معلوم کجایی ساعت سه نصفه شب ؟!! _پیش یکی از دوستای قدیمی ام که شماله . اومدم پیشش الانا میام _اصلا رفتارت طبیعی نیست یهو ول میکنی‌میری خب قبلش بگو!!! _آخه گفتم شما خوابیدید _صدات چرا میلرزه ؟!! _نه خوبم _میلاد لطفا هر جا هستی الان پاشو بیا خدا میدونه داری چیکار میکنی _الان میام _بدون ماشین رفتی چرا؟ _خودش اومد دنبالم _منتظرما _مامان متوجه شده نیستم ویلا؟ _نه تا دراز کشید خوابش برد _الان میام باید برمیگشتم شهرک چاره ای نبود ‌. اسنپی گرفتم .حوالی ویلا مورد مشکوکی ندیدم ، کلید انداختم و وارد ساختمان شدم همه خواب بودند و سکوت حکمفرما بود ، به اتاقم رفتم لباس هایم را عوض کردم . کسی آرام به در زد _بیا تو ماندگار بود با صورت خواب زده و اما نگران به سمت من آمد : _خوبی ؟ کجا بودی ؟ چرا رنگت پریده؟ _هیچی بابا خوبم .پیش رفیقم بودم اینجا کافه داره البته داخل شهر با نگاهی نامطمئن و نگران گفت: _چیزی بیارم بخوری ؟ _ نه فقط یکم تشنه ام _میرم برات ابمیوه بیارم _خودم میرم _نه بشین خسته ای برات میارم موقعی که لیوان آب میوه را دستم داد دوباره باچشمان نگران و پرسشگری گفت : _من که نمیدونم چیکار میکنی ولی برادر خودمو میشناسم تو درگیر یه موضوعی شدی ، هر چقدر هم اصرار کنم میدونم چیزی نمیگی اما خواهشا هرچی هست ازش فاصله بگیر ، الانم بگیر بخواب بعد در را بست و رفت . دراز کشیدم و نفس عمیقی کشیدم. تمام اتفاقاتی که افتاده بود مانند یک رویا یا کابوس به نظر میرسید که در سر داغ و ضربان دارم تصاویر آنهم در هم میپیچید ، از خودم میپرسیدم واقعا فردا چه چیزی در انتظار من است ؟ به خودم نهیب زدم که مردک لجن این جه کارهایی است که وقتی با خانواده ات به سفر آمدی انجام می دهی؟!!!! آیا ماندگار حدس های نمیزد ؟!!!! با سر درد و احساس سوزش ناشی از زخمی که خورده بودم بیدار شدم ، سرم سنگین بود .گوشی تلفنم را برداشتم تا ببینم ساعت چند است ، ساعت نه نیم بود. سایه و یک اکانت ناشناس در تلگرام کلی پیام داده بودند ، پیام های سایه را باز کردم‌: _میدم پیگی خار و مادرتو بگاد جرات داری از ویلا بیا بیرون _حیوون عقده ای رفتی ویلای ما قایم شدی ؟ _مادرت گاییده است پاتو بذار بیرون نذاری هم ما میایم خدمت خار و مادرت و....... پیام های آن فرد ناشناس که احتمال دادم یکی از پسرهای آنشب بود نیز از همین قرار بود.نباید می گذاشتم دامنه این مسئله به خانواده بستگانم کشیده میشد ، از این موضوع خیلی میترسیدم ، هر چقدر فکر کردم راه چاره ای به ذهنم نرسید ، ترجیح دادم فعلا مسکن و چیزی بخورم‌ چون احساس‌ضعف شدیدی میکردم تا ببینم‌ میخواهم‌ با این‌ مخمصه چه کار کنم. دست و رویم را شستم و به طبقه پایین رفتم همه دور میز صبحانه جمع شده بودند .سلام و صبح بخیری به همه گفتم ، مقداری حرف های همیشگی رد و بدل شد ، طاهره گاهی زیر چشمی نگاهی میکرد ، به یکدیگر در تلگرام سلام و صبح بخیر عاشقانه ای گفتیم. در نگاه ماندگار همان کنجکاوی و نگرانی بود ، مادرم گفت به پدرم زنگی بزنم و احوالش را بپرسم. مرضیه و عمو و طاهره هم داشتند در مورد تصویب قطعنامه جدید شورای امنیت در مورد حکومت ایران حرف میزدند. مرضیه میگفت با این‌قطعنامه ها علیه نظام هیچ غلطی نمیتوانند بکنند و دلایلی می آورد طاهره هم تایید میکرد . جایِ دندان های سایه همچنان گز گز میکرد ،باید این مسئله را حل میکردم بعد خوردن صبحانه کمی حالم جا آمد ، میز صبحانه را که داشتند جمع میکردند برای سایه نوشتم : _تو برای من تله گذاشته بودی من اومده بودم حرف بزنم ، من مجبور شدم از خودم دفاع کنم بلند شدم و رفتم روی مبلی نشستم . طاهره یک فنجان چایی کنار دستم گذاشت و لبخندی زد رسمی و بسیار محترمانه از او تشکر کردم ، ماندگار که داشت میرفت حیاط ویلا نگاه معناداری به ما انداخت ، بله احتمال قوی دادم که ماندگار به چیزی شک کرده ، بالاخره سایه پاسخ داد: _خفه شو تو از من فیلم مخفیانه گرفتی که اخاذی کنی ، روم چاقو کشیدی ، بهم تجاوز کردی مادر جنده ازت شکایت کنم کونتو پاره میکنن... _تو چی ؟ عکس مخفیانه نگرفتی از من و طاهره ؟ دو نفر رو اجیر نکردی منو خفت کنن ؟ جنگ خودت شروع کردی فکر کردی شما بچه قرتی تا منو میتونید خفت کنید ؟ حالا دیگه جر نزن این بازی رو خودت شروع کردی.. _آشغال گدا گشنه کیرتو به زور میکنی دهن من ؟!! جایی نمیتونی بری کافیه بیای بیرون تا کیر پیگی رو دهنت نکنم ول کنت نیستم.. _خواستم روتو کم کنم اون حرفایی که اون شب زدی مخصوصا به اون پسره ، بدجوری تحقیرم کرد تقصیر خودت شد من فقط اومده بودم حرف بزنم نمیخواستم بهت سو قصد کنم اون چاقو رو هم برای احتیاط جیبم بود. _کونی بازی در نیار این حرفا من حالیم نیست تا نکنمت ول کنت نیستم _ اصن میخوای فیلمتو همین الان بذارم اونلی فنز ؟ هااا؟؟ ازت ترسی ندارم فقط میخوام این ماجرا تموم بشه اصلا جلوی چشات فیلمو پاک میکنم خوبه؟ _بی ناموس حیوون چطور جرات کردی چاقو بذاری روی گلوم و منو دستمالی کنی ؟ هیچکس جرات نداره به من دس بزنه حس کردم به لحاظ روحی بهم ریخته و منقلب شده است کمی دلم به حالش سوخت و برایش نوشتم : _هم تحریک شدم هم اینکه نسبت بهت کینه داشتم حالا که شده ؟ الان میگی چیکار کنیم؟ _ولی کیرتو یه جوری گاز گرفتم که فعلا نمیتونی اون دو تا حاج خانوم رو بکنی ، بدبخت عقده ای ، جقم نمیتونی بزنی. حدس زدم به جز نفرت و میل به انتقام انگیزه دیگری هم برای ادامه دادن به این ماجرا دارد یا میل دیگری هم در کار است برایش نوشتم : _ولی اولش خوب خوردی خیلی بدت نیومد _مادر جنده چاقو گذاشته بودی زیر گلوم!!! اون چاقو رو بهت فرو میکنم صبر کن کیارش و سپهر منتظرن بیای بیرون‌ _ یادت رفته؟!!! گفتی چاقو رو بردار منم برداشتم ولی تو همچنان خوردی _حالا توام کیر کیارش خوردی حسابی حالت جا میاد‌ _اوکی من که دخلم اومده پس بذار فیلمت پخش کنم اینجوری بی حساب میشیم _توی اون فیلم زن عموتم هستا لاشی!!! _یه بخش کوچیکی از فیلم که فقط تو معلومی کفایت میکنه. _پخش کن بابا تخمم نیست تو فقط وصیت کن _اوکی حرفی نیست _حرومزاده روانی اگر جرئت داری ، اگر مردی پاشو بیا ویلای من ، وگرنه شک نکن میریزیم اونجا جلوی کس و کارت شرفتو میبریم _میام که فیل رو پاک کنم و قضیه تموم بشه بره جراتشو نداری _میبینمت... _ مرد نیست نیای باید این قضیه را به نحوی تمام میکردم از طرفی نمیخواستم مقابل او ضعف و ترس از خودم نشان دهم ، عواقب کاری که انجام داده بودم‌ را باید میپذیرفتم ،نمیدانستم دقیقا چرا اما باید میرفتم آنجا حتی اگر لازم بود کتک سیری بخورم نباید می گذاشتم این موضوع دامن خانواده و خویشانم که با من بودند را بگیرد و سفرشان را خراب کند ولی با خودم فکر کردم اگر بلایی سر من بیاورند چه ؟ اگر من را آش و لاش کنند همین باعث نمیشد آسایش و تفریح کسانی که با من به سفر آمده بودند را بهم بزند و آنها را درگیر کند و بالاخره از آن چیزی که باید بی خبر باشند خبردار شوند ؟!!! اما با این وجود اصلا نمیتوانستم مثل موش خودم را قایم کنم یا فرار کنم تصمیم گرفتم به آن ویلا بروم و تکلیف را معلوم کنم آن هم با وجود ترس و تشویشی زیادی که داشتم به هر طریقی این آتش نباید شعله ور میشد. سر ظهر بود . عمو پیش نماز شد و بقیه پشت سرش با چادر های رنگی و سفید در حالی که سجاده هایشان جلوی شان پهن بود به نماز ایستادند . مرضیه چادر و مقنعه سفید به سر داشت که چانه اش را زده بود و چشمانش انگار محوِ چیزی بود. طاهره هم همینطور ، طوری مقابل معبود ایستاده بودند و سر به زیر انداخته و غرق در خواندن حمد و سوره بودند که انگار لحظاتی کاملا از این زندگی زمینی جدا شده اند‌. من هم در همین لحظات روی نیمکتی کنار استخر نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم با خودم باتوم تلسکوپی ببرم یا همان کارد بزرگ کماندویی که پارسال از مریوان خریدم ، آن را داخل جعبه آچار ماشین گذاشته بودم‌. بعدظهر زن ها قصد کردند جکوزی بروند برای همین من و عمو کلا از ویلا بیرون‌ زدیم و شروع کردیم به اصطلاح دور دور کردن داخل شهرک .تمام این مدت هم‌ عمو از هر دری صحبت کرد مخصوصا از پولدار های‌اینجا حتی از صولتی و ثروت و جایگاهش و اینکه‌ خواستگار طاهره است. موقع برگشتن من‌ نرسیده به‌ ویلا پیاده شدم گفتم میخواهم‌ قدمی بزنم . همچنان دو دل بودم که به آن ویلا بروم‌ یا نه ؟ یکی از آن پسر ها پیام داد: _با پای خودت میای یا بیام بکشمت بیرون از اونجا بی ناموس ؟!! جالب اینکه متوجه نشدند من از ویلا خارج شدم با این حال پاسخ دادم: _دارم میام چاره ای نمیدیدم باید پیامد کارم را قبول میکردم با خودم فکر کردم که کاش قبول کنند به صورتم ضربه ای نزنند چون نمیخواستم بقیه چیزی بفهمند به صلاح بود که نفهمند بعد از کلی کلنجار و تردید و دلهره به سمت آن ویلا راه افتادم هیچ سلاحی هم با خودم نبردم تشخیص‌ دادم اینطوری بهتر است ، زنگ ویلا را زدم یکی دو دقیقه بعد در باز شد.داخل شدم ، ضربان قلبم بالا رفته بود و مثل آن شب پلکم می پرد کسی محوطه بیرونی ویلا نبود ، جلوتر رفتم سایه را کنار استخر دیدم که مابین آن دو پسر ایستاده بود ، یک تیشرت نیمه تا زیر سینه هایش و یک شلوارک چسب و چرم مشکی به تن داشت ، موهای براق مشکی کوتاه شده اش روی پیشانیش پخش شده بود و جالب اینکه زیر نور آفتاب متوجه شدم چشمان آبی تیره ای دارد . به لبان کوچک و گوشتی و خوش فرمش هم رژ جیغ قرمزی زده بود و دو گوشواره با نگین ارغوانی از گوش هایش آویزان بود .زیر گلویش باند و چسب پانسمان بود.در چشمانش نفرت و کینه و حتی کمی بغض موج میزد .آن دو پسر هم دست باز با تهدید نگاه میکردند. همینطور به یکدیگر نگاه میکردیم و حرفی نمیزدیم خواستم بگویم:[ خب اومدم ] که ناگهان پیگ را دیدم که از در باز شیشه ای بیرون پرید و با همان چشمان دریده در حالی که پارس می کرد و دندان های نیشش را نشان میداد به سمت من دوید هول شدم پایم به جدولی گرفت و پای دیگرم از روی پل های پشت سرم سر خورد و حس کردم در هوا معلق شدم بعد فقط درد شدیدی را پشت سرم حس کردم و دیگر هیچ..... صداها در سرم موج برمیداشت و انعکاس پیدا می کرد .ته گلویم مزه خون میداد ، پشت سرم می سوخت و تیر میکشید ، حس کردم روی تختی یا مبلی به پهلو افتاده ام ، یارای آن را‌ نداشتم که چشمان را باز کنم. کم‌ کم صداها برایم واضح میشد . یکی از پسرها میگفت : _سایه این اینجا بیافته بمیره بیچاره شدیما. آن یکی پسر گفت : _ نه بابا شلوغش نکن بیهوش شده آن یکی پسر پاسخ داد: _ضربه مغزی نشده باشد؟ باید ببریمش بیرون سایه وسط حرفشان پرید و گفت : _ بابا فقط بیهوش شده ضربان قلب و نبضش رو چک کردم یکی از پسرها گفت : . _کاش ببریمش بیمارستان آن یکی پسر گفت : _اوسگلی کیارش؟!!! شر میشه حال و حوصله دادگاه و پاسگاه رو ندارم سایه با حالت کلافگی گفت : _ای بابا شما دوتا چرا ریدید به خودتون؟ الانا بهوش میاد . بعد سمت من آمد و شانه ام‌ را تکان داد و چند قطره آب روی صورتم ریخت :. _هی جان ویک بهوش اومدی یا نه ؟ به گمانم کیارش گفت : _از اولش باید می رفتیم کلانتری آن یکی پسر گفت : _میرفتیم میگفتیم اومدیم یکی رو خفت کنیم منتها اون مارو زودتر خفت کرد ؟ _بابا چه حرفیه ؟!!! لازم نیست همه چیو بگی _اینو باش ؟!!! انقدر سوال پیچت میکنن انقدر بالا پایین میکنن تا اصل قضیه رو میفهمن _لااقل میگفتیم اومده از سایه توی استخر یواشکی فیلم گرفته سایه با حالت اعصاب خوردی داد زد : _یه لحظه خفه شید انگار داره به هوش میاد آن دو پسر هم انگار نزدیک شدند و به من نگاه کردند .به سختی چشمانم را باز کردم صورت سایه را دیدم که کمی تاریک و تار بود ، با چشمهای آبیِ خشن و کنجکاوش داشت مرا نگاه میکرد بعد گفت: _کیارش تکیه شو بده به کاناپه او هم مرا نشاند .چشمانم را بستم . یادم نمی آمد که چطور از اینجا سر درآوردم و این سه نفر چه کسانی هستند ؟ سایه لیوانی را به دهانم چسباند و با تحکم گفت : _دهنتو وا کن به زور آبجو را در حلقم ریخت مقداری از آن هم روی یقه و سینه ام ریخت ، سرفه ای کردم ، همه چیز برایم گنگ و معلق بود، پرسیدم : _من کجام ؟ سایه پاسخ داد : _خونه آقا شجاع ببینم صدای منو خوب میشنوی ؟ چشاتو وا کن دوباره همان چشم های وحشی و عجیب را دیدم بعد با انگشتان باریک و استخوانیش قرصی داخل دهانم کردم. _قورتش بده ،ریلایفِ سریع سر دردتو میندازه بعد بقیه لیوان را داخل دهانم خالی کرد که پرید گلویم و شروع کردم باز به سرفه کردن یکی از پسرها گفت : _حالش داره بهتر میشه یعنی ضربه مغزی نشده؟ سایه برگشت و نگاه تندی به او انداخت و گفت: _نترس هیچیش نمیشه برو اون بستارو بیار یکی از پسرها اعتراض کرد : _سایه فیلم سینماییش نکن دیگه!!!! رمز گوشیشو بگیر فیلمتو پاک کن بعد ببریمش پیش خونوادش شوخی نیست این چیزا [با چشمان نیمه بسته و بشکل تار داشتم نگاهشان میکردم] سایه بلند شد و دست به کمر جلوی آن پسر ایستاد و گفت: _چیه ترسیدی ؟ زرد کردی؟ با دستش به من اشاره کرد و گفت: _این جرئتش از تو بیشتره تنها اومده وسط شما دو تا نره غول و اون نره سگ آن یکی پسر با لحن عصبی و نگرانی گفت: _بابا حالیت نیست سایه دست و پای اینو ببندی یعنی آدم ربایی میفهمی ؟!! بچه بازی نیست ما تهش گفتیم یه گوشمالی بدیم بهش و فیلم رو پاک کنیم سایه باز با لجاجت و عصبانیت گفت : _من با این کار دارم اگه ترسیدید برید گم شید بعد رفت سمتی و چیزی را از روی میز برداشت آن یکی پسر جلویش را گرفت و دست روی شانه اش گذاشت و گفت : _دردسر واسه خودت و ما درست نکن بچه جان تو فیلم بازیت گرفته سایه داد زد : _گفتم میترسی هِری صدای واق زدن سگی را شنیدم ، با صدای سگ همه چیز در ذهنم همراه با دردی که تیر میکشید قطار شد ، اتفاق آنشب_ تهدیدهای سایه_ آمدن به ویلا _حمله سگ ..پسر نگاهی به سگ انداخت بعد به سایه نگاه کرد و گفت : _آخه احمق بچه نُنُر واسه خودت میگم چون رفیقتم سایه نگاهی پر از خشم و لجاجت به پسرک انداخت و سمت من آمد ، پاهایم را با چند بست محکم بهم بست ،دست هایم را نیز از پشت به همین شکل بست .رمق تکان خوردن نداشتم، بسیار گیج و بی حال بودم ‌. بلند شد و روبه آن دو پسر ایستاد و گفت: _بچه ها برید بیرون من با این کار دارم. آن پسرها بهم نگاه کردند و پوزخندی زدند و یکی از آنها گفت: _بابا بشین سرجات نتفلیکس رو یه چند ماه طلاق بده ناموسا ، کیارش بیا بلندش کنیم سایه فریاد زد : _نزدیکش بشید پیگی میندازم جونتون بی حرکت ایستادند یکی از پسر ها دستی روی سرش کشید و شروع کرد به دور زدن و گفت : _بیا آقا کیارش گفتم به حرف یه الف بچه گوش ندیم بیا بفرما !!! سایه خیلی قرص و قاطع گفت: _میگم مجبور نیستی اینجا بمونی آن پسر هم دست هایش را محکم بهم کوبید و بیرون رفت ، آن یکی پسر هم دست به کمر به سایه با اخم و کنجکاوی زل زده بود بعد نزدیک آمد و رخ به رخ سایه شد و گفت : _تا قبل از اینکه بست ببندی دست و پاش و جاش روی بدنش بمونه حاضر بودم برات چک و لقدی کنم ولی انتظار نداشته باش با کارای بچگانه تو همراه بشم اما من حس میکردم یا شاید فراتر از این ایمان داشتم تقدیر این چنین است که من دست و پا بسته زیر دست سایه بیافتم این ماجرا یا اینگونه تمام میشد یا ادامه پیدا میکرد چاره ای نبود برای همین تا سایه دهان باز کرد چیزی بگوید با زحمت فراوان گفتم : _بهتره بری این مسئله بین من و سایه است کسی لازم نیست دخالت کنه سمت من برگشتند و با تعجب مرا نگاه کردند پسر با همان حالت دست به کمر به من نزدیک شد و گفت : _چه مسئله ای ؟ در حالی که پشت سرم تیر می کشید طوری که نمیتوانستم چشمانم‌ را خیلی باز نگه دارم گفتم : _خانوادگیه !!!من و سایه آشناییت فامیلی داریم پسر سمت سایه برگشت و گفت : _این چی میگه سایه ؟ سایه همانطور که به من نگاه میکرد با صدای آرامی گفت: _درست میگه بین خودماست فقط!! چهره پسر متعجب و خشمگین بود مدتی سکوت کرد و گفت : _مگه من غریبه ام؟!! مگه تو چیزی داری که از من مخفی کنی؟!!! کاملا مشخص بود که‌ سایه نمیخواست دوست پسرش از رابطه اش با مرضیه و صحنه های آن فیلم مطلع باشد برای همین با همان نگاه و چهره سرکش سمت پسر برگشت و گفت : _هر کسی یه سری چیزای خیلی شخصی توی زندگیش هست حالا هم برو بیرون من با این حرف دارم پسر دستش را جلوی صورت سایه تکان داد و با لحن کنایه آمیزی گفت : _چیه ؟؟؟ نکنه سناریوی ارباب و برده است ؟!! سایه یکهو شروع کرد به خندیدن بعد در میان هِق هِق خنده هایش گفت : _آقا پسر توام پورن هاب رو طلاق بده !!!! لحن پسر بیشتر عصبی شد و حالت تهدید آمیزی به خودش گرفت : _حیف من که عن و گوه تو رو دو سال دارم جمع میکنم الانم دم درآوردی سایه از کوره در رفت و گفت : _گمشو بابا منت چیو میذاری سر من؟ فکر کردی آدم کم بود برام ؟ غیرت داری تو؟ ندیدی منو با چاقو چیکار کرده بود ؟باید تلافیشو دربیارم پسر با حالتی بسیار عصبی به صورت سایه خیره شد و دوباره دستانش را بالا آورد تا چیزی بگوید اما پیگی برخاست و شروع کرد به پارس کردن و دندان های نیشش را به رخ کشیدن، پسر نگاهی به پیگی انداخت بعد نگاه تحقیر آمیزی به سایه و گفت: _تف !!! لیاقتت همینه ، عقده ای مریض دیگه به من زنگ نزنیا هر بلا و ملایی هم سر این آوردی به خودت مربوطه. سویچ و کلاهش را از روی میز برداشت و در شیشه ای را محکم باز کرد و رفت‌. سایه مقابل من ایستاد پاهایش را کمی باز کرد و کمی مایل ایستاد یک دستش را به کمرش زد و سیگاری روشن کرد ، از میان دود سیگار و چشم های نیمه بسته اش مرا می پایید و حرفی نمیزد و من مقابل این ستون ها یعنی ران هایِ عضلانیِ مِسی رنگ که به ساق هایِ خوش تراش و باریکی ختم میشد احساس حقارت میکردم ، برجستگیِ واژنش در شلوارک چرم و چسبانش توی چشم میزد و زیر سینه های برجسته اش از انتهای تیشرتش نیمه اش مشخص بود. _دارم به این فکر میکنم چطوری کونتو پاره کنم؟ سیگارش را داخل گلدانی تکاند و به زیبایی و غرور گام برداشت ، پیگی را بیرون فرستاد دو سه دقیقه بعد با نوارِ پلاستیک نایلون بزرگی برگشت مقدار زیادی از آن‌ را برید و روی زمین مقابل من پهن کرد ، دهانم‌ را با چسب سه سانتی بست. دوباره رفت و با[ کارد بزرگ آشپزخانه ای برگشت] .نوکِ تیز فلزی آن‌ را روی حلقومم حس کردم با نگاهی سرد و کینه توز بالای سرم ایستاده بود و با عاجِ پوتین سفیدش انگشتهای پایم را فشار میداد ، بست ها خیلی محکم بودند اصلا نمیتوانستم خودم را‌ آزاد کنم سایه با لحنی مرموز و آهسته گفت : _معلوم که فقط یه مسئله ای بین منو تو هستش!!! متوجه شدم که دندانهایم دارد بهم میخورد اگر میخواست خیلی راحت میتوانست گلوی مرا با آن کارد آشپرخانه که بسیار تیز بود پاره کند شاید بخاطر همین آن نایلون را پهن کرده بود؟!!! _ یادت میاد اونشب بهم چی میگفتی ؟ آره گفتی توله جنده تکون بخوری میکشمت بعد تف کرد روی صورتم ، قطراتی که انگار کمی چرب و لزج بودند را روی پیشانی و گونه ام حس کردم .بلافاصله روی پایم نشست. مقداری از وزنش روی زخم افتاد و سوزشی تمام پاهایم را پر کرد موهایم را از پشت سر محکم گرفت و کشید رگها و اعصاب صورتم کشیده شد و سوزش و خشمی کور کننده در سرم ایجاد کرد ، بعد نوک کارد‌ را به تخم چشم راستم که به او زل زده بود نزدیک کرد و گفت: _کونی مادرزاد حالا کی کیو میخواد سقط کنه ؟ دندان هایش را بهم فشرد و با حرص گفت : _هومممم؟ خارتو میگام میدم واسه پیگی ساک بزنی نفس هایم به شماره افتاده بود و از گوشه چشمم اشک می آمد در امواج وحشی و خروشان حالاتِ روانی این دختر به حال خود رها شده بودم ،شکنجه گر سبکسر و کودک صفتی که چون خدای قهاری بر من مسلط بود ، دهانش را به گوشم چسباند ، وقتی نفس هایش در گوشم پیچید بدنم مور مور شد : _میخوام کیرتم بِبُرم؟ چطوره ؟! ببین اگه کوچکترین تکونی بخوری نوک چاقو میره توی چشت کیرم را مشت کرد سوزشی وحشیانه کل پایین تنه ام را فرا گرفت و من با تمام جانم استقامت میکردم که تکان نخورم و این درد شکنجه‌ را دو چندان میکرد ، عرق سردی از گوشه پیشانیم جاری بود ، هیچ فکر و احساس دیگری نداشتم جز رنج و وحشتی که با آن روبرو بودم .کیرم را بیشتر فشار داد بدنم شروع کرد به لرزش ، سایه که در چشمانش لذت و انتقام جویی و شرارت میدیدم داد زد : _چشماتو باز نگه دار دوباره دهانش را به گوشم چسباند و گفت: _چیه دردت میاد ؟!!! دولتو پیشی گاز گرفته خاله جون؟!!! از چشمانی که نوک کارد چند میلیمتر با آن فاصله داشت سیل اشک جاری بود ، حتی اگر سرم را هم کمی تکان میدادم ممکن بود گوشه پلکم پاره شود ، این لحظات فلج کننده انگار سپری نمیشد بلکه در جای خود خشک شده بودند ، سایه زخمم را در دست می فشارد . _بیا سینه هامو بگیر دیگه ؟ مگه نمیخوای بدونی سیلیکونی هستند یا نه هوممم؟ بعد نوک کارد را زیر چانه ام گذاشت و با فشار آن سرم را بالا آورد. چکیدن قطرات خون روی سینه ام‌ را حس میکردم ، انقدر سرم را بالا آورد تا بینی اش به بینی من چسبید و پیشانی اش روی پیشانی خیس از عرقم قرار گرفت ، نفس گرمش به زیر گلویم میخورد ، تنش بوی جنگل باران خورده و دودِ[ چوب کاج ]را میداد . با صدا و لحنی که انگار از خود بی خود یا دچار جنون شده شمرده گفت : _آشغال داهاتی همینجا سگ کشت میکنم پرتت میکنم توی چاه چطوره ؟!!! دوباره کیرمم را مشت کرد و زخم شلاق زد و گفت : _لالی کثافت ؟ میگم چطوره ؟‌ هااا ؟!!فکر نمیکردی داستان به این زودی عوض‌بشه؟؟؟ دیشب من جای تو بودم هه!!! کارد را همینطور پایین کشید و یک به یک دکمه هایم کنده شدند با نوک چاقو پیراهنم را باز کرد ، بعد تیغه فلزی را وسط سینه ام گذاشت، همینطور که روی من نشسته بود روی دو زانو قرار گرفت ، سرش را کج کرد و زبانش را از گوشه دهانش بیرون آورد و چشمانش حالتی نیمه مست پیدا کرد ، _میخوای یه یادگاری از من داشته باشی؟ بعد[ گَزِشِ ]سردِ تیغه را روی پوست سینه ام که همراه بود با کشیده شدن موهای سطح آن تمام وجودم را پر کرد .چشمانم را بشدت بهم فشردم و ناله های خفه ام بلند شد ، چشمان اهریمنی و آبی و مست شده سایه رد خون را از روی سینه ام دنبال میکرد و من از شدت درد ذهن و بدنم کرخت شده بود . مدتی خیره نگاه کرد اما گویی که طاقتش تمام شده باشد نوک زبانش را بر رد خون کشید و کارد را روی شکمم نگه داشت ، سرش را نزدیک آورد و زبان خونینش را روی چانه و بینی و لبم کشید ، زبانی که حسابی بزاق ترشح کرده و آغشته به خون بود. _به این زودی نمیکشمت نوک کارد را [بشکلِ دایره وار] دور نافم چرخاند و همراه با آن گَزشِ چندش آورِ حرکتِ تیغه بر سطح پوستم چنان شوکی وارد کرد که چیزی نمانده بود بیهوش شوم.دیگر رمقی حتی برای مقاومت کردن نداشتم و سایه این را خوب فهمید، خونی که روی پهنای کارد ریخته شده بود را در حالی که به من نگاه میکرد لیس زد و لبانش را گاز گرفت ، چیزی بشدت او را برانگیخته و بی قرار میکرد ، نوک زبانش را دور حلقه یِ خونینِ نافم چرخاند که بخاطر سوزی که ایجاد کرد زانوانم لرزید ،بعد روی من کاملا افتاد و من فشار نرم سینه هایش و وزنش را به خوبی حس کردم . لبها و زبان دآغ و بی تاب و مرطوبش به گردنم کشیده میشد و من دچار رعشه هایِ لذت میشدم که وقتی با تمام دردها و جراحت هایی که داشتم همراه شد ، چیزی را تجربه کردم که برایم شوکه کننده بود‌.من در نشئگی خاصی فرو رفته بودم ،نفس گرم سایه در گوشم پیچید که دوباره باعث شد بیشتر شق کنم و زخم کیرم بیشتر باز شود. _نمیدونم چرا یهو جیشم گرفت!!! من را به زحمت از روی کاناپه روی نایلونی که مقابلم پهن کرده بوده انداخت ، کاناپه را حسابی به عقب هل داد .رفت یک[ استَندِ مخصوصِ فیلم برداری گوشی موبایل] آورد تلفنش را روی آن قرار داد و زاویه دلخواهش را تنظیم کرد. با ریموتی آهنگ هیپاپی از گروه [Pussy Riot ] پخش کرد ، بعد پشت دوربین شروع کرد به رقصیدن ‌. چشمانش را بسته بود و جنون وار بدن و دستانش را همراه با ضربِ [تمپو] تکان میداد ، من به پهلو افتاده بودم و تماشایش میکردم . در حالی که شرر بار و حریصانه به من نگاه میکرد لب پایینش را گاز گرفت و همراه با رقصش شلوارکش را بیرون آورد ، با پای راستش آن را سمت من پرت کرد . من چیزی شبیه به یک[ طَلقِ قرمز براق] را دیدم که بسیار باریک بود و فقط وسط کصش را پوشش داده بود .ران هایِ عضلانی و مِسی رنگ و ورزیده اش لرزان بود و سینه هایش تیشرتش را بی تاب کرده بودند، با قدم هایی که [مخصوصِ فاحشگانِ خانه شیطان ]بود سمت من آمد ، زبانش را دور دهانش چرخاند ،چشمانش مست و [واله ]بودند ، با پاشنه پوتینش مرا تخت خواباند ، صورتم را بین پاهایش قرار داد ، انگشتانش که جابجا در آنها حلقه هایی بود و ناخن های تیز مشکی داشت آن پوشش باریک را کنار زد .من چیزی شبیه به [شکافِ یک هلویِ تازه رسیده ]را دیدم که لب هایِ متورمی داشت و همچنین سر یک [تاجکِ] صورتی که‌ سخت بین این لبها فشرده شده بود . آنگاه[ باران‌ زرد و گرمی ]که بوی [ آمونیاک] داشت روی صورتم بارید . سر داغ و سنگیم زیر این آبشار زرد سبک میشد . با پوتینش صورتم را چپ و راست کرد گفت: _حالت جا اومد یا نه؟ بعد سینه هایش را گرفت و لب پایینش را به دندان گرفت و پیچی و تاپی به خودش داد و گفت : _ لطفا برام تمیزش میکنی؟ اگه موافقی پلک بزن من که خودم‌ را در این مکاشفه یِ پست‌ رها کرده بودم پلک زدم ، ضبط را متوقف کرد و چسب دهانم را با نوک کارد از وسط با ظرافت تمام باز کرد ، همانطور که روی سنگ توالت مینشینیم روی دهانم نشست، بالشتک هایِ تیغ تیغی و پُف کرده و مرطوبش که مزه و بوی آمونیاک داشت روی لب ها و زبانم کشیده میشد ، چین و شِکن ریزِ مابینِ بالشتک ها را روی زبانم حس میکردم و کِش آمدن ترشحاتش را از روی زبانم . نوک زبانم شروع کرد با سر تاجک بازی کردن ، جیغی کشید و سرش را سیخ بالا نگه داشت . _وااای کثافط چه خوب بلدی تاجک را میان لبهایم گرفتم و‌ شروع کردم به کشیدن و مکیدن حسابی آنها .روی زمین نیم خیز شد ، شکمش روی صورتم قرار گرفت و دستانش را روی زمین گذاشت و با صدای دو رگه ای ناله کرد : _واااای گازش بگیر کصکش گاز تقریبا محکمی گرفتم باز جیغی کشید و به شدت تکان خورد و سیلی ای به صورتم زد _حرومزاده یواش بعد زبانم را داخل حفره کردم و در مخلوطی از گوشت و ترشحات و قطرات ادرار چرخاندم و از این[ مزه اهریمنی ]کامم‌ را پر کردم کص و کونش را روی صورتم تکان میداد . _ زبونت رفت توی کصم آیی میک جانانه ای به وسط کصش زدم و نفس زنان گفتم: _کیر نمیخوای ؟؟؟ بلند شد ایستاد چشمانش را بست و کمی کصش را مالید و گفت : _یه چیزی توی من و تو خیلی شبیه همه!!!! بعد صورتش را نزدیک آورد و پیشانیم را گاز گرفت و گفت: _ ولی نمیدونم چیه دقیقااااا!!! دکمه شلوارم را باز کرد و همراه با شرتم محکم و سریع تا زانو پایین کشید ، انگشتش را بین دندان های گوشه دهانش گذاشت و نیش خندی زد و گفت : _اوه ببین چیکارش کردم سر کیرم را بین ناخون هایش نگه داشت و گفت : _آخی آش و لاش شده که پانسمان را باز کرد و گفت : _بین اینجوری برات ساک بزنم حال میده؟!! کله کیرم از لبهای نرم و گوشتیش رد شد و دندان هایش دوباره روی بدنه کیرم کشیده شد اما وقتی به زخم رسید از شدت درد به خودم پیچیدم . با ولع و قدرت تمام میکی به کله کیرم‌ زد و گفت : _انقدر به خودت نپیچ بذار چرک و عفونت رو بکشم بیرون لبهایش را روی زخم ها گذاشت و طوری که انگار [جایِ نیش عقرب] را میک میزند شروع کرد به میک زدن ،سوزشِ شدیدِ لذت بخشی پاها و زانوهایم را[ سیم ]میکشید طوری که ناله ام در سینه ام حبس شده بود و فقط دهانم را باز نگه داشته بودم ‌.چرک و خون را روی نایلون تف کرد . انتهای کیرم را چون میله پرچم در مشتش فشرد و وحشیانه در کامش فرو برد . حس میکردم ترکیبِ زبان و دندان ها و بزاق دهانش ، [موجود عجیب الخلقه واحدی] هست که میخواهد عصاره کیرم را بیرون بکشد. نفس بریده گفتم : _بشین روش بشین روش یکهو بلند شد ایستاد و با همان نگاه خشن و تحقیر آمیز به من نگریست و گفت : _لجن انگار خیلی بهت داره خوش میگذره !!! دهانش را با دستمال کاغذی پاک کرد و گوشی تلفنش را برداشت و گفت : _احمق یه تیکه گوه بیشتر نیستی تازه این اولش بود!!!! شروع کرد به فیلم برداری از من. _خب دوستان یک عدد پرنسس کیر زخمی رو میبینید با صدای بلند میخندید .به او گفتم : _من با پای خودم اینجا اومدم اما تو مثل یه آدم‌ بزدل وقتی زمین خوردم و بی حال بودم اومدی با صدتا بَست دست و پای منو بستی عادت کردی پشت چند نفر قایم باشی و قلدری کنی ؟ اگه دست و پام باز بود جرئت داشتی تو چشام نگاه کنی؟!!! فیلم گرفتن را متوقف کرد و کف پوتینش را روی گونه ام گذاشت و گفت : _ مثلا چیکار میکردی هاااا؟ _ جوری میکردمت که تا آخر عمرت یادت نره کنار سرم روی پنجه پا نشست و یکی از ابروهایش بالا انداخت و گفت : _مثل اونشب میتونی اون نگاه و اکت داشته باشی ؟!!!! _آره _الان صاف شدیم اما اگه بخوای تلافی کنی یا دوباره کلک بزنی چی ؟!!! _مطمئن باش صدمه ای دیگه بهت نمیزنم من فقط میخواستم این ماجرا یه جوری حل بشه. سرش را تکان داد و گونه اش را خارند بعد بلند شد و در شیشه ای را باز کرد : _پیگی پیگی !!! اونجا میشینی تا بهت نگفتم کاری نمیکنیا با کارد بست ها را پاره کرد . بلند شدم و روی مبلی نشستم و نفسی تازه کردم و کش و قوسی به خودم دادم بعد به سایه نگاه کردم و گفتم : _بیا اینجا سایه به میز غذا خوری تکیه داد و همراه با نگاهی اغوا گر و موشکافانه گفت : _تو بیا خب!!! بلند شدم و سمتش خیز برداشتم و گردنش را گرفتم و روی میز خواباندمش ، پیگی پارس کرد که سایه گفت: _پیگی وایسا سرجات به من خیره شد. در چشمان آبیِ بیمارش حرص و خواستی را احساس میکردم .کصش را مالیدم ، چشمانش خمار شد و زبانش را بیرون آورد .نفس هایی عمیق و شمرده میکشیدم و گفتم : _ جنده توله ببین چه به روزم آوردی؟!! به کصش سیلی های پی در پی زدم و گفتم: _عروسک جنده من قرمز پوشیده!!!! آن شرت عجبب و غریب را کندم و گوشه ای اندختم. چشمانِ سایه رفت و انگشتش را میمکید با دست دیگرش تیشرتش را بالا زد و سینه های مِسی رنگ و گرد و سفتش بیرون افتاد ، یکی از آنها را گرفتم و این اسفنجِ چربی را در مشتم فشردم ، پاهایش را بالا گرفت ، سرش را بلند کرد و پیراهنم را گرفت ، زبانش را گاز گرفت و با [قیز ] گفت: _ بکنم مثل سگ منو بکن مثل دیشب باش همون نگاه همون حرفا گلویش را گرفتم و روی میز خواباندمش _زیر کیر میکشمت الان جنده توله سر کیرم را بین آن‌ شکاف قرار دادم. مقاومت کرد ، تنگ بود !!!، بیشتر فشار دادم، لب هایِ کصش بالاخره کنار رفت و کله کیرم در شکافی نرم و چرب لغزید . تاجک ،کیرم‌ را نوازشی کرد ‌. فشار بیشتری دادم و طولِ کیرم از [ میانه یِ تُرد و سفت و نوباوه یِ کصش] سر خورد ،دیواره هایِ لغزان و تپنده را از هم گشود و پیش رفت. پاهایش را باز کرده و بالا گرفته بود، پوتین های سفیدش کنار گوش هایم بود، لب ها و چانه اش را در کف دستم فشردم و چند انگشتم‌ را داخل دهانش کردم و فکش را به سمت پایین کشیدم. _ماده سگ هرزه روی من میشاشی؟!!!! آبم ریختم‌ روی صورتت نجستت میفهمی!!!! به [طاقِ کصش] میکوبیدم ، صدای میز بلند شد ، پیگی خرناس های تهدید آمیز میکشید ، سایه چشمانش سفید شده بود ، صورتش زیر دست خشن من بود ، چشمانش را یکباره از هم گشود و گفت : _کص مرضیه تنگتره یا مال من ؟!!! در میانه نفس نفس زدنم پاسخ دادم : _مرضیه شوهر داره و زایمان داشته ولی با این حال خیلی خوبه. دستانش را از هم باز کرد و به خودش پیچ و تابی داد و با صدای بچگانه ای گفت: _این کیر توی کص مرضیه هم رفته حالا داره میره توی کص من!!! موهایش را سفت گرفتم و سرش را کمی جلو آوردم و محکم تر کوبیدم ، چشمانش چپ شده بود .بعد گفتم: _تو رو صبح تا شب باید گرفت فقط کرد کص و کون لخت ، دست و پا بسته، مثل مستراح همیشه آماده فقط همین . سیلی ای در گوشش خواباندم ،حواسش برگشت و وحشت زده به من زل زد _با توام هرزه توله مثل اینکه با انزجار نگاهی به من کرد ، دست دراز کرد یقه ام را گرفت و خودش را جلو کشید و لبهای کوچک و گوشتی اش را بین لبهایم فرو کرد و زبانش را دور دهانم چرخاند و با دندان های سفید و درخشانش لبهایم را گزید ، دست هایش را دور گردنم حلقه کرد ، کیرم را در کصِ [کال] و وَرَم کرده و آکنده از ترشحاتش با ضربات شدید میکوبیدم ، نوک سینه هایش به‌سینه ام میخورد ، چشمان شیدا و بی قرارش را به من دوخت، به دلیل ضربات حرفش در سینه میشکست‌. _توی کص خانوم مولایی ، دبیر ما چه حسی میده ؟ ها؟!!! چانه اش را در دستم فشردم طوری که لبهایش جمع شد بعد گفتم : _تو جندگی خودتو کن هرزه کوچولو این را که گفتم ناله ای کرد که تبدیل به جیغ شد و پاهایش رعشه هایِ وحشیانه گرفتند انگار دچار [صرع ]شده بود ، چشمانش سفید شد، من هم از این حالت او به مرز ارگاسم رسیدم ، سریع کنار صورتش رفتم . سرش را گرفتم و برای لحظاتی در [ خلا بی قیدی] فرو رفتم ، چند ثانیه در هایِ[ افسل سافلین] بر من گشوده شد، آبم‌ را روی صورت این [ عروسک] میریختم اما در همین حین تصور میکردم روی میز صبحانه امروز با کون لخت ایستاده ام و آبم را روی صورت عمو مسعود ، نازنین زهرا ، مرضیه و طاهره میریختم .... الهی دانان میگویند [جهان انسانی متناهی و محدود است ]اما روانکاوی خلاف این را ثابت میکند زیرا نشان میدهد که میل جنسی گذرگاهی است به اعماقِ روان نامحدودمان آن جا که اخلاقیات دیگر حاکم نیستند. روی زمین نشسته بودم و مات و مبهوت به تمام اتفاقاتی که افتاده بود فکر میکردم ، سایه از روی میز بلند شد و حیران و درمانده به من و اطرافش و خودش نگاهی انداخت ،انگار که [روح شریری] فعلا او را ترک گفته بود و اکنون چون بره ساکت و آرام است . _ الان چیکار کنیم ؟ گویی از هیپنوتیزمی شوم‌ بیدار شده بودیم. نگاهی به ساعت انداختم. ساعت شش بعدظهر بود. طاهره و مرضیه پیام داده بودند ، پیامشان را فعلا باز نکردم .سایه باز نگاه درمانده و پریشانش را به من انداخت و آرام گفت: _ نغمه و سارا نهایت یکی دو ساعت دیگه بیان سعی کردم به افکارم نظم بدهم برای همین گفتم: _برو یه دوشی بگیر منم اینجارو مرتب میکنم ،فقط بهم بگو تی و جعبه کمک های اولیه کجاست صورتش را با دستمال کاغدی داشت پاک میکرد بعد خیلی آرام و از نفس افتاده گفت : _تی پشت در آشپزخونه است .جعبه ای کمک های اولیه هم داخل دستشوییه. بعد گوشی و لباس هایش را از روی زمین برداشت و آهسته و مغموم رفت طبقه بالا، نایلون را جمع کردم و داخل سطل آشغال گذاشتم ، آن اطراف را تی کشیدم و مرتب کردم ، دست و رویم را شستم .با پنبه و بتادین زخم هایم را نیز شستم و پانسمان کردم . زیر چانه و روی شکمم خراشی سطحی بود . فقط مانده بودم با چسب زخم روی چانه ام چه کار کنم ؟!! چه دروغی برایش بتراشم ؟ پیراهنم هم که خون آلود و کثیف بود و قابل پوشیدن نبود ، وقتی به هال برگشتم دیدم سایه با موهای نم دار و تیشرت بلند و گشادی بدون شلوار روی میز بیلیارد نشسته و سیگار دود میکند.با همان چشمان مظلوم و درمانده مرا نگاه میکرد‌.دلم کمی برایش[ ریش] شد به او گفتم : _سایه یه تیشرتی چیزی داری بدی من بپوشم؟ با این اصلا نمیشه رفت بیرون _یکی دو تا تیشرت کیارش بالا جا مونده میارم ببین کدومش خوبه .سمتش رفتم صورتش را آرام گرفتم ، این ور و آن ورش کردم، زیر گردنش را نگاه کردم ،بعد دستش را گرفتم بردمش دستشویی ، پانسمان گلویش را عوض کردم. همینطور که مشغول بودم با صدایی گرفته گفت : _من این همه زخم و زیلیت کردم اما باز داری به من کمک میکنی!!! _دیگه اینجوری بیخیال میشدی تقصیر خودمم بود .سرتو بالا نگاه دار بعد یک پمباد موضعی ضد التهاب را کمی روی گردنش کشیدم او هم مانند کودکی سر به زیر با نگاهی خسته بی حرکت ایستاده بود ، لباسش را بالا زدم و کل بدنش را نگاه کردم که ببینم جای خراش یا کبودی ای هست یا نه. چیز خاصی نبود. بعد دستکش لاتکسی دستم کردم _تکون نخور میخوام ببینم خون ریزی نکرده باشی یه وقت انگشتم را در واژنش کردم و کمی حرکتش دادم و بیرون آوردم. _نه انگاری چیزی نیست حالا برو تیشراتا رو برام‌ بیار رفت آورد .یکی از آنها که خیلی به من گشاد بود اما آن یکی خیلی بهتر بود. فکر کردم که موقع خروج که اصلا کسی به من توجه نکرد که چه پوشیدم عمو هم که زیاد توی باغ نیست ، اصلا برای چه کسی اهمیت دارد که لباس من چطور بود ؟!!! مگر طاهره و ماندگار که آنها هم حواسشان به تهیه وسایل حمام‌ بود . لیوان بزرگ [آیس پکی] و یک [کمپرس یخ ]دستم داد ، یکی هم دست خودش بود بعد همانطور نگاه کرد : _سایه منو اینجوری نگاه نکن چت شده ؟ همون سایه ای باش که من اول دیدم لباسم را عوض کردم و کمپرس یخ را پشت سرم نگه داشتم، مقداری از آیس پک‌ را هم خوردم. _خب من برم همانطور که چون‌ یتیمی مظلومانه به من چشم دوخته بود گفت : _کیی میای دوباره ؟ با تعجب به او نگریستم و گفتم : _کی میام ؟!!! _آره من خیلی تنهام مرضیه هم که اصن نمیاد پیشم!!!! _ مگه دوستات نمیان ؟ _چرا ولی همیشه روی مودِ اونا نیستم تو و مرضیه یه جوره خوبی هستید _دوست پسرت چی پس ؟ _اونم از جلوی چشم افتاد مرد نیست بابا فقط فکر کردنه قلبم به رقت آمد. گونه اش را نوازش کردم و گفتم: _منو ببخش مدتی نگریست و گفت : _دو طرفه بود منم کلی بلا سرت آوردم ، با این وجود باز بهم محبت کردی انگار نه انگار _مهم نیست یه جور خوشگذرونی مریض هم بود لبخند محوی گوشه لبش نشست و چشمانش برقی زد‌ و گفت : _یعنی دوست داشتی[ اسلیو ]من باشی؟!! چیزی نگفتم. لبخندی زدم و گوشی تلفنم‌ را درآوردم و جلوی چشمش فیلم را پاک کردم او نیز بلافاصله همینکار را کرد . نی را داخل دهانش کرد و همینطور که میک میزد نگاهش به من بود ، نگاهش متعجب و کنجکاو بود و پرسید: _کی برمیگردید ؟ _ فردا پس فردا _تو چی ؟ _نمیدونم شاید بابام اومد باهم برگشتیم ، برگشتم بهت پیام مید _باشه _تو و مرضیه رو میخام داشته باشم!!! _چرا ؟ _چیزی دارید که من خوشم میاد!!! از من متنفری ؟؟؟ لبخندی زدم و گفتم : _ نه اصلا دیگه من برم با نگاهی ملتمسانه گفت : _کاش نمیرفتی و امشب تو ارباب میشدی!!! سرش را در آغوش گرفتم و گفتم : _من دیگه هیچوقت بتو صدمه نمیزنم الان من رفتم برو یه چرت بخواب او شگفت زده مرا پایید و گفت : _بازم میبینمت بای. از ویلا خارج شدم مرضیه پیام داده بود که برای شام دیر نرسم ، طاهره هم شاکی شده بود که از جلوی چشمش چرا غیبم زده و برای هر دو نوشتم رفتم قهوه ای خوردم و دوری زدم و‌الان میرسم . توانی نداشتم تا آنچه بر من گذشته بود را در ذهنم تحلیل کنم موضوع پیچیده و عجیب تر از آن بود ، ترجیح دادم بعد از خوردن شام و در رخت خواب به آن فکر کنم ، نه خوشحال بودم نه ناراحت بلکه حس خنثی بودن میکردم، شاید بر اثر تجربه ای که داشتم هنوز شوکه بودم و باید صبر میکردم تا ابعاد روانی آن خودش را نشان دهد‌‌. ادامه دارد.... نوشته: قلب یخی
×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18