رفتن به مطلب

داستان خیانت زن شوهردار و سکس با پسرعمو


arshad

ارسال‌های توصیه شده


خیانت نسترن با پسرعمویش آرمان - 1
 

بخش اول: پیش‌درآمد – مرزهای ناپیدا

نسترن هرگز فکر نمی‌کرد که روزی در این نقطه از زندگی‌اش بایستد، در خانه‌ای که به آن تعلق ندارد، در شهری که هنوز هم برایش غریب است، کنار مردی که نباید در کنارش احساس آرامش کند.

وقتی تصمیم گرفت به تهران بیاید، قصد فرار نداشت. رویاهایش را در شهسوار، در آن آرایشگاه کوچک، در زندگیِ آرام اما محدودش دفن نمی‌دید. از همان ابتدا، فکر پیشرفت در ذهنش بود. می‌دانست که اگر بخواهد مهارت‌هایش را گسترش دهد، برند خودش را راه بیندازد، و در نهایت، رویای مهاجرتش را به واقعیت تبدیل کند، باید قدمی بزرگ بردارد.

اما این قدم بزرگ موانع خودش را داشت. مهدی، شوهرش، مردی سنتی بود که هیچ‌وقت با زندگی در شهری مثل تهران موافق نبود. برای او، آرامش یعنی امنیت، یعنی بودن در جایی که همه همدیگر را می‌شناسند، جایی که نیازی نیست نگران خطرات و تغییرات باشی. اما نسترن می‌خواست تغییر کند.

راضی کردن مهدی کار آسانی نبود. ماه‌ها طول کشید تا او را متقاعد کند که این سفر چند ماهه، فقط برای آینده‌ی هر دوی آن‌هاست. در نهایت، موفق شد، اما به شرط و شروطی که مهدی برایش گذاشت:
-باید حریم‌ها را رعایت کند، به‌خصوص که قرار بود در خانه‌ی آرمان، پسر عمویش، زندگی کند.
-باید هر هفته گزارش کاملی از کار و زندگی‌اش بدهد، تا خیال مهدی از دور راحت باشد.
-و مهم‌تر از همه، این فقط یک دوره‌ی موقت است، نه یک تغییر دائمی.

تهران به او وعده‌ی آزادی داده بود، اما این آزادی آسان به دست نمی‌آمد.

خانه‌ی آرمان، تنها جایی بود که می‌توانست بدون هزینه‌ی بالای اجاره، چند ماهی در آن بماند. اما حضورش در آن خانه، برای خودش هم عجیب بود. اوایل، فاصله‌ها را حفظ کرد. در خانه هم حجابش را رعایت می‌کرد، سعی می‌کرد ساعات حضورش در خانه را طوری تنظیم کند که کمتر با آرمان روبه‌رو شود. غذا را جدا می‌خوردند، حرف‌هایشان کوتاه و رسمی بود، انگار دو غریبه که از سر ناچاری زیر یک سقف هستند.

اما زندگی همیشه راه خودش را پیدا می‌کند. مرزها به‌آرامی شروع به فروریختن کردند.

بخش دوم مرزهایی که کم‌رنگ شدند

هفته‌های اول، همه‌چیز تحت کنترل بود. نسترن خودش را در کار غرق کرد. صبح زود از خانه بیرون می‌رفت، تا دیروقت در آرایشگاه می‌ماند، و وقتی برمی‌گشت، مستقیم به اتاقش می‌رفت. در خانه‌ی آرمان، سایه‌ای بیش نبود.

اما کم‌کم، این فاصله‌ها کمتر شدند.

اولین تغییر، صحبت‌های آخر شب بود. بعضی شب‌ها، وقتی نسترن از کار خسته برمی‌گشت، آرمان هنوز بیدار بود. گاهی در آشپزخانه به هم برمی‌خوردند. اوایل، فقط چند جمله‌ی کوتاه رد و بدل می‌شد. «کار چطور بود؟»، «خسته به نظر می‌رسی»، «تو چای می‌خوری یا دمنوش؟». اما بعد، حرف‌ها طولانی‌تر شدند. از کار و زندگی گفتند، از گذشته‌شان، از رویاهایی که داشتند.

بعد از مدتی، دیگر به نظر نمی‌رسید که دو غریبه‌ی زیر یک سقف هستند.

یک شب، بعد از شام، نسترن ظرف‌ها را می‌شست. مشغول سابیدن بشقاب‌ها بود که روسری‌اش از روی سرش سُر خورد و روی شانه‌هایش افتاد. آرمان توی آشپزخانه نبود و نسترن هم که دستانش خیس و پر از کف بود، ترجیح داد بعد از تمام شدن کارش آن را درست کند.

اما درست در همان لحظه، آرمان برای برداشتن یک لیوان آب وارد آشپزخانه شد.

«خسته نباشی.» صدایش کاملاً عادی بود. بدون هیچ مکثی به سمت یخچال رفت.

نسترن نفسش را در سینه حبس کرد. دست‌های خیس و کفی‌اش را روی پیش‌بندش کشید و با عجله روسری را روی سرش مرتب کرد. اما حس عجیبی به او دست داد. آرمان هیچ واکنشی نشان نداد. انگار برایش طبیعی بود.

این اولین ترک روی دیوار فاصله‌ها بود.

چند روز بعد، آرمان چند تا از دوستانش را به خانه دعوت کرد. نسترن تصمیم گرفت زیاد در دید نباشد و به اتاقش رفت. اما بعد از یک ساعت که برای آوردن آب بیرون آمد، نگاهش به جمع افتاد. همه‌ی دخترها بی‌حجاب بودند. او تنها کسی بود که هنوز پوشش محافظه‌کارانه‌ای داشت.

تا قبل از آن، همیشه فکر می‌کرد که این یک مرز مشخص است. اما آن شب، دیدن جمعی که هیچ‌کس حتی اشاره‌ای به حجاب نمی‌کرد، یک تابو را در ذهنش شکست. آن‌ها آزاد بودند، راحت می‌خندیدند و نسترن هم، برای لحظه‌ای، خواست که بخشی از این فضا باشد.

آن شب، مدت بیشتری در نشیمن ماند، به حرف‌هایشان گوش داد، و کم‌کم حس کرد که شاید لازم نباشد همیشه آن‌قدر سختگیر باشد.

یک روز عصر، نسترن در آشپزخانه مشغول آماده کردن چای بود که آرمان به خانه برگشت. درگیر فکرهایش بود و حواسش به چیزی نبود. تازه وقتی آرمان به آشپزخانه آمد و ایستاد، متوجه شد که روسری‌اش سرش نیست.

«موهات خیلی قشنگه.» آرمان این را گفت و از کنارش رد شد.

نسترن لحظه‌ای خشکش زد.

دستش ناخودآگاه بالا رفت تا موهایش را مرتب کند، اما بعد با خودش گفت: «خب که چی؟ اون که دیگه دید.»

این جمله‌ی ساده، تغییری بزرگ را کلید زد. دفعه‌ی بعد، دیگر خودش را مجبور نکرد که در خانه روسری سر کند.

بخش سوم اولین مهمانی خارج از خانه

آن شب، آرمان از پشت میز کارش بلند شد، کش‌وقوسی به بدنش داد و با لحنی معمولی به نسترن گفت:

«نسترن، امشب یکی از دوستام یه دورهمی گرفته، میای با هم بریم؟»

نسترن که مشغول جمع‌وجور کردن آشپزخانه بود، لحظه‌ای مکث کرد. این پیشنهاد غافلگیر کننده بود. تا حالا با آرمان به چنین جایی نرفته بود. کمی مردد شد.

«نمیدونم… مهمونی چجوریه؟»

آرمان شانه‌ای بالا انداخت: «یه دورهمی معمولیه. چند تا از دوستام هستن، گپ می‌زنیم، یه کم خوش می‌گذرونیم.»

نسترن سکوت کرد. تا قبل از آمدن به تهران، چنین فضاهایی برایش غریبه بود. اما اینجا، در این شهر، انگار هر روز چیز جدیدی برای تجربه کردن داشت.

«باشه، میام.»

تصمیمش را گرفته بود. شاید بد نبود کمی با آدم‌های جدید آشنا شود، فضایی خارج از این خانه را تجربه کند. آرمان لبخندی زد و گفت: «عالیه، پس یه کم زودتر آماده شو که دیر نرسیم.»

نسترن به اتاقش رفت و مقابل آینه ایستاد. بلوز مشکی راحتی پوشید و شالش را سر کرد. کمی عطر زد و کیف کوچکی برداشت. در نهایت، با کمی دودلی، به سمت در رفت.

آن‌ها از خانه بیرون زدند، سوار تاکسی شدند و راهی محل مهمانی شدند. در طول مسیر، نسترن نیم‌نگاهی به خیابان‌های شلوغ تهران انداخت. هنوز به این شهر عادت نکرده بود. گاهی فکر می‌کرد زندگی در این شهر قرار است او را تغییر دهد، اما دقیقاً چطور؟

حدود نیم ساعت بعد، به مقصد رسیدند. آپارتمان یکی از دوستان آرمان، ساختمانی نسبتاً شیک در مرکز شهر بود. وقتی وارد ساختمان شدند، نسترن حس کرد دلش کمی شور می‌زند.

سوار آسانسور شدند. آرمان جلوتر ایستاد و نسترن کمی عقب‌تر. آسانسور که به طبقه مورد نظر رسید، در باز شد و آرمان بدون مکث از آن خارج شد و به سمت در واحد رفت.

در همین لحظه، نسترن نفس عمیقی کشید. نگاهش را به تصویر خودش در آینه آسانسور دوخت. برای چند ثانیه به خودش خیره ماند، انگار داشت چیزی را در ذهنش سبک و سنگین می‌کرد.

دستش را آرام بالا برد، لبه روسری را گرفت و آن را از سرش پایین کشید. چند لحظه آن را در دستانش نگه داشت، بعد محکم تا کرد و داخل کیفش چپاند.

نسترن از آسانسور بیرون آمد، سعی کرد طبیعی رفتار کند، اما قلبش کمی تندتر می‌زد. وقتی وارد آپارتمان شدند، آرمان در حال سلام و احوال‌پرسی با دوستانش بود. اما در یک لحظه، درست وقتی که می‌خواست نسترن را به بقیه معرفی کند، نگاهش روی او ثابت ماند.

چیزی در چهره‌اش تغییر کرد. شاید فقط برای یک ثانیه. بعد سریع خودش را جمع‌وجور کرد و با لبخند گفت:

«بچه‌ها، نسترن… دخترعمو‌مه.»

بعد از معرفی نسترن، دوستان آرمان یکی‌یکی به او سلام کردند. نگاه‌هایشان کنجکاو بود، اما دوستانه. یکی از آن‌ها، پسری به نام نیما، با خنده گفت:

«عه! آرمان، چرا تا حالا چیزی از دخترعمو خوشگلت نگفته بودی؟»

بقیه هم با خنده‌های شیطنت‌آمیزشان به آرمان نگاه کردند. نسترن که انتظار چنین واکنشی را نداشت، کمی جا خورد. قبل از اینکه چیزی بگوید، دختری از میان جمع، با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:

«ببینم، شما فقط دخترعمو و پسرعمو‌اید، یا…؟»

آرمان خندید و دست‌هایش را به نشانه بی‌تفاوتی بالا برد: «فقط دخترعمو و پسرعمو‌ایم، دیگه چرا اینجوری می‌پرسید؟»

نیما با شیطنت ابرو بالا انداخت: «آره، خب ما هم دوست‌دخترامون رو معمولاً "دختر عمو#34; صدا می‌کنیم!»

بقیه از ته دل خندیدند. نسترن سعی کرد همراهشان بخندد، اما درونش حس عجیبی داشت. شاید اگر این حرف‌ها را دو ماه پیش می‌شنید، معذب می‌شد. اما حالا… حالا حس می‌کرد این فضا، این شوخی‌ها، دیگر برایش غریبه نیستند.

آن شب، همه دور هم نشستند. موزیک ملایمی پخش می‌شد. هرکس مشغول صحبت و خنده بود. نسترن در ابتدا کمی ساکت بود، اما کم‌کم در جمع جا افتاد. یکی از دخترها، تینا، کنارش نشست و با او گرم گرفت.

«اولین باره میای اینجور دورهمیا؟»

نسترن سر تکان داد. «آره، یکم برام جدید بود ولی خیلی خوش گذشت.»

تینا لبخند زد و لیوانش را بالا گرفت. «پس باید کم‌کم عادت کنی. راستی، تو نمی‌خوری؟»

نسترن نگاهش به لیوان تینا افتاد. مشروب. قلبش کمی تند زد، اما بعد لبخندی زد و گفت:

«نه، امشب نه.»

تینا شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «اوکی، هر وقت حسش بود.»

شب طولانی شد. حرف‌ها، خنده‌ها، شوخی‌ها. اما یک چیز در ذهن نسترن مانده بود—آن نگاه کوتاه آرمان وقتی برای اولین بار او را بدون روسری دید. شاید فقط یک ثانیه بود. شاید اصلاً مهم نبود.

اما در ذهن نسترن، آن یک ثانیه، یک حس جدید را بیدار کرده بود.

بخش چهارم شکستن تابوهای نسترن
چند روز از اولین مهمانی گذشته بود. نسترن حالا راحت‌تر شده بود. دیگر آن فاصله‌ای که در روزهای اول با آرمان داشت، کمرنگ‌تر شده بود. وقتی در خانه تنها بودند، بیشتر با هم حرف می‌زدند، غذاهایشان را با هم می‌خوردند و حتی گاهی درباره فیلم‌هایی که می‌دیدند، گپ می‌زدند.

اما مهم‌ترین تغییر در نسترن، حسی بود که کم‌کم در درونش شکل گرفته بود—حس آزادی. دیگر مثل روزهای اول خودش را مجبور نمی‌کرد که بلافاصله بعد از بیدار شدن روسری سرش کند.

یک عصر پاییزی، وقتی آرمان از سر کار برگشت، برای اولین بار نسترن را بدون روسری در خانه دید.

او روی مبل نشسته بود، غرق در گوشی‌اش، و به نظر نمی‌رسید که متوجه ورود آرمان شده باشد. آرمان وارد شد، کیفش را روی میز انداخت و نگاهی به نسترن انداخت. لحظه‌ای مکث کرد، اما چیزی نگفت.

نسترن وقتی سرش را بلند کرد و چشمش به آرمان افتاد، نفسش را حبس کرد. برای یک لحظه، همان حس خجالت اولیه به سراغش آمد. اما آرمان فقط خسته لبخند زد و گفت:

«موهات باز خیلی خوشگل‌تره.»

نسترن نمی‌دانست چه جوابی بدهد. او فقط لبخندی کوتاه زد و دوباره سرش را پایین انداخت. اما چیزی در درونش تغییر کرده بود.

چند هفته بعد، آرمان و نسترن به مهمانی دیگری دعوت شدند. این بار، نسترن بدون هیچ تردیدی، روسری‌اش را در خانه گذاشت. حتی در آینه نگاهی به خودش انداخت و دستی به موهایش کشید. احساس عجیبی داشت—ترکیبی از هیجان و کمی گناه.

مهمانی این بار شلوغ‌تر بود. تینا و نیما دوباره آنجا بودند. موسیقی بلندتر بود. همه گرم صحبت بودند. نسترن حالا با آن‌ها راحت‌تر شده بود. دیگر مثل مهمانی اول، احساس غریبی نمی‌کرد.

وسط مهمانی، تینا دوباره با لبخندی شیطنت‌آمیز لیوانی را به سمت او گرفت.

«امشب دیگه نه نمی‌گی، درسته؟»

نسترن به لیوان نگاه کرد. این بار، برای اولین بار، چیزی در درونش به او گفت که امتحان کند. شاید تا چند ماه پیش، هرگز چنین فکری نمی‌کرد. اما حالا، در این فضا، کنار این آدم‌ها، فکر می‌کرد چرا که نه؟

لیوان را گرفت، کمی مکث کرد، و جرعه‌ای نوشید. مزه تلخ و تند مشروب گلویش را سوزاند، اما چیزی درونش گرم شد. تینا با هیجان خندید:

«آهااا، بالاخره!»

نسترن خندید. نمی‌دانست این احساس جدید دقیقاً چیست، اما از آن خوشش آمده بود.

آن شب، نسترن کمی از همان لیوان نوشید. نه زیاد، اما کافی برای اینکه کمی سرخوش شود. کافی برای اینکه دیوارهای ذهنش کمی بیشتر فرو بریزند. کافی برای اینکه باز هم در مسیر یک تغییر جدید قرار بگیرد…

بخش پنجم – سرخوشیِ تازه، حد و مرزهای نادیده
بعد از مهمانی، نسترن در مسیر برگشت احساس عجیبی داشت. خنده‌های تینا و نیما هنوز در گوشش بود. سرش کمی سبک شده بود، اما نه آن‌قدر که احساس مستی کند. نگاهش به خیابان‌های شبانه تهران افتاد. نورهای نئون، ازدحام ماشین‌ها، رهگذران بی‌خیالی که هرکدام در دنیای خودشان بودند… او هم حالا بخشی از این دنیا شده بود.

به خانه که رسیدند، آرمان کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد. هر دو خسته بودند اما حس عجیبی بینشان جریان داشت. سکوتی که به نوعی با درک متقابل همراه بود. نسترن در آینه نگاهی به خودش انداخت. چهره‌اش کمی گل انداخته بود، اما این چیزی بیشتر از اثر هیجان مهمانی بود.

روی مبل نشست، موهایش را باز کرد و سرش را کمی به پشتی تکیه داد. آرمان هم روی صندلی روبه‌رو نشست، کمی به عقب تکیه داد و با لبخندی محو گفت:

«چقدر عوض شدی.»

نسترن نگاهی به او انداخت. «عوض شدم؟»

آرمان شانه‌ای بالا انداخت. «نه که قبلاً بد بودی، اما… حالا راحت‌تری. خودتی.»

نسترن چیزی نگفت. اما این جمله در ذهنش چرخید. خودم؟ یعنی قبلاً که بودم؟

برای لحظه‌ای، سکوت بینشان سنگین شد. آرمان چیزی به روی خودش نمی‌آورد، اما نگاهش نشان می‌داد که متوجه تغییراتی شده که در این مدت در نسترن رخ داده است.

اما این تازه شروع ماجرا بود.

بخش ششم – نزدیک‌تر از همیشه
چند هفته‌ای از اولین مهمانی گذشته بود. حالا نسترن و آرمان بیشتر از قبل با هم وقت می‌گذراندند. دیگر موقع غذا خوردن سکوت بینشان نبود، گاهی با هم سریال می‌دیدند، و شب‌هایی هم پیش می‌آمد که نسترن بعد از کار، در آشپزخانه کنار آرمان می‌نشست و همان‌طور که او شام درست می‌کرد، از اتفاقات روزش حرف می‌زد.

آن شب، هوا کمی سرد شده بود. باران آرامی روی شیشه‌ها می‌بارید. نسترن روی کاناپه نشسته بود، زانوانش را جمع کرده و لیوان چای را بین انگشتانش نگه داشته بود. آرمان با کنترل تلویزیون مشغول عوض کردن کانال‌ها بود.

«بیا یه چیزی ببینیم.»

«چی؟»

آرمان کمی فکر کرد و بعد فیلمی را انتخاب کرد. یک درام عاشقانه، نه از آن‌هایی که فقط پر از کلیشه‌های عاشقانه‌ی سطحی باشند، بلکه چیزی که حس واقعی‌تری داشته باشد.

نسترن نگاهی به صفحه انداخت و آهسته گفت: «خیلی وقته فیلم ندیدم.»

«پس امشب یه بهونه‌ست.»

فیلم شروع شد.

هر دو آرام تماشا کردند. گاهی یکی‌شان نظری می‌داد، گاهی خنده‌ای کوتاه ردوبدل می‌شد، اما بیشتر، سکوت بود.

فیلم وارد بخش احساسی داستان شده بود. شخصیت‌های اصلی بعد از مدت‌ها کشمکش عاطفی، در یک لحظه‌ی پرتنش به هم نزدیک‌تر شدند. سکوتی میانشان بود که پر از حرف‌های ناگفته بود. مکثی طولانی، نگاهی که از ابتدا وجود داشت اما حالا معنی تازه‌ای پیدا کرده بود.

نسترن ناخودآگاه پلک زد. نگاهش به صفحه‌ی تلویزیون بود، اما ذهنش جایی دیگر سرگردان شد.

همان لحظه، نگاهش بی‌اختیار روی آرمان نشست. او هم انگار چیزی در ذهنش می‌چرخید، اما نگاهش را از فیلم برنداشت.

نسترن نفسش را آهسته بیرون داد و سعی کرد روی داستان تمرکز کند، اما ذهنش به‌طرز عجیبی سرکشی می‌کرد. تصور کرد اگر او و آرمان جای شخصیت‌های فیلم بودند چه می‌شد؟ اگر در آن لحظه، همان نگاه، همان مکث، همان شکستن مرزها بین آن‌ها هم اتفاق می‌افتاد؟

چیزی درونش تکان خورد، اما به سرعت پسش زد.

فیلم تمام شد.

نسترن لیوان خالی‌اش را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد تا آن را به آشپزخانه ببرد. همان لحظه، نگاهش به کیفش افتاد که روی میز کنار مبل بود. زیپ کوچکش کمی باز مانده بود و چیزی درونش برق زد.

حلقه.

همان حلقه‌ای که همیشه در انگشتش بود. همان که وقتی تازه به تهران آمده بود، حتی لحظه‌ای از خودش جدا نمی‌کرد. حالا اما، مدتی بود که آن را در کیفش نگه می‌داشت. دیگر حتی به نبودنش عادت کرده بود. تنها وقتی که به شهسوار برمی‌گشت و پیش مهدی و خانواده‌اش بود، دوباره به انگشتش برمی‌گرداند.

لحظه‌ای ایستاد. دستش را بالا آورد، اما قبل از اینکه زیپ کیف را ببندد، مکث کرد.

چرا این‌قدر برایش عادی شده بود؟

از آشپزخانه صدای آرمان آمد: «چای می‌خوری؟»

نسترن سریع زیپ کیفش را بست و گفت: «آره…»

به آشپزخانه رفت، انگار که چیزی از آن فکرها در ذهنش نبود. اما آن تصویر، آن نگاه‌هایی که در فیلم رد و بدل شده بود، هنوز در گوشه‌ای از ذهنش باقی مانده بود.

بخش هفتم – مرزهای نادیدنی
چای در لیوان‌های شفاف ریخته شد. بخار ملایمی از آن‌ها بلند می‌شد و هوا را با عطر گرم چای تازه‌دم پر می‌کرد. آرمان یکی از لیوان‌ها را برداشت و به نسترن تعارف کرد.

«بیا، این مال تو.»

نسترن لیوان را گرفت، انگشتانش برای لحظه‌ای روی انگشتان آرمان نشست، اما هر دو بی‌تفاوت بودند. یا شاید فقط تظاهر می‌کردند که بی‌تفاوت‌اند.

نسترن با لیوان چای به سمت مبل برگشت. هنوز ذهنش درگیر بود، اما نمی‌خواست به چیزی فکر کند. آرمان هم کنار او نشست، فاصله‌شان مثل همیشه بود، اما انگار هوای بینشان تغییر کرده بود.

«فیلم خوبی بود.» آرمان این را گفت، انگار که بخواهد سکوت را بشکند.

نسترن سر تکان داد. «آره… واقعی بود.»

چند لحظه هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

باران هنوز می‌بارید.

قطره‌ها به پنجره می‌خوردند و نورهای شهر پشت شیشه‌های باران‌خورده، حالتی محو و رویاگونه گرفته بودند. نسترن ناخودآگاه به بیرون خیره شد.

«یادت میاد شهسوار بارون می‌زد، چیکار می‌کردیم؟»

آرمان خندید. «تو همیشه زودتر از همه می‌پریدی توی حیاط.»

نسترن هم خندید. «آره، بعدشم سرما می‌خوردم.»

«ولی همیشه می‌ارزید، نه؟»

نگاه‌شان لحظه‌ای در هم گره خورد، اما نسترن زودتر نگاهش را دزدید، چایش را مزه‌مزه کرد، انگار که بخواهد مسیر حرف را تغییر دهد، گفت:
«راستی، دفعه‌ی بعد کی دعوتیم؟»

آرمان با خنده ابرو بالا انداخت: «دعوت ایم؟ پس یعنی از این به بعد مهمونی‌ها پایه‌ای؟»

نسترن شانه بالا انداخت و نگاهش را دوباره به بیرون دوخت. نورهای محو پشت شیشه، چهره‌اش را رازآلود تر از همیشه نشان می‌داد.
«نمی‌دونم… ولی شبای شلوغ به آدم حس زندگی میده.»

حسی که تا حالا تجربه نکرده بود…

بخش هشتم: عبور از مرزهای نانوشته
هوای عصر تهران همچنان سنگین و پر از دود و همهمه بود. نسترن جلوی آینه ایستاده بود و شانه‌اش را روی موهای لَخت و صافش می‌کشید. رژ ملایمی به لبش زد، مکثی کرد و لب‌هایش را به‌هم فشرد. خودش را توی آینه نگاه کرد؛ مثل هر بار که می‌خواست بیرون برود، اما این بار فرق داشت. دیگر خبری از روسری‌ای که گوشه‌ی آینه آویزان بود، نبود. دیگر ضرورتی برای پوشیدنش حس نمی‌کرد.

از اتاق بیرون آمد و آرمان را در حالی دید که جلوی در منتظر بود. نگاهی به لباسش انداخت و گفت:
«خب، آماده‌ای؟»

آرمان که مشغول چک کردن گوشی‌اش بود، سر بلند کرد و گفت:
«بریم؟»

نسترن کیف کوچکش را روی شانه انداخت و با او همراه شد.

فضای مهمانی گرم‌تر و صمیمی‌تر از قبل بود. جمع دوستان آرمان، نسترن را دیگر نه‌فقط به‌عنوان یک «مهمان»، بلکه بخشی از گروه پذیرفته بودند. دیگر کسی تعجب نمی‌کرد که او همراه آرمان بیاید. او هم دیگر حس غریبی نداشت؛ کاملاً جا افتاده بود.

وسط‌های مهمانی، نسترن که مشغول صحبت با یکی از دوستان جدیدش بود، ناگهان صدای سامان را شنید که از آن‌طرف اتاق با لحن شوخی‌آمیزی گفت:
«آرمان، نمی‌خوای برای خانوم مهمونتون یه نوشیدنی بیاری؟»

آرمان که خودش لیوانی در دست داشت، نگاهی به نسترن انداخت و با خنده گفت:
«فکر نکنم پایه باشه.»

نسترن که خودش را مشغول نشان می‌داد، بی‌آنکه فکر کند، برگشت و گفت:
«کی گفته؟»

حرف از دهانش پریده بود. لحظه‌ای همه مکث کردند، بعد صدای خنده و تشویق بلند شد. سامان لیوانش را بالا گرفت و گفت:
«پس به سلامتی نسترن!»

بقیه هم با خنده و هیجان لیوان‌هایشان را بالا آوردند و تکرار کردند:
«به سلامتی نسترن!»

دختر کناری‌اش که لیوانی در دست داشت، آن را به سمت او گرفت و گفت:
«امشب وقت تجربه‌های جدیده.»

نسترن هنوز خودش هم نمی‌دانست چرا چنین حرفی زده، اما حالا که گفته بود، دیگر راه برگشتی نبود. لیوانی که جلویش گذاشته شد را گرفت و انگشتش را دور لبه‌ی آن چرخاند. آرمان نگاهش می‌کرد، اما چیزی نگفت. نسترن مکث کرد، بعد جرعه‌ی کوچکی نوشید. طعم تلخ و تند نوشیدنی روی زبانش نشست. چهره‌اش را جمع کرد و لبخندی محو زد.

سامان با خنده گفت:
«کم‌کم عادت می‌کنی.»

نسترن چیزی نگفت، فقط لیوانش را روی میز گذاشت. انگار قرار نبود امشب، مثل هر شب دیگری باشد…

بخش نهم: سراب گرمی که دورتر می‌برد
مهمانی به اوج خود رسیده بود. صداها بلندتر، خنده‌ها رها‌تر، و لیوان‌ها خالی و پر می‌شدند. نسترن دیگر آن حس غربت شب‌های اول را نداشت. انگار مدتی بود که اینجا بود، با این جمع آشنا شده بود، و دیگر خودش را غریبه نمی‌دید. در گوشه‌ای از سالن، همراه چند نفر از دوستان جدیدش نشسته بود. حالا که دیگر یخش شکسته بود، حرف‌هایشان برایش جذاب‌تر از قبل شده بود.

آرمان از آن سوی اتاق نگاهی به او انداخت. لبخند محوی روی صورتش نشست، اما چیزی نگفت. اوایل که نسترن تازه آمده بود، هرگز تصور نمی‌کرد که یک روز ببیند او این‌قدر راحت، این‌قدر بی‌تکلف، در میان دوستانش نشسته باشد.

سامان کنار آرمان نشست و در حالی که لیوانش را در دست داشت، زمزمه کرد:
«خودش گفت نمی‌خوام، اما نگاه کن…»

آرمان شانه بالا انداخت. سامان ادامه داد:
«فکر نمی‌کردم این‌قدر زود با فضا کنار بیاد.»

آرمان بی‌آنکه نگاه از نسترن بردارد، جواب داد:
«خودش خواست.»

سامان لبخندی زد و گفت:
«هرچی هست، به نظر میاد داره خوش می‌گذره.»

در آن سوی سالن، نسترن حالا دیگر جرعه‌های کوچک را با تردید نمی‌نوشید. لیوان دوم را هم آرام سر کشید و گرمای خاصی در وجودش احساس کرد. احساس سبکی، رهایی… انگار چیزی درونش آرام‌آرام باز شده باشد. سرش را کمی به پشتی مبل تکیه داد و خیره به نورهای رنگی که در گوشه‌ی سقف می‌چرخیدند، شد.

نزدیک نیمه‌شب، مهمانی کم‌کم رو به پایان می‌رفت. نسترن حس می‌کرد زمان خیلی سریع گذشته است. بلند شد تا کیفش را بردارد، اما در یک لحظه احساس کرد تعادلش کمی به هم خورده است. آرمان که کنار در ایستاده بود، متوجه شد و بی‌صدا دستش را گرفت. نسترن لبخند محوی زد و زیر لب گفت:
«فقط یه کم گیج شدم.»

آرمان چیزی نگفت، فقط کمک کرد تا مسیر در را پیدا کند.

بیرون از ساختمان، هوا هنوز سرد بود، اما نسترن سردش نبود. احساس گرمی در بدنش جریان داشت. وقتی سوار ماشین شدند، نسترن به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست. صدای نرم موسیقی‌ای که از ضبط پخش می‌شد، مثل موجی ملایم او را در خود کشید.

«شب خوبی بود، نه؟» صدای آرمان آرام بود.

نسترن، چشمان نیمه‌بازش را به او دوخت و فقط لبخند زد.

تا خانه، چیزی نگفتند. سکوت، سنگین نبود، عجیب هم نبود. وقتی به آپارتمان رسیدند، نسترن کفش‌هایش را درآورد و بی‌هیچ حرفی روی کاناپه نشست. هنوز آن حس گرما در وجودش بود. آرمان برای خودش لیوانی آب ریخت و همان‌طور که جرعه‌ای نوشید، به نسترن نگاه کرد.

«بهتره یه کم آب بخوری.»

نسترن لبخندی زد و گفت:
«چرا؟ اتفاقی که نیفتاده.»

آرمان کنارش نشست، لیوان آب را سمتش گرفت و گفت:
«اولین بارته. صبح سردرد می‌گیری.»

نسترن لیوان را گرفت، اما به جای نوشیدن، در دستانش چرخاند. احساس خاصی در درونش بود. چیزی که نمی‌توانست نامش را بگذارد.

«فکر نمی‌کردم این‌قدر راحت باشه.» صدایش آرام بود، انگار بیشتر با خودش حرف می‌زد.

آرمان به پشتی مبل تکیه داد و نگاهی به او انداخت.

«چیو؟»

نسترن سرش را تکان داد و لبخندی زد.
«همه‌چی.»

لحظاتی بعد، لیوان را روی میز گذاشت و دست‌هایش را روی زانوهایش قفل کرد. چشمانش سنگین شده بود، اما نمی‌خواست این شب تمام شود.

بخش دهم: گرمایی که باقی ماند
نسترن دست‌هایش را روی زانوهایش فشار داد و به آرامی پلک زد. بدنش کمی سست شده بود، اما نه به شکلی که آزارش دهد؛ بیشتر حس رهایی داشت، چیزی که مدت‌ها در خودش ندیده بود. آرمان، همان‌طور که کنارش نشسته بود، لیوان آب خودش را سر کشید و به صفحه‌ی خاموش تلویزیون خیره شد. سکوت سنگینی بینشان نبود، اما انگار هر دو حس می‌کردند که این لحظه چیزی بیشتر از یک شب معمولی است.

نسترن نفس عمیقی کشید و با نرمی لب‌هایش را با زبانش تر کرد. چشمانش هنوز کمی براق بود، نه از اشک، بلکه از آن حس مستی ملایمی که حالا جریان پیدا کرده بود.

«خوبی؟» صدای آرمان آرام و متفکرانه بود.

نسترن سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و با لحنی که بیشتر به زمزمه می‌ماند، گفت:
«آره… فقط…»

کلمه‌ای برای ادامه نداشت. چه چیزی را باید می‌گفت؟ که احساس گرمای عجیبی می‌کند؟ که ذهنش هنوز در مهمانی گیر کرده؟ یا اینکه نگاه آرمان امشب برایش متفاوت‌تر از همیشه است؟

آرمان دستش را روی پشتی مبل گذاشته بود و نسترن بدون آنکه فکر کند، کمی به او نزدیک‌تر شد. شاید تصادفی بود، شاید هم نه. اما به هر حال، بینشان دیگر آن فاصله‌ای که قبلاً در این خانه رعایت می‌شد، وجود نداشت.

لحظه‌ای بعد، نگاه‌شان در هم گره خورد. آرمان پلک نزد، نسترن هم نه. چند ثانیه هیچ‌کدام حرکتی نکردند، انگار زمان در نقطه‌ای معلق مانده بود.

نسترن اولین کسی بود که حرکت کرد. دستش را آرام از روی زانوهایش برداشت و روی دسته‌ی مبل گذاشت. دست آرمان نزدیک بود، اما لمسش نکرد. فقط فاصله را کمتر کرد.

«امشب حس می‌کنم…» جمله‌اش ناتمام ماند. حتی خودش هم نمی‌دانست که چطور باید این احساسی را که درونش بیدار شده بود، توصیف کند.

آرمان آرام گفت:
«چی؟»

نسترن لحظه‌ای مردد شد، اما بعد پلک زد و لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست. انگار که خودش هم هنوز نمی‌دانست چه حسی دارد، اما از تجربه کردنش نمی‌ترسید.

صدای باران ریزی که حالا شروع به باریدن کرده بود، از پنجره‌ی نیمه‌باز شنیده می‌شد. نسترن نگاهش را از آرمان گرفت و به قطره‌هایی که روی شیشه سر می‌خوردند، دوخت.

اما دست آرمان کمی تکان خورد، کمی جلوتر رفت، و پشت دست نسترن را لمس کرد. تماس، کوتاه و ملایم بود، اما انگار درون نسترن جرقه‌ای زد. از آن جرقه‌هایی که یک‌باره تمام گذشته و آینده را از ذهن پاک می‌کنند و فقط لحظه‌ی حال را باقی می‌گذارند.

نسترن نفسش را نگه داشت، اما دستش را عقب نکشید. تنها به چشمان آرمان نگاه کرد که حالا آن‌ها هم ساکت‌تر از همیشه بودند.

آرمان لب‌هایش را از هم جدا کرد که چیزی بگوید، اما نگفت. شاید چون دیگر نیازی به گفتن نبود.

لحظه‌ای بعد، آرام‌تر از چیزی که حتی خودش تصورش را می‌کرد، دست نسترن را در دست گرفت.

بخش یازدهم: عبور از مرزها
نسترن حتی نمی‌دانست نفسش را حبس کرده یا نه. انگار زمان دیگر به همان شکلی که می‌شناخت، جلو نمی‌رفت. دست آرمان، گرم و مطمئن، پشت دستش را لمس کرده بود. هیچ‌کدامشان واکنشی سریع نشان ندادند. لحظه‌ای بود که انگار در آن غرق شده بودند، بی‌آنکه بدانند مقصد این جریان چیست.

نسترن آرام نگاهش را از دست‌هایشان گرفت و به آرمان دوخت. قلبش کمی تندتر می‌زد، اما نه از ترس، بلکه از نوعی هیجان که پیش از این تجربه نکرده بود. خودش را توجیه نمی‌کرد، دلیل نمی‌خواست، اما حس می‌کرد چیزی درونش در حال تغییر است، چیزی که شاید مدتی بود در انتظارش بود.

آرمان هنوز چیزی نمی‌گفت، فقط نگاهش می‌کرد. انگار خودش هم در تلاش بود که بفهمد چه اتفاقی در حال رخ دادن است. انگشتانش کمی روی پوست نسترن تکان خوردند، لمسش محکم‌تر شد، نه زیاد، فقط در حدی که نشان دهد این تماس تصادفی نیست.

نسترن نمی‌خواست این لحظه را از بین ببرد. نمی‌خواست به گذشته فکر کند، به مرزهایی که قبلاً بینشان بود، به اینکه چه چیزهایی را رد کرده‌اند. فقط می‌خواست در همین لحظه بماند، در همین نزدیکیِ تازه‌ای که بینشان شکل گرفته بود.

برای اولین بار در این چند ماه، هیچ خط قرمزی بینشان نبود.

نسترن حس کرد که باید چیزی بگوید، اما هیچ جمله‌ای کافی به نظر نمی‌رسید. در نهایت، فقط زمزمه کرد:
«فکرشو نمی‌کردم…»

آرمان سرش را کمی کج کرد، هنوز دستش را عقب نکشیده بود. با صدایی که از همیشه آرام‌تر بود، گفت:
«چی رو؟»

نسترن لحظه‌ای مکث کرد. پلک زد، نگاهش را از چشمان آرمان به لب‌هایش و بعد دوباره به چشمانش برگرداند.

«اینکه… یه روز اینجوری بشه.»

آرمان آرام گفت:
«منم.»

و بعد، فاصله‌ای که بینشان بود، از بین رفت.

نسترن حس کرد که خودش هم به جلو خم شده، یا شاید آرمان بود که این کار را کرد. فرقی نمی‌کرد. چیزی که مهم بود، گرمایی بود که بینشان پیچید. بوسه‌ای که نرم و بی‌شتاب آغاز شد، اما طولی نکشید که سنگینیِ تمام احساسات سرکوب‌شده‌ی این مدت را به خود گرفت.

نسترن حس می‌کرد که خودش را رها کرده، که اینجا، در این لحظه، هیچ‌چیز دیگری اهمیت ندارد. نه گذشته، نه آینده، نه مرزهای شکسته‌شده.

فقط این لحظه بود که واقعی به نظر می‌رسید.

بخش دوازدهم: سقوط در لذت
لمس آرمان عمیق‌تر شد. بوسه‌هایشان دیگر آرام نبودند؛ حرارت داشتند، کشش داشتند، بی‌صبرانه بودند. نسترن حس می‌کرد که چیزی درونش رها شده، چیزی که مدت‌ها در سکوت، در پس ذهنش، در پس نگاه‌های کوتاه و لحظات گذرا، در کمین بود.

دست‌های آرمان روی بازویش لغزیدند، بعد آرام بالا رفتند، نوک انگشتانش پوستش را سوزاند. نسترن چشمانش را بست. سرش گیج می‌رفت، نه از مشروب، بلکه از چیزی که به آن اجازه داده بود رخ بدهد، از مرزی که در حال رد کردنش بود.

اما چرا نمی‌خواست متوقف شود؟

آرمان در گوشش زمزمه کرد، صدایش بم‌تر از همیشه بود، گرفته و پر از چیزی که نسترن ترجیح می‌داد به آن فکر نکند:
«مطمئنی؟»

نسترن نفسش را حبس کرد. آیا مطمئن بود؟ ذهنش پر از فکرهای درهم‌ریخته بود، از خاطرات گذشته، از زندگی‌ای که پشت سر گذاشته بود، از مهدی، از حلقه‌ای که درون کیفش جا خوش کرده بود.

اما هیچ‌چیز به اندازه‌ی لحظه‌ی اکنون مهم نبود.

به جای جواب، دستش را پشت گردن آرمان گذاشت و خودش را به او نزدیک‌تر کرد. آرمان دیگر تردید نکرد.

لمس‌هایشان پررنگ‌تر شد، لب‌هایشان مسیر بدن یکدیگر را کشف کردند. لباس‌هایشان یکی‌یکی از تنشان جدا شدند، بی‌شتاب اما پر از عطش. نسترن هیچ مقاومتی نمی‌کرد، خودش را کاملاً در اختیار این لحظه گذاشته بود.

حس گرمای پوست آرمان، نفس‌های داغش که روی گردن نسترن می‌لغزید، صدای قلب خودش که در گوشش می‌کوبید، همه و همه واقعی‌تر از هر چیزی بود که تاکنون حس کرده بود.

وقتی که به تخت رسیدند، دیگر جای هیچ حرفی نبود.

و آن شب، هر دو می‌دانستند که بعد از این، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود.

بخش سیزدهم: بیداری در واقعیتِ تازه
نور صبحگاهی از لای پرده‌های نیمه‌باز به اتاق سرک می‌کشید. نسترن میان خواب و بیداری بود. ذهنش سنگین بود، مثل مهی که هنوز از آسمان کنار نرفته باشد. احساس گرمایی آشنا کنار خود داشت، حس تماس پوستی که به او تعلق نداشت، اما حالا عجیب طبیعی به نظر می‌رسید.

لحظه‌ای پلک زد. چشمانش تار بود. سقف غریبه نبود، اما حسش از آنچه شب قبل بود، متفاوت شده بود. دستش را تکان داد و آن را روی ملحفه کشید، اما به‌جای پارچه‌ی سرد، چیزی گرم و زنده حس کرد.

آرمان.

ناگهان ذهنش روشن شد. نفسش در سینه حبس شد. قلبش محکم‌تر از همیشه کوبید. چشمانش را کامل باز کرد.

آرمان کنار او دراز کشیده بود، نفس‌هایش آرام بود، عضلاتش رها. ملحفه تنها تا نیمه‌های کمرش را پوشانده بود و نسترن به اولین چیزی که نگاه کرد، شانه‌های پهن او بود.

از خودش پرسید: “واقعا دیشب اتفاق افتاد؟”

لحظه‌ای حس کرد که شاید همه‌اش یک خواب بوده، شاید توهمی ناشی از مستی، اما بدنش حقیقت را به او یادآوری کرد. بدنش درد خفیفی داشت، مثل چیزی که تازه تجربه کرده باشد. ردهای آشنای لمس آرمان هنوز روی پوستش باقی بود.

نگاهش پایین‌تر رفت… خودش را هم لخت یافت. حلقه‌ای از موهای بلندش روی گردنش افتاده بود، ملحفه فقط تا شانه‌هایش را پوشانده بود.

دوباره نفسش حبس شد. احساس سنگینی روی سینه‌اش نشست، اما این حس، پشیمانی نبود.

ترس نبود.

لذت بود.

یک لبخند محو روی لبش نشست. انگشتانش را روی بازوی آرمان کشید. پوستش گرم بود، زنده. آرمان تکانی خورد، چشمانش آرام آرام باز شدند. لحظه‌ای گیج به نسترن نگاه کرد، اما بعد، لبخندی گوشه‌ی لبش نشست.

“صبح‌به‌خیر.”

نسترن جوابی نداد. فقط لبش را گاز گرفت. به هیچ‌چیز فکر نمی‌کرد. نه به مهدی، نه به گذشته، نه به زندگی‌ای که پشت سر گذاشته بود.

فقط به حال، فقط به همین لحظه.

دست آرمان آرام روی کمرش نشست. نسترن لرزید، اما نه از سرما. قلبش دوباره کوبید. او را به خودش نزدیک‌تر کرد، انگار که هنوز سیر نشده باشد.

و نسترن هم، بی‌هیچ تردیدی، خودش را دوباره در آغوش او انداخت.

بخش چهاردهم: غرق در لحظه‌ای بی‌بازگشت
لب‌های آرمان گوشه‌ی گردن نسترن را لمس کرد. نسترن چشمانش را بست، نفسش را در سینه حبس کرد و خودش را رها کرد در حسی که هیچ‌گاه تا این حد عمیق تجربه نکرده بود. هیچ فکری در سرش نبود، هیچ تردیدی، هیچ تزلزلی.

دستانش آرام روی کمر آرمان کشیده شد. ضربان قلبش تندتر شد، حرارت بدنش بالا رفت. انگار همه چیز در همین لحظه معنا داشت، هیچ‌چیز خارج از این اتاق، خارج از این تخت، وجود نداشت.

آرمان لحظه‌ای مکث کرد، به چشمان نسترن خیره شد. گویا به دنبال پاسخی در نگاهش بود، اما چیزی جز اشتیاق نمی‌دید. انگار هر دو در نقطه‌ای بودند که بازگشت از آن دیگر امکان‌پذیر نبود.

لب‌های نسترن کمی باز شد، نفسش به تندی می‌رفت و می‌آمد. دستان آرمان دوباره روی تنش حرکت کرد و او خودش را بیش‌تر به آغوش آرمان فشرد. هیچکدام دیگر حرفی نزدند، همه چیز در میان تماس‌هایشان گفته می‌شد.

نور صبحگاهی، بدن‌های درهم‌تنیده‌شان را روشن کرده بود. ساعت‌ها می‌گذشت، اما گویی زمان متوقف شده بود.

دیگر خطی بین اشتباه و خواسته نبود.

دیگر مرزی بین گناه و لذت وجود نداشت.

نسترن خودش را گم کرده بود، اما هیچ میلی به پیدا شدن نداشت.

بخش پانزدهم: بیداری و پیامدها

نسترن هنوز روی تخت دراز کشیده بود، یک دستش زیر سرش و دست دیگرش روی شکمش. سقف را نگاه می‌کرد، اما ذهنش درگیر اتفاقات شب گذشته بود. احساسش پیچیده بود—یک ترکیب عجیب از هیجان، گیجی و چیزی که نمی‌توانست اسمش را بگذارد.

آرمان هنوز کنارش دراز کشیده بود، چشمانش نیمه‌باز، انگار که نمی‌خواست از این لحظات بیرون بیاید. نسترن سرش را به سمتش چرخاند و با لحنی که بیشتر به شوخی می‌ماند گفت:

– خب، حالا بالاخره معلوم شد دخترعمویم یا دوست دخترت؟

آرمان با شنیدن این جمله لبخندی کمرنگ زد و روی کمر غلتید. نگاهش به سقف افتاد. چند ثانیه سکوت بی نشان معلق ماند.

– خب، دیگه مطمئن شدیم که اشتباه نمی‌کردن.

نسترن نفس عمیقی کشید و انگشتانش را روی شکمش گذاشت. فکر ناگهانی که به ذهنش خطور کرد، باعث شد نگاهش جدی‌تر شود. چرخید، روی آرنجش تکیه داد و با لحنی که سعی می‌کرد عادی باشد گفت:

– آرمان…

او با دیدن تغییر حالت نسترن، نگاهش را دقیق‌تر کرد.

– باید یه کاری کنیم… منظورم اینه که… باید مطمئن بشیم… نمی‌خوام هیچ ریسکی کنم.

آرمان یک لحظه مکث کرد، بعد سرش را تکان داد و آرام گفت:

– آره، نگران نباش. الان میرم برات می‌خرم.

نسترن لبش را تر کرد و به آرامی پتو را کنار زد. همزمان، نگاهش به کیفش افتاد و چیزی در آن برق زد—حلقه ازدواجش. چشمانش برای چند ثانیه روی آن ثابت ماند.

دیگر حتی فکر کردن به اینکه باید آن را دستش کند، عجیب بود. شاید هم بی‌معنی.

آرمان که حالا لباس‌هایش را پوشیده بود، کلیدهایش را از روی میز برداشت. قبل از بیرون رفتن، لحظه‌ای مکث کرد و نگاهی به نسترن انداخت.

– چیزی لازم نداری جز اون؟

نسترن سرش را به نشانهٔ منفی تکان داد. آرمان در را باز کرد و بیرون رفت.

وقتی در بسته شد و آرمان از خانه بیرون رفت، نگاهش به سمت کیفش کشیده شد. انگشتانش حلقه ازدواجش را لمس کردند. تا قبل از این، هر وقت که به شهسوار برمی‌گشت، آن را به انگشتش می‌کرد. اما حالا، برای اولین بار، احساس کرد که حتی فکر کردن به گذاشتن دوباره‌اش عجیب است.

حلقه را میان انگشتانش چرخاند، لحظه‌ای مکث کرد، و بعد دوباره آن را ته کیف چپاند.

بخش شانزدهم: سکوت‌های سنگین
نسترن هنوز در تخت بود، اما دیگر خوابش نمی‌برد. ذهنش مدام بین گذشته و حال در رفت‌وآمد بود. لحظه‌ای خودش را در شهسوار، کنار مهدی تصور کرد. آن خانه‌ی ساکت، آن زندگی آرام اما یکنواخت. بعد، به حال برگشت، به هوای تهران، به اتفاقاتی که شب گذشته افتاده بود، به احساسی که هیچ‌وقت تجربه نکرده بود.

چشمانش روی ساعت دیواری ثابت ماند. آرمان نیم ساعت بود که از خانه رفته بود، اما برای او زمان انگار کش آمده بود. دلش می‌خواست بداند آرمان الان به چه فکر می‌کند. آیا او هم مثل او درگیر این تغییر ناگهانی بود، یا فقط همه‌چیز را ساده‌تر می‌دید؟

بلند شد، خودش را در آینه‌ی دیواری دید. رد بوسه‌های شب گذشته هنوز روی پوستش بود. دستی روی گردنش کشید، انگار که می‌خواست اثرات را پاک کند، اما بیشتر از آنکه اثر بوسه‌ها روی پوستش باشد، در ذهنش حک شده بود.

با یک پیراهن گشاد و راحت، از اتاق بیرون رفت. خانه در سکوت بود. همه‌چیز مثل همیشه سر جای خودش بود، اما خودش حس می‌کرد چیزی تغییر کرده است. حتی صدای چکه کردن شیر ظرف‌شویی، که همیشه برایش عادی بود، حالا انگار بلندتر از همیشه در گوشش می‌پیچید.

کمی آب خورد، به کاناپه‌ی جلوی تلویزیون تکیه داد و گوشی‌اش را برداشت. چند پیام از مهدی داشت.

– صبح بخیر، بیدار شدی؟
– امروز وقت کردی زنگ بزن، کارت دارم.

نسترن به صفحه‌ی گوشی خیره شد. حس کرد بین دو دنیای کاملاً متفاوت گیر افتاده. نمی‌توانست جواب بدهد… اما نمی‌خواست مهدی را شکاک کند. باید عادی رفتار می‌کرد. چند ثانیه دیگر به صفحه نگاه کرد، بعد تایپ کرد:

– صبح بخیر، بیدار شدم. بعد از صبحونه بهت زنگ می‌زنم.

گوشی را روی میز گذاشت، نفس عمیقی کشید و خودش را آرام روی مبل رها کرد.

چند دقیقه بعد، صدای چرخیدن کلید در قفل در آمد. آرمان وارد شد، با یک کیسه در دست. نگاهش که به نسترن افتاد، لحظه‌ای مکث کرد، اما سریع خودش را جمع‌وجور کرد.

– دارو گرفتم.

نسترن به کیسه نگاه کرد. نمی‌دانست چه بگوید. برای چند ثانیه، چیزی بینشان بود که شبیه یک معلق ماندن در هوا بود. نه سنگین، نه سبک. فقط… بلاتکلیف.

آرمان سکوت را شکست:

– صبحونه درست کنم؟

نسترن لبخند کمرنگی زد.

– چرا که نه؟

آرمان به آشپزخانه رفت، و نسترن از پشت سر، او را نگاه کرد. زندگی عوض شده بود، و او دقیقاً نمی‌دانست که این تغییر را باید بپذیرد، یا از آن بترسد.

بخش هفدهم: تصمیم جدید
نسترن بسته‌ی قرص را در دستش فشرد. نگاهش از دستانش به میز، و از میز به آرمان کشیده شد. هنوز بوی قهوه‌ی تلخ در هوا بود. این اولین صبحی بود که همه چیز تغییر کرده بود، اما عجیب بود که احساس سنگینی نمی‌کرد. شاید چون چیزی درونش از قبل آماده‌ی این مسیر شده بود.

فنجان قهوه را برداشت، جرعه‌ای نوشید و لبخند محوی زد. – فکر کنم دیگه وقتشه.

آرمان ابرو بالا انداخت. – وقت چی؟

نسترن فنجان را روی میز گذاشت، انگشتش را دور لبه‌ی آن کشید و با لحنی که انگار فقط بلند فکر می‌کرد، گفت: – وقتشه که اینجا دنبال یه خونه بگردم. فکر می‌کنم توی کارم جا افتادم. وقتشه که مهدی هم بیاد. دیگه نباید جدا زندگی کنیم.

آرمان لحظه‌ای به او خیره شد. واکنش خاصی نشان نداد. نه تعجب، نه مخالفت. فقط مکثی کوتاه و بعد سرش را به نشانه‌ی درک تکان داد.

– پس یعنی تصمیم گرفتی؟ تهران رو انتخاب کردی؟

نسترن سرش را تکان داد. – آره. فکر می‌کنم اینجا آینده‌ی بهتری برای جفتمون داره. حالا که کارم داره خوب پیش می‌ره، وقتشه که یه جای مناسب پیدا کنم و مهدی هم بیاد. می‌خوام ازش بخوام برای همیشه مهاجرت کنیم.

کلماتش در فضا شناور شد. خودش هم نمی‌دانست چرا این را درست همین حالا می‌گوید. شاید می‌خواست به خودش ثابت کند که هنوز مسیرش مشخص است، که چیزی از کنترلی که روی زندگی‌اش داشته از دست نداده است.

آرمان لحظه‌ای سکوت کرد، بعد با لحنی آرام گفت: – پس باید شروع کنی دنبال خونه بگردی.

نسترن لبخند زد. – آره. امروز به چند تا مشاور املاک زنگ می‌زنم.

بعد نگاهش روی بسته‌ی قرص ثابت ماند. آن را برداشت و در یک حرکت سریع، اولین قرص را بیرون کشید. آرمان چیزی نگفت. فقط نگاهش را از او گرفت و جرعه‌ی آخر قهوه‌اش را نوشید.

نسترن قرص را قورت داد. ساده بود. اما از این لحظه به بعد، هیچ چیز دیگر ساده نبود.

لحظه‌ای سکوت بی نشان معلق ماند. نگاه نسترن به فنجان قهوه‌ی آرمان افتاد. انگشتش روی دسته‌ی فنجان او لغزید، همان‌طور که ناخودآگاه لبخند کم‌رنگی روی صورتش نشست.

آرمان به او خیره شد، گوشه‌ی لبش اندکی بالا رفت، انگار که چیزی در ذهنش می‌چرخید. بعد، با لحنی آرام اما پرمعنا گفت:

– یعنی دیگه این شب رویایی تکرار نمیشه؟

نسترن لحظه‌ای مردد ماند. انگشتش روی لبه‌ی فنجان سر خورد. به چشمان آرمان نگاه کرد، چیزی در نگاهش برق زد. مکث کرد، بعد به نرمی گفت:

– کسی که یه بار این طعم رو چشیده، مگه می‌تونه دیگه سراغش نره؟

آرمان آرام خندید. قهوه‌اش را تمام کرد. نسترن هم جرعه‌ای نوشید. تلخ، عمیق، درست مثل چیزی که بین‌شان جاری شده بود.

بخش هجدهم: مسیرهای موازی
خورشید نیمه‌ی آسمان را پیموده بود که نسترن از آرایشگاه بیرون آمد. هوای تهران بوی دود و آفتاب گرفته بود، اما نسیم ملایمی که از میان خیابان‌های شلوغ عبور می‌کرد، حس دلپذیری داشت. او چندین تماس با مشاوران املاک گرفته بود. بعضی قیمت‌ها به طرز وحشتناکی بالا بودند، بعضی دیگر موقعیت خوبی نداشتند. هنوز هیچ گزینه‌ای قطعی نبود، اما احساس می‌کرد که مسیرش مشخص‌تر شده است.

از همان‌جا به مهدی زنگ زد. صدای او از آن‌سوی خط آرام اما کمی محتاط بود.

– چی شد؟ تونستی خونه‌ی مناسبی پیدا کنی؟

نسترن کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد و آهسته گفت: – هنوز نه، ولی دارم می‌گردم. فکر کنم تا یکی دو هفته‌ی دیگه یه جای مناسب پیدا کنم. اون موقع می‌تونیم برای انتقال وسایل برنامه‌ریزی کنیم.

مهدی مکث کرد. صدای عبور ماشین‌ها از پشت خط می‌آمد. – یعنی تا دو هفته‌ی دیگه تهران می‌مونی؟

نسترن خندید. – مگه عجله داری؟

– خب… آره. دلم برات تنگ شده.

نسترن لحظه‌ای سکوت کرد. از میان شیشه‌ی مغازه‌ای که کنارش ایستاده بود، خودش را در انعکاس آن دید. موهای آزادش روی شانه‌هایش ریخته بود، درست مثل هر روزی که اینجا، در تهران، در کنار آرمان بود. دستی به گردنش کشید و با لحنی ملایم گفت:

– منم دلم برات تنگ شده. فقط چند روز دیگه صبر کن، قول می‌دم زودتر خونه پیدا کنم.

مهدی نفس عمیقی کشید. – باشه. بهت اعتماد دارم.

نسترن موبایل را پایین آورد. نگاهی به خیابان انداخت، بعد به راه افتاد. اما در ذهنش، صدای آرمان هنوز طنین داشت:

– یعنی دیگه این شب رویایی تکرار نمیشه؟

او چه جوابی به خودش داده بود؟ واقعاً قرار بود این شب فقط یک‌بار اتفاق بیفتد؟

به خودش قول داده بود که کنترل همه چیز را در دست بگیرد. اما آیا واقعاً همه چیز تحت کنترل بود؟

شب، وقتی به خانه برگشت، آرمان روی کاناپه نشسته بود و صفحه‌ی لپ‌تاپش روشن بود. به محض اینکه در را بست، آرمان سرش را بلند کرد و نگاهشان در هم گره خورد.

– خسته نباشی. چطور بود؟

نسترن کیفش را روی میز گذاشت، کتش را درآورد و نفسش را بیرون داد. – هنوز چیزی قطعی نیست، ولی امیدوارم به زودی یه مورد خوب پیدا کنم.

آرمان به صندلی تکیه داد. – امیدوارم. مکث کرد، بعد اضافه کرد: – فکر کنم این یعنی ما هم قراره کم‌کم فاصله بگیریم.

نسترن دستش را روی میز گذاشت و با حالتی که معلوم نبود شوخی است یا جدی، گفت: – مگه می‌خوای از دستم خلاص بشی؟

آرمان لبخند زد. – نه، ولی شرایط داره تغییر می‌کنه.

نسترن نگاهش را از او گرفت و به آشپزخانه رفت. هنوز فکرش درگیر جمله‌ی آرمان بود. آیا واقعاً چیزی در حال تغییر بود؟ یا این فقط توهمی بود که خودش می‌خواست به آن باور داشته باشد؟

در یخچال را باز کرد، بطری آب را بیرون کشید، اما دستش لحظه‌ای مکث کرد. از گوشه‌ی چشم به آرمان نگاه کرد. چیزی در فضای بین‌شان هنوز تمام نشده بود.

آرمان نگاهش را از صفحه‌ی لپ‌تاپ برداشت و گفت: – پس واقعاً داری میری؟

نسترن بطری آب را بست، لبخندی زد و در حالی که نگاهش را روی آرمان نگه داشته بود، آرام گفت:

– راستش دارم همین دور و ورا دنبال خونه می‌گردم.

بخش نوزدهم: دیدار مخفیانه
نسترن بعد از چند هفته بالاخره خانه‌ای کوچک و نقلی در نزدیکی خانه آرمان پیدا کرده بود. مهدی هم به تهران آمده و زندگی جدیدشان در پایتخت آغاز شده بود. از وقتی که به خانه‌ی خودشان نقل مکان کرده بودند، نسترن و آرمان کمتر فرصت خلوت‌های گذشته را داشتند.

نسترن صفحه‌ی چت را بالا و پایین کرد. چند روز بود که خبری از آرمان نداشت. نه پیام داده بود، نه تماس گرفته بود. انگار بعد از آخرین شب با هم، چیزی در رفتار آرمان تغییر کرده بود. نه سرد بود، نه گرم. فقط نبود.

کلافه شد. گوشی را روی میز گذاشت و دوباره برداشت.
«باید چند تا وسیله برای کار بخرم، نمیای کمکم؟»

پیام را فرستاد و بلافاصله حس کرد که این یک بهانه‌ی سطحی بود. قبل از اینکه پشیمان شود و پیام را پاک کند، دو تیک آبی ظاهر شد.

چند ثانیه بعد، جواب آمد:
«کِی و کجا؟»

لبخندی روی لبش نشست. سریع تایپ کرد:
«عصر، همون پاساژی که قبلاً رفتیم؟»

«اوکی.»

جواب کوتاه بود، اما کافی. نسترن به بهانه‌ی خرید، ولی در واقع برای یک چیز دیگر، آماده شد.

نسترن در حالی که جلوی آینه‌ی اتاقش ایستاده بود، روسری‌اش را مرتب کرد. هنوز هم وقتی می‌خواست از خانه بیرون برود، عادت داشت کمی از پوشش قبلی‌اش را حفظ کند، مخصوصاً اگر قرار نبود مستقیماً به آرایشگاه برود. اما امروز یک چیز متفاوت بود. برای اولین بار بعد از آن شب، قرار بود با آرمان تنها بیرون برود، آن هم بدون هیچ دلیلی که واقعاً ضروری باشد.

چند روز از آخرین باری که همدیگر را دیده بودند می‌گذشت. پیام‌هایشان معمولی و بی‌حرف اضافه بود، اما سکوت آرمان چیزی درونش را به هم می‌ریخت. شاید داشت فاصله می‌گرفت؟ شاید می‌خواست ماجرا را در همان یک شب متوقف کند؟

این فکرها باعث شد قبل از بیرون رفتن، یک بار دیگر به خودش در آینه نگاه کند. لباسی انتخاب کرد که کمی متفاوت‌تر از همیشه بود. شاید می‌خواست ببیند آیا آرمان هنوز همان نگاه شب آخر را دارد یا نه؟

وقتی به پاساژ رسید، آرمان را از دور دید که کنار یکی از ورودی‌ها ایستاده بود، با همان حالت آرام و خونسرد همیشگی. اما نسترن حس کرد برای چند لحظه که نگاهش به او افتاد، چیزی در چهره‌ی آرمان تغییر کرد؛ شاید یک لحظه مکث، شاید چیزی شبیه تعجب.

آرمان جلو آمد و با همان لحن همیشگی گفت:
«چطوری؟ خرید چی می‌خوای؟»

نسترن با کمی مکث گفت:
«یه سری وسیله برای آرایشگاه. ولی راستش خیلی فوری هم نیست…»

آرمان با کمی شیطنت گوشه‌ی لبش را بالا برد:
«پس فقط بهونه بود که همو ببینیم؟»

نسترن لبخند محوی زد و چیزی نگفت. اما نگاهش به آرمان، خودش جواب بود.

بخش بیستم: مرزهای نامرئی
آرمان و نسترن از در ورودی پاساژ عبور کردند. فضای پرزرق‌وبرق، نورهای درخشان، و شلوغی اطرافشان حال و هوای متفاوتی داشت. بوی قهوه‌ی تازه از یکی از کافه‌های نزدیک در فضا پیچیده بود و صدای پچ‌پچ‌های مردم در هم می‌آمیخت. نسترن بی‌هدف به ویترین‌ها نگاه می‌کرد، اما ذهنش جای دیگری بود.

آرمان چند قدم جلوتر از او راه می‌رفت، اما گهگاه سرش را می‌چرخاند تا نسترن را ببیند. او هم انگار در دنیای خودش غرق بود. سکوت میان‌شان کشدار شده بود، نه آزاردهنده، اما پر از حرف‌های ناگفته.

در برابر یکی از بوتیک‌های لوکس، هردو لحظه‌ای ایستادند. ویترین پر بود از لباس‌های رسمی و مدرن، لباس‌هایی که شاید روزی برای رویدادی خاص، برای مناسبتی که هنوز اتفاق نیفتاده، می‌توانستند بپوشند.

آرمان چیزی نگفت. فقط در شیشه مغازه نگاه کرد، اما نگاهش از انعکاس تصویر خودش و نسترن در شیشه فراتر نرفت. نسترن هم نگاهش به همان نقطه دوخته شده بود؛ تصویرشان در کنار هم، در انعکاس شیشه. انگار برای اولین بار، آن‌ها را به عنوان «ما» می‌دید.

بی‌آنکه فکر کند، دستش را بالا آورد و بازوی آرمان را گرفت.

لمس دستش گرم بود، اما مردد. آرمان سرش را به سمت او برگرداند. نگاهش چند ثانیه‌ای روی چهره‌ی نسترن ثابت ماند، انگار که دنبال معنای این حرکت بگردد. اما نسترن چیزی نگفت، فقط بازوی او را کمی محکم‌تر گرفت و قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد.

چند قدم جلوتر، نسترن ناگهان مقابل یکی از مغازه‌ها ایستاد. چشمانش روی یک لباس شب مشکی بلند که پشت ویترین قرار داشت، خیره ماند. پارچه‌ی لطیف و براق لباس در زیر نور ویترین، درخششی خاص داشت.

— «این لباس چقدر قشنگه…»

آرمان نگاهش را به لباس دوخت و بعد به نسترن که با شیفتگی به لباس زل زده بود. لحظه‌ای سکوت کرد، سپس لبخند محوی زد.

— «خب پس امتحانش کن.»

نسترن کمی جا خورد و نگاهش را از ویترین به او دوخت.

— «نه، نمی‌خوام. فقط خوشم اومد.»

— «مگه قراره چیزی بخری که امتحانش نکنی؟ اینجا که کسی نمی‌شناستت، فقط یه پرو ساده‌ست.»

نسترن مردد شد. نگاهش دوباره به لباس افتاد. امتحان کردنش ضرری نداشت، نه؟ فقط یه لباس بود، چیزی بیشتر از این نبود.

آرمان بی‌آنکه منتظر جوابش بماند، در شیشه‌ای را باز کرد و به داخل اشاره کرد.

— «بیا، امتحانش کن. ببین چقدر بهت میاد.»

نسترن مکثی کرد. قلبش کمی تندتر می‌زد. بعد، انگار که تسلیم شده باشد، آرام وارد مغازه شد.

بخش بیست و یکم: اتاق پرو
فروشنده لبخندی زد و با لحنی مودبانه گفت:

— «خیلی انتخاب خوبی کردید. لطفاً تشریف ببرید به اتاق پرو، من همین حالا لباس رو براتون میارم.»

نسترن با سر تأیید کرد و به سمت انتهای مغازه، جایی که چند اتاق پرو قرار داشت، رفت. فضای مغازه خلوت بود و تنها چند مشتری دیگر میان قفسه‌های لباس‌ها می‌گشتند.

فروشنده لباس را از روی مانکن برداشت و به سمت اتاق پرو رفت، اما درست زمانی که می‌خواست پرده را کنار بزند و لباس را به نسترن بدهد، آرمان جلوتر قدم برداشت. با حرکت سریعی لباس را از دست فروشنده گرفت و در حالی که نسترن هنوز پشت پرده اتاق پرو بود، ناگهان خودش وارد شد.

نسترن که مشغول باز کردن دکمه‌های مانتویش بود، با تعجب سرش را بالا آورد. چشمانش برای لحظه‌ای از حیرت گشاد شد.

— «آرمان! چی کار می‌کنی؟!»

آرمان با خونسردی در را پشت سرش بست.

— «گفتم لباس رو خودم برات بیارم.»

— «مگه تو فروشنده‌ای؟!» نسترن با صدایی آرام اما عصبی نجوا کرد و نگاهی نگران به پرده‌ی اتاق پرو انداخت.

آرمان لبخند شیطنت‌آمیزی زد و نگاهش را از چشمان نسترن پایین‌تر برد.

— «نه، ولی… می‌خواستم ببینم این لباس چطور بهت میاد… و یکمم اون بدن خوش‌تراشتو دید بزنم.»

نسترن اخمی کرد، اما هم‌زمان گونه‌هایش سرخ شد.

— «خفه شو آرمان، زودتر برو بیرون.»

دستش را بالا برد تا آرمان را عقب بزند، اما آرمان یک قدم دیگر جلو آمد.

— «چرا؟ خجالت می‌کشی؟ من که قبلاً…»

نسترن نفسش را حبس کرد. دستش محکم دور لباس فشرده شد. درونش پر از هیجان و اضطراب بود. قلبش تندتر می‌زد، اما نه از خشم.

آرمان بی‌حرکت ایستاده بود و فقط نگاهش می‌کرد. چند ثانیه سکوت بی نشان برقرار شد. نسترن نگاهش را از او دزدید و آرام گفت:

— «آرمان، اگه کسی بفهمه…»

آرمان آرام سرش را نزدیک‌تر آورد.

— «هیچ‌کس نمی‌فهمه.»

نسترن پلک‌هایش را بست و عمیق نفس کشید. بعد، با لحنی که بیشتر شبیه نجوا بود، گفت:

— «برو بیرون.»

اما آرمان بی‌حرکت ماند. نسترن چشم‌هایش را باز کرد و به او نگاه کرد. نگاه آرمان حالتی میان شیطنت و جدیت داشت. لحظه‌ای بعد، سکوت میانشان سنگین‌تر شد. نسترن دستش را روی زیپ لباسش برد…

بخش بیست و دوم: وسوسه در آینه
نسترن دستش را روی زیپ لباسش گذاشت و نگاه کوتاهی به آرمان انداخت. چشم‌هایش هنوز با همان برق خاص او را دنبال می‌کردند. احساس می‌کرد نفس‌هایش کمی نامنظم شده، اما در عین حال، چیزی در این بازی پنهان میانشان او را قلقلک می‌داد. لبش را با زبان تر کرد و آرام گفت:

— «تو خیلی پررویی آرمان.»

آرمان لبخند کم‌رنگی زد و شانه‌ای بالا انداخت.

— «فقط کنجکاوم ببینم چقدر بهت میاد.»

نسترن پوزخندی زد. اما حقیقت این بود که خودش هم کمی از این جسارت و نگاه عمیق آرمان لذت می‌برد.
نسترن مکثی کرد و برای چند لحظه به چشمان آرمان خیره شد. سکوتی میانشان جاری بود که سنگین و در عین حال پر از هیجان بود. انگشتانش روی دکمه‌های مانتو لغزیدند، یکی‌یکی بازشان کرد و وقتی آن را از تن درآورد، حس کرد نگاه آرمان عمیق‌تر و سنگین‌تر شد.

پیراهن زیر مانتواش را با کمی تردید بالا کشید. حالا که فقط با لباس زیر مقابلش ایستاده بود، گرمای خفیفی را در گونه‌هایش حس می‌کرد. آرمان اما، بدون آنکه حتی یک کلمه بگوید، او را از سر تا پا از نظر گذراند.

حالا بدن نسترن، در آن فضای کوچک، با نوری که از بالای اتاق پرو تابیده بود، در معرض دید کامل آرمان بود. چشمان آرمان آرام روی پوست نرم و لطیفش حرکت می‌کردند، از شانه‌های ظریف و استخوانی که همیشه زیر پارچه‌ها پنهان می‌شدند، تا کمر باریک و گودی کم‌عمقی که در پشتش نقش بسته بود.

با هر نفس، سینه‌هایش کمی بالا و پایین می‌رفتند، انحناهای بدنش به وضوح نمایان شده بود. اندازه‌شان کاملاً متناسب با اندامش بود، نه خیلی بزرگ، نه کوچک، بلکه کاملاً خوش‌فرم و متوازن. پوست نرمشان از زیر لباس زیر مشخص بود و به‌نظر می‌رسید که به نرمی و لطافت هلو باشند.
چشمان آرمان که از روی سینه‌های خوش‌فرم نسترن عبور کرد، نگاهش به سمت پایین سر خورد، به شکم صاف و کشیده‌ای که عضلاتش، هرچند ملایم، اما به‌خوبی مشخص بودند. شکم تخت و صافش بدون هیچ چین یا خطی بود، انگار که این پوست لطیف هیچ‌گاه چیزی جز نرمی لمس نکرده است.

اما چیزی که بیش از همه نگاهش را به خود جذب کرد، پایین‌تر از شکم و در امتداد انحنای کمر نسترن بود. گودی کمرش که لطیف و دقیق در میان بدن باریکش جا گرفته بود، به زیبایی منتهی می‌شد به باسنی برجسته و خوش‌فرم، که انگار کاملاً متناسب با سایر انحناهای بدنش طراحی شده بود.

لباس زیر ظریفش، روی پوست سفید و لطیف باسنش قرار گرفته بود و برجستگی نرم و سفت آن را به‌وضوح نمایان می‌کرد. در آن نور ملایم، سایه‌هایی که روی انحنای بدنش افتاده بود، جذابیت اندامش را دوچندان کرده بود. باسنش نه بیش از حد حجیم بود که با اندام باریکش نامتوازن باشد، و نه کوچک که زنانگی‌اش را کم‌رنگ کند. بلکه دقیقاً همان چیزی بود که تصور از یک اندام ایده‌آل را در ذهن آرمان تداعی می‌کرد؛ برجسته، گرد، خوش‌فرم و محکم.

پوست نرم و کشیده‌ای که هیچ‌گونه نشانی از افتادگی یا خطوط اضافی روی آن نبود، نشان از جوانی و لطافت نسترن داشت. باسنش به طرز وسوسه‌انگیزی متناسب با ران‌های خوش‌تراشش بود، انگار که تمام اجزای بدنش در هارمونی بی‌نقصی کنار هم قرار گرفته‌اند.

نسترن که سنگینی نگاه آرمان را روی بدنش حس می‌کرد، به‌آرامی روی یکی از پاهایش وزن انداخت و کمی جابه‌جا شد، و همین حرکت کوچک باعث شد که انحنای باسنش در برابر دیدگان آرمان حتی بیشتر خودنمایی کند.

حس عجیبی بین آن دو در جریان بود. آرمان هنوز هیچ حرکتی نکرده بود، فقط تماشایش می‌کرد، اما در این تماشا، هزاران حرف و احساس نهفته بود. نسترن، با وجود آگاهی از این نگاه دقیق و موشکافانه، هیچ تلاشی برای پوشاندن خود نکرد. بلکه انگار برای اولین بار، داشت از این توجه عمیق لذت می‌برد.
آرمان که تا آن لحظه فقط نگاه کرده بود، حالا نفس عمیقی کشید. حس می‌کرد این تصویر، حتی از آن شبی که برای اولین بار بدن برهنه‌ی نسترن را دیده بود، واضح‌تر و ملموس‌تر است.

نسترن که نگاه سنگین او را حس کرده بود، ناخواسته لبش را گزید. حس عجیبی داشت؛ نه شرم کامل، نه راحتی مطلق. یک بازی میان جسارت و تردید. قلبش محکم‌تر می‌کوبید، اما عجیب بود که این ضربان تند، بیشتر از آنکه از خجالت باشد، از هیجان بود.

آرمان نگاهش را از تصویر نسترن در آینه برنمی‌داشت. انگار برای اولین بار بود که او را این‌گونه می‌دید؛ بی‌هیچ فاصله‌ای، بدون آن حجاب و پرده‌هایی که همیشه میان‌شان بود. زیبایی نسترن برایش واضح‌تر از همیشه به چشم می‌آمد، اما چیزی فراتر از ظاهر، او را به این لحظه میخکوب کرده بود. احساسی که نمی‌توانست نامی روی آن بگذارد، ترکیبی از اشتیاق، هیجان و نوعی سرکشی.

نسترن نفس عمیقی کشید. نگاه آرمان سنگین بود، اما او دیگر قصد عقب‌نشینی نداشت. به‌جای اینکه دستپاچه شود یا خود را بپوشاند، فقط کمی سرش را چرخاند تا نگاهشان در آینه به هم گره بخورد. ثانیه‌هایی که طولانی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید، سکوتی را میان‌شان رقم زد که پر از حرف‌های ناگفته بود.

آرمان بی‌اختیار دستش را جلو برد. ابتدا آهسته، انگار که نمی‌خواست این لحظه را بشکند. اما وقتی نوک انگشتانش روی پوست نرم نسترن نشست، دیگر تعللی در کار نبود. این لحظه به‌طور اجتناب‌ناپذیری اتفاق افتاده بود، بی‌آنکه نیازی به فکر کردن باشد.

نسترن اخمی شیطنت‌آمیز کرد.

— «نمی‌خوای حداقل یه کم اون طرف‌تر بایستی؟»

آرمان بی‌حرکت ماند و فقط لبخندش را عمیق‌تر کرد.

— «برای چی؟ تو که چیزی برای قایم کردن نداری.»

این حرفش، بیشتر از هر چیز، باعث شد لرزش ریزی در دل نسترن بیفتد. آرمان راست می‌گفت. چند شب قبل، وقتی مست و بی‌پروا در آغوش هم بیدار شده بودند، برای اولین بار تمام زیبایی‌های تنش را دیده بود. اما آن شب، همه‌چیز در هاله‌ای از مستی و هیجان گم شده بود. حالا، نگاه آرمان واقعی‌تر بود، دقیق‌تر، موشکافانه‌تر.

نسترن آرام لباس شب را از چوب‌رختی برداشت و از سرش عبور داد. پارچه‌ی لطیف و براق روی پوستش نشست و خطوط بدنش را به زیبایی نمایش داد. آرمان که تا آن لحظه فقط ایستاده بود، بالاخره نفس عمیقی کشید و آرام گفت:

— «لعنتی… این لباس برای تو دوخته شده.»

نسترن چرخید و خودش را در آینه برانداز کرد. لباس کاملاً روی بدنش نشسته بود. اندام خوش‌تراشش را برجسته‌تر کرده بود، انحنای کمرش را ظریف‌تر نشان می‌داد و شانه‌هایش را کشیده‌تر کرده بود. اما چیزی که بیشتر از همه او را گرم می‌کرد، نگاهی بود که از پشت سر رویش سنگینی می‌کرد.

آرمان که حالا چند قدم نزدیک‌تر شده بود، نگاهش را از آینه به او دوخته بود. برای چند لحظه چیزی نگفت، فقط چشم‌هایش را روی جزئیات بدن نسترن سر می‌داد. انگار که تمام چیزهایی را که آن شبِ مستی فقط نیمی از آن را به یاد داشت، حالا با وضوح بیشتری کشف می‌کرد.

— «می‌گیرمش؟» نسترن بی‌مقدمه پرسید، انگار که می‌خواست فضا را از این سکوت سنگین بیرون بکشد.

آرمان پلک زد، انگار که تازه از رؤیایی عمیق بیرون آمده باشد. لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد و آرام گفت:

— «اگه نظر منو بخوای، من دوست دارم هر شب توی این لباس ببینمت.»

نسترن با این جمله‌اش داغ شد. حس کرد گونه‌هایش کمی گل انداخته. اما به‌جای آنکه عقب بکشد، به آینه لبخندی زد و بند نازک لباس را روی شانه‌هایش مرتب کرد.

بخش بیست و دوم: تماس پنهان
نسترن هنوز در حال تماشای خودش در آینه بود. لباس جدید کاملاً روی تنش نشسته بود و زیبایی اندامش را بهتر از همیشه نشان می‌داد. آرمان که از پشت سر او را تماشا می‌کرد، نگاهش را به نسترن دوخته بود. لحظه‌ای که تا چند وقت پیش برای هیچ‌کدامشان قابل تصور نبود، حالا به واقعیت پیوسته بود. فاصله‌ی بینشان کم شده بود، خیلی کم‌تر از آن‌که نسترن انتظارش را داشت.

آرمان کمی جلوتر آمد و نگاهش را در آینه به چشمان نسترن دوخت. دستی که تا چند لحظه قبل در جیبش بود، آرام آرام بالا آمد. انگار که بخواهد چین کوچکی از لباس را که روی شانه‌ی نسترن افتاده بود صاف کند. اما زمانی که نوک انگشتانش به پارچه‌ی لطیف لباس خورد، برای لحظه‌ای مکث کرد. انگار لمس نرم پارچه، گرمایی که از بدن نسترن ساطع می‌شد، حواسش را پرت کرد.

نسترن نفسی حبس‌شده را آرام بیرون داد. این نزدیکی، این حس، چیزی فراتر از یک شوخی یا شیطنت ساده بود. چیزی درونش می‌جوشید که تا همین چند وقت پیش حتی جرات نمی‌کرد به آن فکر کند.

همان لحظه، صدای فروشنده از پشت در آمد:
«خانم؟ همه چیز خوبه؟»

نسترن که غرق در حس‌های تازه‌ی خودش شده بود، ناگهان از جا پرید. قلبش تند می‌زد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد صدایش را صاف کند. «آره، آره… مشکلی نیست. الان میام.»

آرمان کمی عقب رفت و لبخند کوتاهی زد. دستش را در جیب فرو برد و انگار که بخواهد فضای سنگین لحظه‌ی قبل را بشکند، با لحن شوخ‌طبعانه‌ای گفت:
«راستش، فکر کنم این لباس واقعاً برای تو ساخته شده.»

نسترن لبخندی زد، اما ذهنش هنوز درگیر بود. چیزی در درونش تغییر کرده بود، چیزی که دیگر نمی‌شد نادیده گرفت.

بخش بیست و سوم: بازگشت از خرید
نسترن در حالی که هنوز گرمای نگاه آرمان را روی پوستش احساس می‌کرد، پرده‌ی اتاق پرو را کنار زد و بیرون آمد. سعی داشت عادی رفتار کند، اما گونه‌هایش هنوز کمی گل انداخته بود.

فروشنده با لبخندی حرفه‌ای جلو آمد و پرسید:
«لباسو پسندیدید؟»

نسترن نگاه کوتاهی به آرمان انداخت. انگار منتظر بود نظر او را بشنود. آرمان یک قدم جلو گذاشت، نگاهی به لباس در آینه انداخت و با لحنی مطمئن گفت:
«فوق‌العاده است. همینو برمی‌داریم.»

نسترن کمی جا خورد. خودش هنوز تصمیم نگرفته بود، اما انگار آرمان برایش تصمیم گرفته بود. لب باز کرد تا چیزی بگوید، اما آرمان بدون مکث کیف پولش را درآورد و کارت بانکی‌اش را به فروشنده داد.

«بسته‌بندیش کنید لطفاً.»

نسترن نگاهش را بین آرمان و فروشنده جابه‌جا کرد. هنوز نمی‌دانست چه واکنشی نشان بدهد. از یک طرف، حس خاصی از این توجه و اصرار آرمان داشت، از طرف دیگر، این حرکت ناگهانی را نمی‌دانست چطور تعبیر کند.

وقتی فروشنده لباس را داخل پاکت شیک گذاشت و به آرمان داد، نسترن آرام پرسید:
«چرا این کارو کردی؟»

آرمان پاکت را به سمتش گرفت و لبخند آرامی زد:
«چون بهت میاد. چون دوست دارم توش ببینمت.»

نسترن کمی مکث کرد، بعد بدون اینکه بیشتر سوال بپرسد، پاکت را گرفت. ته دلش حس عجیبی داشت. این فقط یک خرید ساده نبود، یک حرکت معنادار بود.

وقتی از مغازه بیرون آمدند، هوای خنک خیابان روی پوست نسترن نشست و کمی از حرارت درونش کاست. هنوز آنچه در اتاق پرو گذشته بود در ذهنش می‌چرخید. احساس می‌کرد این فقط یک اتفاق ساده نبود، بلکه قدمی دیگر بود که او و آرمان را به مسیری کشانده بود که از آن بازگشتی وجود نداشت.

آرمان در حالی که دستش را داخل جیب‌هایش فرو برده بود، نیم‌نگاهی به نسترن انداخت و با خنده‌ای نرم گفت:
«حالا که اینو گرفتی، باید یه جا بپوشیش. به نظرم یه شام جایزه‌ی خوبی باشه، نه؟»

نسترن، که هنوز درگیر احساسات متناقض درونی‌اش بود، پاکت لباس را جابه‌جا کرد و لبخند زد. شاید این شام، راهی برای سر و سامان دادن به آشوبی بود که در دلش افتاده بود.

بخش بیست و چهارم: شام دونفره در خانه آرمان
نسترن و آرمان با هم از خرید برگشتند و وارد خانه شدند. هوا رو به تاریکی می‌رفت، اما داخل خانه گرمای مطبوعی جریان داشت. نسترن همین که در را بست، متوجه شد که آرمان امشب را از قبل برنامه‌ریزی کرده بود.

روی میز شام، دو بشقاب تمیز کنار هم چیده شده بود، شمع‌هایی روشن بودند و در گوشه‌ای از فضا، موسیقی ملایمی پخش می‌شد. نگاه نسترن از میز به سمت آشپزخانه کشیده شد. آرمان که داشت کیف و وسایلش را روی کانتر می‌گذاشت، متوجه نگاه او شد و لبخندی زد.

«چه خبره اینجا؟» نسترن با کنجکاوی پرسید.

آرمان شانه‌ای بالا انداخت. «گفتم بالاخره یه شب بعد از مدت‌ها کنار هم شام بخوریم.»

نسترن با نگاهی بازیگوشانه گفت: «از کی تدارک این شبو دیدی؟»

آرمان به ظرف‌هایی که روی اجاق گرم می‌شدند، اشاره کرد. «یه مدت بود تو سرم بود. فقط نمی‌دونستم امشب قراره اتفاق بیفته یا نه.»

نسترن کیفش را روی مبل انداخت و روسری‌اش را درآورد. بعد نگاهی به کیسه‌ی لباس انداخت و آرام گفت: «بریم ببینیم این لباس چطوریه.»

آرمان با رضایت سری تکان داد و به اتاق اشاره کرد. «منتظرم.»

نسترن وارد اتاق شد، لباس شب جدیدش را از کیف بیرون آورد و مقابل آینه گرفت. انعکاسش در آینه، خاطره‌ی آن لحظه در اتاق پرو را زنده کرد. لبخندی گوشه‌ی لبش نشست، لباس را تن کرد، دستی به موهایش کشید و با حس تازه‌ای از در بیرون آمد.

آرمان که مشغول ریختن نوشیدنی در لیوان‌ها بود، سرش را بالا آورد و مکث کرد. نگاهش لحظه‌ای روی او قفل شد و بعد با لبخندی که کم‌کم عمیق‌تر می‌شد، گفت:

«باورم نمی‌شه… واقعاً فوق‌العاده‌ای.»

نسترن قدمی جلو گذاشت، گوشه‌ی لبخند آرمان بیشتر شد. این قرار، چیزی فراتر از یک شام ساده بود. هر دو این را می‌دانستند.

بخش بیست و پنجم: لحظاتی از جنس وسوسه
نسترن جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را چشید و بعد مکث کرد. لیوان را روی میز گذاشت و نگاهش را به آرمان دوخت.

«امشب نباید مست بشم.» صدایش آرام بود، اما قاطع.

آرمان با کنجکاوی به او نگاه کرد. «چرا؟»

نسترن انگشتش را دور لیوان چرخاند. «چون باید برگردم خونه، مهدی نباید چیزی بفهمه.»

آرمان سرش را تکان داد، لبخند کمرنگی زد و جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را نوشید. «معلومه که نباید بفهمه.»

نسترن در چشمانش خیره شد. «یعنی تو اینو عادی می‌بینی؟»

آرمان به صندلی‌اش تکیه داد، انگشتش را روی میز زد و با لحنی آرام اما محکم گفت: «نسترن… من و تو خیلی وقته که از اون خط قرمز عبور کردیم.»

نسترن به فکر فرو رفت. درست می‌گفت. از لحظه‌ای که همه‌چیز بینیشان شکسته بود، دیگر برگشتی وجود نداشت.

آرمان ادامه داد: «و امشب… می‌خوای وانمود کنی که هیچی بین ما نیست؟»

نسترن نفس عمیقی کشید، نگاهش را از آرمان گرفت و به شمع‌هایی که روی میز روشن بودند، خیره شد. قلبش تندتر می‌زد. انگشتانش را روی رانش فشار داد تا بتواند خودش را کنترل کند. اما نمی‌توانست انکار کند که بدنش، قلبش، حتی ذهنش، همه‌چیزش برای ادامه‌ی این ماجرا فریاد می‌زد.

«نه.» کلمه‌ای که بالاخره از لب‌هایش بیرون آمد، چیزی بیش از یک پاسخ ساده بود. یک اعتراف بود.

آرمان لیوانش را روی میز گذاشت. «پس دیگه بهونه نیار.»

نسترن به آرامی سرش را تکان داد. دیگر هیچ دلیلی برای تردید وجود نداشت.

نسترن جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را چشید و لیوان را روی میز گذاشت. حس می‌کرد هوا سنگین‌تر شده، یا شاید خودش بود که داغ شده بود. آرمان را نگاه کرد—او هم آرام، اما دقیق، در حال بررسی چهره‌ی نسترن بود.

«دیگه باید برم.» نسترن این را گفت، اما درونش پر از تردید بود.

آرمان ابرویی بالا انداخت. «به این زودی؟»

نسترن نفس عمیقی کشید. «میدونی که… نمیتونم تا دیر وقت اینجا بمونم. مهدی توی خونه‌ست.»

آرمان سری تکان داد و به صندلی‌اش تکیه داد. انگشتانش لبه‌ی لیوانش را نوازش می‌کردند، اما نگاهش همچنان روی نسترن قفل بود.

«پس حداقل بذار این لحظه رو کمی طولانی‌تر کنیم.» صدایش آرام بود، اما در آن التماسی پنهان شده بود.

نسترن مردد بود، اما بدنش پیش از آنکه ذهنش فرمانی صادر کند، حرکت کرد. قدمی جلو گذاشت، درست روبه‌روی آرمان ایستاد. نفس‌هایشان نزدیک‌تر از همیشه، گرمایشان در هم آمیخته.

آرمان دستش را بالا آورد و انگشتانش را آرام روی بازوی نسترن کشید. «خیلی وقت بود که…» جمله‌اش را نیمه‌کاره رها کرد.

نسترن به او خیره شد. قلبش تند می‌زد، اما نه از ترس، بلکه از هیجان ناشناخته‌ای که درونش شعله کشیده بود.

«خیلی وقت بود که چی؟» زمزمه کرد.

آرمان به آرامی لبخند زد. «خیلی وقت بود که نمی‌تونستم انقدر نزدیکت باشم.»

نسترن پلک زد. ته دلش می‌دانست که نباید بماند. می‌دانست که باید همین حالا برود، اما…

لحظه‌ای بعد، دیگر هیچ‌کدام به چیزی فکر نمی‌کردند.

بخش بیست و هفتم: لحظه‌ای که نباید طولانی می‌شد
نسترن می‌توانست گرمای دست آرمان را روی بازویش احساس کند، لمس آرامی که از پوستش عبور کرد و به عمق وجودش رسید. فاصله‌ی بی نشان به‌اندازه‌ی نفس‌هایشان شده بود—داغ، نزدیک، وسوسه‌انگیز.

«دیگه باید برم…» این جمله را بار دیگر گفت، اما صدایش محکم نبود.

آرمان چانه‌اش را کمی پایین آورد و به چشم‌های نسترن نگاه کرد. «باشه.»

این «باشه» قرار بود به این معنا باشد که راه را باز می‌کند و اجازه می‌دهد برود، اما در عوض، باعث شد نگاهشان در هم گره بخورد. مکثی که زیادی طول کشید، زیادی عمیق شد، زیادی چیزی را که نباید، آشکار کرد.

نسترن پلک زد و کمی عقب رفت، اما قبل از اینکه فاصله‌شان بیشتر شود، دست آرمان دور مچش حلقه شد. نه محکم، نه خشن، فقط به‌اندازه‌ای که نسترن نتواند از این لحظه فرار کند.

«نسترن…»

همین کافی بود. همین که نامش را به این شکل بگوید، کافی بود که پاهایش سست شوند، که تنش بی‌اراده دوباره به سمت او کشیده شود.

دستی که تا لحظه‌ای پیش روی بازویش بود، حالا روی کمرش نشست، آرام، اما با اطمینان. نسترن حس کرد که در آغوش گرفته شدن، خیلی راحت‌تر از آن چیزی‌ست که تصورش را می‌کرد.

چشمانش را بست، انگار که اگر نبیند، اتفاقات کمتر واقعی خواهند بود. اما بوسه‌ی آرمان که بر روی گردنش نشست، حقیقت را واضح‌تر از همیشه در گوشش زمزمه کرد.

نسترن نفسش را در سینه حبس کرد، قلبش به سینه می‌کوبید، و عقلش…

دیگر حرفی برای گفتن نداشت.

بخش بیست و هشتم: مرزهایی که دیگر محو شده بودند
نسترن برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرد، چشمانش را بست، اما درونش غوغایی برپا بود. دست‌های آرمان روی کمرش لغزید، نفس‌هایش داغ‌تر شدند، و در تمام این میان، نسترن دیگر تلاشی برای فاصله گرفتن نمی‌کرد.

«دیگه باید برم…» دوباره نجوا کرد، اما حتی خودش هم به این حرف باور نداشت.

آرمان چیزی نگفت، فقط سرش را نزدیک‌تر آورد، پیشانی‌اش را روی پیشانی نسترن گذاشت و همان‌جا مکث کرد.

«برو…» این را به آرامی گفت، اما دستش هنوز دور کمر او بود.

نسترن پلک زد، کمی عقب رفت، اما انگار کششی نامرئی او را بازمی‌گرداند. نگاهشان در هم قفل شد، یک چالش بی‌کلام که معلوم نبود کدامشان برنده خواهد شد.

آرمان بالاخره لبخندی کم‌رنگ زد، یک جور لبخند تلخ و عمیق. «خوبه که هنوز بهش فکر می‌کنی.»

نسترن متوجه شد که هنوز سعی دارد فاصله را حفظ کند، اما واقعیت این بود که او دیگر از این فاصله نمی‌ترسید.

«باید برم…» برای سومین بار گفت، اما این بار، صدایش لرزشی نداشت، بلکه فقط یک زمزمه‌ی خسته بود.

آرمان، انگار که برای آخرین بار می‌خواست چیزی را امتحان کند، سرش را کمی پایین‌تر برد. بینی‌اش با گونه‌ی نسترن تماس پیدا کرد، و لب‌هایش، درست در نزدیکی لب‌های او متوقف شد.

این بار، نسترن بود که خودش را جلو برد.

یک بوسه، کوتاه اما عمیق، مثل مهر تاییدی بر آنچه دیگر مدت‌ها بود اتفاق افتاده بود.

وقتی عقب رفتند، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. نیازی به کلمات نبود. نسترن نفس عمیقی کشید، انگشتانش را از میان موهایش رد کرد، و عقب‌تر رفت.

«می‌بینمت، آرمان.»

آرمان فقط نگاهش کرد. «آره، می‌بینمت.»

نسترن در را باز کرد و بیرون رفت، اما قلبش را جا گذاشت.

وقتی وارد آسانسور شد، نفس عمیقی کشید. سکوت فضای کوچک آسانسور، او را با افکارش تنها گذاشت. هنوز می‌توانست رد احساساتی را که در خانه آرمان تجربه کرده بود، در خودش حس کند. خیسی بین پاهاش، خاطره‌ی لمسی که هنوز روی پوستش باقی مانده بود را زنده کرد. لب‌هایش کمی از هم فاصله گرفت و حس عجیبی در دلش چرخید. ناخودآگاه، لبخند کم‌رنگی زد، چیزی میان رضایت و هیجان.

همان لحظه، چشمانش به تصویر خودش در آینه آسانسور افتاد. انگار زنی که روبه‌رویش ایستاده بود، برایش کمی غریبه به نظر می‌رسید. زنی که در این مدت تغییر کرده بود، جسورتر شده بود. دستی به موهایش کشید و کمی صاف ایستاد. وقتی در آسانسور باز شد، نفسش را بیرون داد و به سمت خانه‌اش قدم برداشت.

نوشته: بون

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18