رفتن به مطلب

داستان سکسی کون نرم زن داداش


minimoz

ارسال‌های توصیه شده


زن داداشم سمیرا
 

هیچ وقت حس جنسی آنچنانی بهش نداشتم و نهایت این ور و اون ور یه دید مختصری میزدمو تمام . اما همیشه یه اولین باری وجود داره که از اون لحظه همه چیز تغییر میکنه.
اسمم سیناست .بیست و دو سالم بود و دانشجو بودم و بر عکس هم سن و سالم زیاد تو نخ دختر و این جور حرفا نبودم . یعنی نه این که هیچ دختری تو زندگیم نباشه اما خیلی کم بود و یا جدی نبود .کلا بیشتر سرم با کتاب و درس مشغول بود . مهاجرت شده بود هدف اولو آخرم و برای منی که تو یه خانواده متوسط از نظر مالی بزرگ شده بودم تنها راه مهاجرت از طریق درس و دانشگاه بود .
واسه همین همیشه درسم خوب بود و چند وقتی بود کارای پذیرشم واسه ادامه تحصیل در خارج از کشور در جریان بود.
من و پدر و مادرم تو ساختمانی زندگی می کردیم که برادرم و همسرش هم در همون ساختمان زندگی میکردن و یه ساختمان چهار طبقه تک واحدی بود که طبقه چهارم ما زندگی میکردیم و برادرم طبقه سوم زندگی میکردیم .
پدرم شش سال پیش همون زمان که واحد خودش رو خرید واحد طبقه سوم رو هم برای برادرم که تازه نامزد کرده بود خرید تا وقتی ازدواج کرد خونه داشته باشه .
یه خواهر هم دارم که اونم هشت سالی از من بزرگتره و دو تا بچه داره .
برادرم رضا پنج سال پیش با دختری به نام سمیرا که یکی از اقوام دور بود ازدواج کرد و بعد از یک سال هم بچش به دنیا اومد که اسمشو دریا گذاشتن و من عاشق این بچه تپل مپل بودم .
همیشه به سمیرا به چشم زن داداش نگاه میکردم ولی خب هر از گاهی تو رفت و آمد ها که به علت نزدیک بودن خونه هامون زیاد بود چشمم به اندامش می افتد ولی نه اونجوری که فکرمو زیاد مشغول کنه .
سمیرا از همون اول پیش من راحت میگشت و این در خانواده ما طبیعی بود . همیشه با من مهربون بود و در مقابل من هم همیشه باهاش مهربون بودم و اونو مثل خواهرو برادر خودم دوست داشتم و بهش محبت میکردم .
یک روز وقتی رضا با خانوادش و همین طور خواهرم مرضیه به همراه خانوادش خونه ی ما جمع شده بودیم . عید بود و تازه سال تحویل شده بود و به رسم هر سال خونه ما میزبان بقیه خانواده بود . قرار شد همگی یه عکس دسته جمعی داخل خونه بگیریم.
همگی کنار هم ایستاده بودم و سمیرا مشغول تنظیم دوربین بود تا عکس رو بگیره و چندین بار سعی کردیم با تایمر دوربین عکس بگیریم اما هر سری خراب میشد و ما کلی میخندیدم .
وضعیت این طوری بود که دریا و خواهر زاده ها ی من جلوی من رو صندلی نشسته بودن و من هم پشت اونها کنار بقیه آخرین نفر ایستاده بودم.
تو یکی از این عکسها سمیرا تایمر ده ثانیه دوربین رو زد و سریع به سمت ما دوید تا بیاد و از پشت صندلی دستش رو دور گردن بچه ها بندازه .
همین که اومد جلوی من تا یه کم خم بشه و دستشو دور گردن بچه ها بندازه کونش اومد عقب و به من که پشتش ایستاده بودم خورد .
اولش شوکه شدم و خواستم برم عقب تر اما یه حسی منو سر جام نگه داشت و نتونستم تکون بخورم.
شلوار کشی سیاه تنش بود و به راحتی چاک کونش رو به روی کیرم حس کردم .
تموم اون چند ثانیه ای که کونش بهم چسبیده بود حس عجیب و غریب و تازه ای داشتم . دوست نداشتم اون چند ثانیه تموم بشه و دلم میخواست تا ابد به اون کون نرم بچسبم .
وقتی فلاش دوربین زد و عکس گرفت سمیرا خودش رو جدا کرد و به سمت دوربین رفت و گفت خیلی خوب شد بزار چند تا دیگه هم همین جوری بگیرم.
من هنگ بودم و اصلا نفهمیدم چی شد و چه طور شد.
فقط مطمئن بودم چون همه به دوربین نگاه می کردند کسی چیزی ندیده.
گفت همگی آماده و دکمه رو زد و باز هم به سمت ما اومد و دقیقا مثل حالت قبلی شد . منی که خیلی خوشم اومده بود این بار وقتی سمیرا خم شد خودم رو بیشتر به جلو فشار دادم .
خودمم نفهمیدم چه طور دل و جرات کردم اون کارو انجام دادم اما انگار یه لحظه بقیه و حتی خود سمیرا برام مهم نبودند.
دوباره چند ثانیه بهش چسبیدم و لذت وصف ناشدنی برام داشت . بازم بلافاصله بعد از فلش دوربین سمیرا رفت و نگاه کرد و اینبار هم گفت یکی دیگه هم بگیریمو تمام.
این بار هم اومد و در جای قبلی خودش خم شد و یکبار دیگه کیرم به کونش چسبید و به خاطر دو سری قبلی کیرم یه کم بلند شده بود و راست تر شده بود . راحت تر و بیشتر کیرم روی چاک کونش رفت و نا خود آگاه دست چپم رو از کنار روی کمرش گذاشتم.دلم میخواست زمان متوقف بشه . ضربان قلبم تو کسری از ثانیه بالا رفت و حسی مشترک از هیجان و ترس داشتم .
وقتی فلاش دوربین روشن شد و عکس گرفت همه به سمت دوربین رفتند تا عکس رو ببینند و سمیرا هم خودش رو کمی به عقب حرکت داد تا من فاصله بگیرم و اون هم به سمت دوربین بره. وقتی فشارش رو به کیرم حس کردم خودم رو عقب تر کشیدم و من هم به سمت دوربین رفتم.
همگی عکس رو دیدیم و خوشمون اومد و از سمیرا خواستیم تو اولین فرصت عکس ها رو برای هممون بفرسته.
بعد از اون مهمونی و شب وقتی میخواستم بخوابم دیگه حس و نگاه من به سمیرا تغییر کرده بود و هر کاری میکردم اون لحظات از جلوی چشمام نمی رفت و اون اولین بار بود که برام همه چیز تغییر کرد.
وقتی با خودم فکر میکردم نمیتونستم بفهمم که سمیرا متوجه شد یا نه .
و اگه متوجه شد چرا دوبار دیگه این کارو تکرار کرد.حتی اگه سری اول و دوم نفهمیده بود مطمئن بودم که برای عکس سوم متوجه کیر باد کرده ی من که چسبیده بود به کونش شده بود.
انگار همه چیز سمیرا برام از اون شب تغیر کرده بود و برام جذاب شده بود . وقتی میدیدمش اون بدن و سینه وکون و صورت معمولی برام جذاب شده بود .اخه چه طور تو یک شب همه چیز سمیرا برام فرق کرد خودمم نمی دونم . دیگه هر جا هر طور که میتونستم سعی میکردم نگاهش کنم .
دیگه برام مهم شده بود که چه شلواری میپوشه و کونش چه جوری دیده میشه داخل اون شلوار .
ولی چیزی که اصلا حواسم نبود و هیچ وقت متوجه نشده بودم نگاه های سمیرا به خودم بود .من هر جور بود اونو دید میزدم و اصلا متوجه نبودم که اون دید زدن های منو فهمیده یا نه .
چند ماه گذشته بود که رضا و سمیرا تصمیم گرفتن به مسافرت برن و وقتی رفتن کلید واحدشون رو به مادرم دادند تا به گل و گیاهشون سر بزنه.
یکی از همون روز ها وقتی خونه تنها بودم یه فکری به سرم زد . بلند شدم کلید واحدشون رو برداشتم و رفتم داخل خونشون.
وقتی وارد خونه شدم مستقیم به سمت اتاق خوابشون رفتم و اولین کارم این بود که به سمت کشو لباس های سمیرا برم .
بعد از بازو بسته کردن چند تا کشو بالاخره کشو لباس زیر هاشو پیدا کردم. حس کسی رو داشتم که گنج پیدا کرده .
شرت ها و سوتین ها رو یکی یکی از کشو در آوردم و رو تخت گذاشتم و یکی یکی نگاشون میکردمو و بوسشون میکردم .همه جور شورتی اونجا بود ولی یکی از شرت ها رو که صورتی بود و بیشتر از بقیه چشممو گرفته بود و تصور کون سمیرا داخل اون بیشتر حشریم میکردو برداشتم و شروع کردم به جق زدن باهاش.
خودمو تصور میکردم که در حال جا کردن کیرم تو کس سمیرا هستم .
وقتی به خودم اومدم که آبم اومده بود و همش ریخته بود روی شرتش و تازه فهمیدم چه گندی زدم . دستپاچه شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم . وقتی شهوت سراغ آدم میاد دیگه این مغز نیست که تصمیم میگیره و ممکنه کارای عجیب و غریبی از آدم سر بزنه .خلاصه با هر بدبختی بود شرت رو شستم و یه جایی که آفتاب بخوره گذاشتم تا خشک بشه . یکی دوساعت بعدش وقتی خشک شده بود با باقی لباس ها به کشو برگردوندم و برگشتم خونه خودمون.
یه کم استرس گرفته بودم که نکنه بیاد و بفهمه اما دیگه اون اتفاق افتاده بود و کاری از دستم بر نیومد .
چند روز بعد اونا از مسافرت برگشتند و به ظاهر هم سمیرا متوجه چیزی نشده بود اما یک روز به صورت اتفاقی شنیدم که از مادرم تشکر کرد بابت رسیدگی به گل ها و ازش سوال پرسید که جز مادرم کسی به خونشون رفته یا نه که مادرم هم جواب داد نه کسی نرفته چه طور. سمیرا هم در جواب گفت همینجوری پرسیدم .
اونجا بود که فهمیدم یه بوهایی برده اما چیزی به روی خودم نیاوردم و خیلی طبیعی رفتار کردم .
دائما دنبال بهونه بودم تا سمیرارو بیشتر ببینم .به بهونه دریا میرفتم خونشون تا دریا رو با خودم ببرم بیرون اما هدفم دیدن سمیرا بود .سمیرایی که تا همین چند وقت پیش چهرش برام معمولی بود تبدیل شده بود به یه دختر خوشگل .قد تقریبا کوتاهش شده بود اندازه ترین قد دنیا برام .موهای رنگ شده قهوه ایش خوشرنگ ترین رنگ دنیا شده بود .چشم های مشکیش دیوونم میکرد . کون و سینه هاش برام خوش فرم ترین بدن دنیا شده بود . سه چهار سالی از من بزرگتر بودو اما هیچ وقت جوری رفتار نمیکرد که معذب باشم و با هم راحت بودیم .
یه بار که رفته بودم دنبال دریا تا ببرمش بیرون وقتی درو باز کرد متوجه شدم تازه از حموم درآمده و حوله رو دور سرش و موهاش پیچیده بود. ازش معذرت خواستم و گفتم اومدم دریا رو ببینم میرمو یه وقت دیگه میام دنبالش اما سمیرا گفت ایراد نداره دریا هم حموم بوده صبر کن تا خشکش کنم و لباس بپوشونم تا ببریش و منو به داخل خونه دعوت کرد .
یه شلوار خونگی سفید کشی تنش بود که به خوبی کونش رو نشون میداد و حتی رنگ شورت قرمز رنگی هم که پوشیده بود مشخص بود . خط شرتش داشت دیوونم میکرد .برام باور کردنی نبود و خوراک چند روز جقم جور شده بود . بعد چند دقیقه دریا رو اورد و من بغلش کردم تا با خودم ببرم اما نمیتونستم چشم از سمیرا بردارم و مطمئنا متوجه نگاه های من شده بود . به هر حال دریا رو برداشتم و با هم به بیرون رفتیم .
یکی دو ماهی گذشت و دیگه رسما عاشق سمیرا شده بودم و به جز دید زدن ها حس میکردم واقعا عاشقش شدم و دوست دارم شب و روزم رو با اون بگذرونم .
خوب میدونستم که راهی که دارم میرم اشتباهه .نباید عاشق زن داداشم بشم . اما دست خودم نبود و تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که جلوتر از این نرم و کار اشتباهی نکنم .
خبر خوشحال کننده برام این بود که کارای پذیرشم تقریبا تموم شده بود و وقت سفارت و این جور کارها داشتم و رفتن از اینجا میتونست منو از فکر کردن به سمیرا نجات بده .
چند ماه گذشت و پذیرشم کامل شد . تو این چند ماه سعی کردم سمیرا رو کمتر ببینم اما همون چند بار و علی الخصوص وقتی میرفتم دنبال دریا خیلی خیلی تحریک میشدم .چون معمولا لباس ها راحت تر و باز تری داخل خونه تنش میکرد و بهتر کون وسینه هاش معلوم میشد.
یکبار یه تاپ که تا روی نافش و یک شلوارک تا زانو بود تنش بود که تا حالا این مدلی ندیده بودمش یا حداقل جلوی من این مدلی نیومده بود و خودم هم جا خوردم . یکی دو دقیقه بیشتر نبود اما منو حسابی تحریک کرد .
گذشت و دقیقا یک هفته به رفتن من مونده بود و سرم کامل گرم به سفرم شده بود و میخواستم واسه اخرین بار با دریا به بیرون برم . لباس پوشیدمو رفتم دنبالش.در زدمو سمیرا درو باز کرد و منو به داخل خونه دعوت کرد اما رفتارش یه جوری بود و سرد به نظر میرسید . ازش خواستم تا لباس های دریا رو بپوشونه تا بیرون ببرمش اما گفت سرما خورده و همینجا ببینش و باهاش بازی کن .
دریا مریض بود ولی حالش جوری نبود که نتونه با من به بیرون بیاد ولی به هر حال داخل اتاق مشغول بازی باهاش شدم و نیم ساعتی گذشت و خسته شد و تو بغل من خوابش برد . رو تختش گذاشتمش و بوسش کردمو از اتاق بیرون اومدم .
از مریم خدافظی کردم و به سمت در رفتم در حالی که رو مبل بود و سرش تو گوشی بود جوابمو نداد و این عجیب بود . پیش خودم گفتم شاید از دید زدن های من تو این چند وقت ناراحته که جوابمو نداد .همین که درو باز کردم بی مقدمه ازم پرسید هفته ی بعد میخوای بری.
گفتم اره .
ازش پرسیدم از چیزی ناراحتی اتفاقی افتاده ؟
سمیرا : کی برمیگردی ؟
من:نمیدونم معلوم نیست اصلا.
سمیرا :دل دریا خیلی برات تنگ میشه خیلی دوست داره .
من : فقط دل دریا پس تو چی ؟ولی دل من برای هر دوتون تنگ میشه .
سمیرا با حالت بغض بلند شد و به سمتم اومد و تنها یه کلمه گفت نروو.
این آخرین کلمه ای بود که ازش شنیدم و بعد اون منو محکم بغلم کرد و منم همراهیش کردم و محکم بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدن صورتش .
نمیدونستم چه اتفاقی داره میوفته و گیج شده بودم که یهو لب هامون تو لب همدیگه قفل شد .
دیگه کنترل کارام دست خودم نبود .یه لب طولانی ازش گرفتم و دستم از روی کمرش به سمت کونش بردمو روی کونش گذاشتم و کونش محکم فشار دادم. لب هامون هنوز از هم جدا نشده بود و هم دیگه رو محکمتر به سمت هم میکشیدیم . لب ها مو ازش جدا کردم به سمت گردنش آوردم و شروع کردم بوس کردن و مکیدن گردنش . سمیرا هم بیکار نبود و دستش رو پشت گردن من انداخته بود و منی که قدم ازش خیلی بلندتر بود و به سمت پایین میکشوند تا راحت تر بتونه منو ببوسه . دستم انداختم زیر کونش و از زمین بلند کردم و از رو همون لباس انگشتام رو روی سوراخ کونش میکشیدم اون هم پاهاشو دور کمرم حلقه کرد . همینجوری به سمت اتاق خوابشون بردمش و روی تخت افتادیم . اون زیر بود و من رو .لباس سرهمی که آستین حلقه ای بود رو از دستش دادم پایین تا سینه هاش بیرون بیفتن . از گردنش پایین تر اومدمو لبمو به سمت سینه هاش بردم و تا میتونستم بوسشون کردم و تو دهنم جا دادم . سمیرا سعی میکرد کمربند شلوارم رو باز کنه اما سختش بود و من خودم این کارو کردم و شلوارو شرتمو سریع پایین کشیدم . سمیرا هم لباسشو تو همون حالت کامل از تنش خارج کرد و فقط یه شرت پاش بود .خم شدم و شورتش رو کنار زدمو لب هامو روی لبه های کسش گذاشتم شروع کردم به لیس زدن کسش. همه ی این ها شاید تو دو سه دقیقه اتفاق افتاد. تموم این رویای این چند وقتم الان جلوی صورتم بود و داشتم کسش رو میخوردم .
کمرشو پیچ و تاب میداد و بد جور داشت لذت میبرد .رون های نرم و سفیدشو بوس میکردم و گاز میگرفتم . پاهاشو جمع کردم و زبونم به سوراخ کونش رسوندمو اونجا رو هم لیس زدم . انگار جنون گرفته باشم زبونم رو وارد سوراخش میکردم و شستم رو روی کسش میچرخوندم .
دیگه تحملم تموم شده بود کیرمو تو همون حال روی کسش گذاشتم و کیرمو وارد کسش کردم و شروع کردم به عقب جلو کردن کمرم . دستامو دو طرف صورتش روی تخت ستون کردمو با تمام توانم تلمبه میزدم . سمیرا هم پاهاشو دور کمرم حلقه کرده بود . همینجور که تلمبه میزدم چشم تو چشم بودیم . لحظه ی خیلی عجیبی بود برام و تا اون لحظه به هیچ وجه همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم .
تلمبه ها تند تر و تند شد و آبم دیگه داشت میومد . اون لحظه به هیچی فکر نمیکردم و آبمو اومد و تا آخرین قطرش رو داخل کس سمیرا ریختم . دیگه خیلی خیلی آروم تلمبه میزنمو و آخر سر رو سمیرا افتادم و لبم رو دوباره به لبش رسوندم و طولانی ترین لب عمرم رو گرفتم .یه غلط زدمو کنار سمیرا افتادم یک دقیقه به همون حالت بودیم تا در سکوت سمیرا بلند شد و بدون نگاه کردن به من به سمت دستشویی رفت .خجالت میکشیدم نگاهم دوباره به نگاهش بیوفته.شاید اون هم خجالت میکشید.
تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که لباسام رو بپوشم وبزنم بیرون .مستقیم رفتم خونه خودمون و وارد اتاقم شدم و پتو رو کشیدم رو سرم . تازه عقلم اومده بود سرجاش و فهمیده بودم چیکار کردم .
هم میترسیدم و هم احساس میکردم به برادرم رضا خیانت کردم . با خودم تکرار میکردم که
یعنی سمیرا هم حسش با من مشترک بود .یعنی اونم منو دوس داشت .نکنه اونم عاشق منه . پس رضا چی میشه . مگه من چی دارم که رضا نداره . هم اخلاقش خوبه هم قیافش از من بهتر نباشه بدتر هم نیست . من نباید این کارو با رضا میکردم . اما من هنوز عاشق سمیرا هستم . نمی تونم عاشقش نباشم دست خودم نیست .
فقط دوست داشتم این یک هفته هم زودتر تموم بشه و فرار کنم برم .
اون یک هفته رو با هر بدبختی بود پشت سرگذاشتم و هر جوری بود خودمو از خونه دور نگه میداشتم و دیر وقت به خونه میومدم تا بالاخره روز رفتنم رسید. تا اون روز اصلا سمیرا رو ندیده بودم و چند باری هم که رضا رو دیده بودم سعی میکردم چشم تو چشم باهاش نشم . از خودم خجالت میکشیدم . اون روز همه واسه خدافظی با من به فرودگاه اومدن . با چشمون گریون تک تکشون رو بغل کردمو از همگی خداحافظی کردم ولی این گریه ها واسه حال خودم بود و نه جدایی از اون ها .وقتی نوبت خدافظی با سمیرا بود هم دیگه رو بغل کردیم و فقط کنار گوشش آروم گفتم دوست دارم . اما اون هیچی نگفت .
وقتی سوار هواپیما شدم داشتم با خودم تموم اون ده پونزده دقیقه ای که با سمیرا سکس داشتم رو مرور میکردم
پانزده دقیقه ای که بهترین لحظات زندگیم تا اون لحظه بود.
دیگه پشیمون نبودم و حالا که داشتم میرفتم تمام وجودم شده بود حسرت . حسرت واسه سمیرایی که میتونستم خیلی بیشتر از این ها داشته باشمش. حسرت نگاه کردن به چشمهاش.چشم هایی که حالا دیگه قرار نبود ببینمشون.
قبل این که گوشیمو تو حالت پرواز بگذارم یه پیام برام اومد
از سمیرا بود . بازش کردم واسم اینو نوشته بود که
کاش هیچ وقت عاشقت نمیشدم دلم برات تنگ میشه زودتر برگرد .

پایان

نوشته: آرمان

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18