رفتن به مطلب

داستان خیانت یا جنایت


mame85

ارسال‌های توصیه شده


جنایت، اعتراف و مکافات - 1

 

سلام به همه دوستان. این دومین داستان منه. فقط حواستو جمع کن. اگه قبل از این داستان، داستان اولم یعنی 165 گل مینا رو نخوندی، همین الان برو بخونش. به این داستان مربوط نیست ولی برای درک این داستان آره.

قسمت اول
توی تاریکی اتاق، زهرا لخت و خسته روم افتاده بود. بعد از یه سکس معمولی، حتی نای حموم رفتنم نداشتیم. می دونستم که تا صبح کیر شل شدم همه رو تختی ها رو با ترشحاتش کثیف می کنه ولی خیلی خسته بودم. زهرا مثل یه غنچه جوون روی سینه ام شکوفه زده بود. دلم نیومد بیدارش کنم تا سمت خودش بخوابه. فردا با کلی کوفتگی و درد میرم سرکار ولی مهم نیست.
تقریبا پانزده سال بود که ازدواج کرده بودیم. وقتی به این فکر می کنم که زمان ما، آدما تو همون خامی و بی تجربگی جوونی ازدواج می کردن و دخترا هیچ چی نه از خودشون و نه از جنس مخالف نمیدونستن سرم سوت میکشه. انگار نه انگار… چطوری باور کنم پونزده سال پیش دستمو دادن دست زهرا؟
من اون موقع بیست سالم بود. آخ… تو غرور و تعصب جوونی داشتم خودمو خفه می کردم که تقی به توقی شد و زهرا یه حلقه انداخت تو دستم. عروسیمون ساده بود. توی دورترین روستای ممکن. توی یه مزرعه و یه خونه کاهگلی که نزدیک بود رو سرمون فرو بریزه.
قبل ازدواج، توی روستامون، شبا روی پشت بوم با دیدن ستاره ها و رویاپردازی درباره رویاها و آرزوهام می خوابیدم. چه اهداف و پلن های مسخره ای که تو مغزم جوونه نمی زد… و من مثل بچه ای که هیچ چی از سکس و ازدواج نمی دونه، همه دنیام حول اون روستا می گذشت. ولی وقتی ازدواج کردم، به اصطلاح باد کلم خوابید. بلافاصله احساس کردم باید بتونم زهرا رو پیشم نگه دارم.
اومدم شهر… بدون زهرا. ولی بهش قول دادم یه روز اونو هم بیارم. تا میتونستم کار کردم… هر کاری که بگی. از صبح تا شب… و شبا تا دیر وقت مداد و کاغذ به دست برای زهرا نامه می نوشتم. جوری که نمی فهمیدم کی خوابم می برد و چطوری بیدار می شدم. اینکه زهرا رو هم بیارم شهر مثل کاری شده بود که باید انجامش میدادم به هر قیمتی. یادم میاد برای اینکه پول بیشتری جمع کنم و یا به روستامون بفرستم از غذای شام یا نهار صرف نظر می کردم. شده بودم یه ماشین… یه ماشین که فقط کار می کنه…
بعد از چهار پنج سال… با پولی که من و زهرا جمع کرده بودیم و پولی که بابام بهم قرض داد، ماشین آلات پیشرفته کشاورزی خریدم و آوردمشون روستا. بابام زمین زیاد داشت ولی نمیتونست به تنهایی ازشون کار بکشه… بند خدا زمین گیر شده بود. منم روی زمیناش سرمایه گذاری کردم…
اون شب رو هیچ وقت یادم نمیره. توی روستا توی خونه کوچیکی که بابام بهمون داده بود، من و زهرا شام خوردیم. از کوچیکی باهم بزرگ شده بودیم و با اینکه بعد از ازدواج خیلی کنارش نبودم ولی با هم احساس راحتی می کردیم. دامنش پر بود از گلای ریز ریز. گردنبندی که براش خریده بودم بهش خیلی میومد. چهره زهرا با وجود لامپ کم نوری که تو اتاق بود بازم مثل خورشید می درخشید. چشمای عسلیش و دماغ باریکش نویدِ یه نوه خوشگل رو به بابام می داد.
سفره رو جمع کردیم. عین یه جنتلمن ظرفا رو باهاش شستم. این کاری بود که هیچ مردی تو روستا بهش دست نمی زد و فهمیدم با این کارم خیلی ذوق زده شد. بالاخره زندگی تو شهر یه چیزایی بهم یاد داده بود. گونه ش رو بوسیدم. خجالت کشید و به پنجره پشت سرمون نگاه کرد تا کسی فوضولی نکرده باشه. دستم رو روی چال کمرش گذاشتم، دوباره بوسیدمش و رفتم پرده های پنجره رو کشیدم.
وقتی ظرفا رو شست، من جای خواب رو آماده کرده بودم. مادرم یه تشک بزرگ دونفره که دست کمی از تخت نداشت برامون دوخته بود.
+بخوابیم علی؟…
-اگه خسته ای بخواب…
+من که نه… فکر کردم باید خسته باشی.
-تو تهران وقتی پیشم نبودی من به سختی خوابم می برد. حالا که پیشمی من چطوری چشم رو هم بذارم؟
+حتما خیلی بهت سخت گذشته.
-وقتی یاد تو می افتادم انگیزه می گرفتم. وقتی به این فکر می کردم که ما هم یه روزی خوشبخت می شیم.
خزیدم سمتش. لبامو روی لباش گذاشتم. با اینکه سکس اولمون نبود ولی بازم انگار که می ترسید. لباشو خوردم و اون نمی دونست چطوری باید این کارو بکنه. وقتی خیلی سریع و محکم پوست گردنش رو بین لبام قفل کردم، آهش بلند شد و یه جیغ آروم کشید. اومدم روش و پاهاش رو دور کمرم حلقه زدم. هیچ چی نمی گفت.
به جلو خوابوندمش و زیپ پیرهنش رو باز کردم و از پشت باز گردن و کتفش رو می بوسیدم. سنگینی بدنم روی باسنش افتاده بود. سرش رو از روی خجالت طاقت فرساش توی بالش فرو کرده بود و صدای نفس های خفه شدش تو گوشم میپیچید. بعد از چند دقیقه بوسه، پیراهنم رو کندم و با تن لختم به بدن گرم زهرا چسبیدم. از پهلوهاش دستام رو به کنار ممه هاش می رسوندم و روی گردن حساسش تنفس می کردم.
لباس دامن دارش رو درآوردم و از کش شلوار جورابی تنگش گرفتم و آروم تا وسط رونش کشیدم پایین. بدن زهرا مثل یه مروارید سفید توی اسارت لباس های زیر سیاهش بود. شرتش رو هم با کلی زحمت دادم پایین و پاهاش رو کمی باز کردم. سختش بود و داشت تلاش میکرد پاهای نحیفش به کشسانی شلوارش غلبه کنه. با چشمای تشنه و خسته ام بهش نگاه می کردم و با دستم کسش رو می مالیدم. زهرا اونقدر پاک و بی گناه بود که آب کسش با چندتا بوسه و انگشت، مثل رود جاری شده بود. با وحشت نگام می کرد و شکم و باسن و کمرش از شدت لذت می لرزید وقتی انگشتم به کلیتوریسش می رسید. کمی ازش فاصله گرفتم… پاهاش رو بهم چسبوندم و تلاش کردم توی تنگی لای پاهاش، دنبال اسرار آمیز ترین اندام آناتومی زهرا یعنی کلیتوریس بگردم.
زهرا مثل یه برق گرفته خودشو به زمین می کوبید. حتی نمی تونست روی تنفسش کنترل کافی داشته باشه. سایه کمرنگ روی پلک هاش رو می دیدم وقتی چشماش بسته می شد. رگ های پیشونیش ملتهب و درشت شده بودن و دستاش روی ممه هاش دنبال چیزی می گشتن. جدا شدم و کامل خودم و زهرا رو لخت کردم. من دراز کشیدم و زهرا فهمید باید بیاد روم.
نمی تونست به کیرم نگاه کنه. کمی خجالتی بود. اومد روی بدنم و دستش رو از زیر به کیرم رسوند و ماساژس داد. منم سرش رو با لبام نزدیک کردم تا رژ لب کمرنگش رو بچشم. کافی بود… بهش کاندوم دادم. کمی پایین تر رفت و کاندوم رو با خجالت روی کیرم کشید. آوردمش بالا. روی خودم خوابوندمش جوری که ممه هاش روی سینه ام سنگینی کنه. میدونستم که داخلش اونقدر مرطوب و لزج هست که نیاز به چیز دیگه ای نباشه. رو چشماش قفلی زدم و با دستم کیرم رو روی کسش تنظیم کردم و یه فشار کوچیک برای شهوتی ترین آه زهرا کافی بود.
میدونستم اینقدر حشری و آماده بود که هنوز شروع نکرده می خواست با سرعت صد تا توش تلمبه بزنم. از کونش گرفته بودم و با سرعت متوسط کسش رو تحریک می کردم. سرم تو گردنش بود… بعد از چند دقیقه، به سختی از روم بلند شد تا خودش با مهارت دست و پا چلفتیش رو کیرم بالا و پایین بشه. جفت دستاشو روی سینه هام گذاشت و با لذت به طور عمودی حرکت می کرد. حس کردم خیلی نزدیکه. آخه به سختی می تونست نفس بکشه و چشماشو باز نگه داره. دستاش رو از کنار سرش برد لای موهاش. احساس کردم سرش داره از رشد یه تومور بزرگ لذت منفجر میشه. تا ته روی کیرم نشست و ارگاسمش شروع شد. زانوهاش رو از بغل به من فشار داد و با ادامه پیدا کردن ارضاش، روی سینه ام پخش شد و من تونستم ارتعاش های بدنش رو تو نواحی مختلف از شکم و پهلوها گرفته تا کون و پاهاشو ببینم.
وقتی سر حال اومد، ازم تشکر کرد… من بهش گفتم داگی بشه. البته اون موقع بهش داگی نمی گفتن… راستش هیچی بهش نمی گفتن. داگی شد… بی تجربه بود ولی قوس قابل قبولی به کمرش داد که باعث می شد راحت تر تو کسش تلمبه بزنم. کیرم رو آروم دوباره تا ته توش فرو کردم و با سرعت عقب جلو کردم. با اینکه تازه ارضا شده بود ولی آه و ناله ش دوباره بلند شده بود ولی به ارگاسم دوم نرسید و من همونطوری که توی زهرا غرق می شدم، تنگی کاندوم رو از منی غلیظی پر کردم و این شاید شدید ترین و بهترین سکس تا اون موقع بود.
زهرا از شدت خستگی همونطوری که کیرم تو کصش داشت شل می شد پخش زمین شد. منم باهاش شل شدم و روش سجده کنان افتادم. دماغم رو روی پشت گردن مرطوبش می کشیدم. اونم دستش رو روی پاهام سر می داد. من لاله گوشش رو تو دهنم کردم و به شدت مکیدمش. زهرا آه کشید.
دستمال آوردم و اول خودم رو پاک کردم… بعد هم اونو. وقتی دستمال رو روی کصش می مالیدم بی اختیار می لرزید و پاهاش رو جمع می کرد. خیلی معصوم بود و بازم مثل قبل سکس ازم خجالت می کشید. چون وقتی گفتم بیاد روی من بخوابه با اکراه قبول کرد.
صورتم توی دو سانتی صورتش بود. خطوط جوون صورتش نشون میداد خسته هست. لباش کمی کبود شده بود. لباشو با لطافت کمتر دیده شده از یه مرد بوسیدم.
-عزیزم یه خبر خوب برات دارم.
+چه خبری علی؟… چقدر خوب؟
-از سکس هم بهتر.
+آروم بگو دیوونه…
-چیو آروم بگم قربونت برم؟
+همین دیگه…
-چی؟
و زهرا کلمه سکس رو با کلی خجالت و شرمساری گفت… خندیدم. اینقدر که اونم شروع کرد خندیدن…
+خب چی میخواستی بگی عزیزم.
-دیگه لازم نیست اینجا بمونیم… می تونیم بال هامونو باز کنیم و بریم جایی که هیشکی ما رو نشناسه. جایی که از گفتن یه کلمه مثل سکس خجالت نکشی.
و زهرا با کلمات قطعه قطعه شده تعجبش رو نشون داد. گوشه چشمش یه قطره اشک جمع شد و روی گونه من افتاد. پاهاش رو به پهلوهام فشار داد و کس خیسش به کیرم چسبید. دستاش رو دور گردنم فشار داد و روی شونه ام اشک ریخت. من دستم رو روی کمرش بازی دادم و موهاش رو نوازش کردم… پر انرژی بودم… جوری که می خواستم یه دور دیگه بکنمش. ولی زهرا خسته بود. می خواست بخوابه و وقتی بیدار شد دوباره ازم بپرسه و مطمئن بشه دیشب یه خواب نبوده. من در آغوش گرفتمش و نگهش داشتم. اون یه فرشته با بال های سفید مخفی بود.
زهرا بدون شک خوشگل ترین دختر اون مزرعه بود. به هر حال وقتی تو مزرعه بزرگ می شید، انتخاب های زیادی برای ازدواج جلوی خودتون نمی بینید. با این حال بهترین دختر اون روستا توی یه ازدواج کاملا سنتی به من رسیده بود. مامان خدا بیامرزدت… عروس خوبی انتخاب کردی.
و حالا، پونزده سال بعد از اینکه حلقه ای رو توی انگشت زهرا گذاشتم، تقریبا بعد از ده سال از اون شبی که بهش گفتم الان وقتشه، زهرا توی آغوشم آروم خوابیده بود. یه رو تختی نازک ساتن روش انداخته بودم. هوای بازدم به جناق سینه ام می خورد. کیر شل شده و خستم می خواست روی پوست رونش بلوله. دستش روی شونه ام بود. حلقه ازدواجش رو به راحتی می دیدم. یعنی چطوری به این سرعت پونزده سال گذشت؟ خودم رو توی آینه دیدم و به خاطر همین این سوالو میپرسم. خطوط پیشونی و گوشه چشم زهرا هم داشت بیشتر می شد. نه اونقدری منو ازش متنفر کنه ولی اونقدری تو دید هست که دوباره از خودم بپرسم چطوری پونزده سال گذشت.
اعتراف بهش سخته… ولی می خوام بدونم به حدی رسیدیم که دیگه فقط تظاهر کنیم؟ تظاهر کنیم هم دیگه رو دوست داریم و بهم اهمیت می دیم. آیا به حدی رسیدیم که حتی تو سکس هامون هم تظاهر کنیم؟ آیا اون ممکنه از یه زمانی به بعد فقط تظاهر کرده باشه که داره ارضا میشه؟
نمی خوام بگم زندگی مون خیلی بالا و پایین داره. هر دو دیگه تقریبا صدِ خودمون رو توی کارمون صرف می کنیم. در کنار اون، اومدن به شهر رو هردومون تاثیر گذاشت. جوری که یه لحظه وقت برای فکر کردن به چیزای دیگه نداریم. انگار هیچ کدوم مون نمی خواهیم درباره بچه صحبت کنیم. انگار که اصلا اهمیت نمی دیم. زهرا سی و چهار سالشه. یعنی از خودش نمی پرسه بچه می خواد یا نه؟

“یعنی واقعا میخوایم بریم شهر”
زهرا بود. با چشم های درشتش به خواب آلودگی من خیره شده بود. یه شب خنک رو توی روستا سپری کردیم. دیشب بهش گفته بودم قراره بریم شهر. گفتم که… زودتر از من پا میشه تا بپرسه دیشب یه خواب بوده یا نه.
اون روز ما جمع کردن وسایل رو شروع کردیم. اصرارم بر این بود که لازم نیست همه چیز رو برداره. بهش گفتم میتونم همون تهران بخریم. بهش گفتم اینقدر پول جمع کردم که بتونیم یه قالی و یخچال و تلویزیون و تخت نو بخریم. اومد و بدون خجالت دیشبش لبامو بوسید و با دندوناش لب پایینمو گرفت و کشید و با شیطنت گفت: “خلاف که نکردی نه؟”
و بلافاصله با عشوه چرخید و سمت آینه رفت تا تمیزش کنه. از جسارتش خشکم زده بود. ولی بی جواب گذاشتن حرکتش جایز نبود. رفتم سمتش و از پشت بهش چسبیدم. بازتاب چشمای مستش رو توی آینه می دیدم. از کنار روی گردنش جوونه های بوسه ام رو کاشتم. دست راستم رو زیر شکمش و بالای کصش پیچوندم و دست چپم رو به ممه راستش رسوندم. روسری سبزش به خاطر حرکات سرم از روی موهاش افتاد. بوی بهشت توی بینیم جاری شد. کیرم راست شده بود و از پشت به نیمکره های کونش بر خورد می کرد. نوک ممه هاش سفت شده بود. دهنش از شهوتی که توی رگ هاش پمپ میشد، باز شده بود. گره دست راستم رو تنگ تر می کردم تا کیرم بین کونش جا بگیره. اینقدر این تجربه لذت بخش بود که می خواستم توی همین پوزیشن توی لباسام ارضا بشم. چشمای زهرا مثل یه بی خوابِ روانی، نیمه بسته بود. از توی آینه خودم و زهرا می دیدم. اگه سکس ما رو ضبط میکرد، داغ ترین و شهوتی ترین فیلم توی تاریخ پورن می شد… صدای ناک ناکِ در، ما رو از هم جدا کرد.
هر چقدر اون موقع ها توی سکس دیوونه و جسور بودیم، بعد پونزده سال دیگه هیچ چی نمی تونست مشتاقمون کنه. دیگه همه چی انگار تظاهر و بازیگری شده بود. ما همدیگرو میبوسیدیم، لخت می شدیم، مال همو میخوردیم و بعد از تلمبه های سنگین من، از خستگی توی آغوش هم خوابمون می رفت. شرمنده ام ولی تو طول این چند سال اخیر، هیچ کدوم از سکسامون حتی به اون شب خنک روستا نزدیک هم نشد.
من که نمیتونم باور کنم… نمی تونم باور کنم که منی که همه چیزم رو فدای زهرا کردم تا از روستا بکشمش بیرون، حالا نسبت بهش سرد شده باشم. کلماتی که توی طول روز به هم میگیم از صد تا بیشتر نمی شه. وقتی داره ظرف میشوره و من از پشت بغلش می کنم می فهمم ناراحت میشه. دوست نداره من موهاشو شونه کنم و سشوار بکشم. به ندرت میذاره باهاش حموم برم. نه… ما مشکل خاصی نداریم. بهترین واحد آپارتمان رو تو غرب تهران داریم. خودم ماشین خارجی سوار نمیشم ولی برای زهرا خارجی خریدم. بهترین لباس ها و جواهرات رو براش می خرم… ولی انگار بازم یه چیزی کمه.
اشتباه فکر نکنید… تو طول این پونزده سال، حتی یکبار هم به مرز خیانت بهش نزدیک نشدم. حتی فکرش رو هم نکردم. حتی دستم به زن دیگه ای جز زهرا نخورده. آخ… من اینقدر معصوم بودم که وقتی باهاش تو خیابون راه می رفتم، دلم نمیومد به زنا و دخترای دیگه نگاه کنم. حتی یکبار هم آدم دیگه ای رو جای زهرا توی سکس تجسم نکردم. من براش کارهایی می کردم که یه مرد، چه شهری و چه روستایی حاضر به انجامش نبود. اینکه زهرا دیگه چی می خواد شده فکر و ذکر خواب و بیداریم.
اگه فقط یه کار بود که میتونستم انجام بدم تا هم خودم و هم اونو از این باتلاق افسردگی نجات بدم حتما انجامش می دادم. دوست داشتم فقط برای یک بار هم که شده برگردیم به اون شب رنگین کمونی روستا. زیر لامپ کم نور و سقف کاهگلی و صدای جیرجیرک هایی که روی گوشمون سنگینی می کرد. میدونستم اگه بهش بگم که برگردیم و همون روستا زندگی کنیم قبول نمی کرد. اینکه پسر یا دختر یه روستایی بتونه تو شهر زندگی کنه، برای خانواده ش بزرگترین غرور و افتخاره. نمی تونید تصور کنید که زهرا وقتی به پدر و مادرش تو روستا سر می زنه چقدر واسه بقیه فامیل هاش کلاس میذاره. اینکه اصلا بعد از این همه سال برگردیم روستا برای جفتمون یه شکست بزرگ محسوب می شد.
گاهی احساس می کردم زهرا کنارم اعتماد به نفس نداره. چونکه شاید تمام زندگیش رو مدیون من بود. من نمیخواستم اینطور فکر کنه. بارها بهش گفته بودم که سربلندی اون سربلندی منم هست و من برای غرور اون هر کاری رو با کمترین منت و انتظار انجام میدم. گاهی فکر می کردم که زهرا احساس می کنه دیگه مثل بیست سالگیش جوون نیست. فکر می کردم احساس می کنه افتادگی پلک هاش و خطوط اطراف چشم و لبش اونو از چشمم انداخته ولی اینطور نبود. اون توی سی و چهار سالگی عین یه پری دریایی می درخشید و من اونو با تمام کم و کاستی هاش، با تمام بد اخلاقی هاش و تمام پیر شدناش دوست داشتم. افتادگی پلکش برام جذاب بود. خطوط خنده هاش منو یاد زمانی می انداخت که تازه داشت زندگی مون جون می گرفت. پوست دستش به نرمی بیست سالگیش نبود ولی من… خدایا… ولی من دیگه باید چطوری بهت بفهمونم زهرا که من هنوز هم می خوام مثل بیست سالگیمون دوسِت داشته باشم؟
هنوز دارم به دلایلی که کارمون رو به اینجا کشوند فکر می کنم. آیا شهرنشینی روی زهرای جوون تاثیر گذاشت و اون خودشو تو زرق و برق تهران گم کرد؟ یا زندگی مرفه و بی دغدغه ای که بدون هیچ رنجی بهش رسید اونو بد عادت کرد؟ حتی آشناهامون نمی تونن تصور کنن که ما به همچین بن بستی خوردیم و هیچ کدوممون نمی خوایم واقعیت رو ببینیم. توی مهمونی ها همه چی عادیه. اون کنار من راه میره. به من لبخند میزنه. کنارم میرقصه و از من پیش همه تعریف می کنه و همه فکر میکنن ما کامل ترین زوج شهریم. ولی وقتی با هم سوار ماشین میشیم تا برگردیم خونه دیگه داد و ستد مون تموم میشه. انگار که دیگه همدیگه رو نمی شناسیم. اون حتی زحمت نگاه کردم به من رو هم به خودش نمیده و بجاش خودشو توی اینستا حل می کنه. می رم سمتش تا ببوسمش ولی اون میگه حواسم به رانندگی باشه.
آیا بهم خیانت می کنه؟ نمیدونم… یعنی ممکنه یه نفر دیگه اونو از احساسات عاشقانه تری پر کنه و تمایلات و اشتیاق من در برابر اون پشیزی ارزش نداشته باشه؟ زنا هم خیانت می کنن. تفاوتش اینه که اونا تو طول روز خیانت می کنن. وقتی که میتونی از زیر اتهام های زیادی قسر در بری. یعنی واقعا ممکنه بعد از رفتن من آدم دیگه ای با اون روی تخت بخوابه؟ خیلی اثبات کردنش سخته. من بارها تو طول این چند سال توی بدن زهرا دنبال رایحه ای از عطر مردونه ای بودم که خودم نداشتم. بارها باهاش سکس کردم نه به خاطر اینکه حشری بودم، بلکه به خاطر اینکه روی بدنش دنبال کبودی های ناخواسته بگردم. گردنبندش رو میبندم تا اون رد بنفش بوسه شدید یه مرد دیگه رو ببینم. من بارها با نیت کشتن اون مرد، اون دشمن فرضی، توی بدن زهرا جست و جو کردم و ناامید برگشتم و خشاب هفت تیر عقده ام رو روی در و دیوار خالی کردم.
من نمی خوام زهرا مثل بقیه آدمای این شهر باشه… نمی خوام هر طور شده بخواد مثل بازیگرای فیلم های ترکیه ای که میبینه لباس بپوشه و آرایش کنه. نمی خوام مثل آدمای مترو موهاشو با بلوند کردن خراب کنه. من می خوام زهرا خودش باشه. با همون افتادگی پلکاش، با همون دستای خسته ش، با همون موهای قهوه ایش و با همون خطوط لبخندش. من همون زهرایی رو میخوام که وقتی بعد از چهار سال برگشتم روستا، توی دامن گل گلیش و روسری سبزش و جورابای سفید و بلندش دیدم.
هنوزم اگه ازم بپرسه میگم که جذاب ترین زن دنیاست. میگم چراغ زندگیمه. میگم اون منو زنده نگه می داره. من دوسش دارم. من به اندازه تموم کهکشان های جهان دوسش دارم. می دونم گفتنش شاید باعث بشه فکر کنه که دارم تظاهر می کنم ولی من واقعا میخوامش. ولی میدونید چیه؟ وقتی برای پانزده سال متاهل هستید، اوضاع کم کم عوض میشه. سکس عوض می شه. تو بغل هم خوابیدن عوض میشه. نمیدونم چرا ولی پارتنرها به بهانه گیری پناه می برن. چطوریه که دیگه اون اشتیاق و اون انفجار ضربان قلب دیگه تکرار نمیشه؟ چطوریه که دیگه لخت دیدنش مثل سابق منو متعجب نمی کنه؟ چطوریه که دیگه اهمیت نمیدیم به چیزایی که یه زمانی برامون خیلی جالب و سرگرم کننده بود؟
جفتمون خوب میدونیم که انگار به ته خط رسیدیم. ولی یه کشش نامرئی ما رو به هم بر می گردونه. تو سکوتِ خستگی با هم سکس می کنیم. هیچ چی لازم نیست به هم دیگه بگیم. خودمون میدونیم سکس تنها سنگر باقی مونده از جبهه زندگیمونه. تنها لحظه ای که حس می کنم من و اون بخشی از ما هستیم همین سکسه و بعد از سکس همه چی برمیگرده به روال سابق. اون لباسای خودشو میپوشه و منم لباسای خودمو. طوری که دیگه انگار هم دیگه رو به یاد نمیاریم. به بهانه گرفتن اشاره کردم. اون ازم شکایت میکنه که چرا براش گل نمی خرم… ولی وقتی این کارو می کنم حتی به خودش زحمت این رو نمی ده که اونا رو بذاره تو پارچ آب. از جمع رفیقام توی مهمونی جدا میشم و میام تو آشپزخونه بهش کمک میکنم ولی اون با بدخلقی نمیزاره کاری انجام بدم. از صحنه های رمانتیک فیلم های ترکیه ای تا حد ارضا شدن میره ولی وقتی من پیشونیش رو می بوسم و موهاش رو نوازش می کنم ازم جدا میشه. تو مناسبت های مختلف میخوام سورپرایزش کنم ولی هیچ وقت هیچ چی درست پیش نمیره چون هیچ چیز زهرا رو برنامه نیست. از دست و دلبازی شوهر دوستاش میگه ولی وقتی من برای خودش، خونه و زندگیمون خرج میکنم اعتراض میکنه. به بهانه های مختلف از تمیز کاری خونه شونه خالی میکنه و وقتی من این کار رو می کنم حتی باعث به وجود اومدن یه لبخند روی لباش نمیشه… می خوام بگم… می خوام بگم زهرا… من میتونم از همین شب بارونی دلم تا کوفتگیِ صبح از ناکاملی و بی عرضگی خودم و تو صحبت کنم. می دونم که منم تا حدی تقصیر کارم. زهرا… من تقصیر خودم رو میپوشونم. من اینجام تا بگم حاضرم هر کاری کنم تا تو دوباره دوستم داشته باشی.
+چرا بیداری؟
زهرا بود… برق چشماش توی تاریکی روی قرنیه ام افتاد.
-هیچ چی عزیزم. بخواب… شبت بخیر.
و زهرا از روی من بلند شد و همونطوری که رو تختی رو دورش پیچیده بود به سمت دیگه تخت خزید. زهرای بدخلق کونشو طرف من کرد. اون پارچه ساتن کرمی قالب کون خوش فرمش رو گرفته بود ولی من حق نداشتم بهش دست بزنم. می خواستم بذارم بخوابه. بوی موهای بلندش تحریکم می کرد. دو لایه دستمال گرفتم و کیرم رو بالا پایین کردم تا آخرین قطره های مردونگیم رو استخراج کرده باشم. چشامو بستم تا بخوابم.
به ذهنم چیزی خطور کرد… یه فکر شیطانی که ای کاش خطور نمی کرد. پونزده سالگی ازدواج یکی از بدترین و چالش برانگیزترین سنین ازدواجه. زوج هایی که وارد ده سالگی ازدواج میشن ذوق و شوق یه بچه ده ساله رو دارن. فکر میکنن ازدواج حداقل از این به بعد یه جایی براشون ریده. از طرف دیگه اونایی که بیست سالگی ازدواج شون رو جشن میگیرن(البته اگه بگیرن) دیگه به اون ثبات و بی خیالی رسیدن. دیگه فکر میکنن زندگی نمیتونه ماجراجویی عاشقانه ای روی میز زندگیشون بذاره. اونی که تو بیست سال ازدواج حرکت اضافی نزنه دیگه از این به بعد عمرا اگه به این کار حتی فکر کنه. ولی امان از این ده سال دوم. شما فکر می کنید ده سال با فردی که عاشقش هستید زندگی کردید، پستی ها و بلندی های زندگی رو شکست دادید و همه چیز رو درباره همدیگه می دونید. فکر می کنید باید درباره بازنشستگی و مستقر شدن توی زندگی فکر کنید ولی اینطوری نیست. حس می کنید همه چی خیلی تکراری و حوصله سر بر شده. دیگه خیلی راجع به مسائل همدیگه ذوق زده نمی شید. از اینکه سکس تون روتین داره راضی اید ولی حس می کنید چه چیزی کمتر از پورن استارا دارید که هر روز با یکی هستن. از یه زمانی به بعد حس می کنید که دیگه بوسیدن لبای همسرتون اون آدرنالین پانزده سال پیش رو بهتون نمی ده. از طرفی جرات ندارید برای تغییر دادن این وضعیت چیزی بگید. چی میخواید بگید مثلا؟ میخواید بگید با یه دختر دیگه تریسام بزنیم؟ یا گروپ سکس داشته باشیم؟ یا کلی فانتزی دیگه؟ منم خیلی به این چیزا فکر می کردم ولی از یه زمانی به بعد به این نتیجه رسیدم که باید واقع بین باشم. گروپ سکس و تری سام و غیره که شما مطمئنم بیشتر از من می دونید در بیشتر مواقع در حد همون فانتزی میمونه. در حد یه تئوری که اثباتش خیلی سخته. بعدشم این پیشنهادات باید برای طرف مقابل قابل هضم باشه. من چطوری به زهرا بگم تریسام رو امتحان کنیم وقتی حتی یه بارم اجازه نداده رو صورتش ارضا بشم؟ چطوری بهش اینو بگم وقتی تعداد سکس آنال مون تو طول این پانزده سال بیشتر از پنج تا نبوده؟ باید اون حس نَستی و کثیفی توی جفت مون باشه تا این فانتزی ها رو عملی کنیم.
زهرا زندگی منه. من توی چشماش متولد میشم. من توی بغلش مچاله می شم. من بچه اون و اون مادرمه. من می تونم به سادگی خودم رو تو تاریکی وجودش پرت کنم. حتی الان که همه چی رو امتحان کردیم و از هم سیر شدیم هنوز همو دوست داریم. پانزده سال گذشته و خیلی چیزا عوض شده. زهرا دیگه اون دختر ساده روستایی نیست. توی موج های پریشون موهاش، تا رهایی از تجربه و جا افتادگی می بینم. نگاهش منو یاد جرات وصف نشدنی این نسل جدید میندازه. آخ زهرا… چی می تونم بهت بگم؟ نمی تونم بگم چقدر منو با لجبازیات رنجوندی. من تو رو از خودم دور می کردم و وقتی روی چهار دست و پات، اونطوری به طرفم میومدی چطوری باید مقاومت می کردم؟ چطوری حالا ولت کنم و برم وقتی تاریک ترین سایه های وجودم رو برات فاش کردم؟ چطوری اسم پارک ها و رستوران هایی که با هم رفتیم رو از ذهنم پاک کنم؟ لطفا اگه تو می دونی به منم بگو. بگو چطوری بعد پانزده سال، بعد از بیست و چهار ساعت کار در روز، بعد از شدیدترین دعواهامون، بعد از این همه سال که صبحا همدیگه رو تو تخت ترک می کنیم، بعد همۀ با هم بودن هایی که به بهانه های مختلف از دست دادیم، بعد از قهرها و درهایی که رو به همدیگه بستیم، بعد اون همه ستایش هایی که می دونستیم دروغه، بعد از سفرهایی که تنهایی رفتیم و بعد از این همه سربالایی های منزجر کننده که دیگه تقریبا بهشون عادت کردیم، بهم بگو چطوری هنوز داری تظاهر می کنی؟
پایان قسمت اول

نوشته: جُوانسِویچ

  • Like 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...


جنایت، اعتراف و مکافات - 2

قسمت دوم
جلسه ام تازه تموم شد. نمی دونم بهتون گفتم تو کار ساخت و سازم یا نه. حالا هم داشتم با این پیمانکارای حروم لقمه ای مذاکره می کردم که هر طوری بود میخواست یه گوشه از ساختمون با ارزشم رو مثل کیک رژیمی گاز بزنن. دوست داشتم از همین روزای اول پروژه دستاشون رو کوتاه کنم ولی گفتم بذار برای چند روز دلشون فعلا خوش باشه. اونا قهوه شون رو خوردن و رفتن. ولی من موندم؛ توی کافه ای که دنج بود ولی تو این ساعتا به زور یه میز و صندلی خالی پیدا می کردی. پنجره های شیشه ای شفاف خیابون رو بهم نشون می داد. گذر ماشین ها و موتورها سر و صدای زیادی ایجاد می کرد ولی به این طرف نمی رسید. تو این طرف فقط صدای پچ پچ و برخورد استکان و پیش دستی می شنیدی که یه موزیک کمرنگ کاورش می کرد.
به زهرا زنگ زدم. جواب نداد. آخ حواسم نبود. برای هزار بار گفته بود وسط کار بهش زنگ نزنم و ما یه چیز دیگه ای به نام تکست داریم. پس تکست دادم. اینم بگم که زهرا توی یه آزمایشگاه کار می کنه. همه چیز رو عملی یاد گرفت و دانشگاه نرفت ولی خب همه رو مجبور کرده خانم دکتر صداش کنن.
چون وسط کار بود با بدخلقی و تاخیر جواب می داد. زنگوله آویزون نزدیک در صدا داد ولی نتونست حواسم رو از گوشیم پرت بکنه. یه قلپ دیگه از قهوه سردم رو نوشیدم. زهرا نوشت که امشب بریم بیرون. زهرا همیشه همینطور بود. هر وقت عشقش می کشید برای هردومون برنامه می چید بدون اینکه از من نظر بخواد. برنامه امروزم رو روی مغزم بررسی کردم. کارای زیادی نداشتم. باید چند جا سر ساختمون می رفتم و یکی دوتا قرار دیگه. احتمالا میتونستم بهش جواب مثبت بدم. اوکی رو تایپ کردم و ناخنم به سمت دکمه سند رفت ولی وایستاد. کنار گوشیم یه جفت نیم بوت مشکی با کفی ضخیمش ظاهر شد. چشام از روی اونا به سمت بالا سرازیر شدن طوری که به جزئیات دیگه توجه نکردم و اونجایی متوقف شدم که چشمام با یه جفت چشم سبز کمرنگ تلاقی پیدا کرد.
+میتونم اینجا بشینم؟
و بلافاصله مروارید های سفیدش رو با خنده شیرینش بهم نشون داد. دستش روی تکیه صندلی بود و منتظر من بود تا بهش بگم مشکلی نیست.
-بفرمایید.
و اون دختر با گفتن ممنون اونجا نشست و وقتی آروم گرفت موهای فرفریش رو زیر شال شل و ولش مرتب کرد. کیفش رو که دو سه تا عروسک خرس کوچیک بهش وصل کرده بود روی یه صندلی دیگه گذاشت و بهم خیره شد. من نگاهم رو ازش دزدیدم ولی اون چهره زیبا و فریبنده تو ذهنم حک شد. اون پوست روشن و صاف، با یکی دوتا خال کوچیک، ابروی های مشکی و ظریفش، مژه های فر و پر پشتش، خط چشمی که از گوشه چشمای خوشگلش زده بود بیرون، اون سایه کم رنگی که بسته شدن پلکاش نشون میداد، بینی کوچیک و اون لب قهوه ای بدون رژ. سرم پایین بود؛ روی گوشیم، ولی گوشام از خجالت سرخ شده بود. عرق دستام روی کاور پلاستیکی گوشیم تو چشم بود. قلبم برای اولین بار تو چند سال اخیر شروع به محکم تپیدن کرده بود جوری که توی کت و شلوارم احساس راحتی نکردم.
بعد از یه مدت که برام به اندازه یه سال گذشت، گارسون اومد و سفارشمون رو گرفت. من چیزی نگرفتم ولی اون دختر یه قهوه خواست. کاری نداشتم انجام بدم… ته استکانم یه کم قهوه مونده بود. نمی دونستم باید برم و تنهاش بذارم یا صبر کنم تا شاید یه رعد و برقی توی آسمون احتمالات رخ بده. صورتش مماس با چشمای من بود ولی نمی نمی تونستم ببینم که منو میبینه یا نه. گه گاهی چشام رو سرسری از محور چشماش می گذروندم تا رد نگاهش رو بخونم. ولی دقیق نبودن.
قهوه اش اومد. وقتی داشت قهوه رو می گرفت و از گارسون تشکر می کرد تونستم بیشتر ببینمش. گوشواره های کوچیک و نقره ایش و گردنبند زنجیره ایش که روی دست انداز ترقوه اش تکون میخورد خیلی زیباش می کرد. دستای سفید و ظریفش که خالی از چیزی بودن و اون تنها به یه لاک استخونی اکتفا کرده بود، لاغر و دوست داشتنی بودن. از اون مدل دستایی که دوست داشتی محکم بگیریش و بوسشون کنی. بوی خوشی که از اون به سمت من حمله میکرد، دیوونه کننده ترین حسی بود که بهم می داد.
وقتی قهوه اش رو گرفت، حواسش از من پرت شده بود و من میتونستم با جرات بیشتری اون رو به خاطر بسپرم. گوشی توی دستم و زهرا اون سر شهر منتظر من بودن تا اون اوکی لعنتی رو بفرستم. باید این کار رو می کردم؟ یا باید برای خودم یه شانس در نظر می گرفتم؟ اولین بارم نبود که چنین فرصتی گیرم میومد. ولی هر بار من معصوم و بیگناه باقی موندم. بارها مردم به من نزدیک میشد و من پا پس می کشیدم و همه ش به خاطر زهرا بود. الان پونزده سال می گذره… از اون شب توی روستا. از اون شبی که من حلقه ای رو توی دست کسی انداختم که با یه توری سفید، چهره ش رو ازم مخفی کرده بود. پونزده سال تمام کنار زهرا موندم. ولی حالا همه چیز عوض شده. من و زهرا دیگه ما نیستیم. دیگه نمیزاریم تو قلب همدیگه کند و کاو کنیم. دیگه از همه چیز خسته و متنفر شدیم. شدیم دو تا بدن که توی زندان زندگی گیر افتادن. من و زهرا توی دریایی از بی توجهی و خودخواهی شناور بودیم ولی هیچ کدوم مون به روی خودش نمی آورد. هیچ کی اعتراض نمی کرد. هیشکی حتی آخ هم نمی گفت. هیچ کی دیگه براش مهم نبود طرف مقابلش چی فکر می کنه.
صفحه چت رو بستم تا پیام هایی که می فرسته سین نشه. گوشی رو سایلنت کردم و منتظر موندم. نمیدونستم برای چی. فقط می دونستم که به عواقب این کار فکر نمی کنم. داشتم خودم رو با تمام لحظه های بدی که با زهرا داشتم قانع می کردم. قانع می کردم که منم توی این گرداب بلاتکلیفی حق و حقوقی دارم. قانع می کردم که منم آدمم و برای مدت طولانی نمی تونم ضد طبیعتم عمل کنم.
پیام های زهرا مثل نوتیف های بی صدایی به صورت ویبره روی گوشیم میومد و انگار که می خواست منو منصرف کنه. انگار که داشت مثل یه قطار ترمز بریده بوق می زد و هشدار می داد. نمیدونستم با این کار قراره از این منجلاب رهایی پیدا کنم و یا با سر توی یه چاه دیگه بیوفتم. فقط میدونم اون جفت چشمای سبز داشت منو برای عبور از خط قرمزهای اخلاقیم تحریک می کرد. توی اون سکوت گوشام، لبخندهای اون مغزم رو توی جمجمه کوچیکش منفجر می کرد. از اینکه تونسته بودم به خودم، به شخصیتم و به ماهیتم غالب شده باشم و اون رو با یه جرات وصف نشدنی نگاه کنم برام لذت بخش و بی سابقه بود. اون چیزی نمی گفت ولی از اینکه تونسته بود توجهم رو جذب کنه خوشحال بود. این کار سخت ترین کاری بود که تو عمرم کرده بودم و اون لحظه تو ذهنم فقط همین جمله رو می گفتم: “تماس چشمی رو قطع نکن.”
آه زهرا… نمی تونم خودم رو ببخشم. اینکه تونستم پانزده سال ازدواج مقدس مون رو به یه جفت چشم حریص و لبخندهای پیروزمندانش بفروشم، برام غیر قابل بخشش بود. هنوز هم گوشه ای از قلبم به خاطر این قضیه درد و مغزم خودش رو شکنجه می کنه. دیگه مثل سابق نمی تونم با وجدان پاک بهت نزدیک بشم. دستام میلرزه وقتی بهت نزدیک میشم. اگه کمکم نکنی این حس رو فراموش کنم خودم رو از قید و بند این زندگی رها می کنم.
من مثل یه دائم الخمر روی صندلی کوچیکم ولو شده بودم و با چشمای سرخ و باد کرده اونو می دیدم. یه جرقه کافی بود، یه لرزش یه تار احساس توی قلبم، یه انفجار اتمی توی اراده و تصمیم گیریم تا خم بشم روی میز و صحبت رو شروع کنم. با اون انفجار، سیلی از کلمات ثنا و ستایش از دهنم خارج می شد. دوست داشتم بدونم کیه. دوست داشتم بدونه من کیم. دوست داشتم بدونم چند سالشه. می خواستم ازش بپرسم چه کار می کنه. و اینکه آیا مایله تا یه جایی برسونمش. نه نه نه. این آخری خیلی مناسب نیست.
من می خواستم با مهیب ترین صدای ممکن خالی بشم. می خواستم گدازه های احساس قلب آتشفشانم رو روی اون پرتاب کنم. اگه بهم مجوز می داد می تونستم باهاش صحبت کنم. ولی ویبره رفتن گوشیش روی میز حواسمون رو پرت کرد. ناخواسته مثل یه شوهر غیرتی به صفحه گوشیش خیره شدم ولی متوجه شدم که ریدم… اون رد نگاهم رو خوند و من ازش به خاطر تهاجم به حریم شخصیش عذرخواهی کردم.
اون همون طوری که با چهره کیوتش بهم نگاه می کرد گوشیش رو برداشت و شروع به صحبت کرد ولی به طور آزاردهنده ای از نگاه کردن به من دست برنداشت. این خلاصه ای از صحبت های اونه که با بازده کم مغزم توی به خاطر سپردن یادم میاد: جونم عسلم؟… خوبی؟… هیچ چی همین اطراف… آره بابا خوبم… خودکشی؟ چرا؟… نه بابا یه برک آپ ساده بود… ولش کن اونو… تو کجایی؟… نه مهم نیست. واقعا لازم نیست… چرا کات؟ خب بیشعور بود… اینقدر از این پسرای سبک و سبک مغز بدم میاد… آره واقعا… چی بگم؟… با یه بهانه ای دست به سرش کردم عوضیو… تو و ماهان چطورین؟ همه چی خوبه؟… راستی راحت اثاث کشی کردین؟… آره حتما. میام با هم خونه جدید رو می چینیم… بیخیال اون دیوونه. دیگه حتی اسمشم یادم نیست… باشه… حرف می زنیم… تا بعدا.
اون گوشی رو قطع کرد و اون رو سر جای قبلیش گذاشت. آفتاب کم قدرت از پنجره های کافه رو پوست سفیدش می نشست. دیدن اون پرزهای بور روی صورتش برام لذت بخش بود. بازم بهم نگاه کرد و خندید و باز شالش رو مرتب کرد. خنده هاش بهم اعتماد به نفس می داد. اون کاری می کرد که احساس بدی نداشته باشم. اون بدون هیچ کلمه ای بهم می گفت که بهش نزدیک شم. دستای پر استرسم زیر میز داشتن همدیگرو میمالیدن و نوک پای راستم رو تند و تند به زمین می کوبیدم. یه نفس عمیق کشیدم… اینقدر عمیق که نزدیک بود قهوه ام از معده ام بیاد بالا و بپره تو گلوم و همه چیزو خراب کنه. روی میز خم شدم. دستام رو روی همدیگه گذاشتم. از حرکتم جا خورد ولی گوشه لبش انهنایی از لبخند رو دیدم. این که ازش خیلی بزرگتر بودم بهم اعتماد به نفس و قدرت می داد. چشام رو از ته استکانم دزدیدم و روی چشماش متمرکز کردم.
-مشکلات دوست دختر دوست پسری؟
با این سوال متعجبش کردم ولی فهمیدم که کنجکاویش رو تحریک کردم. سرش رو کمی کج کرد و همون طوری که لبش رو تکون می داد، یکم زمان برای فکر کردن برای خودش خرید.
+من اسمش رو مشکل نمیذارم. این فقط یه رابطه کوتاه و بی معنی بود.
حرفم رو با تکون دادن سرم تاکید کردم ولی تو ته چهره م یه مخالفتی با حرفش بهش نشون دادم.
-چون که قبلا خیلی فرق می کرد. توی روابط یه چیزایی مثل گفتگو، سازش، بحث و فداکاری بود.
از حرفم خوشش نیومد ولی اونقدرام جدی نگرفتتش.
+چقدر قبلا بابا بزرگ؟
جفتمون خندیدیم و من یاد سی و پنج سالگیم افتادم. یاد چین و چروک اجتناب ناپذیر پیشونیم و سفیدی لای موهام.
-نه دیگه اونقدر قبلا… ولی جدا از شوخی شبیه بابا بزرگام؟ بی خیال. کدوم بابا بزرگی مثل من کت و شلوار میپوشه؟
+نمیدونم… بابابزرگ نیستی؟
-داری جدی میگی؟
+جرج کلونی بابا بزرگ هست؟
-چطور مگه؟
+اخه کت و شلوار میپوشه.
-شاید بابابزرگ نباشه.
+شاید؟
-نمی دونم… اروپایی ها رو که میشناسی.
+آمریکاییه.
-اونا هنوز ازدواج نکرده طلاق میگیرن.
+و هیچ وقت بابا بزرگ نمی شن؟
-داری این بحث رو کش میدی چون فکر می کنی من همسن جرج کلونی یا یکی از بابا بزرگای هالیوودم؟
و اون با خنده های قشنگش روی میز خم شد و آروم آروم قهقهه زد. نوک موهای فر اون تماس هایی رو با دستام برقرار می کرد. وقتی بلند شد، صورتش قرمز شده بود. دوست نداشتم مکالمه مون قطع بشه.
-نه نه واقعا منو به فکر فرو بردی.
+چرا؟
-واقعا مگه سنم به چند می خوره که با جرج کلونی مقایسه ام می کنی؟
+اینکه با جرج کلونی مقایسه بشی برات آزاردهنده هست؟
-اگه بحث سن باشه آره.
+اگه بحث دیگه ای باشه.
-بحث چی مثلا؟
+تیپ و قیافه، قد…
سکوت کردم. گرفتم چی میگه. اون دختر خیلی رک و اوپن بود. جوری که برای خلاص شدن از فشار نگاهش مجبور شدم حواسم رو پرت آهنگ و صدای شرشر قهوه توی لیوان کاغذی بکنم.
+نکنه این بحث هم برای آزاردهنده هست؟
-نه نه… فقط به خودم امیدوار شدم. و اون چیزی که درباره جرج کلونیِ کت و شلوار پوش گفتی… راستش این لباس رو اصلا دوست ندارم و فقط به خاطر جلسه ها و میتینگ های رسمی می پوشم.
+اتفاقا بهت میاد.
-ولی بحث اونش نیست… خیلی آدم توش راحت نیست. دور و برت رو نگاه کن. کدوم مردی خودشو اسیر این لباس کرده به جز من؟
+ولی مگه از متفاوت بودن لذت نمی بری؟ اونم با این مارک کت و شلوار؟
و اون ناخونش رو به مارک چاپ شده به سر آستینم رسوند و بهش ضربه زد.
-اونکه آره… ولی نه دیگه اینقدر.
و اون دیگه چیزی نگفت. حس کردم همه چیز داره خیلی سریع حول من می چرخه.
-مثلا به خودت نگاه کن. من عاشق لباسای ساده و روشنم. اون زنی که روشن می پوشه یعنی خیلی جسور و سرزنده هست. مثلا این جین کمرنگ با پیراهن کرمیت.
+دیگه چی متخصص؟
-و اون جورابای فانتزیت.
یه نگاه ریز از پشت شیشه میز به پاهاش انداخت و با آتیش چشماش بهم نگاه کرد. انگار که از توجهم به جزئیات شگفت زده شده بود.
+ولی آخرش بهم نگفتی چند سالته.
-آها… خب حداقل می دونیم که جوون تر از جرج کلونی ام.
+صورتتم که شیو می کنی و این کار رو سخت می کنه.
-آره خب.
+خب چند سالته؟
-خب از تو که بزرگترم؟
+آها.
-پارسال سی و سه سالم شد.
+الان چند سالته؟
-یه سال بیشتر.
+سی و چهار؟
-دقیقش سی و پنج.
+سی و پنج؟
-آره خب. چیه مگه؟
+هیچ چی فقط بهش نمی خوری.
-تعریفات رو باور کنم یا بابا بزرگ گفتنات رو؟
+هر کدوم که باور پذیر تره.
گوشیم روی صندلی کناریم از نوتیف های خفه شده ویبره می رفت. بارها با خودم گفتم چرا اون روز حتی فقط برای یک بار هم زهرا به خاطرم نیومد؟ زهرا… الهه من… این داستان قرار بود درباره تو باشه. درباره ما… ولی چرا اینطوری شد؟ بهت خیلی گفتم به منم کمک کن. بهت خیلی گفتم دستم رو بگیر و بهم یاد بده چطوری تظاهر می کنی. ولی گوشِت بدهکار نبود و من نتونستم زیر بار بی توجهی هات دووم بیارم.
+ولی تو ازم نپرسیدی.
-سنت رو؟
+آره دیگه.
-مگه همیشه نمی گید نباید سن خانوم ها رو بپرسید؟
+اون رو که مامان بزرگا میگن.
-آها… پس اگه قرار نیست اون کیفتون رو محکم بکوبونید تو صورتم، سنتون رو بپرسیم.
+مگه نمی خوای حدس بزنی؟
-آه نه نه… این یه کارو دیگه از من نخواین.
+چرا مگه؟
-بدتر از من توی سن حدس زدن وجود نداره. شاید بخاطر اینکه گذاشتید سنتون رو بپرسم نه ولی حتما به خاطر حدسم دیگه اون کیف رو به سمتم پرت می کنید.
خندید… همه چیز درباره اون قشنگ بود. اخمش، نیم رخش، تمام رخش، خشمش، خنده اش، خوش کلامیش، خوی خوش و منعطفش و همه چیز درباره اون به من احساس خوبی می داد. احساسی که مدت ها بود با زهرا تجربه اش نکرده بودم. اون حسی که شما رو پای حرف یه نفر می شونه و کاری میکنه که گردش زمان رو فراموش کنید. اون حسی که توش حتی تلخ ترین حرفا حکم شوخی و مسخرگی داره.
سنش رو بهم گفت. بیست و شیش سالش بود. معصوم و جوون. تصور اینکه اصلا به بیست و شیش ساله ها نمی خورد برام جالب توجه بود. وقتی تو بیست و شیش سالگی مجرد هستید، قطعا باید برای زندگی تون کار می کردید. ولی به اون نمی خورد شغلی داشته باشه. نمیدونم… شاید هم واقعا عاشق کارشه که بروز نمی ده.
شاید اصلا درباره سنش دروغ گفته باشه. شاید می خواسته با دروغ اختلاف سنی مون رو محو کنه. چون می دونید که… زنا دلایل مختلفی برای دروغ گفتن دارن و وقتی معلوم میشه دروغ گفتن، می تونن دلایلی بیارن که بگن اون دروغ لازم بوده.
حالا که به اون روز فکر می کنم. با خودم میگم ای کاش واقعا دروغ گفته بود و من درجا می فهمیدم و به خاطر روراست نبودنش تنهاش میذاشتم. زهرا… ای کاش واقعا دروغ گفته بود. ای کاش با اون چشماش منو اینقدر وابسته و محتاج نمی کرد. ای کاش اصلا بهم لبخند نمی زد و با شوخی هام ارتباط برقرار نمی کرد. ای کاش اون تشعشعاتی که از چشماش گسیل می شد با فرکانس کنجکاوی و علاقه من مچ نمی شد. زهرا… ای کاش همون اول با اون پیمانکارای لعنتی از اون کافه نفرین شده می زدم بیرون.
زهرا… از این افسوس می خورم و شرمنده ام که چرا مثل همیشه از خودم نپرسیدم که چی مثلا؟ چرا از خودم نپرسیدم آخرش که چی؟ چرا این سوال رو توی مسائل مربوط به تو می پرسیدم ولی امروز با نگاه های فرد روبه روم و لبخندهای سحرآمیزش خیلی زود مسخ شدم؟
-خب نمیخوای راجع بهش صحبت کنی؟
+چی؟
-به قول خودت همون عوضی.
+نه… بیخیال اون.
شوخیم گل کرده بود. دستی به موهام کشیدم و با لحن حق به جانب طوری گفتم: درست… پسر هم پسرهای قدیم.
+اوکی پاپا… اوکی.
و باز خندیدیم. منو انداخته بود زیر اتوبوس شوخی هاش درباره سنم و منم مجبور بودم با خنده های مصنوعیم نشون بدم جنتلمنم و مهم نیست چقدر شیطونه. توی سکوتی که توی مغزم بود داشتم نگاهش می کردم. خلاقیت خدا توی آفرینش اون بی مثال بود. هیچ چی نبود که در اون نشونه ای از بی نظمی و آشفتگی باشه. اون زرنگ و قوی بود حتی در برابر منی که سال ها ازش بزرگتر بودم.
اونقدری حواسم پرت نبود که متوجه نوتیف های گوشیم نشم. حتی لرزشش رو بعد از پیام های زهرا از روی صندلی کناریم حس می کردم. زهرا… اگه یه روز اینو خوندی، امیدوارم این قسمت رو نخونی و سرسری ازش بگذری. چون نمی دونم چرا ولی این که تو داشتی بهم پیام میدادی و من در کنار یکی دیگه بودم برام تابوشکنانه و لذت بخش بود. برام حسی از تازگی و جسوری رو داشت مثل زمانی که برای اولین بار یه پوزیشن جدید رو امتحان می کردیم. اون حسی که میدونی ممکنه کارت درست نباشه ولی کنجکاویت داره تحریک میشه.
زهرا… می دونم که حس کردی یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست. چون بلافاصله وقتی دیدی به پیام هات اهمیت نمی دم زنگ زدی و اسم تو با دو تا قلب قرمز توی چپ و راستش روی گوشیم ظاهر شد. می خواستم مثل اون توی چشماش نگاه کنم و به تو جواب بدم ولی نتونستم. فکر کردم دوباره منو از بلندگوی کوچیک گوشیم خورد میکنی. فکر کردم شاید متاهل بودنم برای اون دختر فاش بشه. پس با یه عذرخواهی بلند شدم و دور شدم… انقدر دور که اون نتونه چیزی بفهمه. اونقدر دور که عصبانیت و کفری شدنم از دست تو رو نبینه.
-جونم؟
+سلام خوبی؟
-کجایی؟ چی کار می کنی؟
+فکر کردم از سر ساختمون افتادی پایین.
-چون جواب ندادم؟
+آره خب…
-خب امشب بریم بیرون… اگه به خاطر همین زنگ زدی.
+آها… باشه… ممنون.
به اون دختر کنجکاو نگاه کردم. با اون چشمای جویا و سرشارش منتظرم بود. من به اون خیره شدم و این جمله رو توی گوشی گفتم: دوسِت دارم.
به اون دختر سحرآمیز لبخند زدم و دوباره رفتم سمتش.
+امیدوارم مزاحم کارتون نشده باشم.
-نه… این چه حرفیه؟
+بالاخره با این کت و شلوار معلومه شغل مهمی دارید.
-دیگه بیشتر از یه دیپلمات یا رئیس جمهور که سرم شلوغ نیست نه؟
+نه شاید…
-الخصوص برای هم صحبت شدن با فردی مثل شما.
زهرا… نمیخوام ناراحتت کنم ولی من اون رد قرمز شدن گونه ها رو از خجالت روی صورت اون دیدم. اون آب دهن قورت دادن که تیروئیدش رو تکون داد. ای کاش می فهمید… ای کاش سریع و راحت می فهمید که متاهلم و کیفش رو واقعا می کوبید توی صورتم و جلوی اون همه آدم ترکم می کرد. زهرا… مطمئن باش اگه این کارو می کرد، من وجدان آسوده تری نسبت به الان داشتم. ای کاش یه بار ازم می پرسید که زن و بچه دارم یا نه. ای کاش روی پیراهنم حک شده بود: “به من نزدیک نشید. من متعهدم.” ولی زهرا، دیگه برای افسوس خوردن دیره. دیگه نمی تونم این گندی که زدم رو جمع کنم. دیگه نمیتونم. ای کاش یه دکمه ای وجود داشت که با فشار دادنش می تونستم خودمو از هفت عالم ناپدید کنم. ای کاش میتونستم همه چیو با گفتن متاسفم درست کنم.
بعد از این همه مدت باید اعتراف کنم زهرا… حالا که بار گناهای گذشتم بیشتر روی شونه های زخمیم داره سنگینی میکنه نمیتونم دهنم رو بسته نگه دارم. می دونم این حرفا رابطه من و تو رو بیشتر به بن بست سوق میده ولی من میخوام با همه عواقبش صادق باشم باهات. می خوام بگم چقدر ازت دور شده بودم که اون دختر منو مسخ کرده بود. میخوام بدونی که چقدر من تو رابطه ام با تو احساس گناه و شرمساری می کردم که اون تونست منو به وجد بیاره. این قدر اون دختر شیرین و کیوت بود که نمیدونستم اگه به عقب برگردم بازم این کارو میکردم یا نه. ولی بعد از تماس تو، وقتی دوباره با هم شروع به حرف زدن کردیم، احساس کردم تیری به قلبم شلیک شد. احساس کردم همه خاطره هایی که با تو ساختم توی یه عملیات خود تخریبی فرو ریختن. قلب من برج های دوقلویی بودن که هواپیماهای نیرنگ و فریب بهش حمله ور می شدن. به سختی می تونستم نفس بکشم. توی هر پلک زدنم میلیون ها عکس از تو پشت پلکام نمایش داده می شد. عکسهایی از لبخندات، خوابت، غذا خوردنت، خشمت و گریه کردنت. من و تو مثل تعریفایی که می شنیدیم بی نقص نبودیم. ولی همین که تا الان با هم بودیم یعنی یه چیزی به نام زندگی بین مون جریان داره. میدونم فکر میکنی میخوام خودمو توجیه کنم ولی اگه به پانزده سال ازدواج مون هنوز باور داری، همه چیزایی که تا الان گفتم و قراره بگم همش راسته. اگه می خواستم دروغ بگم چرا اصلا قلم به دست گرفتم؟
حس کردم باید برم. بایدم این کارو می کردم. از همون اول. احساس حالت تهوع داشت به اوج خودش می رسید. از روی اضطراب داشتم پامو به زمین می کوبیدم و حس می کردم لباسام بهم چسبیدن.
-واقعا دوست داشتم بمونم ولی همین الان یه کار فوری برام پیش اومد.
+همین الان؟
اَه… لعنت به چشمات… داری وسوسه ام میکنی بمونم دختر.
-از این جلسه های یهویی هست دیگه. چی میشه گفت؟
+باشه پس… اصرار نمی کنم.
-مرسی…
+خواهش می کنم.
ولی دقیقا لحظه ای که می خواستم بلند شم، اون حسرت ناشی از فرصت سوزی دوباره بهم غالب شد. اون حسی که بهم می گفت: یه موقعیت دیگه رو هم به خاک دادی.
-بازم ممکنه ببینمت؟
چشماش درخشید. لبخندی از پیروزی و غرور روی صورتش بود.
+من گه گاهی میام اینجا پس، شاید آره…
و من اونو دور میز خالی تنها گذاشتم. نمیدونستم طوفان سرنوشت اونو دوباره جلوی پاهام سبز می کنه یا نه. نمی دونستم می خوام این اتفاق بیوفته یا نه. از طرفی زمزمه های کوتاه زهرا دور سرم می چرخید. چهره زیبای زهرا بهم خیره شده بود و من به سمت صندوق حرکت کردم. یه دختر نوجوون و بامزه و فسقلی پشت صندوق نشسته بود. کارت بانکیم رو بهش دادم
-سفارش من و قهوه اون خانم رو حساب کن.
زنگوله در دوباره صدا داد و من از اون کافه جهنمی خارج شدم. حس کردم کلی هوا به ریه هام پمپ شد. آفتاب داشت مستقیم به صورتم می تابید. سوار ماشین شدم و با سرعت روندم. باید به زهرا زنگ می زدم.
+دوباره که تو زنگ زدی.
وقتی صداشو شنیدم آروم گرفتم. اینقدر با رفتاراش آشنا بودم که می دونستم این جمله رو با چه حالت صورتی میگه. زهرا… من حتی عاشق اون نق زدناتم. عاشق لحظه هایی که با شوخی منو دست میندازی. عاشق وقتی که سرم عصبانی میشی.
-عزیزم اون پرونده های پاساژ مروارید که دیروز بهت دادم رو کجا گذاشتی؟
+داخل همون کیفیت دیگه.
-آها باشه مرسی عزیزم. خداحافظ… دوسِت دا…
اون گوشی رو قطع کرد. ولی این مهم نبود… چون حس کردم کیفم باهام نیست. همیشه صندلی عقب میذاشتمش ولی حالا نبود و پشت چراغ قرمز یادم اومد اصلا موقع سوار شدن کیفی دستم نبود. توی ترافیک به خریتم فحش میداد و یقین کردم که حتما تو کافه جا مونده.
همون چراغ راهنمایی هایی رو که رد کردم رو دوباره رد کردم و رسیدم کافه. زنگوله صدا داد ولی اینقدر عصبی شده بودم که متوجهش نشدم. میزم خالی بود و حتی اون دختر هم رفته بود. جای تعلل نبود. کل شغلم توی اون کیف بود و حالا نمیدونستم کجاست. بی درنگ رفتم سمت میز پیشخوان.
-سلام آقا…
+بفرمایید.
-من یه کیف توی اون میز جا گذاشتم می خواستم بدونم کسی اونو به شما تحویل نداده؟
+والا کسی به ما کیف تحویل نداده ولی اون خانومی که توی همون میز باهاتون نشسته بود پیش ما براتون یه پیغام گذاشت و گفت اگه اومدید بهتون بدم.
و اون جوون یه پاکت سفید با پاپیون قرمز بهم تحویل داد. بدون معطلی گره رو باز کردم و کاغذ رو کشیدم بیرون. راستش نمی دونستم کافه ها یه همچین چیزی دارن ولی توی کاغذ نوشته شده بود: سلام خوشتیپ حواس پرت… کیفتو جا گذاشتی نه؟ اشکال نداره. قرارمون باشه فردا ساعت سه، همین جا. نترس… توی کیفت فضولی نمی کنم…
پایان قسمت دوم

نوشته: جُوانسِویچ

  • Like 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...


جنایت، اعتراف و مکافات - 3

کلافه و خسته توی ماشینم نشسته بودم. برای یه لحظه واقعا فکر کردم دیگه دیدن اون دختر رو باید بذارم تو لیست بلند بالای حسرت هام. ولی انگار خدا جواب سوالم رو خیلی زود داده بود: من بازم قراره اونو ببینم. زهرا میدونم گفتنش باعث می شه اشک از اون چشمای قشنگت سرازیر بشه ولی دروغ گفتم اگه بگم که خوشحال نشدم. منظورم خوشحالی معمولی نیست. بیشتر یه اضطرابی داشتم که مغزم رو برای ترشح دوپامین تحریک می کرد. اضطرابی که ناشی از یه اتفاق مهم و قشنگ توی زندگیه. از اون اضطرابا… و من خیال نداشتم رویا پردازی رو تا فردا متوقف کنم.
میدونم زهرا… حتما میخوای ازم بپرسی آیا یه ثانیه هم به خودمون فکر کردم یا نه. نمیدونم. من خسته و درمونده بودم. من سال ها داشتم درباره اینکه کار ما چطوری به اینجا کشید فکر می کردم و تو حتی یه ثانیه هم حاضر نبودی همکاری کنی. من میخواستم از بی توجهی ها و کوه یخی که بینمون درست کردیم سر به بیابون بذارم. سال ها همدیگه رو طرد و جلوی همه تظاهر کردیم. سال ها همدیگه رو بوسیدیم و با هم سکس کردیم ولی چرا هیچ کدوم به داغی و جذابی اون سابق نبود؟ من می خواستم دلیل همه اینا رو بفهمم. می خواستم بفهمم مشکل مون کجاست. من هر چی که داشتم پای تو ریختم ولی چرا فکر می کردم برات کافی نیستم؟ من دوست دارم زهرا… من حاضر بودم تو کار نکنی تا بتونم بیشتر ببینمت. ولی تو با اصرار و باج گیری رفتی کار یاد بگیری. من مخالفتی نکردم. من پیشونیت رو بوسیدم و بهت از شرایط سخت کار گفتم و گفتم که با اینکه لازم نیست کار کنی ولی ازت حمایت می کنم. ولی نمیدونستم اینقدر دور و غیر قابل دسترس می شی که برای دیدنت باید وقت بگیرم.
و حالا این دختر اومده بود. دختری که گرچه منو به چشم بابابزرگش میبینه ولی من کنارش یاد جوونی خودمون میفتم. یاد قربون صدقه هایی که برای هم می رفتیم. یاد اون روزایی که خیلی برامون تازگی و رطوبت داشت و حالا فقط خاطره پژمرده اونا توی قلبم مونده. حسی که باعث می شد نخوام اون دختر رو ترک کنم چون اون میتونست خاطره های پژمرد رو احیا کنه و دوباره بهم بفهمونه چقدر میتونم ازشون لذت ببرم. اون منو مشتاق می کرد. اون میتونست منو از غار ناامیدیم بکشونه بیرون. اون به چشمای کم سو و شکاکم نور بخشیده بود. زهرا… من به ما فکر کردم. ته چهره تو رو توی صورت اون دختر می دیدم و به یاد می آوردم یه زمانی چقدر خوشحال بودیم. ولی حالا همه چیز از بین رفته و نه من و نه تو ما رو نمی شناسیم. ما به خودمون بدی کردیم. ما اسیر خودخواهی ها و منفعت های شخصیمون شدیم. ما خودمون رو فدای خودمون و نه همدیگه کردیم و آره… درسته… من می خواستم کنار اون دختر بمونم. چون خسته شده بودم از اینکه هر دفعه، تنهایی، قلب زخمیم رو پانسمان کنم.
این مسئله رو تقصیر اون دختر ننداز. زیبایی اون نبود که منو فریب داد. بلکه این من بودم که خودم رو فریب دادم. من توی سیاهی رابطه مون اینقدر عمیق رفته بودم که حاضر بودم به هر ریسمان پوسیده ای چنگ بزنم تا بتونم خودمون رو به یاد بیارم. من سخت دلتنگ قدیما شده بودم و می خواستم برای یه بار هم که شده طعم این میوه ممنوعه رو دوباره بچشم. چون یه بار با تو چشیده بودم و می دونستم چقدر برام شیرین و لذت بخش بود.
ساعت های شیش بعد از ظهر بود که رسیدم خونه. دوش گرفتم و آماده شدم تا زهرا هم بیاد و بریم بیرون. ساعت می گذشت ولی خبری از زهرا نبود. حتی موقعی که خودش هم برنامه می چید نمی تونست سر وقت باشه و این منو کلافه می کرد. بارها برای مناسبت های مختلف خونه رو دیزاین کردم و شام پختم و کیک خریدم. ولی زهرا موقعی که رسید، چایی ها سرد شده بودن، غذا از دهن افتاده بود، شمع روی کیک ذوب شده بود، دوستامون رفته بودن و من داشتم ظرفای مهمونی رو جمع می کردم و اون حتی زحمت اینو به خودش نداد که بگه متاسفم. بارها این شکلی جلوی دوستامون احساس حقارت کردم ولی حتی تو صورتش اخم هم نکردم. حتی ازش نپرسیدم تا این وقت شب کجا بوده… و زهرا می دونم که باور نمی کنی ولی من دارم تمام زورم رو می زنم که هنوز دوست داشته باشم و دوستم داشته باشی ولی این دیوار انزوای تک بعدی ای که برای خودت ساختی رو با هیچ دیپلماسی ای نمیشه خراب کرد.
و تو اون روز ساعت هشت سراسیمه اومدی و بدون اینکه بازم بگی متاسفی رفتی دوش بگیری. من برای بودن باهات یه قرار مهم و پولساز رو لغو کردم. ولی انگار برای تو هیچ اهمیتی نداره. فکر می کنی این وظیفه منه که منتظرت بمونم. چون اینقدر این کار رو بدون منت، بدون دلخوری و با متانت و اطاعت انجام دادم که خودم هم احساس می کنم دیگه وظیفه ام شده.
اون روز، باز به امید اینکه شاید بفهمی، چیزی نگفتم. توی خرید قدم به قدم باهات بودم ولی ذهنم به فردا فکر می کرد. اون دختر رو توی اون مانکن های بلند و خوش هیکل می دیدم. حواسم به کلی پرت بود و نتونستم راجع به لباسایی که تن زدی درست نظر بدم. کاش دست لطیفت رو روی صورتم می کشیدی و لپم رو آروم می بوسیدی تا خودمون رو بیاد بیارم. کاش می تونستی حواسم رو از اون دختر شیطون پرت کنی. من از اینکه همین چند ساعت پیش با یه دختر دیگه به غیر از تو حرف زده بودم، احساس گناه می کردم ولی وقتی کارات رو یادم میاد خودم رو راجع به تصمیم فردام تسکین میدم. تو کاری می کنی که به خودم بگم اگه مرد دیگه ای جای من بود خیلی زودتر از اینا این کار رو می کرد. من نمی خواستم اینطوری بشه. متأسفم… متأسفم زهرا. میخوام تو هم یاد بگیری بگی که متاسفی. نه من و نه تو، بلکه ما توی این قضیه مقصریم.
توی رخت خواب، من هنوز به خاطر اون دختر اینقدر پر انرژی بودم که می خواستم باهات سکس کنم. نمی دونم اگه این کارو می کردیم آیا اونو جای تو تصور می کردم یا نه. همه اون چیزی که نیاز داشتم هوش مصنوعی مغزم بود که عکس اون رو از خاطره تازه متولد شدم کراپ و اون لباس های خوشگلش رو حذف کنه و بیارتش جلوی چشمام. می خواستم با هم سکس کنیم و من با قدرت تر از همیشه توی تو(اون دختر) تلمبه بزنم. ولی اینکه قبول نکردی رو گذاشتم پای خستگی بعد از کار. شاید تنها چیزی که می تونستی به خاطرش وادارم کنی بهت باج بدم همین سکس بود. این درست نیست زهرا. راه های خیلی زیادی کم ریسک تر از این هست و تو باید باهوش باشی. می گم کم ریسک تر چون اکثر مشتری های جنده خونه ها مرد های متأهل هستن.
نذاشتی سکس کنیم. حداقل بغل نرم و خوشبوت رو ازم دریغ نکن عزیزم. من دوست دارم در آغوش بکشمت. دوست دارم اصلا بیای روی من بخوابی و من فردا با کوفتگی عضلانی برم سر کار. دیگه چی بهت بگم تا بفهمی دوست دارم و تظاهر نمی کنم؟ میگی خسته ای ولی حتی نمیذاری ماساژت بدم. نترس… به سکس ختم نمی شه قول میدم. من دوست دارم تو و بدنت رو خارج از سکس آزادانه لمس کنم. دوست دارم پستی ها و بلندی های بدنت رو خارج از چهارچوب سکس مطالعه کنم. ولی تو نمیزاری. نمی خوای لذت ببرم. می خوای برای هر کدوم از خواسته هام باج بدم.
فردا صبح زودتر از زهرا بیدار شدم. زهرا دیرتر از من میره سر کار… پس مجبور نیست از خواب نازش بیدار شه تا فقط بهم صبح بخیر بگه. پس لازم نیست بلند شه و بگه امروز من برات صبحونه آماده می کنم و در نتیجه، این منم که باید صبحونه ام رو آماده کنم. شاید زمانی که بهش می گفتم من به جاش ظرفا رو میشورم باید فکر اینجاش رو می کردم.
چهار سال تنهایی زندگی کردن توی تهران منو مستقل کرده بود. میدونستم این کمترین کاریه که یه شوهر از زنش میخواد ولی خب با خودم می گفتم من که می تونم غذا بپزم، من که میتونم خونه رو جارو بزنم، من که میتونم دستشویی رو بشورم. بعد با خودم میگم که آدما که برای این کارا زن نمی گیرن که. زن و مرد باید باهم کار کنن و زندگی رو به دوش بکشن. زندگی سخته و نمیشه اون رو تنها به یه نفر متحول کرد. ولی چرا ما همیشه خودمون رو یا از سمت راست و یا از سمت چپ طناب بندبازی میندازیم پایین؟ منظورم اینه که من به زهرا استقلال دادم. گذاشتم دستش تو جیب خودش باشه و جلوی دوستامون احساس غرور کنه. ولی فکر نمی کردم اینقدر خودمون رو توی این مسئله غرق کنیم که همدیگه رو فراموش کنیم و همدیگه رو نه به عنوان همسر بلکه فقط مثل یه هم اتاقی ببینیم. فکر نمی کردم همه دغدغه مون بشه: “کار بیشتر، پول بیشتر.”
این دختر کاری می کرد تا بیشتر خودم رو توجیه کنم. حسابش از دستم در رفته ولی نمی دونم بعد از اینکه سرنوشت انتهای بند زندگی مون رو به هم بافت، چند بار به بدی هایی که زهرا در حقم کرد فکر کردم. شاید خیلی. حتی مطمئنم شدید تر از قبل. ولی همه اینا توی مغزم افتاد و نتونست زهرا رو ناراحت کنه. همین منو خوشحال می کرد.
امروز روز مهمی بود. می خواستم زودتر از خونه بزنم بیرون و مجبور نباشم برنامه امروز رو کامل و جامع به زهرای خوابالو توضیح بدم. فقط وقتی کامل آماده شدم، رفتم بالای سرش، موهاشو نوازش کردم و پیشونیش رو بوسیدم. می خواستم لبامو روی لبش بذارم و آروم بمکم ولی قرار ساعت سه امروز با اون دختر به یادم اومد و منصرف شدم.
ماشینو از پارکینگ دادم بیرون. انگار روی گلوی تهران پا گذاشته بودن که هواش اینقدر خفه و مه گرفته شده بود. امیدوار بودم هیچ چیزی، الخصوص شرایط جوی غیر قابل پیش بینی قرارم با اون دختر رو تحت تاثیر قرار نده. نمی دونستم می خواستم تو دومین دیدارمون چی بهش بگم ولی یه حسی بهم می گفت همه چیز قراره خیلی سریع پیش بره. این حس برام خیلی عجیب و غیر منتظره بود. اینکه من و اون توی از بین بردن دیوارهای فرمالیته خیلی مشتاق نشون میدادیم.
فکر می کردم یکی از مهم ترین روزای زندگیم قراره خیلی سریع و بدون اینکه متوجه بشم میگذره. نمی گم مهم ترین روز چون قطعا می تونه دل کوچیک زهرا رو بشکافه. روزای تولدم رو یادم میومد که صبح نمیدونستم چطوری بیدار می شدم و نمی فهمیدم خورشید کی غروب کرد و مهمونی تموم شد. ولی امروز انگار قرار نبود بگذره. حالا که فکر می کنم، شاید حتی خدا هم نمی خواسته من سر اون قرار کوفتی برم.
منظورم اینه که جلسه پشت جلسه، میتینگ بعد میتینگ، مذاکره پشت مذاکره و ساختمون پشت ساختمون، ولی انگار قرار نبود ساعت سه بشه. لابه لای اینا چند باری به زهرا تکست دادم و حالشو پرسیدم. شاید نه به خاطر اینکه بهش اهمیت می دادم. بلکه شاید به خاطر اینکه نمی خواستم چیزای غیر قابل پیش بینی جلوی راهم سبز بشن.
می دونم تا اینجا خیلی دلت رو شکوندم زهرا. نمی دونم ممکنه با گفتن اینا به گذشته فراموش شده مون برگردیم یا نه. فقط اینو میدونم که تو به عنوان همسرم باید اینا بدونی. من می دونستم ممکن نیست اونقدر توی کار وقت استراحت داشته باشی که دنبال سرنخ درباره خیانت من بگردی. میدونستم کار تو بخش مهمی از زندگیته و تو نمی خوای بعد از این همه سال تلاش اونو به راحتی از دست بدی. من همه اینا رو میدونستم. میدونستم توی این شهر بزرگ آشنایی رو نداریم که اتفاقی مچ منو بگیره و قضیه رو بهت لو بده. ولی من، فقط محض احتیاط بهت پیام دادم تا بدونم بین ساعت های دو تا چهار یا پنج چه کاره ای. فقط می خواستم بدونم که آیا قراره مزاحم قرارم با اون دختر بشی یا نه… و گفتن اینا اگه قلب تو رو میشکنه، قلب منو با قوی ترین ماده تجزیه می کنه.
ساعت به کندی می گذشت. ولی همین قضیه توی ته دلم برام لذت بخش بود. یاد شب عروسیم افتادم که لحظه شماری میکردم تا مهمونا برن تا بتونم بدن نحیف و جوون زهرا رو به آغوش بکشم. یادم افتاد چقدر قدیما خوشحال تر بودیم. زهرا از فکرم می گذشت. هر لحظه می تونست منو از ولگردی توی این راه پر پیچ و خم منصرف کنه. ولی مغزم خیلی وقت بود که قافیه رو به قلبم باخته بود و من سفینه خیال پردازی هام رو به دور ترین مدار ستاره ممکن، یعنی ستاره اون دختر فرستاده بودم. اون منو مست خودش و چشماش کرده بود. من توی هر آدمی که از جلوم رد میشد دنبال نشانه هایی از اون می گشتم و با پیدا کردن شون دلم از شدت لذت ضعف می رفت.
ساعت مچیم دو رو نشون می داد. دیگه حوصله نداشتم با این پیمانکارا سر و کله بزنم. آدمای سیر نشدنی ای که شکم شون روی کمربند شون میفته. فقط موقع ترک کردن شون سر ساختمون، به خودم گفتم:«تو این پروژه فقط اگه کیر منو بتونید بخورید.»
جایی برای دیر کردن نداشتم. توی ماشین خودمو دوباره مرتب کردم و عطر زدم. دستی هم به موهام کشیدم. جلوی یه گلفروشی رندوم وایستادم. فقط یه شاخه گل رز قرمز گرفتم تا خیلی زیاده روی نکرده باشم. موقع حساب کردن یاد آخرین باری که برای زهرا گل گرفتم افتادم. یه دسته گل بزرگ با گلای رنگی رنگی. ولی زهرا حتی بوشون نکرد و با یا لبخند مصنوعی اونو روی میز ناهار خوری انداخت و من برای تقریبا یک هفته، پروسه پژمرده شدن اونا رو دیدم و دلم از این حجم از بی رحمی زهرا شکست.
وقتی به در کافه رسیدم، متوجه چیزی شدم که قبلا بهش نمی پرداختم. تقریبا هفتاد درصد میتینگ هامون برای عقد قرارداد اونجا برگزار می شد ولی چیز مهمی نبود که من بهش علاقه نشون بدم. ولی حالا که پای اون دختر به زندگیم باز شده بود، من تازه اون کافه رو کشف می کردم. اون تخته گچی سیاهی که توی پیاده رو گذاشته بودن. اون تِم قهوه ای و اسپرسویی دیوارها و تابلوها. اون صندلی های و میزهای فانتزی گوشه کافه که به شکل لیوان کاغذی قهوه دراومده بودن و همه چی برام بعد از اون دختر روشن شده بود. همه چیزی که راجع به ما بود برام مهم جلوه می کرد. چیزی که دقیقا من و زهرا تا همین ده سال پیش هم داشتیم. ولی به مرور همه چیزمون رو توی هاله ضخیمی از خصوصی سازی مخفی کردیم.
چیزی به سه نمونده بود که اون دختر پیداش شد. زنگوله در صدا داد و من این بار بر خلاف بار قبل تونستم بهش توجه کنم. با باز شدن در نسیم خنکی داخل اومد و تیکه ای موها و لباسش رو به رقص در آورد. اون زیباتر از قبل توی یه بدن بیست و شش ساله می درخشید. طوری که بقیه حضار هم نتونستن از توجه به درخشش اون خودداری کنن و من جلوتر از همه بلند شدم و از اینکه همه فهمیدن اون لیدی خوشگل و خوش قد و بالا با منه، احساسی شبیه فتح قله اورست داشتم.
یعنی باید می رفتم و صندلی روبه روم رو براش عقب می کشیدم؟ پونزده سال پیش که ازدواج کردم از این خبرا نبود. اصلا عملا چیزی به نام دیت رفتن وجود نداشت. ولی این کارو نکردم. چراشو نمیدونم… و اون قبل از اینکه بشینه با یه شاخه گل کوچیک رز مواجه شد و چشماش درخشید و من تونستم بازتاب قرمزی گل رو توی اونا ببینم.
+وای من عاشق این گلم…
و اون گل رو مثل بت گرفت و بویید.
-فقط مواظب اون خارای زیر گلبرگاش باشید.
با متانت نشست. من بعد از اون نشستم.
+هیچ وقت این خارای بدجنس رو توی خلقت ظریف گل رز درک نکردم.
-شازده کوچولو میگه گل باهاشون از خودشون محافظت می کنه.
و به طور معجزه آسایی با هم دیگه و به طور همزمان اسم نویسنده رو تکرار کردیم: دوسنت اگزوپری
-البته بیشتر بستگی داره به گل رز چطوری نگاه کنیم.
+منظورت چیه؟
گل رو از دستای لاغر و سفیدش گرفتم و با دستم خارهاشو پوشوندم و گفتم:« می تونیم با ناامیدی و افسردگی بگیم چرا گل های به این ظریفی خار دارن؟» و خارها رو نمایان کردم.
+یا؟…
این دفعه با دستم گلبرگ های رز رو پوشوندم و گفتم:« یا می تونیم با تعجب و شگفتی بگیم چطوریه که خارهایی به این زشتی، گلبرگ هایی به این قشنگی دارن؟» و با کنار زدن دستم گلبرگ های معصوم و نازک رز رو نشون دادم.
زهرا… نمی دونم تا حالا با تو اینقدر فیلسوفانه صحبت کردم یا نه. نمی دونم اصلا موضوعی تو حیطه گل برات جذابه یا نه. می دونم چقدر احساس کمبود و حسادت می کنی ولی من اینو به اون گفتم و نمی دونم واقعا همچین تحلیلی رو کی خونده بودم ولی تنها چیزی که یادم اومد همین بود… و اون توی چشماش برقی از شگفتی و الهام رو ایجاد کرد. مثل دانش آموزی که یه تکنیک خفن کنکوری یاد می گیره. مثل دوچرخه سواری که دستاشو برای اولین بار از فرمون بر می داره. مثل آشپزی که یه رسپی جدید از خودش ابداع می کنه… و اون دختر توی اون لحظه زیباتر از هر لحظه ممکن میتونست باشه. حتی زیباتر از درخشش صورت یه پیامبر.
اون یه پیرهن گشاد و چهار خونه سفید و مشکی پوشیده بود که جیبای بزرگی روی سینه هاش داشت. یه روسری نازک کرمی روی شونه هاش انداخته بود و من موهای فرفری زیباشو بهتر می تونستم ببینم. شلوار پارچه ای تیره و کالج های سفید و مشکیش بهش میومد.
+باید بگم با تحلیلت خیلی قانعم کردی.
-به هر حال خیلی مهمه چطوری به موضوعات نگاه کنیم. این کاریه که هیچ کی تو اینجا انجامش نمی ده. هیچ کی دوست نداره خودش رو جای یه نفر دیگه بذاره.
+خب مگه نباید قبل از این کار اون شخصو بشناسی؟
-آره… البته. تا اون شخص نشناسی که نمی شه.
+ولی من حتی اسمتو نمی دونم.
احساس کردم یکه خوردم. دیدم راست میگه و من از دیروز تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم. پس خودمو معرفی کردم. اونم همینطور. اسمش پارمیدا بود. اسم قشنگی داشت و من دستم رو جلو بردم و اونم با یه لبخند باز دستم رو گرفت و فشار داد.
قهوه هامون رو با یه سری خرت و پرت دیگه سفارش دادیم.
-خب… الان چی کار می کنید؟ مشغول کاری هستید یا؟…
+فعلا دارم ارشد میخونم. البته یکی دو سالی وقفه انداختم بین لیسانس و ارشد ولی خب…
-چه رشته ای؟
+روانشناسی.
-رشته جالبی به نظر می رسه.
+تو نگاه اول آره… ولی شاید یه روز از شنیدن تروماهای مردم خسته بشم.
-شایدم بعد با خودت بگی که خوبه که حداقل زندگی خیلی بهتری از بیمارات داری.
لبخند زد… ولی چیزی نگفت. توی نگاهش کنجکاوی دیدم.
-منم تو کار ساخت و سازم.
+ساخت و سازهِ؟
-ساختمون. آپارتمان.
+دیگه چی؟
-یکی دوتا برج کوچیک هم تو کارنامه ام دارم ولی فکر می کنم نمی ارزه.
+تا حالا شده از کارت خسته بشی؟
-راستش تو همچین شغلی اینقدر آدمای عجیب غریبی هر روز می بینی و باهاشون سر و کله می زنی که فکر کردن راجع به خسته کنندگی کار یادت میره. شغل سختی نیست. فقط دوندگی زیادی داره. و تو باید خودتو توی کار مثل این دونه های قهوه غرق کنی.
+فکر میکنی جذاب ترین قسمتش چی باشه؟
-واقعا چیز جذابی درباره این شغل وجود نداره. بعد از تکمیل کار می ری و توش پرسه می زنی و راضی ای. ولی بعدش با خودت میگی که کل این پروسه رو روی یه زمین خالی دیگه باید انجام بدی و بدویی دنبال واسطه و مهندس و معمار درست حسابی توی این مملکت.
زهرا… من و پارمیدا شروع کرده بودیم به حرف زدن و بعد سال ها همخونه بودن با تو، احساس کردم یکی واقعا داره بهم گوش می ده. پارمیدا با اون چشمای سبز و جادوییش بهم خیره شده بود و هیچ چی نمی تونست حواسش رو ازم بدزده. اون خیلی زیبا بود. این قدر زیبا که نمی خواستم راجع به آخر و عاقبت این رابطه فکر کنم. این قدر اون لحظات برام مقدس و ستودنی بود که می خواستم خدا اونا رو بذاره روی اسلوموشن تا هیچ وقت تموم نشن. دوست داشتم قاب خودم و پارمیدا رو توی ذهنم فریز کنم. دوست داشتم هیچ چیزی توی اون روز تغییر نکنه.
زهرا، دوست ندارم فکر کنی این کار رو کردم چون تو سی و چهار سالت شده بود. نمی خوام فکر کنی که احساس می کردم دیگه اون زهرای بیست سالگیت نیستی. نمی خوام احساس کنی که توی چشمم تو رو پیر می دیدم. یادت میاد چقدر بهت می گفتم که پلکات نیفتاده و تو نمی خواستی باور کنی؟ یادته چقدر میگفتم پوستت رو همین طوری دوست دارم و تو از اون خطوط خاطرات گوشه لب و چشمت ناراضی بودی؟ یادته چقدر احساس می کردی که دستات داره توی کار آزمایشگاهی زبر و خشک میشه و من می گفتم که من تو رو در هر صورتی دوست دارم؟ ولی بعد یه مدت احساس کردم تو نمیخوای به من گوش بدی. اینکه نمیخوای من تو رو اون طوری که هستی دوست داشته باشم. تو تلاش کردی که مثل پرنسس انیمیشن ها بی نقص باشی. در حالی که من می خواستم ناهمواری نقص هام رو توی ناهمواری نقص های تو چفت کنم.
+می تونم عکس بچه هات رو ببینم؟
با سوالش میخکوب شدم. نمی دونستم چه باگی دادم که این سوال کشنده رو پرسید.
-بچه؟ کدوم بچه؟
+آها… پس بچه نداری؟
-معلومه که نه پارمیدا… چی داری میگی؟(با خنده) من تازه سی و پنج سالمه.
+پس عکس خانوم خوشبختت رو نشونم بده.
به محض شنیدن این جمله احساس کردم قلبم وایستاد. احساس کردم زندگی یه سیلی محکم به صورتم زد و من رو از جریانش ناک اوت کرد. آیا پارمیدا میتونست نتیجه دسیسه پروردن زهرا بوده باشه؟ آخه یعنی چی که عکس زنمو نشونش بدم؟ تلاش کردم با وجود اینکه یه جورایی بزرگترین رکب ممکن رو خورده بودم خودم رو آروم نشون بدم. آدمِ این کار هم بودم. سال ها کلنجار رفتن با آدمای مختلف و آشنا شدن با سیاست کثیفی که توی کارم بود، از من یه بازیگر خوب ساخته بود. خندیدم. تلاش کردم تا ارتباط چشمیم قطع نشه. توی علم روانشناسی زمانی که مثل پارمیدا یه دستی می زنید باید خیلی مراقب حرکات صورت طرف مقابل باشید. قرمز شدن، به چپ و راست نگاه کردن و خاروندن گردن یا دماغ میتونه نشون دهنده دروغ گفتن باشه.
-بهت حق میدم… بچه نداشتن توی سی و پنج سالگی شاید ولی مجرد بودن توی این سن تا حدی غیر قابل باوره. ولی خب ظاهرا من یه استثنام.
قهوه اش رو نوشید و با انگشت اشاره ش دور دستم دایره کشید و گفت:« پس اون حلقه خوشگل توی دستت چی میگه؟»
به دستای گره کردم نگاه کردم که اشتباه بود. برق حلقه ای که پونزده سال پیش زهرا توی انگشتم کرده بود به سیاهی چشمم چشمک زد. احساس سرخوردگی و بغض کردم و تا مرز منفجر شدن رفتم. چهره خوابیده امروز زهرا روی مغزم چاپ شد… چطوری متوجه یه همچین چیزی نشدم؟ سرم رو گرفتم بالا.
-دیدی؟… تو هم متوجهش شدی و درباره ش سوال کردی.
+خب؟
-ببین توی کار ما یه سری چیزا خیلی مهمه. شاید مسخره به نظر بیاد ولی برای اینکه بتونی یه تیم با کیفیت و پر انرژی برای ساختن یه جایی جور کنی، باید حتی درست و حسابی راه بری.
+یعنی چی؟
-منظورم اینه که این تویی که باید به پیمانکاران خوب و گردن کلفت زنگ بزنی. این تویی که باید مهندس خوب مملکت رو بیاری توی کار. این تویی که باید بر خلاف میلت منت شون رو بکشی و راضی شون کنی… و توی این مسیر یه چیزایی مهمه.
+مثل؟
-چرا من کت و شلوار می پوشم؟ چون شیک و مجلسی و رسمیه. و این اونا رو متعجب می کنه. مهندس هایی رو توی اولین جلسه می بینم که با تیشرت میان و وقتی میبینه من کت و شلوار پوشیدم خیلی خیط میشن. این یعنی اعتماد به نفس و وجدان کاری. پیمانکارا و مهندس های با تجربه از کسایی خوششون میاد که مثل خودشون متأهلن و این که ببینن یه بساز بفروشِ سی و پنج ساله مجرده حس خوبی بهشون نمی ده. بارها شده با چشم خودم دیدم اونا با همکارهام که طلاق گرفته بودن کار نکردن. این شغلیه که خیلی باید اونایی که باهاشون کار می کنی رو بشناسی. الانم تازه از پیششون اومده بودم و این حلقه فیک رو توی دستم انداخته بودم.
+یعنی واقعا همچین چیزایی ممکنه مهم باشه براشون؟
-درسته که ما توی قرن بیست و یک زندگی می کنیم ولی هنوزم خیلی از آدمای این طور پیدا میشه. ما هم خب چاره ای نداریم. به هر حال اگه کلی علامت سوال توی ذهنت کاشتم معذرت می خوام. اینقدر مجبور بودم این حلقه رو توی میتینگ های مختلف با خودم ببرم که گاهی یادم میره من واقعا مجردم.
و پارمیدا خندید. انگار تونسته بودم خیالش رو تا حدی جمع کنم. حلقه ام رو در آوردم و روی میز گذاشتم. از این زاویه ابتدای اسم من و زهرا که به انگلیسی حک شده بود رو می دیدم. باز فکر زهرا درونم رو تسخیر کرده بود ولی نمی خواستم چیزی توی صورتم هویدا بشه.
زهرا تو بگو… الان باید چه حسی پیدا می کردم؟ پارمیدای جوون رو مثل آب خوردن فریب داده بودم، از تو و بی توجهی هات خسته و رنجور بودم و فکر می کردم ممکن نیست ما به عقب برگردیم. تو بهم بگو… تو اگه برای پونزده سال تلاش میکردی تا من صادقانه دوست داشته باشم و من گوشم بدهکار نبود چی کار می کردی؟ آیا از یه روزی به بعد خسته نمی شدی؟ آره… می شدی. همون طوری که من خسته شدم.
من و پارمیدا حرف زدیم. این قدر که دهنم خشک شده بود. اون میخواست درباره همه چی بدونه. بالاخره وقتی تقریبا ده سال باهم اختلاف سنی داشت، براش مهم بود که تا حدودی اشتراک داشته باشیم. منم تلاش می کردم مشتاق و گرم باشم توی گفتگومون. درسته سی و پنج سالمه ولی با قشر جوون سر و کار زیادی داشتم. می دونم چی می خوان.
من و اون اینقدر توی جریان سریع صحبت هامون غرق شده بودیم که نفهمیدیم کی هوا تاریک شد. البته اواسط پاییز بود و خورشید زودتر میرفت پی ماه. نخواستم خیلی دیر بشه. اونم فهمید. کیفم رو از صندلی کنارش روی میز گذاشت.
+اینم از کیف خوشگل تون که یه روز مهمون من بود.
مثل یه بچه ذوق کردم ولی نه اونقدر که فکر کنه که فقط برای کیفم اومدم سر قرار.
-مرسی پارمیدا خانم… نجاتم دادید واقعا. راستش مردم توی خیابون با این کیف بهتون خیره نشدن؟
+نمیدونم. چطور؟
-آخه مردونست.
خندید و خواست با مشت به بازوم بزنه ولی منصرف شد. من سفارش ها رو حساب کردم. البته با کلی چک و چونه با پارمیدا. در زنگوله دار رو براش باز کردم و اون خارج شد.
-می تونم برسونم تون؟
+واقعا نمیخوام مزاحم بشم.
با دستم اون رو به سمت ماشین هدایت کردم و گفتم:« چه مزاحمتی؟ انجام وظیفه هست.»
درو براش باز کردم و ادامه دادم:« بعد از اینکه سر این کیف کلی اذیت شدید.» و اون نشست.
توی ماشین ساکت و آروم بودیم. ترافیک بود ولی نه اونقدر که اذیت مون کنه. نرم میروندیم و همدیگه رو بدون اینکه بفهمیم نگاه می کردیم و موقع مماس شدن نگاه هامون خنده مون می گرفت. اونطوری که متوجه شدم اون با دوستاش توی یه خونه کوچیک توی مرکز تهران زندگی می کرد. خونه شون توی یه کوچه عریض بود و من جلوی پلاک شون پارک کردم. پیاده شد.
-به نظرم دوباره باید سوالم رو مثل دفعه قبل بپرسم.
+کدوم سوال؟
-اینکه ممکنه بازم همو ببینیم؟
+نمیدونم. یعنی ممکنه؟
-شاید نیاز داری کمی فکر کنی راجع بهش.
+پس فکر می کنم.
-پس شمارت رو بده تا پیگیر نتیجه بشم.(با خنده)
و اون با لبخند شماره ش رو گفت. من بهش زنگ زدم. گوشیش زنگ خورد. بهش گفتم:« اینم منم.»
وقتی رسیدم خونه، به محض اینکه دستگیره رو چرخوندم، بوی غذای پر ادویه رو تشخیص دادم. یه چیزی داشت روی گاز سرخ می شد. راهروی پر قاب عکس رو گذروندم و به آشپزخانه رسیدم. زهرا پشتش به من بود. یکی از پیراهنای سفید من رو پوشیده بود و شلوار تنش نبود. داشت با ریتم موسیقی ذهنش تکون می خورد.
-سلام عزیزم.
زهرا چرخید. لبخند زد و جواب سلامم رو داد.
-زود اومدی زهرا.
+آره… یه کم خسته بودم.
احساس کردم بال و پرم باز شد. رفتم از پشت بغلش کردم و موهاش رو بوییدم.
-چرا خودتو خسته میکنی عزیزم؟
+خسته نمی کنم.
-منظورم اینه که من دوست دارم اینکه می بینم کار می کنی ولی چرا یه چند وقت به خودت استراحت نمی دی؟
+نه ایرادی نداره من خوبم علی.
درسته که وقتی با پارمیدا بودم خوشحال و زنده بودم ولی به همون مقدار احساس خفگی و معذب بودن داشتم. طوری که وقتی پارمیدا ازم جدا شد و رفت سمت خونش یه نفس راحت کشیدم.
-خیلی دوست دارم.
از پشت گونه زهرا رو بوسیدم و ازش جدا شدم. توی ورودی آشپزخونه کنار اوپن وایستادم و با شک و تردید گفتم:« راستی زهرا… از آزمایشگاه اومدی دستاتو شستی؟» و اینطوری بهش تیکه انداختم. گفتن راستی زهرا اون رو آماده شنیدن یه موضوع مهم کرده بود. فقط شنیدم که یه بی شعور گفت و قبل از اینکه نمکدون رو به سمتم پرت کنه غیب شدم.
لباسای راحت پوشیدم. با اینکه کمی سرد شده بود ولی مثل زهرا نیمه لخت اومدم توی آشپزخونه و کنار اوپن بهش خیره شدم. چند باری برگشت و نگاهم کرد ولی بار چهارم ازم دلیل نگاه های عجیب غریب و تشنه ام رو پرسید.
-راستش امروز واقعا سورپرایز شدم. اینقدر بدجور که کل سیستمم بهم ریخت.
+به خاطر چی؟
-راستش نمی دونم. تنها چیزی که الان به مغزم میرسه همینه.
چرخید و کاندوم رو توی دستم دید.
+عه وا… خل شدی علی؟
-آره… و خون به مغزم نمی رسه.
به سمتش رفتم. داشت به طرز وسواس گونه ای کوفته سرخ می کرد. فکر نمیکرد اینقدر جدی باشم. دو زانو نشستم و با زور دستام پاهاشو قفل کردم. با سرم پیرهنش رو کمی بالا دادم و صورتم رو چسبوندم لای کونش.
+نکن علی… چته؟
همونطور که ریز می خندید داشت تکون می خورد تا خودشو آزاد کنه ولی نمی دونست. من سرسخت تر از این حرفا بودم. بینیم به کسش رسیده بود و اون رو می بویید. یکی از دستامو آزاد کردم و محکم کوبیدم روی نیم کره راست کونش.
+علی دردم گرفت بی شعور…
چیزی نمی تونستم بگم. روز طوفانیم با پارمیدا رو می خواستم اینطوری تموم کنم. خیلی سریع شرت تنگش رو کشیدم پایین. همون طوری که شرتش داشت از پاش در میومد تقریبا داد و فریادهای زهرا در اومده بود.
+داری چیکار میکنی؟ الان یه کار دستم میدی…
من شروع کردم به خوردن کصش. از اون زاویه خیلی سخت بود. ولی تلاش می کردم زبونم رو وارد کصش کنم. اول خیلی اعتراض و شکایت می کرد ولی رفته رفته داشت خودشو می باخت. هردومون خسته بودیم. هر دو مون به آخر خط رسیده بودیم و می خواستیم با یه سکس انفجاری خلافش رو ثابت کنیم. چهار پنج دقیقه خوردن کصش رو طول دادم. گاز زیر ماهیتابه رو خاموش کردم، بلند شدم و زهرا به سمت خودم چرخوندم.
مثل دوست پسر دوست دخترهایی که یه مکان خالی پیدا می کنن، وحشیانه شروع کردیم خوردن لب همدیگه. این قدر وحشیانه که نمی تونستیم درست این کار رو بکنیم. نمی تونم با قطعیت بگم ولی فکر کنم توی مقاطعی از سکس مون پارمیدا از جلوی چشمام گذشت. زهرا روی بلند کردم و روی کابینت گذاشتم. دوباره شروع کردیم به خوردن لب همدیگه. زهرا توی پیرهن سفیدم خیلی خوشگل می شد و من خودم رو از ممه هاش محروم کردم تا اون توی اون قاب باقی بمونه. پاهاش رو دورم قفل کردم و این بار روی میز نهار خوری که کمی کوتاه تر بود گذاشتمش. کیرم سفت سفت شده بود و این مسئله زهرا رو متعجب کرد. گذاشتم تا کاندوم رو بکشه روش. وقتی این کار رو کرد، دو دستی صورتش رو گرفتم و مجبورش کردم به چشمام نگاه کنه. توی چشماش خستگی، درد، شهوت و پارمیدا رو دیدم و کیرم رو یه راست تا ته کصش فرو کردم.
با همون پوزیشن شروع کردم تلمبه زدن. انقباض های کس زهرا نشون میداد که اونم از یهویی شدن این سکس حشری شده. سریع تر کردم. زهرا بیشتر ناله کرد و اکوی صدای توی آشپزخونه مون طنین انداز شد. دستام رو از صورتش برداشتم و از پشت به بالای کونش رسوندم و تکون دادن زهرا رو با تلمبه هام هماهنگ کردم. بازم بیشتر صدای ناله لذت از گلوش تولید می کرد و از اینکه توی یه آپارتمان زندگی می کردیم خجالت نکشید. می دونستم امروز قراره خیلی زودتر کارم تموم شه. دستام رو لیز دادم و بغلش کردم و با تمام وجود، انگار که اون پناه زندگیم باشه، بهش چسبیدم. صورتم توی گردنش بود. جفت مون شرم و حیا رو گذاشته بودیم کنار. صدای تلمبه های من و آه و ناله های زهرا مطمئنم تا دو یا سه واحد کناریم مون می رفت. ولی از یه جایی به بعد صدای زهرا قطع شد و بدنش سفت شد و مثل یه صرعی شروع به ارتعاش و لرزش کرد. چهره ش رو دیدم. واقعا به جرات میتونم بگم ارگاسم زن ها یکی از زیبا ترین خلقت های خداست.
منم خیلی نتونستم دووم بیارم و دیدن حال خراب زهرا، اجازه کنترل همه چیز رو ازم گرفت و منم توی کاندوم خالی شدم. توی همون حالت بغلش کردم و بدنش رو بوسیدم. آخ زهرا… می دونم… این بار تو نه، این من بودم که یه قطره اشک از گوشه چشمم جاری شد و تو ندیدیش و حالا که دارم اینا رو برات مینویسم با خودم میگم ای کاش می دیدی و ازم سوال می کردی. کاش می تونستی اون بغض حجیم گلوم رو بشکونی. کاش می تونستی از زیر زبونم بکشی بیرون. کاش حداقل این بار اهمیت می دادی. شاید میپرسی به چی. به اینکه من احساس کردم توی اقیانوس گناه و عذاب سقوط کردم. اینکه دیگه هیچ وقت شاید مثل سابق نشیم. اینکه من با یکی دیگه بودم… و از اون بدتر، با فکر اون کنارت ارضا شدم.
پایان قسمت سوم
نوشته: جوانسویچ

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

×
×
  • اضافه کردن...

اطلاعات مهم

لطفاً اگر به سن قانونی نرسیده اید این سایت را ترک کنید Please Leave this site if you are under 18