• عاشقی
  • اجتماعی


《دخترک خسته بود جفت چشاشو بسته بود. میترسید از عکسش روی آب، میلرزید هر لحظه توی خواب》.
هر شب کابوس پدر و برادراشو میدید و با عرق سردی رو پیشونیش از خواب میپرید.
دخترک اینبار میدونست که راحت میخوابه؛ چون مطمئن بود اینبار نه کابوس بدی در کار هست و نه کسی برای نجاتش از این دنیای حال خراب کن میاد.
نفس عمیقی کشید و یک مشت قرص رو تو دهنش جا داد و لیوان آب رو تا آخرین قطره سر کشید.
کاغذِ مچاله ای که روش چند کلمه نوشته شده بود رو توی مشتش گرفت و چشاشو بست.
جمله ای رو زیر لبش زمزمه میکرد.
《خدا که پشتته پس خود خوریتو بس کن. گناهت اینه که نموندی لای هر قوم》.





سودا دختر پاک و صافی بود که همه ی اعضای فامیل در مورد نجابتش حرف میزدند. تازه شونوزده سالش شده بود و به اجبار خانواده ی مذهبی که داشت مجبور بود برجستگی های بدنشو بپوشونه تا به قول عزیزخانوم(استغفر الله) یه لحظه چشم نا محرم به موها و برجستگی بدنش نخوره.
تو شهر کوچیکی که زندگی میکردند؛ بیشتر افراد شهر با عقاید عصر حجری بزرگ شده بودند و به کسایی که مثل بقیه افراد جامعه همرنگ نمیشد؛ یا دو تار مو از شال و روسری بیرون میزد؛ مُهر فاحشگی رو پیشونیشون میخورد.
شیطنت های دخترونه ی دوران دبیرستان توی مدرسه ای که سودا درس میخوند بیشتر شده بود و بعضی از دخترها به خودشون جرئت میدادن در مورد پسر های خوشتیپی که بعد تعطیلی مدرسه، جلوی دبیرستان صف میبستن؛ یواشکی با دوستای صمیمیشون پِچ پِچ کنن.
صفحه های آخر درس علوم معلم روشن فکرشون به خودش انگیزه میداد بی پرده از رحم و بکارت و بچه دار شدن با دخترای کلاس صحبت کنه تا شاید با کمک همین معلم های انگشت نما سطح آگاهی بچه ها بیشتر شه.
سودا گُنگ و مبهوت همه رو نگاه میکرد و دلیل خنده ی عجیب دختران کلاس رو متوجه نمیشد. بچه های کلاس با شیطنت میخندیدند و با بغل دستیشون یواشکی حرف میزدند.
وقتی سودا جریان رو فهمید که چطور به دنیا اومده؛ چند روزی نمیتونست با باباش رو در رو بشه و حرف بزنه. هی با خودش میگفت: بابایی که به مامانم رحم نکرده چطور به من رحم میکنه. چند روزی در اتاقو رو همه بسته بود و با کسی حرف نمیزد. بعد این که مغزش این موضوع رو درک کرد که بچه هارو لک لک ها از آسمون نمیارن، و همه این مدلی بچه دار میشن، مغزش آسوده و راحت شد.
آماده شده بود برای امتحان های نهایی و فقط سعی میکرد تظاهر کنه فکرش تو درس و مشقه. نگاه های سنگین پسری رو اندامش باعث شده بود سودا بفهمه اون پسر بهش تو خلوتش فکر میکنه. سودا نمیتونست به درستی درس بخونه و مدام لا به لای نگاه کردن به کتابش؛ فکرش متمرکز به خوشتیپ ترین پسری میشد که همه ی دوستاش راجبش حرف میزدن.
دوست صمیمی سودا(فاطمه) با پسری(علی) دوست شده بود و یواشکی تو محله ی خلوت پشت مدرسه سر قرار میرفتن.
سودا ترس از خانوادشو کنار گذاشته بود و به خودش جرئت میداد بعد از امتحان نگهبانی بده تا فاطمه با دوس پسرش چند کلمه حرف بزنن. لا به لای امتحان آخر دیگه چیزی جز صدرا واسه دخترک معنایی نداشت. بین کتاب فارسی و میان کلمه های کتاب خودشو تو بغل صدرا تجسم میکرد و هی با خودش صحنه سازی میکرد. "_چند سانت قدم ازش کوتاه تره؟_اونم از من خوشش میاد؟_اگه اون منو نخواد چی؟_اگه داداشام بفهمن چی؟" تو همین فکرها ناخن های دست چپشو میجوید و از رد شدن ساعت چیزی نمیفهمید. وقتی برای چند دقیقه فکر صدرا از مغزش محو میشد تازه یادش میفتاد که هیچی از درس حالیش نشده.
بعد امتحان آخر، سودا فاطمه رو صدا کرد و به شوخی گفت: فاطمه از امتحان چه خبر؟ انگار وقتی ریدم آب قطع شده بود! فاطمه با تکون دادن سرش و با نیش باز حرف سودا رو تایید کرد و گفت: عزیزم خود ریده را تدبیر نیست! حالا بیا بهت یه چیزی بگم. صدرا رو میشناسی دیگه؟ دوست صمیمی علی. اون از علی خواسته تورو باهاش دوست کنم نظرت چیه؟ چشمای عسلی سودا با حرف فاطمه برق زد و با حسی مابین خوشحالی و ترس دست فاطمه رو محکم فشار داد و گفت: فاطمه راست میگی؟ خود صدرا به علی گفته؟
استرس همه ی وجود ظریف دخترک رو به بغل کشیده بود و مجال تصمیم گیری رو ازش میگرفت. فاطمه با صدای آروم و پر از شیطنتش گفت: تو هم که از خدات بود! با تموم شدن حرف فاطمه هر دو از ته دل خندیدند.
تو شهر کوچیکی که زندگی میکردن فقط یک مدرسه متوسطه وجود داشت. درست بغل مدرسه قبلی. سودا رشته ی انسانی انتخاب کرد تا بتونه وکیل بشه و به رویایی که تو کودکی داشت برسه. آرزوش این بود که به همه ی زن هایی که نمیتونن حقشونو از جامعه بگیرند کمک کنه. هر دقیقه تعطیلات تابستون واسه دخترک به اندازه یک ساعت میگذشت.
فقط به این فکر میکرد که تعطیلات زود تموم بشه و مدرسه ها باز بشن. بالاخره صبر و عجله ی دخترک تموم شد و روزای آخر تابستون هم به سرعت سپری شد. زیاد طول نکشید که خلوت دو نفره ی علی و فاطمه تبدیل به خلوت چهار نفره شد. درخت های محله ی خلوت پشت مدرسه از نفس کشیدن و زندگی خسته شده بودن و با های و سرفه ی باد برگای رنگیشونو روی آسفالت سرد رها میکردند.
یه روز از روزای سرد دی ماه، صدرا قبل از خداحافظی با دخترک، موبایلی رو سمتش گرفت و بهش گفت: میخوام همیشه ازت خبر داشته باشم. سودا گیج و مات موبایل رو از دست صدرا گرفت و بداهه نوک انگشتای پاهاشو بالا کشید و صورت صدرا رو بوسید. از خجالت دستاشو از قفل دستای صدرا جدا کرد و تا خونه یک نفس دوید.
دم در خونه هُل گوشی رو بین سینه هاش جا داد و با نفس عمیقی دستاشو روی سینه هاش فشار داد. میخواست طوری وانمود کنه که انگار هیچ استرس و نگرانی وجود نداره. وقتی موبایل پیشش بود همیشه میترسید و نگران بود که یه لحظه یکی ببینه و بیا و جمعش کن. وقتی میخواست گوشی رو به شارژ بزنه چند دقیقه رو گوشی دراز میکشید تا مبادا کسی داخل اتاق بیاد و موبایلو پیش سودا ببینه. بعد از شارژ شدن گوشی، دوباره موبایلو بین سینه هاش میذاشت و شارژرو زیر کمد قایم میکرد.
دخترک حسابی به صدرا عادت کرده بود و وقت درس خوندن تو کلاس تو دفترش عکس صورت بور پسرک رو نقاشی میکرد. وقتی چشمای خمار صدرا رو میکشید قند تو دلش آب میشد و زیر لب قربون صدقش میرفت. چند باری تو همین فکر و خیال و ترسیم صورت جذاب صدرا کم مونده بود معلم متوجه حواس پرتی دخترک بشه و به همه چی گند زده شه.
حرف زدن عاشقانه و خبر گرفتن از همدیگه پشت گوشی بعد از مدتی تبدیل به سکس چت و حرفای سکسی شده بود. دخترک از حرفای سکسی خوشش نمیومد ولی چون عاشق صدرا بود مجبور بود تحمل کنه. حتی فکر کردن در مورد حرف های سکسی صدرا هم حال دخترک رو به شدت دگرگون و خراب میکرد. بعد از مدتی تموم حرف های عاشقانه صدرا ته کشیده بود و هر کلمه که پشت گوشی واسه دخترک مینوشت بوی هوس و ولع دریدن بدن ظریف دخترک رو نشون میداد.
تو خلوت پشت مدرسه، صدرا در مورد پدر و مادرش با سودا حرف زد و گفت: چند روزی خانوادم واسه عروسی میرن تهرون؛ میخوام بیای خونه ی ما تا با هم راحت باشیم.
دخترک مردد انگشتاشو از چفت انگشتای صدرا بیرون آورد و گفت: من از اون دخترا نیستم که فکرشو کردی. پسرک با حرف های پوچ و بازی کردن با احساسات دخترک سعی کرد اونو راضی به اینکار بکنه ولی سودا بیخیال این حرف ها روشو برگردوند و با قدم های بلند و بغض سنگینی از ته گلوش از صدرا دور شد. صدرا به قدری بی رحم شده بود که به سودا مسیج داد: 《اگه نیای همه چی بینمون تموم میشه》. احساس پاک و صاف دخترک به بازی گرفته شده بود و مجبور بود بین این دوراهی، راهی رو انتخاب کنه. بعد چند روز یواشکی گوشی رو از بین سینه هاش برداشت و با ترس انگشتاشو رو دکمه های گوشی فشار داد و نوشت: 《باشه میام》.
روز قرار رسید و دخترک بعد از تعطیلی مدرسه دوان دوان به سمت آدرسی که قبلا صدرا براش فرستاده بود رفت. از ترس و استرس، پا های سودا روی زمین میلرزید. راه محله ی تنگ و باریک رو پیش گرفت. قلبِ دخترک بر مغزش چیره شده بود و کاری که نباید میکرد رو داشت انجام میداد. توی سرِ دخترک بازار مِسگر ها بود و توی دلش گویی رَخت میشستن. با دیدن صدرا جلوی درِ کوچیک زنگ زده قدم هاشو محکم تر روی زمین فشار داد و تند و سریع پشت سرِ صدرا از در وارد خونه شد. رنگ گندمی صورت دخترک عین گچ سفید شده بود و به وضوح صدای زدن قلبشو میشنید.
صدرا دستای سرد دخترک رو تو مشتش گرفت؛ مقنعه سیاه دخترک رو از سرش در آورد و لبای داغشو روی پیشونیش فشار داد. سودا خودشو از صدرا جدا کرد و روی زمین دراز کشید و به چشمای خمارِ صدرا زل زد. صدرا جسم سنگینشو رو تن خسته و کلافه ی دخترک انداخت و با بستن چشماش لباشو به لبای سودا چسبوند*. فشار لبشو بیشتر کرد تا دهن دخترک ناخودآگاه باز شد و زبونشو تو دهن سودا چرخوند. دخترک شل شد و بداهه خودشو با ریتم لبای صدرا هماهنگ کرد تا تک به تک اعضای بدنش از این عشق پاک و صاف ارضا بشه.
دستای صدرا رو بدن سودا جا به جا میشد و با فشاری به سینه ی چپ دخترک، با آهی از درون دخترک به فشار دستش خاتمه داد. دخترک سعی کرد خودشو از اسارت دستای صدرا خلاص بکنه؛ ولی توانشو نداشت بدنِ نیمه جونشو از دستای تنومند صدرا نجات بده. چند بار سعی کرد خودشو از حصار بدن صدرا جدا کنه ولی موفق نشد. بدنشو شل کرد و خودشو به دست تقدیر و عشق خامش سپرد.
دست صدرا زیر مانتوی سرمه ای دخترک میرقصید و دخترک از شهوت کمرشو روی فرش ماشینی رنگ پریده تکون میداد. سودا وقتی چشماشو باز کرد بدن عریان و بی لباسشو روی زمین پیدا کرد. سعی کرد جلوی صدرا رو بگیره، ولی شهوت به حدی به مغزش چیره شده بود که توان هیچ عکس العملی رو نداشت.
دخترک دستاشو روی چشماش فشار داد و بدنشو کاملا شل کرد. زبون صدرا از روی ناف تا چاک کس سودا لیز میخورد و این عمل مدام تکرار میشد. با حرکت زبونش روی بدن دخترک، اونو واسه هر کاری آماده میکرد. با حرکت بدن سودا روی زمین و با فشار دست پسرک شرت و شلوار سودا تا زانو پایین اومد و صدرا فشار لباشو رو کس خیس دخترک بیشتر کرد.
سودا سرِ صدرا رو از بدنش جدا کرد و نگاهی خمار و پر از سوال به صورتِ پر از شهوتِ پسرک انداخت و خودشو آسوده به دستِ تقدیرش سپرد.
پسرک شلوار و شورتشو پایین کشید و آلت نیمه بلندشو سمت دهن دخترک برد. صدرا سرِ کیرشو به سمت دهن سودا فشار داد ولی دخترک حالش بهم خورد و زود از دهنش خارج کرد و عق زد.
صدرا دخترک رو با همه ی قدرتی که داشت؛ هل داد روی زمین و به پشت چرخوند و با تفی لیز سرِ کیرشو به باسن تنگش فرو کرد. با فرو رفتن اندکی از سرِ کیرش، سودا از درد خودشو بیشتر به سمت پایین فشار داد. لاله ی گوش سودا رو با زبونش لیسید و با شهوت موجود تو صداش تو گوش دخترک گفت: نترس درد نداره!! زود میاد.
دخترک نمیتونست درد رو تحمل کنه و قالی رو چنگ میزد و سعی میکرد خودشو از این وضع نجات بده؛ سودا موفق شد خودشو به سمت صورت صدرا بچرخونه و با صدایی سرشار از درد مو های صدرا رو به دستاش گرفت و گفت: بس کن عشقم.
کار از کار گذشته بود و حشریت گند زده بود به بشریت.
گوش پسرک بدهکار نبود و مدام کیرشو به هر نقطه از بدن سودا فشار میداد. دستاشو جلوی کسش گرفت تا مبادا به زنونگیش آسیبی برسه. صدرا به تندی کیرشو از بین پاهای سودا بیرون آورد و کل مایع لیزشو رو سینه و شکم سودا پاشید.
دخترک قدرت بلند شدن از زمین رو نداشت. همه ی جسمش احساس گناه میکرد. به زور مغزش به پاهاش دستور داد تا از جاش بلند بشه و لباساشو بپوشه. چشماش دنبال چشمایی میگشت که دیگه بعد از ارضا شدن هیچ توجهی بهش نداره. با وجودی پر از ناراحتی و گناه لباسشو تنش کرد و با یه خداحافظی سرد به سمت درِ داخل حیاط حرکت کرد.
تو راهِ خونه مدام به اتفاقی که افتاده بود فکر میکرد و احساس پوچی و حقارت میکرد. سعی کرد از همه ی فکرای منفی خنثی بشه و همه ی اتفاق هایی که براش افتاده بود رو فراموش کنه.
کلیدو رو قفل در خونشون چرخوند و عزیز خانوم و پشت در دید. انگار جن دیده بود؛ با گفتن (بسم الله) و دیدن چشمای پر از خون و صورت پر از حرص عزیز، نا خود آگاه چند قدم عقب تر رفت. عزیز خانوم غر غر کنان دخترک رو نفرین میکرد. سودا عزیز رو بغل کرد و گفت: عزیز چی شده؟ کیو نفرین میکنی؟
عزیز خودشو عقب کشید و گفت: میخواستی چی بشه دخترِی چِش سفید؟ بابات و داداشات رفتن سر اون پسر بی حیا رو ببرن. درو ببند بیا تو تا بابات بیاد و تکلیف مارو با تو روشن کنه "دخترِ بی حیا". کارت به جایی رسیده که آبروی مارو پیش همسایه و فامیل ببری و بری خونه ی مردم. چه گهی خوردی هرزه؟
در حالی که یقه ی مانتوی دخترک رو ول میکرد رو پله ی اول ورودی پذیرایی نشست و و زانوهاشو با حرص به دست گرفت و با نفرین کردن سودا گفت:《خدا چیکارت کرده بودم که این بی حیا رو واسه امتحانم فرستادی》.
مادر سودا کوله ای رو به سمت دخترک پرت کرد و گفت: دخترم زود باش برو از این خونه. بابات و داداشات دارن میان خونتو بریزن. سودا که از خشونت مرد های خانوادش خبر داشت و میدونست از قدیم دختر کشی تو طایفه شون بابه؛ کوله پشتی رو به پشتش انداخت و با نگاهی خیره به مادرش، با اشکی که از گوشه ی چشم چپش روی مانتوش افتاد خودشو از چنگ دستای چروک عزیز که بهش حمله ور شده بود در آورد و با تمامی سرعت به سمت خیابون بیرون شهر دوید.
هوا کاملا تاریک نشده بود و دخترک تو خیابون خلوت به تنهایی و با فکر داغونش راه میرفت. بوقِ ماشینی دخترک رو بین افکار گنگش رها کرد و دخترک سرشو به سمت صدای بوق چرخوند. صدای پخته و مهربونی به دخترک گفت: کجا داری میری بیا من میرسونمت. دخترک نگاهی به مرد میانسال خوش رو و پولدار کرد و بدون توجه به عاقبت کار، سوار ماشین مدل بالا شد و از ترس و لرز زانو هاشو بغل گرفت.
《یه روزی بین راه تو جنگل سیاه، شدش اسیر دام به دست پادشاه، کردنش توو حبس با آبو دون مُفت، بستنش به حبس اون با خودش میگفت》...
دخترک چند دقیقه ای بدون حرف زدن، خیره به جاده ی سرد شده بود. صورت معصومشو به سمت بوی سرد دانهیل چرخوند و دهنشو باز کرد و گفت: آقا میخوام برم تهرون. میشه منو ببرین اونجا؟
مرد میانسال با تعجب به دخترک خیره شد و گفت: به لهجت نمیخوره اهل تهرون باشی چرا میخوای بری اونجا؟
دخترک همه ی ماجرا رو براش تعریف کرد و چشاشو بست و سعی کرد همه ی ناراحتی هاشو پشت سرش جا بزاره و بخوابه. با باز شدن درِ ماشین، دخترک چشاشو باز کرد و به مرد میانسال با تعجب خیره شد.
مرد میانسال گفت: اینجا خونه ی منه. فعلا یه مدت اینجا بمون تا بتونم یه فکری برات بکنم. دخترک خوشحال شد و پشت سرِ مرد داخل خونه شد. جسم ظریف خستشو رو تخت خواب انداخت و چشاشو بست.




《بپر دخترک این میله ها اسیرن، قفس که سهله دختر سنگِ داغ سینت》.
دو سال و یک ماه از اون ماجرا گذشته بود و دو سال و یک روز بود با مرد میانسال عقد کرده بود.
بعد از معاشقه ی دخترک با مرد میانسال، مرد میانسال دخترک رو بغل کرد و گفت: باید برم ماموریت ولی قول میدم زود برگردم پیشت. دخترک سرشو به نشانه ی تایید تکون داد و سعی کرد غم تنها شدنشو پنهون کنه و با صدایی پر از بغض گفت: زود برگرد پیشم.
مرد میانسال تنها تکیه گاه دخترک بود و وجودش برای دخترک پر از امنیت بود. هنوز ایمان داشت مرد هایی وجود دارن که بدون ترس بشه بهشون تکیه کرد.
دخترک خودشو به روشویی رسوند و چشماشو به زن درون آیینه دوخت. مو های طلایی رنگشو پشت گوشش انداخت. صورت معصوم دو سال قبل دخترک مملو از آرایش غلیظ مورد علاقه ی مردش شده بود. دستاشو پر از آب کرد و چند بار روی صورتش ریخت. اونقدر بی حوصله بود که حتی سیاهی رملش روی صورتشو پاک نکرد و به سمت کیفش توی اتاق خواب رفت.
از کیفش بسته ی قرص خواب آور رو در آورد و همشو تو دهنش جا داد و بطری آب رو سر کشید. انگار تصمیمشو گرفته بود و این آخرین راه برای دخترک بود. کیف چرمِ مرد میانسال رو از روی تخت به روی کنسول انداخت و سعی کرد چشماشو آسوده ببنده.
دخترک چشاشو باز کرد و خودشو دست و پا بسته روی تخت بیمارستان دید. سرشو چرخوند و چشماش به چشمای باباش افتاد. دخترک جا خورد و سعی کرد خودشو از تخت جدا کنه تا شاید بتونه از دست باباش فرار کنه.
بابای خشک و بد اخلاقش تو این دو سال قدِ بیست سال پیر شده بود. باباش کاغذ مچاله ی آشنایی تو دستش داشت و با دیدن چشمای دخترک نتونست جلوی ریخته شدن اشکاشو بگیره. بغل باباش مرد میانسالی با کیف چرم مردونش با عشق و نیشخند به دخترک خیره بود.
مادرش خوشحال بود و نگاهشو از صورت دخترش برنمیداشت. باباش یکبار دیگه به کاغذ مچاله نگاه انداخت و از شرم نگاهشو به زمین انداخت. روی کاغذ نوشته شده بود:
"بابا یه لحظه دخترتو نکش، شاید با صحبت حل شد."
《دخترک کلافه بود، لم میداد به غلافمون، انگار که نداره جون، غم میریخت توو تمام اون
حسرتای بر باد توو مغزش گزگز کرد.
جیغ زد، داد کشید، ناله کردو آه کشید، انگار نه انگار، دنیا بود توو خواب سیر》.


پایان