• تابو
  • مامان


صبح یه روز شنبه*ی زمستونی بود. طبق معمول با کیر راست شده بیدار شدم و باید آماده*ی دانشگاه رفتن می*شدم. پیش از هر چیز، لباس*هام رو برداشتم و به حمام رفتم، چون شوفاژ روی درجه*ي بالا بود و توی رخت*خواب خیلی عرق کرده بودم. توی راه کنار در حمام مامان از کنارم رد شد. با موهای مشکی یه*کم ژولیده، چهره*ي بی*آرایش، تیشرت خاکستری و شلوار ورزشی سبز، مامان مثل همیشه جوون*تر از سنش نشون میداد.
-صبح به خیر.
-صبح به خیر عزیزم. خیلی طولش نده. دیر میشه.
-چشم. زود میام بیرون.
تلاش کردم که خودم رو بیخیال جلوه بدم تا مامان متوجه کیر راستم نشه. وارد حمام شدم و لباس*ّهام رو کندم. بوی عرق تازه*ی بدنم توی حمام پیچید. پیش از اینکه آب رو باز کنم، روی جارختی کنار در حمام چیزی رو دیدم. شورت و سوتین ست مامان بود، به رنگ آبی آسمونی، ظریف و زنانه. خیلی کم پیش میومد که یادش بره لباس*های چرکش رو برداره. خواستم از حمام صداش بزنم که لباسش رو برداره اما بهتر بود اول صبح غرغر نکنم. شورت و سوتین رو برداشتم که توی سبد لباس*های چرک بندازم، اما ناخودآگاه دستم به سمت صورتم رفت و یه نفس عمیق از لباس زیرهای مامان کشیدم. قبلا توی پورن همچین صحنه*ای رو دیده بودم اما هیچوقت تجربه*ش نکرده بودم. شنیدید که میگن بو هوش رو از سر طرف برد؟ بوی کس و بدن مامان، بوی عطری که همیشه به خودش میزنه آمیخته با نمناکی شورت، من رو به آسمون برد. شورت رو پشت و رو کردم، خشتش رو نگاه کردم. لکه*های کمرنگی روی لایه*ي درونی سفید خشتک بود. یه نفس دیگه. کیرم که تازه داشت میخوابید، با خشم و کینه*جویی دوباره راست شد. دوباره نفس، آهسته و عمیق. همچنان که فکر کس مامان که چند ساعت قبل توی این شورت بوده تمام سرم رو پر کرده بود، لباس*های زیر رو انداختم توی سبد، آب رو باز کردم. اون روز صبح یکی از بهترین و داغ ترین جق*های زندگیم رو زدم.



مامان آناهیتا، که پدرم همیشه آنا صداش میزنه، زنی ۴۳ ساله*ست. آنا کارمند بانکه و همیشه با لحنی محکم، راسخ و شیوا حرف میزنه و به همین خاطر من همیشه ازش حساب میرم. مامان چند سالی میشد که پیگیر ورزش و فیتنس بود و مرتب باشگاه میرفت، و همین باعث شده بود هیکلش برخلاف زن*های همسن خودش، درست و شکیل باشه. مامان هیکل زیباش رو توی مهمونی*ها با بهترین لباس*ها میپوشوند و بهترین عطرها رو می*خرید. همیشه به من می*گفت که باید باشگاه برم و وزنه بزنم،* بیشتر غذا بخورم و بدنم رو بسازم چون کمی لاغر بودم. ما اصفهان زندگی می*کنیم و من تونسته بودم توی رشته مهندسی صنایع دانشگاه دولتی پذیرفته بشم. پدر که مهندس عمرانه،* پیمانکاری می*کنه و بخاطر کارش گاهی به جنوب کشور می*ره تا روی پروژه*های گوناگون کار کنه.


صبح روز جمعه*ي دو هفته بعد که به حمام رفتم دوباره چشمم به لباس*های زیر مامان خورد. اما این بار فرق داشت. یه شورت مشکی خیلی نازک، با جلوی توری و سوتین توری ستش روی جارختی آویزون بود. به این فکر کردم که بابا پس از یک هفته تازه اومده خونه و حتما دیشب نزدیکی داشتند. شورت رو برداشتم و نفس عمیقی ازش کشیدم. خوشبوتر از دفعه*ي پیشین، بویی که آمیزه*ای از عطر مامان و نمناکی کسش بود. همیشه شنیده بودم که بدن زن*ها بوی هوس انگیزی میده. با خودم فکر کردم بیشتر این بوی هوسناک مشهور باید از کس زن*ها باشه. دوباره نفس کشیدم. انگار به سرم برق وصل شده بود و تک تک سلول*های بویاییم پر از رایحه*ی بدن مامان. شورت رو از صورتم جدا کردم و شروع کردم به مالیدنش به کیر و خایه*هام. پارچه*ي لطیف شورت پوست کیرم رو نوازش میداد، مثل نوازش آروم و ناز یک زن. تلاش کردم مامان رو توی اون شورت تصور کنم. تصویر زنی بلند قامت، پوستی به سفیدی شیر و انحناهای ظریف و جذاب زنانه*ش که با لباس*های زیر سیاه و شفاف تزیین شده. به این فکر کردم که حتما نوک سینه*ها و بالای خط کس مامان باید توی این سوتین و شورت نمایان باشه. انگار مامان روبه*روم ایستاده بود، و به من اشاره می*کرد که به سمتش برم. متوجه شدم که هنوز ناخودآگاه دارم شورت رو روی کیرم بالا و پایین می*کنم. رگ*های کیرم باد کرده بود و آبم نزدیک بود که شلیک بشه بیرون. کمی دست نگه داشتم، از بوی شورت دوباره نفسی گرفتم و همراه سوتین توی سبد لباس چرک انداختمش و لباس*های خودم رو هم انداختم روش. جق رو تموم کردم، دوش گرفتم و بیرون اومدم.
چند دقیقه بعد توی اتاقم بودم که مامان صدا زد:
-شایان، لباس*های من رو ندیدی؟ روی جارختی حمام بودن.
-چرا. انداختمشون توی سبد لباس چرک.
-لطفا دفعه*ي دیگه به لباس*های من کاری نداشته باش. بعضی لباس*های رو نمیشه همراه بقیه توی لباسشویی ریخت.
از اینکه مامان درباره*ی شورت و سوتین سکسیش با من حرف زد کمی جا خوردم. از اینکه بی*احتیاطی نکرده بودم و آبم رو توی اون شورت ظریف خالی نکرده بودم آسوده خاطر بودم. هیچوقت فکر نمی*کردم این رویدادها چند هفته بعد به چیزهای داغ*تری برسه.
این قضیه چندین بار تکرار شد. شورت*ها و سوتین*های رنگارنگ و مختلف مامان رو توی حمام پیدا می*کردم، با اون*ّها جق میزدم و سرجاشون می*گذاشتم. کم*کم انگار این تبدیل به یک قرارداد کوچیک بین من و مامان شده بود. نمی*دونستم که مامان می*دونه که با شورت*هاش چه کاری می*کنم یا نه،* اما ته دلم آرزو می*کردم که کاش بدونه و از اینکه من از بوی کسش لذت می*برم تحریک بشه. از میان شورت*ّ*های مامان، شورت*هایی که توی باشگاه پوشیده بود رو از همه بیشتر دوست داشتم. مامان رو می*دیدم که خیس از عرق و خسته از باشگاه بر*می*گرده، به حمام می*ره، می*دونستم که شورتش رو روی جارختی برام آویزون می*کنه، و و اون رایحه*ّهای مست*کننده منتظر بینی و کیر من هستند. شور*ت*های سکسی رو تقریبا همیشه وقتی پدرم خونه بودم پیدا می*کردم. هدیه*هایی جذابی که مامان برای من گذاشته بود تا دلی از عزا در بیارم. پس از چند ماه، آمار همه*ی شورت*های مامان رو داشتم. سفید، قرمز، صورتی، سیاه، گاهی کوچیک*تر، گاهی پاپیون*دار، توری و نمونه*ّ*های دیگه. اما رفتار مامان این چند ماه هیچ تغییری نکرده بود. توی خیالم منتظر نخ دادن ازش بودم تا حرکتی بزنم، اما انگار نه انگار.
بهار که شد، شروع به باشگاه رفتن و ورزش کردم. مامان خیلی تشویقم کرد و بهم گفت که پس از چند ماه اثرات باشگاه رفتن رو توی بدنم میبینم. پیش خودم می*گفتم شورت*های مامان توی حمامی که باید پس از باشگاه برم منتظرم هستند، و پاداشی برای تلاش توی باشگاه.
یک روز مامان همراه با خاله*م به خرید رفته بود. من از باشگاه برگشتم و برخلاف انتظارم، شورتی رو توی حمام پیدا نکردم. کمی ناامید شدم. از حمام که برگشتم که دیدم مامان و خاله برگشتند خونه،* دارند خریدهاشون رو بررسی می*کنند. از دور دیدم که چندتا لباس زیر نو دست مامانه، و قند توی دلم آب شد. تا من رو دیدند لباس زیرها رو جمع کردند.
-سلام عزیزم. تمرین خوب بود؟
-آره. البته امروز سبک*تر* کار کردم. تازه برگشتم و دوش گرفتم.
-آفرین. انگار کم*کم داره از باشگاه خوشت میاد.
لبخند زدم. مامان هم لبخند زد. از نگاهش میخوندم که یادش رفته برام پاداشم رو بذاره اما جبران میکنه.
فردا اون روز، شب که از باشگاه برگشتم مستقیم به حمام رفتم. خسته بودم و بدنم درد میکرد. در حمام رو که بستم چشمم به یه شورت نو خورد. صورتی کمرنگ بود، از جنس ساتن و یه پارچه*ي باریک پشتش داشت که بین لمبه*های کون قرار میگرفت. این نخستین شورت لامبادای مامان بود که پیدا میکردم. اون رو برای من گذاشته بود. شورت رو زیر بینی*م گرفتم و نفس کشیدم. سرم از حشر آتیش گرفت. کون خوش فرم و سفت مامان رو مجسم کردم که توی اون شورت جا گرفته. داخل شورت رو نگاه کردم. یه تکه موی سیاه داخلش چسبیده بود، و لکه*ّهای کمرنگ نم کس. مثل کاوشگری که نقشه*ی سرزمین ناشناخته*ای رو با دقت میخونه، به لکه*ها نگاه کردم. به نظرم اومد که اگر مامان اون شورت رو بپوشته و قمبل کنه، باید هاله*ي* دور سوراخ کونش از پشت پارچه*ی باریک و نخ مانند بزنه بیرون. مثل ماه که از وسط دو نیم شده. سوراخ کونی که تمیزه، خوشبو و خوشمزه و آماده*ي چشیدن. توی همین فکرها بودم که صدایی از پشت در اومد:
-شایان، یادم رفته لباس*ّ زیرم رو از جارختی بردارم. میشه بدیش بهم؟
خیلی جا خوردم.
-آره. یه لحظه.
برای آخرین بار توی شورت نفس کشیدم، در رو باز کردم، دستم رو بیرون کردم و شورت رو دادم به مامان. تازه متوجه شدم که سوتینی اونجا نیست. گفتم:
-فقط همین یکی بود. اون یکی روی جارختی نیست. توی سبد بگردم؟
-نه نه نمیخواد. اون یکی رو نپوشیده بودم.
مامان رفت. از این حرفش، از فکر اینکه سوتین نپوشیده بود کیرم تبدیل به گرزی گران شد و مجبور شدم خشمش رو فروکش کنم. اون شب احساس کردم تمام جونم از نوک کیرم بیرون ریخت.
چند روز بعد، مامان که از بانک برگشت، مستقیم به حمام رفت. پس از نیم ساعت صداش رو شنیدم که:
-شایان. بیا اینجا یه دقیقه.
دل توی دلم نبود و به سمت در حمام رفتم. توی خیالم میخواستم من رو دعوت کنه داخل حمام. اما گفت:
-برو برام یه شورت از توی کشو بیار. یادم رفته با خودم بیارم توی حمام.
-فقط شورت؟
-آره فقط شورت.
توی اتاق رفتم،* کشو رو باز کردم و چشمم به یه شرت لامبادایی قرمز خورد. همون رو برداشتم،* در حمام رفتم و از لای در دادمش به مامان. صدای خنده*ي مامان اومد که:
-این چیه اووردی پسر. مگه میخوایم بریم مهمونی؟ یه چیز معمولی بیار.
دوباره ازش گرفتمش، و رفتم یه شورت سفید معمولی که یه پاپیون کوچیک روش داشت رو برداشتم. فکری به *ذهنم رسید. کیرم رو انداختم بیرون، شورت رو چند ثانیه مالیدم بهش. رفتم و دادمش دست مامان. تشکر کرد و در رو بست. تو حال نشسته بودم، تلویزیون روشن بود اما فکر من پیش شورت مامان بود. چند دقیقه بعد که اومد بیرون دیدمش که یه تیشرت سفید و شلوار ورزشی آبی پوشیده. شلوار حسابی تنگ بود و خط شورت از روش کمی معلوم. از فکر اینکه شورتی که به کیر من مالیده شده الان کس مامان رو در آغوش گرفته حسابی داغ کرده بودم. مامان که یه حوله رو مثل عمامه دور سرش پیچیده بود اومد و نشست جلوی تلویزیون کنار من. تیشرت سفید حسابی شکل سینه*هاش رو نشون میداد، و چون سوتین نبسته بود نوک سینه*هاش مثل گنبدی بالای تپه از زیر تیشرتش زده بود بیرون. آب دهنم رو قورت دادم.
-تلویزیون چیزی نداره که.
-آره همش چرت و پرت شده این روزها.
-بزن یه کانال آهنگ.
مامان بلند شد و رفت توی آشپزخونه. اون روز اتفاق دیگه*ای نیفتاد.
چند هفته بعد، پدرم اصفهان نبود و من و مامان باید میرفتیم عروسی یکی از پسر دایی*ّهام. اون روز عصر که باید آماده میشدم به حمام رفتم. شورتی روی جارختی نبود. از کابینت یکی از تیغ*هایی که فکر میکردم استفاده نشده رو برداشتم که اصلاح کنم. دیدم چندین موی زبر و سیاه بهش چسبیده. موها کوتاه نبودند، اما بلند هم نبودند. مامان رو صدا زدم که:
-از این تیغ استفاده کردی؟
-آره عزیزم. ببخشید یادم رفت بهت بگم. با یه تیغ نو اصلاح کن.
دوش گرفتم، اصلاح کردم، افترشیو زدم و بیرون اومدم. توی اتاق بودم، می*خواستم شروع به لباس پوشیدن کنم که مامان صدا زد:
-شایان بیا یه لحظه.
به اتاق مامان رفتم. دیدم که هنوز لباس خونه*ای پوشیده. آرایش زیبایی کرده بود.
-پس چرا آماده نشدی هنوز؟
-نمیدونم چی بپوشم. توی انتخاب لباس کمکم میکنی؟
از حرفش خیلی جا خوردم. انگار مستقیم از فیلم*نامه*ي یه فیلم پورن بیرون اومده بود. و شاید هم واقعا اومده بود.
-باشه. خب چکار باید کنم؟
-لباس*هام رو میارم، میپوشم، تو ببین کدوم خوبه.
نشستم روی تخت. کمد رو باز کرد و چشم من به انبوه* لباس*های مهمونی که طی سالیان جمع*آوری کرده بود افتاد. گفتم:
-اگر من هم اینقدر لباس داشتم نمیدونستم چی بپوشم.
-باشه حالا نمیخواد لوس بشی.
ناگهان دست انداخت و و تیشرتش رو کند. خیلی جلوی خودم رو گرفتم که واکنش غیرعادی نشون ندم اما خیلی سخت بود. پوست سفید، شکم سفت که یه خط کم عمق عمودی اون رو دو نیم میکرد، و سینه*های زیبا که توی یه سوتین قرمز رنگ نازک نشسته بودند. شلوارش رو در نیوورد. دوتا لباس، یکی قهوه*ای کمرنگ و یکی سرمه*ای رو در اوورد و گفت:
-کدوم بهتره؟
-سرمه*ای.
سرمه*ای رو پوشید که یه ۱۵ سانت بالای زانوش بود. روی صندلی نشست و شلوارش رو هم در اوورد. پوست براق پاهای توپرش زیر نوی چراغ میدرخشید. آخرین لحظه*ای که روی صندلی نشسته بود و لباس بالا رفته بود،* رنگ قرمز شورتی که پوشیده بود رو لای پاهاش دیدم. بلند شد و چرخی زد، خودش رو توی آینه نگاه کرد. ازم خواست زیپ پشت لباسش رو ببندم. تمام دقتم رو کردم که خودم به بهش نمالم، چون اگر کونش به کیر نیمه*راستم میخورد نمیدونستم چی باید جواب بدم. گفت:
-یه لحظه خم میشم ببین لباسم خیلی بالا نباشه و چیزی معلوم نشه.
پیش از اینکه چیزی بگم پشتش رو کرد به من و خم شد. دیدم که لباسش بالا رفت و اون شورت لامبادای قرمز از زیر لباس نمایان شد. قلبم داشت توی دهنم میومد و خودم رو کنترل کردم که همونجا روی تخت نندازمش و شروع نکنم به گاییدن. لرزش لحنم رو کنترل کردم و گفتم:
-اگر کسی نشسته باشه و تو پشت بهش خم بشی شورتت معلوم میشه.
-ای بابا. این مناسب نیست پس. اون یکی رو امتحان کنیم. بیا زیپ رو باز کن و روت رو کن اون ور یه لحظه.
زیپ رو باز کردم. از مامان رو برگردوندم و و صدای در اووردن لباس رو شنیدم. از اینکه مامان با شورت و سوتین در یک متریم ایستاده بود حسابی حشری شده بودم، اما و حس کردم که کیرم کاملا راست شده. با یه حرکت شلوارکم رو درست کردم تا کیرم خیمه نزنه. صدای پوشیدن لباس رو شنیدم. رو به مامان کردم و دوباره زیپ رو بستم. این لباس بیشتر بهش میومد و به نظرم رسید که انتخاب اول اشتباه بود. لباس از امتحان خم شدن هم سر بلند بیرون اومد. اما مشکلش این بود که بندهای سوتین مامان از زیرش پیدا بود. گفت:
-چاره*ای نیست باید درش بیام. بندش رو از پشت باز کن.
دستم داشت میلرزید و مجبور شدم دو دستی بازش کنم. مامان سوتین رو از بند گرفت و از زیر لباس کشیدش بیرون. حس کردم مامان به حشری شدنم پی برده و میدونه که دیگه برای امروز کافیه. ازم تشکر کرد و بهم گفت که برم آماده بشم.