• پسرعمو
  • خاطرات نوجوانی



سلام الان 36 سالمه دو تا بچه دارم متاسفانه پارسال شوهرم رو از دست دادم مرد خوبی بود هیچوقت بهش خیانت نکردم و بعد این هم سعی میکنم بچه هامو بزرگ کنم اگه مردی که واقعا خوش قلب باشه با اجازه بچه هام ازدواج میکنم .اشتباه نکنید داستان من برمیگرده به 12 سالگیم اونقدر اینجا میبینم داستان های مزخرف مینویسن خواستم بالاخره خودم حالتونو جا بیارم چون منم شبای شهوتناکی دارم و میام اینجا داستان میخونم و خودارضایی تنها راه چارمه .
بریم سر داستان میگفتم تو دوازده سالگیم تازه نشانه های بلوغ در من ظاهر میشد دوستام دوس پسر داشتن باهاش نامه بازی میکردن گوشی نبود که منم بالاخره بچه بودم دلم میخواست البته دختر ریزه میزه سفید و زیبایی بودم الانم خوبم ولی دوس ندارم تعریف کنم از خودم از اونجایی که یادم میاد کل پسرای فامیل از من خوششون میومد گاهی تو بازیها احساس میکردم دارن بی خودی بمن دس میزنن یا منو دید میزنن اون موقع نه گوشی در کار بود نه چیزی یا کوچه خانه بازی میکردیم یا خونه ورق بازی و غیره .
یبار تو یه عروسی بودیم عروسی دختر عمه ام بود یخورده همچین ارایش کرده بودم یادمه از قدیم وقتی یذره به چشمام ریمیل میزدم واقعا معصوم و زیبا میشدم اواخر عروسی بود همه داشتن میرفتن تو اشپزخونه یادمه یه لحظه تنها بودم که مهرشاد پسر عموم گفت نرگس میشه یه چیزی بهت بگم گفتم اره بگو گفت من عاشقتم !!! از مهرشاد بگم یه پسر خیلی خوب کم حرف البته چشمایی خیلی زیبایی داشت اوم 15 سالش بود اون موقع از من تقریبا 3 سال بزرگتر بود ..گفتم نمیدونم مهرشاد من از دوس شدن خوشم نمیاد بالاخره سرتونو درد نیارم چندین بار ازش این پیشنهاد رو در مسیر مدرسه یا مهمونیا دریافت کردم یادمه یبار با دوستم بودم که اومد و گفت من منتظر جوابتم دوستم مهرشاد رو دید بعد بهم گفت این پسر که خیلی ماهه دوس شو باهاش بعد حدود 2 هفته گفتم باشه دوس بشیم بهرحال منم اول زندگیم بود و شور و حال هام البته چیزی از سکس نمیدونستم فقط عشق لب بودم و بس که نمیشد به کسی چیزی گفت
بهرحال .
بعد یه مدت که دزدکی بهم ابراز محبت میکردیم یبار تو خونشون اتفاقی تنها شدیم تو حیاط داشتن مامانامون فرش میشستن تو اشپزخونه مشغول درست کردن شربت بودم براشون که مهرشادم اومد تو ..گفت چطوری عشقم گفتم فدات شم چشمام اشکی شد اومد کنارم منو بوسید و رفت این اولین بوسه عمرم بود و بهترین لحظه زندگیم .
بعدها گاهی منو تو کوچه های خلوت یا یواشکی تو اتاق بغل میکرد و میبوسید غرق عشق بودیم دنیام بود .
یبار اولین بار تو اشپزخونشون نشسته بود رو صندلی که رفتم نشستم بغلش و لبامو گذاشتم لباش چقدر شیفته اش شده بودم هیچکس از رابطمون با خبر نبود .
یسالی همینجوری گذشت یبار تو انباری هم ازم یه چیزی خواست که ناراحت شدم مهرشاد بهم گفت میخوام دستمو ببرم پشتت خواهش میکنم که قبول نکردم گفتم بزار بزرگ شیم منو بگیر بعد من مال توام ...یه مدت گذشت سخت بود تحمل پنج شش سال تا موقع ازدواج سر برسه .
یبار یواشکی رفتم خونشون بهرحال زندگیم بود مامانش اینا خونه نبودن فقط میخواستم باهاش بشینم و حرف بزنم ازش سیر نمیشدم رفتم تو حیاطشون نشسته بودم بغلش گاهی لبامو میخورد که بهم گفت خواهش میکنم بزار پشتتو لمس کنم که گفتم فقط یبار خیلی خوشحال شد منم خوشحال شدم رفتیم داخل خونه نشستم رو پاهاش لبامو میخورد و برای اولین بار دستشو برد داخل کونم از زیر شلوار و شورتم گفت فقط بزار 5 دیقه بمالش مقاومتی نکردم وقتی منو میمالید داشتم از حال میرفتم گاهی میبرد لب سوراخم نمیزاشتم پیشروی کنه ..گفتم کافیه گفت چشم ..
تموم شد اومدم خونه داغون بودم هوس سراسر وجودمو فرا گرفته بودم که رفتم تو حموم و برای اولین بار خود ارضایی کردم خیلی حال داد ..
یبار خونه تنها بودم که گفتم اومد عادت داشتم باید بغلش مینشستم دوباره دستشو خواست ببره تو گفتم مهرشاد نه فقط یبار دوس ندارم عادت کنیم بهم نگاه کرد گفتم باشه ببر ...داشتم میمردم از لذت لبامم تو لباش بود که متوجه شدم شلوارش خیس شده ارضا شده بودم منم ارضا شدم پاشد رفت عجب حسی بود تو رویام نمیتونی درکش کنی ..
عادی داشت میشد بعدها دستشو به کسم و سینه هامم میبرد .
تا جایی پیش رفتیم که ازم لاپایی خواست دادم چندین بار بهش توش نمیکرد میمالید به لای کونم ابشو با دستمال کاغذی پاک میکردیم .
شش سال گذشت و رفت سربازی برگشت ازم خواستگاری کرد عروسی کردیم مهرشاد فراموش نشدنی بود زندگیه خوبی داشتم سرشار از عشق و لذت که متاسفانه بخاطر سرطان خون مهرشادمو از دست دادم ...
نمیدنم غم و عشق و لذت رو سعی کردم براتون امیخته کنم در این داستانم ..ببخشید اگه کمی با عجله گفتم میدونم روحیات شماهارو سعی کردم خسته تون نکنم ..بدرود