• طنز



روایتی واقعی



روزگاری در ولایت طهران جوانک بسیار زرنگ و زیرکی با موهای اطو کشیده و صورتی استخوانی و اندامی همچون یاکریم رکب خورده
به شغل شریف و مقدس ویزیتوری مشغول بودندی...
بهنگام چاشت جوانک از فرط خستگی در حجره ای ای بیتوته نمود تا لختی استراحت کنندی
از قضا دخترکی خوی کرده (عرق کرده ) و خندان لب و مست که از فرط شهوت کصش بوق شیپوری مینواخت به حجره وارد شدندی
جوانک با دیدن این صحنه دخترک را به نوشیدن یک قوطی آبمیوه خنک دعوت نمودندی و مقداری کصشعر برای دخترک تهیه نمودندی دخترک وقتی متوجه سخاوت جوانک شد با خود اندیشید و نقشه ای پلید برای وی کشیدندی...
و رو به جوانک گفت چه سری ، چه موئی ، عجب عینک زیبائی ، ندیدم در این ولایت چون تو ویزیتور رعنائی ...
حقا که نیست در جهان چون تو ، کص کن قهاری...
سپس جامه خود رو به جوانک گشودندی و مرمر گردن و چاک سینه و اندکی از بالای دو پستان خود بر جوانک نمایاندی .
جوانک محو تماشای وی شدندی چونان کره خری که کله قند دیده باشد ، شیحه ای اسبی کشیدندی و ذوق مرگ شدندی .
نا گاه آلت نو شکفته وی برخاستی و چشمکی
کص خفه کن بر وی روان کردندی ، دخترک نیز چشمک را بی جواب نگذاشته و لب را چونان غنچه نسترن تنگ نمودندی و ماچ و چشمکی تلفیقی به سوی جوانک فرستادندی .
اندک زمانی نگذشت که آن دو کبوتر عاشق بق بقو کنان از حجره مرد بقال بیرون زدندی ودر زیر سایه نارونی که در کنار گذر بود با یکدیگر به اختلاط پرداختندی...
جوانک از هنرهای خویش و سرعت بالای ١٦٠فرسخ در ساعت با پرایدهاچبک در جاده چالوس و ریختن پشمهای مرد مزدا سوار تعریف کردندی و دخترک از تنگی کص خویش و اشارتی به چگونگی گشایش بند لیفه و دلبریهایش ...
و جوانک آب از لب و لوچه اش آویزان شدندی.
سپس با یکدیگر قرار گذاشتند تا آشیانه ای با ستون عشق با یکدیگر بنا نهندی ...
القصه :......
دست در دست یکدیگر و شانه به شانه هم از این بنگاه به آن بنگاه و از این منزل به آن منزل رفتندی تا بالاخره آشیانه رؤیا های خویش را یافتندی و جوانک ، برای خود شیرینی و لوسبازی و کص لیسی قرارداد منزل را بنام دخترک تنظیم نمودندی...
سپس برای تهیه اسباب البیت به عبدل آباد و خلازیر سفر کردندی ...
قالی و قالیچه و کاسه و بشقاب و تشت رخت شوئی و اجاق و یخچال تهیه کردندی و جیب جوانک حسابی بگا رفتندی ...
از قضا یخچال را نتوانستندی بیاورندی و قرار شد روز بعد جوانک مجدداً برای بردن یخچال به آنجا مراجعت کنندی .
پس از بردن اسباب و جابجائی آنها جوانک رو به دخترک کرد و گفت من بروم و اندکی مواد خوراکی و لوازم بهداشتی تهیه کنم دخترک گفت برو خدا بهمراهت ...
جوانک به در حجره بقالی رسید و شروع به خرید نمودندی
چای و قند و شکر و عسل و عدس و کره بادام زمینی و لوبیا و عدس و لپه و نخود و تخم مرغ و ....
شامپو صدر صحت و دستمال کاغذی و
[کاندم] نیز تهیه نمودندی و به تاخت به منزل بازگشتندی
دخترک ورپریده خوشحال و خندان لوازم را از خورجین جوانک برداشتندی و بگفتندی :
فقط یخچال مانده بسرعت آن را بیاور تا مواد خوراکی فاسد نشود..
فردا یخچال را بیاور و بعد بیا تا یک دست کص مشتی به تو بدهم ....
جوانک که در تمام این مدت کلی وعده و وعید به کیر کجش داده بود ، از شنیدن حرفهای دخترک ورپریده متعجب شدندی و رو به دختر کرده و شروع به ناله و خایه مالی نمودندی...
چرا فردا !!!!!؟
فردا دیر است !!!!
مرا بیش از این در آتش انتظار مسوزان
اندرون یخچال که نمیخواهیم هم بستر شویم ، اصلاً آلت تناسلیم در هرچه مواد فاسد شدنیست...
بجان مادرم بیش از این نمیتوانم در برابر این آلت نو شکفته دوام بیاورم ، مرا بیشتر شرمنده این شومبول نوشکفته مکن ،
مُردم از بس جق زدم ، کیرم انحنای ستون فقرات گرفته ،
بیا و اجازه بده لااقل یک راه لاپائی بروم ... به جان مادرم دخول نمیکنم ...
از جوانک اصرار و از دخترک امتناع که اصلا راه ندارد ،
اصلا من روز آخر پریودم است و تا به گرمابه نروم و در خزینه فرو نروم و غسل نکنم نمیدهم که نمیدهم.
جوانک پذیرفت و ناشاد سر بزیر انداخت و گفت لااقل یه لب بده...
دخترک زیرک مادر قهبه نیز بوسه ای کوچک در حد خلاص شدن از دست یک زیگیل به جوانک داد و جوانک ره کرج در پیش گرفتندی ...



شب هنگام در رختخواب خود دراز کشیدندی و به پوزیشنهای سکسی و فانتزیهایش فکر میکردندی و به کیرش همی گفتندی ؛
اندکی صبر ، سحر نزدیک است فردا شب بالاخره دلی از عزا در می آوریم ...
با همین افکار خوابش برد .
سحر گاه خورشید گیسوان زرینش را از پشت دامنه های البرز نمایان کرد ، با اولین قار قار کلاغها جوانک بسرعت برخاستندی
و شرت هفتی که روزی از جوادیه کنار سلمانی پسر عمویش به نیت کص گائی خریده بود بر پای کردندی و به سوی طهران براه افتادندی...
سرخوش و سر مست از اینکه امشب را قرار است تا صبح فردا روی کص بیآرامد شور و شعفی وصف ناپذیر در وی پدید آورده بود گوئی که در کونش مجلس عروسی مجللی بر پا بودندی .
طی طریق کردندی و به شرکت رسیدندی ،،،
پس از انگشت زدن و برگزاری جلسه صبحگاهی
بهمراه دوستش که جوانی اندک موی و تنومندی بود سوار بر موتور وی به سمت قهوه خانه روان شدندی ...
دو املت با پیاز فراوان و [فلفل مشکی] سفارش دادندی و حسابی به دوستش رسیدندی و شکمش را پر کردندی ، بعد از املت و چای ، مقداری گردو و بادام هندی که از قبل برای پر کردن کمر خشکیده اش تهیه نموده بود ، از سر سخاوت با دوست تنومند و اندک مویش تقسیم نمودندی و دائم بگفتندی :
بخور ، بخور جون بگیری داااااش
و در سر ، نقشه بردن دوستش به عبدل آباد و استفاده از زور و بازوی وی برای رساندن یخچال به آشیانه عشقش را میپروراند ...
موضوع را با مکر و ظرافت خاصی برای دوست اندک موی و تنومندش بازگو نمودندی و ایشان نیز با کمال میل پذیرفتندی و بگفتندی که ::: بریم داااااش ، نوکرتم هستم .
به عبدل آباد رسیدندی و یخچال را بار وانت کردندی و به سوی آشیانه عشق روان شدندی .
پس از رسیدن به آشیانه راننده وانت و جوانک عاشق یک سر یخچال و دوست اندک موی تنومند سر دیگر یخچال را گرفته و به داخل بردند...
در آن هنگام که یخچال را میخواستند بر زمین بگذارند ،،، دوست اندک موی و تنومند چشمش به دخترک ورپریده حشری افتاد ، بناگاه نگاهشان در یکدیگر گره خورد و در کسری از ثانیه مغزهایشان با یکدیگر هارد به هارد شدندی و دوست تنومند اندک موی چشمکی به دخترک ورپریده که با دیدن بازوان و خشتک قلنبه وی که گوئی بچه گربه ای درون آن خفته است خشکش زده بود و آب از کص و کونش براه افتاده بود زد و دخترک حشری چشمانش را تنگ کرد و گوشه لبش را گزید و یواشکی لب را غنچه کرد و گفت جووووون ... و با دست اشاره کردندی که برو دوستت را بپیچان و زود برگرد .
دوست اندک موی و تنومند با گفتن
یا حضّت عباس...
یخچال را بر زمین گذاشتندی و با سرعت روی موتور پریدندی و هندل زدندی و فریاد بر آوردی :
عجله کن دیرمان شد ...
جوانک به سرعت با دخترک حشری بدرود گفتندی و بوسه ای بر گونه اش نهادندی و بگفتندی :
نفسم ، نگران نباش زود بر میگردم چنتا فاکتور صوری دارم اینهارا تحویل میدهم و زود برمیگردم تو خود را برای شب مهیا کن ، بعد کف دستانش را از سر ذوق بر هم مالید و گفت : جوووون امشب جرت میدم ....
دوست اندک موی تنومند نیز هی بوق میزدندی و فریاد بر می آوردی که تعجیل کن الان برویم شرکت دهنمون سرویسه ...
بالاخره سوار بر ترک موتور با سرعت ١٢٠ فرسخ در ساعت به سمت شرکت روان شدندی.
از اقبال خوش ، کار جوان تنومند با حقه و کلک و اندکی قسم حضّت عباس و مابقی ائمه اطهار به سرعت انجام شد و از شرکت برون رفتندی...
اما کار جوانک عاشق پیشه به درازا کشیدندی ،،،
در تمام مدتی که جوانک مشغول انجام کارهایش در شرکت بود ، همانند گوز دستپاچه در تنبان بالا و پائین میپرید و تمام فکرش در آشیانه عشقش بود و به این فکر میکرد که ، اکنون عشقم مشغول مهیا شدن برای من است و با این امید مدام عین کسخولها لبخند ژکوند میزد ...
بالاخره انتظار وی به سر آمد و از شرکت مرخص شد .
از فرط خوشحالی روی زمین بند نبود ...
با عجله به کنار خیابان آمد و با گرفتن یک دربستی
به سرعت خود را مقابل آشیانه عشقش رسانیدندی...
با شوری وصف ناپذیر ، و مست از غرور ، دستی به خشتک برد و کیرش را فشرد و روی بر آسمان کرد و زیر لب با خود گفت :
عشقم



دو پستانت بده در دست عاشق
تحمل از تو وُ فشار از من ...



مقابل درب ایستاد و نفسی عمیق کشیدندی و انگشت خود را روی زنگ گذاشتندی و زنگ را بصدا در آوردندی ...
پوزه باریک خود را مقابل آیفون گرفتندی و خود را آماده کردندی که صدای دخترک را بشنود و در پاسخ بگویندی :
درو وا کن عزیزم ، درو وا کن عزیزم میخوام بیام به کردنت...
زمانی گذشت اما پاسخی از بلندگوی آیفون نشنیدندی!!!
مجدداً زنگ را فشرد و باز با لبخندی همراه با اندکی اضطراب
پوزه باریکش اش را مقابل آیفون قرار داد..
ولی باز پاسخی نشنیدندی...
با خود همی گفتندی ؛ روشن بین باش !
یا هنوز مهیا شدنش پایان نیافته !
یا میخواهد درب را خود بگشاد و به بغلم بپرد و مرا سورپرایز کند !
و یا درون موال مشغول جیش کردن است .



لختی تحمل کرد و باز خبری از گشایش درب آن
رؤیا کده نشدندی .
زنگ را فشرد و با دست بر درب کوبید !!!
هی کوبید و هی کوبید اما انگار اصلاً کسی در آن خانه نبودندی ...
تقریباً نیم ساعتی بود که همانند بزغاله ای که نشادُر در کونش ریخته باشند ، به بالا و پائین
می پریدندی ولی از گشایش درب خبری نبودندی .
ناگهان در آنسوی کوچه چشمش به موتور دوست اندک موی تنومندش افتاد ،
که به علمک گاز خانه ای قفل و زنجیر شده بود...
بله ،،،
مرد جوان اندک موی تنومند ، کیرش را تا خایه درون دهان دخترک فرو برده بود و دخترک داشت برایش ساک حلقومی میزد ،
گاهی کیرش را بیرون میکشید و نگاهی خیره به چشمان دخترک میکردندی و از او میپرسید :
جنده کی بودی تووووو
و دخترک در پاسخ همی گفتندی :
فقط تو ، فقط تو ، بگا منو
سپس جوانک اندک موی تنومند طی یک حرکت انقلابی دخترک را به زیر کشید و دو لنگ دخترک را بالا برد و با آب کصش وضو ساخت ، و بر میان لنگش سر سجده عشق فرو برد و دهان بر گل سرخ عطراگین دخترک نهاد...
بوی خوش زنا در فضا پیچیده بود و گذر عمر در آن لحظات متوقف شده بود
دخترک در میان گلهای ریز و درشت پارچه ای که بر بستر کشیده بود محو شده بود و از ته دل ناله میکرد .
و مرد اندک موی تنومند غرش کنان کص دخترک را میلیسیدندی .
بناگاه لرزه ای بر اندام دختر افتاد و چشمانش به بالارفت و کمرش از زمین جدا شد و با جیغ بلندی
به ارگاسم رسید .
مرد اندک موی تنومند کیر زنگ زده اش را از انتها گرفت و به سه جاف کص دخترک فرو بردندی .
دخترک که چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد
سرش را به سوی مرد اندک موی تنومند گرفتندی و فریاد برآوردندی که
بگا ....
بگا دیوسسسسس
پارم کن...
و مرد اندک موی تنومند ناموس دزد با تمام توان همانند میل لنگ قطار تلنبه زنان بر وی تاخت و آبش را روی صورت آن جنده زیبا روی ریخت و نقش بر زمین شد ...
ناگهان از داخل کوچه صدای زوزه ای سوزناک بگوش رسید ...
هردو سرها را از پنجره بیرون آوردند و داخل کوچه را تماشا کردندی و صحنه ای غم انگیز چونان
مرگ یاکریم ، در غروب غمگین رباط کریم را مشاهده کردند...
همسایه ها اطراف جوانک عاشق پیشه را گرفته بودند و با آب قند سعی بر بجا آوردن حال او داشتندی ....
جوانک که اسیر یک عشق نا فرجام شده بود ، برخواست و ره هیچستان در پیش گرفت ...
که ناگهان صدای سوتکی توجه وی را بخود جلب کردندی ...
جوانک به عقب برگشت و بالا را نگاه کرد و دوست اندک موی و تنومندش را دید که از بالا برایش
بای بای میکند و با صدای بلند از او سپاس گذاری میکنندی ...
داداشششش ،، دمت گرم ، عجب چیزی بود ، خیلی حال داد ، کار خیر انجام دادی ، ایشالا خیر ببینی ، مشتی ، سفره دار ، ثواب ١٣ تا حج به پات نوشته شد ...
و نعره زنان خندید ...
جوانک ، سر به زیر انداخت و به سوی افق گام برداشت و در افق محو شد ...



كُصی خواستم ، کونی دادم جریمه ...
سزای كُص کن ناشی ، همینه ...



پایان...