• مامان



با سلام و آرزوی سلامتی برای همه تون.

یه توضیحم بدم به دوستانی كه از بنده به خاطر این رابطه انتقاد میكنن. رابطه جنسی مادر و فرزند، به امروز و دیروز برنمیگرده و میتونید مقالات روانشناسی جنسی و حتی فیلم های سینمایی اروپایی و هالیوودی زیادی در این رابطه رو مشاهده كنید.
بگذریم. قبل از عید اون سال، به خاطر كارهای خونه و مهمان داری(ما هرسال تعطیلات نوروز، مهمان نوروزی داشتیم اونموقع ها)، اتفاقی بینمون نیوفتاد. بعد از تعطیلات نوروز و رفتن میهمان ها، وقت خونه تكونی رسید. چون مهمان میومد واسه مون و خونه كون فیكون میشد، همیشه بعد از رفتن مهمونا و بعد از تعطیلات نوبت خونه تكونی میشد. از اونجایی كه مامانم معلم بود و نصف روز وقت برا كارای خونه داشت، خونه تكونی بعد از عید، معمولا دو سه هفته طول میكشید. ظهرها كه از مدرسه برمیگشتیم خونه، سریع ناهار میخوردیم و مشغول تمیز كردن خونه و شستن فرش ها تو حیاط میكردیم. تو كارای خونه تكونی یكی از اقوام خیلی دور هم داشتیم بنام زینب خانم، كه تو كارا كمك مامان میكرد. شروع كارها هم با بردن فرش ها تو حیاط و شستن اونا بود. زینب خانم یه خانمحدود پنجاه ساله بود با صورتی شكسته و قدی كوتاه و چاق. اصلا هوس انگیز نبود. چون سالها میومد خونه مون و كارها رو كمك مامان انجام میداد جلو من و داداشم روسرس نمیزد ولی لباس لختی هم نمیپوشید. موقع شستن فرش ها و برس و خشك كن كشیدن لباسا كه خیس میشدن، لباسای زینب خانم به بدنش میچسبید و برجستگی های بدنش نمایان تر میشدن. منم كه اونموقع خیلی تو كف بودم، معمولا روبروش می ایستادم و دیدش میزدم. مامان متوجه این مورد شده بود. روز سوم چهارم خونه تكونی بود كه وسط كار، مامانم بهم گفت برو تو آشپز خونه فلان چیزو بیار. منم رفتم و مامان هم سریع دنبالم اومد. در هال رو بست و هلم داد سمت اتاقم. تو اتاق بهم گفت: روزبه! چرا رعایت نمیكنی؟ چرا به زینب اینطور نگاه میكنی؟ اگه كسی بفهمه برات حرف در میاد و آبرومون میره ها. اومدم انكار كنم كه سریع حرفم رو قطع كرد و گفت: یه خرده تحمل كن، چند روز دیگه كارا تموم میشن و همه چیز بر میگرده به روال عادی. بدون اینكه اجازه بگیرم، مامان رو بغل كردم و در گوشش گفتم: دلم واسه می می هات تنگ شده. سرش رو كشید عقب و یه بوس كوچولو از لبم كرد و ازم جدا شد و رفت اتاق بیرون. منم یكی دو دقیقه بعد رفتن بیرون و بهشون ملحق شدم. خلاصه اینكه تا ده دوازده روز كه خونه تكونی تموم شد، با خویشتن داری تحمل كردم. وقتی همه چیز به حالت عادی برگشت، ظهر كه از مدرسه برگشتیم خونه، بعد از ناهار، بچه ها(خواهر برادرم) رفتن تو اتاقشون و مشغول درس خوندن شدن. من و مامان هم پای تلویزیون.... هرچی منتظر شدم بچه ها بخوابن، بی فایده بود. یه ساعتی منتظر شدم و وقتی دیگه ناامید شدم، با بیحوصلگی رفتم تو اتاقم و در رو بستم رو تخت دراز كشیدم. متوجه نشدم كه خوابم برد. خواب بودم كه احساس كردم یه نفر داره صورتم رو نوازش میكنه. یواش چشمام رو باز كردم كه فهمیدم مامان كنارم رو تخت نشسته و داره صورتم رو ناز میكنه. بهش نگاه ملتمسانه كردم و پرسیدم: خوابیدن؟ گفت: چقدر عجولی تو پسر!!!! بدون معطلی دستم رو بردم سمت سینه ش و شروع كردم مالیدنش. چند ثانیه ای اینكار رو كردم كه دستم رو گرفت و كنار زد. عصبی شده بودم. خواستم به كارش اعتراض كنم كه دیدم، تی شرتش رو داره در میاره. یه خرده آروم شدم و بلند شدم نشستم روتخت. بعد از تی شرت، سوتینش رو هم باز كرد و قبل از اینكه كاری كنم، بهم گفت: همیشه از این خبرا نیستا!!!! چون یه ماهه محروم بودی، خواستم تلافیش رو دربیارم واسه ت. منم سریع بغلش كردم و گونه ش رو بوسیدم و بعد از سه چهار بوسه از گونه رسیدم به لبش و لبامون رفت تو هم. هونطور كه دستم دور گردنش بود، اون دستم رو بردم سمت سینه ش(گفتن می می بیشتر به من می چسبه) و گرفتمش و شروع به مالیدن كردم. مامانیه دستش توی موهام بود و دست دیگه ش رو برد توی شلواركم و كیرمو كه به حالت نیمه افراشته بود، گرفت تو دستش. كمتر از دو سه ثانیه، كیرم سفت شد و مامان شروع كرد مالیدن كیرم. مالیدن می می های مامان و جق زدن مامان برا من، منو برده بود تو آسمونا. لبم رو از لب مامان جدا كردم و خواستم می می مامان رو بخورم كه مامان با كشیدن موهام بهم فهموند كه اجازه اینكار رو ندارم. دوباره لبامون رفت تو هم و كارمون رو ادامه دادیم تا من ارضا شدم و مامان تا آخرین قطره آبم، به مالیدن كیرم ادامه داد. بعدش همونطور كه دستش تو شورتم بود، كیرم رو كه دیگه داشت كم كمشل میشد تو دستش نگه داشت و لب گرفتنمون واسه چند ثانیه ادامه داشت. بعدش مامان بلند شد از اتاق رفت بیرون و منم چند دقیقه بعد رفتم دستشویی و خودم رو تمیز كردم و برگشتم رو تختم دراز كشیدم. حدود هشت و نیم نه مامان اومد صدا كرد منو واسه شام. دست و روم رو شستم و رفتم سر میز. به بابا و بقیه سلام كردم و نشستم. من و مامان روبه رو هم مینشستیم معمولا. نگاهم به نگاهش خورد و با مهربونی بی مثالش بهم لبخند زد و برام غذا كشید. اون غذا از لذیذ ترین غذاهای عمر بود. خلاصه دو سه روز باز خبری نبود. چند روز بعد، از مدرسه كه برگشتیم خونه، مامان گفت: سرم درد میكنه. شما غذاتون رو بخورید، من میرم یه چرتی بزنم. غذا خوردیم و بچه ها رفتن تو اتاقشون و منم پای تی وی. نیم ساعتی كه گذشت و مطمئن شدم كه بچه ها خوابن، رفتم سمت اتاق بابا مامان. در رو یواش باز كردم و دیدم مامان رو تخت دراز كشیده و بدون اینكه چیزی روش انداخته باشه، خوابیده. رفتن تو اتاق و در رو پشت سرم بستم. رفتم سمت تختشون و یواش كنارش دراز كشیدم. اولش متوجه من نشد ولی همین كه دست انداختم دور گردنش یهو از خواب پرید. منو كه دید كنارش اول شوكه شد ولی زیاد طول نكشید كه آروم ازم پرسید: ساعت چنده؟ جواب دادم: ٣:٠٠ و بچه ها هم خوابن. گفت: روزبه جان! سرم درد میكنه و اصلا حوصله ندارم. قربون صدقه ش رفتم و با بوسیدن پیشونیش بهش گفتم: مامان شهناز گل: من فقط اومدم كنارت باشم كه حالت بهتر بشه و برا چیز دیگه ای نیومدم. گفت: آره ارواح عمه ت(با لبخند). ولی من واسه اینكه بهش ثابت كنم و البته خودم رو براش لوس كنم، دو سه تا بوس دیگه از پیشونیش كردم و از اتاق رفتم بیرون. اونشب بعد از شام، بابا و بچه ها رفتن پای تی وی و من و مامان شهناز مشغول جمع كردن میز شام شدیم. ازش حالش روپرسیمدم و اونم در حالی ه داشت ظرفا رو میبرد سمت ظرفشویی لپم رو بوسید و گفت: خوبم مرسی. چرا تو جمع حالم رو نپرسیدی؟؟؟!!! من كه جواب قابل قبولی نداشتم، لبخند زدم و چیزی نگفتم.
فرداش وقتی از مدرسه برگشتیم، دوباره مامان به بهانه سردرد رفت تو اتاقش و من و خواهر برادرم ناهارامون رو خوردیم و هركدوم رفتیم تو اتاقای خودمون. نیم ساعتی تو اتاق بودم كه دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سمت اتاق مامان بابا. در رو كه باز كردم، دیدم مامان رو به در رو تخت دراز كشیده و داره نگاهم میكنه. یه لبخند معنا داری زد و گفت: دیر كردی.... در رو پشت سرم بستم و رفتم سمتش و با شیطنت گفتم: دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه....
بدون معطلی رفتم كنارش رو تخت نشستم و شروع به نوازش صورت و موهاش كردم. اونم دستش رو گذاشت پام و رونم رو می مالید. یواش رفتم سمت لبش و بوسیدمش. چند تا بوسه كوچولو. یه پیراهن دكمه دار پوشیده بود كه دو سه تا دكمه بالاش باز بود و معلوم بود زیرش سوتین نبسته. نگاهم تو نگاهش بود و دستم رو از تو یقه بردم داخل پیرهن و می می ش رو گرفتم و شروع به مالیدن كردم. دست مامان هم از روی رونم به سمت كیرم راهی شد و از رو شلوارك شروع به مالیدن كرد. یكی دو دقیقه به همین منوال گذشت و مامان خواست دست ببره تو شلوارم كه بلند شدم وهمونطوز كه مامان به پهلو خوابیده بود، پشت سرش دراز كشیدم از پشت سر بغلش كردم. دستم رو از زیر بغلش رد كردم و می می ش رو گرفتم و شروع كردم به بوسیدن گردن و صورتش. كیرم رو كه حسابی سیخ شده بود چسبوندم به كونش. چند ثانیه ای محكم چسبیده بودم بهش كه مامان شروع كرد تكون دادن كونش و با حركات كونش رو كیر من خیلی بهش خوش میگذشت. منم شروع كردم به مالیدن كیرم به كونش از رو لباس. اینكار رو ادامه دادیم و ادامه دادیم و ادامه دادیم و من مالیدنام رو سریع و سریع تر میكردم. آبم داشت میومد كه حرماتم خیلی تندتر شد و یهو خودم رو محكم چسبوندم به مامان و ارضا شدم. چند لحظه ای همونطور محكم بهش چسبیده بودم كه بهم گفت: سینه م رو كندی!!! چقدر محكم فشار میدی. با شل كردن دستم از مامان فاصله گرفتم و جریان آبم رو تو شورتم كاملا احساس كردم. خیلی حس خوبی بود كه یه روش جدید رو داشتم امتحان نیكردم. بعدش مامان چرخید سمتم همدیگه رو بغل كردیم. چند تا بوس از لب و لب تو لب شدن واسه چند دقیقه. بعد از چند دقیقه پاشدم و رفتم یه دوش گرفتم و رفتم تو اتاق خودم. از اون به بعد تو حالتای مختلف من و مامان با هم برنامه داشتیم اما هسچوقت مامان بهم اجازه بوسیدن و خوردن می می هاش رو بهم نداد و همینطور اجاز نداد به كسش دست بزنم. این رابطه تا دیپلم و سربازی رفتن من هفته ای یكی دو بار ادامه داشت.

ادامه دارد....