• گی



همیشه به خواهرم مونا حسودی میکردم. اون همیشه همه چیز داشت و من در حسرت بودم. مونا خیلی خوشگل بود و در هر جمعی میدرخشید و من با وجود اینکه زشت نبودم در مقابل زیبایی اون همیشه تو حاشیه بودم. از مهمونیهای فامیل بگیر تا توجه پسرهای محل. با و جود اینکه اهل درس خوندن نبود باز همه جا تمام توجهات به اون بود و من که شاگرد اول مدرسه و بچه مثبت بودم هیچکی تحویلم نمیگرفت. همه پسرهای محل مونا رو میشناختند و اکثرشون عاشقش بودند. مونا هم نامردی نمیکرد و به همه شانس میداد. مواقعی بود که با هشت نه نفر در آن واحد دوست بود. با این همه دوستی معمولا به یه بستنی خوردن خلاصه میشد و معمولا هر کی بیشتر خرج میکرد دوستیش بیشتر پایدار میموند. در همه این سالها من فقط " خواهر مونا" به حساب میومدم و چند بار پسرها حتی سعی کردند با بازی با احساسات من به مونا برسند، اما هیچوقت کسی به خاطر خودم سمت من نیومد.
مونا سال اول دانشگاه بود و من دبیرستانی بودم که مونا با فریبرز دوست شد و شاید تنها پسری بود که دل مونا برد ولی من ازش خوشم نمیومد. پسری با قد بلند و اندام عضلانی و کاملا ورزیده، چشمهای سبز و درشت و موهای لَخت و ابروهای مشکی و ته ریش. فوق العاده جذاب، خوش تیپ و خوش لباس. البته فریبرز عاطل و باطل بود و بیکار که گاهی اوقات تو گیم نت داداشش کار میکرد و چندرغاز داداشش بهش میداد که اون هم خرج مونا میشد. فریبرز اولین کسی بود که برای مدت دو سال با مونا بود و باز هم اولین کسی بود که مونا رو کرد، البته از کون. مونا هم با آب و تاب تمام برای من تعریف کرد. خلاصه مونا مترصد این بود که شرایط فریبرز کمی بهتر بشه جوری که بابام قبولش کنه تا بگه بیاد خواستگاری که یکهو سر و کله آرمان پیدا شد.
آرمان رو خاله ام که پرستار بود معرفی کرده بود. پدر و مادر آرمان هر دو جراح بودند و از سهامدارهای بیمارستانی که خاله ام توش کار میکرد. آرمان دکترای فیزیک از دانشگاه لیسبون پرتغال داشت و در دانشگاه درس میداد. طبیعتا حرفی وجود نداشت و مونا جرات نکرد مخالفتی بکنه و طی یه عروسی اشرافی خونه بخت رفت، اگرچه هنوز دورادور با فریبرز در ارتباط بود.
آرمان آدم خیلی خاصی بود و تقریبا در مورد همه چیز اطلاعات دقیق داشت. از بسط نظریه کوانتومی در فیزیک تا عوامل ترور امین السللطان در تاریخ، از فاصله کهکشان آندرو مدا تا کهکشان راه شیری در نجوم تا نحوه زندگی پنگوئن امپراطور در زیست شناسی، از کاربرد تبدیل لاپلاس در حل معادلات دیفرانسیل در ریاضی تا تفاوت امپرسیونیسم با اکسپرسیونیسم در نقاشی و البته در ادبیات فارسی هم استاد بود. آرام متین و جدی حرف میزد و کاملا دقیق و مستند. صورتش همیشه شش تیغه بود و موهاش همیشه کوتاه و یک اندازه که با دقت کم نظیری اونها رو یه ور شونه کرده بود. لباسهاش به شکل عجیبی تمیز و اتو خورده بودند و تقریبا همیشه با کت و شلوار بود و اگر دانشگاه یا جای دولتی نمیرفت کراوات هم میزد. هیچ وقت لباسهای رسمی رو از تنش در نمیاورد مگر موقع خواب که لباس خواب مخصوص داشت. حداقل روزی یک بار حمام و سه بار مسواک میزد. هیچ وقت شوخی نمیکرد و قاه قاه نمیخندید حتی در جمعهای مردونه.
سر و وضع و رفتارهای آرمان توجه همه فامیل و در و همسایه رو جلب کرده بود و اکثریت از سطح سواد و دانشش تعریف میکردند، اما مونا نه تنها به این چیزها افتخار نمیکرد بلکه از شخصیت عصا قورت داده و رسمی آرمان اصلا خوشش نمیومد و اتفاقا در کنار آرمان نداشته های مونا خیلی به چشم میومد. از مدرک فوق دیپلم کامپیوتر زپرتیش و معلومات عمومی که جز از مارک لوازم آرایش و شنیون و تاتو و مایکرو بلیدینگ چیز دیگه ای نمیدونست تا شلختگی و تنبلی همیشگی اش. ضمنا رفتار و سرووضع آرمان اصلا با روحیات و سلایق مونا سازگار نبود. از نظر مونا شلوار لی راسته با ته ریش خیلی بهتر از کت و شلوار با صورت شش تیغه بود. مونا ترجیح میداد آرمان موهای بلند و فرق وسط داشته باشه تا موهای کوتاه فرق یه ور. بر خلاف مونا، من از آرمان خوشم میومد و معمولا تنها کسی که با علاقه به حرفاش گوش میداد و تا حدودی از حرفاش سر در میاورد من بودم. رشته من مهندسی کامپیوتر بود ولی با این وجود به بحثهای علمی علاقه زیادی داشتم. گاهی اوقات ساعتها با آرمان در مورد مسائل علمی حرف میزدیم. گاهی اوقات هم در مورد ادبیات حرف میزدیم که علاقه مشترک هر دو مون بود. مینشستیم و اشعار حافظ و مولوی و سعدی رو میخوندیم و معنی میکردیم.
یواش یواش احساس عشق عجیبی به آرمان پیدا کردم و احساس میکردم که همون شخصیتیه که من همیشه در رویاهام میدیدم. احساس میکردم آرمان هم با من خیلی راحته و حتی در خیالم اونو میدیدم که منو دوست داره. همزمان اختلافات مونا و آرمان بیخ پیدا کرده بود. مونا مدام قهر میکرد و از تهران به خونه ما در کرج میومد و شکایت از آرمان میکرد و میگفت تفاهم نداریم. حتی دعوا کردن آرمان با بقیه فرق داشت و به جای دعوا کردن با مونا در اتاق رو قفل میکرد و هدفون می گذاشت رو سرش. مونا هم یه مدت به در و دیوار فحش میداد و بعد قهر میکرد و میومد خونه پدری. مونا در مورد دلایل اختلافات توضیحی نمی داد اما معمولا در دوران قهر با فریبرز قرار میزاشت و احتمالا مونا به آرمان خیانت هم میکرد، هرچند مونا هیچ وقت اعتراف نکرد. من ته دلم از این اتفاقات راضی بودم و امید داشتم مونا و آرمان جدا بشن و آرمان بیاد منو بگیره.
در جریان یکی از همین قهر و آشتیها مونا آب پاکی ریخت رو دست پدر و مادرم که دیگه حاضر نیست برگرده با آرمان زندگی کنه. وقتی آرمان اومد دنبال مونا و اصرار اون رو دید خیلی خونسردانه گفت که اگه مونا خواست جدایی داره من حرفی ندارم. من صبح اون روز دانشگاه داشتم. به مادرم گفتم با آرمان میرم تهران که فردا برم دانشگاه، تو راه هم باهاش یه کم صحبت میکنم. مادرم هم ساده لوحانه پذیرفت.
فرصت خوبی برای من بود که تنها با آرمان حرف بزنم. از کرج تا خونه آرمان و خواهرم در تهرانپارس دو ساعت راه بود. باید حرفام رو میزدم. وقتی از آرمان درباره دلیل اختلافاتشون پرسیدم اون گفت مونا حق داره و من مقصرم. اما من که میخواستم میخ آخر رو به تابوت رابطه شون بکوبم قضیه فریبرز رو لو دادم. بر خلاف انتظار اصلا تعجب نکرد و گفت میدونسته یکی هست و فقط اسمش رو نمیدونسته. اینجا بود که بهش گفتم:"من واقعا نمیدونم مونا چشه، تو یه پسر همه چی تموم هستی. هر دختری آرزو داره تو شوهرش بشی. من خودم دوست دارم یکی مث تو پیدا بشه برام." آرمان لبخندی زد و گفت:"ممنون از لطفت، تو هم دختر خوبی هستی. انشاالله یکی همونجوری که دوست داری پیدا کنی" بهش گفتم:"یکیو میخوام عین تو." دیگه طاقتم تموم شده بود و بی مقدمه اعتراف کردم:"من عاشقتم آرمان" و پهنای صورتم پر از اشک شد. عکس العمل آرمان اون چیزی نبود که من انتظار داشتم. با خونسردی تمام گفت: "تو دختر خوبی هستی. ولی من همچنان همسر خواهرت هستم. این علاقه درست نیست." آروم و بیصدا گریه میکردم. افکارم رو کمی متمرکز کردم. این احتمال وجود داشت که آخرین باری باشه که آرمان رو میبینم. حداقل آخرین باری بود که تنها میشدیم. تصمیمم رو گرفته بودم. امشب رو باید با آرمان میگذروندم. اگه لازم باشه میزارم از کس بکنه. مهم نبود که پرده ام رو بزنه یا اگه خواست از کون یا هر چیز دیگه. اگرنه تمام عمرم حسرت میخوردم. ته دلم میگفتم شاید بعد از سکس پابندم بشه.
به محض رسیدن به خونه گفتم میخوام بدم دوش بگیرم. میدونستم آرمان حتما دوش میگیره، پس قبل از اون خزیدم تو حمام و با حوله پالتویی خواهرم اومدم بیرون. آرمان سریع رفت حمام. عجله ای برای لباس پوشیدن نداشتم. همینطور با حوله نشستم. میدونستم زود میاد بیرون. با دیدن من تو حوله گفت :"چرا لباس نپوشیدی؟" گفتم :"آرمان امشب میخوام منو به آرزوم برسونی و بزاری باهات باشم" حوله رو باز کردم و پستانهای رسیده و برجسته ام رو با اون نوکهای صورتی رنگ زیبا نشونش دادم. بدون کوچکترین عکس العملی گفت:" این کار درست نیست، من تا زمانیکه از مونا طلاق نگرفتم بهش خیانت نمیکنم." بدجوری تحریک شده بودم، شهوت تمام وجودم رو گرفته بود. رفتم جلو و کسم رو بهش نشون دادم. تلاش کردم ازش لب بگیرم و دست به کیرش بزنم، بدون کوچکترین خشونتی فقط مانعم شد و گفت:"خواهش میکنم منو خودتو بیشتر اذیت نکن." زدم زیر گریه و گفتم:"میدونم من خوشگلی مونا رو ندارم، ولی اون تا حالا صد بار به فریبرز کس و کون داده، من عاشقتم و همین امشب میخوام بات باشم." گفت:"مسئله خوشگلی تو نیست. منم تو رو دوس دارم، ولی اینکار درست نیست" ،کاملا ناامید شدم دیگه. با حالت نا امیدانه ای این بیت حافظ رو زمزمه کردم:
فرصت شمار صحبت کزین دوراهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
برای لحظاتی منقلب شد و اومد جلو و ازم لب گرفت. بعد گفت:"فقط اورال سکس" ظاهرا ادبش حکم میکرد که از واژه ساک زدن استفاده نکنه. رو تخت پاهام رو باز کردم و شروع کرد به خوردن پستانهام و ور رفتن با کسم. من با تحریک کلیتوریس (چوچول) ارضا میشم، البته اون موقع دقیقا نمیدونستم. اون هم شروع کرد برام لیس زدن و مکیدن چوچولم. لذت وصف ناپذیری بود، قبلا چندین بار خودارضایی کردم و سه بار هم با دوستم نیلوفر کسهای همدیگه رو خورده بودیم، اما این اولین تماسم با جنس مخالف بود. لذت عمیقی میبردم. راستش می ترسیدم بهش کس بدم، اما اگه میخواست بهش کون میدادم. سعی کردم تشویقش کنم، برای همین بهش گفتم اگه دوست داری میتونی کونم رو انگشت کنی. با لحن جدی گفت:"فقط اورال". گفتم:"بزار کیرت برات ساک بزنم." به حالت شصت و نه شروع به ساک زدن براش شدم. اون زمان تصور دقیقی از سایر کیر نداشتم، اما میدونستم باید سفت باشه که نبود. اون کسم رو میخورد و لذت میبردم تا نهایتا ارضا شدم. تنها در لحظات ارضای من بود که کیر اون هم کاملا شق شده بود. بعد از چند لحظه دوباره شروع به ساک زدن کردم تا بالاخره بعد از کلی ساک زدن آبش اومد. این اولین باری بود که آب منی میدیدم. فکر میکردم چیزی در حدود یک استکان باید بیاد ولی تنها قطراتی بود و بسیار لیز و لزج. احساس خوبی داشتم هرچند نصفه و نیمه اما تجربه سکس رو داشتم. اونم با آرمان. شب هم در کنارش خوابیدم. راستش دوست داشتم یک بار دیگه تجربه سکس رو تکرار کنیم، ولی آرمان بی تفاوت گرفت خوابید. صبح روز بعد آرمان با لحنی جدی به من حالی کرد که دیشب فقط برای اینکه دل من رو نشکونه راضی به سکس نصفه نیمه با من شده. آرمان به صراحت بهم گفت که اگرچه ازدواج اون و مونا عملا تموم شده است، اما حداقل برای یکی دو ساله آینده برنامه ای برای ازدواج نداره و مایل به داشتن ارتباط با من هم نیست. یادم میاد که اون روزها چقدر گریه کردم و چقدر سخت گذشت. طولی نکشید که مونا و آرمان از هم جدا شدند و ارتباط خانوادگی ما با آرمان هم بطور کامل قطع شد.



تو خونه نشسته بودم. ناصر رابین رو برده بود دوچرخه سواری. تصمیم گرفتم یه نگاهی به لینکدین(لینکدین یک شبکه اجتماعی مانند فیسبوک و اینستاگرام هست که صرفا برای ارتباطات کاری افراد مورد استفاده قرار میگیره) تو لیستی که لینکدین از کاندیداهای احتمالی برای کانکشن پیشنهاد میده، چشمم به یه نام آشنا برخورد کرد: آرمان ترقی. عکس پرو فایل رو بزرگ کردم. خودش بود. قیافه اش هنوز همونطور شیک و اتوکشیده بود ولی کاملا جاافتاده شده بود. از آخرین باری که دیدمش یازده سال می گذشت. چک کردم خدای من، در آمریکا تو دیترویت زندگی میکنه. دیترویت تا خونه ما در اطراف تورنتو حدود چهار ساعت رانندگی بود. بلافاصله بهش پیام دادم. ساعتی بعد پیام رو جواب داد و شماره تلفنش رو برام فرستاد. بهش زنگ زدم. در دانشگاه ایالتی میشیگان تدریس میکرد. منم بهش گفتم که در دانشگاه رایرسون تورنتو فعلا بصورت پاره وقت تدریس میکنم. اون هم مشتاق دیدار من بود. چون اون پاسپورت آمریکایی داشت و ما فقط اقامت دائم داشتیم اون راحت تر میتونست به دیدن ما بیاد.
با دیدن آرمان تمام خاطرات گذشته و اون عشق قدیمی در دلم زنده شد. ناصر شوهرم مرد فهمیده و باشعوری بود. بعد از ناهار پسر پنج سالم رابین رو بیرون برد. از آرمان پرسیدم که ازدواج کرده، گفت که با یه آمریکایی چند ساله با هم هستن. گفتم:"آرمان من یه تشکر بزرگ بهت بدهکارم، وقتی من یه دختر تینیجر نوزده ساله احمق بودم تو با بزرگواری کاری بامن نکردی." لبخندی زد و گفت: "البته هیچ کار هیچ کار که نه، یه کارهایی با هم کردیم، من اولش اصلا نمیخواستم، اما چون دوستت داشتم دلم نیومد که ناامیدت کنم، خصوصا وقتی غزل حافظ رو خوندی؟ تصمیم گرفتم بدون اینکه بهت آسیبی برسونم خواسته ات رو برآورده کنم." ازم احوال مونا رو پرسید گفتم:" با همون فریبرز ازدواج کرد. زندگی شون از یه گیم نت که فریبرز زده میگرده. الان یه دختر داره. تو چی آرمان؟ بچه نداری" گفت:" میخوام یه موضوعی رو بهت بگم. اون موقعی که تو ایران بودم نمیدونستم چم بود و چرا با دختر زیبایی مثل مونا خوشبخت نیستم. اما الان میدونم که من یه گی هستم. یه گی مفعول. سالها این موضوع رو از خانواده و اطرافیان مخفی کرده بودم و خودم رو عذاب داده بودم. اما الان چند ساله که با پارتنر آمریکاییم زندگی میکنم و دیگه اینو نمیخوام مخفی کنم. به قول حافظ همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها"
همینطور که ماشینش دور میشد به منظره غروب خورشید در دوردستها نگاه میکردم.