• روستا



تو یکی از مناطق محروم روستایی زندگی میکردم در خانواده ای بسیار سنتی و ساده زیست، پدرم با داشتن یک زمین کوچک زراعی به سختی میتوانست خرج و مخارج زندگی خانواده خود را تامین کند. تنها دلخوشی من قصه های کوتاه و پندآموز مادر بزرگ پیرم بود. وقتی کنارش مینشستم و متنظر گفتن قصه هایش میشدم تمام وجودم رو آماده شنیدن قصه میکردم و با گفتن قصه من هم خودم رو در درون قصه رویا پردازی میکردم. موضوع قصه پادشاهی بود که دختر زیبا و مهربونی داشت. با تعریف کردن قصه توسط مادربزرگ من هم غرق در خیالپردازی ،خودم رو جای شاهزاده زیبا تجسم و تصور میکردم ، آنقد در قصه فرو رفته بودم که متوجه حرکات و سروصدا در داخل اتاق نمیشدم ، که ناگهان با تکون های شدید مادرم به خودم آمدم. با گفتن کلمه فلان فلان شده یه ساعته صدات میکنم چرا جواب نمیدی، بغضم گرفت و با حالت زور و کشان کشان من رو به طرف حمام کشید . ۹ سال بیشتر نداشتم با ضربه هایی که به سرم میزد نشان از شکوه ( شکایت ) از چرکین بودن لباس هایم بود. با حالت غر زدن حرف از دختر های مردم میزد که در سن من ازدواج کردن و تشکیل زندگی دادن ، و در آخر هم گفت عصر مهمون داریم باید کمی بخودت برسی.همه حرفاش برام حالت گنگی داشت مهمون آمدن چه دخلی به من دارد. ساعتای ۶ عصر بود من هم در کنار سایه درخت توت مشغول خاله بازی بودم زنگ خانه به صدا درآمد و نشان از آغاز مهمونی بود چندتا خانم با مادرم سلام احوال پرسی کردن و وارد هال خانه شدن. مادرم با حالت اشاره صورت بهم فهموند که براشون چایی بیاورم . حرفاشون باز حالت گنگ و نا مشخصی داشت و به سختی متوجه مفهوم حرفا میشدم . داشتم با ناخن انگشتم بازی میکردم که یهو روسری رو سرم انداختن و صدای دست زدن بلند شد. پدرم گفت هنوز زود است کمی بزرگتر و بالغ تر شود بعد مراسمی رو میگیریم. زن مسنی انگشتر خود رو از انگشتش درآورد و در انگشت دست چپم کرد و گفت چندسال نشان هم باشن فردا هم میریم عقدشان میکنیم. همه چیز داشت باب میل مهمونا پیش میرفت. فردا باز مهمون ها با کلی هدیه و لباس وارد خانمان شدن و من رو برای بردن به دفتر عقد آماده میکردن من تازه متوجه قضیه ازواج و تشکیل خانواده شده بودم ، من که یه عمر در رویای خیالپردازی تو قصه مادربزرگ بودم الان داشتم قصه زندگی خود را با دستهای کوچک و ظریفم نقاشی میکردم. همراه با پدر و مادرم و بعضی از فامیل هامون وارد دفتر خانه شدم مردی مسن پشت میز نشسته بود و همه او را حاج آقا صدا میزدن با بردن شناسنامه دختر و پسر و با دیدن سن من با حالت تعجب گفت. من رو مسخره کردین این تازه دهانش بوی شیر میدهد اصلا امکان پذیر نیس.بزرگان خاندان رفتن کلی در گوشش پچ پچ کردن تا راضی شد. گفت عروس و داماد کیا هستن؟ مادرم با هل دادن من به جلو گفت ایشون هستن حاج آقا ، با دیدن من سرش رو تکون داد و با حالت افسوس گفت دخترم راضی هستی ، نگاهی به مادرم کردم و گفتم بله . همه چیز اون روز مثل یک لحظه پلک زدن سپری شد بعد ۳ سال و در ۱۲ سالگی خانواده پسر تصمیم به عروسی گرفتن، و رسم بر این بود در این مدت نامزدی دختر پسر هم رو ملاقات نکنن، در روستای ما مراسم عروسی ۷ روز به طول میکشد. زمان زودتر از این که فکرش رو میکردم سپری میشد روز آخر مراسم عروسی من رو با تعدادی خانم مسن که از بزرگان خاندان بودن تنها گذاشتن بعد مدتی پسره که الان شوهرم محسوب میشد وارد اتاق شد داخل این اتاق بزرگ اتاق کوچکی وجود داشت. مادربزرگم من رو داخل اتاق همراهی کرد بعد پسر نیز با یه خانم مسن دیگر وارد شد به هرکدوم دستمال سفید رنگی که دورش با نخ خوشگل طلایی رنگ گلدوزی شده بود دادن و در رو از پشت قفل کردن. نمیدانستم باید چه کنم فقط سرم رو پایین انداخته بودم پسره نزدیکم آمد و من رو روی زمین نشاند. کم کم داشت بدنم رو نوازش میکرد و دستاش رو به سینه های کوچکم که به اندازه کافی رشد نکرده بودن میکشید . کم کم ضربان قلبم تندتر تندتر میشد آروم من رو لخت کرد بخاطر شرمی که داشتم اول ممانعت کردم ولی کارساز نبود. شروع به خوردن گردن و لبهایم کرد دیگر کمی نرم شده بودم خواست شورتم رو دربیاورد باز مانع شدم ولی اون بکارش ادامه داد. باید کار تمام میشد پس پیراهنم رو روی سرم کشیدم تا شاهد صحنه لخت شدنش نباشم . بعد چند دقه چیز گرمی رو روی کوسم حس کردم که با حالت بالا پایین داشت میمالید . کم کم داشت سرش رو فرو کوسم میکرد ولی بخاطر درد کشیدنم مانع بیشتر فرو کردنش میشدم . باز دوباره به مالیدن کیرش به کوسم ادامه داد که یک لحظه روم خوابید و تمام کیرش داخل کوسم شد دردی عجیب زیر شکمم احساس کردم و جیغی کشیدم. ناگهان صدای دست زدن در اتاق بغلی بلند شد پسره کیرش رو درآورد و با دستمال سفید خونی که رویش بود پاک کرد . من هم با حالت بغض گریه با دستمال کوسم رو تمیز کردم به سختی تونستم لباسم رو بپوشم. در اتاق باز شد و گفتن دستمال خون آلود رو نشان دهیم با دیدن دستمال ها دست زدن شروع شد و من رسما زن متاهل اعلام شدم. وقتی الان یاد اونروزا و یاد این رسم روستایی عجیب خودمون میوفتم که متاسفانه هنوز هم در خیلی از مناطق روستایی وجود دارد به حال خودم و اون دخترهای کم سن و سال، دوباره بغض گلویم رو میگیرد.
( خاطره ای از واقعیت زندگی دختران مناطق محروم روستایی که در سن خیلی کم ازدواج میکنن )