• ضربدری
  • دنباله دار
  • اجتماعی




فصل چهارم: حقیقت من


به ساعت نگاه کردم. هنوز یک ساعت وقت داشتم. چمدون رو چک *کردم که چیزی از قلم نیفته. گوشیم زنگ خورد.
«حاضری عزیزم؟»
«آره فقط منتظر حسینم.»
«از دست این مردا. به نظرم توی فرودگاه همدیگه رو ببینیم بهتره.»
«پس لطفا به حسین بگین که یه وقت نا هماهنگی پیش نیاد.»
«باشه گلم. تو فرودگاه می*بینمت.»
به حسین زنگ زدم و گفتم: «حسین کجایی؟ زودباش دیر شده. الان سپیده زنگ زد.»
«اوکی نزدیک خونه*ام. تو که حاضری؟»
«آره همه چی حاضره، زود بیا.»
وقتی وارد فرودگاه شدیم، سپیده و محمد توی سالن نشسته بودن. محمد گفت: «اصلا عجله نکین. هیچی رو از دست ندادین. یک ساعت تاخیر داره.»
حسین یک پوف بلند کرد و گفت: «دیوثا یه بار نشد سر ساعت باشن.»
محمد با تمسخر گفت: «چَشم حضرت عالی، دستور میدم پیگیری کنن. ناراحتی دیگه*ای ندارین؟»
از حرف محمد خنده*ام گرفت. این برای چندمین باری بود که موقع خندیدن، متوجه زل زدن محمد به صورتم می*شدم. سعی کردم دیگه نخندم. اصلا حس خوبی به این زل زدن*های محمد نداشتم. نشستم کنار سپیده و گفتم: «ببخشید دیر اومدیم. همش تقصیر حسین بود.»
سپیده گفت: «نه بابا چیزی نیست. این دوتا همیشه یکی*شون ریپ می*زنه.»
حسین گفت: «چرا جمع می*بندی؟ حالا بعد از عمری آقا محمد سرشون آفتاب خورده و خوش قول شدن.»
محمد رو به حسین گفت: «اون چند تا الاغو ببین، زوم کردن رو این دوتا.»
سرم رو کمی چرخوندم. محمد راست می*گفت. سه تا پسر جوون که رو به روی ما نشسته بودن، چشماشون دقیق روی من و سپیده بود.
سپیده یه مانتوی جلو باز زرشکی همراه یه شلوار کاپری هم رنگ مانتوش تنش کرده بود. مثل همیشه، بود و نبود شال روی سرش هم تفاوت چندانی نداشت و موهای زیتونی*اش کامل دیده می*شد. من هم یه شلوار اسکینی چرم قهوه*ای با یک مانتوی سفید کوتاه تنم کرده بودم. اما وضعیت موهام و شال روی سرم بهتر از سپیده بود. در کل جفتمون اینقدر قابل دیدن بودیم که نگاه این سه تا پسر جوون، چیز عجیبی نباشه.
حسین خودش رو بی*تفاوت نشون داد و گفت: «کون لقشون، اینقدر نگاه کنن تا جِر بخورن.»
برای یک لحظه با یکی از اون سه تا پسر چشم تو چشم شدم. اما سریع نگاهم رو ازش دزدیدم. گوشی*ام رو برداشتم که باهاش بازی کنم. به این بهونه می*تونستم کاملا بهشون بی*توجه باشم.
محمد رو به سپیده گفت: «کاش به الهام هم می*گفتی بیاد.»
«از شوهرش خوشم نمیاد. تو همه چی ادعاش میشه و فقط زِر می*زنه.»
«مطمئنی فقط از شوهرش خوشت نمیاد؟ جدیدا با خودشم زیاد حال نمی*کنیا.»
سپیده شونه*اش را بالا انداخت و گفت: «حالا هر چی.»
حسین رو به سپیده گفت: «دنیای عجیبیه. نه به اینکه تو و الهام و سمیه اینقدر صمیمی بودین که عکس سه*تایی*تون رو پروفایل گوشی** می*ذاشتین، نه به الان!»
محمد با خنده گفت: «جنابعالی که به کند و کاو در دنیای زنونه اعتقادی نداشتین.»
حسین گفت: «تو نمی*تونی دو دقیقه خفه خون بگیری؟»
سپیده در جواب حسین گفت: «من با سمیه هنوز رابطه*ام خوبه اما به خاطر شغل دولتی که انتخاب کرده نمی*تونه آزاد باشه. بعدشم که همش درگیر کارشه. الهام هم به مرور عوض شد. نمی*دونم چِش شد اما هر چی هست، لازم نمی*بینم ذهن خودم رو به خاطرش درگیر کنم.»
دوست داشتم تو جواب سپیده بگم: «الهام از اونجایی برای تو بد شد که رابطه*اش با من و نفیسه خوب شد و تو و سمیه جوری باهاش رفتار کردین که انگار بهتون خیانت کرده.»
سپیده رو به محمد کرد و گفت: «این اسمش کند و کاو نیست. یعنی آدمای دور و بر حسین براش اهمیت دارن و دوست داره اگه مشکلی باشه، حلش بکنه. البته همه لیاقت این توجه رو ندارن.»
محمد دست*هاش رو برد بالا و گفت: « من تسلیم، کسی حریف سخنرانی*های تو نمیشه.»




حسین از طریق یکی از دوستاش یک پلاژ کوچک و مجهز کنار دریا جور کرده بود. یک اتاق خواب بیشتر نداشت. حسین و محمد چمدون*ها رو توی اتاق بردن. مانتوم رو درآوردم که یکمی هال و آشپزخونه رو تمیز کنم. زیر مانتوم یه تیشرت قهوه*ای هم رنگ شلوارم تنم بود. داشتم تی*وی رو دستمال می*کشیدم. تصویر محمد رو توی صفحه*ی تاریک تی*وی دیدم. روی مبل نشسته بود و داشت من رو نگاه می*کرد. وقتی برگشتم، مطمئن شدم که خط نگاهش روی باسن و پاهامه. این مورد دیگه داشت عصبیم می*کرد. نگاه*های محمد هر روز علنی تر و وقیح تر می*شد.
حسین از توی اتاق بیرون اومد و گفت: «خب همه چی مرتبه. چیزی به غروب نمونده. وقت هست بریم لب ساحل. برای شام هم بیرون میریم. نظرتون چیه؟»
سپیده سرش رو از توی گوشی*اش بلند کرد و گفت: «من که موافقم. پس دیگه لباس عوض نکنیم.»
محمد گفت: «من مخالفم، چون عشقم می*کشه.»
دیگه دوست نداشتم به شوخی*ها و لحن طنزش بخندم. کاملا جدی به حسین نگاه کردم و گفتم: «من خسته*ام، شما برین ساحل. من یکم دراز بکشم تا شما برگردین. بعدش بریم برای شام.»
حسین کمی از لحن و نگاه من جا خورد و گفت: «اوکی باشه. پس بریم بچه*ها. هوا داره تاریک میشه.»
هر سه تاشون رفتن. تصمیم گرفتم برای حفظ تمرکزم، دوش بگیرم. آب سرد رو باز کردم. دستام رو تکیه دادم به دیوار. باید چیکار می*کردم؟ اگه به حسین می*گفتم، چه واکنشی نشون می*داد؟ سپیده چی؟ بهم ثابت شده بود که محمد هیزه. اما این رو چطوری باید حلش می*کردم؟ گفتنش به نفیسه هم هیچ دردی رو دوا نمی*کرد. اون همینطوری بهم شک کرده بود. چه برسه به اینکه بخوام بهش همچین موردی رو بگم.




«چته شبنم؟ بدجور تو فکری. چیه غذاتو دوست نداری؟»
«هیچی خوبم، فقط اشتها ندارم.»
«دارم میگم فردا یه ماشین کرایه کنیم. این چند روز که کیش هستیم، ماشین زیر پامون باشه راحت تریم.»
«آره فکر خوبیه.»
«اوکی فردا اولین کاری که می*کنیم همینه.»
دوباره حسین رو تایید کردم. سعی کردم چند تا قاشق غذا بخورم تا حسین کمتر سین*جیم کنه. اولین قاشق رو توی دهنم گذاشتم که متوجه نگاه معنا دار سپیده شدم. انگار داشت توی ذهنش دنبال علت حال بد من می*گشت.
حسین بعد از شام، سفارش قلیون داد. محمد شلنگ قلیون رو به سمتم گرفت و گفت: «ای بابا اینقدر پاستوریزه نباش. دنیا دو روزه، حالشو ببر.»
سعی کردم خیلی هم باهاش سرد نباشم و گفتم: «آخه حالمو بد می*کنه.»
«چون نکشیدی اینطوری میگی. یه بار امتحان کن.»
سپیده گفت: «چیکارش داری. ولش کن، هر جور راحته.»
سپیده به هر شکلی که دلش می*خواست بهم توهین می*کرد. همونطور که محمد هر جور دلش می*خواست بهم نگاه می*کرد و حسین اصلا اینا رو نمی*دید. از نظر اون همه چی عادی بود.
آخر شب که برگشتیم پلاژ، سپیده رفت توی اتاق که لباسش رو عوض کنه. موقع رفتن، به محمد گفت: «محمد بیا کارت دارم.»
من روی مبل نشستم. به تی*وی خاموش نگاه می*کردم. حسین اومد کنارم نشست و گفت: «باز چته شبنم؟»
لحنش طلبکارانه بود. جوابی بهش ندادم. جدی تر گفت: «با توام شبنم، میگم چته؟»
برگشتم و بهش نگاه کردم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: «فقط خسته*ام همین.»
«خب امشب می*خوابی خستگیت در میره.»
می*دونستم اگه بخوام باهاش بحث بکنم، در بهترین حالت، این تهمت رو به من می*زنن که دارم مسافرتشون رو خراب می*کنم. به آرومی گفتم: «آره بخوابم خوب میشم.»
در اتاق باز شد و سپیده اومد بیرون. دیگه خبری از شال روی سرش نبود. یک شلوار سه ربع چسبون کِرِم پاش بود. همراه با یک تاپ اندامی کِرِم. موهاش هم دورش ریخته بود.
همینطور نا خواسته به سپیده زل زده بودم. اما اصلا به روی خودش نیاورد. رفت توی آشپزخونه و گفت: «چای یا نسکافه؟»
محمد از اتاق اومد بیرون و گفت: «معلومه که نسکافه.»
حسین گفت: «من چای می*خوام. تو چی شبنم؟ شبنم میگم تو چی می*خوری؟»
به خودم اومدم و گفتم: «من هیچی. می*خوام برم لباسمو عوض کنم.»
نشستم گوشه*ی اتاق. سرم رو گرفتم بین دو تا دستم. «خب به من چه سپیده روسری*اش رو برداشته. محمد هم نگاه کنه. اینقدر نگاه کنه تا جِر بخوره. چرا من خودم رو اذیت کنم؟ مگه من مسئول نگاه اونم؟ اومدم مسافرت حال و هوام عوض بشه. نه اینکه بخوام زهر تن خودم بکنم.»
حسین وارد اتاق شد. دیگه دوست نداشتم ازم بپرسه که چرا یه جوری هستم. قبل از اینکه حرف بزنه، بهش گفتم: «من چی بپوشم؟»
«چی آوردی؟»
«همه*ی اونایی که تو دوست داری.»
حسین سرش رو تکون داد. کمی فکر کرد و گفت: «همون ساپورت آبیه که جدیدا خریدی. با...»
قابل حدس بود که چی تو ذهنشه. به آرومی گفتم: «دوست داری تاپ بپوشم؟»
حسین سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: «آره همون تاپ سفیده. دیدمش توی چمدون. البته بازم هر جور خودت راحتی.»
تاپ رو برای موقع خواب آورده بودم. اما مگه می*تونستم با حسین مخالفت کنم؟ انگار از نگاهم فهمید که توی ذهنم چی می*گذره. اومد سمتم. جلوم نشست. دست*هاش رو گذاشت روی صورتم و گفت: «تو خوشگلی، خوش اندامی. اینو بفهم شبنم. دوست دارم همه بفهمن که چرا تو چشم من اینقدر جذابی.»
«باشه عزیزم، هر چی تو بخوای.»
شال رو گرفته بودم توی دستم. چقدر مضحک و مسخره بود که با این تاپ، بخوام شال یا روسری سرم کنم. پرتش کردم روی چمدون. از خودم متنفر بودم. وارد هال شدم و سعی کردم با هیچ کدوم*شون چشم تو چشم نشم. رفتم توی آشپزخونه و برای خودم چای ریختم. برگشتم توی هال. رو به حسین گفتم: «بخوابیم من خسته*ام.»
سپیده گفت: « همه باید تو هال بخوابیم. اتاقش کوچکه، چمدونا پرش کرده.»
تا اومدم چاییم رو بخورم، جا رو انداخته بودن. حسین جای من و خودش رو نزدیک به در انداخته بود. پشتم رو به همه*شون کردم و دراز کشیدم. «برای چی ناراحت باشم؟ یه قسمت از موهام یا همه*اش. چه فرقی می*کنه.»




بعد از ناهار به یه اسکله رفتیم. حسین خواست یک قایق چهار نفره بگیره. ازش خواستم دو نفره بگیره. دوست داشتم برای چند لحظه هم که شده با هم تنها باشیم. حسین بعد از کمی مکث، قبول کرد.
«حسین یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟»
«نه بپرس.»
«اون سه تا پسره داشتن به من نگاه می*کردن. واقعا ناراحت نشدی؟»
«عالم و آدم به همدیگه نگاه می*کنن. به نظرت وقت دارم به همه*شون فکر کنم؟»
«اما اونا یه جور خاص نگاه می*کردن. داشتن...»
«داشتن چی؟»
«داشتن اندام زنت رو نگاه می*کردن. یکیشون داشت من رو...»
«خب منظورت چیه؟ حرف آخرت رو بزن.»
«آخه بعضیا ناراحت میشن. فکر کردم شاید...»
«مگه میشه؟ شبانه روز نگهبانی بدم که کی به زنم نگاه می*کنه و کی نگاه نمی*کنه؟ بعد هر کی که نگاه می*کنه رو بزنم له و لورده*اش کنم؟»
«فکر نمی*کنی علت حجاب همین باشه؟»
حسین از حرفم خنده*اش گرفت و گفت: «آهان مثلا داری به من فلسفه*ی حجاب رو میگی؟ یعنی اگه همه*تون بشین کلاغ سیاه حله دیگه؟ پسرا و مردا چشم پاک میشن؟»
«خب به نظرت تاثیر نداره؟»
«تو هیچی از مردا نمی*دونی. نه تو نه اونایی که فکر می*کنن با یه پارچه سیاه، میشه جلوی فکر مردا رو گرفت. اتفاقا هر چی بیشتر زیر اون چادر مشکی قایم بشین، طمع پسرا و مردا برای رسیدن بهتون بیشتر میشه. با همین افکار همه رو تبدیل به یک بیمار جنسی کردین. از اون بیمارا که حتی خودشون هم خبر ندارن. فقط کافیه یه نگاه به جامعه بندازی. اونوقت می*فهمی نتیجه فلسفه*ی حجاب*تون چی از آب در اومده.»
من می*خواستم بحث رو به پوشش خودم جلوی محمد بکشونم اما به یه سمت دیگه کشیده شد. اینقدر درگیر خودم بودم که حوصله*ی فکر کردن به شرایط جامعه رو نداشتم. به آروم ترین شکل ممکن گفتم: «حسین به نظرت درسته که من اینطوری جلوی محمد می*گردم.»
«آهان بگو پس. باز همون بحث قدیمی. تو ولکن نیستی؟»
«نه به خدا. یعنی نمی*خوام تو رو ناراحت کنم. فقط آخه... یعنی...»
«یعنی چی؟»
«من فقط برای توام حسین. تو فقط حق داری منو ببینی. تو فقط حق داری ازم لذت ببری. هر جور که دلت می*خواد. من فقط حق توام نه کس دیگه.»
حسین از حرف*هام کلافه شده بود. واقعا راست می*گفت و دیگه حوصله*ی این بحثا رو نداشت. یه پوف طولانی کرد و گفت: «صد بار گفتم. از این خرافات بیا بیرون. اینا رو یه مشت احمق تو کله*ات کردن. عشق و علاقه و دوست داشتن، چه ربطی به این چرت و پرتا داره. اینکه من می*خوام تو شیک و مرتب بگردی، چه ربطی به حق و حقوق داره؟ چرا داری همه چی رو باهم قاطی می*کنی.»
دیگه بیشتر از این نمی*تونستم با حسین بحث کنم. نه تنها موفق نشدم منظورم رو بهش برسونم، تازه باعث ناراحتیش هم شدم. برای شام قرار شد ساندویچ بگیریم و بریم توی همون پلاژ بخوریم. سپیده و حسین رفتن ساندویچ بخرن. محمد سرش رو چرخوند به سمت من که عقب ماشین نشسته بودم و گفت: «چیه شبنم اصلا میزون نیستی؟ اتفاقی افتاده؟»
«نه هیچی نشده. داره خوش می*گذره.»
«اگه مشکلی بود که نمی*تونستی به حسین بگی، من هستم. راحت باش.»
«ممنون چشم حتما.»
سعی کردم انرژی بیشتری بذارم. وگرنه معلوم نبود که تا کِی باید جواب پس بدم. از طرفی همش به خودم تلقین می*کردم: «تو داری الکی سخت می*گیری.»
بعد از خوردن شام، محمد از توی چمدون تخته نرد برداشت و گفت: «حریف می*طلبم.»
سپیده داشت ماهواره می*دید و گفت: «من می*خوام این برنامه رو ببینم.»
حسین هم گفت: «من دیشب کم خوابیدم. امروز هم که همش بیرون بودیم. سرم درد می*کنه.»
سپیده رو به من کرد و گفت: «تو باهاش بازی کن.»
تو عمل انجام شده قرار گرفتم. محمد سریع مهره*ها رو چید. رفتم جلوش چهار زانو نشستم. کوسن مبل رو گذاشتم روی پام. محمد مثلا طوری که من نفهمم، به سپیده اشاره کرد. سپیده سرش رو به علامت تاسف تکون داد. به آرومی به محمد گفتم: «هر کی تاس کم بیاره، شروع می*کنه.»
در سکوت بازی می*کردیم. سپیده قرار بود ماهواره ببینه اما تو کل بازی سنگینی نگاهش رو حس می*کردم. بالاخره بازی تموم شد. حس خوبی داشتم که قراره بخوابیم و چراغا خاموش میشه. نمی*دونم چقدر خوابیده بودم. با صداشون از خواب بیدار شدم. پیش خودم گفتم حتما دارم اشتباه می*شنوم. ناخواسته گوش*هام رو تیز کردم. اما نه اشتباه نبود. این صدای سکس محمد و سپیده بود. آخه اینجا توی هال، کنار من و حسین؟! آه و ناله*های سپیده هر لحظه بلند تر میشد. دلم به شور افتاد و معذب شدم. از خجالت داشتم آب می*شدم. شاید فکر می*کردن ما خوابمون سنگین شده. اما سپیده و محمد هیچ ملاحظه*ای نمی*کردن. انگار نه انگار که دو نفر دیگه هم تو این هال لعنتی کپه مرگشون رو گذاشتن. به آرومی پشتم رو کردم. دست*هام رو گذاشتم روی گوش*هام و چشم*هام رو بستم. سعی کردم به جاهایی که در طول روز رفتیم، فکر کنم.
گرمای دست حسین رو روی پهلوم حس کردم. این یعنی اونم بیداره. انگار که برق سه فاز من رو گرفته باشه. نا خواسته سریع برگشتم به سمت حسین. خیلی آهسته بهش گفتم: «داری چیکار می*کنی حسین؟»
چشم*هاش رو باز کرد و گفت: «یعنی چی داری چیکار می*کنی؟ چیه اینم جز قوانین حجابه؟»
«نه نیست اما اینجا؟»
«اَه شبنم تو چرا اصلا بلد نیستی لذت ببری؟ خیر سرمون اومدیم مسافرت. تا قشنگ کوفتمون نکنی، ولکن نیستی.»
«من اعتراضی ندارم. اما اینجا نه حسین. باشه فردا بریم تو اتاق بخوابیم.»
«مگه اینجا چشه؟ صداشون رو نمی*شنوی؟»
«آره کر نیستم. اما دقیقا مشکل همینه. من نمی*تونم مثل اونا...»
«تو منو سرویس کردی با این نمی*تونم. اصلا می*خوای کلا بهت دست نزنم. اینطوری اون فلسفه*ی حجابت قشنگ اجرا میشه.»
«اینقدر بی*انصاف نباش حسین. من هر وقت اراده کردی در اختیارت بودم. اینجا روم نمیشه.»
«چرا روت نمیشه؟ چراغا خاموشه.»
«تو چت شده حسین؟ اون غیرت لعنتیت کجا رفته؟ یعنی می*خوای محمد بفهمه که زن دوستش داره...»
حسین از حرفم عصبانی شد. با دستش چنگ زد به بازوم. اینقدر که مطمئن بشه دردم اومده. به چشم*هام نگاه کرد و گفت: «بار آخرت باشه به من میگی بی*غیرت. گور بابات، تو خر کی هستی که بخوام منت بکشم.»
بازوم رو رها کرد. پشتش رو کرد و هر چی خواستم باهاش حرف بزنم، دیگه جوابم رو نداد. خدای من. صدای اون دوتا... شرایطی که مجبور بودم تحمل کنم... رفتار حسین... سرم داشت منفجر می*شد...
تا روشنایی روز بیدار بودم. حتی یک ساعت هم نخوابیدم. حسین باهام قهر کرده بود. نه حرف می*زد و نه حتی نگاه می*کرد. موفق شدم برای یک لحظه توی اتاق تنها گیرش بیارم.
«حسین عزیزم امشب هر چی تو بگی. ما امشب تو اتاق می*خوابیم. اصلا خودمم می*خوام.»
«گُه زیادی نخور شبنم. دیگه ریدی تو مسافرت. همیشه کارت همینه. چیز جدیدی نیست.»




چهار روز از برگشت*مون می*گذشت. همچنان باهام حرف نمی*زد. تا حالا اینقدر طولانی باهام قهر نکرده بود. تصور اینکه قهرش طولانی تر بشه، من رو دیوونه می*کرد. همه*اش پیش خودم می*گفتم کاش اون شب به حرفش گوش داده بودم.
با صدای زنگ خونه به خودم اومدم. ساعت ده صبح بود. دیدن سپیده، درونم رو به هم می*ریخت. با خوش رویی بهم سلام کرد و وارد خونه شد. خواستم برم توی آشپزخونه.
نذاشت و گفت: «نمی*خواد چیزی بیاری. بیا بشین حرف بزنیم. کارت دارم.»
رفتم جلوش نشستم. حتی به نگاه*های سپیده هم حساس شده بودم. حس می*کردم اونم شبیه محمد بهم نگاه می*کنه. نا خواسته خودم رو مچاله کردم و زانوهام رو بغل کردم. سپیده پوزخند همیشگی خودش رو زد و گفت: «هنوز با هم قهرین؟»
«آره. هر کاری می*کنم، باهام حرف نمی*زنه.»
«خب تا کِی قراره اینجوری باشین؟»
«نمی*دونم. من دارم سعی خو...»
«شبنم میشه دیگه این جمله رو نگی؟ تو همیشه سعی می*کنی اما توی عمل هیچ فرقی نکردی. من با اینکه زن دوستشم، می*شناسمش. اما تو که زنشی، هنوز نشناختیش. اون دوست داره تو هیجان داشته باشی، پر انرژی باشی. اما خودتو ببین، همیشه ناراحت و افسرده*ای. پر از موج منفی. یک ذره هم به اطرافیانت توجه نمی*کنی. به نظرت حسین تا کِی می*تونه تحملت کنه؟»
ته دلم از جمله*ی آخرش خالی شد و گفتم: «منظورت چیه؟»
«منظورم مشخصه. مردا مثل ما زنا تو دار نیستن. بالاخره این ناراحتیش از یه جا می*زنه بیرون. در خوشبینانه*ترین حالت، بهت خیانت می*کنه. چون تا دلت بخواد اون بیرون زن و دختر هست که سه سوت دل حسین رو می*برن و تو کمترین زمان ممکن از تو بیشتر می*شناسنش. بعدشم کم*کم باهات سرد میشه. اونقدر که بود و نبود تو توی زندگیش فرقی نمی*کنه. به خودت میایی و می*بینی که زندگیت روی هواست. یکی دیگه دل حسین آقا رو برده و خلاص. اونوقت خیلی خونسرد و بدون عذاب وجدان میاد خونه و بهت میگه که از زندگیش بری بیرون. برام عجیبه که تو حتی یک ذره هم نگران زندگیت نیستی. هنوز سه سال کامل از زندگیت نگذشته.»
«به خدا نگرانم. دارم دیوونه میشم. من نمی*خوام ناراحتش کنم.»
«آره نمی*خوای اما داری می*کنی.»
«آخه باید چیکار کنم؟ من هر کاری می*کنم، تهش حسین از دستم ناراحته.»
«نخیر عزیزم. فکر می*کنی که داری راضیش می*کنی. حسین داره از تو نا امید میشه. از دلش خبر نداری.»




حسین باز هم دیر اومد خونه. جواب سلام من رو نداد. این حرف نزدنش روانی*ام کرده بود. دوست داشتم سرم داد بزنه. اصلا کتک بزنه. هر کاری بکنه اما فقط حرف بزنه. بالشتش رو از دستش گرفتم و گفتم: «بسه دیگه. امشب بیا رو تخت بخواب.»
بالشت رو از دستم کشید. انداخت روی کاناپه. دوباره بالشت رو برداشتم و گفتم: «حسین تو رو خدا. ازت خواهش می*کنم. چهار شبه داری اینجا می*خوابی. بسه حسین. بهت التماس می*کنم.»
حسین بالاخره به حرف اومد و گفت: «مگه من عروسک خیمه شب بازی*ام؟ هر وقت دلت خواست بهم رو بدی که باهات بخوابم. هر وقت عشقت نکشید، پسم بزنی. کور خوندی. غرورمو از سر راه نیاوردم. از تو گنده تراش نتونستن بشکوننش.»
«من غلط بکنم که بخوام غرور تو رو بشکونم. اصلا من کی باشم که بخوام به تو آسیب بزنم؟ اون شب هم اشتباه کردم. بار آخرم بود. دیگه تکرار نمیشه. قول میدم.»
«خب حالا فعلا حوصله*تو ندارم. برو بگیر بخواب.»
«میشه منم تو هال بخوابم؟»
«من اینجام چون نمی*خوام ریخت نحس تو رو ببینم.»
«یعنی فردا دیگه از دستم عصبانی نیستی؟»
«تا ببینم چی میشه. فعلا گورتو گم کن از جلوی چشمم. فقط اینو بدون این بار آخرت بود از این گُها می*خوردی. سری بعد می*دونم چیکارت کنم.»
رفتم روی تخت دراز کشیدم. باورم نمی*شد که یک بار پس زدن حسین، این همه ناراحتش بکنه و تبعات داشته باشه. ترسیده بودم. سپیده راست می*گفت. اگه چند بار دیگه همینطوری ناراحتش می*کردم، معلوم نبود که چی میشه. پیش خودم گفتم: «اگه یه روز من رو بندازه بیرون، چیکار کنم؟ پیش کی برم؟ حتی جای خواب هم ندارم.»
صبح شد. بهش سلام کردم و جواب سلامم رو داد. می*خواستم از خوشحالی پرواز کنم. دلم برای بغلش تنگ شده بود. روی پاش نشستم. بغلش کردم و با همه*ی زورم فشارش دادم. بغضم رو قورت دادم و گفتم: «دیگه باهام قهر نکن. لطفا هر کاری دوست داری بکن اما قهر نکن.»
حسین یک دستش رو گذاشت روی شکمم و دست دیگه*اش رو گذاشت روی پام. دیگه خبری از اون عصبانیت و خشونتش نبود. با مهربونی گفت: «اگه قول بدی دختر خوب و حرف گوش کنی باشی و دیگه ضد حال نزنی.»
«چشم قول میدم دیگه خرابکاری نکنم. من دوست ندارم تو رو از دست بدم.»
از جام بلند شدم. دست حسین رو گرفتنم و بهش فهموندم که دنبالم بیاد. جوری برخورد کرد که انگار هنوز مردده که باهام کامل آشتی کنه یا نه. هر طوری بود بردمش توی اتاق خواب.
رابطه*ی من و حسین شبیه رابطه*ی حاکم و مردم ناراضیش بود. حاکم برای اینکه مردمش قدر چیزی که دارن رو بدونن و دیگه ناراضی نباشن، شرایط رو براشون سخت و سخت*تر می*کرد. اینقدر که برگشتن به همون شرایطی که ازش ناراضی بودن، برای مردمش تبدیل به یک آرزو می*شد.




چیزی به عید نمونده بود. با سپیده و محمد رفته بودیم خرید. موقع برگشت و به پیشنهاد سپیده، رفتیم خونه*شون و با اصرار محمد، قرار شد شب همونجا بخوابیم. وقتی دیدم سپیده داره برای هر چهار تامون، توی هال جا می*اندازه، وا رفتم. اینجا و توی خونه*شون اتاق داشتن. هیچ محدودیتی نبود که همه*مون مجبور باشیم توی هال بخوابیم.
تنها آرزوی زندگیم این بود که حسین اون شب چیزی از من نخواد. اگه می*خواست باید چیکار می*کردم؟ دستشویی نداشتم اما وارد سرویس شدم. چشم*هام رو بستم و گفتم: «خدایا خودت کمک کن. ازت خواهش می*کنم کمکم کن.»
وقتی برگشتم توی هال، دیدم که تشک*هامون فقط چند سانت از هم فاصله داره. سپیده همه*ی چراغ*ها رو خاموش کرد، به غیر از چراغ*های هالوژن آشپزخونه. هر سه تاشون می*گفتن و می*خندیدن. از نظر اونا همه چی عادی بود. اما از نظر من هیچ چیزی عادی نبود. همینطور جلوی در سرویس وایستاده بودم و داشتم نگاه*شون می*کردم.
سپیده گفت: «وا شبنم جون چرا خشکت زده. نمی*خوای بخوابی؟»
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: «چرا الان میام.»
با قدم*های آهسته به سمت تشک رفتم. استرس درونم هر لحظه بیشتر میشد. این لحظات لعنتی من رو یاد خاطراتی می*انداخت که اصلا دوست نداشتم بهشون فکر کنم. همینکه دراز کشیدم، محمد گفت: «حسابی خسته شدیا. به هر حال خالی کردن جیب آقا حسین آدمو خسته می*کنه.»
به زور لبخند زدم و گفتم: «سپیده دو برابر من خرید کرد. مشخصه جیب تو از همه خسته تره.»
سپیده لبخند زد و گفت: «نه خوشم اومد. رو نکرده بودی شبنم خانم.»
حسین دستش رو گذاشت روی رون پام و گفت: «این شیطون خیلی چیزا داره که هنوز رو نکرده.»
همه*ی موهای تنم به خاطر این کارش سیخ شد. یا باید میزدم توی گوش حسین و همه*شون رو فحش*کش می*کردم و از زندگی حسین برای همیشه بیرون می*رفتم یا حق هیچ اعتراضی نداشتم و باید مطیع محض می*بودم. چراغ*های هالوژن آشپزخونه اینقدر روشنایی داشت که بتونم خط نگاه محمد و سپیده رو روی دست حسین و رون پام ببینم. محمد تو حمون حالت نشسته، سپیده رو از پشت بغل کرد و هر دو تا دستش رو گذاشت روی سینه*هاش. گردنش رو بوسید و گفت: «چه بوی خوبی میدی عزیزم.»
سپیده یک نفس عمیق کشید و با کج کردن سرش، به محمد اجازه داد که بیشتر به گردنش مسلط باشه. حسین کنارم دراز کشید و دستش رو از روی ساپورتم، گذاشت روی واژنم. چشم*هام رو بستم و بغضم رو قورت دادم. اون سه تا تصمیم*شون رو گرفته بودن و من هیچ شانسی در برابرشون نداشتم.




یه مرد نسبتا مسن بود. با عصبانیت سرم داد می*زد: «آخه خانم رانندگی بلد نیستی، پشت فرمون نشین. مگه مجبورت کردن. ببین چیکار کردی؟»
«آقا چرا سرش داد می*زنی؟ نمی*بینی سر خودشم صدمه دیده. من شارژ ندارم یکی زنگ بزنه اورژانس.»
«معلوم نیست کی به این جماعت گواهی*نامه میده.»
«از قیافش معلومه چجوری از افسرِ گواهی*نامه گرفته.»
«ای بابا این حرفا چیه می*زنین.»
«ببین با ماشین بنده خدا چیکار کرده. من اینجا بودم. اصلا ترمز نکرد. یه راست زد پشت ماشین. حالا این ماشینه. اگه یه آدم بود چی؟»
«شاید چیزی مصرف کرده؟»
«الان مامور میاد معلوم میشه.»
نفهمیدم کِی من رو سوار آمبولانس کردن. یه پسر جوون بالا سرم بود. صداش رو واضح نمی*شنیدم.
«خانم اصلا تکون نخورین.»
چشم*هام رو که باز کردم، نفیسه بالا سرم بود. وقتی دید به هوش اومدم، سریع برگشت و گفت: «خانم پرستار، به هوش اومد. چشماش رو باز کرد.»
بعد از چند لحظه پرستار اومد بالا سرم. لبخند زد و گفت: «حسابی شانس آوردی ضربه مغزی نشدی. اما ضربه*ای که به سرت خورده خیلی شدید بود. اینم تنبیه کمربند نبستن. نگران بخیه روی پیشونیت هم نباش. اونی که بخیه زده، استاد بوده. جاش خیلی کم می*مونه.»
وقتی پرستار رفت، نفیسه گفت: «خوبی شبنم؟ جای دیگه*ات درد نمی*کنه؟»
به سختی لب*هام رو تکون دادم و گفتم: «تو کِی اومدی؟»
«حسین بهم زنگ زد. گفت اگه ببرنت تو بخش، یه خانم لازمه که همراهت باشه.»
«ماشین خیلی داغون شد؟»
«فدای سرت، تصادفه دیگه پیش میاد.»
«سرم درد می*کنه.»
«انگار قراره امشب مهمون اینجا باشیم. دُکی گفته برای اطمینان، یه شب بستری بشی.»
«تو هم به زحمت افتادی. آخه بابات چی؟»
«نه بابا چیزی نیست. اون همه همسایه دارم من. سپردم به یکی*شون. چشماتو ببند، باید استراحت کنی.»
«من اصلا ماشینه رو ندیدم، نفهمیدم چی شد.»
«بهش فکر نکن شبنم. فعلا فقط باید استراحت بکنی.»
حتی توی همچین شرایطی هم، تصاویر اون شب ول*کنم نبود. چطور غیرت یک آدم بهش این اجازه رو میده. که یکی دیگه شاهد خصوصی ترین رابطه*اش با همسرش باشه. مطمئنم که محمد و سپیده* همه*شو دیدن. اون نور لعنتی باعث می*شد که دیگه خونه تاریک نباشه. یا شاید عمدا دوست داشت که ببینن. پس منظورش از هیجان و تنوع و لذت، همین بود. حالا تازه داشتم معنی حرف*ها و خواسته*هاش رو می*فهمیدم. اگه این رو به هر کسی می*گفتم، اول از همه خودم رو محکوم می*کرد. چون فقط یک هرزه راضی به این میشه که جلوی یک مرد نا محرم، با شوهرش سکس بکنه.




«حسین بی*زحمت موقع اومدن نون می*خری؟»
«اوکی. حالت چطوره؟ بهتری؟»
«آره خوبم مرسی.»
«امشب قراره محمد و سپیده بیان عیادتت.»
وقتی حسین وارد خونه شد، نونا رو ازش گرفتم. رفتم توی آشپزخونه تا قیچی*شون کنم. حسین هم اومد توی آشپزخونه. حس کردم منتظر اینه تا من سر صحبت رو باز کنم. اصلا نمی*دونستم لازمه در موردش حرف بزنیم یا نه. یا اگه لازم بود، چی باید می*گفتم؟ اصلا چی *می*تونستم بگم؟ حسین برای خودش چای ریخت و روی صندلی نشست.
«شبنم.»
«بله.»
«نمی*خوای در موردش حرف بزنی؟»
«بخوام هم روم نمیشه.»
«مگه چیکار کردیم که روت نشه؟»
«داری باهام شوخی می*کنی؟»
«نه خیلی هم جدی*ام. به نظر من اتفاق خاصی نیفتاده.»
با حرص گفتم: «آره هیچی نبود. فقط یه ذره تنوع و هیجان.»
«دقیقا همین. غیر از این چیز دیگه*ای نمیشه بهش گفت.»
عصبی شده بودم و نزدیک بود از کوره در برم. من هم نشستم رو به روی حسین و گفتم: «تو منو مجبور کردی جلوی محمد و زنش باهات سکس داشته باشم و مطمئنم که همه*شو دیدن. یعنی زن تو رو لخت دیدن. درست موقعی که داشت...»
حتی گفتنش هم برام سخت بود. حسین لحنش رو ملایم تر کرد و گفت: «اختلاف نظر من و تو همینجاست. توی روابط جنسی هیچ حد و مرزی وجود نداره شبنم. این محدودیت*های مسخره*ای که برامون درست کردن رو بنداز دور. یعنی تو هیجانش رو حس نکردی؟ حتی یه ذره؟»
«نه حسین. من هیچ هیجانی حس نکردم. تو نفهمیدی که من اونشب حتی...»
«آره فهمیدم، اصلا تحریک نشدی. اما خب به مرور عادت می*کنی. بالاخره تو هم حسش می*کنی.»
چشم*هام رو تنگ کردم. با حرص گفتم: «یعنی چی به مرور؟ مگه قراره بازم تکرار بشه؟»
«شبنم تو رو خدا اینقدر سختش نکن. من می*تونستم برم با هزار تا زن و دختر دیگه باشم. اما فقط دوست دارم با تو باشم. من توی عمرم مغرور تر از خودم ندیدم اما ببین چطور دارم باهات حرف می*زنم. چقدر تلاش می*کنم تو رو همراه خودم کنم. من دوست دارم کنار تو و با تو لذت ببرم. چرا اینو نمی*فهمی؟»
«نه حسین نمی*فهمم. این چیزی که تو داری در موردش حرف می*زنی رو درک نمی*کنم و ایندفعه مطمئنم که هر چقدر هم که به خودم فشار بیارم، باز هم نمی*فهمم.»
«شاید توضیحش سخت باشه اما درکش ساده*ست. من دنبال تنوع هستم و این تنوع رو با تو می*خوام. دیگه به چه زبونی بگم؟ برام لذت بخش بود، چون با تو بودم. اگه من مرد هرزه*ای بودم، الان اینجا چیکار می*کردم؟»
هم می*فهمیدم که چی میگه و هم نمی*فهمیدم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: «اوکی حق با تو. تو دنبال تنوع*های خاص و عجیبی و دوست داری منم تو این تنوع*ها شریکت باشم. اما مسئله اینجاست که از توانایی من خارجه حسین. من ظرفیتش رو ندارم. به خدا این یکی رو دیگه نمی*تونم.»




سخت ترین قسمتش، رو به رو شدن با محمد و سپیده بود. جلوشون نشسته بودم اما دوست داشتم آب بشم و برم توی زمین. روم نمی*شد توی صورتشون نگاه کنم. حسین چای ریخته بود. بعد از تعارف کردن، نشست کنار محمد. خیره شده بودم به فرش. سپیده به حرف اومد و گفت: «ببخشید عزیزم ما نتونستیم بیایم بیمارستان. الان بهتری؟»
به سختی سرم رو بالا آوردم و گفتم: «نه خواهش می*کنم. آره خیلی بهترم.»
محمد گفت: «خداییش ماشینه رو ندیدی؟ زدی درب و داغونش کردیا.»
نگاه کردن به محمد از همه سخت تر بود. حدس تصوری که الان از من داره زیاد سخت نبود. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: «نه واقعا ندیدمش.»
حسین گفت: «خب خدا رو شکر به خیر گذشت. تا باشه خسارت مالی.»
سپیده گفت: «البته این از لطف شماست. بعضی از شوهرا جوری برخورد می*کنن که زن طفلک تا عمر داره جرات نمی*کنه که دیگه پشت فرمون بشینه.»
محمد گفت: «به نظر من بریم بیرون یه دوری بزنیم. شبنم هم حال و هواش عوض میشه.»
با ماشین محمد رفتیم. من و سپیده مثل همیشه عقب نشستیم. سرم رو تکیه داده بودم به شیشه. دلم می*خواست بارون می*اومد. شاید با نگاه کردن به بارون، کمی حالم بهتر می*شد. اما حتی از بارون هم خبری نبود. محمد طبق معمول هر کسی رو که تو خیابون می*دید، جُک می*کرد. حسین و سپیده هم می*زدن زیر خنده. برای اونا همه چی عادی بود.




«دیدی شبنم. امشب اتفاقی افتاد؟ کسی بهت نگاه بدی کرد؟ بعضی از آدما جنبه و ظرفیت خیلی کارا رو ندارن. اما محمد و سپیده فرق دارن. شعورشون بالاست. حرفام رو قبول داری یا نه؟»
«آره جوری برخورد کردن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.»
«قربون آدم چیز فهم. پس این قیافه*تو جمع کن لطفا. تو هم عادی باش. به نفع خودته. آخه حیف تو نیست؟ اینکه تو هم مثل سپیده باشی داره برام یک رویا میشه.»




یک ماه از عمل سینه*هام می*گذشت. از نظر حسین، تنها نقطه ضعف بدنم بود و حالا دیگه کامل شده بودم. سومین سالگرد عروسی*مون رو توی یک رستوران شیک گرفتیم. یک مانتوی جلو باز مشکی پوشیده بودم. با یک شلوار جین زاپ دار آبی کمرنگ و یک تاپ صورتی. وقتی تیپ و قیافه*ی خودم رو توی آینه دیدم، به خودم پوزخند زدم. دیگه ذره*ای عذاب وجدان یا حس معذب بودن نداشتم. دیگه یک درصد هم برام مهم نبود که بقیه من رو نگاه بکنن یا نکنن. حتی نگاه*های محمد هم من رو اذیت نمی*کرد. اذیت شدن با نگاه*های محمد، همون قدر مسخره بود که اگه اون شب همراه اون تاپ سفید، شال سرم می*کردم. وفق دادن خودم با شرایط، تنها هنری بود که توی زندگی*ام داشتم.
یه گلدون بزرگ و خیلی زیبا وسط سالن رستوران بود. موقع غذا خوردن، محو تماشاش شدم. صدای حسین رو شنیدم که به آرومی گفت: «همینجا بهش بگیم؟»
سپیده سریع در جوابش گفت: «اینجا نه، رفتیم خونه در موردش حرف می*زنیم.»
برام مهم نبود که چی می*خوان بگن. انگیزه اینکه ازشون بپرسم که جریان چیه رو نداشتم. من همونی شده بودم که حسین دوست داشت. مثل اتفاق اون شب رو چند بار دیگه تکرار کرده بودیم. من نه تنها هیچ اعتراضی نکردم، حتی موفق شدم ظاهرم رو هم مثل خودشون نشون بدم. طوری که انگار منم دارم از این جریان لذت می*برم. اگه زندگی شبیه یک ساختمون باشه، من برای حفظش، داشتم تک* تک آجرها و ستون*هاش رو از بین می*بردم.




هر کدوم یک سمت هال نشسته بودیم. منتظر بودم که حسین زودتر حرفش رو بزنه تا برم بخوابم. حسین چند لحظه به محمد و سپیده نگاه کرد. بعدش رو به من نگاه کرد و گفت: «یه موضوع مهمی هست که باید در جریان باشی.»
با بی*تفاوتی گفتم: «چه موضوعی؟»
حسین یک نفس عمیق کشید و گفت: «خودت خوب می*دونی که اگه من یا هر مرد متاهل دیگه*ای بخواد خیانت بکنه*، می*تونه دور از چشم زنش هر کاری دلش می*خواد...»
«اینا رو می*دونم حسین، حرفتو بزن.»
حسین بعد از چند ثانیه مکث؛ گفت: «ما سه تا یک تصمیمی گرفتیم که به تو هم مربوط میشه. یعنی ما تصمیم خودمون رو گرفتیم. فقط می*مونه تایید تو.»
پاهام رو بیشتر توی شکمم جمع کردم و گفتم: «چه تصمیمی گرفتین؟»
حسین دوباره به محمد و سپیده نگاه کرد. انگار سختش بود که حرف بزنه. به آرومی گفتم: «حسین چرا تردید داری؟ حرفتو بزن.»
حسین یک نفس عمیق کشید و گفت: «قراره جاهامون عوض بشه. یعنی یه مدت تو با محمد باشی و سپیده هم با من باشه.»
بالاخره درونم یک تکونی خورد. این یعنی اگه با همه**ی توانت سعی کنی که زندگی و اتفاقاتش رو نادیده بگیری و بی تفاوت باشی، باز هم پرت میشی تو مسیر گذشته. همه*ی اون چیزایی که تو رو اذیت می*کردن، با قدرت بیشتر برمی*گردن تا بهت ثابت کنن که تو یک موجود بی*ارزش و ضعیف هستی و دوباره و دوباره بهت یادآوری می*کنن که تو هیچی نیستی.
نمی*دونم چقدر طول کشید تا حرفش رو متوجه بشم. بدون اینکه پِلک بزنم به حسین خیره شده بودم. خنده*ام گرفت. این مسخره ترین و مضحک ترین شوخی دنیا بود. امکان نداشت که جدی باشه. اما از نگاه حسین متوجه شدم که شوخی در کار نیست. حسین کاملا جدی بود. معلوم نبود از کِی این تصمیم گرفته شده و الان داشتن با من مطرحش می*کردن. برای اجراش فقط یک مانع وجود داشت. که اون مانع من بودم. اسم این خواسته یا دستور یا هر چیز دیگه* رو چی باید می*ذاشتم؟ شاید اون قسمت که حسین دوست داشت به سپیده برسه رو درک می*کردم. اما اون قسمتی که می*خواست من در اختیار دوستش باشم رو نمی*فهمیدم.
بدنم و سرم به لرزش افتاد. اشک توی چشم*هام جمع شد. از جام بلند شدم. به گوشه*ی اتاق خواب پناه بردم. نشستم و خودم رو بغل کردم. چقدر من احمق بودم. فکر می*کردم اون رابطه*های جلوی هم، نهایت خواسته*های عجیب حسین و محمده. فکر می*کردم موفق شدم زندگی*ام رو حفظ کنم. من در ظاهر یک زندگی آبرومند داشتم که آرزوی خیلی*ها بود و بهتر از همه قدر این زندگی رو می*دونستم. پس باید براش هزینه می*کردم. به خیال خودم بیشترین هزینه رو کرده بودم. اما خبر نداشتم که هزینه*های بیشتری هم وجود داره.
بعد از چند دقیقه سپیده وارد اتاق شد. در رو پشت سرش بست. اومد و کنارم نشست. بهم یک دستمال کاغذی داد تا اشک*هام رو پاک کنم. احمقانه ترین امید ممکن رو داشتم. اینکه سپیده یک زنه و شاید من رو درک کنه. سرم رو به علامت نه تکون دادم و گفتم: «من این یکی رو دیگه نمی*تونم. به خدا دیگه نمی*تونم.»
سپیده دستم رو گرفت. لبخند زد و گفت: «می*تونی عزیزم.»
«به خدا نمی*تونم سپیده. به چی قسم بخورم نمی*تونم.»
لبخند سپیده تبدیل به پوزخند شد و گفت: «بعضی از آدما تو شرایط خاص، هر کاری از دستشون بر میاد. حتی می*تونن کارایی بکنن که به عقل اجنه هم نمی*رسه. مثل وقتایی که ماه کامل میشه.»
گریه*ام متوقف شد. با بُهت به چشم*های سپیده خیره شدم. انگار زمان برام متوقف شد. این امکان نداشت. سپیده دستم رو گرفت و بردم توی هال. رو به حسین و محمد گفت: «شبنم جون هم موافقه.»
حسین رو به من گفت: «چه عالی. قراره به صورت سوری از هم طلاق بگیریم. سه ماه هم عده** بعد از طلاقه. اونوقت ما می*تونیم شما رو صیغه کنیم. بعد از یه مدت هم رجوع می*کنیم و تموم.»
دوست داشتم بخندم. اما حتی انرژی خندیدن هم نداشتم. رفتم نشستم کنار محمد. دستش رو گرفتم بین دستام. تو چشم*هاش نگاه کردم و گفتم: « واقعا دنبال شرعی کردنش هستین؟ یعنی براتون مهمه؟»
محمد از حرکتم جا خورد. بالاخره به آرزوش رسید. من لمسش کرده بودم. از سر شهوت آب دهنش رو قورت داد و گفت: «اینجوری هم قانونیه، هم شرعی.»
دستش رو بیشتر بین دست*هام فشار دادم و گفتم: «مگه ما به شرع اعتقاد داریم که حالا نگران شرعی بودن کارمون باشیم؟ ما لخت همدیگه رو موقع سکس دیدیم. می*تونیم همین الان انجامش بدیم. مگه نه؟ چرا این همه صبر کنیم؟»
حسین گفت: «آره همه*اش یه مشت خرافه و عقاید مسخره*است. اما...»
دست محمد رو روی پام گذاشتم. رو به حسین گفتم: «اما چی حسین؟ اگه شرع و دینی وجود داشته باشه، ما هر گناهی که بگی کردیم. از چی می*ترسی؟»
سپیده نذاشت حسین جواب بده و گفت: «ما نمی*خوایم کاری کنیم که بعدا یه عمر عذاب وجدان داشته باشیم. اینکار یعنی محکم کاری. چون به هر حال یک درصد احتمال داره همه*ی این چرت و پرتا درست باشه. اونوقت من و تو میشیم زناکار. من نمی*خوام اون حس بهم دست بده.»
متوجه شدم که سپیده با چه منطق و استدلالی حسین و محمد رو راضی به این کار کرده. حتی مشکل احتمالی عذاب وجدان آینده*شون رو هم حل کرده بود. محمد راست می*گفت. سپیده یک سخنور حرفه*ای بود. از همونایی که کثیف*ترین و پست*ترین چیزا تو دنیا رو تبدیل به زیباترین و جذاب*ترین چیزا می*کنن. دست محمد رو روی پام فشار دادم و گفتم: «مگه الانم فرق زیادی با یه زناکار داریم؟»
سپیده با خونسردی کامل گفت: «شاید برای تو فرقی نکنه. اما من معنی دقیق زنا رو می*دونم. زنا یعنی آلت غیر همسر وارد بدن یک زن متاهل بشه و من نمی*خوام این عذاب وجدان احتمالی رو برای خودم و شوهرم به وجود بیارم. شایدم هرگز برام مهم نباشه اما وقتی میشه اینکار رو به صورت شرعی و قانونی انجام بدیم، چرا ریسک کنیم؟ مخفیانه از هم طلاق می*گیریم. بعد از چند سال رجوع می*کنیم. تو این مدت هم صیغه می*کنیم. عده صیغه نصف طلاقه. یعنی هر بار خواستیم، می*تونیم برگردیم پیش شوهرای خودمون. چون همیشه با همیم، هیچ کس شک نمی*کنه که جریان چیه. حتی خانواده*هامون.»
به سپیده نگاه کردم و یاد یکی از صحبت*های افضل خانم افتادم. « بهتره حتی اونایی که اعتقاد ندارن هم، نماز بخونن. پیش خودشون بگن شاید یک درصد هم که شده همه*ی اینا حقیقت داشته باشه. پیغمبر و دین و آخرتی وجود داشته باشه. اگه بود که مزدشون رو از خدا می*گیرن. اگه نبود هم چیزی رو از دست نمیدن.»




فصل پنجم: پایان من


«این دفتر فکر کنم برای شماست. دیروز با عجله رفتین، از بین کتاباتون افتاد.»
«وای فکر کردم گمش کردم. نکته*های مهم کلاس رو تو این می*نویسم. خیلی ممنون.»
«خواهش می*کنم. همون لحظه می*خواستم بهتون بدمش اما خیلی سریع رفتین.»
«آره عجله داشتم. اگه گمش می*کردم انگار این سه ماه اصلا سر کلاس نیومدم.»
یک دفتر باعث اولین برخورد من و شبنم شد. همون سال اول دانشگاه. اینقدر تو خودش بود و با هیچ کسی نمی*پرید که فکر می*کردم داره قیافه می*گیره. تو ذهنم از اون دختر خوشگلا بود که دلیلی نمی*بینن به کسی محل بدن. اما برخورد اون روزش برای یک دختر مغرور و از خود راضی نبود. خواستم بعد از اینکه دفتر رو بهم داد، بیشتر باهاش حرف بزنم اما سریع خداحافظی کرد و رفت. کنجکاو شدم که بیشتر بشناسمش. نزدیک شدن بهش خیلی سخت بود. شبیه یک قلعه که صد تا دیوار دفاعی داره. رسیدن بهش غیر ممکن بود. بی*نهایت سرد و افسرده. اما من ولکن نبودم. سمج تر از این حرف*ها بودم. اینقدر بهش توجه و محبت کردم که بالاخره دوست شدیم. با همه فرق داشت. هیچ آزاری به کسی نمی*رسوند. همیشه نگران این بود که باعث ناراحتی کسی نشه. گاهی از دست این وسواسش عصبانی می*شدم.
به مرور متوجه رفتار و روحیات غیر عادی*اش شدم. دقیقا بر خلاف تصوراتم بود. نه تنها یک دختر مغرور نبود، بلکه هیچ اعتماد به نفسی هم نداشت. حتی یک ذره. بیشتر که شناختمش، فهمیدم این قلعه که در ظاهر کلی دیوار دفاعی داره اما در واقعیت هیچ دیواری وجود نداشت. شبنم یک موجود کاملا بی دفاع بود.
فکر می*کردم علت اصلی افسردگیش، سخت*گیری*های بیش حد خانواده*اش بود. پیش خودم می*گفتم شبنم تو اون خانواده سرباره و به خاطر همین ازش متنفرن. به اینکه داشت از ازدواج به عنوان یک راه فرار استفاده می*کرد، حس خوبی نداشتم. این کارش رو منطقی نمی*دونستم. اما به هر حال ازدواج کرد که یک زندگی جدید برای خودش بسازه. آخه چقدر یک آدم می*تونه بدشناس باشه؟
دانیال پشت میزش نشسته بود. دستش رو زده بود زیر چونه*اش. عینکش رو برداشته بود و با دقت به من نگاه می*کرد. بعد از جمله*ی آخرم؛ گفت: «نمیشه اسمش رو بدشانسی گذاشت. چون هیچ چیزی اتفاقی نیست.»
با تعجب به دانیال نگاه کردم و گفتم: «منظورتون چیه؟ از این بد شانس تر که گیر همچین خانواده*ای بیفتی و بعدش یک بیمار جنسی بشه شوهرت؟ اون طفلک باید چیکار می*کرد؟ من فقط بهش غُر می*زدم. هیچ وقت هیچ راهکاری براش نداشتم. آخه باید چیکار می*کرد؟»
دانیال به آرومی گفت: «نفیسه خانم متوجه منظورتون هستم. می*دونم چه غم سنگینی توی وجودتون به خاطر شبنم شکل گرفته. از همون روزی که حسین پاش رو توی این دفتر گذاشت و از من برای پیدا کردن همسرش کمک خواست، من بیشتر از همه دنبال علت*های احتمالی گم شدن یا فرار کردنش بودم. ساعت*ها بهش فکر کردم. فهمیدن علت هر مشکل، بهترین راه برای حل اون مشکله. که متاسفانه تو این مسیر با حقایق دردناکی مواجه شدم. طبق قانون و مسائل اخلاقی، شما نباید از محتویات دومین دفتر خاطرات شبنم مطلع می*شدی. اصلا شوهرش برای همین پیش من اومده بود. اعتماد کرده بود و من رو در جریان همه*ی جزییات قرار داده بود. به خاطر آبروش نمی*خواست و نمی*تونست به پلیس حقیقت رو بگه. جالب تر اینجاست که حسین حتی نمی*تونست گزارش گم شدن شبنم رو به پلیس بده. چون قانونا دیگه هیچ نسبتی با شبنم نداشت. حسین از طریق خانواده شبنم اقدام کرده بود. اونا گزارش گم شدن شبنم رو به پلیس دادن. وسواس پلیس با فهمیدن طلاق شبنم بیشتر شد. با دقت بیشتری از همه بازجویی کردن. همه، یعنی هر کسی که با شبنم در ارتباط بوده. توی بازجویی*ها به پلیس ثابت میشه که شبنم فرار کرده. اینجور مواقع از حساسیت مسئله کم میشه. حسین هرگز به پلیس علت اصلی طلاق رو نگفت. اما از طرفی نمی*تونست بی*خیال باشه. از هر اقدام احتمالی شبنم می*ترسید. پس تصمیم گرفت هر طور که شده شبنم رو پیدا کنه. من شما رو در جریان همه چی گذاشتم. چون این حق شبنم بوده و هست که حداقل یک نفر از همه چی با خبر باشه. یک نفر که مورد اعتماد باشه و به قول خودتون جزء کسانی نباشه که بخوان به شبنم صدمه بزنن.»
«هنوز متوجه نشدم که چرا گفتین بدشانسی نبوده.»
دانیال یک نفس عمیق کشید. دستش رو از زیر چونه*اش برداشت. کامل به صندلی*اش تکیه داد و گفت: «من اعتقادی به شانس ندارم. هر چیزی توی این دنیا علتی داره. بی ارزش ترین و کم اهمیت ترین موارد، می*تونه در آینده علت یک حادثه*ی بزرگ باشه. ما باید برگردیم به قبل از تولد شبنم. در مورد مادر شبنم موارد جالب و متاسفانه تلخی رو متوجه شدم. مادر شبنم یک خبرنگار بوده. وارد یک جریان بسیار خطرناکی شده بوده که نباید می*شده. که البته من با همه*ی تلاشم نتونستم بفهمم که دقیقا این جریان چی بوده. هر چی که بوده باعث شده مادر شبنم مجبور به فرار از ایران بشه. همسر این خانم یا همون پدر شبنم در این مسیر همراهیش کرده. وارد ترکیه شدن و تصمیم داشتن از اونجا به یکی از کشور*های اروپایی پناهنده بشن که متاسفانه در یک سانحه جون خودشون رو از دست میدن. در لحظه تصادف، شبنم پیش پرستار بچه هتل بوده و البته تا اونجایی که من موفق شدم بفهمم، این تصادف کمی هم مشکوک بوده.»
دانیال از روی صندلی*اش بلند شد. شروع کرد به قدم زدن و ادامه داد: «مادر شبنم به غیر از مادرش، هیچ کسی رو توی ایران نداشته. مادربزرگ ناتوانی که توی خانه سالمندان بوده و الان هم زنده نیست. عموی شبنم به ناچار شبنم رو تحت تکفل خودش قرار میده. بذر نفرت و کینه*ها از قبل توی اون خانواده کاشته شده بوده. مخصوصا توی وجود زن عموی شبنم. قابل حدسه که چه اختلاف فرهنگی بین این خانم و مادر شبنم وجود داشته. توی بازجویی*هایی که پلیس از این خانم کرده، به وضوح مشخصه که به اجبار و اکراه مجبور به پذیرش شبنم شده و از اولش راضی به بزرگ کردنش نبوده. زن عموی شبنم این بذر نفرت و کینه رو درون بچه*های خودش پرورش میده و شبنم برای همه*ی اونا تبدیل به یک موجود نفرت انگیز میشه. اما کاش همه*ی ماجرا به همینجا ختم می*شد. توی بیست و چهار سالگی برای شبنم یک خواستگار خوب پیدا میشه. یک پسر موجه از یک خانواده*ی موجه. با شرایط مالی خیلی خوب. اینجاست که یک سوال بزرگ پیش میاد. اون خانواده همیشه یک مانع برای شبنم بودن. پس چطور اجازه دادن این ازدواج سر بگیره؟ مگه نه اینکه همیشه جلوی پیشرفت شبنم رو گرفتن. قطعا استعداد شبنم خیلی بیشتر از یک لیسانس حسابداری بوده. پس به چه علت اجازه میدن شبنم با کسی ازدواج کنه که در ظاهر یک مورد عالیه؟ وقتی هر دو دفتر خاطرات شبنم رو با دقت بخونیم، به همون جوابی می*رسیم که خود شبنم هم بهش رسیده بود. درست لحظه*ای که به چشم*های سپیده نگاه می*کنه و همه چیز رو می*فهمه.»
گیج شده بودم. با دقت بیشتر به دانیال نگاه کردم و گفتم: «متوجه نمیشم چی دارین میگین»
دانیال نشست جلوی من. دفتر خاطرات مشکی رنگ رو باز کرد. آخرین صفحه رو نشونم داد و گفت: «شبنم دقیقا همینجا به جواب این سوال رسیده. درست لحظه*ای که سپیده صحبت از "ماه کامل" می*کنه. اسم رمزی که برای اولین بار سعید ازش استفاده کرده بود. برای اینکه شبنم شب*ها بیدار بمونه و آماده باشه. تا بتونه بدون دردسر و به راحتی بره سر وقتش. ما باید برای یک لحظه خودمون رو جای شبنم بذاریم. همیشه فکر می*کرده که هیچ کس از رابطه*اش با سعید خبر نداشته. جزء خاطراتی بوده که یادآوری*اش حتی برای خودش هم ممنوع بوده. اما در اون لحظه*ی حساس متوجه میشه که سپیده از همه چی با خبر بوده. چطوری سپیده یک مورد دفن شده رو می دونسته؟ فقط یک راه می*تونسته وجود داشته باشه. از طریق سعید. بین سپیده و سعید دقیقا چه رابطه*ای وجود داشته؟ ما شاید هرگز به صورت قطعی به جواب این سوال نرسیم. اما فقط یک رابطه*ی عمیق باعث میشه که آدم بزرگ ترین راز زندگی*اش رو به کسی بگه. من حساب*های بانکی سعید و سپیده رو چِک کردم. شاید پول*هایی که سعید به مدت طولانی و متناوب به حساب سپیده واریز می*کرده و آپارتمانی که به نامش کرده، کمی جریان رو برای ما شفاف تر کنه. شبنم هر دو دفتر خاطراتش رو جایی تموم می*کنه که دیگه تسلیم شده. من اسمش رو می*ذارم خاموش شدن. خاموش شدن یک انسان. شاید برای همیشه.»
دست*هام رو گرفتم جلوی دهنم. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. هیچ اشکی هم برای ریختن نداشتم. همیشه به سپیده بد بین بودم اما نه در این حد. دانیال بعد از چند ثانیه سکوت، ادامه داد: «البته سپیده از یک مورد مهم دیگه هم با خبر بوده. تو صحبت*های حسین یک مسئله*ی خیلی پر رنگ وجود داشت. اینکه اصلا تصمیم به ازدواج نداشته و با صحبت*های سپیده راضی به ازدواج میشه. اونم با یک موردی که نخواد موی دماغش باشه و آزادی*هاش رو ازش بگیره. سپیده دقیقا خبر داشته که هدف حسین از ازدواج، صرفا رفع تکلیفه. خب کی بهتر از شبنم؟ و برای شبنم کی بهتر از حسین؟ از شواهد مشخصه که سمیه فقط از نیت ازدواج حسین با خبر بوده و از رابطه*ی سعید و سپیده بی خبر بوده. گرچه اگه کل ماجرا رو هم می*دونسته، فرقی به حال شبنم نمی*کرده و نمی*کنه. شبنم همیشه فکر می*کرده که سپیده یک تاثیر گذار مهم توی زندگیشه اما اون شب متوجه میشه که سپیده در این چند سال، گرداننده*ی اصلی زندگیش بوده. ما شاید هرگز به نیت اصلی سپیده پی نبریم اما با یک نگاه به اموال سپیده، میشه حدس*هایی زد. اموالی که از طریق سعید و حسین و احیانا چند نفر دیگه جمع شده. شبنم بهترین وسیله و ابزار برای رسیدن به حسین بوده و هر تصمیمی که شبنم در طول زندگیش گرفته، دقیقا همونی بوده که سپیده می*خواسته.»
همینطور به دانیال خیره شده بودم. چند لحظه چشم*هام رو بستم. بازشون کردم و گفتم: «حسین و محمد چی؟ اونا چقدر خبر داشتن.»
دانیال که انگار پیش*بینی این سوالم رو می*کرد، خیلی سریع گفت: «حسین که قطعا از هیچی خبر نداشته. یه جورایی اونم یک عروسک خیمه*شب*بازی بوده و هست. اما در مورد محمد، احتمال خیلی زیادی هست که سپیده از اول همه چی رو بهش گفته باشه و این نکته رو بگم که محمد و سپیده دارن مقدمات رفتن از ایران رو فراهم می*کنن و احتمالا برای همیشه از ایران خارج میشن.»
«حسین می*دونه که دارن از ایران میرن؟»
«نه اما به زودی می*فهمه و قطعا قرار نیست از طریق من بفهمه.»
از سر حرص پوزخند زدم و گفتم: «یعنی همین. زندگی یک آدم تباه شد که چند نفر دیگه به کثافت*کاریا و پول جمع کردن خودشون برسن. الان سه ماهه که شبنم گم شده. همه فراموش کردن. حتی حسین هم دیگه مثل قبل پیگیری نمی*کنه. آرین هم چنان با شما سرد برخورد کرد که انگار شبنم هرگز توی زندگیش وجود نداشته. یعنی دیگه برای هیچ کس مهم نیست. این انصافه؟ این عدالته؟ که تک تک اونایی که به شبنم صدمه زدن، راست راست برای خودشون بچرخن و خوش باشن؟ انگار نه انگار که چه بلاهایی سر این طفلک آوردن. ما هم که هیچ کاری از دستمون بر نمیاد. ای خدا. ای خدا...»
چهره*ی دانیال هم غمگین شد. یک نفس عمیق کشید و گفت: «ما فقط از یک مورد می*تونیم مطمئن باشیم. اینکه شبنم قطعا زندگی خودش با حسین رو مثل زندگی*اش با خانواده*اش، تموم شده دونسته. شبنم دفتر خاطرات اولش رو دفن می*کنه. به امید اینکه گذشته رو برای همیشه دفن کنه. کسی که نخواد خاطرات تاریک گذشته*اش برملا بشه، یعنی هنوز به آینده امید داره. اما دفتر خاطرات دومش رو می*ذاره روی تخت*خواب. یعنی دیگه مهم نبوده که کسی بخونه یا نه. اولش برام سوال بود که چرا هر دو تا دفتر رو کامل ننوشته. اما بیشتر که فکر کردم، متوجه شدم که اصلا نیازی نبوده. مگه چه فرقی می*کنه؟ بیشتر و بیشتر بنویسه که سعید چه بلاهایی سرش آورده؟ یا چه اهمیتی داره که از دوران طلاق و جداییش و اون سه ماهی که در اختیار محمد بوده بنویسه؟ نفیسه خانم من تمام راه*های مرسوم و غیر مرسوم رو رفتم، بلکه بتونم شبنم رو پیدا کنم. شاید یک سر نخ هایی هم پیدا کرده باشم. اما یک سوال بزرگ ذهن من رو مشغول کرده. به فرض که شبنم رو پیدا کنیم. بعدش چی؟ شبنم رو به کدوم زندگی برگردونیم؟ پلیس درست حدس زده. مثل روز روشنه که شبنم فرار کرده. یعنی با خواست خودش گم شده. واضحه تمام تلاش خودش رو کرده که هیچ ردی به جا نذاره. چه زنده و چه مرده، شبنم دوست نداره که پیدا بشه. این تصمیم خودشه.»
بغضم ترکید. سرم رو تکون دادم و گفتم: «اگه دوباره یه تصمیم اشتباه برای خودش گرفته باشه چی؟»
دانیال دوباره یک نفس عمیق کشید و گفت: «ما هرگز نمی*تونیم تصمیم شبنم رو قضاوت کنیم و بفهمیم درست بوده یا نه، اما از یک چیز می*تونیم مطمئن باشیم. اینکه این تصمیم تنها تصمیم واقعی زندگیش بوده که خودش به تنهایی گرفته.»
«یعنی شما دیگه نمی*خواین دنبالش بگردین؟»
دانیال سرش رو پایین انداخت. بعد از چند ثانیه مکث، سرش رو بالا آورد و گفت: «در تمام دوران کاری خودم، هر پرونده*ای رو که قبول کرم، به سرانجام رسوندم. هرگز در هیچ پرونده*ای شکست نخوردم. اما این اولین پرونده* تو دوران کاری منه که دوست دارم توش شکست بخورم.»




بدون هدف اشک می*ریختم و قدم می*زدم. دلم از ناراحتی و غصه داشت منفجر می*شد. به خودم که اومدم روی نیمکت پارک نشسته بودم. دو تا پیرمرد از جلوم رد شدن. جفتشون سکوت کرده بودن و فقط قدم می*زدن. یک پسر بچه هم داشت گریه می*کرد و از مادرش بستنی می*خواست. یک دختر نوجوون روی نیمکت کناری* نشسته بود و داشت با گوشی*اش حرف می*زد و می*خندید. یعنی می*شد فهمید که هر کدوم از اینا چه زندگی*ای دارن؟ و دقیقا تو چه شرایطی هستن؟ و چه کارهایی کردن و نکردن؟ و چه اتفاق*هایی براشون افتاده؟ من از همه به شبنم نزدیک تر بودم و هیچ وقت نتونستم کامل بشناسمش. نتونستم بفهممش. حالا چطور می*تونستم حدس بزنم که هر کدوم از اینا چه داستانی می*تونن داشته باشن؟ من حتی به داستان خودم هم شک کردم. به اینکه چقدر خودم رو می*شناسم. چقدر این زندگی*ای که توش هستم رو می*شناسم. اصلا من کی هستم و تو این دنیای لعنتی چه غلطی می*کنم؟


پایان