• تجاوز
  • خاطرات کودکی
  • پدر



سلام اسمم حمیده میخوام خاطرات تلخ زندگیمو واستون بنویسم شاید باورش سخت باشه بگید دروغه ای کاش دروغ بود ولی متاسفانه راسته
کلاس دوم ابتدایی بودم که تو خونمون داشتم با وحید پسر همسایه بازی میکردیم و دولامون و به هم نشون میدادیم و از رو شلوار بهم میمالیدم که از شانس بد من بابام اومد و همون وقتم وحید داشت به من میمالید و وحید و با تیپا انداخت بیرون و کتک سخت به من زد و از اون روز دیگه رفت و آمدام کنترل شده بود هرچی بزرگتر میشدم تو مدرسه بچه ها بیشتر بهم میمالیدن و بهم میگفتن بچه خوشکل و اذیتم میکردن تو محلم همینطور بود ولی من مقاومت میکردم کلاس پنجم که بودم مادرم مرد و خیلی تنها شدم و بابام فقط تریاک میکشید و مواظب من بود تا از خونه بیرون نرم کلاس ششم بود که نزدیک ظهر بابام گفت برو ی نوشابه بگیر بیا بهار بود با ی شلوارک اومدم نوشابه گرفتم که سر کوچمون میثم که از لاتای محله بود جلومو گرفت و هلم داد تو خونه و شروع کردم داد زدن دهنم گرفت و دست انداخت شلوارکم کشید پایین گفتم اگه دیر برم بابام میفهمه برا خودت بد میشه که گفت دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه ی اتاق که کنار در حیاطشون بود بردم تو روی پتو انداختم شلوارکم ی کم دیگه دادپایین و کیرش و خیس کرد گذاشت لای پام و ی پنج دقیقه تلمبه زد و جون جون کرد و آبش و ریخت لای پام و من سریع بلند شدم و نوشابه رو برداشتم دویدم سمت خونه همین که رفتم تو بابام تو حیاط بود گفت چرا انقدر دیر کردی گفتم مغازه شلوغ بود نوشابه رو گذاشتم تو ایوان اومدم برم دستشویی که بابام گفت وایسا بینم چرا در کونت خیسه ! از شانس من شلوارک تنگ بود و شرتم پام نبود شلوارک خیس شده بود بابام اومد طرفم شلوارک کشید پایین دستش برد لای کونم که پره آب منی بود و شروع کرد من و زدن و میگفت میری کون میدی خاک برسرت کی این کار و کرده با گریه میگفتم بخدا تقصیر من بود به زور این کار و کرد و زورم بهش نرسید کی بود خاک بر سر کی بود گفتم میثم پسر مشت قاسم ی چوب بود برداشت رفت در خونشون میثم و با چوب زد مش قاسم بیچاره هم که پیرمرد بود و زد و همسایه ها اومدن و میانجیگری کردن و قضیه تموم شد و این بین آبروی من پیش بابام و تو محله رفت بابام هم من و مقصر میدونست بهم میگفت تو هم اگه کونی نبودی با این شلوارک تنگ بیرون نمی رفتی اوضاع بدی بود و امتحانام که تموم شد بابام خونه رو فروخت و از اون محله رفتیم بابام بهم تیکه مینداخت و میگفت واسه این آبروریزی که تو انجام دادی مجبور شدم خونه و عوض کنیم شبا قبل خواب گریه میکردم و میگفتم ای کاش من مرده بودم نه مامانم کم کم رابطه بابام باهام بهتر شده بود بخصوص وقتی نعشه می شد بابام شیره میکشید و وقتی توپ میشد مهربون میشد و وقتی که خیلی توپ میشد از مامان میگفت و هر دوتایی گریه میکردیم و من بغل میکرد و آرومم میکرد دیگه اکثرا بعد نعشه شدن و رفتن دوستاش من وبغل میکرد و واسم تعریف میکرد و شبا پیش هم میخوابیدیم خیلی خوشحال بودم که بابام باهام خوب شد و مهربون شده تابستون بود و با شرت میخوابیدیم ی شب از خواب بیدار شدم بابام از پشت بغلم کرده بود و کیر شقش و رو کونم حس میکردم من ی مایو پام بود که حس کردم بابایی کیرشو از شرتش در آورد و خیسش کرد و گذاشت لای پام و منم خودم و بخواب زده بودم و زبونم بند اومده بود ی نیم ساعتی کیرش و عقب جلو کرد و بعد با ی نفس بلند کیرش و از لای پام بیرون کشید و آبش و ریخت رو دستمال کاغذی و خوابید شکه شده بودم فردا بابایی باهام مهربونتر بود و وقتی رفتیم بیرون برام انواع واقسام خوراکیها رو خرید بردم شهربازی که خیلی عجیب بود دوشب بعد دوباره از خواب بیدار شدم دیدم بابایی داره کیرش و به کونم میماله و مثل اونشب باهام حال کرد و آبش و ریخت تو دستمال کاغذی و خوابیدیم از ی طرف ناراحت بودم که بابام باهام این کارو میکنه و از ی طرف هم خوشحال که بابام باهام مهربون شده تا ی شب دیگه بعد از اینکه از روی شرت بهم چسبید دستش و انداخت به کش شرتم من و از زمین بلند کرد و شرتم و کامل از پام در آورد و منم سرم وبرگردوندم نگاهش کردم که اومد بهم چسبید و به من گفت حمید پسرم از وقتی که مامانت رفته من خیلی در فشارم و دوست ندارم ی زن دیگه بگیرم و تو با نا مادری بزرگ بشی تو هم مثل مامانت خوشکلی و میخوام که هوای من و داشته باشی و اون دو شب هم بیدار بودی و معلومه خوشت میاد و نگذاشت اصلا من حرف بزنم و گفت آفرین پسر خوب و خوشکلم فردا هم میریم برات پلی استیشن میخرم و اگه بچه خوب و حرف گوش کنی هم باشی ی گوشی موبایلی که دوست داری هم برات میخرم و بعد بوسم کرد و گفت که عیبی که نداره بکنمت که با وعده های پدر رضایت خودم رو نشون دادم من و رو شکم خوابود و لپای کونم و بوسید و ازش تعریف میکرد و کونم خیس کیرش و لای کونم و لای پام میذاشت و قربون صدقم میرفت وتا آبش اومد و ریخت لای کونم و پاکم کرد و خوابیدیم بابایی دیگه مهربون شده بود هرچی میخواستم برام میخرید دیگه ازش نمیترسیدم میتونستم باهاش حرف بزنم و اگه چیزی بخوام بهش بگم اونم هرچی میخواستم برام میخرید و در ازاش کم کم ساک براش میزدم و سوراخ کونم و گشاد کرد و همه جوره بهش سرویس میدادم و تا 20 سالگی مثل ی زن بهش سرویس میدادم در ظاهر باهاش خوب بودم در باطن ازش متنفر بودم با ارثی که پدرش براش گذاشته بود وضع خوبی داشتیم تا بالاخره ی ک دارو بهش می دادم یواش یواش کاری کردم که فلج بشه و حتی نتونه حرف بزنه تا دوسال تو خونه نگهش داشتم و عذابش میدادم ولی دلم به حالش سوخت گذاشتمش خانه سالمندان و بعد یک سال مرد حتی براش مراسم هم نگرفتم واقعا آدم کثیفی بودم هنوز روزی و که پسر همسایه بهم تجاوز کرد و اون من و مقصر میدونست کابوسمه بعضی وقتا به یادش می افتم گریه میکنم دوست دارم ازدواج کنم اما میترسم
امیدوارم هیچ پدری به بچه خودش تجاوز نکنه امیدوارم هیچ بزرگتری کوچکتری و مورد تجاوز قرار نده اگه خدایی نکرده برای بچه تون اتفاقی افتاد اون و مقصر ندونید.