• ضربدری

  • دنباله دار

  • اجتماعی


امروز دومین هدیه*ی عمرم رو گرفتم. یک دفتر خاطرات. خیلی هیجان دارم. نفیسه بهم گفته که می*تونم بنویسم. نمی*دونم درست میگه یا نه. امیدوارم حق با نفیسه باشه. میگه با نوشتن آدم سبک میشه. اما آخه مگه میشه آدم همه چی رو بنویسه؟ اگه هم بشه، هیچ کس حق نداره این رو بخونه. حتی خودم هم نمی*خونمش. حالا سوال بعدی اینه که از کجا شروع کنم؟ خب اولین خاطره*ای که یادم میاد بر می*گرده به چهار و نیم سالگیم. گم شده بودم. یادم نیست چرا اما گم شده بودم. گریه می*کردم. یک پیرمرد که فقط چند تا دندون داشت اومد به سمت من. بابام رو می*شناخت. من رو رسوند خونه. مامانم از دستم عصبانی شد. از پهلوم یه نیشگون بزرگ گرفت. اونقدر که جیغم بلند شده بود.
خیلی زود فهمیدم که رفتارای مامانم و سمیه و سعید، وقتایی که بابا هست با وقتایی که بابا نیست، فرق داره. یه سری حرف*ها بهم می*زدن که اون موقع معنیش رو نمی*دونستم. پررنگ ترینش حروم*زاده بود. یک بار از عمه*ی بزرگم پرسیدم: «حروم*زاده یعنی چی؟»
نتیجه*ی این سوال یک کتک حسابی از مامانم بود. برای اولین بار من رو توی زیرزمین زندانی کرد. بچه تر که بودم از زیرزمین نمی*ترسیدم. هر چی بزرگ تر که شدم، فهمیدم اونجا ترسناکه. به هر حال یک درس بزرگ یاد گرفته بودم. اینکه نباید هیچ سوالی از کسی بپرسم و از اتفاقای توی خونه با کسی صحبت کنم.
بعضی از آخر هفته*ها مامانم و خواهر و برادرم می*رفتن خونه*ی خاله و دایی*هام. اون وقتا هنوز نمی*دونستم چرا من رو نمی*برن. تو خونه از تنهایی حوصلم سر می*رفت. گاهی وقتا می*رفتم جلوی در خونه. دیدن رفت و آمد مردم توی کوچه*مون بهترین سرگرمی من بود. اولین بار اونجا دیدمش. می*خواست بند کفشش رو ببنده اما بلد نبود. خنده*ام گرفت و بهش گفتم: «خب داری اشتباه می*بندی.»
سرش رو بالا آورد. من رو که دید خجالت کشید. رفتم جلوش. دولا شدم و بند کفشش رو بستم. در حین بستن، بهش توضیح دادم که چطوری ببنده. بلند شدم و گفتم: «تو که کفش نو خریدی. لباس نو هم می*خریدی خب.»
باز هم خجالت کشید و گفت: «دستمزدم فقط همین شد.»
«کی بهت دستمزد میده؟»
«تو نجاری دوست بابام کار می*کنم. ما تازه اومدیم اینجا.»
«ما از اول اینجا بودیم. من امسال میرم مدرسه. تو کلاس چندی؟»
«درس نمی*خونم. بابام میگه فقط باید کار کنم.»
«یعنی اصلا مدرسه نرفتی؟»
«دو سال رفتم.»
«خب همون دو سال بسه. شاید منم همونقدر رفتم.»
چهار سال از من بزرگ تر بود. موهای روشن و چشم*های سبز. اینقدر خوشگل بود که اگه لباس دخترونه می*پوشید، همه فکر می*کردن دختره. به خودم که اومدم تبدیل به اولین دوست زندگیم شده بود. یه بابای معتاد داشت. مادرش هم تو شش سالگی از دست داده بود. اکثر حقوقش رو هم باباش می*گرفت و بهش نمی*داد. سعید فهمیده بود که من و آرین با هم دوستیم. انگار که منتظر یک فرصت بود. یه بار که به هم لبخند زدیم، مارو با هم دید. هم از خودش کتک خوردم و هم از مامانم. بعدش هم طبق معمول توی زیرزمین حبس شدم. هنوز درک نمی*کردم که دوستی با یک پسر چرا زشته و چرا از نظر اونا من یک هرزه بودم! راستش هنوز معنی کلمه*ی هرزه هم نمی*دونستم. تنها نکته*ی مثبت این بود که کم*کم به کتک خوردن عادت کردم. انگار تو همون عالم بچگی فهمیده بودم که توی زندگی چیزای خیلی خیلی بدتر از کتک خوردن هم وجود داره.



«این چیه؟»
«اسمش واکمنه. آهنگ پخش می*کنه. برای بابامه. الان خوابیده. یواشکی برش داشتم.»
واکمن رو توی دستم چرخوندم و گفتم: «از کجاش آهنگ میاد؟»
آرین واکمن رو از دستم گرفت و گفت: «بذار نشونت بدم. قبلش اینا رو باید بذاری تو گوشات.»
شبیه دکمه*ی لباس بودن که بهشون سیم وصل بود. یکمی نگاهشون کردم و گذاشتم توی گوشم. آرین دکمه*ی روی واکمن رو زد. وای که چه هیجانی داشت. هنوز حسش یادمه. انگار داشتم پرواز می*کردم. برای دومین بار سعید مارو با هم دید. یکی از کتک*هایی بود که ارزشش رو داشت. تا چند مدت اون صدا توی گوشم بود.
مامانم جریان آهنگ گوش دادن من رو به افضل خانم گفت. چند باری با مامانم تو جلسات قرآن و سفره*های حضرت ابوالفضل افضل خانم رفته بودیم. با حالت خاصی به من نگاه کرد و گفت: «از این بچه بیشتر از این هم توقع نمیره. این از اوناست که باید هر چی زودتر شوهرش بدین. وگرنه از اون پتیاره*ها میشه.»



سمیه به بهونه*ی اینکه اذیتش می*کنم، من رو از اتاقش بیرون انداخته بود. درست همون موقعی که فکر می*کردم رابطه*ی خوبی باهاش دارم. من دیگه شبا توی هال می*خوابیدم. بابام صبحا می*رفت و آخر شب می*اومد. هر چی که بهش می*گفتن، باور می*کرد. از نظر بابام هم من یه دختر شیطون و غیر قابل کنترل بودم.
داشتم مشق می*نوشتم که سمیه پاش رو روی دفترم گذاشت. عصبانی شدم و بهش گفتم: «چیکار می*کنی؟ دارم مشق می*نویسم.»
«وسط راه جای مشق نوشتن نیست.»
«تو عمدا لگد کردی.»
«آره عمدا لگد کردم. خب که چی؟»
«پتیاره.»
بابام درست موقعی وارد خونه شد که من به سمیه فحش داده بودم. ایندفعه بابام من رو توی زیرزمین انداخت. توی زیرزمین داشتم دنبال یه سرگرمی می*گشتم. داشتم جعبه*های انتهای زیرزمین رو جابجا می*کردم که یک صدایی به گوشم خورد. ترسیدم و سکوت کردم. فهمیدم که یکی داره به دیوار زیرزمین ضربه می*زنه.
«تَق تَق»
«تَق تَق»
چند روز بعد فهمیدم که اون شب آرین بوده که به دیوار ضربه می*زده. از سر و صداهای تو خونه*ی ما *فهمیده بود که من رو توی زیرزمین انداختن. به دیوار ضربه می*زد که من از تنهایی نترسم.



وارد کلاس پنجم شده بودم. از اینکه قدم بلند تر شده بود، خیلی خوشحال بودم. آرین هم بزرگ* تر شده بود. هنوز توی نجاری کار می*کرد. از ترس سعید اصلا نمی*تونستیم با هم حرف بزنیم. سخت*گیری*های سعید فقط معطوف به آرین نمی*شد. اگه حتی یک ذره چادرم رو هم بد می*گرفتم، باهام دعوا می*کرد. فهمیده بودم که نمیشه جلوی سعید وایستاد. هر چی که می*گفت قبول می*کردم. اینطوری خیلی راحت تر بود.



بعد از حموم وارد رختکن شدم. داشتم موهام رو خشک می*کردم که خودم رو توی آینه*ی در اصلی حموم دیدم. قبلا هم خودم رو توی آینه دیده بودم اما اینبار حس عجیبی داشتم. حس خوبی از دیدن خودم بهم دست داد. حوله رو گذاشتم روی سکوی رختکن. موهای خیسم اطراف شونه*هام پخش شده بودن. با دقت بیشتر به اندام خودم توی آینه نگاه کردم. فرق کرده بودم. اولین بار بود که حسش کردم. از خودم خوشم اومده بود. این همون حس جنسی بود. حسی که هم می*تونه جذاب ترین و خاص ترین و ناب ترین حس دنیا باشه، هم می*تونه ترسناک ترین و دردناک ترین و تاریک ترین وجه انسان باشه. دوست داشتم با دست*هام همه*ی بدنم رو لمس کنم اما شجاعتش رو نداشتم. بهترین کار این بود که لباس بپوشم و از حموم بیام بیرون.
روم نمی*شد که در موردش با آرین صحبت کنم. شاید اصلا کار زشتی بود که خودم رو نگاه کرده بودم. افضل خانم می*گفت: «حس شهوت فقط برای حیووناست و فقط یه حیوون می*تونه اسیر حس شهوت بشه.»
یادمه که یه بار یکی بهش گفت: «خب بعضیا این حس رو دارن. باید چیکار کنن؟»
افضل خانم بادی به غبغب انداخت. لبخند غرور آمیزی زد و گفت: «انسان*های فرو مایه و پَست به این چیزا فکر می*کنن. انسان*های واقعی به کمال و عشق واقعی که خدا باشه فکر می*کنن. ما تا حضرت زهرا و امام علی رو داریم، چطور می*تونیم به این چیزای حیوانی فکر کنیم؟ تازه این افکار برای یک زن نجیب خیلی بدتره. طبیعت مردا اینه که شهوت پرست باشن اما یک زن مسلمون نباید اینطوری باشه. نجابت زن در اینه که اصلا به این چیزا فکر نکنه تا از شَر مردهای شهوت پرست در امان باشه.»
اما من مطمئن بودم که آرین پسر بدی نبود. یک بار بهش گفتم: «ببین منو، دارم بزرگ میشم.»
غیر مستقیم و نا خواسته ازش خواستم که به اندام من فکر بکنه. آرین از خجالت سرخ شد. سریع بحث رو عوض کرد و هیچ جوابی بهم نداد. پس حالا چطور می*تونستم از اینکه این احساسات بهم دست داده باهاش حرف بزنم؟ به این نتیجه رسیدم که هرگز نباید در این مورد با کسی حرف بزنم. چون همه می*فهمیدن که من یک دختر نا نجیب هستم.



یه ساختمون نیمه*کاره بود. بالاخره بعد از مدت*ها موفق شدیم همدیگه رو ببینیم. آرین خیلی هیجان زده بود. اطرافش رو نگاه کرد. از زیر بلوزش یه بسته*ی کوچک کادو بیرون آورد. داد به من و گفت: «یه هفته از تولدت گذشته. ببخشید نشد همون روز اینو بهت بدم.»
از خوشحالی می*خواستم جیغ بزنم. تا حالا کسی بهم کادو نداده بود. چقدر با سلیقه و تمیز کادو شده بود. فهمیدم که آرین منتظره تا بازش کنم. به آرومی بازش کردم. چیزی که می*دیدم رو باور نمی*کردم. یه واکمن بود. نزدیک بود گریه*ام بگیره. کاملا غیر ارادی بغلش کردم. با همه*ی وجودم فشارش دادم. همیشه دوست داشتم بغل کردن و بغل شدن رو تجربه کنم. بابا همیشه سمیه رو بغل می*کرد. روم نمی*شد بهش بگم من رو هم بغل کن. آرین بوی چوب می*داد و توی اون لحظه بوی چوب، خوش بو ترین بوی دنیا بود. وقتی ازش جدا شدم، باز از خجالت قرمز شد. خودم هم خجالت کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: «ببخشید دست خودم نبود. آرین این خیلی گرونه. آخه چرا...»
چشم*های آرین برق زدن و گفت: «پولش اصلا مهم نیست.»
از توی جیبش یک نوار کاست بیرون آورد و گفت: «اینم برای توعه. خارجیه و خیلی قشنگه.»
توی زیرزمین اون نوار رو گذاشتم توی واکمن. به معنای واقعی داشتم پرواز می*کردم. این شگفت*انگیز ترین حس دنیا بود. چشم*هام رو بستم. حس می*کردم که این آهنگ داره وارد تک تک سلول*های بدنم میشه. تصویر آرین اومد جلوی چشمام و اون حسی که با بغل کردنش و توی همون لحظه بهم دست داد رو با روانم لمس کردم. سریع چشم*هام رو باز کردم. واکمن رو خاموش کردم. «نباید به این حس لعنتی فکر کنم. من یک دختر هرزه نیستم. من حق ندارم بهش فکر کنم...»
با ضربه*ای که آرین به دیوار زد، یک فکر به سرم زد. پیش خودم گفتم: «ما *می*تونیم از طریق همین ضربه*ها با همدیگه صحبت کنیم. اگه یه فاصله**ی ثابت و مشخص بین ضربات بندازیم، میشه از طریقش حروف الفبا رو منتقل کرد.»
دو تا دفترچه*ی راهنما درست کردم. تو اولین فرصت که آرین رو دیدم، براش توضیح دادم که باید چیکار بکنه. از پیشنهادم حسابی خوشحال شد. چند بار اول خیلی مشکل داشتیم اما به مرور موفق شدیم که دست و پا شکسته یه سری کلمات رو به هم برسونیم. حالا می*تونستم برای آرین از روزمره*هام حرف بزنم. دقیقا مثل سمیه که با مامان از مدرسه و دوستاش حرف می*زد.
همه چی عالی و بی*نظیر بود. این همه*ی اون چیزی بود که من از زندگی می*خواستم. یکی رو داشته باشم که بتونم باهاش دوست باشم و حرف بزنم. اون روزا شاد ترین روزای زندگیم بود. مطمئنم دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه. غرق دنیای خودم بودم اما خبر نداشتم که قراره وارد چه روزای تاریک و سختی بشم. روزایی که هیچ وقت نمی*تونم فراموش کنم. نمی*دونستم که قراره قبل از اینکه بمیرم، مردن رو تجربه کنم.



بعضی وقتا *می*دیدم که سمیه با شلوارک توی خونه می*گرده. مامانم وقتایی که سعید نبود بهش این اجازه رو می*داد. خیلی بهش می*اومد. منم یه بار از مامانم خواستم که با شلوارک بگردم اما قبول نکرد. البته نه تنها قبول نمی*کرد، بلکه عصبانی هم *شد. یکی از همون آخر هفته*ها بود که من توی خونه تنها بودم. به سرم زد که شلوارک سمیه رو بپوشم و ببینم چجوریه. یه شلوارک صورتی داشت. از توی کمد لباسش برش داشتم و پام کردم. تنها آینه قدی توی خونه همون آینه*ی روی در حموم بود. سریع رفتم توی حموم. یک چرخ جلوی آینه زدم و خودم رو ورانداز کردم. اینقدر خوشم اومد که دوست داشتم پام باشه و درش نیارم. رفتم توی اتاق سمیه و دراز کشیدم روی تختش. هندزفری*های واکمن رو گذاشتم توی گوشم. چشم*هام رو بسته بودم. وقتی چشم*هام رو باز کردم سعید ساکت و بی صدا بالای سرم وایستاده بود. نمی*دونم چند دقیقه اونجا بود. مثل برق گرفته*ها از جام پریدم.
«این واکمن از کجا اومده؟»
هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم. یه کشیده*ی محکم توی گوشم زد و گفت: «دارم بهت میگم اینو کی بهت داده؟»
نمی*دونستم چی باید بهش بگم. داشتم از ترس سکته می*کردم. سعید با عصبانیت واکمن رو از توی دستم کشید و گفت: «ایندفعه می*دونم با این پسره چیکار کنم.»
«غلط کردم داداش. گُه خوردم. به خدا بار آخرمه.»
به صورت رگباری از سعید خواهش می*کردم که کاری نکنه. شبیه آدم*هایی شده بودم که کلی جرم مرتکب شدن و یکجا همش لو رفته. سعید هم شبیه پلیسایی شده بود که یک جنایتکار بزرگ رو سر صحنه*ی جرم گیر انداختن. با عصبانیت بیشتری گفت: «با اجازه کی لباس سمیه رو پوشیدی؟»
بغضم ترکید و گریه*ام گرفت. با همون حالت گریه گفتم: «به خدا داداش بار آخرمه. به مامان و بابا هیچی نگو. تو رو خدا بهشون نگو.»
برای اولین بار بود که دوست داشتم من رو کتک بزنه اما در عوض به کسی چیزی نگه. همینطور گریه کنان داشتم التماس می*کردم که متوجه خط نگاهش شدم. داشت به رون پاهام نگاه می*کرد. اون لحظه هیچ درک کاملی از نگاهش نداشتم. اما حس بدی که بهم دست داد رو خوب یادمه. یه حس بد که ترکیبی از استرس و دلشوره بود. لحن عصبانیش کمی آروم تر شد اما همچنان جدی بود.
«درش بیار دامن خودتو پات کن.»
گریه*ام متوقف شد اما همچنان هِق*هِق می*کردم. سریع گفتم: «باشه چشم.»
همینطور وایستاده بود و گفت: «پس چرا معطلی؟ کَری؟ دارم میگم درش بیار.»
چی باید بهش می*گفتم؟ باید مقاومت می*کردم و به حرفش گوش نمی*دادم؟ همش یازده سالم بود. حتی الان هم نمی*دونم باید توی اون لحظه چیکار می*کردم. دوباره عصبانی شد. نعره زد: «درش میاری یا تو تنت جرش بدم؟»
آب دهنم رو قورت دادم. به نفس نفس افتادم. از ترس داشتم زهره ترک می*شدم. اشک*هام دوباره سرازیر شدن. اگه شلوارک سمیه رو پاره می*کرد، بیچاره می*شدم. به خاطر نعره*ای که زده بود، همه*ی تنم به لرزش افتاد. با دست*های لرزون و به آرومی شروع کردم به درآوردن شلوارک سمیه. کامل درش آوردم. انداختمش روی زمین. رفتم به سمت کمد لباس. دولا شدم که دامن خودم رو بردارم. پای سعید رو دیدم که روی دامن بود. نذاشت برش دارم و با یه لحن دستوری گفت: «پاشو وایستا ببینم. با تو*ام شبنم. میگم وایستا.»
به آرومی وایستادم. دیگه علنی به پاهام نگاه می*کرد. پیراهنم بلند بود. با دستش پیراهنم رو بالا زد. حالا حتی می*تونست شورتم رو هم ببینه. قفل شده بودم و هیچ واکنشی نمی*تونستم نشون بدم. چند لحظه تو همون حالت نگاهم کرد. بالاخره دستش رو کشید کنار و پاش رو از روی دامنم برداشت. سریع برش داشتم و پام کردم. روم نمی*شد به سعید نگاه کنم. با دستش چونه*مو گرفت و سرم رو بالا آورد. مجبورم کرد که نگاش کنم. تا حالا سعید رو اینطوری ندیده بودم. نگاهش عوض شده بود. اون موقع متوجه نبودم که چقدر داره از ترس من لذت می*بره و این براش یک برگ برنده*ی بزرگه. سعی کرد همچنان جدی باشه و گفت: «این دفعه رو می*بخشمت و به کسی چیزی نمیگم. اما اگه بازم از این گُها بخوری، من می*دونم و تو. فهمیدی یا نه؟ با تو هم حرومی. فهمیدی یا نه؟»
تو همون حالت سعی کردم سرم رو به علامت تایید تکون بدم و بهش گفتم: «چشم فهمیدم.»
چند روز بعد فهمیدم که سعید واکمن رو برای خودش برداشته. با دوستاش دسته جمعی آرین رو کتک زده بودن. همه جا پخش کرده بودن که آرین روی من نظر داره. از اون روز نه تنها نگاه سعید روی من عوض شده بود، بلکه همه*ی پسرای کوچه هم یه جور دیگه بهم نگاه می*کردن.



نفیسه دفتر خاطرات شبنم رو به شدت روی زمین کوبید. زمستون بود و خونه*شون هم سرد بود اما صورت نفیسه عرق کرده بود. مات و مبهوت به نفیسه خیره شده بودم. چیزهایی که می*شنیدم رو باور نمی*کردم. نفیسه با بغض گفت: «می*دونستم اذیتش می*کنن یا حتی گاهی وقتا کتکش می*زنن. بهم گفته بود که سعید بیشتر از همه اذیتش می*کنه. اما نمی*دونستم که...»
اشک*های نفیسه سرازیر شدن. از جاش بلند شد و گفت: «برم قرصای بابام رو بدم.»
به اون دفتر خاطرات لعنتی خیره شده بودم. نفیسه برگشت. سه تا چای ریخت و بدون اینکه بهمون تعارف کنه، گذاشت جلومون. خودش هم تکیه داد به دیوار و به دانیال گفت: «این چه کمکی می*تونه بکنه؟ من دیگه نمی*تونم.»
دانیال لیوان چای رو توی دستش چرخوند و گفت: «بهت اطمینان میدم که هیچ راه دیگه*ای نیست. ما باید همه چی رو بدونیم، با جزییات. اگه قراره به شبنم کمک کنیم...»
نفیسه حرف دانیال رو قطع کرد و گفت: «اوکی باشه. اوکی فقط چند دقیقه بهم وقت بدین.»



وقتی که چشم کبود شده*ی آرین رو دیدم، یه غم بزرگ همه*ی وجودم رو گرفت. تنها کاری که می*تونستم بکنم این بود که شب*ها یواشکی گریه کنم. من باعث شده بودم که این بلا سرش بیاد. سعید کل کوچه رو بر علیه آرین کرده بود. تمسخر و اذیت کردن آرین، براشون تبدیل به یه سرگرمی شده بود. از طریق دیوارِ زیرزمین بهش گفتم که سعید واکمن رو ازم گرفته. اما روم نشد از اتفاقای بعدش چیزی بگم.
داشتم آشپزخونه رو تمیز می*کردم. افضل خانم و مامانم داشتن برنامه ریزی سفره حضرت رقیه آخر هفته رو می*کردن. سمیه هم با ذوق و شوق داشت بهشون کمک فکری می*داد. دوست داشتم علنی تو صورتش نگاه کنم و پوزخند بزنم. چون خوب می*دونستم که اگه افضل خانم از خونه بره بیرون، سمیه چه فحشایی قراره پشت سرش بده. نهایتا نتونستم خودم رو کنترل کنم و یک لبخند روی لب*هام نشست. افضل خانم فهمید و درجا گفت: «بله دخترم بایدم بخندی. از بچگیات می*دونستم چه بچه*ی وقیحی هستی. این جور چیزا لیاقت می*خواد که تو نداری.»
مامانم سرش رو به نشونه*ی تاسف تکون داد و گفت: «از اون ننه*ی خرابش بیشتر از این انتظار نمیره. مخ برادر شوهر جوون و خام من رو زد. بردش دیار غربت و به کشتنش داد. این خراب تر از خودش رو هم گذاشت روی دست ما.»
این حرف*ها برام جدید نبود که بخوام بابتش ناراحت بشم. از اینکه موفق شدم حرصشون رو در بیارم، حس خوبی بهم دست داد. داشتیم شام می*خوردیم که مامانم رو به بابام گفت: «این دختره امروز آبروی من رو برد. پرده دریاش تمومی نداره. حالا این به کنار که همش خواهرش رو مسخره می*کنه. مسخره کردن حضرت رقیه رو کم داشت که اونم امروز اضافه شد. اونم جلوی افضل خانم.»
بابام بشقابی که داشتم توش غذا می*خوردم رو پرت کرد به سمت دیوار. شروع کرد به فحش دادن. تا حالا اینقدر عصبانی ندیده بودمش. با فریاد از من خواست که برم توی زیر زمین. همینطور تا راه پله*های زیر زمین بهم فحش می*داد و نفرین می*کرد.
تا حالا نشده بود بابام تا این حد از دستم عصبانی بشه و حتی اینقدر از ته دل من رو نفرین کنه. گوشه*ی زیرزمین خودم رو مچاله کرده بودم که صدای تَق تَق دیوار رو شنیدم. آرین سر و صداهامون رو شنیده بود و فهمیده بود که من رو باز انداختن توی زیرزمین. اون شب گریه*هام تموم شدنی نبود. برای اولین بار توی زندگیم، آرزوی مردن کردم.
«خدایا ازت خواهش می*کنم منو بُکُش.»



وقتش بود که توی یک مدرسه*ی راهنمایی ثبت*نام کنم. سمیه به مامان گفته بود: «اینو تو مدرسه*ی من ثبت*نام نکنینا. من حوصله*شو ندارم. این مایه آبروریزیه.»
من رو یک مدرسه*ی دیگه ثبت*نام کردن. خیلی دور بود و باید هر روز پیاده می*رفتم و می*اومدم. البته من مشکلی با پیاده*روی نداشتم. به این بهونه کمتر تو خونه بودم. خوبی دیگه*اش این بود که سعید کمتر تعقیبم می*کرد. البته برای من که هیچ دوستی نداشتم، اون مدرسه فرق چندانی با مدرسه*ی سال قبلم نداشت. شاید بلد نبودم که با هیچ کس دوست بشم. من نه جزء اونایی بودم که بگن کی یار ما میشه و نه جزء اونایی که بگن ما یار کی بشیم. من تنها بودم و هر روز بیشتر بهش عادت می*کردم.
حسادت*های سمیه تمومی نداشت. تلاش*هاش برای خوشگل بودن همیشه بی*نتیجه بود و اقوام و آشناهایی که من رو می*دیدن، مستقیم و غیر مستقیم به زیبایی من اشاره می*کردن. سمیه موفق شده بود این حسادت و حساسیت رو به مامان هم انتقال بده. حالا بهونه*ی جدید برای تنفر بیشتر از من داشتن. گاهی وقتا نا خواسته جلوشون وایمیستادم. فکر می*کردم هنوز هم چیزی برای جنگیدن وجود داره. حتی جلوی سعید هم اعتماد به نفس پیدا کرده بودم. دیگه کمتر اجازه می*دادم با چشمای هیزش من رو آزار بده. حتی شهامت این رو پیدا کرده بودم که بهش اخم کنم.
راه دور مدرسه یه مزیت بزرگ دیگه هم داشت. اینکه می*تونستم آرین رو ببینم. اونم اوضاعش بهتر از من نبود. آرین هم افسرده و خسته بود. جفتمون با هم درد و دل می*کردیم. هر چی به آرین می*گفتم که درسش رو ادامه بده، قبول نمی*کرد. وارد شونزده سالگی شده بود اما هیچ امیدی به آینده نداشت. تنها دلخوشی آرین، من بودم. اینکه من رو ببینه و باهام حرف بزنه.



مامانم اجازه نمی*داد که من لباسم رو توی ماشین لباسشویی بشورم. رفتم توی حموم که همونجا بشورمشون. همه*ی لباس*هام رو شستم. آبشون کشیدم و گذاشتمشون روی چهارپایه*ی توی حموم. خودم رو خشک کردم و لباس پوشیدم. رفتم توی حیاط که ببینم هنوز بارون میاد یا نه. بارون قطع شده بود. اومدم برگردم که دیدم سمیه وارد حیاط شد. چادر و لباسای مدرسه*ی من دستش بود. قیافه*اش رو چندش گرفت و گفت: «جای این لباسای نجس توی حموم نیست. بار آخرت باشه اونجا می*ذاریشون.»
بعدش هم لباسام رو توی حیاط پرت کرد. نتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم. با حرص توی اتاقش رفتم. لباسای مدرسه*اش رو برداشتم. پرتشون کردم توی حیاط.
سمیه سرم داد زد. محل ندادم. شروع کردم به جمع کردن لباسای خودم که دوباره آبشون بکشم. سعید وارد خونه شد. سمیه رو به سعید گفت: «این وحشی همه*ی لباسای منو توی حیاط انداخت.»
سعید جلوم وایستاد. مُچ دستم رو گرفت و گفت: «مثل بچه*ی آدم لباساشو می*شوری. بعدشم اتو می*کنی.»
از نگاه*های جدی سعید می*ترسیدم. اما اون روز تصمیم گرفتم جلوش وایستم. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «نشورم می*خوای چیکار کنی؟ بزنیم؟ خب همین الان بزن.»
سعید از رفتار من جا خورد. همیشه عادت کرده بود که ازش بترسم. این اولین بار بود که اینطور مستقیم جلوش وایمیستادم. از اینکه ابهتش شکستم، اعتماد به نفسم بیشتر شد. لباسای خودم رو برداشتم و توی خونه برگشتم. سعید هیچ واکنشی نسبت به برخوردم نداشت. فهمید که خودم رو آماده*ی کتک خوردن کردم و اگه این کارو بکنه، بیشتر خودش رو ضایع می*کنه.
سر سفره*ی شام سعید همینطور به من زل زده بود. محلش ندادم. تشکم رو توی هال پهن کردم. اما سعید همچنان توی هال نشسته بود و من رو نگاه می*کرد. چراغ رو خاموش کردم و سعی کردم بخوابم.



سوز بعد از برف، دمای هوا رو اینقدر سرد کرده بود که فقط جلوی بخاری گرم بود. کنار بخاری نشسته بودم و داشتم درس می*خوندم. این آخر هفته*هایی که تنها بودم، به بهترین لحظاتم تو اون خونه تبدیل شده بود. صدای در خونه اومد. بعد از چند لحظه در هال باز شد. سعید وارد خونه شد. در هال رو قفل کرد و کلیدش رو برداشت. کاپشنش رو درآورد و انداخت یه گوشه. به آرومی بهش گفتم: «سلام.»
جوابم رو نداد. اومد رو به روی بخاری. دستاش رو گرفت روی بخاری تا گرم بشن. من سرم رو دوباره توی کتاب بردم. اولین لگد رو بی هوا و ناگهانی به پهلوم زد. اینقدر محکم که نفسم بند اومد. لگد پشت لگد بود که به شکم و پهلوم می*زد. نفسم بالا نمی*اومد. احساس کردم که دارم خفه میشم. دست*هام رو گرفتم توی شکمم و خودم رو مچاله کردم.
«برای من دُم در میاری؟ آدمت می*کنم. همین امروز آدمت می*کنم.»
اینقدر نفس کم آورده بودم که نمی*تونستم جوابش رو بدم. چند تا لگد دیگه به کمرم زد و متوقف شد. فهمیدم که پلیورش رو درآورد. انداخت کنار و بهم گفت: «پاشو وایستا.»
وقتی دید نمی*تونم وایستم، از گلوم گرفت و بلندم کرد. من رو به دیوار چسبوند. یه مشت محکم توی شکمم زد. وقتی می*اومدم شکمم رو بگیرم، یک کشیده *زد توی صورتم. نتونستم مقاومت کنم و گریه*ام در اومد.
«نزن. تو رو خدا نزن.»
«عه پس به حرف اومدی، خوبه.»
یه مشت دیگه زد توی شکمم. شدت گریه*ام بیشتر شد. دردش رو نمی*تونستم تحمل کنم. وقتی ولم کرد، دوباره خودم رو مچاله کردم و نشستم روی زمین. نفس کشیدن برام سخت و درد آور شده بود. هر فحشی که می*تونست بهم *داد. دوباره ازم خواست که وایستم.
«نترس ایندفعه نمی*زنمت. اما اگه واینستی، اینقدر می*زنمت تا بمیری.»
به سختی وایستادم. چشم*اش قرمز شده بود. دهن و بدنش یه بوی بدی می*داد. انگار اونم استرس داشت و از یه چیزی می*ترسید. نفس نفس می*زد. اما سعی کرد محکم باشه و بهم گفت: «لباستو در بیار.»
فقط چند ثانیه لازم بود تا بفهمم جریان چیه و سعید می*خواد چیکار کنه. درسته که هنوز درک و اطلاعات کاملی از یک رابطه*ی جنسی نداشتم. اما حسش کاملا برام ملموس بود. اینقدر بود که توی دلم خالی شد و یک ترس وحشتناک وارد تک*تک سلول*های بدنم شد. سعید نعره زد: «مگه بهت نمیگم لباستو در بیار.»
سعی کردم از کنار دیوار برم اونور تر که بتونم از دستش فرار کنم. بهش گفتم: «به بابا میگم.»
سعید فهمید که می*خوام از دستش فرار کنم. پوزخند زد و گفت: «حرف منو باور می*کنن یا تو رو؟»
«به همه میگم، حالا ببین.»
امیدوار بودم که از تهدیدم بترسه و ولم کنه اما هیچ تاثیری نداشت. با دو تا دستش یقه*ی پلیور بافتم رو گرفت و تا قسمتیش رو پاره کرد. با همه*ی توانم جیغ زدم. دستش رو جلوی دهنم گذاشت. دستش رو گاز گرفتم. با دست دیگه*اش توی سرم کوبید. دردش رو تحمل کردم و باز دستش رو گاز گرفتم که بتونم جیغ بزنم. سعید حرصش بیشتر شد و محکم تر *زد. بالاخره مقاومتم شکست. پلیورم رو کامل توی تنم پاره کرد. وقتی خواست دامنم رو در بیاره، با همه*ی زورم بهش لگد زدم. اما چند تا مشت دیگه توی پهلوها و زیر دنده*هام بس بود که خفه بشم. جوری می*زد که فکر کردم قراره من رو بکشه. همونطور نشسته موهام رو گرفت و سرم رو به دیوار کوبید. دست دیگش رو دوباره جلوی دهنم گرفت و گفت: «چند تا از بچه*ها تو کوچه*ان. اگه به بار دیگه جیغ بزنی، میگم اونا هم بیان. فهمیدی یا نه؟»
سرم رو به علامت تایید تکون دادم. دستش رو از روی دهنم برداشت. دامنم رو درآورد. حالا فقط سوتین و شورت تنم بود.
«تو رو خدا سعید. غلط کردم. گُه خوردم. دیگه از این گُها نمی*خورم. جون مامان. جون بابا. جون...»
سوتینم رو توی تنم پاره کرد. وحشیانه چنگ می*زد. به خاطر چنگ زدناش بدنم به سوزش افتاد. اما این کمترین درد اون لحظات بود.
«به امام حسین قسمت میدم. تو رو به امام رضا ولم کن.»
دوباره دستش رو گذاشت روی دهنم و گفت: «خفه شو با دختریت کار ندارم.»
من رو دمر خوابودند. شورتم رو پاره کرد. یک دستش رو محکم گذاشت روی کمرم که نتونم بلند بشم. دیگه انرژی*ای نداشتم که بخوام مقاومت کنم. نفس کشیدن برام سخت شده بود. فهمیدم که شلوارش رو تا زانوش کشید پایین. اون موقع هنوز نمی*دونستم اونی که دارم لمس می*کنم و اون درد و سوزش وحشتناک رو برام به وجود آورد، آلتش بود.



نفیسه دیگه نتونست ادامه بده. صورتش خیس اشک شده بود. انگار که نمی*تونست نفس بکشه. دفتر خاطرات شبنم رو روی زمین گذاشت. تا حالا تو عمرم ندیده بودم که یکی تا این حد سوزناک گریه بکنه. من همینطور به دیوار تکیه داده بودم. انگار کل بدنم بی حس شده بود.
نفیسه گفت: «دیگه نمی*تونم ادامه بدم. دیگه نمی*تونم.»
دانیال به سمت نفیسه رفت و گفت: «بقیه*اش رو خودم می*خونم. ما باید امشب تمومش کنیم. شاید وقت برای شبنم کمتر از اونی باشه که فکر می*کنیم. برو توی حیاط، هوایی عوض کن. هر وقت بهتر شدی برگرد.»
نفیسه به سختی از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. امکان نداشت چیزهایی که تو اون دفتر نوشته شده، درست باشه. برادر شبنم جزء موجه ترین آدم*هایی بود که توی زندگیم دیده بودم. پس هر بار که اون و شبنم همدیگه رو می*دیدن... پس چرا حتی یک بار هم شک نکردم. لعنت به من...
نفیسه وارد اتاق شد. صورتش رو جوری شسته بود که نصف شالش هم خیس شده بود. این بار دانیال برای نفیسه چای ریخت. دیگه به خونسردی چند ساعت قبلش نبود. دفتر خاطرات رو برداشت. یک نفس عمیق کشید و بازش کرد.



«با زبون خوش میگی یا نه؟ کی اینکارو باهات کرده؟»
بابام ولکن نبود. باید می*فهمید علت این همه کبودی روی صورت و گردنم چیه. سمیه وقتی من رو دید وحشت کرد و یکی از دست*هاش رو جلوی دهنش گذاشت. مامانم هم جا خورد. سعید عقب تر از همه*شون وایستاده بود. شبیه آدم*هایی که می*خوان حمایت کنن، حرف زد و گفت: «نترس شبنم. بگو چی شده. هر کی باشه خودم پوستشو می*کنم.»
هر کدوم*شون یه جمله*ای می*گفتن. صداهاشون توی گوشم قاطی شده بود و هر لحظه مبهم تر می*شد. اون لحظه فقط جملات سعید توی ذهنم تکرار می*شد.
«اگه اونی که بهت میگم رو بهشون نگی، کاری می*کنم بری زیر تک تک بچه*های کوچه. راستشو بگی، فوقش چند تا تو گوشی از بابا می*خورم و خلاص. تهش منو نمی*ذاره کنار تا طرف تو رو بگیره. پس آدم باش و بفهم که باید چیکار کنی، به نفع خودته.»
از سوزش گونه*هام فهمیدم که چند قطره اشک روی پوست زخمی و کبود صورتم جاری شده. به چشم*های سعید زل زده بودم. چونه و لب*هام به لرزش افتاده بود. بغض داشت خفه*ام می*کرد. با قورت دادن آب دهنم، گلوم به درد اومد. جایی از بدنم نبود که درد نکنه. به سختی تونستم فقط یه کلمه بگم.
«آرین...»
سعید با کف دست، توی پیشونی*اش کوبید و گفت: «می*دونستم کار اون حرومیه. خودم درستش می*کنم.»
از خونه زد بیرون. مامانم به بابام گفت: «برو دنبالش. نزنه پسره رو بکشه و بدبختمون کنه.»
چشم*های بابام از عصبانیت قرمز شده بود. دستش رو بلند کرد که بزنه توی صورتم. مامانم نذاشت و گفت: «برو دنبال سعید.»
بابام دستش رو پایین آورد. سریع از خونه رفت بیرون که جلوی سعید رو بگیره. مامانم اومد جلوم. یه تُف انداخت توی صورتم و گفت: «اینه آخر عاقبت هرزگیات. خودت به درک. آبرو برای ما نذاشتی.»
سر و صدا و نعره*های سعید رو می*شنیدم که کل کوچه رو پر کرده بود. سمیه گفت: «به اون که همین الان یه درس حسابی میدن. تو هم به وقتش آدمت می*کنن.»
هر چی به دیوار زیرزمین ضربه می*زدم، فایده نداشت. دومین روزی بود که توی زیرزمین زندانی شده بودم و حتی حق مدرسه رفتن هم نداشتم. پشتم اینقدر درد می*کرد که نمی*تونستم درست بشینم. به بابام گفته بودم که آرین فقط کتکم زده. سعید هم قانعش کرده بود که آرین جرات بیشتر از این رو نداره. در هر صورت سعید با همون سن نسبتا کمش خوب می*دونست که بابای من برای حفظ آبروی خودش هم که شده، شکایت نمی*کنه و روی این ماجرا سرپوش می*ذاره.
روز سوم از زیر زمین آوردنم بیرون. بالاخره باید می*فرستادنم مدرسه و بیشتر از این نمی*تونستن زندانیم کنن. تنها خواسته*ام توی دنیا این بود که آرین رو ببینم. باید به هر قیمتی که شده می*دیدمش. توی راه برگشت از مدرسه، دلم رو به دریا زدم. رفتم جلوی نجاری که توش کار می*کرد. منتظر بودم که کارش تموم بشه و بیاد بیرون. اما یکهو سعید جلوم سبز شد.
«نترس عزیزم. تو دیگه نباید از من بترسی.»
نا خواسته چند قدم به سمت عقب رفتم. ترسم از سعید، هزار برابر شده بود. مُچ دستم رو گرفت. نمی*دونستم که قراره چیکار کنه. اما ظاهرش خونسرد بود. شبیه آدمای مغرور و پیروز به من نگاه می*کرد.
«اوستا میشه بی زحمت به آرین بگی بیاد. یه لحظه کارش دارم.»
توانایی اینکه دوباره بهش التماس کنم رو نداشتم. انگار تمام عضلات لب*هام از کار افتاده بود. فقط تونستم سرم رو به علامت نه تکون بدم. سعید با همون خونسردی گفت: «نگران نباش عزیزم. کاری باهاش ندارم.»
آرین وقتی مارو دید، میخکوب شد. صورت اونم کبود بود. سعید بهش گفت: «بیا بچه، بیا اینجا کارت دارم. نترس اگه می*خواستم بزنمت اینطوری نمی*گفتم. می*اومدم تو همون مغازه مثل سگ می*زدمت و می*رفتم پِی کارم.»
آرین اصلا به من نگاه نمی*کرد. لنگ زنان به سمت ما اومد. وقتی دیدم که سعید چه بلایی سرش آورده، دوباره گریه*ام گرفت. قطعا آرین با اون هیکل کوچکش هیچ شانسی جلوی سعید نداشت. سعید از همه نظر بزرگ* تر از سنش بود. با یک دستش، دست من رو گرفت و با دست دیگه*اش، دست آرین رو گرفت. به آرومی گفت: «بریم یکمی قدم بزنیم.»
آرین بهش گفت: «حرفتو همینجا بزن.»
سعید پوزخند زد و گفت: «عجله نکن.»
ما رو به همون خونه*ی نیمه ساز برد. همونجایی که من و آرین همدیگه رو می*دیدیم. دست آرین رو رها کرد و به سمت یکی از ستون*ها هلش داد. اما من رو کامل به سمت خودش کشید. از پشت بغلم کرد. جوری که صورتم به سمت آرین بود. بهش گفت: «اومده بود یه چیزی بگه. خب الان من آوردمتون اینجا که راحت حرفشو بزنه.»
دستش رو برد زیر چادرم. از روی مانتو به سینه*ام چنگ زد و گفت: «حرف بزن دیگه. چرا لال شدی؟»
برای یک لحظه فکر کردم که اصلا چی باید به آرین می*گفتم؟ من فقط می*خواستم ببینمش اما در واقع هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. اشک توی چشم*های آرین جمع شده بود. سرش به لرزش افتاد. به اطرافش نگاه کرد. انگار داشت دنبال چیزی می*گشت تا به سعید حمله کنه. سریع خودم رو از چنگ سعید خلاص کردم و گفتم: «نه. تو رو خدا نه. اون زورش بیشتره. باز می*زنه تو رو.»
سعید دوباره مُچ دستم رو گرفت. با حرص گفت: «باشه خودم بهش میگم.»
برگشتم و توی چشم*های سعید نگاه کردم. مطمئن نبودم این چشم*های یک آدمه یا یک حیوون. دوباره من رو به همون حالت قبل بغل کرد و دست لعنتی*اش رو روی سینه*ام گذاشت. اینبار چنان چنگ زد که نزدیک بود از درد، فریاد بزنم. می*خواست آرین ببینه که دستش کجای بدن منه. با همون لحن پر از نفرتش رو به آرین گفت: «راستش من و شبنم جون خیلی با هم خوب شدیم. اومده بود پیشت که همینو بگه. بگه ما شدیم عین زن و شوهرا. مگه نه شبنم جون؟»
هِق هِق گریه*ام شدت گرفته بود. نمی*دونم اسمش غرور بود یا چیز دیگه*ای. اما خورد شدنش رو توی چشم*های آرین می*دیدم. سعید لباش رو روی صورتم گذاشت. یک بوسه*ی طولانی کرد و رو به آرین گفت: «خب دیگه کارمون تموم شد. حالا می*تونی گورتو گم کنی و به اون بابای معتادت برسی.»
رهام کرد و با یک لحن دستوری گفت: «راه بیفت.»
جلوی پای آرین یک تُف انداخت و از ساختمون زد بیرون. دیگه بیشتر از این نمی*تونستم تحمل کنم. من هم بدون اینکه به آرین چیزی بگم و یا حتی نگاهش کنم، اومدم بیرون. صدای فریاد آرین، شدت گریه*ام رو بیشتر کرد.
اون روز آخرین روزی بود که من آرین رو دیدم. چند روز بعد توی محل پیچید که آرین فرار کرده. سعید موفق شده بود که به بدترین شکل ممکن، من و آرین رو تحقیر کنه و انتقام همه*ی کینه*ها و حسادت*هاش رو ازمون بگیره. با افتخار به همه می*گفت که آرین از ترس فرار کرده. اما من اون روز تو چشم*های آرین هیچ ترسی ندیدم. اون چشم*ها برای آدمی بود که دیگه زنده نیست.
بعد از چند روز تازه فهمیدم که سعید باهام چیکار کرده. شبیه آدم*هایی که تصادف می*کنن. تو اون لحظه به خاطر دمای بدنشون، درد زیادی ندارن. اما بعد از چند ساعت تازه متوجه میشن که چقدر آسیب دیدن.
یه جا خونده بودم که فرکانس صدای مورچه بیش از ظرفیت شنوایی آدم*هاست. من همون مورچه*ای بودم که صدای فریادم رو هیچ کس نمی*شنید. از دنیا و آدم*هاش متنفر شده بودم. احساس می*کردم همه*ی آدم*ها هم از من متنفرن. آخه مگه من چه گناهی کرده بودم؟ همیشه برام سوال بود که تو اون تصادف لعنتی، من کدوم گوری بودم؟ چرا باید می*موندم آخه؟ افضل خانم همیشه می*گفت: «هیچ کار خدا بی*حکمت و بی*دلیل نیست. همیشه یه خیری پشت هر اتفاقیه.»



با گرمایی که روی پام حس کردم، از خواب پریدم. پتو رو از روم پس زده بود و دامنم رو بالا داده بود. دستش رو روی رون پام گذاشته بود. با دست دیگه*اش سریع جلوی دهنم رو گرفت و گفت: «هیس همه خوابن.»
یک لحظه به سرم زد که با همه*ی توانم جیغ بزنم و همه رو بیدار کنم. اما سعید راست می*گفت. کی حرف من رو باور می*کرد؟ از نظر اونا من یک دختر شیطون و نا نجیب بودم که به مادرم رفته بودم. حتی برای آبروی خانواده یک خطر محسوب می*شدم. اما سعید چی؟ همه به چشم یک برادر غیرتی و لوتی می*شناختنش. پای ثابت مسجد محل توی عزاداری*ها. مخصوصا توی محرم. پا برهنه زیر علم می*رفت و سینه چاک امام حسین بود. یه الگو برای کل پسرای محل بود. همه دنبالش بودن و دوست داشتن مثل سعید باشن. چه شانسی می*تونستم جلوش داشته باشم؟
چشم*هاش به تاریکی عادت کرده بود و می*تونست چشم*های نا امید و درمونده*ی من رو به راحتی ببینه. همون لبخند پیروزمندانه*ش رو زد و گفت: «اگه دختر خوبی باشی، این دفعه قول میدم که اذیت نشی. فهمیدی یا نه؟»
اون شب فقط یک قطره اشک از چشمم اومد. به راحتی تسلیم نگاه مغرورش شدم و سرم رو به علامت تایید تکون دادم. من اون شب بدون هیچ مقاومتی خودم رو در اختیارش گذاشتم و این تازه اولش بود.



ظهر که از مدرسه برگشتم، سعید توی حیاط منتظرم بود. نشسته بود روی لبه*ی حوض. از من خواست که کنارش بشینم. به آرومی و طوری که فقط خودمون دو تا بشنویم؛ گفت: «از این به بعد باید بیدار بمونی. هر وقت خواستم بیام پیشت، قبلش بهت میگم "ماه کامل". خودت بفهم و آماده باش. فهمیدی یا نه؟»
«آره.»
با حرص چونه*مو گرفت. سرم رو چرخوند به سمت خودش و گفت: «آره و زهر مار. از این به بعد هر چی گفتم، میگی چشم. فهمیدی یا نه؟»
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: «چشم.»
من برای سعید تبدیل به یک ابزار ارضای نیاز جنسی*اش شدم. با گذر زمان بیشتر و واضح تر متوجه می*شدم که داره باهام چیکار می*کنه و اونم اصلا براش مهم نبود که داره خودش رو توی یک جسد بی**روح تخلیه می*کنه.



«آقا یه بلیط برای خوی می*خوام.»
با تعجب نگاهم کرد. چند دقیقه مکث کرد و گفت: «بگیر بشین تا برات بلیط چاپ کنم.»
خوشحال شدم و ازش تشکر کردم. تو صحبت*های بچه*های مدرسه شنیده بودم که میشه از اونجا به ترکیه رفت. وقتی دیدم بابام دسته*ی اسکناس پول رو توی کمد گذاشت، تنها مشکلی که داشتم حل شد. فقط باید وسایل مهم رو توی کوله*پشتی سمیه می*ذاشتم. توی ترمینال بودم. چیزی به آزادی*ام نمونده بود. اگه بابا و مامان واقعی*ام رفته بودن ترکیه، پس من هم می*تونستم برم. بعد از چند دقیقه همون آقا به سمتم اومد. نزدیک تر که شد، متوجه شدم یک پلیس هم همراهشه. دیر فهمیدم جریان چیه و دیگه راه فراری نبود.
با این کارم به همه ثابت کردم که اصلا در موردم اشتباه نمی*کنن. من یک دختر هرزه بودم. حتی خودم هم باورم شده بود. وقتی توی آینه به صورت خودم نگاه می*کردم، انگار دارم به کثیف ترین و پست ترین موجود دنیا نگاه می*کنم. حتی شانس فرار کردن هم نداشتم. یا شاید بلد نبودم. بالاخره دست از جنگیدن برداشتم. تلاشم برای فرار، آخرین تقلای من برای به دست آوردن هیچ بود. من توی سن چهارده سالگی به معنای واقعی با واژه*ی "هیچ" آشنا شدم.



دانیال سکوت کرد. بعد از چند لحظه گفت: «تموم شد، بقیه*اش سفیده.»
از جام بلند شدم. انگار وزنم هزار برابر شده بود. از اتاق بیرون اومدم. پدر نفیسه همچنان خواب بود. وارد حیاط شدم. چراغ همه*ی اتاق*ها خاموش بود. رفتم توی حوض و وسطش دراز کشیدم. تو اون لحظه تنها خواسته*ام این بود که کاش این حوض آب داشت. این همه غبار و دود نمی*ذاشت که ستاره*ها رو ببینم. من با شبنم چیکار کرده بودم؟ یا شاید اصلا من مقصر نبودم؟ اون حق نداشت اصلا زن من بشه. اون به هر حال یه هرزه بود. حالا علت اون همه ترس و استرس اوایل ازدواج*مون رو فهمیدم. بگو پس، می*ترسیده من بفهمم که قبل از ازدواج تجربه رابطه داشته. اما چرا ننوشت که تا کِی این رابطه بوده. نکنه همیشه بوده و من خبر نداشتم؟ اتفاقا رابطه با شبنم متاهل، برای اون داداش مادر قحبه*اش خیلی بی*دردسر تر و راحت تر بود. اون حق نداشت همچین چیزی رو از من مخفی کنه. شبنم یه خائن بود. یه خائن که پشت اون نقاب مظلومش قایم شده بود. همه**ی اون رفتاراش فیلم بود. یه نمایش که چهره*ی واقعی خودش رو پشتش قایم کنه. فقط یه جنده می*تونه این همه سال با برادرش رابطه داشته باشه و صداش هم در نیاد. الان هم حتما یکی رو پیدا کرده. شاید تو مسیر ترکیه باشن. تو راه رسیدن به آرزوی بچگی*هاش. برای اونم حتما داره نقش یک زن مظلوم و نجیب رو بازی می*کنه.
برگشتم توی اتاق. جفتشون در سکوت نشسته بودن و هیچی نمی*گفتن. رو به دانیال گفتم: «خب الان که چی؟ فقط فهمیدیم زن من یه جنده*ی مفت و مجانی برای برادرش بوده. خب عالیه. این چه کمکی به پیدا شدنش می*کنه؟ اصلا برای چی بخوام پیداش کنم؟ آخه چه ارزشی...»
نفیسه حرفم رو قطع کرد. با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت: «خفه شو. خفه شو لعنتی. درسته که امشب فهمیدم حتی منم از خیلی چیزا خبر نداشتم. اما با چشم*های خودم دیدم. دیدم که شبنم وقتی فهمید تو می*خوای بری خواستگاریش، چطور امیدوار شد. به اینکه می*تونه یه زندگی عادی داشته باشه، مثل همه. خودت بهتر از همه می*دونی که چطوری در اختیارت بود و چقدر دوسِت داشت. حاضر بود هر کاری انجام بده تا توی لعنتی خوشحال باشی، تا زندگیش رو داشته باشه، تا نخواد برگرده توی اون جهنم. شبنم با همه*ی وجود عاشقت بود. عاشق زندگی*اش بود. عاشق امنیتی بود که فکر می*کرد داره. حالا هم معلوم نیست چه بلایی سرش آوردی. اما مطمئنم خود تو باعث شدی غیبش بزنه.»
پوزخند زدم و گفتم: «همچین آدمی لیاقت اینکه زن من بشه رو از اول نداشت. همین الان هم لیاقتش رو نداره که زن من باشه.»
نفیسه بُراق شد توی صورتم. دانیال نذاشت نفیسه حرفی بزنه و گفت: « تا اونجایی که من می*دونم دیگه زن شما نیست. نزدیک به شش ماهه که شما شبنم رو طلاق دادین. الان هم اگه دنبال پیدا شدنش هستین، صرفا به خاطر حفظ آبروی خودتونه. در مورد مزیت*های مطلع شدن از محتویات این دفتر، همینقدر بگم که حالا همگی فهمیدیم که نفیسه خانم تنها دوست معتمد زندگی شبنم نبوده. آرین هم هست. کسی که شاید بیشتر از همه بتونه کمک کنه. یا از جای شبنم خبر داره یا می*تونه اطلاعات به درد بخوری بده. البته درک عمق کاری که شما با شبنم کردین، مهم ترین مزیت امشب بود.»
با جمله*ی آخر دانیال فهمیدم که کل دفتر خاطرات مشکی رنگ رو خونده. نفیسه یک قدم به سمت من برداشت. نگاهش ترکیبی از نفرت و خشونت و تعجب بود. هلم داد و گفت: «تو باهاش چیکار کردی؟ دارم میگم باهاش چیکار کردی لعنتی؟»
«بهتر نیست وقتی پیداش کردیم ازش بپرسیم که اون با من چیکار کرده؟ با این همه مخفی کاریا و دروغاش؟ الان از من طلبکاری؟»
دانیال پرید وسط بحث من و نفیسه و گفت: «آروم باشین لطفا. با دعوا و مشاجره، چیزی درست نمیشه.»
رو به دانیال گفتم: «بالاخره می*تونی پیداش کنی یا نه؟»
دانیال به آرومی شروع کرد به جمع کردن و مرتب کردن کیفش. بدون اینکه به من نگاه کنه؛ گفت: «قطعا امیدواری برای پیدا کردنش زیاده. اما لطفا و ترجیحا از امشب به هیچ کس چیزی نگیم. منظورم همه*مونه، حتی خودم. من سعی می*کنم آرین رو پیدا کنم. نفیسه خانم شما همچنان می*تونین به من کمک بدین. لطفا در دسترس باشین.»
تو راه برگشت به خونه بودم که محمد زنگ زد. بعد از یه احوال*پرسی ساده؛ گفت: «به کجا رسیدی؟»
«هیج جا. هر چی این گُه لعنتی رو بیشتر هم می*زنم، بیشتر بوش همه جا رو بر می*داره.»
«به نظرم گم و گور بمونه بهتره. چرا گیر دادی پیدا بشه؟»
«خودمم از خدامه برای همیشه بره گم شه و خلاص. اما اگه بی هوا پیداش شد چی؟ اومد و آبرو ریزی کرد چی؟ حالا گور بابای خانواده*ام. من دیگه می*تونم کاسبی کنم؟ می*تونم تو روی کسی نگاه کنم؟ اونوقت باید هر چی دارم و ندارم رو بذارم و از این شهر لعنتی برم. ریده میشه به این همه سال اعتبار و آبروم.»
«راست میگی. اگه بابای منم بفهمه که بدبخت میشم. لعنت به این شبنم. کاش مُرده باشه. طفلک سپیده رو بگو. مریض شده از بس حرص خورده. برای تو هم خیلی نگرانه. چی بهش بگم؟»
«بهش بگو نگران نباشه. نمی*ذارم اتفاقی بیفته. زودتر از اینکه بخواد غلطی بکنه، پیداش می*کنم و نمی*ذارم هیچ گُهی بخوره.»


ادامه دارد