• عاشقی



پریچهر رو از دوم دبیرستان می شناختم و سه سال می شد که همکلاس بودیم.همه می گفتن مثل اسمش زیباس.از همون زمان بی دلیل حس خوبی بهش نداشتم. زیادی عشوه داشت .قد بلند و توپر بود . سوگلی کلاس به حساب می اومد.هر دومون تو قید و بند درس نبودیم.با این که هم محله و هم کلاس بودیم ولی چیزی جز یه سلام ساده بین ما رد و بدل نمی شد .خانواده کم جمعیتی داشت ،مادرش سالها قبل بر اثر سرطان فوت کرده بود و پدرش مکانیک بود.فقط یه خواهر کوچکتر از خودش داشت که اونم هم مدرسه ی ما بود.وضع زندگی مشابهی داشتیم.پدرم نانوایی داشت.مرد خوب و باخدایی بود .مادرم خانه دار بود و گاهی قالیبافی می کرد .سه تا بچه بودیم.صادق و صابر و من.صادق حقوق خونده بود و دفتر وکالت داشت،چند سالی از ما بزرگتر بود،با همه فرق داشت ،کم حرف و تودار بود.بخاطر رفتارش و فاصله سنی زیاد،چیزی جز احترام بینمون نبود.ازدواج کرده بود و زندگی خوبی داشت.هر هفته به ما سر می زد.به مادرم پول می داد ،اونقدر بزرگوار بود که هیچ وقت مستقیم این کار رو نمی کرد و پول رو کنار مادر،زیر پتو می ذاشت.از درسم می پرسید و هر بار نصیحتم می کرد که خوب درس بخونم و خودمو نجات بدم .صادق شبیه پدرم بود،آروم و بی حاشیه، ولی منو صابر زمین تا آسمون با اون فرق داشتیم.همیشه خدا دعوا می کردیم.پدر و مادرم از دست ما عاصی بودن و مادرم می گفت یکیتون بمیرین تا راحت بشم ...پدرم بهش تشر می زد که زن این چه حرفیه خدا رو خوش نمی یاد....آمار دوس دختراشو داشتم و زاغ سیاهشو چوب می زدم.سه سال اختلاف سنی داشتیم.درسش رو تا دیپلم به زور ادامه داده بود.قد بلند و چهار شونه بود.چشمای جذاب و گیرای داشت ،پوست تیره ش حالت مردونگی خاصی بهش داده بود.بخاطرش زیاد از دوستام و همکلاسیام متلک می شنیدم.
سال آخر دبیرستان بودیم.همه تو فکر کنکور و دانشگاه بودن ولی منو رفیقم مریم، فارغ از این فکرا بودیم.صمیمی ترین دوستم مریم بود.به قول خودش باید پسر می شده ولی اشتباهی دختر شده بود.اونم مثل من از پریچهر خوشش نمی اومد و می گفت دختره مکانیکو این همه ناز و ادا؟؟و هر دو می خندیدیم...یه روز موقع برگشتن از مدرسه،از جلوی بنگاه ماشین رد می شدیم که مریم گفت:
-خوب به این پسره که دم در بنگاه ایستاده نگاه کن،رفیقه پریچهر هس.
تعجب کردم،پسرِ قد بلند و جذابی بود ولی شیطنت از نگاهش می بارید.
--از کجا می دونی رفیقن؟
-خودم دیدم .تو به آمار من شک داری؟
--نه فقط پرسیدم.
-اون روز برگشتنی،سوار ماشین پسره شد و دوتایی رفتن .یه پژو سفید داره وضعشون خوبه.



چندین ماه از این موضوع گذشت .
نزدیک آخرای سال تحصیلی بودیم.یه روز صابر گفت که می خواد از فردا پیش آقا کاظم بره و مکانیکی یاد بگیره.خندم گرفت و با صدای بلند خندیدم.صابر گفت:
-زهر مارررر چرا می خندی؟
-- تو می خوای مکانیکی یاد بگیری؟
-اره
--مکانیکی کار تو نیست.
-انتر خانوم می شه توضیح بدی چرا؟
--چون تنبل هستی و دل به کار نمی دی تا حالا کدوم کاری رو بیشتر از یه ماه تونستی ادامه بدی؟
-این دفه فرق داره
--می شه بفرمایین چه فرقی؟
مادرم ساکت بود و سبزی پاک می کرد گفت:عاقا عاشق شدن،عاشق دختر اوستا.
--چی؟کدوم اوستا؟عاشق کی؟
مادرم نگاهی به صابرکرد و گفت :عاشق هم کلاسیت ،پریچهر!
--پریچهر؟؟!!
باورش سخت بود،صابر می خواست پیش آقا کاظم ،پدر پریچهر کار کنه.
قیافه ِ پریچهر تو ذهنم اومد ،اون چشمای عسلیش.تصور این که قرار هس عروسمون بشه، ناراحتم می کرد.چیزی از ماجرای اون پسر بنگاهیه نگفتم چون هنوز از حرفای مریم مطمئن نبودم.



فردا صبح تو حیاط مدرسه نشسته بودم و به پریچهر فکر می کردم.از دور مریم رو دیدم که داره سمت من می یاد .اومد کنارم نشست ،دوتا کیک آورده بود یکی از کیکا رو انداخت روم و گفت:
-کوفت کن.
--برو پی کارت حوصله ندارم.
-چرا اونوقت؟!
--خونوادگیه!
-آهان یعنی الان من غریبه شدم دیگه؟!
مریم کیکشو می خورد و چیزی نمی گفت.به چهرش دقیق شدم.با نمک بود،مثل ما از خانواده متوسطی بود،پدرش دوبار ازدواج کرده بود و قنادی داشت.بین رفیقام از همه بیشتر با مریم ایاغ بودم.دوباره پرسید:
-هنوز لالی و نمی خوای بگی چی شده و کی ریده بهت؟
--صابر می خواد ازدواج کنه
پوز خندی زد و گفت:
-برو بابا ...صابر گورش کجا بود که کفنش باشه.
دهنش هنوز می جنبید و باور نمی کرد .
--احمق جدی گفتم!صابر خاطر خواهه پریچهر شده!
یه لحظه مات موند و چیزی نگفت.چشم تو چشم شدیم .به زور کیک رو قورت داد و با صدای ضعیفی گفت:
-کی گفته؟؟
--خودش.
چشماش پر از اشک شد و رنگش پرید،اینبار نوبت تعجب من شد و پرسیدم:
--چت شد؟؟
چیزی نگفت و به گوشه حیاط زل زد.با دست به بازوش زدم.
--با تو ام هااا
-من صابر رو دوست داشتم!
--تو چی؟؟
-دوسش داشتم....خیلی دوسش داشتم.
--چرا تا حالا نگفته بودی؟
-چی می خواستی بگم!



دوباره ذهنم مشغول شد.به مریم و صابر فکر می کردم .قبلا مریم چند بار دم در خونه ما اومده بود و صابر رو دیده بود.صابر همیشه می گفت این دختر سیاه سوخته کیه؟از این بهترشو برا رفاقت پیدا نکردی و می خندید.


دوباره بی خواب شده بودم.هزار جور فکر و خیال داشت منو می کشت.بعد از اون ماجرا،
مریم کم حرف شده بود.یه ناراحتی ِعمیقی ته چهره ش بود.دیگه شوخی نمی کرد و سربه سر بچه ها نمی ذاشت.یه روز بهم گفت:
-چیزی از پیمان به خونوادت گفتی؟
--پیمان کیه؟
-همین پسر بنگاهیه،رفیقه عروستون!
--مواظب حرف زدنت باش! اولا هنوز پریچهر عروس ما نشده در ثانی تو اسم پسره رو از کجا می دونی؟!
-کل مدرسه می شناسنش تا حالا به صد نفر شماره داده...
--اصلا از کجا بدونم داری راس می گی؟
-خیلی راحته،تحقیق کنین ،دو روز برین دنبال پریچهر ...



دلم نمی خواست حرفای مریم رو باور کنم ،به نظرم ریشه در حسادت زنانه داشت.ولی باید یه تحقیقی می کردم.چند روز توی مسیر مدرسه تا خونه، بدون این که کسی بفهمه مثل سایه پریچهر رو تعقیب کردم ولی چیزِ خاصی ازش ندیدم و به این نتیجه رسیدم که حرفای مریم نمی تونه واقعی باشه.آخرش خودم رو راضی کردم که خیلی از دختر پسرا قبل از ازدواج رفیق دارن،مهم این که بعد از ازدواج به هم وفادار باشن.
اواسط تابستون بود.درسمون تموم شده بود.دیگه مریم رو کم می دیدم.کنکور قبول نشدم.طبیعی بود،من که درسی نخونده بودم.خیاطی یاد می گرفتم.به اجبار صابر،قرار بود بریم خواستگاری پریجهر.مادرم راضی نبود،می گفت صابر شغل درست و حسابی نداره،هر دو تا شون بچه هستن و ازدواجشون از روی شناخت نیست.ولی صابر اونقدر اصرار کرد تا بلاخره راضی شد.آقا جونم چیزی نمی گفت ولی در واقع راضی بود.به نظرش ازدواج ،جلوی هر خلاف و گناهی رو می گرفت*.منم حرفی نداشتم،دلم می خواست صابر با مریم ازدواج کنه،ولی اون انتخاب خودش رو کرده بود.صابر خوشحال بود .سربازیش رو تازه تموم کرده بود،بر خلاف کارهای قبلیش،مکانیکی رو ول نکرد.لاغرتر شده بود.شب ها دیر می اومد.دستها و ناخنهاش همیشه سیاه بودن.بخاطر پریچهر همه سختی ها رو تحمل می کرد* وبلاخره ازدواج کردن .با پولی که خودش جمع کرده بودو کمک آقا جون و داداش صادق ، مراسم آبرومندی گرفتیم و یه خونه ۶۰ متری رهن کردن .صاحب خونه رفیق قدیمی بابام بود.خونه صابر نزدیک خونه ما بود.یک سال از ازدواجشون می گذشت.همه چیز خوب پیش می رفت.
یه عصر پاییزی ،صابر و پریچهر با شیرینی اومدن.هر دو شاد و خندون بودن،پریچهر حامله بود و من قرار بود برای دومین بار عمه بشم.همه خوشحال شدیم...
چند ماه بعد ثنا به دنیا اومد.پدرم بیشتر به صابر و خانوادش می رسید ثنا دلخوشیِ جدید ما شده بود.روزها از پی هم می گذشتن...
ثنا یک ساله شده بود.شیرین و خواستنی بود. سرما خوردگی داشت.رفتم به دیدنش وبراش عروسک خریده بودم.مادرم به بهانه پادردش نیومد ولی می دونستم که دل ِ خوشی از پریچهر نداره اما بخاطر صابر کوتاه می اومد.یکم با ثنا بازی کردم.هنوز بعد از این همه سال با پریچهر صمیمی نبودم.احترام هم رو نگه می داشتیم ولی یک دیوار نامرئی بینمون بود.یه ساعت نشستم و بعد آماده رفتن شدم .خونه صابر طبقه سوم بود.از پله پایین اومدم .وقتی به در خروجی رسیدم،خانوم روشنی درِ واحدشون رو باز کرد،سلام و احوالپرسی کردیم.گفت:
-مژده خانوم می شه چند لحظه وقتت رو بگیرم؟
--خواهش می کنم بفرمایین.
-دم در نمی شه دخترم، لطفا بیا تو.
--اتفاقی افتاده خانوم روشنی؟
-بفرمایید داخل ،عرض می کنم.
با تعجب و کمی ترس وارد شدم.خانوم روشنی دو تا دختر داشت*.یکیش ایران زندگی نمی کرد و اون یکی،طبقه دوم همون ساختمون ساکن بود.خونه کوچیک و تمیزی داشت.شوهرش خونه نبود.
--بفرمایین خانوم روشنی.
-ببین مژده خانوم ،خیلی با خودم کلنجار رفتم که این موضوع بگم یا نه.



استرسم بیشتر شد.قبلا چند بار روی دست صابر جای خراش بود و وقتی می پرسیدیم می گفت حین کار شده ولی می دونستم دروغ می گفت ، جای ناخن های پریچهر بود...با خودم می گفتم مثل هر زن و شوهری ،دعوا کردن.الانم فکر می کردم خانوم روشنی می خواد از دعوای صابر و پریچهر گلایه کنه.


--خانوم روشنی چیزی شده؟صابر کاری کرده؟
-نه جانم آقا صابر پسر خوبیه.
--پس چی؟پریچهر چیزی گفته؟
-آروم باش دخترم ....والله چطور بگم.
--خانوم روشنی نصفه عمر شدم،تو رو خدا بگین!
-دخترم از من ناراحت نباش ولی دیگه مجبورم بگم ،والله چند وقتیه صبح ها بعد از رفتن آقا صابر،یه پسر جوونی می یاد خونه آقا صابر...



اول فکر کردم اشتباه شنیدم و به تک تک کلمات خانوم روشنی فکر کردم .وای خدای من !خونه دور سرم چرخید.صدای ضربان قلبم رو می شنیدم*.این زن چی می گفت؟!


--خانوم روشنی چی دارین می گین؟؟
-مژده جان این خونه سه طبقه هست.طبقه دوم دخترم و شوهرش زندگی می کنن که هر دو شون کارمندن و هفت صبح می رن و ساعت سه بر می گردن.می دونم باورش و قبولش برات سخته ولی من چیزی جز واقعیت نگفتم.یبار گفتم شاید فامیل و یا آشنایی هست ولی چرا بعد از رفتن آقا صابر می یاد ؟؟!می خواستیم به خودش بگیم ولی دیدیم اگه اول به خانوادش بگیم بهتره.
--خانوم روشنی پسره رو دیدین؟؟
- چند بار از پنجره دیدمش ، قد بلنده،حدود سی ساله.موهاش حالت داره .دقیق نتونستم صورتشو ببینم و یه پژو سفید داره.



احساس مرگ می کردم.دوست داشتم همش خواب باشه ولی واقعیت بود.خانوم روشنی جلوم نشسته بود و چیزی نمی گفت.از بس گریه کرده بودم صدام عوض شده بود.حرفی برای گفتن نداشتم،به نوعی از خانوم روشنی خجالت می کشیدم.بلند شدم تا برم خونه.
نمی دونم مسیر خونه رو چه جور طی کردم.فقط قیافه ثنا و صابر جلو چشمم بود . رسیدم خونه.مادرم نماز می خوند.سریع رفتم حموم و در رو بستم.نمی خواستم قیافه منو ببینه و بفهمه چقدر گریه کردم.دو سه دقیقه بعد مادرم اومد پشت در و گفت:
-مژده چی شده؟چرا رفتی حموم؟
به زور جوابشو دادم :
--چیزی نشده ،زمین خوردم اومدم پاهامو بشورم.
-الان خوبی مادر؟
-- بله خوبم نگران نباش.
با گفتن این حرف دلم آتیش گرفت و دوباره گریه کردم.چون من خوب نبودم و عزیز هم باید نگران می شد.نگران صابر و ثنا ،نگران فردای مبهم صابر و ثنا.
حرف های خانوم روشنی رو مرور کردم.توی ذهنم دنبال پسری قد بلند با موهای حالت دار می گشتم ،پسری با پژو سفید...دلم ریخت.یاد حرف های اون روزِ مریم افتادم....
باید کاری می کردم اما نمی دونستم چی کار کنم.درمونده شده بود. شبها خوابم* نمی برد.حوصله هیچ کاری نداشتم.چند روز از دونستن موضوع می گذشت.هنوز کاری نکردم بودم.می خواستم به آقاجون و عزیز بگم،ترسیدم سکته کنن.به صابر و صادق هم نمی تونستم بگم.آخرای تابستون بود.یه روز صبح تو اتاقم خوابیده بودم.صدای صابر اومد.با شنیدن صداش ،احساس ترس عجیبی کردم و دلم ریخت.چرا این وقت روز اومده؟چرا تنها اومده؟از اتاقم بیرون اومدم و سلام کردم.قیافش خیلی خسته بود.زیر چشماش گود افتاده بود.سیاهی دستاش دلم رو لرزوند .دیگه اون پسرِ شر و شیطون نبود.کم حرف شده بود.بوی سیگار میداد.لاغرتر شده بود.انگار کلافه بود.یه حس عجیبی بهم می گفت که صابر از موضوع خبر دار شده.وقتی به من نگاه می کرد فکر می کردم هر لحظه قراره چیزی بپرسه...
مادرم گفت:
-صابر پسرم خوبی؟ثنا خوبه؟چرا تنها اومدی؟
صابر گفت:
--همگی خوبیم نگران نباش.
لحن صداش با غم و درد بود.دلشوره عجیبی داشتم .مادرم گفت:دختر پاشو برا برادرت هندونه بیار.خواستم بلند شم.صابر گفت :بشین ،چیزی نمی خوام.
مادرم پرسید :
-صابر چیزی شده؟
--نه عزیز،فقط چند روز می خوایم بریم شمال،اومدم برا خداحافظی.
باشنیدن حرفاش،دوباره تپش قلب گرفتم.دهنم خشک شده بود.می دونستم اینا بهانه هس.فقط نمی دونستم که قرارِ چی کار کنه.
-به سلامتی مادر.انشالله خوش بگذره.مواظب ثنا باشین.
--نگران نباش مواظبم.
خدای من چرا ترس های من تمومی نداشت.به زور جلوی خودمو گرفتم .صابر اول عزیز رو بوسید و بعد منو تو آغوشش گرفت.تنش سرد بود.محکم بغلش کردم.دیگه نتونستم جلوی گریه مو بگیرم .مادر گفت:چیه ورپریده ،قندهار نمی ره که گریه می کنی ؟!بزار بچه م با خیال راحت دو روز بره سفر.وقتی کلمه "خیال راحت "رو شنیدم،گریه م شدیدتر شد...
صادق ازم جدا شد،اشکامو با پشت دستش پاک کرد .تا دم در باهاش رفتیم.دلم نمی خواست بره ولی چیزی نمی تونستم بگم.رفت ...
زود رفتم اتاقم.گریه م تموم نمی شد .مادرم اومد.کمی تعجب کرد.
-چته دختر؟چند روز حوصله نداری.هی به روت نمی یارم.خسته م کردی.چیزی شده؟
--نه عزیز،چیزی نشده.فقط دلم گرفته.
-آخه چرا مادر،به من بگو.
--باور کن خوبم!
-عیب نداره.یه روز مادر می شی و می فهمی که چشمای بچه ها دورغ نمی گن.
از اتاقم بیرون رفت. می ترسیدم .دیگه نباید منتظر می موندم.انگار قراره بود اتفاق بدی بیفته.صدای تلفن اومد.زودتر از مادرم تلفن رو برداشتم.پریزاد بود،خواهر پریچهر.سلام و احوالپرسی کردیم.منتظر خبر بدی بودم.
-مژده جون ببخش که مزاحمت شدم یه سوالی داشتم.
--جانم،در خدمتم.
لحنش آروم بود،از استرس و هیجانم کم شد.
-مژده جون صبح صابر ،ثنا رو آورد اینجا ،گفت قراره برن باغ دوستش و ثنا رو گذاشت پیش ما.فقط من بلد نیستم شیر خشک درست کنم و این بچه بی تابی ....
دیگه بقیه حرفاشو نشنیدم.گوشی رو قطع کردم.باید می رفتم خونه صابر.چشمام درست نمی دید.فقط دنبال یه مانتو و روسری بود.چشمم به چادر مادرم افتاد.زود سرم کردم و راه افتادم. صدای مادرمو می شنیدم که می گفت:چه خبره توی این خراب شده؟کی بود زنگ زده بود؟کجا می ری؟
جواب ندادم.فقط می دویدم.رسیدم دم در خونشون....هر چقدر در می زدم کسی در رو باز نمی کرد.از همه بدتر این که ماشین پیمان اونجا بود.آقای روشنی در رو باز کرد.پله ها رو تند تند بالا می رفتم .چادر از سرم افتاد.رسیدم دم در.با مشت به در می کوبیدم ولی کسی باز نمی کرد.آقای روشنی گفت: فکر کنم خونه باشن آقا صابر نیم ساعت قبل اومد.فقط فریاد می زدم:صابر باز کن.باز کن داداش*.تو رو خدا باز کن.کاری نکن که پشیمون بشیم به ثنا فکر کن.



از بس به در کوبیده بودم،دستام درد می کرد.نمی خواستم تصور کنم که پشت درد چه اتفاقی افتاده.به زمین افتاده بودم.صورتم غرق اشک بود.ناگهان چشمم به آقای روشنی افتاد و با گریه گفتم: تور خدا کلید بیار و این درِ لعنتی رو باز کن.و با گفتن این جمله دوباره به در کوبیدم و بلندتر گریه کردم.چند لحظه بعد آقای روشنی با کلید اومد.در باز شد!
جرائت نداشتم برم داخل.با ترس وارد شدم.خدای من مرد لختی رو زمین افتاده بود،رو به شکم.صورتش معلوم نبود...خون زیادی کنارش جمع شده بود.ازکنارش رد شدم.کابوسم به واقعیت تبدیل شده بود.پریچهر کنار تخت افتاده بود.روش ملحفه سفیدی بودو فقط پاهای لختش نمایان بود.ملحفه به رنگ خون شده بود.موهای خرمایش از کنار ملحفه نمایان بود.بوی خون کل اتاق رو گرفته بود.خبری از صابر نبود.به طرف حموم رفتم ،کنار در باز بود،در رو هل دادم ،صابر به دیوار تکیه داده بود و کنارش چندین ته سیگار بود و رگ دستش رو بریده بود کف حموم پر از خون بود.خون انگشتای سیاهشو،سرخ کرده بود .بغلش کردم و جیغ کشیدم و از حال رفتم.
.
.
.
.
.روزها گذشت وگذشت..
.
.
.
به کارت عروسی روی میز نگاه می کنم.واقعا زیباس. برای چندمین بار می خونمش و وقتی به اسم ثنا می رسم،دوباره دلم می لرزه.چقدر زود بزرگ شد این کوچولو...دوباره می رم به هجده سال قبل و اون خاطرات تلخ رو دوره می کنم.یاد پریچهر می افتم،یادِ روزهای مدرسه و اون کلاس های قدیمی .با اون لبخند ملیحش توی ذهنم می یاد .چرا اون اشتباه رو کرد و تو اوج جوونی زیرِ خروار ها خاک رفت و خیلی سریع از ذهن ها محو شد.می تونست پیش دخترش باشه ،چرا به ثنا فکر نکرد؟!یادِ پیمان افتم که زنده موند و بعد از مجازاتش ، از ایران رفت،خودش رفت ولی بدنامیش برا خانوادش موند.به پریزاد و پدرش فکر می کنم که بعد از اون اتفاق به شهر دیگه ی رفتن .چهره آقا کاظم هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شه،شکسته و خجالت زده بود و حرفی برای گفتن نداشت و ازخون پریچهر گذشت و در آخر صابر...بعد از اون اتفاق مدتها افسرده بود.اون همه عشق و علاقه ش نادیده گرفته شده بود،قاتل مادرِ دخترش بود ولی با ورود مریم به زندگیش،فصل جدیدی رو تجربه کرد....و درآخر چهره زیبای ثنا رو تصور می کنم و اون چشمای گیراش ...چقدر نگاهش شبیه پریچهر بود همون قدر گیرا....دوباره کارت عروسی ثنا رو می خونم ...