• ضربدری
  • دنباله دار
  • اجتماعی





هر چی توی آلبوم قنادی گشتم چیزی که نظرم رو جلب کنه پیدا نکردم. رو به دختری که جلوم وایستاده بود، گفتم: «من یه کیک برای سالگرد ازدواج می*خوام. اینا همه*اش برای تولد و عروسیه.»
«خب شما کیک خودتون رو انتخاب کنین. بعدش به انتخاب خودتون یا ما یه متن که مخصوص سالگرد ازدواج باشه، روش می*نویسیم.»
«خب پس میشه به من چند لحظه فرصت بدین بگردم یه متن خوب پیدا کنم؟»
«حتما چرا که نه. اونجا صندلی هست. بفرمایین بشینین.»
توی اینترنت سرچ کردم و هر چی گشتم، هیچ متن جالبی که بشه روی کیک نوشت، پیدا نکردم. از توی کیفم خودکار و دفترچه یادداشتم رو برداشتم. از توی دفترچه، یه برگه کندم. روش نوشتم: «دومین سالی که برای هم شدیم مبارک.»
یک کیک ساده*ی آبی کم رنگ انتخاب کردم. رفتم به سمت دختره. عکس کیک رو نشونش دادم. برگه رو دادم بهش و گفتم: «لطفا همین رو روش بنویسین.»
دختره اول به عکس و بعدش به برگه*ی توی دستش نگاه کرد. لبخند مهربونی زد و گفت: «مبارک باشه. فردا همین موقع حاضره.»
تو راه برگشت به خونه بودم که ماشین پنچر شد. کنار خیابون پارک کردم. اومدم زنگ بزنم به حسین که یک صدای مردونه از پشت سرم گفت: «پنچر کردین خانم؟»
رو به روی یک لوستر فروشی* وایستاده بود. به قیافه*اش نمی*خورد که پادوی مغازه باشه. تو جوابش گفتم: «بله.»
«نگران نباش خانم. الان میدم شاگردم برات حلش کنه.»
شاگردش رو صدا زد و ازش خواست که چرخ ماشین رو عوض بکنه. رو به من گفت: «خوبیت نداره اونجا وایستین. بیایین داخل. کارشو بلده. نگران نباشین.»
صندوق عقب ماشین رو باز کردم و خودم رفتم تو مغازه تا شاگردش چرخ رو عوض بکنه. با اینکه لوسترهای قشنگی توی مغازه*اش داشت اما حوصله*ی نگاه کردن نداشتم. بهم تعارف کرد که بشینم. برام چای آورد و خودش هم نشست.
«واقعا ازم می*خوای چادرم رو بردارم؟ من یه عمره با چادر بودم. بهش عادت کردم.»
«مگه من شوهرت نیستم؟ خب دیگه دوست ندارم چادر سرت کنی.»
«اما من نمی*تونم حسین. اگه توی خیابون چادر سرم نباشه انگار هیچی تنم نیست.»
«چرا می*تونی. چون من ازت می*خوام.»
با اینکه یک هفته از این مکالمه*ی بین من و حسین می*گذشت اما همش توی ذهنم تکرار می*شد. با صدای مغازه دار به خودم اومدم.
«مدل ماشین چنده؟»
«برای پارساله.»
«آهان پس از صفر دست خودتون بوده.»
«بله.»
به هر بهونه*ای می*خواست باهام حرف بزنه. اما من فقط جوابای کوتاه می*دادم. شاگردش بالاخره لاستیک ماشین رو عوض کرد. از جام بلند شدم. بهش پنج تا اسکناس ده هزار تومنی دادم. ازشون خداحافظی کردم و از مغازه زدم بیرون.
وارد خونه شدم. با دیدن حسین تعجب کردم و گفتم: «وای ترسیدم. سلام چه زود اومدی.»
بدون اینکه جوابم رو بده گفت: «مگه بهت نگفتم دیگه چادر سرت نکن؟»
به آرومی گفتم: «خب قرار شد بیشتر فکر کنیم.»
حسین پوزخند زد. از جاش بلند شد. اومد سمت من و گفت: «فکر کنیم یا فکر کنی؟»
«خب من فقط می*تونم وقتایی که با خودت هستم چادر سرم نکنم. اما وقتایی که تنهام...»
اینقدر محکم زد توی گوشم که نزدیک بود زمین بخورم. داد زد و گفت: «خیلی گستاخ شدی شبنم. دیگه خسته شدم از بس در این مورد بحث کردیم. من که می*دونم همش زیر سر اون نفیسه جنده*ست. درستش می*کنم.»
شوکه شده بودم. توی این دو سال خیلی سر تیپ و ظاهر من بحث داشتیم. باورم نمی*شد که حالا به خاطرش از حسین سیلی بخورم.
«به خدا نفیسه هیچی نمی*دونه. من خیلی وقته هیچی از زندگیم بهش نمیگم. اصلا رابطه ما دیگه مثل قبل نیست. چون حوصله تیکه*ها و طعنه*هاش رو ندارم. مشکل از خودمه. من نمی*تونم حسین. به خدا نمی*تونم.»
حسین چادرم رو از روی سرم کشید و به سمت اتاق رفت. ترسیده بودم. دنبالش رفتم. هر چی چادر داشتم از توی کمد برداشت. همه*ی چادرهام رو توی وان حموم انداخت. من همینطور مات و مبهوت نگاهش می*کردم. رو بهم گفت: «وقتی همه*شو آتیش زدم، دیگه لازم نیست فکر کنی.»
با فندک آشپزوخونه چادرها رو آتیش زد و از خونه بیرون رفت. در رو پشت سرش محکم کوبید. جوری که از ترس، تنم لرزید. همونجا جلوی وان حموم نشستم و به چادرهای سوخته*ام نگاه *کردم. حسین هر روز بیشتر دوست داشت که من شبیه سپیده بشم. سپیده برای حسین نماد یک زن عاقل و کامل بود. دستم رو روی صورتم گذاشتم. هنوز درد می*کرد. یاد اون کتک مفصلی که از سعید خورده بودم افتادم. همش هفت سالم بود.
«اگه یه بار دیگه تو رو با این پسره ببینم، می*کشمت.»
«داداش به خدا من کاری نکردم.»
«خودم دیدم به هم خندیدین.»
از آخرین باری که تو تنهایی گریه کرده بودم، دو سال می*گذشت. شب عروسی به خودم قول داده بودم که دیگه گریه نکنم. دلم گرفته بود. نیاز داشتم با یکی حرف بزنم. اما جرات نداشتم به نفیسه زنگ بزنم. جواب*هاش قابل پیش*بینی بود. بیشتر از این نمی*تونستم جلوی حسین مقاومت کنم.
تصمیم داشتم به سپیده زنگ بزنم و برای سالگرد عروسی*مون دعوتش کنم. اما تو اون لحظه ازش نفرت پیدا کرده بودم. سپیده به خودم بارها مستقیم و غیر مستقیم گفته بود که من با تیپ و ظاهرم باعث آبرو ریزی*شون هستم و سختشه که با من بیرون بیاد. اما هر بار خودم رو به نشنیدن زدم و فکر می*کردم بی*توجهی، بهترین جواب برای سپیده*ست.
حسین بدون اینکه در بزنه وارد خونه شد. داشتم گردگیری می*کردم. بهش سلام کردم. جوابم رو نداد. مستقیم رفت توی حموم. یادش رفت حوله*اش رو ببره. براش حوله بردم. از توی رختکن حموم بهش گفتم: «می*خوای بیام پشتت رو بکشم؟»
«نه نمی*خواد.»
وقتی از حموم برگشت، براش چای ریختم. گذاشتم روی میز عسلی و کنارش نشستم. بهش گفتم: «خب چه خبرا از سر کار؟»
«مثل همیشه.»
«فردا سالگرد عروسی*مونه. سفارش کیک دادم. راستی امروز ماشین پنچر شد.»
«اوکی.»
به این فکر می*کردم که چطوری می*تونم از ناراحتی درش بیارم و بهش ثابت کنم که جریان چادر از سر لج و لجبازی نیست. هیچ راهی به ذهنم نمی*رسید. اگه قهر حسین طولانی می*شد، چه اتفاقی می*افتاد؟ اگه به خاطر رفتارهام از من متنفر می*شد، چی؟ همش دو سال از زندگی*ام می*گذشت. فقط یه راه برای خوشحال کردنش وجود داشت. دستم رو گذاشتم روی پاش و گفتم: «می*خوام برای فردا محمد و سپیده رو دعوت کنم. گفتم تو بیایی تا ازت اجازه بگیرم.»
حسین بالاخره واکنش نشون داد و گفت: «تو که از اونا خوشت نمیاد.»
«نه عزیزم. چرا اینجوری فکر می*کنی؟ من که همه*ی سعی خودمو می*کنم تا اونا از من خوششون بیاد.»
حسین بهم نگاه کرد و گفت: «مشکل اصلی تو اینه که تکلیفت با خودت روشن نیست. نمی*خوای عوض بشی. یا شایدم اون دوست عوضی*ات نمی*ذاره. هنوز که هنوزه خودتو درگیر یه سری خرافه و عقاید مزخرف کردی. کم تو خانواده*هامون کشیدیم، حالا تو قراره باقی عمرمون رو زهر تنمون کنی. اوایل می*گفتم یه دختر نجیب و پاکی و این روحیات و رفتارت طبیعیه و به مرور زمان عوض میشی. اما در کل تو هیچ فرقی نکردی شبنم. تنها آدم اُمُل بین دوستام، زن منه. حالا محمد و سپیده به خاطر من تحمل می*کنن اما بقیه که مجبور نیستن. کارو به جایی رسوندی که دیگه روم نمیشه باهات بیرون بیام. تا کِی قراره سر این موضوع بحث کنیم؟»
جرات اینکه بهش بگم اینا حرف*های خودته یا سپیده رو نداشتم. با تمام وجودم سعی کردم آروم باشم و بهش گفتم: «حسین جان قربون تو برم. عزیزم من کل زندگیم این مدلی بودم. چطوری یه روزه عوض بشم؟»
«یه روزه؟ دو ساله که داریم درباره*اش حرف می*زنیم.»
بازم جرات نداشتم که بهش بگم چرا از روز اول که من رو دیدی به چادری بودنم اعتراض نکردی. من چطور باید حدس می*زدم که پسر یه خانواده*ی مذهبی، همچین عقایدی می*تونه داشته باشه؟ دیگه گفتن این حرف*ها فایده*ای نداشت و بیشتر عصبانیش می*کرد. درمونده شده بودم. تو چشم*هاش نگاه کردم و گفتم: «خب تو بگو من چیکار کنم؟»
«لازم نیست کار خاصی بکنی. فقط سعی کن شبیه آدما باشی. دیگه بیشتر از این نمی*تونم بهت وقت بدم شبنم. من ظرفیت این تو مخ بودنت رو ندارم. دو ساله هی داری میگی چشم سعی خودمو می*کنم اما هیچ فرقی تو روحیه و رفتارت نمی*بینم.»
«خب عزیزم از این به بعد دقیق تر بگو که من چیکار کنم. نمی*خوام باز عصبانی بشی و زندگی*مون...»
حسین مردد بود که درخواست من واقعیه یا منظور دیگه*ای دارم. جدی تر شدم و گفتم: «لطفا بهم بگو. هر چی لازمه بهم بگو حسین.»
حسین چند لحظه به چشمام زل زد و گفت: «می*تونی از همین فرداشب شروع کنی.»
«چطوری؟ چیکار کنم؟»
حسین باز هم کمی مکث کرد و گفت: «از لباس پوشیدنت. این لباسای گشاد حال به هم زنو بنداز دور. حیف تو نیست با این اندامت؟ این همه لباس اندامی قشنگ برات گرفتم.»
منم چند ثانیه به چشم*هاش زل زدم. یاد اون احساسات اولم به حسین افتادم. تو ذهنم یه مرد غیرتی و متعصب می*اومد. عاشق گوشی چِک کردناش بودم. اینکه براش مهمه زنش با کی هست و با کی نیست. نفیسه می*گفت: «آدمایی که خودشون مورد دارن، بقیه رو چِک می*کنن. به نظر من شوهرت خیلی از رفتاراش فِیکه و اونی نیست که نشون میده. حسین اون بُتی که توی ذهنت ساختی نیست.»
ته دلم هیچ کدوم از حرفای نفیسه در مورد حسین رو باور نمی*کردم و قبول نداشتم. اما نفیسه راست می*گفت. حسین اون مردی نبود که من توی ذهنم ساخته بودم. حسین دقیقا همین آدمی بود که الان می*دیدم.
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «منظورت اینه که، ساپورت بپوشم؟ مثل سپیده؟»
«الان داری تیکه می*اندازی؟»
«نه فقط می*خوام مطمئن بشم که چی می*خوای. تیشرت چی؟ همون تیشرت سفید اندامیه که تازه برام خریدی خوبه؟»
خودم نمی*دونستم که دارم بهش طعنه می*زنم یا واقعا دارم ازش سوال می*پرسم. حسین از جاش بلند شد و گفت: «اگه واقعا داری سوال می*پرسی، آره همینا که گفتی خوبه.»
تُن صدام بدون اینکه خودم بخوام، بی*رمق شده بود. با همون بی*روحی ناخواسته بهش گفتم: «میشه لطفا شام از بیرون بگیری. آخه می*خوام یه سری تدارک برای جشن فردا ببینم. دیگه نمی*رسم که بخوام شام درست کنم.»
حسین سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: «اوکی.»




جلوی آینه به خودم نگاه کردم. یه آرایش نسبتا غلیظ. یه ساپورت مشکی، یه تیشرت سفید چسبون که تا روی کمرم بود. برجستگی سینه*ها و باسنم، کاملا مشخص بود. یه شال سفید انتخاب کردم. حسین عاشق رنگ سفید بود. با این تیپ، خیلی مسخره بود اگه موهام رو کامل می*پوشوندم. موهام رو همونطور که حسین دوست داشت درست کردم. فرق از کنار باز کردم و شالم رو عقب بردم. آره که جذاب شده بودم. برای چند لحظه خودم هم از خودم خوشم اومد. اما تصور اینکه جلوی محمد باید با این سر و وضع باشم، اون حس خوبم رو پروند.
«الو سلام»
«معلوم هست کجایی تو؟ دلواپست شدم. چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ چیزی شده؟»
«نه چیزی نشده. هر بار زنگ زدی شرایط حرف زدن نبود. بعدش هم که فراموش می*کردم زنگ بزنم.»
«شبنم صدات چرا گرفته؟ مطمئنی چیزی نشده؟»
«آره نفیسه. همه چی اوکیه. تو چه خبر؟»
«من که مثل همیشه درگیر بابامم. هر روز داره بدتر میشه.»
«خدا شفاش بده. من مهمون دارم. بعدا زنگ می*زنم بهت. فعلا بای.»
«اوکی بای، منتظرما.»
همه*ی اون ترس*ها و استرس*ها رو دوباره توی وجودم حس می*کردم. فکر می*کردم موفق شدم از بین ببرم*شون. اما همش یه توهم بود. آدما هیچ وقت نمی*تونن ترس*هاشون رو فراموش یا دفن بکنن. فقط می*تونن تظاهر کنن که فراموش کردن.
حسین در رو باز کرده بود و محمد و سپیده وارد خونه شده بودن. روم نمی*شد از اتاق بیام بیرون. همینطور قدم می*زدم و دوست نداشتم که زمان بگذره. اما بیشتر از این نمی*تونستم معطل کنم. دستای لرزونم رو گذاشته بودم روی دستگیره*ی در اما توانایی پایین آوردنش رو نداشتم. برای چند لحظه چشم*هام رو بستم. یک نفس عمیق کشیدم. لبخند زنان وارد هال شدم. محمد و سپیده با دیدن من، از جاشون بلند شدن. سپیده همون ژست همیشگی خودش رو گرفت. سرش رو کمی به سمت چپ خم کرد. چشم*هاش برق خاصی زدن. ابروهاش رو بالا *انداخت. همراه با یک لبخند، سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: «به به اینجا رو ببین. چه خوشگل شدی تو.»
چهره*ی محمد هم عوض شده بود. اولین بار بود که من رو با یه لباس تمام اندامی می*دید. بعد از احوال پرسی، سریع رفتم توی آشپزخونه. توی اون لحظات، امن ترین مکان ممکن بود. می*شنیدم که دارن با هم حرف می*زنن. اما نه در حدی که بفهمم چی دارن میگن. خیلی هم کنجکاو نبودم. همه*ی تمرکزم، تحمل شرایطی بود که توش بودم.




«نمی*خوابی؟»
«می*خوام برم دوش بگیرم.»
«امشب همه چی عالی بود. دستت درد نکنه.»
«خواهش می*کنم.»
«خسته*ای. زودتر برو دوش بگیر و بیا بخواب.»
با همون حوله نشستم روی کاناپه. خستگی روانم صد برابر بیشتر از خستگی جسمم بود. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و خودم رو بغل کردم. چقدر برخورد محمد و سپیده با من بهتر شده بود. بعد از دو سال تازه انگار جزئی از جمع*شون شده بودم. برای اولین بار حس کردم که دارن من رو هم آدم حساب می*کنن. یعنی ملاک آدم بودن من، لباسم بود. رفتار حسین هم فرق کرده بود. حتی نگاهش هم متفاوت بود. یعنی تا این حد من باعث خجالت و اذیتش بودم؟ پیش خودم فکر کردم که احتمالا حق با اوناست. این من بودم که داشتم بر خلاف جریان آب شنا می*کردم. بهم ثابت شد اون تغییراتی که مثلا توی خودم به وجود می*آوردم تا نظر حسین رو جلب کنم، چقدر مسخره و چرت بوده. مثل یاد گرفتن بازی تخته *نرد.




نفیسه سوار ماشین شد و گفت: «پوف مردم از گرما. وای چه خنکه این تو. عه صبر کن ببینم. این خودتی؟ چادرت کو؟»
آینه رو تنظیم کردم. ماشین رو استارت زدم و گفتم: «پشت فرمون چادر می*خوام چیکار.»
نگاه من به سمت جلو بود. اما می*تونستم سنگینی نگاه نفیسه رو حس کنم. برای نفیسه فهمیدن اینکه من کلا چادر رو کنار گذاشتم، کار سختی نبود.
«خب مبارکه. سالگرد ازدواج قبلی بهتون ماشین صفر دادن. امسال هم که یه تیپ جدید هدیه دادن. عالیه چی بهتر از این. دستشون درد نکنه.»
«خودم اینطوری خواستم. چادر برام دست و پا گیر بود.»
«این یه کوچولو آرایش هم قطعا باعث میشه کمتر دست و پات گیر کنه. این مانتوی اندامی و این شلوار رنگ روشن هم حتما جزء ملزومات کمتر دست و پا گیر بودنه. احیانا اون یه ذره موهات هم که بیرونه هم خودت خواستی دیگه و اینم...»
«خواهش می*کنم بس کن نفیسه. آره همه*ی اینا انتخاب خودمه.»
«کاش بلد بودی دروغ بگی. اوکی هیچی نمیگم. آدما آزادن هر طوری که می*خوان بگردن. البته اینم در نظر بگیریم تیپی که الان زدی در مقایسه با خیلی از تیپای فاجعه*ی توی خیابون، همچنان حاج خانوم طور به حساب میاد. چیز زننده*ای نیست و اتفاقا خیلی هم بهت میاد. من مشکلی با اینکه اینجوری شدی ندارم. اما امیدوارم واقعا تصمیم خودت بوده باشه که خیلی بعید می*دونم.»
«حسین دوست داره من رنگ روشن بپوشم. از مشکی بدش میاد. خب شوهرمه. اون ازم این چیزا رو نخواد، کی بخواد؟»
«بله هم دوست داره همسر محترمش رنگ روشن بپوشه و هم یه کوچولو دیده بشه. خب حق داره. شاید منم بودم، بدم نمی*اومد که عالم و آدم بفهمن که چه زن خوشگل و جذابی دارم.»
«من دارم با شرایط جدید خودمو وفق می*دم. خودت هم خوب می*دونی خیلی هم به چادر اعتقاد نداشتم. بیشتر عادت بود.»
«بله در جریان جزییات اعتقادات شما هستم. اما مسئله اینجاست که تو تا کِی قراره خودت رو با هر اتفاقی که توی زندگیت می*افته وفق بدی؟»




فصل سوم: مرگ من


«یعنی چی که همش نصفش رو خوندی؟ یعنی نمی*خوای کمک کنی؟»
کتش رو درآورد. گذاشت روی صندلی پشت میزش و گفت: «اتفاقا بسیار مشتاق شدم که این پرونده رو قبول کنم.»
تعجب کردم و گفتم: «متوجه نمیشم. بعد از دو روز به من گفتی بیام اینجا و داری میگی که همش نصف خاطراتش رو خوندی. در صورتی که اگه قرار باشه کمک کنی باید همه*شو بخونی.»
خیلی خونسرد نشست پشت میزش. به من هم تعارف کرد که بشینم. انگشت*های هر دو تا دستش رو توی هم گره داد و گفت: «دقیقا چند وقته که شبنم گم شده؟»
چهره*ی خونسردش هر لحظه بیشتر من رو عصبانی می*کرد. با حرص یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «امروز میشه هشت روز.»
چشم*هاش رو کمی تنگ کرد و گفت: «از اونجایی که دو روز پیش اومدی پیش من، یعنی دقیقا شش روز بعد از گم شدنش یادت اومد که یک اقدام جدی بکنی. البته در جریانم که مفقود شدن شبنم رو به پلیس گفتی اما فقط در حدی که گفته باشی. هیچ پیگیری خاصی نکردی...»
حرفش رو قطع کردم و گفتم: «اگه می*شد از طریق پلیس لعنتی پیداش کنم، اینجا نبودم. تو رو یک آدم مطمئن به من معرفی کرده. الانم دقیقا نمی*دونم کی هستی یا چی هستی. وکیلی یا کاراگاه خصوصی یا فوقش به چهار تا خبرچین توی سیستم، باج میدی تا بهت یه سری اطلاعات مسخره و سوخته بدن. هر کوفتی که هستی بدون که چاره*ای نداشتم وگرنه الان اینجا نبودم.»
هیچ واکنشی به عصبانیت من نشون نداد. دفتر خاطرات رو از توی کشوی میزش درآورد و گذاشت روی میز. به آرومی گفت: «هنوز کامل نخوندم که نگران اعتماد به من باشی. می*تونی برش داری و بری.»
درمونده و مستاصل شده بودم. یک لحظه از عصبانیتم پشیمون شدم. بهش نگاه کردم و گفتم: «ببخشید من این روزا اصلا حالم خوب نیست. عصبانیت منو جدی نگیر.»
انگار مطمئن بود که من چاره*ای جز اعتماد ندارم. خیلی سریع دفتر خاطرات رو برداشت. به سمت من گرفت و گفت: «وقت برای خوندن مابقی خاطرات شبنم خانم هست. اما قبلش باید یه سری چیزای مهم تر رو بدونیم. اگه شبنم اهل نوشتن خاطرات باشه، یک دفتر دیگه هم باید وجود داشته باشه.»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «منظورت چیه؟»
از جاش بلند شد. کمی هیجان داشت و گفت: «تا حالا چند بار اینو خوندی؟»
«چند باری خوندم. امید داشتم تا یه سر نخ بهم بده.»
روی صندلی جلوی من نشست و گفت: «حتی یک درصد هم به ابهامی که توی خاطراتش هست، فکر نکردی؟»
«کدوم ابهام.»
«آقای رحمان*آبادی این خاطرات از زمان ازدواج شبنم شروع شده و مشخصه که چقدر سعی کرده هیچی از گذشته*اش نگه. چطور شما متوجه نشدی؟ حدس می*زنم یک دفترچه خاطرات دیگه*ای هم باید باشه. خوندن اون و دونستن اینکه چه اتفاق*هایی در گذشته*ی شبنم افتاده، مهم تر از خوندن بقیه این دفتر خاطراته.»
گیج شده بودم. گذشته*ی شبنم چیز خاصی نداشت که بخواد این همه اهمیت داشته باشه. برای چی اینهمه براش مهم بود؟ همینطور توی فکر بودم که گفت: «قطعا پیش نفیسه رفتین. چی بهتون گفته؟»
«اونم وقتی فهمید که شبنم گم شده، شوکه شد. از برخورد و رفتارش فهمیدم از هیچی خبر نداره.»
«من باید شخصا ببینمش.»
«ولی به نظر من نیازی نیست. نفیسه این اواخر خیلی هم برای شبنم مهم نبود.»
«آقای رحمان*آبادی آیا شما واقعا می*خواید شبنم پیدا بشه یا نه؟»
«آره که می*خوام پیدا بشه. اما نمی*خوام عالم و آدم از همه چی با خبر بشن.»
«بله قطعا همینطوره. وگرنه الان پیش من نبودین. اصلا هدف اصلی شما برای اومدن پیش من همین بوده. اما نفیسه می*تونه کلید حل این ماجرا باشه. حتی بدون اینکه خودش بدونه.»
«شاید به من اعتماد نکنه که بخواد بیاد اینجا.»
«ما میریم پیشش.»
«شاید اصلا نخواد جواب ما رو بده.»
«میده، من مطئمنم که همکاری می*کنه.»
الهام بهم گفته بود که چقدر آدم عجیب و خاصیه. اما بیشتر از اونی که فکر می*کردم، عجیب و غریب بود. به بهونه*ی دستشویی از دفترش زدم بیرون. به الهام زنگ زدم.
«الهام از این یارو مطمئنی؟»
«آره که مطمئنم. گفتم که ظاهرش وکیله اما همه کاری می*کنه. همه جا نفوذ داره. خیلی از پرونده*ها که پلیس نتونسته حل بکنه، این حلش کرده. بهش اعتماد کن. خیالت راحت.»
«می*خواد با نفیسه حرف بزنه.»
«خب مگه چاره* دیگه*ای هم هست؟»
«آخه از این دختره بدم میاد.»
«چه خوشت بیاد چه نیاد. بگو راه دیگه*ای هم هست یا نه؟ تو باید به دانیال اعتماد بکنی.»
وقتی برگشتم توی دفتر، دانیال خیره شده بود به جلد دفتر خاطرات. با همون لحن خونسردش گفت: «خب فکرات رو کردی؟»
«توی یک فروشگاه کار می*کنه. صندوق داره. ساعت یازده شب کارش تموم میشه. توی راه خونه میشه دیدش.»
دانیال از اینکه فهمید من نفیسه رو زیر نظر داشتم تا بلکه بتونم ردی از شبنم گیر بیارم، پوزخند زد. بلند شد و دفتر خاطرات رو گذاشت توی کشوی میزش و گفت: «چقدر تا اونجا راهه؟»
«با ترافیک نزدیک یک ساعت.»
«پس امشب ساعت ده می*بینمت.»
تو راه برگشت اینقدر حواسم پرت بود که نزدیک بود چند بار تصادف کنم. یک لحظه یاد شبنم افتادم. همون اوایل ازدواج*مون بود.
«حسین من ماشین سواری توی شب تهران رو خیلی دوست دارم.»
«شب و روز حالا مگه چه فرقی می*کنه. شبا فقط یه ذره خلوت تره.»
«شبا یه آرامش خاصی داره. تهران توی شب به نظرم زیبا تره.»
نفیسه رو صداش کردم. برگشت و وقتی من رو کنار دانیال دید، کمی جا خورد. کاملا جدی گفت: «حسین آقا من به پلیس هر چی که می*دونستم رو گفتم. دیگه لازم نمی*بینم بخوام به شما جواب پس بدم. الان هم فکر کنم باید دنبال پیدا کردن شبنم باشین، نه اینجا.»
دانیال نذاشت من جواب بدم و گفت: «اون الان دقیقا دنبال پیدا کردن شبنمه. فقط لازمه شما همکاری کنین. بیشتر از اونی که با پلیس همکاری کردین.»
نفیسه روش رو به سمت دانیال چرخوند. اخم کرد و گفت: «شما کی باشین مثلا؟ وکیل مدافع جدید حسین آقا؟»
«بله اما نه دقیقا وکیل. اسم من رو بذارین آدمی که می*خواد کمک بکنه.»
رو به نفیسه گفتم: «ببین نفیسه ایشون آقا دانیال هستن. درسته یه جورایی وکیل هستن. الهام به من معرفی*شون کرده. بهم اطمینان داده که می*تونه بهمون کمک بکنه.»
چهره*ی نفیسه وقتی اسم الهام رو شنید کمی عوض شد. از اون حالت تهاجمی در اومد. به دانیال نگاه کرد و گفت: «من به خود این آدم مشکوکم. مطمئنم خودش یه بلایی سر شبنم آورده. حالا داره نقش یک شوهر فداکار و نگران رو بازی می*کنه.»
دانیال در جواب نفیسه گفت: «بهتون اطمینان میدم که می*فهمم چه اتفاقی برای شبنم افتاده. اما اول از همه به کمک شما نیاز دارم.»
نفیسه رو به دانیال گفت: «می*خوام خودم با الهام حرف بزنم. باید مطمئن بشم که اون شما رو معرفی کرده. الهام از معدود آدمای زندگی شبنم بوده و هست که مطمئنم بهش آسیب نمی*زنه.»
دانیال با گوشی خودش شماره*ی الهام رو گرفت و گوشی رو داد به دست نفیسه. مقاومت نفیسه با شنیدن صدای الهام شکست و گریه*اش گرفت. از من و دانیال فاصله گرفت. چند دقیقه*ای با الهام حرف زد. به سمت ما برگشت. گوشی دانیال رو بهش پس داد. اشک*هاش رو پاک کرد. سعی کرد به خودش مسلط باشه و رو به دانیال گفت: «آخه من چه کمکی می*تونم بکنم؟»
دانیال بر خلاف تصورم که به ظاهر یک انسان بی*روح نشون می*داد اما کمی تحت تاثیر شرایط بد روحی نفیسه قرار گرفته بود. با نگرانی به نفیسه نگاه کرد و به آرومی گفت: «ما هر اطلاعاتی که در مورد شبنم داریم بعد از ازدواجشه. من احساس می*کنم یه مواردی تو گذشته*ی شبنم هست که لازمه بدونیم.»
نفیسه با تعجب به دانیال گفت: «آخه گم شدن الانش چه ربطی به گذشته داره؟ هر اتفاقی براش افتاده توی زندگی این آقا افتاده.»
دانیال خیلی سریع توی جواب نفیسه گفت: «بله قطعا حرف شما درسته. اما برای درک بهتر و نتیجه گیری دقیق تر اینکه چه اتفاقی برای شبنم افتاده، اول باید از اتفاقایی که در گذشته براش افتاده با خبر بشیم. حتی شاید مکان فعلی شبنم هم ربط مستقیم به گذشته*اش داشته باشه.»
نفیسه با تردید به دانیال نگاه *کرد و هیچی نگفت. دانیال یک قدم به سمت نفیسه رفت و گفت: «شما تنها کسی هستین که شبنم بهتون اعتماد داشته. می*فهمم که نمی*خواید به اعتمادش خیانت کنید. اما احتمال داره این مسئله مربوط به مرگ و زندگی شبنم باشه.»
نفیسه همینطور زل زده بود به دانیال و هیچ حرفی نمی*زد. دانیال از توی کیفش، دفتر خاطرات مشکی رنگ شبنم رو درآورد. نشون نفیسه داد و گفت: «شبنم داخل این دفتر، خاطراتش رو نوشته. اما از وقتی که ازدواج کرده. طبق حدس من، خاطرات قبل از ازدواجش رو هم جایی نوشته یا برای شما تعریف کرده.»
نفیسه چند لحظه به دفتر خاطرات شبنم نگاه کرد. روش رو به سمت من کرد و گفت: «این دست تو چیکار می*کنه؟»
دانیال نذاشت که من جواب بدم و گفت: «بعدا به این مورد می*رسیم. برای شروع به من بگین که شما این رو خوندین؟»
نفیسه دندون*هاش رو روی هم فشار داد. جوری به من نگاه می*کرد که انگار من مجرمم. در همون حالت به دانیال گفت: «من حتی از وجود این خبر هم نداشتم. اولین باره که دارم می*بینمش. اما خوب می*دونم که امکان نداره شبنم خودش دفتر خاطراتش رو دست حسین بده.»
دانیال گفت: «میشه بگین به چه علتی؟»
نفیسه رو به دانیال کرد و خیلی محکم گفت: «چون اون دفتر خاطراتی که دنبالش هستین رو حتی یک بار هم نشون من نداد.»
«پس این یعنی شبنم یک دفتر خاطرات دیگه*ای داشته؟ شما چطور...»
نفیسه حرف دانیال رو قطع کرد و گفت: «چون خودم بهش یاد دادم. برای اینکه بنویسه و سبک تر بشه. یه سری مسائل رو به صورت کلی می*گفت اما هیچ وقت از جزییات حرفی نمی*زد. با چشم خودم می*دیدم که داره عذاب می*کشه. برای همین بهش پیشنهاد نوشتن دادم. البته اونی که من خریدم، جلد قهوه*ای داشت.»
«شما هیچ وقت اون دفتر رو ندیدن؟»
«از روزی که بهش هدیه دادم دیگه ندیدمش.»
دانیال توی فکر رفت. جوری برخورد می*کرد که انگار این موضوع بیشتر از همه براش اهمیت داره. الهام بهم گفته بود: «نزدیک پنجاه سال سنشه اما ظاهرش جوون تر نشون میده. خیلی خیلی سخت گیره. تا پرونده جذبش نکنه، عمرا اگه همکاری کنه. هیچ کس هم از انگیزه* و معیارهاش خبر نداره. پول هم اصلا براش مهم نیست. باید قانعش کنی که پیدا کردن شبنم ارزش وقت گذاشتن داره.»
دانیال رو به نفیسه گفت: «هیچ ایده*ای نداری که اون دفتر کجا می*تونه باشه؟»
نفیسه به من نگاه کرد و با یه لحن طعنه آمیز گفت: «به من داری میگی؟»
دانیال قاطعانه گفت: «اینطور که من فهمیدم، شبنم تصمیم گرفته گذشته رو برای همیشه دفن کنه و بعدش وارد زندگی متاهلی بشه. پس قطعا هیچ ردی نمیشه از اون دفتر توی زمان بعد از ازدواجش پیدا کرد. خوب فکراتون رو بکنین. اگه شما نتونین اون دفتر رو پیدا کنین، هیچ کس دیگه*ای هم نمی*تونه. اصلا خبر دارین که خانواده*ی شبنم به پلیس چیا گفتن؟»
با تعجب به دانیال نگاه کردم. از کجا این همه اطلاعات داشت. حتی از بازجویی*های پلیس هم باخبر بود. نفیسه هم تعجب کرد و گفت: «نه چی گفتن مگه؟»
«خلاصه کلام گفتن که شبنم انسان نرمالی نبوده. یعنی یه سری مشکلات روانی داشته و اینکه با هیچ کدوم*شون در ارتباط نبوده و حتی ازشون نفرت داشته. این رو هم گفتن که شبنم یک بار توی چهارده سالگی سابقه*ی فرار از خونه رو داشته. در کل جوری برای پلیس توضیح دادن که انگار گم شدن الانش، خیلی چیز عجیبی نیست.»
نفیسه از عصبانیت زیاد، به نفس نفس افتاد. یک خنده*ی هیستریک کرد و گفت: «لعنت بهشون. لعنت به اون عوضیای آشغال. کثافتا خودشون روانین. یکی نبوده بهشون بگه اگه شبنم روانی بوده، کی باعثش شده؟ می*دونستم همه*شون یه مشت نامردن اما نه تا این حد.»
دانیال سعی کرد نفیسه رو آروم بکنه و گفت: «پس لطفا درک کن که برای چی اینجام. تو تنها کسی هستی که می*تونه به شبنم کمک کنه.»
نفیسه به ساعت روی مچ دستش نگاه کرد و گفت: «دیر شده. الان بابام دلواپس میشه. بریم خونه*ی من. مشکلی نیست. شما هم می*تونین بیاین.»
باورم نمی*شد که شبنم یک بار از خونه فرار کرده باشه. حالا داشتم علت وسواس دانیال نسبت به گذشته*ی شبنم رو درک می*کردم. مسیر خونه*ی نفیسه رو بلد بودم. چندین بار تعقیبش کرده بودم. یه محله*ی فقیر نشین. یک در آهنی رنگ و رو رفته. وارد خونه که شدیم، متوجه شدم از این خونه*های قدیمی بزرگه که هر اتاقش رو به یکی اجاره دادن. وسط حیاط یک حوض بدون آب بود. یک طرف حوض دو تا درخت خشک شده بود. به سمت دیگه*ی حیاط رفتیم. از پله*های آجری بالا رفتیم. نفیسه یک در چوبی رو باز کرد و گفت*: «بفرمایین تو.»
وارد اتاق شدیم. یک پیرمرد گوشه*ی اتاق دراز کشیده بود. نفیسه رو که دید سعی کرد بشینه. نفیسه سریع رفت به سمتش و گفت: «سلام بابای گلم. امشب مهمون داریم.»
پدر شبنم به سختی نشست. فهمیدم که نمی*تونه حرف بزنه. با سرش به ما خوش*آمد گفت. نفیسه من و دانیال رو بهش معرفی کرد. انگار پدرش، شبنم و حتی من هم می*شناخت و از گم شدن شبنم با خبر بود. نفیسه برای پدرش خیلی مختصر توضیح داد که داره برای پیدا شدن شبنم با ما همکاری می*کنه. چند تا قرص به پدرش داد و دوباره خوابوندش. وسط اتاق یک پرده بود. پرده رو زد کنار. متوجه شدم که پشت پرده یک چارچوب بدون در وجود داره که منتهی به یک اتاق دیگه میشه. از ما خواست که وارد اون یکی اتاق بشیم. وسایل هر دو اتاق مختصر و قدیمی بودن. فکر نمی*کردم که نفیسه تا این اندازه فقیر باشه. بهمون تعارف کرد که بشینیم. یک گاز رو میزی قدیمی کوچک، انتهای اتاق بود. البته روی زمین بود. کتری رو آب کرد و گذاشت روی گاز. اومد جلوی ما نشست و گفت: «اگه شبنم اون دفتر رو از بین نبرده باشه، فقط یک جا هست که بشه پیداش کرد.»
دانیال با دقت به نفیسه نگاه کرد و گفت: «کجا؟»
نفیسه چند لحظه به من نگاه کرد. انگار هنوز مردد بود که حرف بزنه یا نه. یه نفس عمیق کشید و گفت: «اسمش آرین بود. همسایه*ی دیوار به دیوار خونه*ای که شبنم توش بزرگ شده. شبنم و آرین برای اینکه کسی نفهمه، از طریق دیوار مشترک زیرزمین خونه*هاشون با هم در ارتباط بودن. شبنم می*گفت از طریق ضربه زدن با هم حرف می*زدن.»
پریدم وسط حرف نفیسه و گفتم: «شبنم دوست پسر داشته؟»
نفیسه پوزخند زد و گفت: «آرین وقتی شونزده سالش بوده از خونه فرار می*کنه و دیگه پیداش نمیشه. سنی نداشتن که بخوای اسمش رو دوست دختر، دوست پسر بذاری.»
با حرص گفتم: «پس شبنم خانم ما اونقدرام...»
نفیسه حرفم رو قطع کرد و با جدیت تمام گفت: «روزی که آرین فرار می*کنه شبنم همش دوازده سالش بوده، خجالت بکش.»
سرم داشت منفجر می*شد و ظرفیت این همه اطلاعات رو نداشتم. دانیال رو به نفیسه گفت: «میشه لطفا ادامه بدین.»
نفیسه به دانیال نگاه کرد و گفت: «شبنم و آرین یه چیزی تو مایه*های کُد مورس اختراع کرده بودن. یه دفترچه راهنما داشتن. شبنم نمی*تونسته ریسک کنه و اون دفتر رو همیشه همراه خودش نگه داره. توی همون زیرزمین یه جایی که امکان دیده شدنش نباشه رو انتخاب می*کنه. یه موزاییک بر می*داره و زیرش یه جای مخفی درست می*کنه. به من یه بار گفت چیزایی که خیلی براش ارزش داشتن رو اونجا می*ذاشته.»
نفیسه بلند شد و شروع کرد به چای دم کردن. کامل تکیه دادم به دیوار. احساس خستگی شدیدی می*کردم. هرگز فکر نمی*کردم که آدم تا این حد امکان داره که حالش بد بشه. دانیال هم زمان که مشغول فکر کردن بود؛ گفت: «پس به احتمال خیلی زیاد دفتر رو همونجا گذاشته.»
نفیسه گفت: «درسته احتمالش خیلی قویه. آخه درست چند روز قبل از عروسیش با هم رفتیم و از یک ساختمون در حال ساخت یک پلاستیک سیمان گرفتیم. شبنم بهم گفت که می*خواد اون حفره مخفی رو پر کنه و موزاییک روش رو برای همیشه ببنده. اون لحظه فکر کردم برای این داره این کار رو می*کنه تا یه وقتی خانواده*اش نفهمن که یک جای مخفی داشته.»
اینقدر افکار مختلف توی ذهنم وجود داشت که نمی*تونستم روی هیچ کدومشون به صورت مجزا تمرکز کنم. دانیال و نفیسه هم سکوت کرده بودن و چیزی نمی*گفتن. نفیسه دوباره بلند شد که چای بریزه. دانیال به آرومی گفت: «برای من لطفا کمرنگ بریزین.»
حالا منم کنجکاو بودم که شبنم توی اون دفتر چی نوشته. هر طور شده باید شبنم رو پیدا می*کردم. نباید می*ذاشتم این داستان لعنتی اینطوری تموم بشه. رو به دانیال گفتم: «خب الان باید چیکار کنیم؟ به خانواده*اش جریان رو بگیم تا بذارن توی زیر زمین رو بگردیم؟»
دانیال قاطعانه گفت: «اگه اینکارو کنیم دیگه دستمون به اون دفتر نمی*رسه.»
«خب باید چیکار کنیم؟»
دانیال آخرین قُلُپ از چای خودش رو خورد و گفت: «باید بدون اینکه خانوادش بفهمن دستمون به اون دفتر برسه. خب وقت رفتنه.»
نفیسه هم بلند شد و گفت: «منم باید اون دفتر رو بخونم.»
دانیال کتش رو پوشید و به نفیسه گفت: «شما قراره اون رو برای من و حسین بخونین. چون تنها شاهد قابل اعتماد شما هستین. به زودی خبرتون می*کنم. در دسترس باشین لطفا.»




بعد از سه روز دانیال با من تماس گرفت و گفت: «امشب شام مهمون نفیسه خانم هستیم. ساعت هشت شب بیا دنبالم.»
توی مسیر به دانیال گفتم: «اگه دفتر رو گیر آوردی دیگه چه نیازی به این دختره داریم. بیشتر از این فکر نکنم به درمون بخوره.»
دانیال بدون اینکه به من نگاه کنه، گفت: «اون تنها شاهد ماست. بیشتر از همه می*تونه به شبنم کمک کنه.»
مستقیم رفتیم خونه*ی نفیسه. در حیاط باز بود. بدون اینکه در بزنیم وارد شدیم. چند تا خانم روی یکی از راه پله*ها نشسته بودن و صحبت می*کردن. با وارد شدنمون ساکت شدن و شروع کردن به نگاه کردن ما. نفیسه در اتاق*شون رو برامون باز کرد. لباس تو خونه*ای تنش بود. یک پیراهن و دامن بلند و گشاد. من رو یاد اوایل ازدواجم با شبنم انداخت. ریز نقش بود اما نه مثل شبنم. از اون ریز نقش*های لاغر مردنی بود که برای من هیچ جذابیتی ندارن. از قیافه*ی زشتش اصلا خوشم نمی*اومد.
مارو هدایت کرد به همون اتاق کناری. از بوی غذا فهمیدم که ماکارونی درست کرده. بعد از اینکه نشستیم با چای ازمون پذیرایی کرد و خودش هم نشست. دانیال از توی کیفش یک دفتر مثل دفتر خاطرات شبنم درآورد اما به رنگ قهوه*ای. نفیسه چشم*هاش از تعجب گرد شد و گفت: «چجوری؟»
دانیال گفت: «زحمت این رو یکی از دوستان معتمد پلیس کشید. فقط لازم بود یک حکم تفتیش از خونه بگیره و خب پیدا کردن اون موزاییک و نهایتا محتویات زیرش کار سختی نبود.»
دفتر رو کنار خودش گذاشت و گفت: «اما قبل از شروع بهتره که شام بخوریم. هم حسابی گشنمه و هم بوی مسحور کننده*ی ماکارونی نفیسه خانم رو بیشتر از این نمی*تونم تحمل کنم.»
در یک سکوت وحشتناک، شام رو خوردیم. نفیسه سفره*ی شام رو جمع کرد. دانیال از توی کیفش یک دفترچه*ی یادداشت و خودنویس برداشت. دفتر خاطرات قهوه*ای رنگ رو به دست نفیسه داد و گفت: «شروع کنین.»
نفیسه با دستای لرزون دفتر رو از دانیال گرفت. مردد بود که بازش بکنه یا نه. دانیال با یک لحن آرامش بخش رو به نفیسه گفت: «ما هیچ راهی به غیر از این نداریم. هر سه نفر داخل این اتاق و هر کدوم به یک دلیل، لازمه که از محتویات داخل این دفتر با خبر بشیم.»
من هم دچار تردید شده بودم. یعنی خوندن این دفتر کمکی به پیدا شدن شبنم می*کرد؟ یا باعث می*شد اوضاع به هم ریخته و نفرین شده*ی درونم بدتر بشه؟ نفیسه یک نفس عمیق کشید. به دفتر خاطرات زل زده بود. دست*های لرزونش رو روی جلدش کشید. انگار خاطرات گذشته توی ذهنش تداعی شده بود. دوباره به دانیال نگاه کرد. دانیال با سرش اشاره کرد که نفیسه ادامه بده. نفیسه به آرومی دفتر رو باز کرد.



ادامه دارد.