• دوست پسر




تسبیحش رو انداخته بود دور گردنم و مهره هاشو می لغزوند روی نوک سینه هام و مهره ها و نوک سینه ام رو با هم میزاشت تو دهنش و مِک می زد. با یه دست دیگه اش هم اون یکی سینه ام رو می چلوند. بعضی وقتا هم مهره های تسبیحش رو مچاله می کرد و میزاشت تو دهنم و تو همین وضعیت لب و دهنمو می خورد. یکی دو بار هم تسبیحش رو از دو طرف دور گردنم محکم می کشید و سفت می کرد تا به حالت خفگی بیوفتم و لذت ببره. من فقط در سکوت کامل اشک می ریختم، جوری که تمام صورتم خیس شده بود. بعضی وقتا سرش رو می اُوُرد بالا و به صورتم نگاه می کرد. فکر کنم می خواست مطمئن بشه که داره با خودِ من حال می کنه نه مادرم. خوردنش رو تا سوراخ نافم ادامه داد و بعدش سعی کرد شلوارم رو بِکنه که من ناخودآگاه دستامو بردم و شلوارم رو محکم گرفتم. سرش رو برگردوند و با اخم بهم نگاه کرد، منم از ترسم خیلی آروم دستامو کشیدم کنار. شلوار و شورتمو با هم کشید پایین و دراُوُرد. بلافاصله دستش رو برد روی کوسم و شروع به مالوندن کرد. بعد پاهامو از هم باز کرد و کشید بالا تا لای پاهام و سوراخ هام رو خوب ببینه و لذت ببره. دیگه تحملش سر رفته بود، روی شکم منو خوابوند و با یه مشت وازلین که سر کیرش و تو سوراخ کون من می زد، بعد از ده بیست دقیقه تلاش، کیرش رو کامل فرو کرد توی سوراخ کونم. من هم سعی کردم خودمو رو شل تر بگیرم که کیرش راحت تر بره تو. اینجوری حداقل درد کمتری داشت. من این دفعه اصلا جیغ و جاغ نکردم. در عوض، برخلاف دفعه قبل نه خودم کتک خوردم نه مادرم. جای مشتش هنوز روی صورت مادرم معلوم بود.
کارش که تموم شد، ده دقیقه بعدش من از اتاقم اومدم بیرون که برم دستشویی. مادرم رو دیدم که سرش رو روی چرخ خیاطیش گذاشته و آروم داره گریه می کنه.
حاج صادق تو محل آدم آبروداری بود و همه بهش احترام میزاشتن. همیشه درِ خونه شون باز بود و آدم های زیادی برای خوردن غذا و گرفتن پول به خونه اش می رفتن. پارسال زنش فوت کرد و شیش ماه بعدش با مادر من ازدواج کرد.



وسایلم رو جمع کردم و انداختم تو یه کوله و از خونه اومدم بیرون. تو اون لحظه تصمیم داشتم هیچوقت برنگردم اما مردد بودم. جدا شدن از مادرم برام خیلی سخت بود.
بی هدف تو خیابون قدم می زدم. یه لحظه که به خودم اومدم، دیدم چشمم دنبال یه ماشین مناسبه که خودم رو بندازم زیرش. پراید؟ نه خیلی سبکه، ممکنه آدمو مستقیما نکشه . . . اون اتوبوسه بهتره .* . . چرخ هاش گنده ترن و راحت منو له می کنه . به خودم مسلط شدم و رفتم تو پارک نشستم. ساعت ها نشستم و مردم رو تماشا می کردم و تمام این بیست و یک سال زندگیمو مرور می کردم و بعضی وقتا بدون جلب توجه گریه می کردم.
تصمیمم رو گرفتم : میرم تهران کار پیدا می کنم و دیگه هیچوقت به اون خونه جهنمی بر نمی گردم.



یک هفته بود که تو خیابون های تهران می چرخیدم. اولش به چندتا تولیدی پوشاک سر زدم ولی با بی اعتنایی بهم جواب رد دادن و گفتن خیاط نمی خوان. دنبال آدم های با تجربه تری بودن. بعد از یک هفته، توقع خودمم کمتر شده بود و تو رستوران ها و مغازه ها دنبال کار می گشتم، ولی غیر از یک مورد، هیچ نتیجه ای نگرفتم. همون یه مورد هم وقتی بعد از چند ساعت، پسر صاحب کار به باسنم دست زد، بدون خداحافظی از مغازه شون زدم بیرون. شب ها وحشتناک ترین لحظات رو می گذروندم، اصلا نمی دونستم خوابم یا بیدار. تا یه صدای زمزمه رو میشنیدم، سریع پا می شدم و اطرافم رو نگاه می کردم. سعی می کردم لا به لای درختچه ها تو یه جای تاریک بخوابم که کسی منو نبینه. ولی بعضی وقتا پسرا مزاحمم می شدن و من مجبور می شدم جای خوابم رو عوض کنم.
بعد از دو هفته، من خیلی ژولیده شده بودم، لباس های چروک و نامرتب، صورت خسته و افسرده و . . . اونقدر قیافه ام عوض شده بود که یه مغازه دار که آگهی استخدام زده بود پشت شیشه اش، اصلا منو تو مغازه راه نداد و فکر کرد من گدا و معتادم.
یه روز صبح که پاشدم، احساس ضعف شدیدی کردم، چند روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بودم، پولهام هم ته کشیده بود، چشمام از ضعف سیاهی می رفت . . . دیروز یه پسره بهم گفته بود فردا ساعت نُه بیا، استادکارم میاد، باهاش صحبت می کنم تا استخدامت کنه. اما یه کم دیر شده بود و من با عجله یه آبی به دست و صورتم زدم و رفتم کنار خیابون و منتظر تاکسی وایسادم که سریع تر منو برسونه. سرم داشت گیج می رفت و ضعف کرده بودم، ولی نمی خواستم این شانسو از دست بدم. چند لحظه بعد یه ماشین جلوی پام وایساد و من سوار شدم و بهش آدرس دادم. بعد از چند لحظه متوجه شدم راننده تو آیینه جلو داره منو نگاه می کنه. یه سبیل خیلی بی ریخت داشت که به دو طرف لبش آویزون بود و یه گردنبند طلایی رنگ انداخته بود گردنش. قیافه عوضیش رو نگاه کردم و خودمو اخمو نشون دادم که طمع وَرش نداره. حالم لحظه به لحظه بدتر می شد. گفت: اونجا می خوای بری چیکار آبجی؟ نمی دونم چرا این سوالو ازم پرسید، شاید ریخت و قیافه ام اینقدر به هم ریخته و شلخته بود که هر کسی به خودش اجازه می داد برام تعیین تکلیف کنه. یه کم سرمو تکیه دادم به شیشه، اما تکون های ماشین حالمو بدتر کرد. من که نمی خواستم کم بیارم بهش جواب دادم: من خیاط هستم و دنبال کار می . . . این آخرین جمله ای بود که تونستم بگم، جلوی چشمام سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم.



وقتی به هوش اومدم دیدم تو یه اتاق کوچیک روی تخت دراز کشیدم. اطرافم رو نگاه کردم. روی میز کنار تخت یه لیوان آب قند بود و یه بشقاب برنج و یه کاسه خورش. اونقدر گشنه بودم که* بلافاصله شروع کردم به خوردن، غذا سرد سرد بود و معلوم بود از یکی دو ساعت پیش اینجا بوده. یه کم که سیر شدم و حواسم اومد سر جاش، متوجه موقعیتم شدم. اینجا به هیچ درمانگاه و بیمارستانی شبیه نبود. سریعا به مانتوم و دکمه هاش نگاه کردم. بعد لباس های زیرم رو چک کردم. به نظر نمی رسید دست خورده باشن یا باز و بسته شده باشن . . . یه کم خیالم راحت شد که در مدتی که بیهوش بودم کسی بهم دست درازی نکرده. بعد پاشدم و با دلهره و اضطراب رفتم سمت در که ببینم کجا هستم. هنوز احساس ضعف شدیدی می کردم و به زحمت راه می رفتم. در رو با احتیاط باز کردم و رفتم تو سالن.
همون آقای راننده عوضی رو دیدم که روی کاناپه خوابیده بود. فهمیدم احتمالا تو مخمصه بدی گیر کردم، خیلی با احتیاط برگشتم تو اتاق، هر چی گشتم کیفم رو پیدا نکردم، ضعف شدیدی هم داشتم که می دونستم تا سر خیابون بیشتر دوام نمیارم. بنابراین ترجیح دادم، تا زمانی که حالم بهتر نشده و کیفم رو پس نگرفتم، همینجا تو اتاق بمونم. پشت در اتاق تکیه دادم که اگه خواست بیاد تو، جلوشو بگیرم، نشستم و دوباره گریه کردم.



ده دقیقه بعد دوباره پا شدم اومدم ببینم بیدار شده یا نه. هنوز خواب بود. با احتیاط رفتم تو آشپزخونه و یه مقدار نون و دو تا گوجه و ته مونده یه چیپس رو ورداشتم. یه کارد میوه خوری هم پیدا کردم و اُوُردم که از خودم دفاع کنم. چیز بهتری پیدا نکردم. چند دقیقه بعد صدای پا رو شنیدم که داشت می اومد سمت اتاق، محکم خودمو به در اتاق چسبوندم که بازش نکنه. چند بار در زد، بعد صدا زد: خانوم . . . خانوم . . . وقتی دید جواب نمیدم، دستگیره در رو چرخوند . . . من بی اختیار از ترسم داد زدم و گفتم: برو گم شو از اینجا، با من چیکار داری، از پشت در برو کنار عوضی . . . کیفم رو چرا ورداشتی آشغال عوضی . . . اونم بالاخره عصبانی شد و مرتبا می گفت: آروم باش دختره ی بی شعور، آروم باش، آروم باش.
بعد از چند دقیقه کیفم رو اُوُرد و من لای در رو با ترس و لرز باز کردم و کیفم رو از دستش کشیدم. داخلشو نگاه کردم، همه وسایل سر جاش بود.



می دونستم برای کردن من داره برنامه ریزی می کنه. حاج صادق، با اون همه کبکبه و دبدبه نتونست جلوی یه دختر بیست و یک ساله خوش بر و رو خودشو بگیره، چه برسه به این لات بی سروپای عوضی. خدا می دونه زمانی که منو تو بی هوشی بغل کرده و داشته می اُوُرده اینجا، چقدر دست مالیم کرده. عمرا دیگه بزارم دستش به من برسه. واسه چی منو نرسونده درمونگاه؟ واسه چی منو اُوُرده توی یه خونه خالی؟ حتما می خواد سر یه فرصت مناسب بهم دست درازی کنه. تو همین فکرا بودم که صدای باز و بسته شدن در خونه و صدای حرف زدن دو نفر رو از توی سالن شنیدم.* قلبم وایساد. احتمالا رفته یکی از دوستاشو اُوُرده که به کمک همدیگه منو بگیرن که سر و صدام در نیاد و بعدش . . .
دوباره اون سبیلوی عوضی اومد پشت در و صدا زد: خانوم . . . خانوم . . . منم دوباره داد زدم: آشغال عوضی برو دیگه. گفت: خانم ما کاری باهات نداریم. گفتم: جفتتون عوضی و آشغال هستین، گم شین از اینجا، کور خوندین بی ناموسا. سبیلوی عوضی هر کاری کرد نتونست آرومم کنه و بعد شنیدم که به دوستش میگه: بریم بابا، با این دختره ی بی شعور اصلا نمیشه حرف زد چه برسه به . . . داشتن دور می شدن و بقیه حرفشو نشنیدم. لابد می خواسته بگه : چه برسه به کردنش.
تپش قلبم که به نهایت خودش رسیده بود، کم کم به حالت عادی برگشت و دوباره از پشت در اومدم کنار و روی تخت نشستم و شروع کردم به گریه کردن.
چند دقیقه بعد که مطمئن شدم دوستش رفته، کیفم رو ورداشتم و در اتاق رو باز کردم که از خونه سبیلوی عوضی برم بیرون که همون دمِ در اتاق، دوباره چشمام سیاهی رفت و افتادم روی زمین.
دوباره روی همون تخت بیدار شدم، دوباره همون آش و همون کاسه. اما این بار روسریم افتاده بود وسط اتاق. دوباره لباسامو چک کردم، یه دکمه بالای مانتوم کنده شده بود اما سوتینم باز نشده بود و شلوار و شورتم به نظر نمیومد که در اومده باشن. شاید سبیلو وسط کار پشیمون شده، شایدم چون می دونه من تو چنگش هستم، خواسته منو تو حالت بیداری بکنه که بیشتر لذت ببره. اصلا نمی دونستم ساعت چنده و من چند ساعت بی هوش بودم و خوابیدم. از پنجره بیرون رو نگاه کردم، هوا کاملا تاریک شده بود.



یهو متوجه سر و صدا از توی سالن شدم. چند نفر داشتن با هم حرف می زدن. دوباره دلهره و اضطراب اومد سراغم. اینا دیگه کی هستن؟ بعضی وقتا صدای قهقهه می اومد. بعضی وقتا هم دست جمعی چیزی می خوندن. یکیشون بلند بلند خاطره تعریف می کرد و به هم فحش های رکیک می دادن و می خندیدن. معلوم بود همه شون مست هستن. بعضی وقتا یکیشون می اومد دستشوییِ کنار اتاقم. مرده و زنده می شدم تا از کنار اتاق من رد می شد و برمی گشت توی سالن.
خوب پس برنامه سبیلوی عوضی معلوم شد. لابد قراره من ملکه امشب این جمع باشم. سبیلوی عوضی حالا که نتونسته بود به تنهایی حریفم بشه، رفته بود همه دوستاشو جمع کرده بود و حالا مست و پاتیل فقط یه کوس اون وسط کم داشتن که قرار بود من باشم. مطمئن بودم دیر یا زود می اومدن و دست و دهن منو می گرفتن و می بردن تو سالن و یکی یکی و دستجمعی تا صبح منو می کردن. سرنوشت من معلوم شده بود و بدترین و فجیع ترین مرگ در انتظارم بود . . . اومدم روی تخت نشستم و آخرین گریه هامو کردم . . . توان جیغ کشیدن و کمک خواستن رو هم نداشتم و البته می دونستم فایده ای هم نداره، چون خیلی زود ساکتم می کردن. اما نه، یه راه دیگه هم داشتم. رفتم کنار پنجره و بیرون رو نگاه کردم. هوا تاریک بود، اما می شد حدس زد طبقه سوم یا چهارم هستیم. خوشبختانه سقوط از طبقه سوم یا چهارم آدمو در جا می کُشه. فکر پریدن از پنجره، دریچه امیدی به روم باز کرده بود. احساس بهتری پیدا کردم، بالاخره می تونستم از دست سبیلوی عوضی و دوستاش رها بشم. رهایی ابدی: از دست حاج صادق، از دست مردم، از دست سرنوشت، از دست این زندگی تلخ و نکبت بار که هیچ لحظه شادی برام نداشت . . . از همه چیز رها می شدم. با این امید به سمت پنجره رفتم، دستگیره رو چرخوندم و یه لنگه پنجره باز شد. خودمو آماده کردم که برم روی لبه پنجره که یهو در باز شد و یه نفر اومد تو. یکی از دوستای سبیلو بود. با هم چشم تو چشم شدیم. من از ترس زبونم بند اومده بود و فقط داشتم نیگاش می کردم که یهو داد زد : بچه ها بیاین اینجا رو ببینین چی پیدا کردم. خواستم از لبه پنجره برم بالا که اومد پاهامو گرفت و کشید پایین. داد و بیداد کردم و بهش فحش می دادم که ولم کنه. چند لحظه بعد یکی دو نفر دیگه شون هم سر رسیدن و منو تو بغلشون گرفته بودن و داشتن دستمالی می کردن و می خندیدن. من فقط داشتم داد می زدم و می گفتم: ولم کنین آشغالای کثافت، عوضیا . . *. اما با دست رو دهنم رو گرفتن و کشون کشون منو اُوُردن تو سالن.
.
.
.
جشن شروع شده بود. یه جشن با حضور من و چند تا پسر مست و حشری که قرار بود به احتمال زیاد با مرگ من به انتها برسه. کی می تونست جلوی اونا رو بگیره؟ سبیلوی عوضی بالاخره موفق شده بود و من به چنگش افتاده بودم. تو همین لحظات یهو، صدای فریاد بلندی رو شنیدم، همه سکوت کردن، اون گوشه سبیلوی عوضی که روی کاناپه افتاده بود، داشت با بهت و تعجب منو تو بغل دوستاش می دید، فکر کنم می خواست بگه اول اون باید منو بکنه.
یهو دوباره داد زد: ولش کنین کوس کشا، ولش کنین مادرجنده ها. ولش کنین . *. . بعد حمله کرد به سمت ما و شروع کرد به زد و خورد با دوستاش. دوستاش شوکه شده بودن اما وقتی دیدن سبیلو داره سعی می کنه منو ازشون جدا کنه، اونا هم با سبیلو درگیر شدن و کارِ زد و خوردشون بالا کشید. چند نفر افتاده بودن روی سبیلو و داشتن می زدنش. وقتی دیدن سبیلو دست وردار نیست، یهو یکیشون چاقو رو ورداشت و زد تو پهلوش. من از دیدن این صحنه اینقدر وحشت کردم که با تمام توانم شروع کردم به جیغ کشیدن. دستامو روی گوشام گذاشتم و نشستم و جیغ کشیدم و جیغ کشیدم و جیغ کشیدم. جوری که همسایه ها ریختن دمِ در خونه و داشتن محکم در می زدن. دوستای سبیلو وقتی دیدن اوضاع خرابه، یکی یکی با عجله از خونه زدن بیرون. من فقط وقتی جیغام تموم شد که یکی از خانم های همسایه اومد منو بغل کرد و آرومم کرد. مردهای همسایه هم سبیلو رو با عجله بردن درمانگاه و دو سه ساعت بعد برگردوندن. یکی از خانم های همسایه هم پیش من موند و بهم دلداری می داد تا سبیلو اومد. پهلوشو باندپیچی کرده بودن.
.
.
.
.
.
من دوباره با سبیلوی عوضی تو خونه تنها شده بودم. ساعت چهار صبح بود. سبیلو روی همون تخت اتاق من دراز کشیده بود و من بالای سرش گریه می کردم. چشماشو باز کرد و با صورت پر از دردش به من گفت: چرا اینجا موندی تو آخه دختره یِ بی شعور؟ از قبل قرار بود با بچه ها امشب دور همی بگیریم، من نمی خواستم تو امشب اینجا باشی. من حتی دوستم رو که تولیدی پوشاک داره، اُوُردم اینجا که تو رو ببره پیشش کار کنی. اونا واسه دخترا خوابگاه جداگونه دارن و قرار بود تو رو ببره اونجا، اما تو فقط از پشت در، داد می کشیدی و فحش می دادی. من فقط نیگاش می کردم و اشک می ریختم. چند دقیقه سکوت کرد و دوباره گفت: ببخشید که من سَرخود تو رو اُوُردم اینجا و به دردسر انداختمت. من فقط می خواستم کمکت کنم.
اما من هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم و فقط اشک می ریختم. پا شدم پنجره اتاق رو که خودم چند ساعت پیش بازش کرده بودم، بستم و دوباره برگشتم پیشش و دست سبیلوی عوضی رو تو دستم گرفتم. دوست نداشتم دستشو ول کنم. برای اولین بار تو زندگی فلاکت بارم، احساس امنیت و آرامش می کردم.