• روستا
  • طنز
  • سکس گروهی




روستای ما، روستای بسیار خوش آب و هوایی بود که در دامنه سرسبز کوهستان قرار داشت. باغ های میوه و دشت های سرسبز و کشتزارهای وسیع گندم، روستا رو احاطه کرده بود. مردم توی این باغ ها و کشتزارها کار می کردن و به سختی رزق و روزی خودشون رو به دست می اُوُردن. یک رودخونه بزرگ هم از کنار روستا می گذشت که از آبش، زمین ها و باغ های میوه رو آبیاری می کردن.
من هر روز دم دمای غروب از سرِ زمین می رسیدم خونه و بعد از یه کم استراحت، دوستام رو صدا می زدم و تا نصفه شب دورهمی می گرفتیم و از همه چیز صحبت می کردیم و بعد از اون معمولا اگه کسی حال و حوصله داشت، دست یکی رو می گرفت و می اُوُرد خونه خودش و به نوبت به هم کیر می زدن و بعدش هم خواب و فردا صبحش بازم کار و کار. من معمولا از پارسا می خواستم که بیاد خونه من. اول من به پارسا کیر می زدم و بعد نوبت پارسا می شد. بعضی وقت ها هم من فرهاد رو به خونه دعوت می کردم، یا بعضی وقت ها می شد که یکی دیگه از من می خواست به خونه اش برم و یا حتی بعضی وقتا هیچکس گیر نمی اومد و من مجبور بودم با جلق زدن، شبم رو بگذرونم. تو کیرآباد برنامه همه مردم، همین بود. همه به هم کیر می زدن و هیچوقت کسی از کیر زدن به دوست و همسایه و بقالی و سلمونی و عطاری و . . . خسته نمی شد. کلا فکر و ذکر همه مون این بود که تو بغل همدیگه بخوابیم و به هم کیر بزنیم. تو روستا همه چیز معنا و ارزشش رو از کیر می گرفت، جوری که اسم واحد پولمون هم " کیری" بود. یعنی پولهامون که با ارزش ترین چیزی بود که داشتیم، "کیری" بود. زندگی کردن تو کیرآباد هر روز داشت سخت تر می شد. هر روز همه چیز گرون و گرون تر می شد. همین الاغ نحیفی که من باهاش میرم تا سرِ زمین، تا همین دو سال پیش قیمتش هفت هزار " کیری" بود و حالا شده بود صد هزار " کیری". آخه با این قیمت کی می تونه دیگه الاغ بخره؟، دیگه خیلیا مجبورن هر روز از این طرف روستا تا اون طرف روستا پیاده برن. پول یونجه هم که پارسال یهو سه برابر شد. خیلی ها اعتراض کردن ولی مامورهای "کیرآقا" همه رو کت بسته به ناکجاآباد بردن و دیگه خبری ازشون نشد. دیگه با این قیمت الاغ و یونجه، واقعا خریدن و نگهداری از الاغ به صرفه نیست. اما تو همه این سختی ها، فکر اینکه بالاخره می تونیم هر وقت که خواستیم، شب یا روز، به همدیگه کیر بزنیم، باعث آرامش خاطر می شد. من کلا تو این چند سال فقط تونسته بودم به پنج شیش نفر کیر بزنم اما کسایی رو می شناسم که تونستن حتی به نصف اهالی کیرآباد، کیر بزنن. مردم میگن اینا حتما از آشناهای خود کیرآقا بودن.
.
.
.
اما زیرِ بستر این کیر زدن ها و کیر خوردن ها، یک مساله خیلی جدی وجود داشت که ذهن اهالی کیرآباد رو به شدت به خودش مشغول می کرد. اصلا نیت و مقصود همه اهالی، همین مساله بود ولی کسی به روی خودش نمی اُوُرد. یک مساله ای که هم پنهان بود و هم آشکار. هیچکس علنی درباره اش صحبت نمی کرد اما همه می دونستن که هدف اصلی همه اهالی، همین مساله است: رسیدن به روستای "کوس آباد" در اون طرف رودخونه. آرزوی همه این بود که حتی برای یک ساعت هم که شده خودشون رو به اون طرف رودخونه برسونن. من خودم تا حالا کسی رو که کوس آباد رو دیده باشه ندیدم اما کم و بیش وصفش رو شنیده بودم. می گفتن اونجا کسایی مثل خودمون زندگی می کنن که کردنشون خیلی لذت داره. می گفتن کردن اونا اصلا قابل قیاس با کردن اهالی کیرآباد نیست. می گفتن اگه کسی یک نفر از اهالی کوس آباد رو ببینه، خود به خود کیرش راست می شه. واسه همین، اهالی کیرآباد با تمام وجود سعی می کردن به هر شکل و روش ممکن خودشون رو به کوس آباد برسونن. اما مساله به این سادگی ها نبود. خونه "کیر آقا" که دهخدای هر دو روستا بود، درست وسط پلی بود که روستاها رو به هم متصل می کرد. "کیر آقا" و مامورهاش هم عبور و مرور از روی این پل رو با دقت و شدت کنترل می کردن و تقریبا هیچکس اجازه رد شدن از روی این پل رو نداشت. رودخونه هم اونقدر پهن و خروشان بود که شنا کردن و رد شدن از عرض اون، ریسک بزرگی بود و احتمال غرق شدنش خیلی زیاد بود. "کیرآقا" هر چندماه یک بار همه اهالی کیرآباد رو تو میدون وسطِ روستا جمع می کرد و براشون سخنرانی می کرد. بعضی از اهالی روستا، "کیرآقا" رو خیلی دوست داشتن و حاضر بودن براش بمیرن. می گفتن "کیرآقا" خیر و صلاح اهالی رو می خواد و حتما حکمتی هست که نمی زاره کسی به راحتی به کوس آباد بره. حتی بعضی از طرفدارهای "کیرآقا" می گفتن دیدن اهالی کوس آباد برای سلامتی ضرر داره و حتی ممکنه باعث مرگ بشه.
.
.
.
از بین کشاورزها، هر ساله چند نفر رو که بیشترین تلاش و کوشش رو کرده بودن و بیشتر از همه کار کرده بودن، به عنوان جایزه برای چند روز می فرستادن روستای کوس آباد. من هر سال سعی و تلاش خودم رو بیشتر و بیشتر می کردم جوری که بعضی وقت ها شب و روز سرِ زمین کار می کردم ولی تا به حال موفق نشده بودم که برم. وقتی از مامورِ انتخابِ بهترین کشاورز، علت رو سوال کردم، جواب داد: "برای انتخاب بهترین کشاورزها، یک قانون "کیری" وجود داره که دقیقا باید رعایت بشه. مطابق این قانون کیری، تو هنوز معیارها و شایستگی های لازم رو نداری."
مشابه این قانون کیری رو تو روستای کیرآباد زیاد داشتیم. مثلا یه قانون این بود که مردم نباید زیاد "آب گندم" بخورن یا اینکه مردم نباید تو میدون وسط روستا، رقص و شادی داشته باشن. خوب به هر حال اینجا روستای کیرآباد بود و قاعدتا قوانینش هم باید کیری باشن دیگه.
کیر، منشا همه ارزش های کیرآباد شده بود. ارزش های کیری در نوشته های کاتبِ روستا، در روش های درمانیِ طبیب، در نحوه کاشت و برداشت گندم ها، در نحوه قضاوتِ قاضی، در کار آهنگری و دامداری و خلاصه در همه چیز روستا اثر گذاشته بود. به طور خلاصه بگم: "همه جا کیری شده بود، جوری که دیگه خودمون هم یادمون رفته بود که آدمیم و فکر می کردیم در واقع "کیر" هستیم و کیر بودنمون به آدم بودنمون می چربید. حتی دیگه همدیگه رو با پیشوند کیر صدا می زدیم. مثلا به مسعود می گفتیم "کیر مسعود" یا به فرهاد می گفتیم "کیر فرهاد" و افتخار می کردیم که از دیار کیر هستیم و اهل یک روستای کیرپرور.
خیلی از این قوانین و روش های کیری که متاثر از تعلیمات حکیمانه "کیرآقا" بودن، بیشتر اوقات باعث خرابی و بدبختی بیشتر می شدن. مثلا همین چند وقت پیش مامورهای "کیرآقا" که تازه یاد گرفته بودن که با کمون تیراندازی کنن، اشتباها تیرهای آتشین خودشونو انداختن روی خونه های مردم و خونه ها آتیش گرفت و تعداد زیادی زنده زنده تو آتیش سوختن و "کیرآقا" به کیرش هم نبود و اصلا یه معذرت خواهی خشک و خالی هم نکرد.
.
.
.
اما به هر حال من هم مثل بقیه اهالی روستا در آرزوی دیدار کوس آباد بودم و با خودم عهد کرده بودم تا هر طور که شده خودمو به اونجا برسونم. حالا که قوانین "کیری" مانع از رسیدنم به اونجا شده بود، خودم باید دست به کار می شدم و به آرزوم می رسیدم.
کشاورزی رو گذاشتم کنار و چند ماه تمام کناره رودخونه رو بررسی کردم که ببینم از کجا می شه رد شد. ولی متاسفانه نتونستم راهی پیدا کنم. رودخونه خیلی پهن و عمیق بود و حتی شناگر ماهری مثل من هم به احتمال زیاد غرق می شد. اما بالاخره تلاش های بی وقفه ام نتیجه داد و یک نفر رو پیدا کردم که با گرفتن صد هزار "کیری"، حاضر بود منو با قایق کوچیکش مخفیانه برسونه اون طرف رودخونه. من اولش خیلی مردد بودم ولی دلم رو زدم به دریا و الاغم که تنها داراییم بود، به* قیمت صد هزار "کیری" فروختم و دادم به صاحب قایق و شبونه به سمت ساحل مقابل رودخونه حرکت کردیم.
دلهره و اضطراب زیادی داشتم. نکنه دروغ گفته باشن و اهالی کوس آباد، کیرهای کلفت تر و درازتری داشته باشن و بزنن جِر وا جِرَّم کنن! ، نکنه اینا همه اش خیالات باشه و اصلا چیزی به نام کوس آباد وجود نداشته باشه! ، نکنه من که تو کیرآباد کیر شده بودم، تو کوس آباد هم کیر بشم! تو همین فکرا بودم که قایقران بهم گفت: " زود باش پیاده شو."
من بالاخره به کوس آباد رسیده بودم.* چند دقیقه همونجا کنار رودخونه وایسادم تا نفسم که از ترس بند اومده بود، سرجاش برگرده. بعد از چند لحظه با احتیاط راه افتادم. لحظه حساسی تو زندگیم بود و باید کاملا مراقبت می کردم. ممکن بود مامورهای "کیرآقا" در کمین باشن و من تو دامشون بیوفتم. هوا خیلی تاریک بود و ترجیح دادم یه گوشه مخفی بشم و بخوابم تا صبح ببینم چه پیش میاد. اما هر چه سعی کردم از اضطراب زیاد خوابم نمی برد و روی علف ها این پهلو و اون پهلو می شدم.
با* پاشش آب روی صورتم شوکه شدم و از ترسم سریع پا شدم و وایسادم.* هنوز گیج بودم و نمی دونستم چی شده. آب رو که از صورت و چشمام زدم کنار، روبروم یه موجودی رو دیدم که خیلی شبیه به خودمون بود اما یه کم فرق داشت. با اخم داشت به من نگاه می کرد. اصلا منتظر نموند که من از شوک بیرون بیام و بلافاصله راه افتاد و گفت: " دنبالم بیا." من هنوز میخکوب وایساده بودم. برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و دوباره بلندتر و با عصبانیت داد زد: "گفتم دنبالم بیا دیگه." من ترسیدم و با دلهره دنبالش راه افتادم. وسط راه داشتم خوب وراندازش می کردم، هیکل و قیافه کوس آبادی ها خوب به نظر می رسید اما اخلاقشون قطعا کیری بود. مسافت کوتاهی که رفتیم، منو برد و گذاشت تو یه اتاق و بهم گفت: "از اینجا تکون نخور، الآن برمی گردم." از اخلاقی که از کوس آبادی ها اومده بود دستم، برای حفظ جون خودم هم که شده، ترجیح دادم حرفش رو گوش کنم و از اونجا تکون نخورم.



نمی دونم چقدر طول کشید، ولی خیلی طول کشید. واقعا خیلی طول کشید و من همینجوری علاف وایساده بودم که این کوس آبادیه بیاد. چند بار از توی اتاق سرم رو اُوُردم بیرون و اطراف رو نگاه کردم ولی خبری نبود. با خودم گفتم ظاهرا این کوس آبادی ها علاوه بر اخلاقشون، وقت شناسیشون هم کیریه. آخه به من گفت الآن میام ولی فکر کنم دیگه شب شده باشه و خبری ازش نیست. خودم احساس کردم کیر شدم. من هم به ناچار، خسته و گشنه دراز کشیدم و خوابم برد.
نصف های شب بود که با صدای یه کوس آبادی بیدار شدم. چشمام رو باز کردم و بلند شدم و وایسادم. روبروم پنج تا کوس آبادی وایساده بودن. قیافه هاشون خیلی جدی بود. یعنی با من چیکار می خواستن بکنن؟ من مظلومانه و معصومانه جلوشون وایساده بودم و منتظر سرنوشتم بودم. اون وسطیه که یه کم جلوتر از بقیه وایساده بود گفت: لطفا خودتو معرفی کن و بگو اومدی اینجا چیکار کنی؟ من با تته پته و لکنت زبون گفتم من یه کیرم که . . . وسطیه حرفم رو قطع کرد و گفت: "کیر نه، بگو یه مرد هستم." مرد؟ مرد؟ کلمه ناآشنایی بود. ولی من دوباره صادقانه گفتم: ولی من واقعا دارم راستشو میگم، من یه کیر هستم . . . این جمله رو که گفتم، یه کوس آبادی از فرط خنده افتاد روی زمین و داشت زمین رو گاز می گرفت. اما بقیه جدی بودن و داشتن با عصبانیت به من نگاه می کردن. کوس آبادی وسطی، به اونی که از فرط خنده روی زمین افتاده بود، گفت: "میترا خجالت بکش، مگه بار اولته که این جمله رو می شنوی؟" اون کوس آبادی خندان که ظاهرا اسمش میترا بود گفت: "آخه چیکار کنم هما، نمی تونم جلوی خودمو بگیرم." بعد دوباره پاشد و وایساد.
کوس آبادی وسطی که اسمش هما بود، دوباره رو کرد به من و گفت: "با صدای بلند بگو: من مرد هستم نه کیر." من هم چند بار با صدای بلند گفتم: "من مرد هستم نه کیر." بعد از من خواستن که بشینم. خودشون هم دورِ من نشستن. من همه داستان خودم رو براشون تعریف کردم. اون ها سکوت کردن و هیچی نگفتن. بعد هما رو کرد به یکی از همراهاش و گفت: "کیمیا مسوولیت این مرد با توئه" و بعد پا شدن و همه شون رفتن و فقط کیمیا موند. کیمیا برای من غذا اُوُرد و سیرم کرد و با مهربانی درباره کوس آباد به من توضیح داد و در کنار من خوابید. روز بعد که از خواب پا شدم دیدم کیمیا برای من غذا آماده کرده و با خوشرویی منتظر منه که در کنارم باشه. بعد کیمیا منو از اتاق بیرون برد و حقیقت کوس آباد رو از نزدیک به من نشون داد. اما مرتبا مجبور بودیم که مخفی بشیم که مامورهای "کیرآقا" ما رو نبینن. من نسبت به کیمیا احساس عجیب و غریبی پیدا کرده بودم. وقتی بهش نگاه می کردم، ناخودآگاه کیرم راست می شد، کیمیا این صحنه رو می دید و می خندید. بعد، همون شب کیمیا منو به اتاق برگردوند و اومد تو بغلم نشست و گفت می خوام امشب آداب خوابیدن با یه کوس آبادی رو بهت یاد بدم. کیمیا لباس های خودش رو دراُوُرد و لخت شد. پستون های خودشو به من نشون داد و بهم یاد داد که چطوری باهاشون بازی کنم و بخورمشون. بعد سوراخ هاشو به من معرفی کرد. سوراخ کون رو که خودم از قبل بلد بودم. سوراخ کونِ کوس آبادی ها فرق زیادی با سوراخ کون ما نداشت. اما کیمیا سوراخ عجیب دیگه ای تو بدنش به من معرفی کرد به نام "کوس" و از من خواست بهش قول بدم دیگه به کسی کیر نزنم و هر وقت کیرم بلند شد، کیرم رو تو سوراخ کوسش فرو کنم. گفت بهترین جا برای کیر تو، کوس یه زنه، یه زن، یه کوس آبادی. من اون شب با کمک کیمیا بارها و بارها کیرم رو تو کوسش فرو کردم و ِلذت های عجیب و غریب بردم که تا آخر عمرم فراموش نمی کنم. روزها گذشت و کیمیا با مهربانی خودش رو در اختیار من میزاشت و منم از کردنش سیر نمی شدم. تا اینکه یه شب هما و همراهانش دوباره اومدن به دیدنم.



وقتی من جلوی هما و دخترهای همراهش وایساده بودم، بی اختیار کیرم بلند شد. من دیگه می دونستم زیبایی یه زن یعنی چه. من دیگه فهمیده بودم که این دخترها زیر لباسهاشون چه پستون های ناز و قشنگ و خوردنیی دارن. چطور می تونستم خودمو جلوی این دخترهای خوشگل کنترل کنم؟ حالا که دوباره نگاه می کردم، می دیدم چقدر هما زیباس! زیبایی هما، خیره کننده بود. من حالا چشمام باز شده بود و می تونستم بهتر ببینم. میترا . . . اون دختره خنده رو، چقدر با نمک و جذاب بود.
اما ظاهرا هما از کیر راست شده من راضی نبود. رو کرد به کیمیا و گفت: مگه تو به این مرد درست رسیدگی نکردی؟ کیمیا با دلخوری گفت: هما من هرکاری که تونستم انجام دادم. بعد هما رو کرد به من و گفت: شایدم این مرد، اونی نباشه که فکر می کنیم. بعد به میترا گفت: "از امروز تو در کنار این مرد باش و کیمیا با ما بر می گرده." من از اینکه یه دختر دیگه رو قرار بود بکنم، ذوق مرگ شدم. یه کم جسارت پیدا کردم و گفتم میشه کیمیا هم بمونه؟ هما با عصبانیت برگشت و گفت: "فقط یه نفر. دوباره با صدای بلندتری گفت: فقط یه نفر"



میترا می دونست من دیگه اون آدم بی تجربه قبلی نیستم. من شب و روز، بارها و بارها میترا رو می کردم و هر بار میترا با خوشرویی خودش رو دوباره در اختیارم میزاشت. حتی موقعی که در حال کردنش بودم، لبخند از روی لبهاش محو نمی شد.
وقتی سرم رو لای پستون های میترا میزاشتم، دوست داشتم زمان متوقف می شد و من تا ابد مشغول خوردن پستونهاش باشم.
میترا هم منو از توی اتاق بیرون اُوُرد و جاهای دیگه ای از کوس آباد رو بهم نشون داد. کوس آباد همونجوری بود که تعریف می کردن: پر از دختر، پر از لذت، پر از کردن.



چندین و چند روز بعد، هما و دوستاش دوباره اومدن سراغم. من جلوی هما وایساده بودم اما اصلا کیرم بلند نشد. هما از این وضع من راضی به نظر می رسید. رو کرد به بقیه دخترا و گفت: "لطفا همه برین. از این لحظه به بعد، من خودم از این مرد پذیرایی می کنم." این صحنه رو نمی تونستم باور کنم. کردنِ هما انتهای آروزم بود. باور نمی کردم چند لحظه دیگه قراره هما رو لخت کنم، پستون هاشو تو دستم بگیرم و بدنش رو بخورم و دست آخر، بکنمش. وقتی همه رفتن، هما اومد جلو و گفت: به من هفت روز فرصت بده. بعد از این هفت روز مثل کیمیا و میترا در اختیارت قرار می گیرم. من از این حرف هما یه کم ناراحت و دلخور شدم اما می دونستم که چاره ای ندارم و باید قبول می کردم. اون شب هما با فاصله از من خوابید. فردای اون روز، هما دست منو گرفت و برد و زمینهای کشاورزی کوس آباد رو بهم نشون داد. وسعت زمین های کشاورزی و باغات میوه کیرآباد رو هم برام حساب کرد و گفت:" می دونی فقط یک صدم محصول این دو روستا به خود اهالی می رسه؟" گفت:" می دونی بقیه محصول به روستاهای دیگه فروخته میشه و "کیرآقا" با پولش هر روز برای خودش و مامورهاش، کنار رودخونه، قصرهای تازه می سازه؟" گفت:" می دونی اصطبل "کیرآقا" هزاران اسب داره و در عوض همه مردم با الاغ جابجا میشن؟ گفت:" می دونی هر روز دخترهای زیادی رو به قصرهای "کیرآقا" می برن تا خودش و مامورهاش، از صبح تا شب مشغول کردنشون باشن، در حالی که مردهایِ توی کیرآباد اصلا دختر به چشمشون ندیدن؟" گفت:" می دونی با ذره کوچیکی از این گندم ها، دیگه هیچ گشنه ای تو کیرآباد و کوس آباد پیدا نمیشه؟"
دست آخر گفت: "می دونستی تا قبل از "کیرآقا"، روستاهایی به نام کیرآباد و کوس آباد اصلا وجود نداشتن و هر دو روستا در واقع یک روستا به نام "گندم آباد" بوده؟ می دونستی این کیرآقا بود که مردها و زن ها رو از هم جدا کرد و تویِ دو روستای جداگونه گذاشت؟"
هما هر روز مطالب جدیدتری رو مطرح می کرد و به من جاهای زیادی رو نشون می داد. هما می گفت "کیرآقا" و مامورهاش می خوان مردها و زنها، دخترها و پسرها از هم جدا باشن تا همیشه تشنه همدیگه بمونن. تا همیشه همه فکر و ذهنشون این باشه که چطور می تونن همدیگه رو پیدا کنن و سکس کنن. اونها می خوان به هم رسیدنِ زن ها و مردها رو سخت و سخت تر کنن، تا تمام وقت اونها صرف کنار زدن این موانع بشه. بنابراین زن ها و مردهایی که تمام فکر و ذهن و وقتشون صرف سکس میشه، چطور می تونن به مسایل و موضوعات مهمتری توجه کنن؟ "کیرآقا" اینجوری می تونه برای همیشه دهخدا باقی بمونه.
.
.
.
حرف های هما تاثیر خیلی زیادی روی من گذاشت. یه جورایی مثل این بود که از خواب عمیقی بیدار شده باشم. یکی دو روز از هما فاصله گرفتم و به حرفاش فکر کردم. نفرت از "کیرآقا" لحظه به لحظه در وجودم بیشتر می شد. هما می گفت: "ما زنها و شما مردها باید با هم متحد بشیم و گندم آباد رو دوباره از "کیرآقا" پس بگیریم.
من بعد از چند روز فکر کردن، در خلوت خودم، در همون اتاقی که روز اول خودم رو فقط یه "کیر" معرفی کرده بودم، مثل یه "مرد" وایسادم و با خودم عهد کردم تا زمانی که زنده هستم برای آزادی گندم آباد تلاش کنم. من فهمیدم که چرا هما و دوستاش روز اول نمی تونستن این حرفا رو به من بزنن. اون روز من یه آدم تشنه سکس بودم که تمام آرزوم رسیدن به اینجا و کردن دخترها بود اما امروز که به این خواسته ابتدایی و طبیعی خودم رسیدم، می تونم به مسایل مهم تر و جدی تری فکر کنم. می تونم ریشه همه بدبختی هامون رو بهتر بفهمم. من ذهنم دیگه همه اش تو کوس و کیر نبود. ذهن من آزاد شده بود.
بعد از گذشت هفت روز، شب که شد، هما به اتاقم اومد و جلوم وایساد و گفت من همونطور که بهت قول دادم، اومدم که از امروز در اختیار تو باشم، تا هر وقت که بخوای. بعد روسریش رو باز کرد و شروع کردن به باز کردن دکمه های پیرهنش، سوتین قرمزش معلوم شد. من از دیدن هما خیلی خوشحال شدم و منتظر اومدنش بودم. به چشم هاش نگاه کردم. در چشم هاش، آگاهی و امید موج می زد. من که از قبل خودم رو آماده کرده بودم. به طرفش رفتم، جلویِ بازکردن دکمه های پیرهنش رو گرفتم و بغلش کردم، لباش رو بوسیدم و بدون اینکه هیچ حرفی بزنم، ازش خداحافظی کردم. حرف هامون رو قبلا زده بودیم و دیگه وقت عمل رسیده بود. با آگاهی و اعتماد به نفس به طرف رودخونه راه افتادم. وسط راه برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. از دور هما رو دیدم که در میانه در وایساده بود و اشک می ریخت. اما من اصلا گریه نکردم، دستم رو براش تکون دادم و بلند داد زدم: زنده باد گندم آباد.