سریالی
ضربدری
اجماعی

فصل دوم: فصل من


«دیدیش بالاخره؟ خب زودتر تعریف کن ببینم.»
«قدبلند، صورت مربعی، اصلا شکم نداره و اندامش متناسبه. چشم*های قهوه*ای پررنگ. تُن صداش خشن و مردونه*ست. زیاد خوشگل نیست اما چهره*اش هم مثل تُن صداش، جذابیت خاص خودش رو داره. اما مهم*ترین ویژگیش اینه که از اون پسرای سوسول و احساسی نیست.»
«شبنم واقعا مطئنی؟ فکراتو کردی؟»
«آره راه دیگه*ای ندارم. نمی*تونم ریسک کنم و منتظر یه موقعیت بهتر باشم.»
«اما این پسره رو سپیده معرفی کرده*ها. بازم بیشتر فکر کن.»
«مگه چقدر وقت دارم که بخوام فکر کنم. آخرش که ازم جواب قطعی می*خوان.»
«اما...»
«می*فهمم چی میگی نفیسه. فکر نکن جو گیر شدم.»
«یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟»
«سعی خودمو می*کنم.»
«واقعا بهش احساس پیدا کردی؟»
با این سوال نفیسه توی فکر رفتم. ناخواسته پوزخند زدم. حتی خودم هم به این سوال فکر نکرده بودم. اینقدر که حسین توی ذهنم یک طناب نجات بود، یادم رفته بود که اصلا توی قلبم جایگاهی داره یا نه. تو جواب نفیسه گفتم: «چاره*ای جز دوست داشتنش ندارم. به هر قیمتی که شده باید عاشقش بشم و اونم وادار کنم که عاشقم بشه. به هر حال قراره زنش بشم. همدم و مونس زندگیش. مگه میشه بدون احساس باشیم. به نظرم حسین پسر خوبیه. یه احساسی بهم میگه می*تونم بهش تکیه کنم.»
نفیسه اومد جوابم رو بده که حرفش رو خورد. سعی کردم که خودم رو کنترل کنم اما فایده*ای نداشت. اشک*هام سرازیر شد و گفتم: «من از پسش بر میام نفیسه. باید بر بیام.»
از همون پشت گوشی فهمیدم که نفیسه هم حال خوبی نداره. بغضم ترکید. کامل گریه*ام گرفت و گفتم: «چاره*ای ندارم نفیسه. من دیگه هیچ راه نجاتی ندارم.»




توی چشم*هاش نگاه کردم و گفتم: «حسین تو واقعا منو دوست داری؟»
توقع شنیدن این سوال رو نداشت. کمی تعجب کرد. اولین بار بود که شهامت این رو پیدا کرده بودم که حسین خالی صداش کنم و این اولین جمله*ی احساسی من محسوب می*شد. سعی کرد خودش رو کنترل کنه و گفت: «مگه میشه کسی که قراره زنم بشه رو دوست نداشته باشم؟»
با همه*ی توانم سعی کردم بفهمم که داره راست میگه یا نه. اما موفق نشدم. تنها چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که من عاشقش شده بودم. بهش وابسته شده بودم و همه*ی امیدم به حساب می*اومد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: «من دوسِت دارم.»




نفیسه صمیمی ترین دوستم بود اما اجازه دیدن همدیگه رو نداشتیم. اکثر مواقع فقط از طریق اینترنت می*تونستیم باهم در تماس باشیم. اونم نفیسه یادم داده بود. بعد از هر مکالمه، سابقه چت*هامون رو پاک می*کردم.
«راستی یه چیزی رو یادت رفته.»
«چی رو؟»
«بعد از ازدواجت، من و تو هم آزاد می*شیم.»
«نخیرم یادم نرفته بود. اما می*خواستم خودم سوپرایزت کنم.»
«عه من فکر کردم اینقده غرق حسین جونت شدی که پاک یادت رفته.»
«نفیسه تو بهترین و تنها دوست زندگیم هستی. چطور می*تونم فراموشت کنم؟»
«مطمئنی تنها دوستت؟ یا حتی بهترین؟»
منظورش رو گرفتم. بعضی وقتا زبون تند و رک نفیسه آزارم می*داد. شبیه شکنجه بود و گاهی هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم.
فهمید که هیچ جوابی ندارم و گفت: «خب حالا تو فکر نرو. یه سوال دیگه ازت بپرسم جواب میدی؟»
«تو که به هر حال سوالتو می*پرسی و تا جواب نگیری ول کن هم نیستی، بپرس.»
«هنوزم وقتی نگاهت می*کنه، اذیت میشی؟ از اون نگاه*ها منظورمه.»
دوست داشتم بهش بگم خفه شو نفیسه داری روانیم می*کنی. بعد از چند لحظه مکث، براش نوشتم: «هنوز نتونستم کامل حلش کنم. اما شوهرمه و این نگاهش طبیعیه. درسته که همه چی تو زندگی موارد جنسی نیست اما نمیشه که کلا... یعنی اگه نتونم تو این مورد راضیش کنم... اَه خودت منظورمو بگیر دیگه.»
«پس زودتر بجنب. چند روز بیشتر وقت نداری. به زودی با حسین جونت تو خونه تنها میشی و کامل برای هم میشین. اونوقت...»
«خب لازم نیست جزئی تر بگی. خودم می*دونم. سعی می*کنم تا اون موقع خودمو آماده کنم. تازه از کجا معلوم اونقدر که تو میگی اشتیاق داشته باشه. که البته امیدوارم نداشته باشه.»
«معلومه چی میگی؟ اشتیاق؟! تو خوشگل*ترین و جذاب*ترین دختری هستی که من تو عمرم دیدم. بذار به وقتش می*فهمی چقدر اشتیاق داره.»
«خواهش می*کنم این بحثو تموم کن نفیسه. داری اذیتم می*کنی.»




توی آرایشگاه وقتی خودم رو توی آینه دیدم، دیگه کامل باورم شد که دارم متاهل میشم. دوست داشتم نفیسه هم بود و من رو می*دید. نفیسه تنها آدمی بود که دوست داشتم من رو تو لباس عروسی ببینه. آخر شب پدرم بهم نزدیک شد. مثلا می*خواست خداحافظی کنه. نه ازش متنفر بودم و نه حسی بهش داشتم. همچنان در برابر من خودش رو یک قهرمان می*دونست و من هم همچنان نقش دختری رو بازی می*کردم که باید قدردان قهرمانش باشه.
حسین با پدرم توافق کرده بود که جهیزیه نخرن و پولش رو به حسین بدن. نذاشته بود خونه رو ببینم. می*خواست من رو سوپرایز کنه. وقتی وارد خونه شدم، از تعجب دهنم باز موند. باورم نمی*شد که حسین اینقدر سلیقه داشته باشه. یه آپارتمان دو خوابه. یه هال دل*باز. تِم خونه سفید بود. آشپزخونه*ی بزرگ و مجهز. با یه نگاه سطحی به وسایل شیک خونه، می*شد فهمید که حسین بیشتر از پولی که پدرم بهش داده، هزینه کرده. به خودم که اومدم، متوجه حسین شدم. نشسته بود روی کاناپه**ی سفید رنگ و به من زل زده بود.
«تو خیلی هزینه کردی. چرا آخه؟ یعنی...»
«مهم نیست. خوشت اومد یا نه؟ اصلا سوپرایز شدی؟»
«مگه میشه خوشم نیاد. اینجا عالیه. یعنی همه چی عالیه.»
حسین از جاش بلند شد. به سمت من اومد. بازوهام رو گرفت و گفت: «دوست دارم همیشه خوشحال باشی، مثل امشب.»
با تمام احوال خوبی که داشتم، اما به خاطر لمس دست*هاش، دچار استرس شدم. با همه*ی توانم سعی کردم خودم رو کنترل کنم. اما خیلی موفق نشدم جلوی لرزش خفیف صدام رو بگیرم. تو همون حالت گفتم: «تا وقتی که تو باشی من همیشه خوشحالم. فقط ازت خواهش می*کنم همیشه باش. یعنی نه اینکه همش تو خونه باشی نه. منظورم اینه که...»
حسین دست*هاش رو از روی بازوهام برداشت و گذاشت روی صورتم. کف دست*هاش کل صورتم رو لمس می*کرد. نا خواسته آب دهنم رو قورت دادم. به چشم*هام نگاه کرد و گفت: «منظورتو گرفتم. نگران نباش، من همیشه کنارتم.»
«منم همه*ی سعیم رو می*کنم همونی بشم که تو می*خوای.»
چشم*های حسین برق زد. شهوت درون چشم*هاش رو می*تونستم ببینم. استرس درونم هر لحظه بیشتر و بیشتر می*شد. تُن صداش رو پایین آورد و گفت: «این خجالت و استرس رو فقط یک دختر نجیب واقعی می*تونه داشته باشه. می*تونیم صبر کنیم تا هر وقت که آماده بودی.»
انگشت شستش رو روی لبم حرکت داد و گفت: «اما امشب من تو رو همینطوری می*خوام. یه عروس واقعی تو این لباس سفید.»
جمله*ی اولش من رو امیدوار کرد. فکر کردم قراره بهم فرصت بده. اما جمله*ی دومش دقیقا بر می*گشت به همون قولی که چند لحظه قبل بهش داده بودم. ضربان قلبم بالاتر رفته بود و نفس*هام نا منظم شده بود. برای بار چندم آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: «هر چی که تو بخوای.»
انگشت* اشاره*اش رو وارد دهنم کرد. می*دونستم چی ازم می*خواد اما ماهیچه*های لبم توانایی انجام اونی که توی ذهن حسین بود رو نداشت. نمی*تونستم انگشتش رو میک بزنم. به جای اینکه ناراحت بشه، برق شهوت درون چشم*هاش بیشتر شد. انگار این وضعیت ضعیف من رو دوست داشت. فکر می*کرد چون یک دختر چشم و گوش بسته هستم و تا حالا دست هیچ مردی بهم نخورده، دارم اینطوری واکنش نشون میدم. انگشتش رو از توی دهنم و دستش رو از روی صورتم برداشت و رفت پشت سرم. زیپ پشت لباس عروسی که تنم بود رو باز کرد. برگشت رو به روم و چند قدم ازم فاصله گرفت و گفت: "بقیه*اش رو خودت می*تونی در بیاری."
امیدوار بودم که توی تاریکی جلوی حسین لخت بشم. نمی*دونم برای چندمین بار آب دهنم رو قورت دادم. توی دلم گفتم: "کاش امشب تصمیم نمی*گرفت که باهام سکس کنه."
اما حسین دوست داشت باکرگی عروسش رو همین شب اول برداره. بعد از باز کردن زیپ لباس، درآوردنش کار سختی نبود. با شورت و سوتین سفید رنگ، وسط لباس عروس سفید رنگی که پایین پاهام و روی زمین بود، ایستاده بودم. هنوز امید داشتم که حسین با دیدن حال من، از تصمیمش منصرف بشه اما لبخند رضایت روی لب*هاش، این معنی رو نمی*داد. بعد از چند دقیقه زل زدن به بدنم؛ گفت: "شورت و سوتینت رو هم دربیار."
خواستم بهش بگم که حداقل بریم توی اتاق خواب و توی تاریکی اما لرزش لب*هام نذاشت که حرف بزنم. دست*هام رو بردم پشتم و سوتینم رو باز کردم. سعی کردم هم زمان با پوشاندن سینه*هام، شورتم رو هم در بیارم. با یه دستم جلوی سینه*هام و با دست دیگه*ام جلوی واژنم رو گرفتم و گفتم: "باز کردن موهام و درآوردن این همه گیره، خیلی زمان می*بره."
حسین گفت: "لازم نیست دست به موهات بزنی. تاجت رو هم برندار. امشب با همین آرایش عروسی تو رو می*خوام. دست*هات رو هم بذار کنارت."
به خاطر استرس زیاد، نفس کشیدن برام سخت شده بود. چند لحظه چشم*هام رو بستم و همون کاری رو کردم که حسین ازم خواسته بود. انگار نفس کشیدن حسین هم مثل من نامنظم شده بود. آب دهنش رو قورت داد و گفت: "بچرخ، شبیه همون روزی که تو اتاق پرو چرخیدی."
بعد از اینکه براش چرخیدم، اومد به سمت من. دستش رو گذاشت روی سینه*ام. همه*ی موهای تنم سیخ شد و هیچ حس خوبی از لمس دست*هاش با سینه*هام نداشتم. لب*هاش رو به سمت گردنم برد. با لمس لب*هاش بدنم دوباره لرزید. چشم*هام رو دوباره بستم و تنها خواسته*ام این بود که این شب لعنتی هر چی زودتر تموم بشه. نفهمیدم حسین کِی لخت شد. از پشت بغلم کرده بود و می*تونستم آلتش که روی باسن و کمرم می*کشید رو حس کنم. دست*هاش همه جای بدنم کار می*کرد و حرکاتش هر لحظه تند تر و صدای نفس کشیدنش هم عجیب تر میشد. انگار دیگه بیشتر از این نمی*تونست صبر کنه و باهام ور بره و بدنم رو لمس کنه. رفت و از توی اتاق خواب یک ملافه سفید آورد و انداخت روی کاناپه. من رو خوابوند روی کاناپه. پاهام رو از هم باز کرد و کمی بالا آورد و گفت: "چشم*هات رو باز کن. می*خوام به چشم*هام نگاه کنی."
چشم*هام رو باز کردم. لمس آلتش رو با شیار واژنم حس می*کردم. چون اصلا تحریک نشده بودم، واژنم هم ترشح نداشت. مجبور شد با آب دهنش، شیار واژنم و آلت خودش رو خیس کنه. آلتش رو تنظیم کرد و یکهو و با تمام زورش فشار داد توی واژنم. ناخواسته خواستم خودم رو عقب بکشم اما با دست*های قوی*اش من رو نگه داشت و حتی پاهام رو بیشتر از هم باز کرد. دردش بیشتر از اونی بود که تصور می*کردم. فکر می*کردم کمی صبر می*کنه تا به ورود آلتش عادت کنم اما از همون لحظه*ی اول شروع به تلمبه زدن کرد. بعد از چند دقیقه تلمبه زدن، آلتش رو درآورد و گرمی آبش رو روی شکمم حس کردم. صورت و بدنش عرق کرده بود. از جاش بلند شد و گفت: "پاشو بریم خودمون رو بشوریم که تازه امشب شروع شده."
برای اولین بار نگاهم به آلتش افتاد که کمی خونی بود. بهم کمک کرد و رفتیم حموم. نمی*تونستم تو اون شرایط بذارم آب به موهام بخوره. از طرفی واژنم همچنان کمی درد می*کرد و پاهام سست شده بود. به سختی واژن و شکمم رو شستم. از حموم که بیرون اومدیم، حسین دست من رو گرفت و بردم توی اتاق خواب.




صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم. چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام. سرگیجه داشتم و ضعف کرده بودم. از روی شماره حدس زدم که باید نفیسه باشه.
«پاشو خواب*آلو. ساعت یازده ظهره*ها.»
«سلام. آره بیهوش شده بودم.»
«می*تونی حرف بزنی؟»
«نه زیاد حالم خوب نیست. برم یه دوش بگیرم. بهت زنگ می*زنم.»
«اوکی منتظرم.»
حسین حوله حمومم رو گذاشته بود روی تخت. برش داشتم و از روی تخت بلند شدم. سرگیجه*ام بیشتر شد. نزدیک بود بخورم زمین. به چارچوب در اتاق خواب تکیه دادم تا بتونم تعادلم رو حفظ کنم. خودم رو به حموم رسوندم. دیدن وان توی حموم، بهترین اتفاقی بود که می*تونست بیفته. وان رو با آب گرم پر کردم. داخلش دراز کشیدم. لمس آب گرم توی وان، بهم آرامش داد.
حالم کمی بهتر شده بود. اما هنوز ضعف و سرگیجه داشتم. برگشتم توی اتاق خواب. شروع کردم به شونه کردن موهام. روی میز توالت متوجه یه کاغذ شدم که توش نوشته بود: «هر وقت بیدار شدی بهم زنگ بزن.»
«الو سلام خسته نباشی.»
«سلام شبنم خانم. بالاخره بیدار شدی. ازت خواستم زنگ بزنی که یه وقت مزاحم استراحتت نشم.»
«مرسی عزیزم. واقعا بی*هوش شده بودم.»
«آره صبح اصلا متوجه نشدی که من رفتم.»
«ناهار چی دوست داری برات درست کنم؟»
«هیچی نمی*خواد درست کنی. خودم یه چیزی می*گیرم. تو فعلا فقط باید استراحت کنی.»
«آخه دوست دارم اولین روز خودم یه چیزی...»
«وقت زیاده، استراحت کن.»
واقعا دوست داشتم اولین وعده غذایی متاهلیم رو خودم درست کنم اما از طرفی حالم اصلا خوب نبود. حتی جون و حال اینکه برای خودم یه چای درست کنم هم نداشتم. به نفیسه پیام دادم: «حالم اصلا خوب نیست. بعدا خودم باهات تماس می*گیرم.»
شروع کردم به گشتن تو کشوهای دراور و کمد لباس. می*خواستم جای لباس*ها رو بدونم. متوجه شدم که حسین به غیر از اون لباس*هایی که با هم خریدیم، چند تای دیگه هم خریده. مونده بودم که چه لباسی بپوشم. دوست نداشتم روز اول یه جوری باشه که توی ذوقش بخوره.
«سلام.»
«سلام. جونم چیزی شده؟»
«نه چیزی نشده. فقط یه سوال داشتم.»
«بپرس.»
«دوست داری چی بپوشم؟»
حسین کمی مکث کرد و گفت: «یعنی چی چی بپوشم؟»
«منظورم اینه که لباس تو خونه چی دوست داری بپوشم.»
بازم کمی مکث کرد. زد زیر خنده. چند ثانیه خندید و گفت: «هر چی خودت دوست داری. تمام لباساتو دوست دارم.»
این دومین اتفاق خوب اونروز بود. فعلا دوست نداشتم با لباس*های لختی جلوش بگردم. شاید هم کلا دوست نداشتم. اما حداقل برای روز اول اینکار لازم نبود. یه شلوار و تیشرت ساده انتخاب کردم.
موقع باز کردن در، سعی کردم خوش*رو باشم. حسین هم با لبخند و پر انرژی وارد خونه شد. از بیرون غذا گرفته بود. اما من رو که دید، خنده رو لباش خشک شد. با تعجب گفت: «چرا رنگت زرد شده؟ نکنه هیچی نخوردی؟»
«نه صبر کردم با هم ناهار بخوریم.»
«دیوونه تو دیشب هم شام نخوردی. این چه کاریه. فشارت می*افتاد و بی*هوش می*شدی چی؟»
«ببخشید آخه اشتها نداشتم.»
«دیگه اینکارو نکن، فهمیدی؟»
«چشم.»
برای ناهار کباب برگ گرفته بود. بیشتر از اینکه گشنم باشه، ضعف کرده بودم. بعد از خوردن ناهار، حس کردم که حالم خیلی بهتر شده. شروع کردم به مرتب کردن میز ناهار خوری. حسین رفت توی هال و تی*وی رو روشن کرد. از شبکه*ای که می*دید، تازه متوجه شدم که ماهواره هم داریم.
منم کارام رو کردم و رفتم توی هال. اومدم بشینم کنارش که دیدم گوشی من دستشه. من هیچ وقت برای گوشی*ام رمز نمی*ذاشتم. چیزی توی گوشیم نبود که نگرانش باشم. همینکه نشستم؛ گفت: «این شماره کیه که سیوش نکردی و بهش گفتی بعدا باهاش تماس می*گیری.»
ته دلم خالی شد. یادم رفته بود پیام*های نفیسه رو پاک کنم. پیش خودم قرار گذاشته بودم که در مورد نفیسه باهاش حرف بزنم اما نه اینجوری. سعی کردم آروم باشم و گفتم: «این دوستمه نفیسه. دیشب نشد بیاد عروسیم. یه جورایی میشه گفت بهترین دوستمه.»
حسین سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: «چیزی تا حالا ازش نگفته بودی. اگه بهترین دوستته، چرا شماره*شو سیو نکردی؟»
«آخه...»
«آخه چی؟»
«بابام بهم گفته بود دیگه حق ندارم با نفیسه دوست باشم. البته به تو می*خواستم بگم.»
حسین چشم*هاش رو تنگ کرد و گفت: «بهتر نبود این رو از قبل به من می*گفتی؟ حالا مگه چیکار کرده که بابات اینجوری گفته؟»
«به خدا می*خواستم بهت بگم. منتظر یه فرصت مناسب بودم. از نظر من هیچ کاری نکرد اما بابام براش سو تفاهم شده بود. نفیسه خیلی دختر خوبیه. از سال اول دانشگاه *می*شناسمش.»
انگار این موضوع برای حسین جالب بود. به سمت من چرخید و گفت: «کامل برام توضیح بده.»
دوست نداشتم بهش دروغ بگم اما از طرفی نمی*تونستم همه*ی واقعیت رو هم بهش بگم. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: «بین من و سمیه یه سری اختلاف سلیقه وجود داشت و داره. سمیه از همون اول از نفیسه خوشش نمی*اومد. ذهن بابام رو هم نسبت به نفیسه بدبین کرد. تا اونجایی که دوستی با نفیسه برای من منع شد.»
حسین با دقت به حرف*هام گوش می*داد و می*خواست مطمئن بشه که حقیقت رو میگم. قبل از اینکه حرفی بزنه، ادامه دادم: «باور کن نفیسه دختر خوبیه. ازش می*خوام بیاد اینجا و خودت ببینیش. البته اگه بهم اجازه بدی.»
حسین لبخند زد و بازوهام رو گرفت. بازوهام کامل توی مشتش جا می*شد. کمی فشارشون داد و گفت: «این آخرین باشه که چیزی رو از من مخفی می*کنی. در ضمن اگه تو بگی خوبه، پس خوبه. من به تو اعتماد کامل دارم.»
دستش رو از روی بازوهام برداشت و روی صورتم گذاشت. درست مثل شب قبل. از جاش بلند شد. به من هم فهموند که باید بلند بشم و همراهش به اتاق خواب برم.




چادرش رو ازش گرفتم و روی جالباسی آویزون کردم. شروع کرد به نگاه کردن خونه. تمام جملاتی که می*گفت برام قابل پیش*بینی بود.
«واو بگو پس چرا این همه حسین حسین می*کنی. چه خونه زندگی* برات درست کرده. ببین مطمئنی این یه داداش مجرد نداره؟ یا اون بزرگترا نمی*خوان طلاق بگیرن؟»
خنده*ام گرفت و گفتم: «بشین تا برات یه چیزی بیارم بخوری.»
نفیسه خودش رو انداخت روی کاناپه و گفت: «یه چیز خنک بیار. هوا خیلی گرمه.»
توی آشپزخونه داشتم براش شربت درست می*کردم که نفیسه هم اومد. به آشپزخونه یه نگاهی کرد و کمی هم میز ناهار خوری رو ورانداز کرد. یکی از صندلی*ها رو کشید عقب و نشست.
«تو که آشپزخونه*ت بزرگه. بهش می*گفتی به جای میز چهار نفره، یه میز شیش نفره می*گرفت و خلاص. تازه جای میز هشت نفره هم هست.»
بهش شربت تعارف کردم. برداشت و گفت: «خب حالا این حسین آقا کِی میاد؟ اگه دیر تر میاد یکمی مانتومو در بیارم.»
ساعت رو نگاه کردم. چیزی به ساعت دو نمونده بود. من هم نشستم و رو به نفیسه گفتم: «دیگه کم*کم پیداش میشه.»
«آره زودتر بیاد که کنجکاوم با چشمای خودم ببینم. کی آخه تونسته تو رو تا این حد...»
«تا این حد چی؟»
«منظورم همین عشق و عاشقی و اینا بود. خب دیگه چه خبرا؟ واقعا یه هفته*س بیرون نرفتی؟»
«نه همه*اش تو خونه بودم. خرید خونه که کامل با خودشه. مورد دیگه هم پیش نیومده که برم بیرون.»
«کسی دعوت*تون نکرده؟»
«چرا اما خب حسین از هفته دیگه به همه قول داده.»
نفیسه چشم*هاش رو شیطون کرد و گفت: «آره چه کاریه اول زندگی آدم وقتش رو توی این مهمونیای مسخره تلف کنه.»
از شوخی نفیسه زیاد خوشم نیومد. می*دونستم به این بهونه می*خواد از چی صحبت کنه. البته مطمئن بودم که به خاطر نگرانیشه. اما دوست نداشتم در موردش حرف بزنم. چون می*فهید که چقدر تحت فشارم. و دوست نداشتم بفهمه.
«بازم شربت می*خوری برات درست کنم.»
«نه ممنون عزیزم. دلم بیشتر از خودت برای دستپختت تنگ شده بود. بیشتر شربت بخورم، نمی*تونم ناهار بخورم. از بوش هم مشخصه که قرمه*سبزی درست کردی.»
«آره امیدوارم حسین هم دوست داشته باشه.»
«راستی بهش گفتی که با خانواده*ت چه رابطه رویایی و خاصی داری؟»
«نمی*تونم همه چی رو بهش بگم. اما به صورت کلی بهش رسوندم که رابطه*مون زیاد خوب نیست. حالا منم بهش چیزی نگم، از رفتار اونا می*فهمه.»
من برای نفیسه یک نگرانی تموم نشدنی بودم. دل من هم برای این نگاه*های نگرانش تنگ شده بود. همیشه توی اون خونه*ی لعنتی می*اومد و بهم سر می*زد. آزادی زیادی نداشتم که لحظات خوبی براش درست کنم. این اولین باری بود که واقعا و کامل می*تونستم ازش پذیرایی کنم.
استرس داشتم که نکنه حسین از نفیسه خوشش نیاد اما برخورد گرمی باهاش داشت. این همون رویایی بود که همیشه توی سرم تصور می*کردم. باورم نمی*شد که بهش رسیده باشم. حس می*کردم هر لحظه بیشتر دارم عاشق حسین میشم.




موهام رو طوری درست کردم که حسین دوست داشت. فرق از کنار باز کردم. قسمتی از موهام رو گذاشتم بیاد روی صورتم. یه تاپ و شلوارک بنفش انتخاب کردم. حالا اون حس عذاب*آور رو بهتر می*تونستم کنترل کنم. به خودم توی آینه قدی گوشه*ی هال نگاه کردم. زیبا شده بودم و می*دونستم که حسین چقدر از دیدن من لذت می*بره. با خودم گفتم: «اون شوهرمه. چرا بخوام این لذت رو ازش بگیرم. چرا اصلا هر چی که تو توانمه براش نذارم؟»
سریع رفتم توی گوشیم. کلی مطلب در مورد برخورد با شوهر و ریزه کاری*های زندگی زناشویی دانلود کردم. به خودم هر بار یادآوری می*کردم: «تو زن این زندگی هستی و این تویی که مسئولی. پس اگه عاشق حسین و زندگیت هستی، با همه*ی وجود حفظش کن.»
وقتی در رو برای حسین باز کردم، از دیدن من، چشماش برق زد. همچنان به خاطر این نگاهش خجالت می*کشیدم و تحت فشار بودم. اما باید این کار رو می*کردم. حسین سرش رو به علامت تایید تکون داد و گفت: «بالاخره شبنم خانم افتخار دادن.»
جوابی بهش ندادم. لبخند زدم و گفتم: «تا بری دست و صورتت رو بشوری، میز ناهار رو چیدم. امروز برات سوپرایز دارم.»
حسین نزدیک شد. سرش رو آورد جلو و به آرومی لب*هام رو بوسید. به چشمام خیره شد و گفت: «تو از روز اول سوپرایز بودی.»
ناهار براش میرزاقاسمی درست کرده بودم. وقتی متوجه شد، با تعجب گفت: «تو از کجا می*دونستی؟»
«زنگ زدم به آبجیت. یه لیست کامل از همه*ی چیزایی که دوست داری رو ازش پرسیدم. فهمیدم میرزاقاسمی رو خیلی دوست داری.»




با هیجان جریان رو برای نفیسه تعریف کردم. نفیسه چشم*هاش رو تنگ کرد و گفت: «یعنی واقعا از نگاهش و تعریفاش، حس خوبی بهت دست داد؟ مطمئنی؟»
«آره مطمئنم. خفیف بود اما حسش کردم.»
نفیسه رفت توی فکر و همینطور بهم نگاه می*کرد. بهش گفتم: «باز چی شده؟ یعنی کار اشتباهی کردم؟»
نفیسه یک لبخند تلخ زد و گفت: «نه عزیزم کار اشتباهی نکردی. این طبیعت هر آدمیه که با توجه دیگران، حس خوبی بهش دست بده. بچه و بزرگ هم نداره. زن و مرد هم نداره. حالا چی بهتر از این که شوهر آدم به آدم توجه کنه.»
«خب پس چرا رفتی تو فکر؟»
«اونجاییش عجیبه که یه زن بعد از سه ماه که از زندگیش می*گذره، تازه داره این حس بهش دست میده. اونم خیلی خفیف. تا جایی که هنوز مطمئن نیست.»




با صدای حسین از خواب بیدار شدم. هم زمان که داشت حاضر می*شد، بهم گفت: «ببخشید بیدارت کردم. دیشب فراموش کردم که بگم محمد و سپیده شب میان خونه*مون. این پسره محمد سفارش داده جوجه براش درست کنم. امروز هم خیلی سرم شلوغه. حتی ظهر هم نمی*رسم بیام خونه. وقت خرید هم ندارم. برات یه کارت می*ذارم. رمزش هم برات پیام می*کنم. امروز خرید با خودته.»
چشم*هام رو مالیدم و گفتم: «وای خوب شد بیدارم کردی. هیچی هم تو خونه نداریم.»
«آره می*خواستم امروز خرید کنم که همه چی قاطی پاطی شد. این روزا خیلی درگیرم شبنم.»
از روی تخت بلند شدم. حسین داشت موهاش رو شونه می*زد. از پشت بغلش کردم و گفتم: «دوست ندارم خسته باشی. نگران امشب هم نباش.»
این اولین باری بود که من برای بغل کردن حسین پیش*قدم می*شدم. حسین برگشت. مثل همیشه بازوهام رو گرفت. لبخند مهربونی زد و گفت: «گفتم که تو همیشه یه سوپرایزی. تا باشه خستگی کار. تو که هستی نگران هیچی نیستم.»
بعد از عروسی، این اولین باری بود که تنهایی بیرون می*رفتم. حاضر شدم. هوا سرد بود و زیر چادرم یه پلیور پوشیدم. نزدیک به خونه، یک مرکز خرید بود که می*تونستم همه چی رو از اونجا بخرم. موقع برگشت تاکسی گرفتم. مشغول چک کردن لیست خریدم بودم که چیزی رو جا ننداخته باشم. یک لحظه نگاهم به آینه عقب ماشین افتاد. راننده داشت من رو نگاه می*کرد. این طور نگاه*های هیز چیز جدیدی برام نبود اما به عنوان یک زن متاهل حس خیلی بدتری به نگاهش پیدا کردم. خودم رو به ندیدن زدم. وقتی هم که من رو رسوند، با یه لحن خاصی گفت: «وسایلتون زیاده. می*خواین کمک بدم؟»
خیلی سریع گفتم: «نه ممنون. خودم می*برم.»
همه*ی پلاستیک*های خرید رو برداشتم و سریع وارد آپارتمان شدم. طوری که سرایدار آپارتمان متوجه هول بودنم شد و گفت: «چیزی شده خانم؟ کمک بدم؟»
به اونم گفتم: «نه ممنون. خودم می*برم.»
جوری وارد خونه شدم که انگار راننده تاکسیه دنبالم کرده. مونده بودم که این رو باید برای حسین بگم یا نه. غروب حسین اومد. خسته بود. بهش پیشنهاد دادم که بره دوش بگیره.
هم زمان که داشت خودش رو خشک می*کرد، گزارش کارایی که کرده بودم رو بهش دادم. می*خواستم مطمئن بشه که همه چی خوب پیش میره. خبر داشتم که چقدر محمد رو دوست داره و براش مهمه. پس حالا که به من سپرده بود، باید بهش اطمینان می*دادم که همه چی رو به راهه. ترسیدم جریان راننده تاکسی رو بگم. پیش خودم گفتم احتمال داره یک درصد فکر کنه که خودم کاری کردم که طرف تو نخم رفته. از نگاهم فهمید که یک چیزی تو سرمه و گفت: «خب دیگه همه چی اوکیه؟»
«آره عزیزم، همه چی حله.»
«مطمئن؟»
«آره مطمئن.»
لباسش رو پوشید و رفت توی هال. می*دونستم که دوست داره گوشی*ام رو چک کنه. برای همین همیشه در دسترس می*ذاشتم که فکر نکنه با این کارش مخالفتی دارم. البته دیگه علنی روش نمی*شد گوشی رو چک کنه. به این بهونه وارد گوشی*ام می*شد که توش بازی کنه. بهم می*گفت: «یه سری بازیا رو زشته تو گوشی خودم نصب کنم.»
بهش چای تعارف کردم. نگاهم به قسمتی از صفحه گوشیم افتاد. فهمیدم که توی تلگرامه. خودم رو به ندیدن زدم. جلوش نشستم و گفتم: «برای جوجه همه چی حاضره. فقط می*مونه کباب کردنش که کار خودته.»
همونطور که سرش تو گوشی بود؛ گفت: «الان میرم منقل و بساطش رو از توی انباری میارم. شب هم تو بالکن راش می*ندازم.»
«پس امشب در اصل قراره دستپخت حسین آقا رو بخوریم.»
از اینکه می*دید بیشتر حرف می*زنم و حتی گاهی باهاش شوخی می*کنم، خوشش می*اومد. حرفم رو تایید کرد و گفت: «یکمش با منه. بازم همه کارا رو خودت کردی. خرید که رفتی. خونه رو هم دسته*ی گل کردی. و از همه مهم تر اینکه خودتم دسته گلی.»
خواستم مکالمه رو ادامه بدم که زنگ خونه رو زدن. از توی تصویر آیفون دیدم که محمد و سپیده هستن. در رو باز کردم و سریع رفتم توی اتاق که لباسم رو عوض کنم.
وقتی برگشتم توی هال، محمد و سپیده وارد خونه شده بودن. بعد از احوال پرسی و برخورد اول، متوجه سرسنگین بودن سپیده شدم. تا حدی با من بد برخورد کرد که حس کردم همه متوجه شدن.
هم زمان که داشتم ازشون پذیرایی می*کردم، توی ذهنم دنبال علت ناراحتی سپیده می*گشتم. من هیچ رفتار بدی نکرده بودم که بخواد باعث ناراحتیش بشه. شاید اصلا از دست من ناراحت نباشه. اما نه با بقیه خوب رفتار می*کرد و فقط نسبت به من یه جوری بود و قیافه می*گرفت. از نظر تیپ و ظاهر و شرایط زندگی هم چیزی از من کم نداشت که بخواد بهم حسودی بکنه. اتفاقا من، صورت گرد و چشمای آبی*تیره و پوست سفیدش و از همه مهم تر، موهای موج دار طلاییش رو از ظاهر خودم بیشتر دوست داشتم. از نظر اندام هم که من در برابر اندام متناسب و نسبتا تو پر سپیده، یه لاغر مردنی محسوب می*شدم. پس هیچ چیزی برای اینکه بخواد حس حسادتش رو فعال بکنه نداشتم. چون من به خوبی دنیای حسادت رو می*شناختم. من بارها نتایج حسادت رو با همه*ی وجودم حس کرده بودم و خوب می*دونستم که حسادت چطور می*تونه آدم*ها رو از هم متنفر بکنه. یا شاید اصلا سمیه چیزی بهش گفته بود. سپیده قدیمی ترین دوست سمیه بود و توی دوست*هاش، بیشترین رفت و آمد رو توی خونه*ی ما داشت. اما چندین بار بهم ثابت شده بود که سمیه از اختلافات داخل خونه به سپیده چیزی نمیگه. چون سمیه وسواس شدیدی روی حفظ ظاهر و آبروی خودش و خانواده داشت. حتی این وسواس جلوی دوست*هاش بیشتر هم می*شد و هرگز نشده بود که سپیده با من بد رفتاری بکنه. حتی در بدترین شرایطی که تو اون خونه*ی لعنتی داشتم. و مهم تر از همه اینکه سپیده باعث آشنایی من و حسین شده بود. سپیده فقط معرف من و حسین نبود. اون همسر بهترین دوست شوهرم بود. نمی*دونستم چیکار کردم که تا این حد از دست من ناراحته و اینطور علنی نشون میده.
بعد از تعارف کردن میوه، رو به حسین گفتم: «حسین جان برای شام هر وقت شما حاضر بودی، لطفا بگو که من بقیه چیزا رو حاضر کنم. برنج رو هم همین الان گذاشتم دم بکشه.»
حسین به ساعت دیواری نگاه کرد. محمد رو به من گفت: «ما عصر آش خوردیم. فعلا گشنه*مون نیست. شما هم که همه*اش تو آشپزخونه*ای. عجله*ای براش شام نیست.»
حسین هم به من نگاه کرد و گفت: «خب حله، تعارف نداریم که. هر وقت گشنه*شون شد، خودشون میگن.»
به آرومی رفتم و کنار حسین نشستم. از نگاه حسین به سپیده فهمیدم که برای اونم رفتار سپیده سوال شده. محمد و حسین شروع کردن به صحبت کردن. مثل اکثر مواقع از موارد کاری و آدم*هایی حرف می*زدن که من نمی*شناختم، پس فقط شنونده بودم.
اما سپیده باهاشون هم صحبت شده بود. فهمیدم که در جریان مواردی که صحبت می*کنن، قرار داره. من همچنان فقط نگاهشون می*کردم و حرف خاصی برای گفتن نداشتم.
نزدیک یک ساعت گذشت. محمد رو به حسین گفت: «پاشو برو تخته*نرد رو بیار. خیلی وقته روتو کم نکردم.»
من سریع پاشدم و گفتم: «من الان براتون میارم. فقط اول برم زیر برنج رو خاموش کنم.»
اینجور وسائل غیر ضروری رو توی کمد اتاق دیگه*ی خونه گذاشته بودم. یکمی طول کشید تا از زیر چند تا وسیله*ی دیگه برش دارم. وقتی برگشتم، فهمیدم که همه*شون مشغول صحبت هستن. وقتی من وارد هال شدم، ساکت شدن.
به روی خودم نیاوردم. تخته رو دادم به حسین و نشستم سر جام. حسین و محمد نشستن روی زمین و شروع کردن به بازی کردن. کنجکاو بودم که بازی*شون رو نگاه کنم تا یاد بگیرم. برای همین کمی جام رو عوض کردم که پشت حسین باشم. هر چی دقت کردم چیز زیادی از بازی*شون نفهمیدم. دو تا تاس ریز می*انداختن و بعدش مهره*های دایره*ای شکل که اطرف صفحه بازی بود رو جابجا می*کردن. سپیده رفت روی زمین نشست. بین حسین و محمد. از صحبتاش فهمیدم که بازی رو بلده.
«حسین آقا داری مارس میشی بچه پر رو.»
«امروز رو دور شانسی.»
«عه باز داره بهونه میاره.»
سپیده بعد از اینکه حسین تاس انداخت، دو تا از مهره*ها رو بجاش جابجا کرد. محمد کمی به صفحه نگاه کرد و رو به حسین گفت: «کمکی قبول نیست.»
سپیده ابروهاش رو انداخت بالا. یک لبخند شیطنت آمیز به محمد زد و گفت: «همینی که هست.»
حسین از رفتار سپیده خنده*اش گرفت. من هم سعی کردم بخندم تا توی جمع باشم. اما سپیده اصلا بهم نگاه نکرد. رو به حسین گفتم: «الان چی میشه؟ یعنی بردی؟»
محمد سریع گفت: «تو خواب ببره. شانس آورد مارس نشد.»
رو به حسین گفتم: «مارس یعنی چی؟»
حسین هم زمان که داشت به صفحه بازی نگاه می*کرد؛ گفت: «بعدا کامل یادت میدم.»
چند دست بازی کردن. فقط فهمیدم که همه رو محمد برد. با همون لحن طنزش گفت: «خسته شدیم از بس بردیم. این سپیده رو هم که همش می*بریم. کمبود حریف داریم. شبنم خانم هم که کلا بلد نیست.»
حسین از جاش بلند شد و ساعت رو نگاه کرد. رو به من گفت: «دیگه برو میز شامتو بچین. منم میرم توی بالکن جوجه*ها رو کباب کنم.»
موقع رفتن رو به محمد گفت: «امشب رو دور شانسی. بعدا درستت می*کنم.»
محمد از جاش بلند و همراه حسین به بالکن رفت. صدای کل*کل کردنشون می*اومد. رفتم توی آشپزخونه و شروع کردم به چیدن میز شام. رفتار سپیده همچنان آزارم می*داد. البته ندونستن علت رفتارش، بیشتر اذیتم می*کرد.
حسین سیخ*های کباب رو برام آورد که توی ظرف بچینمشون. به آرومی گفت: «بین و تو سپیده خبریه؟»
سریع بهش گفتم: «نه به خدا. برای منم سواله چرا ناراحته.»
«رفتی تو اتاق تخته بیاری، سر همین نزدیک بود با محمد بحث*شون بشه. چند بار که پرسیدم چی شده جواب درست حسابی نداد. محمد هم که هی میگه چیز مهمی نیست.»
دست حسین که داشت جوجه*ها رو از سیخ جدا می*کرد رو گرفتم و گفتم: «به خدا من هیچ کاری نکردم.»
دوست داشتم شجاعت این رو داشتم که مستقیم از سپیده بپرسم که چِش شده. به حسین گفتم: «میشه هر طور شده از سپیده بپرسی که جریان چیه.»
بعد از شام، همه به غیر از من رفتن توی هال. من موندم که میز رو تمیز بکنم. حسین از توی همون هال گفت: «شبنم یه چای نعنا درست کن.»
«چشم الان.»
همراه با سینی که توش چهار تا لیوان چای نعنا بود، وارد هال شدم. حسین و سپیده مشغول صحبت کردن بودن. حسین به سپیده گفت: «خب خودت بهش بگو. از نظر من حرفت حسابه.»
استرس گرفتم که چه موضوعیه که حسین هم تاییدش کرد. سپیده یک لبخند پیروزمندانه زد و گفت: «شاید درست نباشه تو جمع.»
حسین بعد از یه مکث؛ گفت: «خب برین تو اتاق حرفاتونو بزنین. منم روی این بچه رو کم کنم.»
محمد خنده*اش گرفت و گفت: «بچه پر رو ببینا.»
حسین و محمد نشستن روی زمین که باز هم بازی بکنن. سپیده رو به من گفت: «بریم به این بهونه اتاقتونم ببینم.»
سمت اتاق خواب رفت. منم دنبالش راه افتادم. استرس همه*ی وجودم رو گرفته بود. وارد اتاق شدیم. سپیده یه نگاه به اتاق انداخت و گفت: «همه چی قرمز تیره*ست. قشنگه. سلیقه خودته؟»
«نه حسین همه*شو خودش انتخاب کرده اما آره قشنگه.»
نشست روی تخت و به من گفت: «تو هم بشین. لازمه دو کلام حرف بزنیم.»
روی صندلی میز توالت نشستم. با خونسردی گفت: «ببین عزیزم من و تو یه جورایی جاری همیم. حتما فهمیدی که این دو تا چقدر همدیگه رو دوست دارن. پس قراره حالا حالاها یا حتی برای همیشه با هم رابطه داشته باشیم، درسته؟»
سعی کردم آروم باشم و گفتم: «آره درست میگی. اما من مشکلی با...»
حرفم رو قطع کرد و گفت: «پس اگه اینطوره باید یه سری حداقل*ها رو رعایت کنیم. یعنی به هم دیگه احترام بذاریم. جوری رفتار نکنیم که انگار به همدیگه اعتماد نداریم.»
نمی*دونستم معنی صحبت*های سپیده چیه. اومدم ازش بپرسم که باز نذاشت حرف بزنم و گفت: «تو فکر نمی*کنی یه سری رفتارات توهین آمیزه؟ حالا تا قبل از شب عروسی، می*گفتم هنوز دختر اون خونه*ای. کمابیش هم از سخت*گیری*های بابا و داداشت با خبرم. اما الان بیشتر از چهار ماهه که ازدواج کردی و مستقل شدی.»
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: «من به خدا به کسی توهین نکردم. یعنی...»
سپیده جدی تر شد. اخم کرد و گفت: «درسته از نظر خودت توهین نکردی اما لازمه که بیشتر به رفتارای خودت دقت کنی.»
گیج شده بودم. حتی یک ذره هم حرفای سپیده رو متوجه نمی*شدم. یعنی چه رفتاری از من باعث این همه ناراحتی شده بود؟ یه نفس عمیق کشیدم. به آرومی گفتم: «به خدا نمی*دونم از چی داری صحبت می*کنی.»
سپیده از جاش بلند شد. دست من رو گرفت و بهم گفت: «پاشو وایستا.»
وقتی بلند شدم، من رو به سمت آینه*ی میز توالت چرخوند و گفت: «خودتو ببین، قشنگ ببین.»
به روسری سرم، به زیرشالی که زیرش گذاشته بودم تا کامل موهام پوشیده بشه و به بلوز و دامن گشاد و پوشیده*ام اشاره کرد و گفت: «می*دونی جلوی کی و کجا تا این حد پوشیده می*گردن؟»
هنوز نتونسته بودم حرف*هاش رو درک کنم. وقتی دید جوابی ندارم؛ گفت: «جلوی یه مشت آدم هیز که هر لحظه امکان داره به آدم تجاوز کنن. من کاری با اعتقادات تو ندارم. اما هر چیزی حدی داره. حالا جدا از این پوششت، اصلا رفتار درستی با محمد نداری. اون خودش رو برادر تو می*دونه شبنم. اما به خودت دقت کن که چطوری داری باهاش رفتار می*کنی.»
شاید در ظاهر فهمیده بودم که سپیده چی داره میگه. اما هنوز به درک کاملی از صحبت*هاش نرسیده بودم. از نظر خودم بیشترین احترام رو بهشون گذاشته بودم اما از نظر سپیده کاملا برعکس بود.
دستم رو رها کرد. موقع خارج شدن از اتاق؛ گفت: «من نهایتا به خاطر خودته که دارم میگم. حالا ما نه، اما جامعه امروز تحمل رفتارای اینچنینی رو نداره. یکمی به روز باش.»
روم نمی*شد که برم توی هال. انگار واقعا کار بدی کرده بودم. اما از طرفی هنوز نمی*تونستم درک کنم که چه کار بدی انجام دادم. از صحبت*های بیرون متوجه شدم که محمد و سپیده دارن میرن. وارد هال شدم اما دیر بود و رفته بودن.
اولین نگاه جدی حسین بود. از اون نگاه*ها که از صد تا فحش بدتر بود. فهمیدم که از دستم شاکیه. حسین نشست روی کاناپه. به کاناپه*ی سه نفره رو به روش اشاره کرد و گفت: «بگیر بشین.»
نشستم جلوش. حسین با همون لحن جدی گفت: «من سپیده رو راضی کردم باهات حرف بزنه تا سو تفاهم بر طرف شه. تو اتاق مسخره*اش کردی؟ هر چی گفته فقط نگاش کردی؟ خب الان یعنی چی؟»
«نه اینجور نبود. سپیده اشتباه گفته. یعنی حتما اشتباه برداشت کرده. یعنی منظور من این نبود که بهش بی*احترامی کنم. من واقعا از صحبتاش شوکه شده بودم. اون لحظه هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم.»
حسین هم زمان که اخم کرده بود، چشم*هاش رو تنگ کرد و گفت: «سپیده میگه از اونا خوشت نمیاد. جوری رفتار می*کنی که انگار دوست داری رابطه قطع بشه.»
«نه به خدا. به جون خودم نه. مگه دیوونم که بخوام رابطه*ی تو و بهترین دوستت رو قطع کنم؟»
«یعنی الکی میگه؟»
«سپیده از نوع پوشش من ناراحته. اینو بی*احترامی *می*دونه. در صورتی که اصلا اینطور نیست. من اینجوری بزرگ شدم و خب حس می*کنم تو هم اینجوری دوست داری.»
حسین بیشتر به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه گفت: «فکر نمی*کنی جلوی محمد بیش از حد داری سخت می*گیری؟ من از خودم بیشتر بهش اعتماد دارم. به نظر منم رفتارت با محمد زیاد جالب نیست. یه مکالمه*ی ساده هم باهاش نداری. حتی بهش نگاه هم نمی*کنی. خب هر کی باشه بهش بر می*خوره.»
«چشم از این به بعد سعی می*کنم بیشتر حواسم باشه.»




وقتی جریان رو برای نفیسه تعریف کردم، اون هم به فکر فرو رفت. دوست داشتم زودتر نظرش رو بدونم. بهش گفتم: «خب چرا هیچی نمیگی؟»
«اینکه این زنیکه سپیده بیشتر از اونی که فکر می*کردم رو مخه، مهم نیست. اینکه اینقدر بی*شعوره که علنی گفته می*خواد اتاق خواب تو رو ببینه هم، مهم نیست. اینکه قطعا اون محمد مارموز اول از همه شاکی شده و به زنش گفته هم، خیلی مهم نیست. واکنش حسین هم زیاد مهم نیست.»
«وا پس چی مهمه؟ بعدشم از کجا مطمئنی که محمد اول شاکی شده؟»
نفیسه دستش رو لای موهاش برد و گفت: «وای از دست تو دختر! بعد از این همه بلا که سرت اومده باز آدم نمیشی. از قیافه*ی اون محمد مشخصه که چه موجودیه. توقع داری خودشو خراب کنه و خودش به دوستش بگه چرا زنت منو تحویل نمی*گیره؟ اینقدر ساده نباش شبنم. همه که مثل تو نیستن. این روزا ملت از عالم و آدم طلبکارن. اما در ظاهر چیزی نشون نمیدن. بازم میگم که هیچ کدوم از اینا اهمیت نداره. چون مشکل اصلی اونا نیستن. مشکل اصلی الان جلوی من نشسته.»
«وا نفیسه مگه من چیکار کردم؟ من که کاری نکردم.»
«اتفاقا چون هیچ کاری نکردی، مقصر شماره یکی. وایستادی همینطور باهات رفتار کنن و مثل آب خوردن محکومت کنن؟ چون نجابت و حجاب خودتو حفظ کردی؟»
«آخه من...»
«آخه چی شبنم؟ فکر نمی*کنی بیش از حد داری لی*لی به لالای حسین می*ذاری؟ مگه جرم کردی که برای جبرانش بخوای قول بدی و استرس داشته باشی؟ تو به من قول دادی که قراره یه زندگی جدید شروع کنی. حسین شوهرته. دیگه اونا نیستن که هر بلایی سرت بیارن و تهش سرت منت بذارن. رابطه تو با حسین یه رابطه مشترکه نه یه طرفه.»
«میشه بس کنی نفیسه. اگه حسین بفهمه که داری اینجوری حرف می*زنی، اونم مثل بابام دوستیمون رو قطع می*کنه.»
«شبنم چِت شده تو؟ اولا که فضولی سمیه خانم باعث شد بفهمن که ما چیا بهم میگیم. الانم اگه خودت گاف ندی، حسین جونت از صحبتای من چیزی نمی*فهمه. دوما چرا داری صورت مسئله رو پاک می*کنی؟ دارم بهت میگم این شیوه*ای که پیش گرفتی، اشتباهه شبنم.»
«آره می*فهمم چی میگی. می*دونم که نگرانمی. اما داری تند میری. اونا توقع دارن که نسبت به جمع صمیمانه*ی خودشون، منم هم*پاشون باشم. خب راستش رو بخوای خودمم دوست دارم. نمی*خوام بین اونا تک بیفتم.»
نفیسه یه نفس عمیق کشید و گفت: «هیچ ایده*ای نسبت به آینده*ی تو ندارم شبنم. فقط امیدوارم بدونی که داری چیکار می*کنی.»
«قربون نگران شدنات بشم. من حواسم به همه چی هست. الانم بشین تا برات قهوه درست کنم.»
«آره موافقم. قهوه درست کردی بریم توی بالکن. دیگه آخرای پاییزه. دلم برای پاییز تنگ میشه.»
توی بالکن هر دوتامون مشغول خوردن قهوه بودیم. رو به نفیسه گفتم: «برای چی اینقدر پاییز رو دوست داری؟»
به رو به روش نگاه کرد و گفت: «پاییز رو دوست دارم چون بهم اخطار میده. یادم می*اندازه که قراره زمستون سرد و لعنتی شروع بشه. چون از زمستون متنفرم. فصل مرده*ها، فصلی که همه چی توش یخ می*زنه و می*میره.»


ادامه دارد