سریالی
ضربداری
اجتماعی



فصل اول: داستان من




بلند شد و از روی میزش یک فندک برداشت. جلوی سیگارم گرفت و روشنش کرد. اولین پک عمیق رو از سیگار زدم و با تکون سرم ازش تشکر کردم. برگشت سرجاش و نشست. کامل تکیه داد و یک پاش رو انداخت روی پای دیگه**اش و گفت: «من باید همه چی رو بدونم. با جزئیات و دقیق.»
پوزخند زدم و گفتم: «چیه توقع داری برات داستان تعریف کنم؟»
لبخند زد. لبخندی که اعتماد به نفس زیاد چهره*اش رو چند برابر کرد. با یک لحن محکم گفت: «زندگیِ همه*ی آدما یه داستانه. حتی زندگی حیوونا هم یه جور داستانه. چند سال دیگه ما می*تونیم این روزا رو تبدیل به یک داستان کنیم و برای نوه*هامون تعریف کنیم. حتی خدا هم برای بنده*هاش داستان گفته. از طریق داستان به آدما اخطار داده که اگه بچه*های بدی باشن، اون دنیا قراره چه بلایی سرشون بیاد و اگه بچه*های خوبی باشن، چه اقبال بلندی در انتظارشونه. اما یه فرقی بین داستانا هست. اکثر داستانای آدما، خسته کننده و تکراریه. قابل پیش*بینی و مشخص. اتفاقا هر چی داستان آدما خسته کننده تر باشه، اشتیاق بیشتری برای تعریف کردنش دارن. اما این چیزی نیست که من رو جذب کنه. امروز و اینجا، تو می*تونی انتخاب کنی که داستانت رو برای من بگی یا نه. همه چی به تو بستگی داره. و بعد از تموم شدن داستانت، همه چی به من بستگی داره.»
یک پک عمیق دیگه از سیگار زدم. هنوز باورم نمی*شد که چطوری به اینجا رسیدم. تنها آرزوم این بود که چشم*هام رو باز کنم و همه*اش یه خواب باشه. اما این خواب نبود. یه کابوس بود. یه کابوس واقعی که تمومی نداشت. انگار چاره*ای نبود و باید همه چی رو با جزئیات براش تعریف می*کردم. به چشم*هایی که اصلا پلک نمی*زدن و به من خیره شده بودن، نگاه کردم و گفتم: «از کجا شروع کنم؟»
بدون ذره*ای فکر و مکث؛ گفت: «از هر جایی که لازمه. از اونجایی که مطمئن بشی هیچ چیز از قلم نمی*افته.»
سیگارم رو توی جاسیگاری خاموش کردم. مثل یک فیلم که به صورت بر عکس در حال پخش شدن باشه، همه چی رو توی ذهنم تصور کردم و برگشتم به عقب. داستان من دقیقا از همون تماس محمد، توی یک عصر زمستونی شروع شد.




طبق معمول داشتم خرابکاری خانم نجمی رو درست می*کردم. باید همه*ی اسناد رو می*گشتم تا اشتباهش رو پیدا کنم. گوشیم زنگ خورد. وقتی که اسم محمد رو روی صفحه*ی گوشی دیدم، رد تماس زدم که بعدا باهاش تماس بگیرم. اما محمد ولکن نبود. انگشتم رو روی گزینه*ی سبز گوشی کشیدم و به محمد گفتم: «فعلا کار دارم. بعدا خودم زنگ می*زنم.»
«کار واجب دارم رفیق. باید ببینمت.»
از مغازه اومدم بیرون و گفتم: «جون محمد کار دارم. این زنیکه باز ریده تو همه*ی حساب کتابا. از صبح نتونستم ریدمالشو جمع کنم.»
«یعنی کارت از زن گرفتن بهترین دوستت هم واجب تره؟»
چند ثانیه طول کشید تا متوجه حرف محمد بشم. با تعجب گفتم: «چی گفتی تو؟»
«بله حسین آقا. داداشت داره زن می*گیره. بابام بالاخره راضی شد بریم خواستگاری.»
چیزی که می*شنیدم رو باور نمی*کردم. بابای محمد رو از خودش بهتر می*شناختم. چطوری بالاخره راضی شد که بره خواستگاری این دختره. به محمد گفته بود: «مگه از روی جنازه من رد بشی که این دختره رو بگیری.»
بیشتر از هر چیز کنجکاو شدم که محمد چطوری موفق شده باباش رو راضی بکنه. دیگه تمرکز کار کردن نداشتم. توی قهوه خونه با محمد قرار گذاشتم که ببینمش. قبل از رفتن، به خانم نجمی گفتم: «تا اینجا رو دقیق چک کردم. بقیه*اش رو خودتون چک کنین. باید تا فردا گیر کار رو پیدا کنیم. به حاج**آقا قول دادم تا قبل از اومدن مامور مالیات، همه*ی فاکتورا اوکی باشه و مشکلی پیش نیاد.»
«چشم. من هر طور شده حلش می*کنم.»




محمد از خوشحالی سر از پا نمی*شناخت. تند تند از قلیون کام می*گرفت و حسابی شنگول بود. شلنگ قلیون رو ازش گرفتم و گفتم: « نیشتو ببند. زودتر بنال ببینم چطوری باباتو راضی کردی؟»
«کودتا کردم. بابام بهم گفت یا اون دختره یا خانواده. منم گفتم نه دختره، نه خانواده. از خونه زدم بیرون. سه شب برنگشتم. مامانم داشت سکته می*کرد. بابام وقتی دید که حال مامانم چقدر بد شده، بالاخره قبول کرد. البته چند تا شرط گذاشته که مشکل خاصی نیست.»
«بگو پس یه هفته گم و گور بودی. حالا چه شرطایی گذاشته؟»
«گفته دختره باید چادری بشه. باید رابطه*شو با خانواده*اش کمتر کنه. و هر چی میگه گوش کنه و همین چرت و پرتا.»
با تعجب به محمد نگاه کردم و گفتم: «به سپیده گفتی اینا رو؟»
محمد با بی*تفاوتی گفت: «فعلا نه اما بهش میگم.»
از این بی*خیالی محمد کفری شدم. از سر حرص یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: «خنگ بی*خیال تو سپیده رو نمی*شناسی؟ اون به همین راحتی شرط باباتو قبول نمی*کنه. چادر کوفتی رو شاید بتونی بکشی سرش اما اینکه همش به حرف بابات باشه، چیزی نیست که بتونی تو کله*اش کنی.»
محمد پوزخندی زد و گفت: «ای بابا حالا این باباعه یه شرطی گذاشته کم نیاره. تو چرا جدی گرفتی؟ ما هم میگیم چشم تا عروسی. بعدش هیچ غلطی نمی*تونه بکنه، مثل آمریکا.»
«من نگران اینم که از خونه پرتت کنه بیرون. بیفته سر لج برات بد میشه*ها. تو یه روز هم بدون بابات دووم نمیاری.»
«اولا من تنها پسرشم و نمی*تونه حذفم کنه. دوما دیگ به دیگچه میگه روت سیاه. یکی باید خودتو نصیحت کنه. بابات یکی از زیرآبی رفتنات رو بدونه، دهنتو سرویس می*کنه. حالا به من میگی؟ نترس من حواسم هست. می*دونم دارم چیکار می*کنم.»
«اصلا من هنوز نفهمیدم که تو چه اصراری به ازدواج داری؟ دختره که دربست واسه توعه. ازدواج کنی که چی بشه؟»
محمد خیلی سریع گفت: «دوسش دارم احمق. به اخلاقای گهی من می*خوره. بعدشم سی سالمون شده*ها. دیگه وقتشه. نمیشه که همش مجرد بمونیم. واس زن بگیریم، توله دار شیم، همین چیزا دیگه. خودتم کم*کم وقتشه آستین بالا بزنی. مونث جماعت فقط برای کردن نیست که. واسه تشکیل زندگی و خانواده، یکی رو می*خوایم که بشه زن زندگی*مون. سپیده همون زن زندگی* هستش که من می*خوام.»
به محمد نمی*خورد اینطوری از آینده و زندگی حرف بزنه. اما مطمئن شدم که سپیده انتخاب قطعی محمد هست و تصمیمش رو گرفته. تو کمتر از یک ماه محمد و سپیده عقد کردن. حاج طیب بابای محمد چاره*ای نداشت و بالاخره تسلیم شد. اون نمی*تونست هم زمان حریف تنها پسرش و زنش بشه. محمد راست می*گفت. تک پسر بودن یک روحانی سرشناس، مزایای خودش رو داشت.




خانم نجمی خداحافظی کرد و رفت. روز سختی داشتم. به صندلی*ام تکیه دادم و چشم*هام رو بستم. به حرف*های شب گذشته*ی خواهرم فکر کردم. بعد از عقد محمد، حالا به من هم گیر داده بودن که باید ازدواج کنم.
«حسین جان همه*ی ما زود ازدواج کردیم. حسن و عباس تو نوزده سالگی ازدواج کردن. من و معصومه هم که هفده سالمون بود. اما تو سی سالت شده. بابا نگرانته.»
«چرا یه طرفه میگی؟ چرا نمیگی که بعد فوت مامان، فقط من پیش بابا بودم. من بودم که فرش فروشی رو سر پا نگه داشتم. حالا شدم مایه عذاب؟!»
« ما همه*ی اینا رو می*دونیم. تو بودی که اعتبار بابا محسن رو توی بازار نگه داشتی. الانم اگه بابا نگرانه به خاطر خودته. اینقدر لجباز نباش.»
«به حاج محسن بگو اگه حرفی داره بیاد به خودم بگه. حوصله*ی پیغام پسغام ندارم.»
با صدای محمد به خودم اومدم.
«اینجا رو باش. گرفتی خوابیدی؟ یعنی مغازه به این بزرگی رو خالی می*کردم، حالیت نمی*شد.»
سرم رو تکون دادم که بیشتر به خودم بیام. سپیده کنار محمد بود و بهم سلام کرد.
«سلام. ببخشید انگاری چرتم برده بود. برم سر و صورتمو یه آب بزنم.»
«کاره دیگه حسین آقا. گاهی آدم خسته میشه. منم زمانی که کار می*کردم، بعضی وقتا واقعا چشمام از خستگی سنگین می*شد. بعضیا یاد بگیرن.»
چند ثانیه طول کشید تا محمد تیکه*ای که سپیده بهش انداخته بود رو متوجه بشه. سعی کرد مثلا خودش رو جدی بگیره و رو به سپیده گفت: «حالا چون حضرت والا خوابیدنِ مارو، سر کار ندیدن، یعنی ما اهل کار نیستیم؟»
سپیده که انگار کاملا جدی به محمد طعنه زده بود، با یک لحن جدی گفت: «خودت خوب می*دونی هیچ کاری نداری. تا وقتی هم که مستقل نشدی و برای خودت کار پیدا نکردی باید این طعنه* و تیکه*ها رو بشنوی.»
از همین مکالمه کوتاه بهم ثابت شد که سپیده اصلا از شرایط جدیدش راضی نیست و حاج طیب حسابی بهش سخت گرفته. پیش*بینی این روزا رو می*کردم اما فکر نمی*کردم سپیده به این زودی معترض بشه.
توی آبدارخونه صورتم رو شستم. برگشتم و به جفتشون گفتم: «خب حالا بحث نکنین. آخر هفته*ست و وقت خوش گذرونی. امشب بریم هر جا که سپیده گفت. مهمون من.»
محمد از پیشنهاد من خوشحال شد و گفت: «قربون آدم چیز فهم. من که موافقم.»
سپیده یک نفس عمیق کشید و گفت: «هر جایی که خودتون می*دونین. من الان جایی تو ذهنم نیست.»
به چهره*ی نسبتا عصبانی سپیده نگاه کردم و گفتم: «رستوران گردون برج میلاد چطوره؟»
«آخه اونجا گرونه.»
محمد پرید وسط حرف سپیده و گفت: «ای بابا پسر حاج محسن بعد عمری دست و دلباز شده. فاز منفی نده دیگه. بعدشم اخم کردن بسه، یکمی بخند.»
از لحن محمد خنده*ام گرفت. روی لب*های سپیده هم بالاخره یک لبخند خفیف نشست. رو به جفتشون گفتم: «شما بیرون منتظر باشین تا من سریع جمع و جور کنم و مغازه رو ببندم.»
سپیده قبل از اینکه وارد رستوران بشیم، ازمون خواست که بره دستشویی. خیلی طولش داد. وقتی از دستشویی برگشت، یه آدم دیگه شده بود. دیگه خبری از مقنعه و چادر نبود. یه پالتوی سفید اندامی و یه شلوار جین سرمه*ای تنش بود. جای مقنعه هم یه شال قرمز سرش کرده بود. قسمتی از موهای موج*دار بلوند کرده*اش هم ریخته بود بیرون. همراه یه آرایش ملایم که به صورت گردش می*اومد. نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. این همون سپیده*ای بود که محمد انتخاب کرده بود. حاج طیب هیچ شانسی نداشت که از سپیده یک دختر محجبه و مثلا مومن و مذهبی درست کنه. وقتی دیدم محمد هیچ واکنش خاصی به این تغییر سپیده نشون نداد، فهمیدم که این رویه بین خودشون عادیه و فعلا می*خوان اینطوری دهن حاج طیب رو بسته نگه دارن. اما یه سوال توی ذهنم شکل گرفت. اینکه تا کِی می*تونن اینطوری ادامه بدن؟ تو اولین فرصت که سپیده چند قدم ازمون فاصله گرفت، در گوش محمد گفتم: «چشم حاج طیب روشن.»
محمد از حرفم خنده*اش گرفت و گفت: «گور بابای حاج طیب و حاج محسن با هم.»
هم زمان که به خاطر حرفش باز خنده*ام گرفته بود، سرم رو تکون دادم و گفتم: «تو یکی آدم بشو نیستی که نیستی.»
توی رستوران سعی *کردم کمتر توی فکر فرو برم اما خیلی موفق نبودم. محمد فهمید و گفت: «چته حسین؟ هی میری تو فکر؟»
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: «ولکن نیستن. همش میرن رو مخم. بابام باز گیر داده که زن بگیرم.»
«ای بابا عجب پیله*ای شده*ها.»
سپیده پرید وسط حرفمون و گفت: «خیلی هم بی*راه نمیگن. سنتون داره بالا میره. بالاخره که نمیشه همیشه مجرد بمونین. اگه خودتون بخواین هم شدنی نیست. شما هم مثل محمد تو خانواده*ای نیستین که اختیار کامل داشته باشین. بهتره تا قبل از اینکه کسی رو براتون انتخاب کنن، خودتون زودتر یکی رو انتخاب کنین.»
محمد با تمسخر گفت: «یعنی تا قبل اینکه کسی رو بهت بندازن، خودت یه غلطی بکن، مثل من.»
سپیده رو به محمد اخم کرد و گفت: «خیلی بی*ادبی محمد. دارم جدی حرف می*زنم.»
رو به سپیده گفتم: «حرفتون حسابه. من که تکلیفم با حاج محسن روشنه. اما فکر نکنم هیچ آدمی تو این ممکلت و بین این مردم، اختیار زندگی خودش رو داشته باشه. حالا چه برسه به من. اول گیر میدن که چرا مجردی؟ بعدش میگن چرا بچه نیاوردی؟ بعدش میگن چرا بچه دوم نمیاری؟ فقط میگن و میگن.»
انگار که حرف دل سپیده رو زده بودم. بدون مکث تو جواب من گفت: «آره دقیقا همینطوره که میگین.»
خنده روی لبای محمد خشک شد. سپیده تهدید خودش رو عملی کرده بود و از هر فرصتی که بشه به محمد و خانواده*اش طعنه بزنه، استفاده می*کرد. برای اینکه باز حرفشون نشه، بحث رو عوض کردم.
آخر شب سپیده رو رسوندیم خونه*ی پدرش. بعدش هم محمد رو رسوندم خونه*ی خودشون. قبل از اینکه پیاده بشه، بهش گفتم: «تو چه قولی به سپیده دادی؟»
محمد دو دل بود که جوابم رو بده یا نه. با یه لحن محکم تر گفتم: «محمد دارم بهت میگم چه قولی بهش دادی که اینطور شاکیه؟»
محمد یه پوف طولانی کرد و گفت: «بهش قول دادم از ایران میریم. البته اگه این یارو خسیس بازی در نیاره.»
طبق معمول محمد جوگیر شده بود. زدم تو سرش و گفتم: «احمق کودن اولا که اون یارو باباته. هر چی داری از همین بابات داری. یه روز خرجیت رو نده، به چُس*خوری می*افتی بدبخت. دوما فکر خارج رو کلا از سرت بکن بیرون. چون اونجوری، تنها حامیت که مادرته هم از دست میدی. سوما برای خارج رفتن، یا باید یه پول درشت داشته باشی یا یه حرفه بلد باشی. تو دو روز هم بدون حمایت ننه بابات دووم نمیاری. با سپیده صحبت کن و تو کله*اش فرو کن که حالا حالاها نمی*تونی به قول مسخره*ات عمل کنی.»




نزدیکای ظهر بود. سینی چای رو از دست خانم نجمی گرفتم. خودم بردم و گذاشتم روی میز حاجی. با تسبیحِ توی دستش بازی می*کرد و حسابی توی فکر بود. نشستم روی کاناپه*ی جلوی میزش و گفتم: «نبینم حاجی تو فکر باشه. اتفاقی افتاده؟»
به خودش اومد. نگاهم کرد و گفت: «نه پسرم، چیزی نشده. امروز یکمی حال ندارم.»
«خب شما برو خونه استراحت کن. من هستم. اصلا همین صبح تا ظهر هم لازم نیست بیایین. نشستن زیاد برای شما خوب نیست.»
«نه خونه باشم بدتره. بیشتر فکر و خیال می*کنم. راستی تونستی حساب کتابا رو درست کنی؟»
«حاجی دست رو دلم نذار که خونه. این خانم نجمی پوست مارو حسابی کنده. اما نگران نباشین. بالاخره حلش می*کنم.»
«آره پسرم. می*دونم خانم نجمی یکمی سر به هواست. اما چه میشه کرد. یه زن تنها با دو تا بچه. بازم خدا خیرت بده که هستی.»
«قربون دل مهربون حاجی برم من. بله حاجی منم به خاطر همین باهاش راه میام. البته تو مشتری*مداری بدک نیست. خیلی راه افتاده. خلاصه که دوست ندارم از بابت اینجا، ذره*ای نگران باشین.»
«مگه میشه با بودن تو، نگران مغازه باشم. فقط...»
«فقط چی حاجی؟»
نگاه بابام کمی غمگین شد. به وضوح می*تونستم نگرانی پدرانه رو توی چشم*هاش ببینم. با مهربونی گفت: «من نگران خودتم حسین. تنها نگرانی من تویی پسرم.»




وقتی برای محمد تعریف کردم، اونم حسابی توی فکر رفت. بعد از چند دقیقه سکوت؛ گفت: «ایندفعه دیگه نمی*تونی در بری حسین آقا. پات گیره، بدم گیره.»
یه جورایی محمد راست می*گفت. مجرد موندن هر لحظه غیر ممکن تر می*شد. شلنگ قلیون رو دادم به محمد و گفتم: «به نظرت چیکار کنم؟»
«هیچی واس زن بگیری. بعدشم بشی خر حلقه به گوشش.»
«تو دو زار شعور نداری. گاو بی*خاصیت دارم جدی باهات حرف می*زنم. بعدشم بی*سواد، اون غلام حلقه به گوشه، نه خر حلقه به گوش.»
«ای بابا مگه چی گفتم؟ همه خر زنشونن. اون یارو که اونجا نشسته. اون یکی اونوریه. این کناریه. تو هم که قراره بشی شاه خرا.»
«خفه محمد. خاک تو اون سرت که جنبه دو کلام حرف جدی نداری.»
محمد مثلا می*خواست با شوخی و خنده جو رو عوض کنه. اما شرایط روحی من داغون تر از این حرفا بود. باورم نمی*شد که پدرم داره من رو وادار به ازدواج می*کنه. همیشه فکر می*کردم ازدواج زورکی برای دختراست. اما انگار دختر و پسر نداشت و قرار نبود کسی تو این ممکلت برای خودش تصمیم بگیره.




هوا تاریک شده بود و مغازه حسابی شلوغ بود. من و خانم نجمی، هم زمان مشغول صحبت کردن با مشتری*ها بودیم. تو همین حین محمد و سپیده وارد مغازه شدن. دیدن سپیده*ی محجبه و تصور تیپ و قیافه*ی واقعی*اش، نزدیک بود خنده*ام بندازه. بهشون اشاره کردم که بشینن تا سرمون خلوت بشه. سپیده روی کاناپه*ی جلوی میز نشست. محمد هم رفت آبدارخونه که برای خودشون چای بریزه.
بالاخره بعد از نیم ساعت مغازه خلوت شد. به سمت*شون رفتم و گفتم: «خیلی خوش اومدین. ببخشید نشد همون موقع بیام پیشتون.»
محمد گفت: «خب باشه می*بخشیمت. بار آخرت باشه.»
سپیده یه تنه به محمد زد و گفت: «محمد زشته. تو نمی*تونی...»
سپیده حرفش رو نا تموم گذاشت. به محمد پوزخند زدم و گفتم: «می*خواست بگه تو چرا نمی*تونی شبیه آدما باشی. آدم بشو که نیستی. حداقل یکمی شبیه آدما باش.»
سپیده از حرفم خنده*اش گرفت. محمد هم برای اینکه کم نیاره گفت: «بله که من آدم نیستم. فرشته*ها که آدم نمی*شن.»
از حرف محمد خنده*ام گرفت. خودش هم از این مثال مسخره*ای که زد خنده*اش گرفت. خوب می*دونست که به هر جونوری شبیهه، غیر فرشته. سرش رو تکون داد و گفت: «خب شوخی بسه. جدی باش می*خوایم حرفای جدی جدی بزنم.»
«عه پس تو جدی بودنم بلدی.»
«بله که بلدم. الانم دو دقیقه حرف نزن ببین سپیده چی می*خواد بگه. بدبخت ما برای نجات تو اومدیم.»
به سپیده نگاه کردم. مشخص بود که می*خواد یه چیزی بگه و داره جمله*بندی توی ذهنش رو مرتب می*کنه. بعد از چند ثانیه مکث؛ گفت: «حسین آقا اگه ناراحت نمی*شین یه موردی هست، یعنی یه دختری هست که می*خوام بهتون معرفی کنم.»
محمد گفت: «غلط کرده ناراحت بشه. خیلی هم دلش بخواد.»
سپیده با اخم به محمد نگاه کرد و خیلی جدی گفت: «محمد میشه مسخره بازی در نیاری؟»
محمد دست و پاش رو جمع کرد و دیگه چیزی نگفت. سپیده دوباره به من نگاه کرد و منتظر جواب من بود. به آرومی بهش گفتم: «نه بابا چرا ناراحت بشم. من که می*دونم نیت شما خیره. مشکل چیز دیگه*ایه کلا.»
«بله همه*مون می*دونیم مشکل چیه. محمد برام تعریف کرده که پدرتون جدیدا اصرار به ازدواج شما داره. اگه اینجور پیش بره شما آخرش باید ازدواج کنین و می*کنین. پس چرا خودتون یکی رو انتخاب نکنین. حسین آقا شما تنها آدم توی زندگی محمد هستین که من بهش اعتماد دارم و روش حساب می*کنم. شما از بچگی با هم دوستین. مثل دو تا برادرین. پس اگه محمد برای من مهمه، شما هم در کنارش برای من مهم هستین. من با چشم خودم دیدم که سرنوشت دایی خودم چی شد. هم مجبورش کردن زن بگیره و هم اینکه زنش رو بقیه انتخاب کردن. الان قبل از اینکه بحث این دختر پیشنهادی من باشه، بحث اینه که حداقل همسرتون رو خودتون انتخاب کنین. قافیه رو نبازین که براتون انتخاب کنن.»
حرفای سپیده منطقی بود. هیچ جوابی نداشتم که بهش بدم. محمد سعی کرد مثلا جدی باشه و گفت: «خداییش خیلی خوب حرف می*زنه. این باید رئیس جمهوری، سفیری، چیزی می*شد.»
سپیده باز به محمد اخم کرد و محمد ساکت شد. جملات سپیده رو توی ذهنم تکرار *کردم. سپیده راست می*گفت. من بیخیال همه چی شده بودم. انگار مهم نبود که چه کسی رو برام انتخاب کنن. سپیده فهمید که من جوابی ندارم. گوشی*اش رو از توی کیفش درآورد. بعد از چند لحظه به سمت من گرفت و گفت: «اسمش شبنمه. دو سال از من کوچکتره. یعنی بیست و چهار سالشه. لیسانس حسابداری داره. یک سالی هست که دانشگاهش رو تموم کرده و برای دامادشون کار می*کنه. خودم باهاش دوستی* ندارم. در اصل با آبجیش دوستم. اما همونقدر که دیدمش، به نظر دختر خوب و مظلومیه. از اونایی نیست که بیاد تو زندگی*تون و بخواد شما رو زنجیر کنه. خانواده نسبتا مذهبی داره که قطعا به مذاق پدرتون خوش میاد. قیافش هم که دارین می*بینین.»
سپیده چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد: «از من یکمی ریز نقش تره اما اونقدر لاغر نیست که تو ذوق بزنه. به نظر من که خیلی دختر تو دل برویی هستش. حسم بهش خوبه. اگه یه داداش داشتم حتما بهش پیشنهاد می*دادم. البته شما هم مثل داداش من هستین.»
به عکس توی گوشی سپیده نگاه کردم. یه دختر چادری. صورت کشیده و نسبتا لاغری داشت. چشمای درشت و مشکی*اش به نظر زیبا*ترین عضو چهره*اش می*اومد. فرم بینی و لب*هاش معمولی بود و به صورتش می*اومد. در کل بیشتر از اینکه زیبا باشه، گیرایی خاصی داشت. خودم از اینکه اینقدر طولانی به قیافه*اش نگاه کردم، تعجب کردم. گوشی سپیده رو پس دادم. لبخند رضایت محوی روی لب*های سپیده نشست. منتظر نموند که من جواب بدم. خیلی سریع گفت: «خوب فکراتون رو بکنین. اصلا اصرار یا عجله*ای نیست. اگه نه بگین هم من اصلا ناراحت نمیشم. می*گردم و یکی دیگه رو براتون پیدا می*کنم. گفتم که نمی*ذارم یکی رو بدون اینکه خودتون نظر بدین، براتون انتخاب کنن. الانم شام میریم بیرون مهمون محمد.»
محمد گفت: «عه عه جریان چیه؟ یکی دیگه قراره زن بگیره، من شام بدم؟»
سپیده گفت: «تصمیم گرفته شد. مهمون شماییم محمد جان. حسین آقا شما جایی رو نمی*شناسین که این آقا حسابی پیاده شه؟»
از لحن سپیده خنده ام گرفت و گفتم: «آره که می*شناسم.»
محمد گفت: «اینو ببین چه خوشش اومده. جای گرون بریم من حساب نمی*کنما. گفته باشم.»
سپیده از جاش بلند شد. چادرش رو مرتب کرد و گفت: «حساب می*کنی. خوبم حساب می*کنی.»
بیشتر از اینکه به چهره* و مشخصات دختری که سپیده برام انتخاب کرده بود، فکر کنم، صحبت*ها و موضع سپیده ذهنم رو مشغول کرده بود. انگار من واقعا برای سپیده مهم بودم و مشخص بود روی این موضوع حساب کرده. هر چی که بیشتر می*گذشت، بیشتر متوجه می*شدم که سپیده باهوش تر از اونیه که نشون میده. نگران این بود که با انتخاب یه زن احمق، رابطه*ی من و محمد به هم بخوره. این همه اهمیتی که به این موضوع می*داد، برام جالب و عجیب بود.
چند روز حسابی فکر کردم. مطمئن شدم که اگه بخوام مجرد بمونم باید تو روی حاجی وایستم و وایستادن تو روی حاج محسن، تبعات غیر قابل پیش*بینی* خودش رو داشت. پس راه فراری نبود و تصمیم گرفتم انتخاب همسرم رو خودم به عهده بگیرم. من که قرار بود توی چاه بیفتم، حداقل اینجوری یه چاه کم عمق تر انتخاب می*کردم.




«الو.»
«سلام خوبی؟»
«چه عجب. بعد عمری زنگ زدی. قابل دونستی. افتخار دادی.»
«خفه محمد. شماره سپیده رو می*خوام. کارش دارم.»
«به به می*بینم که دختره تو گلوت گیر کرده.»
«معنی خفه رو نمی*دونی یا بیام عملی نشونت بدم؟»
«چه بی اعصاب. باشه بابا الان برات اس*ام*اس می*کنم.»
محمد شماره*ی سپیده رو برام فرستاد. همراهش توضیح داد: «این شماره*ی سپیده رو هیچ کس نمی*دونه. حتی خانواده*اش. توی تلگرام بهش پیام بده. اولش باید بهش اسم رمز بدی. اسم رمز "ماه کامل" هستش.»
همونجوری که محمد گفته بود، به سپیده پیام دادم. چند دقیقه بعد جواب داد. از روی عکس پروفایلم من رو شناخت. عکس پروفایلش رو باز کردم. سه تا دختر مانتویی که توی یه پارک، سلفی گرفته بودن. وسطی سپیده بود. حدس زدم که این عکس باید برای چند سال قبل و احتمالا برای دوران دانشجویی باشه.
«سلام حسین آقا. خوب هستین؟»
«ممنون خوبم. از محمد شماره*ی شما رو گرفتم. کارتون داشتم.»
«من در خدمتم. فقط ببخشید این چیه قبل از سلام نوشتین؟ یعنی چی؟»
«محمد گفت اسم رمزه و تا نگم شما جواب نمیدی.»
سپیده چند ثانیه مکث کرد. همین بس بود تا بفهمم محمد سر کارم گذاشته. مونده بودم بخندم یا عصبانی بشم. قبل از اینکه سپیده جوابی بده، نوشتم: «اوکی سر کار رفتم، بدجور. بعدا این محمد رو درستش می*کنم. به من گفت این شماره*ی شما رو هیچ کس نداره.»
«محمده دیگه. خودتون که بهتر می*شناسیدش. به همه چی جَو میده. البته خیلی هم بی*راه نگفته. حاج طیب ازم خواسته که دیگه تو هیچ کدوم از این شبکه*های اجتماعی نباشم. حتی یه جورایی با اینکه من گوشی مدل بالا داشته باشم، مشکل داشت. منم برای اینکه راضی بشه، یه گوشی ساده گرفتم. یه خط دیگه هم گرفتم و انداختم رو گوشی قبلی خودم. به دوستام هم گفتم که با این خط باهام در ارتباط باشن. کل جریان همینه.»
«از دست حاج طیب. یه مدت که بگذره بهتر میشه. به قول محمد داره دست و پای الکی می*زنه.»
«بگذریم. منم کم*کم دارم عادت می*کنم.»
فهمیدم سپیده اینقدر از این جریان ناراحته که حتی نمی*خواد راجع بهش حرف بزنه. من هم بیخیال شدم و براش نوشتم: «به حرفاتون خیلی فکر کردم. حق با شما بود. راه فراری از دست بابام نیست. اما حداقل میشه انتخاب رو به اونا نسپارم.»
«چه خوب. خیلی خوشحالم تونستم نظرتون رو عوض کنم. چون واقعا نگران بودم که براتون یکی رو انتخاب کنن و زندگی*تون کامل خراب بشه. این تصمیم*تون عالیه.»
«آره دقیقا حرفای شما باعثش شد. اولویت من برای انتخاب، آدمیه که رو مخم نره و نخواد برام زندون درست کنه. متوجه شدم موردی که شما مد نظر دارین، این یه خاصیت رو داره. می*خوام بیشتر بشناسمش. اگه اوکی بود به خواهرام بگم که برن خواستگاری.»
«درسته، بهتره بیشتر همدیگه رو بشناسین. البته من فقط با سمیه خواهرش صحبت کردم. امروز ازش می*خوام تا جریان رو با شبنم مطرح کنه. خبری شد منم بهتون خبر میدم. فقط ببخشید احیانا شما که اسم رمز برای جواب دادن ندارین؟»
از شوخی سپیده خنده*ام گرفت. دوست داشتم محمد دم دستم بود و بزنم تو کله*ی پوکش. تو جواب سپیده نوشتم: «نه من اسم رمز ندارم. اون محمد هم به وقتش درستش می*کنم.»
سپیده چند تا استیکر خنده فرستاد و نوشت: «هر بلایی سرش بیارین حقشه. پس منتظر باشین تا من خبرتون کنم. فعلا بای.»




حال خانم نجمی اصلا خوب نبود. علت اصلی ناراحتیش رو نپرسیدم. حوصله شنیدن درد و دل*هاش رو نداشتم. به همین بهونه خودم رو با کاغذهای روی میز مشغول کردم. گوشی*ام زنگ خورد.
«سلام حسین آقا. خوب هستین؟»
«سلام ممنون. شما خوبین؟»
«منم هی بدک نیستم. ببخشید چند روز طول کشید. سمیه بالاخره با شبنم صحبت کرده. خوشبختانه شبنم تمایل به ازدواج داره. یعنی اگه مورد خوبی باشه، قطعا بهش فکر می*کنه. من همه*ی مشخصات شما و شرایط*تون رو به سمیه گفته بودم. با اجازه*تون عکس*های پروفایل*تون هم بهش دادم. اینجور که سمیه میگه، شبنم تو نگاه اول بدش نیومده. یعنی اونم موافق آشنایی بیشتره. به نظر سمیه هم تا خودتون اوکی نشدین، به بزرگترها حرفی نزنیم. ما با هم مشورت کردیم. فکر کنم در حال حاضر، بهترین و دم دست*ترین راه ممکن، همین تلگرامه. اگه از هم خوشتون اومد، می*تونین قرار بذارین و حضوری همدیگه رو ببینین و نهایتا تصمیم بگیرین.»
طبق قراری که با سپیده گذاشته بودم، باید اولین پیام رو من می*دادم. تجربه*ی رابطه و دوستی با دخترا رو زیاد داشتم. اما احساس خاصی توش نبود و فقط برای یک هدف بود. حالا مونده بودم به شبنم چی بگم. کلی فکر کردم. گوشی رو برداشتم و نوشتم: «محمد کدوم گوری هستی؟ باید ببینمت.»




خنده*های محمد تمومی نداشت. به چهره*ی نسبتا درمونده*ی من نگاه می*کرد و می*زد زیر خنده. با حرص بهش گفتم: «نمیری. حالا مُردی هم مهم نیست. اما قبلش بگو به این دختره چی بگم.»
«وای خدا باورم نمیشه. حسین آقا، مخ زن قهار و درجه یک تهران و حومه، داره از من می*پرسه که چی بگه. قیافه*ات خیلی دیدنیه حسین.»
«احمق، کودن، ابله، الاغ، این با اونا فرق داره. این قراره زنم بشه. بفهم نفهم. خودت داری میگی برای مخ زنی. این که مخ زنی نیست.»
«اوکی اوکی اصلا نگران نباش. از اونجایی که در تمام بحران*های شدید زندگانی نکبت*بارت، این من بودم که همیشه در نقش یک قهرمان و سوار بر اسب صورتی کم*رنگ ظاهر گشته*ام و نجات دهنده*ات بوده*ام، این بار هم تو را نجات خواهم داد فرزندم. تا من را داری غم نداری جوان. من به تو یاد خواهم داد تا چگونه دل این دخترک زیبا را به دست آورده و شیفته*ی اخلاق قهوه*ای پر رنگ خود بنمایی.»
«بی*سواد خان کمتر زِر بزن. چند تا جمله یادم بده و بگم خلاص شم.»
چند ساعت طول کشید تا شبنم جواب داد. خیلی رسمی خودم رو معرفی کرده بودم. کلماتی که اونم استفاده کرد، رسمی بود. صحبت**هامون بیشتر شبیه مذاکره برای یک معامله بود. برای شروع اصلا شبیه یک دختر و پسر که قراره با هم ازدواج کنن، حرف نمی*زدیم.




«خب چه خبرا؟ چیکار می*کنی با شبنم خانم؟»
«چند روزی هست که با هم در تماسیم. یه بار هم زنگ زدم و حرف زدیم. صداش هم مثل صورتش ظریف و دخترونه*اس.»
«خب طرف دختره*ها. پیر هشتاد ساله که نیست.»
«احمق خان منظورم اینه که در مقایسه با هم سن و سالاش، دخترونه تره.»
«آها آره سپیده هم می*گفت. خب اخلاق مخلاقش چطوره؟ خوشت اومده یا نه؟»
«کم حرفه. تا ازش سوال نپرسم، چیزی نمیگه. توقعش از زندگی و آینده خیلی پایینه. تو این مورد هم با هم سن و سال*هاش خیلی فرق داره.»
«خب چی بهتر از این. تو هم که همین رو می*خواستی. مگه همیشه نمی*گفتی از دخترای سیریش و احساسی بدت میاد. اینطور که تو میگی این دختره از اون حرف گوش*کناست. که همش چشم*شون به دهن شوهره*ست. سپیده خوب شناخته تو رو. می*دونسته کی رو معرفی کنه.»
«ببین محمد این دختره مطمئن هست یا نه؟ یعنی تحقیق نکنیم. یه وقت قبلا با کسی دوست موست نبوده باشه؟»
«من خودم واست تحقیق کردم. اصلا مال این حرفا نیست. بعدشم اونجوری که سپیده از داداش سختگیر اینا میگه، مگس نر تو دستشویی*شون پرسه نمی*زنه. آبجی بزرگه واسه سپیده تعریف کرده یک دفعه سایه*ی یه کفتر نر از روی خونه*شون رد شده. داداشه کفتره رو با تیر زده، شوهر سمیه رو واس خاطر بی عرضه* بودنش، با کمون. بابا طرف وقتی فهمیده بچه*اش دختره، رنگ و روش شده عین بازمانده*های جنگ حره. با وجود همچین داداشی اصلا نگران نباش، شبنم آکبند آکبنده.»
«می*خوام حضوری ببینمش. به خودش بگم یا به سپیده؟»
«از سپیده می*پرسم، بهت میگم.»




یک ربع از ساعت ده صبح *گذشت و هیچ خبری ازشون نشد. هوا سرد تر از چند روز قبل شده بود. از روی نیمکت بلند شدم. دکمه*های پالتوم رو بستم و شروع کردم به قدم زدن. چند دقیقه قدم زدم تا اینکه بالاخره پیداشون شد. سپیده اینبار با تیپ واقعی خودش بود. یک تیپ مشکی ساده همراه با یک بوت قرمز که خیلی به چشم می*اومد. اول سمیه رو بهم معرفی کرد. از یک زن متاهل چادری بعید بود که اونجوری تو صورت من زل بزنه و با صدای رسا احوال*پرسی بکنه. سمیه یکی از اون دو تا دختری بود که توی عکس پروفایل سپیده دیده بودم.
شبنم همونطور که سرش پایین بود، به آرومی سلام کرد. انگار نه انگار که اولین باره می*بینمش. اصلا حس غریبی بهش نداشتم. قدش یکم از سپیده کوتاه تر بود. اندام ریزش از زیر چادر هم مشخص بود. قیافه*اش مظلوم تر و زیبا تر از عکسش بود. حس بهتری نسبت به ظاهرش پیدا کردم. سپیده بعد از معرفی گفت: «ببخشید حسین آقا. دیر اومدنمون همش تقصیر این محمد بود.»
محمد گفت: «ای بابا چرا همه چی تقصیر منه؟»
لبخند زدم و گفتم: «چشمات هنوز خوابه مَرد.»
«بختت خواب نره مَرد. اتفاقا عمدا دیر اومدم که یکمی تو تنهایی به خودت فکر کنی و بلکه به راه راست هدایت شی فرزندم.»
همه از لحن و کلام محمد خنده*شون گرفت. فرصت خوبی بود که خنده*ی شبنم رو ببینم. کم پیش میاد که خنده*ی آدما قشنگ باشه. شبنم از معدود دخترایی بود که لبخند زیبایی داشت و همین جذابیتش رو چند برابر می*کرد. سمیه به سپیده گفت: «خب ماموریت من اینجا تمومه. من باید برم سر کار. شبنم خانم تحویل شما. تا ساعت پنج عصر وقت دارین.»
بعدش رو کرد به شبنم و گفت: «تاکسی دربست بگیر بیا محل کار من. با هم میریم خونه.»
شبنم تو جواب گفت: «چشم آبجی.»
طبق قرار رفتیم توچال. اولین باری بود که وراجی*های محمد به دردم می*خورد. چون حرف خاصی نداشتم که جلوی شبنم بزنم. شبنم هم ساکت بود. چند باری فقط به سوالای سپیده جواب داد. محمد پیشنهاد داد که سوار تله*کابین بشیم. سپیده رو به شبنم گفت: «عزیزم تو از ارتفاع نمی*ترسی؟»
«ترس؟ نمی*دونم. یعنی آره یکمی می*ترسم.»
رو به شبنم گفتم: «خب من و شما میریم تو رستوران منتظر می*مونیم. بچه*ها هم برن تله*کابین.»
شبنم از پیشنهادم استقبال کرد. این یعنی بیشتر از یکمی از ارتفاع می*ترسید. یه میز چهار نفره گرفتیم. روبه*روی هم نشستیم. شبنم به من نگاه کرد و گفت: «پالتوی بلند به قدتون میاد.»
«چادر هم به شما میاد.»
«ممنون لطف دارین.»
«گفتن واقعیت که لطف کردن نیست.»
«واقعیت...»
«مگه غیر از اینه؟»
«نه قطعا همینه که شما میگین.»
گارسون اومد و منو رو روی میز گذاشت. بدون اینکه منو رو باز کنم، از گارسون پرسیدم: «چای دارین؟»
«بله که داریم. خانم شما چی میل دارین؟»
شبنم به من نگاه کرد و گفت: «منم چای می*خوام.»
بعد از رفتن گارسون رو به شبنم گفتم: «پس شما هم مثل من چای خوری؟»
هم زمان که داشت با دستمال کاغذی توی دستش بازی می*کرد؛ گفت: «آره حسابی.»
«خب اینم از اولین نقطه*ی اشتراکمون.»
شبنم لبخند زد و گفت: «بله درست میگین.»
حس کردم دستمال کاغذی توی دستش، خیس شد. توی صحبت*های قبلیمون کمتر از رشته*ی تحصیلی و کارش گفته بود. فقط می*دونستم به عنوان حسابدار برای دامادشون کار می*کنه. این موضوع بهونه*ی خوبی برای ادامه*ی صحبت*هامون بود.
«راستی شما بعد از ازدواج هم قصد دارین کارتون رو ادامه بدین؟»
«راستش اون کار برای من زیاد جدی نیست. فقط خرده حساب*های دامادمون رو انجام می*دادم. بعد از ازدواج هم نظر شما مهمه.»
«به نظر من بهترین کار برای یک خانم متاهل، خونه و زندگیشه. اینطوری برای روحیه*ی خودش هم بهتره. خواهرای خودم هم مدرک تحصیلی*شون بالاست، اما تو خونه هستن.»
«آره باهاتون موافقم.»
دستمال کاغذی مچاله*ی توی دستش رو کنار گذاشت. یکی دیگه برداشت و گفت: «راستی فقط...»
«فقط چی؟ هر چی می*خواین بگین. راحت باشین.»
همچنان مردد بود که مورد توی ذهنش رو بگه یا نه. اما بالاخره به حرف اومد و گفت: «یه چیزی هست که فکر کنم الان وقتشه بدونین.»
«هر جور خودتون صلاح می*دونین. همونقدر که ظاهر جذابی دارین، قطعا دختر عاقلی هم هستین. تمام چیزایی رو که لازمه من بدونم، به خودتون می*سپارم.»
صورت شبنم به خاطر تعریفی که ازش کردم، کمی قرمز شد. سعی کرد خودش رو کنترل کنه و گفت: «من یه آبجی و یه داداش بزرگ* تر از خودم دارم. سمیه و سعید. البته سمیه رو که دیدین.»
«برادرتون هم به زودی می*بینم. پس دو نفر کمتر از ما هستین.»
«آره درسته خلوت تریم. اما...»
«اما چی؟»
شبنم یه نفس عمیق کشید. صداش آروم تر شد و گفت: «من خواهر واقعی*شون نیستم. یعنی اصلا دختر پدر و مادرم نیستم.»
لبخند ناخواسته*ای زدم. چیزی که می*شنیدم کمی عجیب بود. خیلی سریع تصویر چهره*ی سمیه توی ذهنم شکل گرفت. هیچ شباهتی به شبنم نداشت. از اونجایی که یکی از برادرام شبیه مادرم بود و خودم کاملا شبیه پدرم، اختلاف چهره*ی سمیه و شبنم رو تو اون لحظه اینطور توی ذهنم تفسیر کرده بودم. با تعجب گفتم: «میشه لطفا بیشتر توضیح بدین.»
استرس و اضطراب، چهره*ی شبنم رو تغییر داده بود. مشخص بود که چقدر داره انرژی می*ذاره تا خودش رو کنترل کنه. حتی تُن صداش هم کمی تغییر کرد و گفت: «من در اصل دختر عموی سمیه هستم. نزدیک یک سالم بوده که پدر و مادرم توی یک تصادف می*میرن. بابای الانم یعنی عموم من رو میاره پیش خودش و بزرگم می*کنه. برای اینکه با برادرم محرم رضاعی بشیم، یعنی عین همون خواهر و برادر، بین برادرم و مادر مادرم یک صیغه*ی محرمیت چند ساعته می*خونن. البته از نظر من ما واقعا هم خواهر و برادریم.»
لبخند زدم و گفتم: «پس به نوعی نوه*ی برادرتون هم هستین.»
شبنم از حرفم خنده*اش گرفت. قبل از اینکه حرفی بزنه، گفتم: «اصلا چیز مهمی نبود و نیست. حتی یک درصد هم توی ذهن من تاثیر منفی نذاشت. حتی نگاهم به شما مثبت تر هم شد. اما خوب کاری کردین که گفتین. اینکه از زبون خودتون این رو شنیدم، خیلی بهتر شد و لطفا حتی یک ذره هم نگران این موضوع نباشین. از نظر من شما عضو اون خانواده هستین. چون اونا شما رو بزرگ کردن.»
شبنم یک نفس راحت کشید و دیگه اون نگرانی و استرس چند لحظه قبل رو نداشت. از گارسون خواستم که دوباره برامون چای بیاره. تو همین حین محمد و سپیده هم اومدن. سپیده با یک نگاه به من و شبنم فهمید که همه چی بین ما خوب پیش رفته. رو به من گفت: «خب حسین آقا وقتشه که شیرینی بدین.»
محمد با مسخرگی گفت: «امروز شیرینی حساب نمیشه*ها. این پیش شیرینیه.»
سرم رو تکون دادم و گفتم: «از تو آویزون تر تو دنیا وجود نداره محمد.»




وقتی با خواهرام صحبت کردم و جریان رو گفتم، بیشتر از اینکه خوشحال بشن، شوکه شده بودن. باورشون نمی*شد که خودم یکی رو انتخاب کرده باشم و ازشون بخوام که برن خواستگاری. بابام از خوشحالی زیاد، بغلم کرد و گفت: «هر چی زودتر باید قرار خواستگاری بذاریم. بعدشم سریع باید عقد کنین.»
هر چی زمان می*گذشت، شبنم کمی گرم تر می*شد اما ذاتا یک دختر ساکت بود. محمد راست می*گفت، شبنم یک زن مطیع بود. هر پیشنهادی که می*دادم، بدون بحث و اعتراض قبول می*کرد.
هر لحظه بیشتر ازش خوشم می*اومد. دید من رو نسبت به زن و زندگی عوض کرده بود. باورم نمی*شد که همچین دختری وارد زندگیم شده باشه. توی یک محضر که از آشناهای حاج طیب بود، عقد کردیم. همونجایی که محمد و سپیده هم عقد کرده بودن. فقط اعضای خانواده بودن. برای چند لحظه من و شبنم رو توی اتاق عقد تنها گذاشتن. خجالت معصومانه*ای داشت. چادرش افتاده بود روی شونه*اش. بیشتر از هر چیز دوست داشتم بدون روسری ببینمش. رو به شبنم گفتم: «روسری*تو بردار.»
آب دهنش رو قورت داد. به آرومی روسری سفید رنگش رو برداشت. حدس می*زدم که موهای لَخت و مشکی داشته باشه. اما فکر نمی*کردم به این بلندی باشه. این زیبا ترین شبنمی بود که توی چند ماه گذشته *می*دیدم. از اینکه بهش خیره شده بودم، بیشتر خجالت کشید. حس کردم کمی استرس هم داره. یک قطره اشک از چشمش سرازیر شد. سریع پاکش کرد. سعی کرد لبخند بزنه و گفت: «دوست داشتم بابا و مامان خودم هم بودن.»
دستش رو گرفتم و گفتم: « هیچ وقت دوست ندارم گریه کنی.»
باز هم لبخند زد و گفت: «چشم.»




تا روز عروسی آزادی خاصی نداشتیم. یعنی رابطه*مون فرق چندانی با قبل از عقد نداشت. تنها فرقش این بود که حالا می*دونستن شبنم از طریق گوشی با من در ارتباطه.
چیزی به تاریخ عروسی نمونده بود. برای یه سری خریدا از پدر شبنم اجازه گرفتم که با هم بریم بیرون. شبنم اشتیاق زیادی به خرید نداشت. هر چی که من انتخاب می*کردم رو تایید می*کرد. وارد یه بوتیک شدیم. بهش پیشنهاد یه شلوار جین کم*رنگ دادم. چادرش رو درآورد و دست من داد. وارد اتاق پرو شد. چند دقیقه گذشت. در زدم و پرسیدم: «پوشیدی؟»
«آره خوبه اندازمه.»
«خب درو باز کن منم ببینم.»
مکث کرد و جوابی نداد. بعد از چند لحظه در رو باز کرد. اولین بار بود که اندامش رو بدون چادر و مانتو می*دیدم. دیدن شبنم برای من شبیه به مراحل یک بازی شده بود. از اون بازیا که تو هر مرحله چیزای بیشتری برای کشف کردن وجود داره. نمی*دونم این عطش دیدنش باعث شده بود یا واقعا شبنم زیبا بود. علتش هر چی که بود، محو تماشاش شدم. ازش خواستم صبر کنه و تو اتاق پرو بمونه. از فروشنده یه تاپ سفید گرفتم. دادمش به شبنم که با تیشرت مشکی و نسبتا گشاد خودش عوض کنه.
سر تا پاش رو نگاه کردم. حتی یک قدم از اتاق پرو فاصله گرفتم که بهتر ببینمش. تُن صدام رو پایین آوردم و ازش خواستم که بچرخه. معذب بودنش من رو یاد روز عقدمون انداخت. همون خجالت و استرس رو توی چهره*اش دیدم. به سرعت چرخید. اخم کردم و گفتم: «آروم بچرخ. بذار خوب ببینمت دختر.»
آب دهنش رو قورت داد و یک چرخ آروم زد. حالا می*تونستم اندامش رو توی این لباس چسبون، به صورت کامل ببینم. و چقدر این اندام به این چهره می*اومد. برجستگی*های بدنش جذاب و تحریک کننده بود. شبنم واقعا زیبا و شگفت *انگیز بود.
باورم نمی*شد که به خاطر فکر به شبنم خوابم نمی*بره. اولین باری که با یک زن خوابیدم، آخرین باری بود که یک زن تونسته بود دل من رو بلرزونه. هفده سالم بود. اون یک دختر هرزه*ی پولی بود. من برای ارضای خودم از دخل بابام دزدی کرده بودم و اون برای سیر شدن شکمش، بدنش رو به من فروخت. دیگه هیچ وقت دلم برای هیچ زنی نلرزید. دخترا برای من تبدیل به یک جنس توی ویترین شدن. که هر بار می*تونستم یکی*شون رو انتخاب کنم. اما حالا یکی موفق شده بود اون پسر هفده ساله رو بیدار کنه. حتی حس جنسی* که به شبنم داشتم، یه حس غریب و نا آشنا بود. از اون حسا که مطمئن بودم کلی احساسات دیگه هم قاطیشه و من نمی*تونستم به درستی تشخیص*شون بدم.




«الو بفرمایین.»
«سلام منم سپیده. خوب هستین؟»
«عه ببخشید نشناختم عروس خانم. سرم شلوغ بود و حواسم پرت. آقا دامادمون چطوره؟»
«مرسی ما هم خوبیم. ایشالله دامادی خودتون. حسین آقا این شماره*ی خونه*مونه. اگه کار دارین بعدا تماس می*گیرم.»
«نه خواهش می*کنم بفرمایین.»
«می*خواستم برای فردا ظهر دعوت*تون کنم. البته ببخشید که زودتر نشد. این یکی دو ماه یک روزش هم برای خودمون نبودیم. یا مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم.»
«نه بابا این حرفا چیه. محمد هم چند بار بهم گفت که شرایط چطوریه. الانم راضی به زحمت نیستم.»
«نه چه زحمتی. اتفاقا شما مهم ترین مهمونی هستین که من دارم دعوتش می*کنم. بقیه از سر رودروایسی بود. راستی قراره سمیه و شبنم هم بیان.»
«ممنون عروس خانم. حتما مزاحم میشم.»




چشم*های سپیده با دیدن مجسمه*ای که براشون خریده بودم، برقی از شادی زد. همون لحظه گلدون گوشه*ی هال رو برداشت و مجسمه* رو به جاش گذاشت. با تعارف محمد نشستم. سپیده رفت آشپزخونه. رو به محمد گفتم: «مبارکه رفیق. بالاخره بهش رسیدی.»
محمد گفت: «تا یه هفته دیگه نوبت خودته. شوخی شوخی آدم شدیم.»
لبخند زدم و گفتم: «من که بودم. تو هم بعید می*دونم آدم بشی.»
جفتمون زدیم زیر خنده. سپیده با سینی چای توی دستش وارد هال شد و گفت: «تنهایی نخندین. به منم بگین.»
رو به سپیده گفتم: «داشتم به محمد می*گفتم خیلی هم امیدوار نباشه، همین.»
سپیده منظورم رو گرفت و اونم خنده*اش گرفت. بهم چای تعارف کرد و نشست. ساعتم رو نگاه کردم و گفتم: «شبنم و سمیه هم کم*کم باید پیداشون بشه.»
سپیده سرش رو تکون داد و گفت: «مثلا شما عقد کردین. شرعا و عرفا زن و شوهرین. این همه سخت*گیری رو متوجه نمیشم. برای سمیه* طفلک هم همینقدر سختگیری کردن.»
محمد تو جوابش گفت: «بله همه که مثل بابای شما روشن فکر نیستن. بعلاوه بابای من البته.»
باز خنده*ام گرفت و گفتم: «مگه از حاج طیب روشن فکر تر هم داریم؟»
محمد گفت: «پَه*نَه*پَه حاج محسن روشن فکره. در جریانم که چه بلایی سر دامادای بدبخت*تون آورد. ولش می*کردن بعد عروسی هم حق نداشتن با آبجیات تنها باشن.»
سپیده جدی شد و گفت: «هر علتی که داره خیلی مسخره*ست و نهایت بی*منطقیه. الان حسین باید آزادانه با شبنم می*اومد خونه*مون. نه این مدلی.»
محمد گفت: «دیگه چیزی نمونده. بعد عروسی، بابای شبنم هیچ غلطی نمی*تونه بکنه. می*تونه فقط واسه زنش سخت*گیری کنه.»
سپیده شالش رو جلوتر کشید و گفت: «وا چیکار به زن طرف داری. اصلا بحثو عوض کنیم. راست میگی تا چند روز دیگه آزاد میشن. پس دلیلی نداره الکی خودمون رو ناراحت کنیم.»
زنگ خونه رو زدن. سپیده رفت به سمت آیفون و گفت: «خودشونن.»
محمد و سپیده رفتن دم در. من هم از جام بلند شدم. یک احوال پرسی ساده کردیم. همونطور که شبنم داشت چادرش رو تا می*کرد، بهش نگاه می*کردم. توقع داشتم اونم به من نگاه کنه. اما اصلا حواسش به من نبود. سپیده رو به سمیه و شبنم گفت: «بچه*ها بدین چادراتون رو آویزون کنم. چرا دارین تا می*کنین؟»
سمیه چادرش رو به سپیده داد و گفت: «سپیده جون یه سارافون بلند داری. این مانتو داره خفم می*کنه.»
«آره عزیزم. بیا بریم تو اتاق بهت بدم.»
سمیه رو به شبنم گفت: «تو هم بیا کارت دارم.»
بعد از رفتنشون، محمد رو به من گفت: «چشون شده اینا؟»
با بی*تفاوتی گفتم: «دنیای زنونه. خاله زنک بازی و ناراحتی*های الکی. بهترین کار اینه که جدی نگیری. خب از اون ماشینه بگو که چشتو گرفته بود. طرف راضی شد بفروشه یا نه؟»
«آره اما دندون گردی می*کنه.»
«تو که بلدی مخ حاج خانم رو بزنی. پولشو جور کن تا طرف پشیمون نشده.»
من و محمد سعی کردیم با صحبت کردن، جو نسبتا سنگین رو سبک کنیم اما خیلی موفق نبودیم. اون روز شبنم مثل همیشه نبود. بعد از ناهار، سپیده گفت: «شما دو تا برین تو اتاق یکمی تنها باشین.»
محمد گفت: «تو اتاق ما نرینا. اتاق زن و شوهر مثل مسواک شخصیه.»
تو جواب محمد گفتم: «یعنی اون یکی اتاق، مسواک مهمونه؟»
به غیر از شبنم همه از شوخی ما خنده*شون گرفت. وارد اتاق شدیم. شبنم نشست. زانوهاش رو بغل کرد و تکیه داد به دیوار. نگاهش رو به زمین بود. کنارش نشستم. از نیم رخ، بینی*اش ظریف تر به نظر می*اومد.
«چیزی شده؟ امروز سرحال نیستی؟»
سرش رو به آرومی به سمت من چرخوند و گفت: «چیز خاصی نیست. دیروز یکمی با بابام بحثم شد. مثلا ما زن و شوهریم. از این سخت گیریاش خسته شدم. سمیه هم میگه که چرا باهاش بحثم شد.»
لبخند زدم و گفتم: «راست میگه. به نظر منم ارزش نداره سر این موضوع ناراحتی درست کنیم. چیزی نمونده. الانم بخند. مهم اینه که با همیم. دارم بهت میگم بخند دیگه.»
شبنم سعی کرد لبخند بزنه و گفت: «آره مهم اینه که الان اینجام و به زودی کامل برای هم میشیم. فقط...»
«فقط چی؟»
«می*ترسم بگم ناراحت بشی.»
«نترس ناراحت نمیشم.»
دوباره سرش رو انداخت پایین. تُن صداش غمگین تر شد. پره*های بینی*اش لرزید و گفت: «حسین تو واقعا منو دوست داری؟»
از سوالش جا خوردم. اولین بار بود که اسم من رو بدون پسوند و پیشوند صدا می*کرد و اولین بار بود که مستقیم صحبت از دوست داشتن می*کرد. اونم به صورت یک سوال. به آرومی گفتم: «مگه میشه کسی که قراره زنم بشه رو دوست نداشته باشم؟»
لب پایینش رو گزید. سرخی لبش بیشتر شد. سرش رو به سمت من برگردوند. آب دهنش رو قورت داد و گفت: «من دوسِت دارم.»
این جمله رو بارها تو زندگی*ام شنیده بودم اما انگار توی اون لحظه، برای اولین بار بود که می*شنیدم.




باز هم خوابم نمی*برد. شبنم خیلی بیشتر از اونی که فکر می*کردم ذهنم رو مشغول کرده بود. همه چیز در موردش یک جور خاص و نا شناخته بود. تو چند هفته اول فکر می*کردم از اون دختراست که شناختنش خیلی راحته. اما به این نتیجه رسیدم که نمیشه به همین راحتی شناختش. اولش از احساساتش به خودم مطمئن نبودم. اما حالا یقین پیدا کردم که نسبت به من احساس پیدا کرده. یا حتی من رو یک حامی و تکیه*گاه می*دونه.
چهره معصومانه و زیبا، اندام ریزنقش و جذاب، رفتار متین و متواضع و این احساسات پاک. چه ترکیب خاصی! دِل هر مردی رو می*لرزوند.




وقتی برای محمد جریان رو گفتم، توقع داشتم شروع کنه به مسخره بازی. اما با تعجب نگاهم کرد و گفت: «الان اینایی که گفتی راستکیه یا سر کارم گذاشتی؟»
از چهره و نگاهش فهمیدم که واقعا تردید داره. پوزخند زدم و گفتم: «یعنی اینقدر بهم نمی*خوره؟»
«یه چیزی اون ور تر از اینقدر. تو سنگ ترین آدمی هستی که من تو عمرم دیدم. آره قبول دارم شبنم دختر کار درستیه. اما باورم نمیشه که عاشقش شده باشی. اونم توی چند ماه!»
اومدم جوابش رو بدم که نذاشت و گفت: «نه هیچی نگو. این عالیه پسر. خیلی خوشحالم که از انتخابت تا این حد راضی هستی. این محشره. باید دوباره شیرینی بدی.»
خندم گرفت و گفتم: «نگفتم که عاشقش شدم. فقط گفتم که ذهنمو درگیر کرده. یعنی فکر نمی*کردم اینقدر...»
«خب احمق عاشقی همینه دیگه. فکر کردی اونایی که عاشق میشن دُم در میارن؟ یا پرواز می*کنن؟»
سپیده از اتاق خواب اومد بیرون. فکر می*کردم خوابه و البته ظاهرش هم همین رو نشون می*داد. به من و محمد سلام کرد و رفت سرویس. محمد به من نگاه کرد و گفت: «چیزی نشنید. خواب بود. خیالت تخت.»
سپیده در سرویس رو باز کرد و گفت: «همه رو شنیدم. شیرینی من باید مخصوص باشه*ها.»
محمد تٌن صداش رو آهسته تر کرد و گفت: «سپیده همش استرس اینو داشت که تو از شبنم خوشت نیاد. الان واقعا خوب شد. خداییش باورم نمیشه که توی خر عاشقی بلد باشی.»




طبق قراری که گذاشته بودیم، برای عروسی یک مراسم ساده و سنتی گرفتیم. البته با این سخت*گیری*های پدرامون، نمی*شد عروسی بهتری گرفت. انگار شبنم از من خوشحال تر بود. آخر شب که به سمت خونه*ی خودمون می*رفتیم، دستش رو گذاشت روی دست من. سرم رو چرخوندم و چند لحظه نگاهش کردم. انگار کل این مدت خواب بودم و تازه بیدار شدم. یک فرشته*ی واقعی توی لباس سفید عروسی. لبخند زد و گفت: «بالاخره مال تو شدم. برای همیشه.»



نمی*دونم چندمین سیگارم رو خاموش کردم. همچنان تکیه داده بود و با دقت به حرفای من گوش می*داد. دهنم خشک شده بود. بهش گفتم: «میشه یه نوشیدنی...»
«بله حتما. فراموش کرده بودم. بد نیست کمی هم استراحت کنیم.»
از اتاق بیرون رفت. هنوز تردید داشتم که میشه بهش اعتماد کرد یا نه. با دو تا لیوان آب پرتقال برگشت و بهم تعارف کرد.
ازش تشکر کردم و لیوان رو برداشتم. شروع کرد به چرخوندن لیوان توی دستش. جوری که آب پرتقال داخلش هر لحظه امکان داشت بریزه. در همون حالت گفت: «خب تا اینجا که همه چی عالی بود. راستش این شبنم خانمی که میگی آروزی اکثر آقایونه. حالا بیشتر کنجکاو شدم که بقیه*ش رو بدونم.»
پوزخند زدم و گفتم: «آره بهت حق میدم که تا اینجای داستان از شبنم خوشت بیاد. اما بعید می*دونم از ادامه*ی داستان خوشت بیاد.»
نگاهش رو از روی لیوان توی دستش برداشت اما همچنان داشت لیوان رو می*چرخوند. بهم خیره شد و گفت: «ادامه بده.»
دفتر مشکی رو از توی کیفم برداشتم. به سمتش گرفتم و گفتم: «اینم بقیه داستان.»
با کمی مکث دفتر رو از توی دستم گرفت. یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: «این دفتر خاطرات شبنمه.»


ادامه دارد