دوست دختر
اقوام



نمیدونم اسمش رو بزارم خوش شانسی یا بد شانسی که با خوشکل ترین دختر فامیلمون هم سن بودم.همیشه توی جشن ها و مهمونی ها و مراسم ها همبازی بودیم.حتی زمان مدرسه رفتن هم بعضی وقتا با هم درس میخوندیم و اجازه داشتیم سوالای درسیمون رو از هم بپرسیم یا به همدیگه کمک کنیم اما هیچکس نمیفهمید که حس ما نسبت به همدیگه چقدر روز به روز بیشتر و بیشتر میشد.
اون به خاطر زیباییش معروف بود و منم به خاطر چشمایِ آبی که داشتم...
همیشه میدونستم وقتی که من به سن ازدواج برسم و شرایطش رو پیدا کنم اون بچه ش رو بغل میگیره دقیقا هم همینطور شد...
اون فارغ التحصیل دبیرستان شد و به محض گرفتن دیپلم تو سن هجده نوزده سالگی ازدواج کرد و حتی با زیبایی که داشت تا همین سن هم مجبور بودن خیلی از خواستگاراش رو دست به سر کنن.شوهرش تحصیل کرده خارج از کشور بودو به احتمال زیاد میخواستن برن اونجا زندگی کنن...
اما من چی یا کی بودم که بخوام با آینده این دختر بازی کنم و ازش بخوام بین من و همسرش یکی رو انتخاب کنه؟؟هیچکس.دقیقا من آقای هیچکس بودم!!.حتی یه نفر هم روی من به عنوان کسی که بتونه ازدواج کنه حساب نمیکرد.سخت بود اما منم مجبور بودم تمام خاطره ها و احساساتم رو توی عمیق ترین جای قلبم چال کنم...
اوایل خیلی سخت گذشت و هر چی خاک زمان بیشتر روی خاطراتم ریخته شد و با گذشت سالها یکی بعد دیگری باهاش کنار اومدم.ورزش میکردم خوشگذرونی میکردم و دنیا رو به تخم چپمم نمیگرفتم...
حالا بعد از چند سال نوبت من بود که شریک زندگیم رو انتخاب کنم...
یادمه اونشب شب بله برون من بود و بعد از اون هم یه هفته بعد قرار عقدمون رو گذاشتم...
-سلام اقای چشم آبی...
صداش به گوشم آشنا اومد.سرم رو برگردوندم تا ببینم کیه!!.راستش باورم نمیشد که پریا باشه اما واقعا خودش بود...
-س س س س سلام!!!
هنوز کمی متعجب بودم که دستش رو سمتم دراز کرد...
-چطوری اقا محمد خیلی وقت بود ندیده بودمت...
-خوبم.تو چطوری؟؟اینجا چیکار میکنی؟!معذرت میخوام ازت البته منظورم از اینکه اینجا چیکار میکنی یعنی کی ایران اومدی هست وگرنه خیلی هم خوش اومدی...
-خیلی وقته ایرانم عزیزم فکر میکردم بدونی...
همون شب بود که فهمیدم از همسرش جدا شده...
حس خیلی بدی داشتم و اصلا نفهمیدم مراسم چطوری گذشت...
وقتی برگشتیم خونه مادرم رو کشیدم خلوت...
-ببینم تو میدونستی مگه نه؟؟میشه بگی چطور میشه که من از هیچی خبر ندارم؟؟
-منظورت چیه پسرم؟؟چی رو نمیدونی؟؟
-خودت رو به اون راه نزن.من قضیه پریا رو میگم.خوبم میدونم که عمدا نخواستی تا من بفهمم و ازم پنهان کردی!!
-خوبه حالا چرا الکی شلوغش میکنی؟؟حق داشتم که نخوام بدونی.خودتم میدونی واسه چی ازت مخفی کردم.پس کشش نده و از من حساب نپرس فهمیدی؟؟من مادرتم خیر و صلاح تو رو بهتر میفهمم...
عصبانی شدم و صدام رو بلند تر کردم...
-مامانِ من دیوونه شدی؟؟یعنی چی این حرفا؟؟مگه من بچه م که تو بخوای واسم تصمیم بگیری؟هااا؟؟
-صداتو واسه من بلند نکن.توقع داشتی بزارم بری ته مونده های بقیه رو جمع کنی یا بچه ی مردم رو بزرگ کنی؟؟
-ماااامااااان بیشتر از این عصبانیم نکن.ما داریم تو قرن بیست و یک زندگی میکنیم اونوقت تو این حرفای زشت و زننده رو میزنی؟؟خجالت نمیکشی؟؟؟اون از قبلا که گذاشتی عشق زندگیم رو ازم بگیرن و حتی یه قدم واسم بر نداشتی اینم از وضعیت الان که خودت رفتی با دایی حرف زدیو خودتون بریدین و دوختین قرار عقد گذاشتین واسه من!!من دقیقا چی ام؟؟حیوون دست آموز شما که باید صاحبم واسم تصمیم بگیره؟؟
با حال خراب از خونه زدم بیرون.نا خود آگاه خودم رو تو محل خاطره ها و روزای خوبم پیدا کردم.جایی که اولین قرارم رو با اولین عشقم گذاشتم.پارک نزدیک خونه ی بابای پریا.دیر وقت بود و پارک خلوتِ خلوتِ!!!.وقتی وارد شدم با صحنه ای مواجه شدم که نمیتونستم واقعی یا رویا بودنش رو تشخیص بدم...
پریا با چشمای بسته آروم تاب میخورد و سرش رو تکیه داده بود به زنجیر تاپ...
دوست داشتم بدون اینکه منو ببینه فقط بشینم و تماشاش کنم... نزدیک تر رفتم و سرفه کردم.
-اووهووم.!!!!
چون توی حال و هوای خودش بود یه مرتبه ترسید و از جاش بلند شد...
-نترس!!چیزی نیس.لطفا بشین.منم محمد!!
-تو؟؟؟این موقع شب اینجا چیکار میکنی محمد؟؟؟
-اگه ناراحت نمیشی منم همین سوال رو ازت دارم...
-نه ناراحت نمیشم.من هر وقت که زیاد حالم خوب نیست میام اینجا.فضای اینجا آرومم میکنه.خب حالا تو بگو
-من؟!!!راستش من خیلی وقته اینجا نیومدم و چه باورت بشه یا نه خودمم نمیدونم چطوری اومدم اینجا.میتونم منم بشینم؟؟؟
این چه حرفیه!!!معلومه که میتونی...
-توی تاب کناریش نشستم...
-انگار دیگه واسه من خیلی کوچیک شده.ولی خب اشکال نداره یه جوری جا میدم خودمو...
چند لحظه ای سکوت کردیم تا اینکه من سرم رو بالا بردم و اطراف رو نگاه کردم...
ازم پرسید ببینم دنبال چیزی میگردی؟؟؟
-آره!دارم دنبال اسمم میگردم که روی میله نوشتم.میخوام ببینم هنوزم هست...
-آره هست.هم اسم تو هست هم اسم من.یادته چقدر اذیتم کردی تا اسم منم اون بالا نوشتی چون دستم نمیرسید؟؟؟
-نه!
خندید و اخماش رو کشید تو هم...
-خیلی بدجنسی محمد.هنوزم دست از اذیت کردن من بر نمیداری؟؟
-خیلی خب بابا!شوخی کردم.یه سوال ازت بپرسم؟؟
-آره بپرس...
-چی شد که جدا شدی؟؟همسرت تا اونجایی که من میدونم خیلی مرد خوب و با شخصیت و خانواده داری بود...
سرش رو پایین انداخت...
-اگه ناراحت نمیشی میشه جواب ندم؟؟؟
-چرا نشه؟!هر طور که دوست داری...
-راستش دوست دارم بگم اما به نظرم شرایط تو طوری نباشه که به درد و دلای من گوش بدی.خودت میفهمی دیگه.غزاله جون(دختر داییم) شاید ناراحت بشه یا براش سو تفاهم پیش بیاد...
حرفاش این معنی رو میداد که خیلی محترمانه ازم میخواست که تو که نامزد داری حق اینکه ازم سوال بپرسی رو نداری ولی من خیلی بیشتر کنجکاو شدم تا جواب سوالم رو بگیرم...
-اگه به عنوان یه دوست قدیمی منو قبول داشته باشی میتونی باهام درد و دل کنی با کمال میل گوش میدم.در ضمن قرار نیست من حرفای تو رو به کسی یا حتی غزاله بگم...
یه کم رفت توی فکر.انگار مردد بود که حرف بزنه یا نه...
-میدونی محمد!!آدم وقتی دلش با کسی نباشه حتی اگه اون آدم بهترین ادم دنیا باشه تحمل زندگی خیلی براش سخت میشه...
-یعنی میخوای بگی موضوع علاقه همسرت به تو بوده؟؟
-نه!!اتفاقا بر عکس.موضوع دقیقا علاقه من به همسرم بود که با گذشت زمان هم حل نشد که نشد.اگه از من بپرسن میگم که خدا به انسان فقط یه قلب داده واسه همین فقط اونجا میتونی یه نفر رو جا بدی.هر وقت تونستی اون یه نفر رو از قلبت بیرون کنی شاید بتونی کسِ دیگه ای رو وارد قلبت کنی که متاسفانه یا خوشبختانه من نتونسم این کار رو بکنم...
حرفای پریا خیلی برام سنگین بود...وقتی این حرفا رو میزد نمیتونستم هیچکسی غیر از خودم رو تصور کنم که توی قلبش بوده باشه.میدونستم که داره از من گِله میکنه و روی صحبتش با منه اما واقعا من مقصر بودم؟؟؟
سرش پایین بود و اشکاش آروم از گوشه چشمش سرازیر میشدن.نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.جلوش وایسادم و دستاش رو گرفتم و بلندش کردم.محکم بغلم گرفتمش طوری که انگار دنیا یه دقیقه دیگه میخواد تموم بشه به خودم فشارش میدادم...
دیگه داشت بلند گریه میکرد طوری که اشکای منم در اومده بود...
تمام احساسات گذشته ام مثل آتیش زیر خاکستر شعله ور شدن...دیگه هیچ اختیاری از خودم نداشتم.
صورتش رو وسط دو تا دستام گرفتمو اشکاش رو پاک میکردم.مثل گذشته ها پیشونیم رو روی پیشونیش گذاشتم.سرم رو آروم به چپ و راست میچرخوندم تا بینیم با بینی پریا برخورد کنه همیشه وقتی این کارو میکردم خنده اش میگرفت.اینبارم مثل قدیم کمی خندید...
-خیلی دیوونه ای محمد میدونستی؟؟!!
انگشتم رو روی لباش گذاشتمو گفتم:
-هیس!!چیزی نگو لطفا!!!
چند ثانیه ای توی چشماش خیره شدم.معصوم ترین چشمای دنیا...خیلی آروم لبام رو روی لبای داغش گذاشتمو با تمام وجودم از گذر زمان لذت میبردم آخ که چقدر دلم واسه این لب ها تنگ شده بود...لبایی که اولین بوسه زندگی رو بهم هدیه داده بودن و من فقط میخواستم تا آخرین لحظه زندگیم تا آخرین نفسم از این لب ها کام بگبرم حتی اگه آخر زندگی من همین لحظه بود دیگه چیزی نمیخواستم...اونایی که تجربه ش رو دارن شاید باهام موافق باشن که عشق اول رو اگر تکه تکه ش کنی یا بسوزونی یا به بدترین شکل ممکن چالش کنی هیچوقت رده پاهاش از روی قلبت پاک نمیشه...
قدم گذاشتن به وادیِ بهشت برای من بیشتر از چند لحظه نشد...
پریا سرش رو عقب کشیدو صورت خیسش رو با آستینش خشک کرد.در حالی که هراس برش داشته بود بهم گفت:
من دیگه باید برم واقعا ازت معذرت میخوام.لطفا امشب رو فراموش کن.من آدمی نیستم که بخوام با زندگی یه دختر دیگه بازی کنم.تو رو خدا ببخش...اینقدر سریع و با ترس حرف زد و بعدم رفت که من فقط خشکم زده بودو حتی توان فکر کردن و جواب دادن بهش رو نداشتم...
اون فقط دورتر و دور تر میشد و من موندم و هزار تا سوال بی جواب...
یک هفته به سرعت باد گذشت و من هر شب به امید اینکه دوباره پریا رو ببینم به اون پارک رفتم اما دیگه خبری ازش نشد.سعی کردم تلاش کردم اما انگار نخواست تا دوباره من رو ببینه و حرفام رو بشنوه.منم بدون شنیدن حرفاش باید چیکار میکردم؟؟؟
از طرفی فکر میکردم که من قرار بود به غزاله چی بدم؟؟؟توی زمونه ای که حتی عاشقا وقتی با هم ازدواج میکنن بعد چند صباح زندگی مشترک از هم خسته میشن و به تیپ و تاپ هم میزنن من قراره واسه دختری که اصلا احساسی بهش ندارم چیکار کنم.بیشتر از اینکه واسه خودم ناراحت باشم واسه غزاله ناراحت بودم که داشت قربانی خود خواهی مادرم میشد.
گاهی وقتا آدم توی شرایطی قرار میگیره که نه راه پَس داره نه راه پیش.نه میتونستم به پریا دسترسی پیدا کنم نه میتونستم به خانواده م پشت کنم...
مراسم عقد و عروسی برگزار شد تقریبا مطمئن بودم که پچ پچ های مهمون ها به خاطر حال غیر طبیعی من بود.اینقدر مشروب خورده بودم که نصف بیشتر مراسم توی چُرت بودم.به هر شکلی بود مراسم تموم شد...
نیمه هوشیار روی تخت دراز کشیدم که غزاله کنارم نشست...
-محمد بیداری؟؟
-نمیدونم!!!باید بیدار باشم؟؟
-فقط خواستم بهت بگم من خیلی خوشحالم.
-اوووووم.میدونم.
-یه چیزی بهت بگم قول میدی پر رو نشی و مسخرم نکنی؟؟
-بگو!
-من از خیلی وقت پیش رویایِ امشب رو میدیدم عشقم.یعنی میخوام بهت بگم خیلی وقته عاشقتم و بهترین حس دنیا رو دارم که الان پیشتم...
هر کلمه از حرفاش مثل خنجری بود که به قلبم فرو میرفت.من با این دختر معصوم چیکار کردم؟؟؟
از پشت بغلم کرد.سرش رو گذاشت روی سرم.بعد از چند لحظه با لاله ی گوشم بازی میکرد و آروم گردنم رو بوسه بارون کرد...تمام تنم مور مور میشد.نمیتونستم یا نمیخواستم بهش بگم که تمومش کنه.برگشتم سمتشو لبام رو محکم گذاشتم رو لباش.چشمام رو بستمو نمیدونم چرا از اینکه بازشون کنم میترسیدم.دستم رو گرفت و گذاشت روی سینه اش.کمکم میکرد که سینه ش رو تو دستم بگیرمو نوازششون کنم.شهوت تمام وجودم رو گرقته بود.وقتی دستش رو داخل شرتم برد تا دور کیرم حلقه کنه از بس که حجمش زیاد شد به زور انگشتاش به هم میرسید.خیلی آهسته تخمام رو نوازش میکرد.دستش رو زیر سینه ش گرفتو کمک کرد تا سرم رو پایین بیارمو سینه ش رو توی دهنم بزارم.خوب میدونست چطوری دیوونه ام کنه.دقیقا نقطه های حساس بدنم رو میشناخت حتی از خودم بهتر بالاخره یکی از مزیت های دانشجوی پزشکی بودن همینِ.همینطور که من طاق باز خوابیده بودم بالا رفتو روم دراز کشید.از گردنم بعدش هم نوک سینه م شروع کرد به خوردن و لیسیدن و پایین تر رفت تا رسید به تخمام.خیلی ماهرانه کیرم رو توی دستش گرفتو تخمام رو میلیسیدو توی دهنش میزاشت.از پایین کیرم شروع کردو زبونش رو کشید تا نوکش و بعدم کیرم رو توی دهن خیس و داغش گذاشت.بعد از چند دقیقه از خود بیخود شدم بلند شدمو جاهامون رو عوض کردیم.دیگه طاقتی واسم نمونده بود.یه بالش زیر کمرش گذاشتمو پاهاش رو بالا نگه داشتم.سرم رو پایین آوردم زبونم رو از نزدیک سوراخ کونش تا بالای کسش کشیدم تا حسابی خیس بشه.دوتا انگشتم رو توی دهنم کردمو خیلی آروم داخل سوراخ کسش کردم تا جا باز کنه.خیلی یواش سر کیرم رو هدایت کردم داخل.یه آهِ شهوتناک کشیدو به خوش پیچ و تاب میداد.انگار حجم کیرم زیاد بود و سوراخ کس غزاله هم خیلی تنگ.درد زیادی رو تحمل میکرد.خیلی با احتیاط سعی کردم تمام کیرم رو داخل کنم اما هنوزم از درد اون کم نشده بود.
دستش رو دور گردنم حلقه کرد.همینطور پاهاش رو دور کمرم!.وضعیت سختیه واسه تلمبه زدن اما چون درد داشت منم سعی کردم زیاد اذیتش نکنم.بعد از چند دقیقه که احساس کردم نزدیک اومدنم بلند شدمو آبم رو روی شکمش خالی کردم.سر کیرم خونی بود و چند تا قطره خون از کسش سرازیر شد.بیهوش افتادم و دیگه چیزی یادم نمیومد.
چند مدت گذشت...دوباره مجبور بودم به این زندگی لعنتی عادت کنم...
توی دفتر محل کارم بودم که صدام کردن که بیرون باهام کار دارن.خیلی متعجب شدم چون مادر پریا بود...
-بفرمایید سودابه خانوم در خدمتم.
بدون معطلی تف کرد توی صورتمو من فقط خشکم زده بود...
روی هر چی بی غیرت بود سفید کردی.تف به اون روت.تف به نون و نمکی که با هم خوردیم...
حرفای خیلی نا امید کننده ای ازش شنیدم.آرومش کردم تا بتونم باهاش حرف بزنمو بفهمم که چی شده...
تمام بدنم یخ کرد بعد از شنیدن واقعیت...
اینکه مادرم بعد از اون شب که توی پارک پریا رو دیدم رفته بود در خونه ی بابای پریا و جلوی در و همسایه سکه ی یه پولشون کرده بود که جلوی دخترتون رو بگیرین یا خودم جلوش رو میگیرم.بابای پریا هم عصبانی میشه و دختر بیچاره رو حسابی کتک میزنه و مدتی بعد هم از غصه ی حرفای مردم سکته میکنه و توی بیمارستا بستری میشه...
مثل کوره گُر گرفته بودم.نمیدونم چطوری خودم رو رسوندم خونه پیش مادرم.غزاله هم اونجا بود اما من بدون توجه به هیچی شروع کردم به دادو بیداد و هجوم بردم سمت مادرم غزاله خواست جلوم رو بگیره که هلش دادم و افتاد زمین.تازه بعد از چند لحظه فهمیدم که انگار بیهوش شده.یه وقتایی هست که فکر میکنی دیگه بدتر از این نمیشه اما دقیقا خدا بهت نشون میده که آره میتونه بدتر از اینم بشه...
توی بیمارستان خبری شنیدم که تمام دنیا روی سرم آوار شد.غزاله حامله بوده و بچه ش سقط شد.دیگه دنیا واسم به آخر رسید...
توی وان حموم دراز کشیدمو تیغ رو برداشتم.دستام رو لبه ی وان گذاشتمو چشمام رو بستم.یه صدایی گوشم رو نوازش میکرد