خواهر
سکس گروهی


من و حامد از دوران دانشگاه همدیگه رو می شناختیم. اون "بچه زرنگ" دانشکده بود و من از بچه تنبلا. شروع آشناییمون هم وقتی بود که من تو درس "مدار منطقی" نمره ام ماکزیموم شده بود و حامد خوابگاه به خوابگاه دنبال نابغه ای بود که تونسته بود دستشو بخوابونه و نمره بالاتری ازش بگیره. همون برخورد اولمون تو خوابگاه، خیلی باحال از کار در اومد و حامد به شوخی صد تا متلک بهم انداخت که یه جوری به من بگه که حتما تقلب کردی یا با استاد روابط دوستانه داری و از این جور حرفا. با یک حالت طنز و شوخی، خودشو به آب و آتیش می زد که ثابت کنه نمره من الکی بوده ولی من زیر بار نمی رفتم.
من و حامد بعد از اون، تو دانشگاه هر وقت همدیگه رو می دیدیم، یه احوال پرسی گرمی با هم می کردیم و حامد به شوخی یا جدی، دوباره قضیه نمره درس "مدارها" رو پیش می کشید و با همدیگه می خندیدیم و رد می شدیم.
چند بار پیش اومد که من و حامد روی یه میز غذاخوری تو سلف سرویس نزدیک هم بشینیم و حامد دوباره جلویِ دوستاش قضیه نمره "مدارها" رو تعریف کنه و تو همین صحبت ها، معلوم شد من و حامد غیر از صحبت درباره نمره اون درس، مشترکات دیگه ای هم داریم. از جمله علاقه مفرط هر دوتاییمون به گیاه خواری و تیم فوتبال بایرن مونیخ. ضمن اینکه هم محله ای هم بودیم و خونه هامون فقط دو تا خیابون با هم فاصله داشت. حامد دیوونه بایرن مونیخ بود. بعداً فهمیدم که اونا خانوادگی عاشق آلمان و هر چیزی که تو آلمانه هستن، از تیم ملی فوتبال و باشگاهیشون گرفته تا صنعت خودروسازی و زبان و تاریخ و فرهنگشون . . *. خلاصه همه چیز و ظاهرا یه مدت هم تو آلمان زندگی کردن. علاقه من به آلمان البته محدود به همون بایرن مونیخ بود و بس. ولی همیشه مکالمات من و حامد خیلی خوب پیش می رفت و خیلی زود گرم و صمیمی می شد. یه جورایی انگار شخصیت هامون به هم قفل می شد و بعضی وقت ها حرف هامون خیلی طولانی می شد و به زحمت از هم دل می کندیم. نگاه فلسفی حامد به زندگی خیلی پیشرو و مترقی بود. از اونجایی که تو نجوم و ستاره شناسی هم مطالعات زیادی داشت، همیشه انسان و کلاً حیاتِ روی کره زمین رو از منظر نجوم بررسی می کرد. می گفت تو این پهنه عظیم جهان هستی، با میلیاردها کهکشان و با میلیاردها سال نوری فاصله از همدیگه، خیلی مسخره است که کسی بیاد بگه من از طرف خدا اومدم و خدا این ستاره ها رو فقط واسه قشنگی آسمونِ زمین درست کرده، در حالی که از آسمونِ زمین، فقط تعداد کمی ستاره قابل دیدنه. یا بگه شهاب سنگ ها در واقع تیرهایی هستن که فرشته ها به سمت شیاطینی که می خوان به زمین بیان، پرتاب می کنن. تمام ادیان ابراهیمی رو مسخره می دونست و می گفت توصیف کیهان و جهان هستی در کتاب های ادیان، اصلاً با علوم امروزی تطابق نداره و کاملا بچگانه و مسخره به نظر میاد.
من البته زیاد با حرفاش موافق نبودم. من نماز نمی خوندم و روزه هم نمی گرفتم ولی به اصول دین معتقد بودم.
.
.
.
کم کم رابطه مون به برنامه مشترک کوهنوردی و پروژه های مشترک درسی رسید و بعضی وقت ها هم به خونه همدیگه سر می زدیم.
خونواده هامون یه کم به لحاظ فرهنگی متفاوت بودن. مادر و خواهر حامد جلویِ من لباس باز می پوشیدن. خواهر حامد که پزشکی می خوند و از خودش کوچیک تر بود، تقریبا همیشه با یه بلوز شلوار بود و یکی دو بار هم دیدم که یه دامن پوشیده بود که تا نصفه های ساق پاش پایین میومد. یه بار هم که سر زده رفتم خونه شون، خواهرش با یه تاپ رکابی در رو برام باز کرد اما بلافاصله رفت و یه تاپ آستین دار پوشید.
حرف های من و حامد به همه جا می کشید. از جمله به طور طبیعی یه پای ثابت حرف هامون سکس بود و فانتزی های سکسی با دخترهای دانشگاه. حامد چون تیپ و قیافه خوبی داشت و بچه درسخون هم بود، مورد توجه دخترها بود و از این نظر نیازی نبود برای دوست شدن با دخترها، خیلی سختی بکشه و التماس کنه. خیلی اوقات می دیدمش که با یه دختره تو کلاس تنها نشستن و مثلاً داره بهش درس میده. بعضی وقتا برام تعریف می کرد که چطوری با دخترا لاس می زنه و دستمالیشون می کنه و دخترا هم بدشون نمیاد و یا عمدا خودشون رو میندازن جلو که با حامد دوست بشن. اما فکر می کنم رابطه شون به جاهای باریک نمی کشید و در حد همون حرف و دستمالی باقی می موند.
.
.
.
اما وضع من اصلاً مثل حامد نبود. من که می دونستم دخترهای دانشگاه خیلی تحویلم نمی گیرن، زیاد خودمو خسته نمی کردم و بیشتر اوقات دنبال شماره یه جنده بودم که بتونم یه سکس واقعی بکنم. اما یا خیلی جدی نبودم یا می ترسیدم مریض بشم یا می ترسیدم آبروم بره یا مکان نبود و . . . به هر حال برنامه طوری پیش نمی رفت که من بالاخره بتونم تو زندگیم یه زنو بکنم.
یه روز جمعه، حامد زنگ زد و گفت می خواد بیاد پیش ِ من. من فکر کردم حامد کار خاصی با من داره ولی شروع کردیم به گپ زدن های معمولی مثل همیشه. وسط صحبت هامون، حامد حرف رو کشید به سکس و بعد سکس با فامیل و بعد رو کرد به من و گفت: " تا حالا ویدئوهای سکس خانوادگی رو دیدی؟ " من هم با بی اعتنایی گفتم: " نه، شاید هم دیده باشم." بعد درباره جالب بودن سکس با افراد خانواده و خصوصا خواهر و برادر و کسایی که خیلی بهمون نزدیکن حرف زد و گفت: "بیشتر اوقات شکستن تابوها خیلی جالب و هیجان انگیز هستن." من هم گفتم: " خوب، پریدن از دره هم خیلی هیجان انگیزه ولی چند ثانیه بعد می خوری زمین و نابود میشی. تابوها تو جامعه بی خود و بی جهت به وجود نمیان. یک مساله طبیعی، زیستی و اجتماعی و حتی تاریخی پشت سر قضیه است. تابوها در طی هزاران سال به وجود نمیان که ما یه لحظه بشکنیمشون و حال کنیم. مطمئنا تابوها یک کارکرد طبیعی و اجتماعی برای حفظ حیات به عهده داشتن." براش مثال زدم که حتی نهنگ های قاتل هم سکس خودشون رو از دسته خودشون انجام نمیدن و برای سکس به یه دسته نهنگ دیگه میرن و بعد از سکس دوباره به دسته خودشون بر می گردن. بهش گفتم: " به لحاظ ژنتیکی هم سکس با افراد نزدیک مشکلات جدی داره. همین الآن هم خیلی از نوزادهای ناقص به ازدواج های فامیلی مثل دختر خاله و پسرخاله و دختر عمو و پسر عمو و . .* . ارتباط داره چه برسه به ازدواج یا سکس با افراد نزدیک تر مثل خواهر یا برادر. " از قوانین و احکام دینی براش مثال نزدم، چون می دونستم هیچ اعتقادی به دین نداره.
حامد گفت: "خوب، اینهایی که گفتی درسته اما . . . تو گفتی تابو. واقعا فکر می کنی تابوها یک مساله درونی و ژنتیکه و ساخته دست آدم ها نیست؟ تو مثالِ نهنگ های قاتل رو می زنی و می خوای بگی سکس خانوادگی به لحاظ طبیعی مردوده، خوب من هم صد تا حیوون دیگه از جمله شیر و سگ و کفتر و فلان و فلان رو برات مثال می زنم که به راحتی با خواهر، مادر و یا دخترشون سکس می کنن و بچه دار هم میشن و هیچ مشکلی هم نیست." گفت: " حالا مگه من گفتم ازدواج و بچه دار شدن؟ من فقط از سکس برای لذت بردن حرف زدم. پیدا کردن روش های لذت بردن از زندگی، یکی از دست آوردهای بشریه." بعد گفت: " تابوها چه کارکرد اجتماعی داشتن؟ برام مثال بزن." گفتم: "خوب، احتمالا جوامع بشری از بدو پیدایش، متوجه شده که بهتره ارتباط عمیق خودش رو با دیگران قوی تر کنه تا جامعه ی در هم تنیده تر و مستحکم تری به وجود بیاد. بشرِ قدیم ترجیح داده به جای ازدواج با خواهر خودش و موندن در یک دایره بسته، با دختر دیگه ای از خانواده دیگه ای ازدواج کنه تا بتونه علاوه بر خانواده خودش، حمایت یک خانواده دیگه هم به دست بیاره و به لحاظ دفاعی و اقتصادی، به این حمایت نیاز داشته."
حامد گفت: "حرفتو قبول دارم اما الآن چی؟ برای جامعه امروز، این حرف مسخره به نظر نمی رسه؟ تو دنیای امروز ما، خانواده ما به حمایت شوهرخواهرم احتیاج داره؟ تو جامعه پیشرفته امروزه که هزاران ابزار اقتصادی وجود داره و با این شبکه های گسترده اجتماعی، واقعاً من به حمایت اقتصادی مثلا شوهرخواهرم احتیاج دارم؟ این حرف خنده داره."
بعد رو کرد به من و گفت: " می دونستی دایره محارم در همین ادیان ابراهیمی هم مرتبا تغییر کرده؟"
من که این بحث جذابیتی برام نداشت و یه جورایی چِندِشم شده بود، گفتم: " اصلا قبوله بابا، تو راست میگی. " بعد حرف رو کشوندم به قیمت دلار که روز به روز بالاتر می رفت. یکی دو ساعت بعد هم حامد رفت. ربع ساعت بعدش دوباره زنگ زد و گفت: " ولی نتونستی قانعم کنی که سکس با خواهر اشکال داره ها؟ " من جواب دادم: " حامد تو کوس خُل شدی واقعاً؟ چرا چرت و پرت میگی؟ اصلِ حالت رو بگو ببینم چی شده؟ " حامد با کلی صغری و کبری چیدن، اعتراف کرد که دیشب یواشکی حموم کردن خواهرش رو از لایِ درِ نیمه بازِ حموم دیده و حالا دیدنِ بدن لخت خواهرش، تمام فکر و ذهنش رو مشغول کرده. من هم بهش خندیدم و گفتم: "پس قضیه اینه؟ امروز این همه فلسفه بافی می کردی واسه این بود؟ یعنی در تمام مدتِ بحث، تو کیرت واسه خواهرت بلند شده بود و داشتی بلند شدنِ کیرت رو توجیه می کردی؟ من فکر کردم دارم یه بحث واقعی و علمی با "خودت" می کنم نگو در واقع داشتم با کیرت و احساساتش صحبت می کردم." هر دو تاییمون خندیدیم و خداحافظی کردیم.
.
.
.
تو صحبت ها و مکالمات بعدیمون، دیدم حامد اون قضیه سکس با خواهر رو داره جدی تر دنبال می کنه. مرتبا می گفت خواهرش دیروز یا پریروز چی پوشیده بود و چی نپوشیده بود. کجاش لخت بود و کجاش نبود. جوری که دیگه منم به بحثش علاقمند شده بودم و به شوخی بهش می گفتم: "خوب، کوس خُل خان، امروز چی دیدی؟ " ولی در مجموع حرفاش حس زیاد جالبی رو برام ایجاد نمی کرد، جوری که وقتی می اومد خونه، جوری برنامه ریزی می کردم که با خواهرم رو در رو نشه. خواهرم شیش هفت سال از ما بزرگتر بود و حجابش رو جلوی غریبه ها رعایت می کرد و کاملا پوشیده بود. بیچاره چهار سال بود که با شوهرش عقد کرده بودن ولی به دلیل مشکلات مالی هنوز نتونسته بودن برن سرِ خونه و زندگیشون. یکی مثلِ ما با این همه مشکلات، یکی هم مثلِ حامد که اینقدر "سیری" زده بود زیرِ دِلش که به فکر کردنِ خواهرش افتاده بود. به هر حال ترجیح می دادم، دوستِ کوس خُلم، خواهرم رو نبینه. اینجوری احساس بهتری داشتم.
خود من هم از چرندیات حامد بعضی وقت ها تحریک می شدم و برای جور کردن یه جنده، بیشتر راغب می شدم و از این طرف و اون طرف دنبال یه دختر یا زن می گشتم که ببرم مکان و بکنمش.
حامد باورش نمی شد که من تا حالا کون یا کوس نکردم. حالا نوبت اون بود که به من بخنده. من از واکنش حامد فهمیدم روابطش با دخترهای دانشگاه هم خیلی بد پیش نمی رفته و احتمالاً کوس و کون های خوبی گیرش میاد که اینجوری به وضع من می خندید. منم بهش می گفتم خاک بر سرت که این همه دختر می کُنی و بازم چشمت دنبال خواهرته.
حامد که اوضاع بی ریخت منو دید بهم یه پیشنهاد جالب داد.
.
.
.
حامد گفت یکی از دوستاش با دختر و پسرهای دانشگاه، مهمونی های بالماسکه میزاره. گفتم: " یعنی چی؟ بالماسکه دیگه چیه؟" گفت: " معمولا پنج شیش تا دختر و پسر رو جور می کنن و با صورت های پوشیده جمع میشن و با هم سکس می کنن." من با خنده گفتم: "یعنی میگی من قراره اولین کسی رو که می کنم، صورتش پوشیده باشه؟ " گفت: " شرایط اینجوریه دیگه، بیشترشون دخترهای دانشگاه خودمونن و دوست ندارن شناخته بشن." گفتم: "یعنی قابل اعتمادن؟ گفت: "خودم دو سه بار رفتم، نگران نباش. اونجا اگه خواستی بکن، اگرم نخواستی نکن. ولی یه بار رو حداقل برو، خیلی جالب و با مزه است. معمولا واسه گرم کردن مجلس یه جنده هم میارن که اگه کسی کوس و کون گیرش نیومد، بتونه اونو بکونه." گفتم: " پول جندهه رو کی میده؟" خندید و گفت: " تو به اونجاش کاری نداشته باش، سودابه خانم خودش می دونه داره چیکار می کنه و جایی نمی خوابه که آب زیر پاش بره"
بعد از یکی دو ماه، بالاخره دل رو زدم به دریا و به حامد گفتم حاضرم برم اون مهمونیِ به اصطلاح بالماسکه. یکی دو روز بعد حامد جواب داد* که یکی دو هفته دیگه برنامه دارن، تا اون موقع باید صبر کنی.
حامد کماکان داشت از خواهرش صحبت می کرد. یه مدت بود به بهانه های مختلف به بدن خواهرش دست می زد. گفت یکی دوبار بازوهاشو لمس کرده یا یه بار ساق لخت یکی از پاهای خواهرش رو به بهانه آموزش یه حرکت ورزشی، چند دقیقه تو دستش گرفته و می گفت چقدر حال کرده*.
اما من مدام بهش گوشزد می کردم که جلوتر نره که عواقب بدی داره. اما اون حرف های منو جدی نمی گرفت و کار رو تا اونجا پیش برد که می گفت می خواد تو همین یکی دو هفته آینده، با خواهرش صحبت کنه و راضیش کنه.
من اما بیشتر حواسم به اون مهمونی بالماسکه بود و داشتم براش لحظه شماری می کردم. واسه منی که تا حالا به هیچ دختری دست نزده بودم، این مدل مهمونی خیلی هیجان انگیز بود و حتی یه کم هم دلهره داشتم و احساس می کردم اعتماد به نفس کافی رو برای این قضیه ندارم.
.
.
.
دو هفته بعد، حامد زنگ زد و گفت اون مهمونی که بهت گفتم، فرداست. خودتو آماده کن. گفتم: " یعنی چکار باید بکنم؟" گفت:" هیچی، فقط تر و تمیز و مرتب باش و به موقع اونجا باش." یه آدرس و یه شماره موبایل هم برام فرستاد. آدرس مربوط به یه جایی اون بالا بالاها بود.
شاید واسه من یک سال طول کشید تا اون یه روز گذشت. من آماده و تر و تمیز و با کلی اضطراب و دلهره، تو آدرس بودم. به شماره ای که حامد داده بود زنگ زدم.* یه خانم که صداش می خورد حدود پنجاه ساله باشه، جواب داد و بعد از اینکه خودمو معرفی کردم، اسم ساختمون و شماره واحد آپارتمان رو بهم داد و من راه افتادم. از استرس زیاد، نفسم بند اومده بود. در رو که زدم، یه خانم که نقاب داشت و به نظر می رسید همون خانم پشتِ خط باشه، در رو برام باز کرد. بعد از سلام و معرفی، سودابه خانم یه نقاب مشکی پارچه ای رو که تقریبا مثل چشم بند بود* ولی با دو تا سوراخ چشمی، از جیبش در اُوُرد و با دقت روی چشمام بست و منو برد داخل. صدای موزیک خیلی بلند بود و تقریبا همه جا تاریک بود و فقط یه نور قرمز ملایم و یه رقص نور، خونه رو از تاریکی مطلق دراُوُرده بود. چهار پنج تا دختر و پسر جداگونه با نقابی شبیه به نقاب من نشسته بودن. منم رفتم و یه گوشه سالن نشستم. یه کم از استرسم کمتر شده بود. روی میز کلی نوشیدنی بود که مطمئن بودم که مشروب و آبجو هستن. بعضی وقت ها یکی دو تا دختر و پسر پا می شدن و می رقصیدن و می نشستن. کم کم یکی دو نفر دیگه هم رسیدن و به جمع اضافه شدن. ده بیست دقیقه بعد سودابه خانم اومد وسط و از بقیه خواهش کرد که بیان وسط و برقصن. هیچکس بلند صحبت نمی کرد. همه فقط درِ گوشِ همدیگه پچ پچ می کردن. تقریبا همه مون پا شدیم و هر کی هر جوری که می تونست، می رقصید. وسط های رقص بچه ها مشروب هم می خوردن و نیم ساعت بعدش فضا کلا عوض شده بود و تقریبا دختر و پسرا تو بغل همدیگه می رقصیدن. چند لحظه بعد صدای هو هو کردن بچه ها بلند شد. یه دختره، وسط رقص داشت تاپ و سوتینش رو در می اُوُرد. من هم که یه گوشه نشسته بودم، چش چش می کردم و بعضی وقتا می تونستم سینه هاشو ببینم. اولین سینه های یه دختر که از نزدیک می دیدم. بعد کم کم یکی دو تا دختر دیگه هم اون وسط سینه هاشونو لخت کردن و پسرها هم واسه شون هورا می کشیدن. پسرها هم شروع کردن به در اُوُردن پیرهنشون و بعد همون دختر اولیه، شلوارش رو هم در اُوُرد و هیجان تازه ای به جمع داد. من تنها کسی بودم که زیاد قاطی نشده بودم و هنوز هیچ کدوم از لباسامو در نیووُرده بودم. دخترها و پسرها نیمه لخت، تو بغل همدیگه، با ترانه های تتلو می خوندن و می رقصیدن. سودابه خانم به من یه نگاه انداخت و اومد سمتِ من و تو گوشم گفت پا شو پیرهنت رو در بیار. من پا شدم، پیرهنم رو در اُوُردم و بعد دستم رو گرفت و برد وسط جمع، دست یه دختره رو گرفت و گذاشت تو دستم. سینه های دختره لخت بود و من از هیجان زیاد تو خلسه بودم. دختره با من می رقصید و بعضی وقتا همدیگه رو بغل می کردیم و سینه لختش به سینه لخت من می چسبید و لذت می بردم. کیرم تقریبا بلند شده بود ولی فکر کنم همه پسرها همینجوری بودن و دلیلی برای خجالت کشیدن نبود. دخترها و پسرها در حین رقصیدن، جابجا می شدن و منم تقریبا با دو سه تا دختر نیمه لخت رقصیدم. حدود یه ساعت همه مون، دختر و پسر فقط با یه شورت، تو بغل همدیگه رقصیدیم و تا جایی که می شد همدیگه رو دستمالی کردیم و سر و صورت و سینه همدیگه رو می مالیدیم و می بوسیدیم. بعد کم کم همه خسته شدن و نشستن*. بعد از یه استراحت کوتاه، وقتی بچه ها آماده می شدن برای رقصیدنِ دوباره، دیدم که سه چهار تا دختر و پسر از سودابه خانم خداحافظی کردن و رفتن و موندیم فقط پنج نفر. من و دو تا پسر و دو تا دختر. بعد از ده دقیقه، یهو دیدم سودابه خانم، یه دختره رو چهار دست و پا داره میاره تو سالن. یه قلاده چرمی مشکی دورِ گردن دختره بود و مچ دستاش هم با یه بند چرمی بلند به هم وصل بود. دختره هم مثل بقیه، نقاب پارچه ای مشکی داشت ولی لخت لخت بود. دختره رو اُوُرد و تو سالن می چرخوند. یکی یکی می بردش جلویِ پسرا و اونا هم کیرشون رو در می اُوُردن و اون دختره که معلوم بود جنده اس، براشون ساک می زد. بعد قلاده اش رو گرفت و اُوُرد سمتِ من. دختره یه کم توپر بود و مچ بندهای چرمی و قلاده اش یه کم براش کوچیک و تنگ بود و معلوم بود به زحمت تَنِش کردن و داشت اذیت می شد. سودابه خانم که قلاده جندهه تو دستش بود، به من اشاره کرد که کیرم رو در بیارم و بهش بدم بخوره. اما من روم نمی شد. دست آخر خود دختره با لبخند، دستشو کرد تو شورتم و کیرم رو دراُوُرد و مشغول خوردن شد. دقیقاً نمی دونم کیف داشت یا نه. فقط می دونم خیلی گیج و منگ بودم. بعد قلاده جندهه رو گرفت و برد وسط سالن. سودابه خانم از ما سه تا پسر، خواست یکی مون بره وسط و جندهه رو جلوی همه بکنه. بعد از چند دقیقه تعارف و مسخره بازی و شوخی و خنده، یکی از پسرا پا شد رفت و با مسخره بازی، قلاده دختره رو تو دستش گرفت و سوارش شد و با دست می زد رو کون دختره که راه بره. بعد به کمر خوابوندش و خود دختره یه کاندوم از کنار قلاده اش در اُوُرد و کشید روی کیر پسره و پسره هم روی بدنش خوابید و شروع کرد مالیدن پستوناش و بعد کیرش رو کرد تو کوسِ جندهه و با خشونت تلمبه می زد، یه دختر و پسر دیگه هم اون طرف تر لخت شده بودن و داشتن روی مبل با هم ور می رفتن. من و سودابه خانم و یه دختره دیگه، داشتیم سکسِ وسط سالن با جندهه رو می دیدیم و کیف می کردیم. پسره خیلی با خشونت تلمبه می زد و مرتباً قلاده جندهه رو می کشید که یهو سر دختره پیچید و خورد به پایه میز و صدای جیغش در اومد، وقتی رفتیم بالای سرش، دیدیم گوشه لب دختره یه کم پاره شده. پسره خیلی عذرخواهی کرد ازش و رفت رو مبل نشست. فضا هنوز جذاب و سکسی بود. بعد دیدم که اون دوتا دختر و دوتا پسر مشغول همدیگه شدن. دختر جندهه هم یه گوشه نشسته بود و دستمال کاغذی می زاشت روی بریدگی گوشه لبش. بعد دیدم با سودابه خانوم دارن پچ پچ می کنن و به من نیگاه می کنن. دیدم دختره سرش رو به علامت تایید چند بار پایین اُوُرد. بعد از چند لحظه، جندهه پا شد و اومد کنارم نشست. چه عطر خوشبویی زده بود. تا حالا همچین عطری رو بو نکرده بودم . من یه دختر لخت لخت رو کنارم می دیدم. دیگه روم باز شده بود و با احتیاط سرم رو اُوُردم پایین و نوک سینه هاش رو خوردم. بعد کم کم روی تنش دراز کشیدم. سرم رو وسط پستوناش گذاشته بودم و بو می کردم. داشتم به آرزوم که کردن یه جنده بود می رسیدم. شورتم رو کامل در اُوُردم و خوابیدم روی بدنش. هر جایی که می تونستم می مالیدم. چقدر پوستش صاف و تمیز بود. نمی دونم اصلاح کرده بود یا خود پوستش تمیز بود. دستاش و روناش خیلی صاف بودن و دستم روشون سُر می خورد. واسه مالیدن پستون، عقده داشتم و تا تونستم خوردم، ولی سیر نمی شدم. اجازه نداد لباشو بخورم. نمی دونم چرا ولی شاید واسه بریدگی کنار لبش بود. دیگه وقت کردن رسیده بود. اما مثیکه خودش دوست داشت بیشتر ساک بزنه. کیرم رو گرفت و برام ساک می زد. در حین ساک زدن، چشم تو چشم بودیم. حدود ده پونزده دقیقه برام ساک زد و چشمامون تو چشم همدیگه بود. وقتی نزدیک بود که آبم بیاد، کیرم رو از تو دهنش در می اُوُردم و چند لحظه بعد دوباره میزاشتم تو دهنش. با وجود تاریکی و نقاب، برق چشماش رو می دیدم. اما دلم می خواست نقابش رو در بیارم و صورت اولین دختری رو که قرار بود بکنم، ببینم. تو اون لحظه بزرگترین آرزوم همین بود. بعد خیلی آروم دستش رو گرفتم و روی زمین کنار مبل خوابوندم و بعد از اینکه برام کاندوم گذاشت، با کمک خودش خیلی با احتیاط کیرم رو کردم تو کوسش و بعد از چند لحظه شروع کردم به تلمبه زدن. چند دقیقه بعد، سرم رو اُوُردم بالا دیدم اطرافم کسی نیست، ظاهرا همه زود کارشون رو تموم کرده بودن و رفته بودن. سودابه خانم که روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود و داشت با گوشیش کار می کرد، بهم اشاره کرد که یعنی عجله نکن، راحت باش. منم دوباره خوابیدم روی تن دختره و چند بار دیگه تلمبه زدم و آبم رو ریختم. هنوز گوشه لب دختره یه کم خون ریزی داشت. ده دقیقه بعد لباسامو پوشیدم و از سودابه خانم تشکر و خداحافظی کردم و اومدم بیرون.
.
.
.
احساس غرور می کردم. اعتماد به نفس زیادی پیدا کرده بودم. اینکه تونسته بودم یه دختر رو بکنم، باعث شده بود احساس مردانگی بیشتری داشته باشم. بعد سریع زنگ زدم به حامد که هم ماجرا رو براش تعریف کنم هم ازش تشکر کرده باشم. حامد خندید و گفت: " منم الآن با خواهرم دارم میرم بیرون که کم کم مساله رو بهش بگم، نمی دونی چه تیپی برام زده، از امروز، خواهرم، دوست دختر جدیدم میشه." گفت: " تو امروز حال و حولت رو کردی، حالا دیگه نوبت منه. " منم بهش گفتم: " حامد اصلا فکر نمی کردم که کوس کردن اینقدر حال داشته باشه. حالا می فهمم تو چرا اینقدر دنبال خواهرتی. ولی بیا و بی خیال شو. این همه دختر تو دنیا، تو هم که دست و بالت همیشه پره." حامد خندید و خداحافظی کرد.
من نیم ساعت بعد رسیدم خونه. مادرم و خواهرم خونه بودن. خونه بوی خیلی خوبی گرفته بود و احساس خوبم رو تکمیل می کرد. مادرم مشغول نماز خوندن بود و خواهرمم داشت لیوان های چایی رو تو ظرفشویی آشپزخونه می شست. سلام کردم و رفتم در یخچال رو باز کردم که آب بخورم، یهو چشمم به صورت خواهرم افتاد که گوشه لبش زخمی شده بود، آب پرید تو گلوم و به سرفه کردن افتادم. به سرعت به مچ دستاش نگاه کردم. رد و اثر یه دستبند روی مچ دستاش معلوم بود. من شوکه شدم و چشمام سیاهی می رفت و همونجا نشستم روی زمین. خواهرم اومد بالای سرم و گفت: " داداش چی شده؟ چی شده؟ " مادرم هم نمازش رو قطع کرد و اومد بالای سرم. مرتبا می گفتن چت شده؟ من اصلا توان حرف زدن نداشتم. خیلی دستپاچه شده بودن و فکر کردن من سکته کردم. زیر بغلم رو گرفتن و اُوُردن روی تخت خوابوندن. خواهرم یه کم آب قند درست کرد و داد دستم. بوی اون عطر خوب اتاقم رو پر کرده بود. یه کم که بهتر شدم ازشون خواستم که برن بیرون. نمی تونستم درست فکر کنم.* دقیقا نمی دونستم چکار باید بکنم. چکار باید می کردم؟ فقط یه گوشه تخت سرم رو تو بغلم گرفته بودم و چشمام از حدقه بیرون زده بود. تو همین لحظه دیدم گوشیم زنگ می خوره. حامد بود. جواب ندادم. اما حامد ول کن نبود و مجبور شدم جواب بدم. سلام کرد و بی مقدمه گفت: "می دونی چی شد؟ دو سه تا سیلی آبدار ازش خوردم . . . صدای خندیدنش از پشت تلفن می اومد . . . خواهرم تهدیدم کرد که اگه یه بار دیگه این مساله رو مطرح کنم، به مامان و بابا میگه. من دیگه دست کشیدم، حق با تو بود، این همه دختر و جنده تو دنیاس، چرا آدم بخواد به خواهرش گیر بده. آقا من اشتباه کردم. تو درست می گفتی . . . " .