زن شوهردار

سلام بر دوستان
نویسنده ی خوبی نیستم پس داستان نمیشه گفت تقریبا بیان خاطره میشه
یکی از دختر های فامیل ما که به شدت هم زیبا بود اابته فقط صورتش چون بعد ها ک بدنشو دیدم خیلی بد بود چشم های سبز و لب های غنچه ک دل هر مردی رو میبرد
من از بچگی که باهم بازی میکردیم عاشقش بودم اما بعد از بزرگ شدن و نرفتن خونه ی فامیل ازش خبری نداشتم تا شنیدم ازدواج کرده پدرش ی ادم واقعا نفهم مردسالار بود ک عاشق پسراش بود ک از قضا دوتا بچه ی اخرش پسر شده بودن و این دختر های قبلی رو ادم حساب نمیکرد و به هر ننه قمری ک از راه میرسید شوهرشون میداد از دامادهای قبلی حدس میزدم ک این یکی هم آش دهن سوزی نیست بعد دیدن شوهرش ک عید اومده بودن خونمون فهمیدم حدسم درست بوده تابلو بود طرف عمل داره خیلی دلم سوخت دختر ب این ماهی و مظلومی که ارزوی هر پسریه گیر همچین شوهر داغونی نصیبش شده بود
گذشت شنیدم ک اومده خونه باباش و درخواست طلاق داده یه روز دیدم تو اینستا یه ای دی ناشناس پیام داده بهم صحبت کردیم معرفی کرد و شروع ب درد و دل کردن ک هیچ پناهی ندارم شوهرم ک معتاد و خانوم بازه بابامم هیچ کمکی بهم نمیکنه حتی نذاشته بود برادرش تا کلانتری باهاش بره تا شکایتش از شوهرشو ثبت کنن چون شوهرش بچه شیر خورو از تو بقلش دزدیده بود و رفته بود کلی صحبت کردیم از خاطرات بچگی یه موقه هایی یه متن هایی مینویسم براش فرستادم تا نظر بده باورش نمیشد فکر میکرد دارم مسخرش میکنم انقدی ک تحقیر شده بود باور نمیکرد من ازش نظر خواستم
مدام توی چت ها تلاش میکرد تا باهام صمیمی بشه اما شوهر داشت وجدانم قبول نمیکرد گاهی میگفتم اون پفیوز ارزش نداره این ک داره رک میگه میخوادت گور باباش قبول کن اما نمیتونستم تا اینکه ازم خواست باهاش برم تا محضر تا سند طلاقشو بگیره میترسید تنها بره بالاخره قبول کردم و رفتیم
غروب شده بود وسط زمستون بود که برگه رو گرفتیم تا یه مقدار رفتیم هوا داشت تاریک میشد سکوت توی ماشین و شکست با اشک شروع ب حرف زدن کرد من که چیزی ازت نمیخوام چرا پسم میزنی من فقط احساس میکنم میتونم روی تو حساب کنم تا کنارم باشی همین
محو صورتش شده بودم با گوله های اشک ک روی گونش می غلطید حرفاش و نمیشنیدم تا یهو نهیب زد ک با توام لعنتی با مِن و مِن گفتم ک منم خیلی دوست دارم کنارت باشم اما تا شوهر داشتی وجدانم نمیذاشت پوز خندی زد وسط اشکاش ک شوهر!!!
نگه داشتم رفتماز دکه بغل اتوبان آب گرفتم یه خورده ک حرکت کردیم گفت وایسا صورتمو آب بزنم حالم خوب نیست در و باز کرد صورتشو آب زد از سرمای بیرون لرزش گرفت سریع در و بست دیدم داره میلرزه بی اختیار دستاشو گرفتم ک نگاهمون تو هم گره خورد یهو گفتم دوستت دارم دوباره زد زیر گریه ک گفتم تورو خدا بسه کشیدمش سمت خودم درست نمیشد بغلش کرد توی ماشین اما از خدا خواسته بود ولو شد توی بغلم یه خورده بازوخاشو مالیدم گرم بشه و شروع کردم ب ناز کردنش دست کردم توی موهاش ک گفت ضبط ماشین و کلا خاموش کن نور کمی داشت گفت میخوام تاریک باشه خاموَشش کردم همینجوری نوازشش میکردم ک اسم
مو برد گفتم جانم با انگشتش زد رو لپش ینی بوسم کن بوسیدمش اما ن یک بار مدام همه جای صورتشو بوسه بارون میکردم ک متوجه نگاه سنگین ماشین های عبوری شدم البته شیشه های ماشین دودی بود بخار گرفته بود و توی ماشین تاریک ولی استرس گرفته بودم ک نکنه ماموری چیزی رد بشه بهش گفتم درست بشین روشن کردم و رفتم ی جای خیلی خلوت این بار تا دستی رو کشیدم صورتشو اورد جلو هر دومون میدونستیم ک باید لب بگیریم لبامون چفت هم شد حدود هفت هشت ماهی میشد ک خونه باباش بود ب ی جور وحشیانه لبامو میخورد ک ترسیدم ی جاهایی دستم و بردم داخل مانتوش ک سینشو فشار بدم هنوز چند ثانیه نشده بود ک جو
ری ناله میکرد ک ترسیدم کسی بشنوه از لباش جدا شدم ک تو همون تاریکی فهمیدم صورتش برافروخته شده قرمز شده بود
خیلی حشری بود باورم نمیشد دوباره لب شروع شد ک دیگه دستم جایی نبردم از ترس شرایط عجیبی بود ک بهش گفتم با این چیکار کنم حالا گفت کدوم کیرمو بهش نشون دادم ک یه نگاه شیرینی بهم کرد و انگشت اشارشو اورد بالا گفت فقط میخورمااااا خیلی خوب گفت هنوزم اون صحنه جلوی چشمه خندیدم گفت چرا میخندی بهش توضیح دادم ک چقدر شیرین بود برام دکمه های شلوارمو باز کردم و دراوردمش خودش رفت پایین وقتی داغی لباش ب سر کیرم خورد برق از سرم پرید فوق العاده بود حسی ک تا اون لحظه تجربش نکرده بودم استادانه میخورد یا نمیدونم من اینجوری حس میکردم به خاطر حس خوبی ک داشتم اون لحظات داشتم پر
واز میکردم خم بود ی خورده از رو شلوار کونشو مالیدم اومدم دست کنم تو شلوارش ک گفت کیرمو دراورد از دهنش گفت صبح فک کردم پریودم تموم شده اما لکه دیدم دست نکن تو خیلی چندشم شد و انگشت کردن بی خیال شدم گفتم اون میکروفون نیست ادامه بده یه پر روووووی کشیده گفت و ادامه داد جوری پر تف میخورد ک شرتمم خیس شده بود نمیدونم از استرش بود یا چیز دیگه ابم نمیومد هی نگاهم ب آینه ها بود خسته شده بودم کمر اونم شدیدا درد گرفته بود یهو شروع کرد کیرمو تا ته کرد تو دهنش گیرم ک میخورد تخ حلقش ی حس باور نکردنی بود عاااالی بعد چنتا عقب جلو کردن دهنش احساس کردم مغزم میخواد از کیر
م بزنه بیرون بلند گفتم داره میاد جدا نشد اومدم با دست کنار برنمش ک مقاومت کرد و همون لحظه ابم پاچید تو دهنش و اونم شروع کرد میک زدن دیگه ترس برام معنی نداشت از شدت لذت داد میزدم با هر میکی ک میزد یه رعشه ی عجیبی بهم دست میداد و بدنم خالی میکرد تا قطره ئ اخرو ک مکید و منو ب بهترین لذت زندگیم تا اون لحظه رسوند
سرش اورد بالا گفت راضی هستی با چشمهای گرد و دهن باز گفتم چرا نزاشتی بریزم تو دستمال گفت مگه بدت اومد گفتم ن فوق العاده بود اما چرا گفت میخواستم بیشترین لذت و ببری با ی لبخند شیطون روی لبش سرشو بین دوتا دستا گرفتم اوردم جلو با تمام قدرت لبو گذاشتم رو پیشونیش و محکم چند ثانیه نگه داشتمو بوسیدمش کلی ازش تشکر کردم با بقیه ابی ک مونده بود دهنشو اب کشید گفت لامصب خیلی چسبندس جفتمون زدیم زیر خنده ک یهو گفت وااای بابااااام ساعت چنده برسم خومه منو میکشه جون اینو نداشتم ک کلاج و بگیرم واقعا تموم شده بودم با هزار بد بختی رسوندمش سر خیابونشون و بعد از کلی تشکر از
همدیگه رو بغل کردن با سرعت نور رفت و من فقط موقه رفتنش به لحظه های امروز فکر میکردم...
خواستید داستان سکسمونم ک اونم ماجرای عجیبی داره رو میگم براتون