همکار
شرکت

(اسامی مستعار هستند)
چند ماهی می* شد که از شهرستان به تهران اومده بودم و توی یه شرکت مشغول کار شده بودم. محل کارم یه شرکت مهندسی بود که کار نقشه برداری و نقشه کشی انجام می داد. البته مهندس نبودم و نیستم و در واقع اونجا حکم پادو رو داشتم. هرکاری که مشخص نبود وظیفه ی کیه می افتاد گردن من. از نصب ویندوز کامپیوترها و نصب نرم افزار گرفته تا خرید وسایل مورد نیاز شرکت و انبارداری. توی یه ساختمون دو طبقه کار می کردیم. طبقه اول بچه های نقشه بردار و نقشه کش کار می کردن و طبقه دوم هم مدیر و منشی شرکت بودن که بیشتر حکم سالن جلسات رو داشت و معمولاً با کارفرما اونجا جلسه میذاشتن.
در عرض این چند ماهی که به تهران اومده بودم هیچ آشنا و هم زبونی توی شرکت پیدا نکرده بودم. هرچند سعی می کردم با همه گرم بگیرم، اما در واقع با هیچ کس صمیمی نبودم. تنها کسی که واقعاً باهاش صمیمی بودم و می تونستم باهاش حرف بزنم مجید بود، فروشنده ای که پایین ساختمون شرکت یه سوپرمارکت داشت. معمولاً ظهرها بعد از ناهار یه سر به مجید می زدم و یکی دو نخ سیگار می کشیدیم و یکم خوش و بش می کردیم. این برام از بهترین لحظه های روز بود. پسر خاکی و خوش برخوردی بود و از همه مهم تر اینکه همشهری خودم بود و می تونستیم با هم کلی از خاطرات خوش شهرمون بگیم.
یکی از همین روزها رفته بودم مغازه مجید و داشتیم با هم سیگار می کشیدیم و گپ می زدیم. سیگارم که تموم شد خداحافظی کردم و برگشتم توی ساختمون که یه دفعه چشمم افتاد به خانم رستمی که وسط سالن داشت دور خودش می چرخید. تا من رو دید گفت: «اِه، بالاخره پیداتون کردم.»
کاری داشتین؟
_آره، کیبوردم خراب شده، هی قطع میشه، با آقای علیزاده صحبت کردم گفت از انبار یه کیبورد دیگه برام بیارین.
_باشه، پس کیبوردتون رو بدین تا ببرم یه دونه دیگه براتون بیارم.
دنبال خانم رستمی راه افتادم و به اتاق خانم*های بخش نقشه کشی رفتم و کنار میزش منتظر موندم تا کیبوردش رو جمع کنه و تحویل بده.
_اشکال نداره خودم باهاتون بیام؟ آخه میخوام یه کیبورد انتخاب کنم که باهاش راحت باشم. بعضی از کیبوردهای شرکت خیلی داغونه، تازه داشتم به این یکی عادت می کردم که خراب شد.
_باشه. پس بیاین.
راه افتادم و از دفتر خارج شدم و خانم رستمی هم پشت سرم اومد. انبار طبقه زیرزمین یه گوشه از پارکینگ بود. وقتی انبار رو از نفر قبلی، که به جای من کار می کرد، تحویل گرفتم مثل یه آشغال*دونی بود. حدود سه روز فقط داشتم وسایل انبار رو مرتب می کردم و همه چیز رو دستمال می کشیدم. همه جور خرت و پرتی داخل انبار پیدا می شد، از وسایل نقشه برداری و متر لیزری گرفته تا کیبورد و ماوس و چندتا لپ تاپ و برگ a4 و خودکار و منگنه و حتی چندتا بنر تبلیغاتی و از این جور چیزها. همین طور که داشتم از راه پله پایین میرفتم و خانم رستمی هم پشت سرم می اومد یهو گفت: «رفته بودی سیگار بکشی؟»
_آره بعد از ناهار یه سر میرم پایین یکی دو نخ میکشم و یه هوا می خورم که خوابم نگیره.
_خوبه شما پسرا راحتین. میرین کنار پیاده رو با خیال راحت سیگارتون رو می کشین.
_مگه شما هم سیگار می کشین؟
_آره ولی معمولاً توی ساعت های کاری نمی تونم. توی ساختمون که نمیشه، بیرون هم همه مثل چی به آدم زل می زنن. یکی دو بار رفتم پایین کشیدم انقدر همه بر و بر نگام کردن که بی خیال شدم.
رسیدیم جلوی در انبار. قفل در رو باز کردم و رفتم داخل و چراغ رو روشن کردم و مستقیم رفتم سمت قفسه*ی کیبورد و ماوس که یه دفعه خانم رستمی از پشت سرم گفت: «وای... اینجا چی شده! چقدر مرتب شده! کار تو هست، آره؟»
_آره دو سه روز وقت گذاشتم تا این طوری شد.
_مهندس معینی اینجا رو ببینه حتماً سر ماه بهت پاداش میده.
_بیشتر برای راحتی خودم مرتبش کردم. آخه هرچی که می خواستم باید یه ساعت دنبالش می گشتم.
_چقدرم جا باز شده.
_قبلاً اینجا اومده بودین؟
_چندباری اومده بودم، معمولاً برای نقشه برداری که میریم روز قبلش میایم انبار وسایل رو برمی داریم. البته ما خانم ها زیاد برای نقشه براداری نمیریم بیشتر آقایون میرن. من فقط چندباری با علی رفتم.
علی کمالی یک از مهندس های شرکت بود و همه ی بچه های شرکت می*دونستیم که مهندس کمالی و خانم رستمی نامزد بودن. مهندس کمالی پسر خیلی باشخصیت و کاردرستی بود، به خاطر همین بین بچه*های شرکت احترام زیادی داشت و از وقتی با خانم رستمی نامزد کرده بود همه به خانم رستمی هم احترام زیادی میگذاشتن و سعی می کردن به چشم خواهری بهش نگاه کنن. راستش رو بخواین نمیشه گفت به چشم خواهری، بیشتر سعی می کردن ببینن و چیزی نگن! موقع ناهار آقایون میرفتن توی اتاق خودشون و در رو می بستن و در حین غذا خوردن هرازگاهی در مورد خانم های شرکت هم با هم شوخی می کردن. البته همه ی خانم ها به جز خانم رستمی. جلوی مهندس کمالی همه سعی می کردن وانمود کنن که اصلاً خانم رستمی توی شرکت حضور نداره و هیچ حرفی در موردش نمی زدن. اما شخصاً دیده بودم هربار که خانم رستمی می اومد توی اتاق آقایون و به یه بهونه* با مهندس کمالی صحبت می*کرد بچه ها زیرچشمی یه نگاه به پر و پاچه ش مینداختن.
_اشکال نداره من اینجا یه سیگار بکشم؟
داشتم کیبوردها رو از داخل قفسه می آوردم بیرون که با این سوال جا خوردم و برگشتم. خانم رستمی دم در ایستاده و منتظر جواب بود.
_اینجا؟
لبخندی زد و گفت: «قول میدم جایی رو کثیف نکنم.»
_نه خواهش می کنم. راحت باشین.
نمی تونستم بهش نه بگم، در هر صورت سیگار کشیدن اون به من ربطی نداشت. معمولاً هیچ کس پایین نمی اومد و اگر هم می اومد قطعاً کسی از من نمی پرسید که چرا خانم رستمی داره سیگار میکشه! به هر صورت، اومد داخل انبار و بر و بر به من زل زد. نمی دونستم منتظر چی بود و چی می*خواست. داشتم بر می گشتم سراغ کیبوردها که گفت: «سیگار داری؟»
_آره!
سریع پاکت سیگارم رو درآوردم و درش رو باز کردم و گرفتم جلوش. یه نخ برداشت و گذاشت روی لبش و منتظر فندک شد. فندکم رو از جیبم در آوردم و سیگارش رو روشن کردم.
_خودت نمی کشی؟
_الان خاموش کردم.
_حالا یه نخ دیگه بکش. تنهایی یه جوریه.
با خجالت یه لبخند زد و من هم مجبور شدم یه سیگار روشن کنم. خانم رستمی کنار یکی از قفسه ها روی یه چهارپایه نشست و منم روبروش ایستادم. دود سیگار رو طوری می کشید داخل که انگار یه زندانی بعد از چند سال زندان بالاخره آزاد شده بود و داشت با خیال راحت یه سیگار می کشید. موقع بیرون دادن دود لب*هاش رو جمع می کرد و سرش رو یکم می گرفت بالا و آروم دود رو از بین لب هاش میداد بیرون. ناخودآگاه زل زده بودم بهش و داشتم سیگار کشیدنش رو تماشا می کردم. موهای سیاهش از دو طرف صورتش آویزون بود و در کنار شال سیاهش باعث می شد که پوست سبزه ش روشن تر به نظر برسه. پاهای لاغرش رو انداخته بود روی هم و آروم تکون می داد. چشمم افتاد به ساق پاهاش که از پایین پاچه شلوار مشخص بود. پوست سبزه و کشیده و براقی داشت که در کنار کفش مشکی و شلوار جین آبی تیره بدجور آدم رو وسوسه می کرد. یه دفعه به خودم اومدم و دیدم خیره شده به چشم*هام. سریع خودم رو جمع کردم و برگشتم سمت قفسه کیبوردها و یکی یکی اون ها رو بیرون کشیدم و گذاشتم روی یه میز کوچیک گوشه انبار و گفتم: «هر کدوم رو راحت تر بودین بردارین. چندتای دیگه هم هست، اما مطمئن نیستم سالم باشن.»
_عجله داری؟
_نه!
_پس بذار سیگارمون تموم بشه. کسی که اینجا نمیاد؟
_نه، راحت باشین.
سیگارش که تموم شد بلند شد اومد کنار میز و یکی یکی کیبوردها رو امتحان کرد و آخر سر یکی رو برداشت و گفت: «همین خوبه. اگه راحت نبودم میگم دوباره عوضش کنیم.»
سعی کردم دیگه بهش نگاه نکنم و سریع بقیه ی کیبوردها رو برداشتم و گذاشتم داخل قفسه و زدیم بیرون. دم در ورودی دفتر یه نگاه بهم انداخت و گفت: «مرسی بابت سیگار. خستگیم در رفت.»
گفتم: «خواهش می کنم» و در جواب لبخندش یه لبخند زدم و رفتیم داخل. از اون روز حدود یه هفته گذشت و توی اون یه هفته با خودم فکر کردم یعنی مهندس کمالی میدونه که خانم رستمی سیگار میکشه؟ نکنه از دستم شاکی بشه که چرا به خانمش سیگار دادم؟ اما دست آخر به این نتیجه رسیدم که اصلاً به من چه. پیش من سیگار نمی کشید یه جای دیگه می کشید! روز سه شنبه ی هفته*ی بعد بود که بعد از ناهار خواستم از دفتر بزنم بیرون و برم پیش مجید و سیگار بکشم که یه دفعه خانم رستمی دم در دفتر ظاهر شد و پرسید: «داری میری پایین؟»
_آره، کاری داشتین؟
_میشه منم بیام؟
_ببخشید، میرم مغازه!
_آها خب برو.
_اگه چیزی لازم دارین بگیرم.
_نه، فکر کردم میری انبار. گفتم بیام یه نخ سیگار با هم بکشیم.
_آها، خب بیاین.
_اشکال نداره؟
_نه، این چه حرفیه. فقط توی دفتر مشکلی پیش نمیاد؟
_نه چه مشکلی؟ به کسی چه ربطی داره؟
_باشه، پس بفرمایین.
راه افتادیم و رفتیم داخل انبار و دوباره یه نخ سیگار با هم کشیدیم. از اون روز به بعد هفته ای یکی دو بار خانم رستمی باهام می اومد داخل انبار و با هم سیگار می کشیدیم. تا اینکه یه روز وقتی رفته بودیم انبار بهم گفت: «کسی بهت گیر نداده؟»
_برای چی؟
_برای اینکه من میام اینجا.
_نه، اصلاً کسی متوجه نشده که بخواد چیزی بگه.
_اگه برات دردسر میشه بگو نیام، ناراحت نمیشم.
_نه، این چه حرفیه. احترام مهندس کمالی واجبه.
خندید و دود سیگار رو از لای لب هاش داد بیرون و گفت: «آها، پس به احترام علی هست!؟»
_نه، خب احترام خودتون هم واجبه.
_خوبه، وگرنه دوباره نسخ می شدم!
_چطور؟
_علی چیزی بهتون نگفته؟
_نه، چیزی شده؟
_داریم کات می کنیم.
_مگه نامزد نبودین؟
_چرا، ولی به مشکل خوردیم.
_چرا؟
_بحث خانواده ها و از این جور مزخرفات. خودمون هم چند بار با هم بحثمون شده.
_امیدوارم مشکلتون حل بشه.
_واقعاً؟
_ها؟
دوباره خندید و با گوشه چشم یه نگاه بهم انداخت و گفت: «شوخی کردم. گفتم شاید دلت بخواد از شرم خلاص بشی.»
_این چه حرفیه. گفتم که بحث مهندس کمالی به کنار، هر موقع خواستین در اینجا به روتون بازه.
خندیدم و سعی کردم بحث رو جمع کنم. سیگارمون رو کشیدیم و برگشتیم به دفتر. چند بار دیگه هم با هم رفتیم انبار و سیگار کشیدیم تا اینکه حدود دو هفته بعد، یه روز وقتی رفته بودیم انبار، دیدم خیلی ناراحت و جدیه. پرسیدم: «طوری شده؟ امروز زیاد سر حال نیستین؟»
_نه، یعنی... دیگه رسماً دارم با علی به هم می زنم.
_واقعاً؟
_آره...
همون طور که روی چهارپایه نشسته بود آرنجش رو تکیه داد به پاهاش و پیشونیش رو تکیه داد به کف دستش. نمی دونستم چی باید بگم، اما هرچقدر ساکت می موندم جو سنگین تر می شد. دست آخر دل رو زدم به دریا و گفتم: «میخواین در موردش صحبت کنین؟»
سرش رو بلند کرد و یه نگاه بهم انداخت و گفت: «بحثش مفصله. الان نمیشه.»
_آها... حالا اگه کمکی از دستم بر اومد من در خدمتم.
_ممنون، خیلی لطف داری.
سیگارمون رو کشیدیم و رفتیم بالا. توی راه پله خانم رستمی برگشت سمتم و آروم گفت: «بعد از کار وقت داری صحبت کنیم؟ ببخشید اینجا با خانم ها نمیشه حرف زد، کافیه به یه نفر یه چیزی بگم که همه شون با خبر بشن و از فردا همه یه جور دیگه بهم نگاه کنن. خونه هم که هرچی بگم دعوا میشه.»
_باشه. خوشحال میشم اگه بتونم کمکی کنم.
_پس عصری منتظرم بمون.
_باشه، حتما.
عصر ساعت 5 ساعت اداری تمام شد و همه یکی یکی داشتن خداحافظی می کردن. منم منتظر نموندم و خروجم رو زدم و رفتم جلوی در ساختمون منتظر خانم رستمی موندم. تو فکر بودم که بریم کدوم کافه یا اصلاً کافه بریم یا پارک یا همین طور قدم بزنیم. نمی دونستم کجا ممکنه مناسب باشه، چون تا اون روز توی این طور موقعیتی با کسی قرار نگذاشته بودم. حدود ساعت پنج و ربع بود که خانم رستمی اومد جلوی در و گفت: «اِه، اینجایی؟»
_آره، منتظر بودم بیاین.
_رفتم انبار، فکر کردم اونجایی.
_آها، نه دیگه گفتم کار تموم شده بریم یه جا که راحت صحبت کنیم.
_نمیشه بریم همون انبار؟ البته اگه مشکلی نیست.
_مشکلی که نیست. ولی آخه اونجا حتی یه چای هم نیست که بخوریم.
_کلیدش همراهته؟
_آره.
_خب برو اونجا منم الان میام.
با تعجب راه افتادم و رفتم داخل انبار و منتظر موندم. چند دقیقه بعد خانم رستمی با دو تا لیوان یه بار مصرف چای اومد.
_اینم از چای.
_دستتون درد نکنه.
_فقط الان بچه ها همه رفتن؟ کسی نیاد پایین.
_نمی دونم. فکر کنم رفته باشن.
_پس بذار در رو ببندم.
خانم رستمی لیوان های چای رو گذاشت روی میز گوشه انبار و در رو بست. با بسته شدن در با خودم گفتم ای وای که چه خریتی کردم. اگه یه نفر متوجه میشد که ما دوتایی داخل انبار بودیم چه فکری می کرد؟ اونم پشت در بسته! اما دیگه کاریش نمیشد کرد. پس سعی کردم خیلی طبیعی رفتار کنم و گفتم: «سیگار می*کشین؟»
_آره، الان واقعاً لازم دارم...
سیگارمون رو روشن کردیم و چایمون رو خوردیم و خانم رستمی شروع کرد به حرف زدن در مورد نامزدی خودش و مهندس کمالی و مشکلاتی که پیش اومده بود. خلاصه ی ماجرا این بود که خانواده ی مهندس کمالی با این وصلت موافق نبودن و سعی می کردن مخالفتشون رو به هر نحوی نشون بدن و مدام سر خانواده*ی خانم رستمی و خودش منت می گذاشتن. خانم رستمی وسط تعریف هاش دو سه نخ سیگار کشید و هر چی بیشتر می گفت بیشتر ناراحت میشد و من نمی دونستم چی بگم که آروم بشه. دست آخر روی یه چهارپایه ی دیگه کنارش نشستم و گفتم: «راستش من اصلاً تجربه ی این جور مسائل رو ندارم. اما به نظرم اگه قرار باشه یه وصلت از اولش این همه مشکل داشته باشه، شاید بهتر باشه که اصلاً سر نگیره. البته باز امیدوارم هرچی خیره پیش بیاد.»
_ممنون. راستش خودم هم داشتم همین فکر رو می کردم. این حرفت آرومم کرد. هرچند مدام به خودم میگم شاید واقعاً یه ایرادی دارم.
_نه، از این فکرها نکنین. آخه چه ایرادی؟
_نمی دونم. شاید به خاطر اینکه من هم مثل علی مدرک مهندسی ندارم یا سطح خانواده م پایینه یا شاید هم زشتم!
این رو که گفت خنده*ی تلخی کرد و یه نگاه بهم انداخت. انگار منتظر بود این حرف آخرش رو رد کنم و منم همین کار رو کردم و خندیدم و گفتم: «زشت؟ نه فکر نمی کنم به خاطر این چیزا باشه.»
ابروهاش رو انداخت بالا و به شوخی گفت: «زشت نیستم؟»
اینکه می*دیدم از کلافگی در اومده بود و شوخی می کرد وحداقل یه لبخند گوشه لبش نشسته بود بهم احساس غرور می داد. با خودم گفتم بالاخره تونستم حالش رو بهتر کنم. تصمیم گرفتم شوخی خودش رو ادامه بدم و گفتم: «شاید زیادی خوشگل باشین. خانواده مهندس هم می ترس با وصلت با شما بقیه زن های فامیل سرخورده بشن!»
دوباره خندید و گفت: «نه دیگه تا اون حد!»
لیوان چایش رو سر کشید و یه سیگار دیگه روشن کرد و اون موقع بود که با خودم گفتم: «این چرا پا نمیشه بره؟»
پرسیدم: «حالتون بهتر شد؟»
_آره، ببخشید، بعضی وقت*ها مثل بچه*ها میشم. دوست دارم هی غر بزنم. سرت رو به درد آوردم.
_نه، خوشحال شدم.
منتظر موندم و دیگه حرفی نزدم که سیگارش تموم بشه و بریم. اون هم متوجه شد و سریع سیگارش رو کشید و از جاش بلند شد. در انبار رو که باز کردم آروم یه سر و گوشی آب دادم و دیدم کسی نیست. کنار در ایستادم و گفتم: «امیدوارم مشکلتون حل بشه.»
کیفش رو برداشت و وقتی داشت از کنارم رد میشد تا بره بیرون خندید و گفت: «واقعاً؟»
ابروهام رفت بالا و گفتم: «هرچی خیره پیش میاد.»
موقع رد شدن از در بیش از حد بهم نزدیک شد و کنارم ایستاد و در فاصله ی حدود سی چهل سانتی متری صورتم زل زد توی چشم هام و گفت: «این حرف ها بین خودمون دوتایی می مونه دیگه؟»
_آره، خیالتون راحت باشه.
_مرسی عزیزم.
عزیزم؟ این دیگه از کجا اومد؟ جا خوردم و تا اومدم خودم رو جمع کنم دیدم سرش رو آورد جلو و گونه م رو بوسید و سریع خودش رو کنار کشید و رفت بیرون. چند قدم جلو رفت و بعد برگشت و یه نگاه بهم انداخت و لبخند زد و رفت سمت راه پله. همون جا کنار در مونده بودم و داشتم فکر می کردم که چی شد! هنوز گرمی لبش رو روی گونه م حس می کردم و عطر آمیخته با سیگارش توی هوای اطرافم پیچیده بود. یه نفس عمیق کشیدم، سریع چراغ انبار رو خاموش کردم و در رو بستم و از ساختمون زدم بیرون. ناگهان حس جنسی عجیبی بهم دست داد. مدام چهره و اندام خانم رستمی می اومد جلوی چشمم و توی ذهنم تصور می کردم که گرفتمش توی بغلم و می بوسمش. هی به خودم فحش می دادم و می گفتم: «خجالت بکش. این چه فکریه! این دوتا هنوز با هم نامزدن و شاید چهار روز دیگه مشکلشون حل بشه. حتی اگه نامزد نبودن هم رابطه با بچه های شرکت به جز آبروریزی هیچی برات نداره.» توی راه برگشت به خونه همش توی فکر بودم و شب، وقتی داشتم می خوابیدم، با خودم عهد کردم که دیگه اجازه ندم خانم رستمی باهام به انبار بیاد.
یک هفته گذشت و تونستم به عهدم پایبند بمونم. ظهر ها بعد از ناهار یا اصلاً سیگار نمی کشیدم یا یه جوری که کسی متوجه نشه سریع می*رفتم سراغ مجید و توی مغازه باهاش سیگار می کشیدم. اما بعد از یک هفته، یه روز رفتم انبار تا یه بسته کاغذ a4 بردارم و یه دفعه وقتی روم رو برگردوندم دیدم خانم رستمی توی چارچوب در ایستاده. با دیدنش ترسیدم و فکر کنم خودش هم متوجه شد و گفت: «ببخشید! دیدم نیستی گفتم حتماً اومدی انبار.»
_آره، اومدم برگ a4 بردارم.
یه سیگار با هم بکشیم؟
ببخشید، الان منتظرم هستن.
_اون روز از دستم ناراحت شدی؟
_نه، چرا ناراحت بشم؟
مشخص بود که داشتم دروغ می گفتم.
_خب پس، بعد ناهار بیایم یه سیگار بکشیم؟
_باشه.
با اکراه این جواب رو دادم و بسته ی کاغذ رو برداشتم و زدم بیرون. ظهر بعد از ناهار خانم رستمی از کنار میزم رد شد و یه نگاه بهم انداخت و یه لبخند زد و با زبون بی زبونی بهم گفت: «بریم انبار.»
منم بلند شدم و کلیدم رو برداشتم و رفتم انبار و به محض باز کردن در مثل روح پشت سرم ظاهر شد. دوباره جا خوردم و اون هم دوباره عذرخواهی کرد. سیگارمون رو که روشن کردیم گفت: «اون روز از دستم ناراحت نشدی؟»
_نه، گاهی پیش میاد که آدم نیاز به حرف زدن داره.
_دقیقاً. تو کسی رو داری باهاش حرف بزنی؟
_من؟ نه راستش. تهران کسی رو ندارم. فقط مجید هست که هرازگاهی با هم حرف می زنیم.
زد زیر خنده و گفت: «مجید؟»
_آره، سوپری جلوی در.
_منظورم دوست ختر بود!
_آها! نه، اصلاً کسی رو اینجا نمی شناسم. گفتم اول کار و خونه رو اوکی کنم بعد به فکر این چیزها باشم.
_کار خوبی کردی. الان خونه داری؟
_خوابگاه هستم.
_آخ، چقدر سخت.
_زیاد هم سخت نیست، چون روزها که اینجا سرگرم هستم، فقط شب ها برای خواب میرم اونجا.
_دوست دختر داشته باشی چی؟
_خب به خاطر همینه که ندارم.
_اذیت نمیشی؟
این چه بحثی بود؟ باید هرچه زودتر خودم رو از این بحث خلاص می کردم. داشتم شک می کردم که شاید خانم رستمی به خاطر به هم خوردن رابطه ش با مهندس کمالی ناخودآگاه به سمت من کشیده شده. اشتباه کرده بودم. نباید خودم رو قاطی این مسائل می کردم.
_چاره ای نیست.
سیگارم رو خاموش کردم و وانمود کردم که منتظرم سیگارش تموم بشه تا بریم. اما خانم رستمی بی خیال پاش رو انداخت روی پاش و یه نگاه به فضای انبار انداخت و گفت: «می تونی بیاریش اینجا.»
از این حرفش جا خوردم و با خجالت گفتم: «اینجا؟»
_آره، مثل اون روز که با هم بودیم.
_نه...
اون روز که با هم بودیم؟ این چه وضع حرف زدن بود؟ چرا داشت اینطوری حرف می زد؟ از خجالت صورتم گل انداخت و گفتم: « اینجا که نمیشه... تازه من که با کسی نیستم. احتمالاً تا وقتی با یه نفر آشنا بشم خونه هم گرفتم.»
_چرا اینجا نمیشه؟ مثل او روز در رو ببند...
یه دفعه از جاش بلند شد و رفت در رو بست و کنار در ایستاد...
... بعد با هم راحت باشین.
آها... نه...
سریع رفتم جلو تا در رو باز کنم و در همون حین گفتم: «گفتم که هنوز با کسی آشنا نشدم.»
دستم رو که گرفتم به دستگیره ی در خانم رستمی از پشت چسبید بهم و دستش رو حلقه کرد دور شکمم و سرش رو از پشت آورد در گوشم و گفت: «با کسی آشنا نشدی؟ مطمئنی؟»
برگشتم و با دستپاچگی خودم رو کشیدم کنار و گفتم: «ببینید، می دونم این مدت خیلی اذیت شدین... ولی فکر کنم...»
حرفم ناتموم موند. کاش چند قدم عقب تر رفته بودم و می تونستم قبل از اینکه خانم رستمی بیاد توی بغلم و لب های نرم و داغش رو بذاره روی لب هام حرفم رو تموم کنم و بهش بگم: «ولی فکر کنم سوتفاهم پیش اومده. من فقط به چشم یه همکار به شما نگاه می کنم و اگه حرفی هم زدم فقط قصد کمک داشتم.»
اما دیگه دیر شده بود و لب های خانم رستمی روی لبهام بود. این تماس گرم تمام بدنم رو بی حس کرد. واقعاً تقصیری نداشتم، از وقتی که به تهران اومده بودم هیچ رابطه ی جنسی نداشتم و حالا این اتفاق تمام میل جنسیم رو شعله ور کرده بود. واقعاً تمام تلاشم رو کردم تا از این موقعیت فرار کنم، اما نشد. به خدا قسم که نشد. خیسی لب های خانم رستمی رو روی لب هام حس کردم و ناخودآگاه خودم رو چسبوندم بهش. یه لحظه در اون بوسه غرق شدم و بعد به خودم اومدم و سریع خودم رو عقب کشیدم و مات و مبهوت بهش نگاه کردم. به چشم هام خیره شد و گفت: «می فهمم چی میگی. رابطه ی من و علی دیگه تموم شده. کسی قرار نیست چیزی در این مورد بفهمه. خودم هم می دونم که شاید به خاطر شرایط روحی الانم دارم این حرکت رو می کنم، ولی... بهش نیاز دارم. تو مثل یه دوست پای درد دلم نشستی. میشه باز هم مثل یه دوست کنارم باشی؟»
_آخه... ما...
_می دونم که نگرانی کسی بفهمه. خیالت راحت باشه. ما تا الان صد بار اومدیم این پایین و با هم سیگار کشیدیم و یه بار هم که دو ساعت نشستیم و درد دل کردیم. هیچ کس نفهمیده و نمیفهمه. اگه کسی هم چیزی گفت خودم درستش می کنم. میگم لپ تاپ شخصیم مشکل داشته ازت خواستم بعد از کار یه نگاه بهش بندازی و با هم اومدیم انبار یا اومدم رسید وسایل نقشه برداری رو ازت بگیرم برای علی یا اومدم پیشت سیگار بکشم یا اصلاً اومدم یه ساعت توی بغلت از شر این همه استرش و ناراحتی خلاص بشم. به کسی چه؟
_ببین تو الان حال روحیت خوب نیست. می ترسم بعد پشیمون بشی.
_می ترسی من پشیمون بشم یا خودت؟
_جدی میگم!
_چیه؟ انقدرها که می گفتی خوشگل نیستم؟
_این چه حرفیه آخه؟
_پس نگران چیزی نباش. من پشیمون نمیشم. تو اولین کسی نیستی که باهاش رابطه داشتم. ناز نکن دیگه!
_ناز چیه؟ فقط نمی خوام کاری کنم که...
انگشت اشاره ش رو گذاشت روی لبم و دوباره خودش رو چسبوند بهم و گوشه گردنم رو بوسید و آروم شکمش رو مالید به شکمم. گرمی بوسه و تنش از خود بی خودم کرد و گفتم: «باشه.»
خودش رو کشید عقب و گفت: «پس عصری می بینمت؟»
_تا ببینم چی میشه. باید ببینم موقعیت چطوره.
خندید و گفت: «واقعاً میتونی منتظر بمونی؟ چه اراده ای داری!»
در جوابش خندیدم و گفتم: «نه، راستش همین الان هم دارم به سختی جلوی خودم رو می گیرم!»
_اوه، اوه... پس تا همین الان کار بیخ پیدا نکرده بهتره برگردیم دفتر.
_بریم.
عصر شد و یکی یکی بچه ها خداحافظی کردن و رفتن و با هر خداحافظ آب دهن من بیشتر خشک می شد. مدام با خودم می گفتم نکنه اشتباه باشه! اما انقدر تحریک شده بودم که در نهایت خودم رو فریب دادم و گفتم: «خودش میخواد! اگه فردا پشیمون بشه هم چیزی به کسی نمی تونه بگه! همون قدر که برای من بد میشه برای خودش هم بد میشه. پس حالا که خودش میخواد بذار منم حالم رو ببرم.»
وسایلم رو جمع کردم و کلیدم رو برداشتم و رفتم انبار. در رو گذاشتم روی هم و وانمود کردم مشغول مرتب کردن وسایل هستم. ده دقیقه گذشت و داشتم کم کم فکر می کردم که خانم رستمی پشیمون شده که یه دفعه در باز شد و...
_مثل این که عادت دارم همیشه بترسونمت.
_نه، نترسیدم. بیاین داخل.
سریع اومد داخل و در رو پشت سرش بست.
_قفلش نمیکنی؟
_از پشت باز نمیشه.
_آها... سیگار که داری؟
_آره...
بی اختیار خندیدم، گفت: «چیه؟ مگه تا حالا ازت سیگار نگرفتم؟»
_چرا...
سیگارم رو درآوردم و دو نخ روشن کردیم. نشست روی همون چهارپایه ی همیشگی و پاهاش رو انداخت روی هم. به میز گوشه انبار تکیه دادم و همین طور که سیگار می کشیدم برای اولین بار بدون هیچ پنهان کاری سر تا پای خانم رستمی رو برانداز کردم. متوجه نگاهم شده بود و همین بیشتر تحریکم می کرد. همین که آزادانه به یه زن نگاه جنسی داشته باشی و اون زن متوجه نگاهت باشه تحریک کننده ترین اتفاقه، اون هم زنی که تا چند وقت پیش به عنوان یه همکار بهش نگاه می کردم و فقط هر از گاهی با شرم ساق پاها و رون هاش رو از روی شلوار دید می زدم و از روی مانتو یه نگاه به پستون ها و کمر و کونش می انداختم. هیچ وقت در تخیلاتم نمی گنجید که روزی مانتوش رو از تنش در بیارم و شلوارش رو از پاش بکشم و... اما حالا قرار بود این اتفاق بیفته و هر دو نفرمون از این اتفاق خبر داشتیم. سیگارم رو با لذت تمام کشیدم و یه سیگار دیگه پشت سرش روشن کردم و رفتم کنارش روی چهارپایه نشستم. نگاهی بهم انداخت و خندید و گفت: «هنوز مطمئن نیستی؟»
_نمی دونم...
_بذار خیالت رو راحت کنم.
چهار پایه ش رو کشید سمت من و دستش رو گذاشت روی رونم و سریع اومد بالا و لای پاهام رو از روی شلوار مالید. دیگه مطمئن شده بودم. می خواستمش. می خواستم تا آخرش برم. شروع کرد به مالیدن کیرم. به چشم های سیاه درشتش خیره شده بودم و هر لحظه بیشتر تحریک می شدم. کمربندم رو باز کرد، دکمه ی شلوارم رو باز کرد، زیپ رو کشید پایین و انگشت های کشیده و باریکش رو برد داخل. از روی شورت کیرم رو گرفت و کشید بیرون. نفس عمیقی کشیدم و دستم رو گذاشتم روی شونه ش. یه لبخند زد و با وزن دستم از روی چهارپایه بلند شد و نشست جلوی پاهام روی زمین. شورتم رو کشید پایین و کیرم رو در آورد و گرفت توی دست*هاش. داشتم سیخ می کردم. با اون یکی دستش تخم هام رو گرفت و با نوک انگشت هاش مالید. خواستم از روی چهارپایه بلند بشم که دستش رو گذاشت روی رونم و گفت: «راحت باش...» بعد صورتش رو آورد جلو لب هاش رو باز کرد و نوک کیرم، که هنوز کامل سیخ نشده بود، رو برد بین لب هاش. تازه اون موقع بود که متوجه رژ لب سرخ و متفاوتش شدم. کیرم رو کرد توی دهنش و لب هاش رو چسبوند بهش و آروم کشید بیرون. رد رژش کشیده شد روی کیرم. با زبونش زیر کیرم رو لیسید و دوباره صورتش و آورد جلو و شروع کرد به مکیدن. گرمای دهنش داشت دیوونه م می کرد. تصویر تمام دخترهایی که تا اون لحظه باهاشون سکس داشتم اومد جلوی چشمم. اما خانم رستمی یه چیز دیگه بود. تا اون موقع با زنی که 5 سال از خودم بزرگتر باشه سکس نکرده بودم. انگار این اختلاف سنی باعث شده بود که توی سکس مهارت بیشتری داشته باشه. خوب بلد بود که با حرکت لب ها و زبونش دیوونه م کنه. زبونش رو می کشید زیر کیرم و لب هاشم رو چسبونده بود دورش و می مکید و سرش رو جلو و عقب می کرد. بی اختیار دستم رو بردم توی یقه ش و گردنش رو لمس کردم. همین طور که کیرم توی دهنش بود دکمه های مانتوش رو باز کرد و خودش رو کشید جلوتر و دستم رو گرفت و برد داخل تاپش. پستونش رو از بالای سوتینش کشیدم بیرون گرفتم توی دستم. گرم بود. زیاد بزرگ نبود اما انقدر نرم بود که دوست داشتم محکم توی دست بفشارمش. شروع کردم به مالیدن پستونش. پاهام رو از هم باز کردم و کیرم رو آوردم جلو و خم شدم روش. حرکت سرش رو تندتر کرد و کیرم کامل سیخ شد. از جام بلند شدم و گفتم: «لباس هات رو در بیار، کثیف میشه.»
از جاش بلند شد و سریع مانتوش رو در آورد و من هم شلوارم رو از پام در آوردم و ایستادم جلوش. دستش رو برد لای پاهام و همین طور که با کیر و تخم هام ور می رفت با اون یکی دستش دکمه ی شلوارش رو باز کرد و زیپش رو کشید پایین. چسبیدم بهش و دستم رو بردم پشتش و کشیدمش سمت خودم. دستم رو بردم داخل شلوارش و شورتش رو کشیدم پایین و کونش رو گرفتم توی دست. آهی از گلوش بلند شد و کونش رو منقبض کرد. همین طور که توی بغلم بود شلوار و شورتش رو دادم پایین و انگشت هام رو کشیدم لای کونش. پوست کونش نرم و خیس از عرق بود. انگشتم رو از لای کونش بردم پایین و کشیدم روی کسش. یه آه دیگه از گلوش بلند شد و خودش رو کشید عقب و شلوار و شورتش رو از پاش در آورد. چشمم افتاد به رون های کشیده و باریکش. پوست سبزه ش حتی یه تار مو هم نداشت. به یاد تمام روزهایی افتادم که پاهاش رو دید می زدم و این بیشتر تحریکم کرد. هولش دادم عقب و نشوندمش روی صندلی و رون هاش رو از هم باز کردم. نشستم پایین پاش و سرم رو بردم لای پاهاش و مستقیم رفتم سراغ کسش. سرش رو به عقب خم کرد و یه ناله کرد و انگشت هاش رو کرد لای موهام. زبونم رو درآوردم و شروع کردم به لیسیدن کسش. خیس شده بود و مدام خودش رو میداد جلوتر. با زبونم لب های کسش رو باز کردم و چوچولش رو مکیدم. یه جیغ کوتاه کشید. ممکن بود صداش بره بیرون. سریع خودم رو عقب کشیدم و گفتم: «خانم رستمی...!»
یه دفعه هر دومون با هم زدیم زیر خنده. گفت: «خانم رستمی؟ وقتی لخت نشستم جلوت که دیگه خانم رستمی نیستم! الهام!»
یه نگاه بهش انداختم. تاپش رو تا نیمه داده بود بالا و با پایین تنه ی لخت نشسته بود روی چهار پایه و کسش از بزاق من خیس بود. حق داشت، اما وقتی به اسم خانم رستمی صداش می زدم این صحنه برام جذاب تر بود. گفتم: «خانم رستمی! اذیت میشی به این اسم صدات کنم؟»
_نه عزیزم هر جور راحتی.
_باشه پس، خانم رستمی، چطور راحت تری؟
_شما چه طور راحت تری؟
از جام بلند شدم و مچ پاهاش رو گرفتم و کفش هاش را از پاش در آوردم. جوراب های سیاهش رو در نیاوردم چون رنگ پوستش در برابر سیاهی جوراب هاش چند برابر جذاب می شد. رون هاش رو از هم باز کردم و آوردم بالا. پشتش رو تکیه داد به قفسه ها و دست هاش رو گرفت لبه ی قفسه ها و کسش رو داد جلو. کیرم رو گرفتم توی دستم و خواستم بکنم داخل که یهو گفت: «صبر کن.»
خم شد و کیفش رو برداشت و یه کاندوم از داخل کیفش در آورد و بهم داد. با تعجب گفتم: «پس، فکر همه جاش رو کرده بودین؟»
خندید و گفت: «خانم رستمی همیشه فکر همه چیز رو می کنه!»
کاندم رو کشیدم سر کیرم و شروع کردم. با ورود کیرم به دهانه ی کسش چشم هر دومون بسته شد و تا چند لحظه تنها چیزی که احساس می کردم حرارت دیواره کسش دور کیرم و نرمی پوست مچ پاهاش توی دست هام بود. آروم شروع کردم به جلو عقب شدن و چشم هام رو باز کردم. دوباره دست هاش رو باز کرده بود و لبه ی قفسه رو گرفته بود و زل زده بود به چشم هام. پاهاش رو بیشتر از هم باز کردم و سرعتم رو بیشتر کردم. نفس های هردومون تند شد و لذتمون بیشتر و بیشتر شد. کم کم داشت صدامون بلند می شد که کیرم رو کشیدم بیرون و گفتم: «بلند شو بیا این طرف.» دستش رو گرفتم و بردمش جلوی میز کنار انبار و خمش کردم روی میز. پاهاش رو یکم از هم باز کرد. کونش رو داد عقب. کیرم رو گذاشتم جلوی کسش و با یه فشار کردمش داخل و دوباره شروع کردم به تلمبه زدن. خانم رستمی خم شده بود روی میز و منم خم شده بودم روی خانم رستمی. دستم رو از زیر بغلش بردم جلو و از زیر تاپش پستوناش رو گرفتم توی دستم. موهای سیاهش آویزون شده بود دو طرف صورتش و با هر ضربه ی من تکون می خورد. انقدر سرعتم رو زیاد کردم که دوباره آه و ناله ش بلند شد. داشتم ارضا می شدم و نمی خواستم دوباره قطعش کنم. دستم رو بردم بالا و جلوی دهنش رو گرفتم و تا می تونستم سرعتم رو زیاد کردم. از زیر دستم صدای ناله های خفه ش رو می شنیدم. روی پنجه های پاش بلند شده و آرنج هاش رو روی میز تکیه داده بود. یه دستم روی پستونش بود و یه دستم جلوی دهنش و دیوانه وار تلمبه میزدم. تا اینکه اولین انقباض رو احساس کردم و خودم رو محکم کوبیدم پشتش و کیرم رو تا آخر چپوندم داخل کسش. با دو انقباض و دو ضربه ی دیگه تمام بدنم بی حس شد و آبم ریخت بیرون. خودم رو چسبونده بودم بهش و فشار می دادم. یه دستش رو از روی میز برداشت و آورد لای پاهاش و تخم هام رو گرفت و کشید سمت کسش. یه لحظه توی همون حالت موندم و بعد خودم رو شل کردم. تخم هام رو رها کرد و آروم از روی میز بلند شد. همین طور که کیرم داخل کسش بود از پشت بغلش کردم و چسبیدم بهش و کیرم آروم آروم در اومد. سرش رو چرخوند و لب هام رو بوسید و لبخند زد و گفت: «حالا پشیمون شدی؟»
خندیدم و گفتم: «عمراً.»
چند لحظه کنار هم لبه ی میز نشستیم و همدیگه رو بوسیدیم و بعد لباس هامون رو پوشیدیم. هردمون بی حال شده بودیم و دوست نداشتیم از جامون جم بخوریم اما باید می رفتیم. دیر شده بود و اگه کسی ما رو بیرون می دید بد می شد. آماده ی رفتن که شدیم دست آخر یه نگاه به همه جای انبار انداختم تا مطمئن بشم که هیچ ردی از اتفاق بین ما وجود نداره. همه چیز روبراه بود. در رو باز کردم و از خانم رستمی خداحافظی کردم. لب هام رو بوسید و گفت: «هیچ وقت امروز رو فراموش نمی کنم.»
_من هم همین طور.
از انبار اومدیم بیرون به محض بستم در یادم اومد که...
_ای وای...
_چی شد؟
_کلید رو جاگذاشتم داخل.
_داخل انبار؟
_آره... فکر کنم. توی جیبم نیست.
_از بیرون که باز نمیشه؟؟
_نه.
_خب بذار فردا یه کلیدساز بیار بازش کنه.
_بد میشه.
_نه بابا، چرا بد بشه؟ بگو کلید رو جا گذاشتم داخل. نهایتش میگن هزینه کلید ساز رو خودت بده دیگه! غیر از اینه؟
_نه... باشه. فردا یه فکری به حالش می کنم.
راه افتادیم و رفتیم. خانم رستمی از ساختمون خارج شد و من هم چند دقیقه معطل کردم و بعد زدم بیرون و برگشتم خوابگاه. شب یه دوش گرفتم و به رختخواب رفتم و با فکر لذت عجیب اون روز خوابم برد. فردا صبحش با انرژی عجیب تری از خواب بلند شدم و شاد و شنگول راه افتادم و رفتم شرکت. همون اول صبح به منشی شرکت گفتم که من دیروز کلید رو جا گذاشتم داخل انبار و زنگ می زنم یه کلید ساز بیاد. حدود ساعت 10 صبح بود که کلید ساز اومد و در رو باز کرد. خیالم راحت شد و رفتم داخل انبار و توی تاریکی فضای انبار بوی عرق و آب منی و سیگار به مشامم خورد. چراغ رو روشن کردم و خواستم برم داخل که دیدم...
نصف قفسه ها خالی بود. قفسه ی لپ تاپ ها و مانیتورها و کیس ها... مترهای لیزری... حتی چندتا ماشین حساب و کیبورد و ماوس! همه غیب شده بودن! تمام بدنم بی حس شد. خشکم زده بود و مات و مبهوت به قفسه های خالی خیره شده بودم. لوازم تحریر و برگه ها و کلاسورها و بقیه ی چیزها همه سر جاشون بودن. اما قفسه ی لپ تاپ ها... خدایا هر لپ تاپ حداقل 3 میلیون قیمت داشت. چهارتا لپ تاپ داخل انبار بود! سه تا کیس و سه تا مانیتور! اون همه کیبورد و ماوس و ماشین حساب و متر لیزری! ذهنم سریع شروع به جستجو کرد. چه کار کرده بودم؟ نکنه دیروز موقع اومدن به انبار کلید رو پشت در جا گذاشته بودم؟ نکنه یه نفر کلید رو برداشته بود و... گندش بزنن. می*دونستن که این کار آخر و عاقبت خوبی نداره. حالا به مهندس معینی چی باید می گفتم؟ عمراً اگه قبول می کرد! تا قرون آخرش رو از حلقومم می کشید بیرون. تازه اگه انگ دزدی بهم نمی زد! داشتم از هوش می رفتم که یهو کلید ساز از پشت سرم گفت: «آقا کار ما تمومه!»
یه بغض گلوم رو گرفت و گفتم: «کار من تمومه!»
_چی شده؟
_دزدیدن!
_واقعاً؟ چی دزدیدن؟
_هر چی ارزش داشته رو دزدیدن!
_کار یه نفر از اهالی ساختمونه! همیشه همین طوره.
_اهالی ساختمون کسی نیست که. فقط بچه های شرکت هستیم. ساختمون کلاً دست ماست.
_باشه، کار یه نفره که می دونسته اینجا چی دارین.
_آخه مهاله بچه های شرکت همچین کاری کنن!
_همیشه همین طوره! باور کن. من کارم همینه. هر هفته چند جا میرم که همین جور اتفاق هایی افتاده. آخر سر هم مشخص میشه که کار یکی از آشناها بوده. البته اگه مشخص بشه.
_حالا چه خاکی توی سرم بریزم.
_اول که نذار همه بفهمن. اگه کار اهالی ساختمون باشه به محض اینکه همه بفهمن دیگه مهاله بفهمی کار کی بوده. یه جوری وانمود کن انگار اصلاً اتفاقی نیفتاده. ببین کی میاد سر و گوش آب بده. هرکی اول اومد معلومه کار همونه!
_بابا به همین سادگی که نمیشه به ملت انگ دزدی زد!
_اصلاً مگه در بسته نبود؟ خب معلومه یکی کلید داشته دیگه!
_راست میگی! ولی کلید اینجا رو فقط من دارم و مهندس!
_پس کار مهندسه!
_بابا مهندس رئیس شرکته!
_آها... خب اینطوری همه فکر می کنن کار تو هست! ببین کی باهات دشمنی داشته.
_اصلاً من این جا کسی رو نمی شناسم که باهام دشمنی داشته باشه!
پول کلید ساز رو بهش دادم و رفت. حدود نیم ساعت وسط انبار روی همون چهارپایه ای که روز قبلش داشتم خانم رستمی رو می گاییدم نشستم، با این تفاوت که حالا خودم گاییده شده بودم! دلم می خواست دو دستی بزنم توی سرم خودم. آخر سر گفتم نمی تونم پنهون کاری کنم. باید برم به مهندس معینی بگم. وقتی داشتم برمیگشتم به سالن یاد حرف کلید ساز افتادم و گفتم فقط به مهندس میگم و نمیذارم کسی بفهمه. از جلوی در دفتر پایین رد شدم و می خواستم برم طبقه ی بالا اتاق مهندس که...
_اتفاقی افتاده؟
برگشتم و دیدم خانم رستمی دم در ایستاده. با دیدنش تمام اتفاقات روز قبل جلوی چشمم مرور شد و احساس کردم دوباره لخت جلوم ایستاده. خودم رو جمع کردم و گفتم: «نه، دارم یه سر میرم بالا با مهندس کار دارم.»
_ظهر وقت داری؟
دستش رو آورد بالا و دو تا انگشتش رو به نشونه ی سیگار کشیدن از هم باز کرد و برد جلوی لبش. نمی دونستم چه جوابی بهش بدم.
_ببینم چی میشه.
دم دفتر مهندس معینی چندتا نفس عمیق کشیدم و بعد در زدم و رفتم داخل. موضوع رو که به مهندس گفتم. مات و مبهوت بهم خیره شد و بعد از چند لحظه گفت: «یعنی دیروز دزدیدن؟»
_آره، دیشب.
_بریم ببینم.
راه افتادیم رو رفتیم انبار. مهندس یه سر و گوشی آب داد و پرسید: «صبح که اومدی در باز بود؟»
_نه بسته بود.
_کلید رو به کسی دادی؟؟
_نه، راستش دیروز فکر کردم کلید رو جا گذاشتم داخل انبار. امروز کلیدساز آوردم، در رو که باز کردم دیدم هیچی نیست.
_یکی کلید داشته. بذار ببینم.
راه افتاد و رفت سمت اتاقش، منم دنبالش رفتم. داخل اتاقش در کمد دیواری رو باز کرد و اون وقت بود که دیدم، ای خاک بر سر من! یه مانیتور یه دستگاه گیرنده و تصویر تمام سالن و بخش های مختلف دفتر! خدا خدا می کردم که داخل انبار دوربین کار نگذاشته باشن. اما چند لحظه بعد تمام امیدم ناامید شد. توی این همه مدت هیچ دوربینی داخل انبار ندیده بودم. حتی متوجه دوربین های داخل سالن و اتاق های دفتر هم نشده بودم. مهندس یه هارد رو از دستگاه گیرنده جدا کرد و برد پشت میزش و نشست و هارد رو وصل کرد به لپ تاپش. بی تاب شده بودم و داشتم می شاشیدم به خودم. گفتم: «میشه من هم ببینم.»
_بیا.
یکی یکی فایل های دوربین انبار رو باز کرد و هر بار به خودم می گفتم خدایا کاش دیگر عقب تر نره. هفت تا فایل رو باز کرد و همه چیز سیاه بود. چراغ انبار خاموش بود و هیچ چیز دیده نمی شد. فایل هشتم رو که باز کرد یه دفعه یه نور چراغ قوه افتاد داخل انبار و بعد یه چراغ قوه دیگه. دو نفر داشتن یکی یکی وسایل رو بر می داشتن و می بردن بیرون. همه جا تاریک بود و فقط زیر نور چراغ قوه ها یه چیزهایی دیده می شد. مهندس یه نگاه بهم انداخت و گفت: «همینه! کاش چهره شون مشخص بود.»
_چراغ رو روشن نکردن!
_یعنی می دونستن این جا دوربین داره؟
_بعید می دونم مهندس. من هم تا همین الان نمی دونستم.
_مطمئنی کلید رو به کسی ندادی؟
_آره، اصلاً مهاله من کلید رو بدم دست کسی. حتی کلید رو داخل کمد میزم هم نمیذارم. هر شب می برم خونه که خدای نکرده مشکلی پیش نیاد.
_خب، الان که پیش اومده. بعیده کار بچه های دفتر باشه. بچه های اینجا اهل این کارها نیستن. حتی آقای یاوری هم مرد شریفیه، مثل پدرم بهش اعتماد دارم.
آقای یاوری آبدارچی شرکت بود. مهندس حق داشت. غیر ممکن بود کار بچه های دفتر باشه. اما چطور ممکن بود کسی خارج از شرکت بدونه ما داخل اون انبار چی داریم؟ اما یه چیز دیگه هم داشت نگرانم می کرد. فیلم سکس من و خانم رستمی هم توی اون هارد بود. و اگه مهندس تصمیم می گرفت همه ی ویدیو ها رو مرور کنه دهنم سرویس می شد. تصمیم گرفتم حداقل شر این قضیه رو کم کنم. گفتم: «مهندس، میشه من فیلم های این هارد رو یه بار دیگه ببینم؟ شاید یه چیزی دستگیرم بشه!»
مهندس نگاه عجیبی بهم انداخت و بعد از یه لحظه سکوت گفت: «ببین، من حتی یه لحظه هم به تو شک نکردم و نمی کنم. ولی این اتفاقی که افتاده مسئولیتش به گردن تو هست. نمی خوام بگم خدای نکرده تو کاری کردی. اصلاً و ابداً. اما یه اشتباه کردی که کار به این جا رسیده. اینا رو میگم که از دستم ناراحت نشی.»
_چرا ناراحت بشم. حق دارین مهندس.
_می خوام زنگ بزنم پلیس.
_پلیس؟
_هرچی باشه دزدی شده. اگه دزد هم پیدا نشه باید پرونده درست کنیم برای بیمه.
_آها. درسته. فرمایشتون کاملاً درسته. خدا رو شکر اینجا بیمه ست. فقط قبلش اجازه میدین من یه نگاه به این فایل ها بندازم؟ ببخشیدا، آخه کلیدسازه می گفت معمولاً این جور اتفاقا کار خود اهالی ساختمونه. البته من به کسی شک نکردم. اما میخوام ببینم توی این چندر روز گذشته وقتی داخل انبار بودم کسی سرک نکشیده باشه.
_باشه. هارد رو ببر. فقط مراقب باش چیزی پاک نشه. همین سند هم ممکنه به دردمون بخوره.
_چشم.
هارد رو گرفتم و مثل برق از اتاق زدم بیرون و رفتم طبقه پایین و نشستم پشت میزم و هارد رو وصل کردم به کامپیوتر و شروع کردم به گشتن. داخل دو تا از فایل ها تصویر من و خانم رستمی ضبط شده بود. با دیدن فیلم آب دهنم خشک شد. سریع اون ها رو کپی کردم داخل کامپیوترم و فایل ها رو پاک کردم. مشخص بود که دو تا فایل پاک شده. اسم فایل ها به ترتیب تاریخ و ساعت ذخیره شده بود و جای خالی دو تا فایل کاملاً واضح بود. دو تا فایل که تصویر تاریک ضبط شده بود رو کپی کردم جای اون ها و اسمشون رو تنظیم کردم. بعد به فکر افتادم که ظهر دیروز هم خانم رستمی من رو بوسیده بود. تصمیم گرفتم کل فیلم های خانم رستمی رو پاک کنم. کل روزهایی که با من اومده بود انبار و سیگار کشیده بود. حدود دو ساعت طول کشید. فایل های که تصویر ما داخلش ضبط شده بود رو کپی کردم داخل کامپیوتر خودم و بعد ریختم روی یه دی وی دی و درست وقتی فایل ها رو از روی کامپیوترم پاک کردم مهندس اومد داخل و مستقیم به من نگاه کرد و گفت: «چیزی دستگیرت نشد؟»
سر همه ی بچه ها چرخید سمت من. قبل از اینکه کسی چیزی بپرسه از جام پریدم و گفتم: «مهندس میشه یه لحظه خصوصی حرف بزنیم؟»
با مهندس راه افتادم و رفتم بیرون دفتر کنار راه پله و بهش گفتم: «ببخشید. من دارم فایل ها رو مرور می کنم. تا الان نتونستم چیزی پیدا کنم. آخه تعداد فایل ها خیلی زیاده. ولی اگه میشه به بچه ها چیزی نگین و این قضیه بین خودمون بمونه. اینطوری هر کس یه حرفی میزنه و ممکنه خدای نکرده به یکی تهمت بزنن. اجازه بدین اگه چیزی پیدا کردم که بی سر و صدا حلش می کنیم، اگه نه اون وقت زنگ می زنیم پلیس.»
_باشه. حالا چرا انقدر دست پاچه ای؟
_ببخشید. همش تقصیر منه. قبول دارم. مسئولیتش با من بود.
_نگران نباش. اگه پلیس هم بیاد نمیگیم که کلید رو گم کردیم. اگه بگیم میگن مقصر خودتون بودین و دردسر میشه. این طوری کار بیمه هم راحت تر پیش میره. فقط زودتر بهم خبر بده که به تأخیر نیفته.
_چشم حتما.
_من فردا نیستم. اگه چیزی پیدا کردی تماس بگیر باهام. اگه نه که پس فردا زنگ می زنیم به پلیس.
_باشه. حتماً. ممنون.
سریع راه افتادم و برگشتم پشت کامپیوترم. با خودم گفتم اول باید ببینم دیروز کلید رو بیرون در جا گذاشتم یا نه. رفتم سراغ فایل سکس خودم و خانم رستمی و شروع کردم به تماشا کردن. در باز شد. اومدم داخل و چراغ رو روشن کردم و در رو گذاشتم روی هم و رفتم سراغ قفسه ها. کلید رو گذاشتم کنار یکی از قفسه ها و وانمود کردم که دارم مرتب می کنم. چند دقیقه بعد خانم رستمی اومد داخل و... دیدن سکسمون حتی توی اون حال پر آشوب برام تحریک کننده بود. اما مدام یه چشمم به کلید کنار قفسه بود. کلید همون جا بود. پس چطور ممکن بود کسی برش داشته باشه؟ فیلم رو زدم جلو و سکسمون تموم شد. داشتیم لباس می پوشیدم و هنوز کلید همون جا بود. داشتم شلوارم رو می پوشیدم که...
خانم رستمی رفت کنار قفسه و کلید رو آروم برداشت و انداخت داخل کیفش و بعد مانتوش رو از روی چهارپایه برداشت و تنش کرد. باورم نمی شد. زدم عقب. دوباره دیدم. خانم رستمی کلید رو از کنار قفسه برداشت و انداخت داخل کیفش! مات و مبهوت مونده بودم. دوباره و دوباره فیلم رو دیدم. دهنم خشک شد و سرم شروع کرد به تیر کشیدن. دی وی دی رو از داخل کامپیوتر بیرون کشیدم و زدم بیرون. رفتم انبار. یه لپ تاپ داخل انبار بود. یه لپ تاپ داخل یه کیف چرمی ته یکی از قفسه ها. اون رو ندیده بودن! کیف رو از داخل قفسه بیرون کشیدم و لپ تاپ رو در آوردم و روشن کردم و دی وی دی رو گذاشتم و دوباره فیلم رو دیدم. دیگه باورم شد. هرچند داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. همون جا نشسته بودم و داشتم به تمام رفتارهای خانم رستمی فکر می کردم. اولش به بهانه ی انتخاب کیبورد اومد داخل انبار. بعد به بهانه ی سیگار کشیدن باهام صمیمی شد. بعد ماجرای نامزدیش رو مطرح کرد و وانمود کرد که داغونه و نیاز به صحبت داره. یعنی تمام اون حرف ها دروغ بود؟ بعد وانمود کرد که... آخه خانم رستمی با مهندس نامزد بود. مگه می شد؟ مهندس کمالی حتماً خوب خانم رستمی رو می شناخت. شاید هم به خاطر همین نامزدی رو به هم زده بودن! شاید فهمیده بود خرده شیشه داره. توی همین فکرها بودم که یه دفعه یه سایه جلوی در دیدم و از جا پریدم. خودش بود. خانم رستمی!
_باز هم ترسوندمت؟
_آره، واقعاً ترسیدم!
اومد داخل و با عشوه چند قدم به سمتم برداشت و گفت: «یه سیگار با هم بکشیم؟»
_آره، چرا که نه!
نگاهش افتاد به قفسه های خالی و گفت: «وسایل اینجا چی شدن؟»
_بردن بیرون تا فردا بر می گردونن.
_کی برده؟ مهندس؟
_آره! بشین.
خانم رستمی نشست روی همون چهار پایه ای که روز قبل روش نشسته و لنگ هاش رو برام باز کرده بود. یه سیگار بهش تعارف کردم و یه سیگار هم خودم برداشتم و روشن کردم. بالای سرش ایستادم و یه نگاه بهش انداختم. خندید و گفت: «طوری شده؟»
_نه، سیر نمیشم از دیدنت!
_عزیییزم!
نگاهم رو ازش برداشتم و رفتم در رو بستم. با تعجب گفت: «الان؟»
_باهات کار دارم.
_بذار برای بعد از ساعت کاری. یکی میاد...
با لحن تندی بهش گفتم: «پاشو بیا!»
_چی فکر کردی پیش خودت؟ فکر کردی چون یه بار با هم بودیم حالا دیگه مال تو شدم؟ خودت رو جمع کن دیگه!
_بهتره تو خودت رو جمع کنی! چون بدجور قراره از هم بپاشی!
_تو چت شده؟ من رو بگو به کی اعتماد کردم! راست میگن بچه شهرستانی ها جنبه ندارن. تقصیر خودم بود که بهت رو دادم. فکر کردی سفره دلم رو برات باز کردم خبریه؟
_خر خودتی! من ساده رو بگو که نمی دونستم چه پتیاره ای هستی!
_حرف دهنت رو بفهم! از همون اولش هم معلوم بود که تازه به دوران رسیده هستی. فکر کردی حالا دیگه هر موقع خواستی می تونی من رو بیاری این پایین بهت حال بدم، آره؟ می خوای همین الان یه جیغ بکشم همه بریزن پایین آبرو و حیثیتت بره؟
_آبرو و حیثیت؟ تو اگه آبرو و حیثیت داشتی دزدی نمی کردی!
_دزدی؟ زر مفت نزن بچه دهاتی. چی ازت دزدیدم که انقدر هار شدی؟ نکنه باکره*گیت رو دزدیدم؟ آخی باکره بودی؟
_به این قفسه ها نگاه کن تا بفهمی چی رو دزدیدی؟
_اینها به من چه ربطی داره؟
_خودت می دونی چه ربطی داره. کار خودته.
_ببین داری زر مفت می زنی. خودت هم میدونی!
_تو دیروز کلید رو از روی قفسه برداشتی و شب دادی به چند نفر بیان اینجا رو خالی کنن!
_من؟ وسایل اینجا به چه درد من می خوره؟ فکر کردی من هم مثل خودت بچه گدا هستم که شب ها توی خوابگاه بخوابم؟
عصبی شدم و کنترل خودم رو از دست دادم. یقه مانتوش رو گرفتم و همون طور که نشسته بود روی چهارپایه از پشت چسبوندمش به قفسه های خالی، سیگار رو از دستش گرفتم و پرت کردم داخل سطل آشغال و گفتم: «ببین یا با زبون خوش بگو که کار تو بوده یا هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!»
یه لحظه ساکت موند و خیره شد به چشم هام. متوجه شده بود که از حرفم مطمئنم. یقه مانتوش رو ول کردم و خودم رو کشیدم عقب. هر اتفاقی می افتاد نباید بهش آسیبی می رسوندم، چون اون وقت خودم مقصر می شدم. چندتا نفس عمیق کشیدم و بهش خیره موندم. خودش رو جمع کرد و یکم فکر کرد و گفت: «خب که چی؟ چه کار می خوای بکنی؟ می خوای بری به مهندس بگی خانم رستمی رو آوردم اینجا کردمش و اون هم کلید رو برداشته و انبار رو خالی کرده؟ آره؟ خب برو بگو. برو بگو تا منم بهش بگم که تو من رو به یه بمونه کشوندی انبار و گرفتی ترتیبم رو دادی و بعد هم از بس هول شدی یادت رفته در رو ببندی! ببینم مهندس حرف کی رو باور می کنه! نه عزیزم، باید حواست رو جمع می کردی. انقدر تو کف کس بودی که چشمهات کور شده بود. یادت رفته چطور کس لیسی من رو می کردی؟ اینم جوابش! با خودت فکر کرده بودی میای تهران کس پارو می کنی آره؟ فکر اینجاش رو نکرده بودی؟ بدبخت دهاتی من هزارتا مثل تو رو می برم لب چشمه میشاشم دهنشون! نذار اون روی سگم بالا بیاد همین جا یه جیغ بکشم!»
_جیغ بکش! چرا نمی کشی؟ جیغ بکش خب!
_ببین، به جای اینکه مثل بچه ها زار بزنی خودت رو جمع کن به مهندس بگو انبار رو دزد زده. پلیس میاد یه نگاه میندازه، پرونده تشکیل میده و کسی هم کاری به کار تو نداره.
_بهش گفتم کلید رو جا گذاشتم داخل انبار!
_خاک بر سر ساده*ت!
_آره انقدر ساده بودم که فکر نمی کردم خانم رستمی دزد باشه!
_هی دزد دزد نکنا! بچه دهاتی چشت رو باز می کردی دیروز کلیدت رو بر میداشتی. الان هم دهنت رو ببند وگرنه یه داستان سر هم می کنم که برت گردونن به همون دهاتت.
_اون وقت تکلیف تو چی میشه؟؟
_تکلیف من که مشخصه، تو نگران تکلیف خودت باش که ممکنه مهندس بندازتت بیرون. برو یکم خایه مالیش رو بکن شاید راضی بشه از سر تقصیرت بگذره.
_ببین، تا فردا بهت فرصت میدم. فردا صبح اومدم اینجا باید همه چیز برگشته باشه سر جاش. وگرنه دهنت رو سرویس می کنم.
_زر مفت نزن. هیچ مدرکی نداری. پس هیچ کس حرفت رو باور نمیکنه. حواست رو جمع می کردی. من بردم، آره. خوب کردم. چهار روز دیگه هم لپ تاپ ها رو توی ماشین علی پیدا می کنن. تا همه بفهمن که انقدرها هم که وانمود می*کنه آدم با شخصیتی نیست؟
_پس می خواستی برای اون بیچاره پاپوش درست کنی؟
_حقتونه. همتون حقتونه! یه مشت بدبخت هَوَل هستین! تو هم مثل علی هستی. چهار روز حالش رو کرد و بعد که دلش سیر شد گفت نه خانواده م اجازه نمیدن! آخه لجن، تو که عرضه نداری جلوی خانواده ت وایسی گه می خوری پا پیش میذاری. تو هم از اون بدتر. همتون فقط تو کف کس هستین!
دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. انقدر پر رو بود که صاف صاف توی چشمم نگاه می کرد و بهم می گفت دزدی کرده و من هم هیچ غلطی نمی تونم بکنم. رفتم جلو و یه لگد کشیدم زیر چهار پایه ای که نشسته بود روش. چهار پایه کج شد و خانم رستمی با کون افتاد روی زمین و چهار دست و پاش توی هوا معلق موند. خم شدم و دوباره یقه ی مانتوش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم و کشوندمش سمت میز کوچیک کنار انبار.
به لپ تاپ اشاره کردم و گفتم: «این یکی رو یادتون رفته ببرن. یعنی ندیدینش! خب حالا بگو ببینم. می دونستی انبار دوربین داره؟»
شوکه شد و بی حرکت زل زد بهم.
_حق داری. من هم نمی دونستم. ولی ببین چی پیدا کردم!
فیلم رو پخش کردم و لحظه*ای که کلید رو برداشت و انداخت توی کیفش رو بهش نشون دادم.
_دیدی؟ این تو هستی که کلید رو برداشتی و انداختی توی کیفت!
بعد چندتا فایل دیگه رو باز کردم و لحظه ای که همون روز ظهرش اومد بغلم کرد و لبام رو بوسید و هفته ی قبل که عصرش اومد پیشم و ادا درآورد که یعنی ناراحته و آخر سر گونه م رو بوسید و رفت رو نشونش دادم. دست و پاش شل شد.
_خب، حالا جیغ بزن!
برگشت و به چشم هام خیره شد. ابروهاش رفته بود توی هم و باورش نمی شد.
_جیغ بزن دیگه! جیغ بزن تا همه بریزن اینجا بفهمن من بهت تجاوز کردم یا تو برام نقشه کشیده بودی!
مات و مبهوت زل زده بود بهم. کلافه شدم و یه سیلی کشیدم در گوشش. شالش از سرش افتاد و سرش رو انداخت پایین. زیر لب گفت: «این فیلم رو به کسی نشون بدی، آبروی خودت هم میره.»
_آره آبروم میره که انقدر ساده بودم که توی پتیاره انقدر راحت گولم زدی. ولی من فقط آبروم میره. اما تو چی؟ اول که با لگد از این جا میندازنت بیرون و بعد هم که یه شکایت درست و حسابی ازت میشه و با پرونده ای که برات میسازن دیگه هیچ جا نمی تونی کار کنی. حالا کدوممون بیشتر ضرر می کنیم؟
_دیگه کی این فیلم رو دیده؟
_آها... حالا شد یه چیزی! هیچ کس. فقط من دیدم. اونم به خاطر زرنگی خودم بود وگرنه الان توی کلانتری بودی. فیلم های هارد دوربین مدار بسته رو پاک کردم و فقط یه نسخه برای خودم نگه داشتم که باهاش ترتیب تو رو بدم. خب، پس تا فردا صبح وقت داری. همه ی وسایل بدون کم و کسر برمیگرده سر جاش. وگرنه فیلم رو میدم دست مهندس معینی و اون وقت دیگه هرچی خودش صلاح دونست. من چند ماهه اینجا کار می کنم. راحت میتونم برم یه جای دیگه. ولی تو... فکر کن علی ببینه نامزدی که باهاش به هم زده چه آدم عوضی بوده!
_فقط به این شرط وسایل رو بر میگردونم که فیلم رو پاک کنی!
_شرط؟
دوباره یقه ی مانتوش رو گرفتم و گفتم: «انگار نمیفهمی جریان چیه؟ من دارم بهت لطف می کنم! بهت یه فرصت میدم که وسایل رو برگردونی که کسی بویی نبره. اون وقت برام شرط میذاری؟»
_خب این فیلم دیگه به چه دردت می خوره؟ غیر از اینه که آبروی هر دومون رو می بره؟
اشک توی چشم هاش جمع شده بود. خانم رستمی که روزی برام ابهت و احترام داشت دیگه توی ذهن من مرده بود. اضطراب و وحشتی که از صبح کشیده بودم برای یک عمرم کافی بود و اینکه فهمیدم چقدر راحت باهام بازی کرده بود نمی ذاشتم آروم بگیرم.
_فردا وسایل رو برگردون بعدش با هم حرف می زنیم. یادت نره، صبح اومدم و دیدم انبار هنوز خالیه دیگه باهات هیچ حرفی ندارم. اون وقت دیگه فقط من میدونم و تو و مهندس معینی و پلیس.
یقه ش رو ول کردم و هولش دادم سمت در. لباس هاش رو مرتب کرد و در رو باز کرد و رفت بیرون. اما قبل از اینکه بره برگشت و یه نگاه بهم انداخت و پوزخندی زد و راهش رو کشید و رفت.
بعد از رفتنش باز هم کلافه بودم. آروم نمی شدم. یکی یکی حرف هاش رو توی ذهنم مرور می کردم و بیشتر عصبی میشدم. چند دقیقه همون جا نشستم و وقتی یکم آروم تر شدم برگشتم دفتر و اون روز هر طوری شده بود پشت سر گذاشتم. فردا صبحش اول از همه رفتم سراغ انبار. در رو باز کردم و دیدم بله. همه چیز سر جاش بود. البته نه به مرتبی قبل. یکم وسایل رو مرتب کردم و در انبار رو بستم و با خیال راحت راه افتادم برم بالا که یهو خانم رستمی دوباره جلوی راهم سبز شد. نگاهم رو ازش برگردوندم و بدون سلام خواستم از کنارش رد بشم که گفت: «باید در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم.»
_چی؟ بگو.
_مهندس خبر داره؟
آره.
چی می خوای بهش بگی؟
_یه چیزی جور می کنم؟
_مثلاً چی؟
_نظری داری؟
_نه، فقط میخوام خیالم راحت بشه.
_نگران نباش، انقدرها عقلم کار می کنه.
_دقیقاً به خاطر همین نگرانم.
_روت کم نمیشه نه؟
_حقیقته! انقدر ساده و بدبختین که از چاله در میاین می افتین توی چاه!
_عجب! من اگه بی افتم توی چاه تو هم می افتی!
_فیلم رو پاک کردی؟
_اوه، نه... اون رو لازمش دارم.
_قرار شد پاک کنی.
_می خوام بدمش به خودت یادگاری داشته باشیش.
_همین که هر روز قیافه ی مزخرفت رو باید ببینم برام بسه.
_خیلی پر رو هستی. یه چیزی هم طلب کاری؟
_فیلم رو پاک کن.
_عصری بعد از کار بیا انبار دی وی دی رو میدم بهت.
راه افتادم و رفتم دفتر و نشستم پشت میزم. هرچی فکر میکردم چیزی به ذهنم نمی رسید. موقع ناهار رفتم پایین پیش مجید. دل رو زدم به دریا و همه چیز رو بهش گفتم. مرده بود از خنده. مدام می خندید و می پرسید: «تو؟ واقعاً بردی انبار کردیش؟ واقعاً کردیش؟» دست آخر وقتی خنده هاش تموم شد بهش گفتم: «حالا یه همفکری کن ببینم چه خاکی تو سرم بریزم.»
یه سیگار با هم کشیدیم و زل زده بودیم به خیابون که یهو گفت: «فهمیدم!»
_چی؟ بگو.
_به مدیرتون بگو کلید رو توی مغازه من جا گذاشتی.
_این طور که تو بدبخت میشی اسکل!
_صبر کن. بگو توی مغازه جا گذاشتی. منم دیدم که یکی از مشتری هام برداشته. از اهالی محل بوده و مثلاً من پدرش رو می شناختم و باهم رفتیم سراغ پدرش و بهش گفتیم چی شده و اونم به التماس و گریه افتاده که با بچه ش صحبت میکنه همه چیز رو برگردونه.
_اون وقت اون مشتری تو از کجا می دونسته توی انبار ما چیه؟
کلید رو پس گرفتی؟
نه، یادم رفت.
_ازش بگیر. بعد یه سرکلید بگیر و روی تمام کلیدها اسم هاشون رو بنویس. کلید انبار. کلید دفتر. کلید ساختمون.
_کلید دفتر که نیست. فقط انبار هست و ساختمون و کمدم.
_خب همون. یکی یکی روی هر کلید اسمش رو بنویس. بگو از روی نوشته ها فهمیده کلید مال انبار شرکته.
_بعد اگه مهندس گیر داد که شکایت کنه چی؟
_بیارش پیش من!
_چی می خوای بهش بگی؟
_بابا ما کاسب محلیم. مهندس از بچگی من رو می شناسه. بهش میگم پدر طرف آدم آبروداریه و به التماس افتاده. میگم بچه ش نوجوونه و اصلاً اهل این کارا نیست. این بار هم کلید رو پیدا کرده و از سر فضولی با دوست*هاش رفتن و چشمشون که به لپ تاپ و این چیزا خورده وسوسه شدن همه رو برداشتن.
_باور نمی کنه.
_من بگم باور می کنه. در هر صورت من که چیز دیگه*ای به ذهنم نمی رسه.
_باشه، پس می سپرمش به تو. ولی اگه راضی نشد باید حقیقت رو بهش بگیم.
_امتحانش ضرری نداره.
همفکری با مجید خیالم رو راحت کرد و بعد از کلی تشکر برگشتم دفتر. عصر بعد از ساعت کار برگشتم دفتر و منتظر موندم تا خانم رستمی بیاد. چند دقیقه بعد سر و کله ش پیدا شد و اومد داخل و در رو پشت سرش بست و گفت: چی شد؟
_چی چی شد؟
_به مهندس چی گفتی؟
_مهندس که امروز نبود. فردا میاد براش توضیح میدم.
_چی میخوای بگی؟
قضیه رو براش توضیح دادم و با شنیدن نقشه ای که کشیده بودیم راضی شد، اما باز هم همون رفتار طلب کارانه رو داشت و گفت: «خب، حالا فیلم!»
_فیلم رو می خوای؟
_آره.
_می خوای چه کار شیطون؟
_ببند دهنت رو میخوام سر به نیستش کنم.
_دلت برام تنگ نمیشه؟
_آخه تو گه بودی که دلم برات تنگ بشه؟؟
_بی ادب نباش. من دارم از شرکت میرم.
_به سلامت. خوش اومدی.
_فردا مهندس بیاد بهش میگم چی شده و میگم فشار کاری زیاده و میخوام برم. حداکثر یه ماه دیگه این جا می مونم.
_شرّت کم!
_فقط یه مسئله ای هست. توی این یه ماه این دی وی دی پیش من می مونه.
_عوضی! فیلم رو بده می خوام برم.
رفتم سمتش، یه قدم به عقب برداشت و تکیه داد به یکی از قفسه*هایی که حالا وسایلشون برگشته بود. دستش رو زد به سینه و پاهاش رو انداخت روی هم، طوری که انگار بیخیال هست و منتظره فیلم رو بهش بدم. بهش نزدیک شدم و دستم رو دو طرفش به قفسه* تکیه دادم و آروم خودم رو چسبوندم بهش.
بیخیال! بعد از این همه اتفاق چی فکر کردی پیش خودت؟
_چطور قبلاً به خاطر نقشه های احمقانه ی خودت حاضر بودی برای من لنگ هات رو ببری بالا، الان به خاطر ماست مالی اون نقشه ها حاضر نیستی؟
_یادت رفته اینجا دوربین داره؟ می خوای فردا فیلم تجاوزت روی میز مهندس باشه؟
_مهندس یادش رفت هارد دستگاه رو بگیره! یعنی فیلمی ذخیره نمیشه!
با شنیدن این حرف نگاهش رو انداخت پایین و توی همون حالت موند. یکی از دست هام رو بردم پشتش و آروم کونش رو از روی مانتوش گرفتم و کشیدمش سمت خودم. دستش رو آورد جلو تا من رو از خودش دور کنه اما با اون یکی دستم کمرش رو گرفتم و محکم چسبوندمش به خودم. روش رو برگردوند و آروم گفت: «من پنج سال از تو بزرگترم، خجالت بکش!»
همین طور که توی بغلم می فشردمش سرم رو بردم در گوشش و آروم گفتم: «دفعه ی اول باید به این فکر می کردی.» و بعد یه چنگ انداختم به کونش و کشیدمش جلو. برش گردوندم رو به قفسه ها و از پشت چسبیدم بهش. از دو طرف مانتوش رو کشیدم بالا و دستم رو از روی شلوار کشیدم روی رون*ها و کونش. بعد دکمه شلوارش رو باز کردم و شورت و شلوارش رو با هم کشیدم پایین. ساکت به قفسه ها خیره شده بود و هیچ کاری نمی کرد. پوست نرم کون و رون*هاش رو مالیدم و پاهاش رو از هم باز کردم. انگشتم رو بردم لای کسش و یه دفعه صدای ناله*ش بلند شد. شلوارش تا زانو هاش پایین اومده بود مانتوش رو تا کمرش کشیدم بالا و کمرش رو خم کردم جلو. دست هاش رو به دو طرف یه قفسه تکیه داد و سرش رو پایین انداخت. دستم رو کشیدم لای کونش. گرما و نرمی پوست کونش داشت دیوونه م می کرد. یه گرد و سبزه جلوی چشمم بود و وقتش رسیده بود که بعد از مدت ها کون بکنم. قبلاً بارها کون کرده بودم. اما معمولا ً توی رابطه های دوستانه با دخترهای هم سن خودم بود و دختره از ترس پاره شدن پرده ش راضی می شد که بکنم توی کونش. اما مجبور بودم که کلی التماس کنم و بعد یه ساعت با کونش ور برم تا دست آخر بتونم کیرم رو بکنم داخل. اما حالا جریان فرق می کرد. من و خانم رستمی یه حساب داشتیم که باید تسویه می شد. خودش هم این رو می دونست و به خاطر همین بود که چیزی نمی گفت و ساکت مونده بود، وگرنه حتی یه لحظه هم اون جا نمی موند و با اون ادبیاتی که من ازش دیده بودم سر تا پام رو فحش کش می کرد. خلاصه با لمس پوست نرم لای کونش وسوسه شدم که از پشت بکنمش. با انگشت*هام لای کونش رو باز کردم و یه تف انداختم لای چاکش. تفم آروم لیز خورد و رسید به سوراخ کونش و همون موقع بود که خانم رستمی سرش رو برگردوند و با نگرانی یه نگاه بهم انداخت. شلوار و شورتم رو تا روی رون*هام کشیدم پایین و بعد دستم رو گذاشتم روی کمر خانم رستمی و فشارش دادم پایین. قبل از اینکه متوجه بشه جریان چیه یه تف انداختم سر کیرم و نوک کیرم رو مستقیم گذاشتم روی سوراخ کونش.

خواست برگرده اما با دستم شونه ش رو گرفتم و نذاشتم جم بخوره. صدای هق هقی از گلوش بلند شد و زیر لب گفت: «نه...نه...» نوک کیرم رو آروم فشار میدادم روی مقعدش و یواش یواش خودم رو جلو و عقب می کردم.
_توروخدا... نه...
خم شدم جلو و سرم رو بردم کنار گوشش و گفتم: «میخوای بگی اولین باره که کون میدی؟» و قبل از اینکه بخواد جوابی بده کیرم رو فشار دادم داخل. یه نفس عمیق و سریع کشید و سرش رو بلند کرد و از گوشه چشم یه نگاه بهم انداخت. کیرم تا نیمه رفته بود داخل کون سبزه و گرد خانم رستمی. دیگه منتظر نموندم و همین طور که با یه دست مانتوش رو گرفته بودم بالا اون یکی دستم رو گذاشتم روی شونه ش و خود رو فشاش دادم جلو کیرم رو کردم توی کونش. صدای یه ناله از بین لب*هاش بیرون اومد و نفسش رو با درد بیرون داد و بعد، وقتی کیرم تقریباً تا ته توی کونش جا گرفته بود، شروع کرد به نفس نفس زدم. مدام سرش رو می انداخت پایین و دوباره می آورد بالا و به قفسه*ای که حالا وسایلش برگشته بودن سر جاشون نگاه می کرد. گرما و تنگی کونش داشت دیوونه م می کرد و اینکه می دیدم بدون هیچ اعتراضی نمی کنه اون زبون درازش دیگه به هیچ دردش نمی خوره بیشتر تحریکم می کرد. محکم خودم رو می کوبیدم به کونش و با هر ضربه سرش جلوی قفسه ها بالا و پایین می شد. محکم چنگ انداخته و لبه ی یکی از قفسه ها رو گرفته بود. مشخص بود که داشت درد می کشید اما شاید غرورش اجازه نمی داد که چیزی بگه. کم کم دستش شل شد و روی زانوهاش اومد پایین. همین طور که کیرم توی کونش بود خودم رو چسبوندم بهش و من هم همراه با اون روی زانوهام نشستم. یکم چرخید و یه دستش رو تکیه داد به زمین و یه دستش رو گذاشت لبه*ی ردیف پایین قفسه ها. زانوهاش رو چسبونده بود به هم و حالا شلوار و شورتش دور مچ پاهاش جمع شده بود. دستم رو گذاشتم روی کمرش و کشیدمش پایین و شروع کردم به تلمبه زدن. صدای هق هقش بلند شد. انگار داشت جلوی ناله هاش رو می گرفت. خم شدم روش و سرم رو بردم کنار گوشش و آروم گفتم: «خانم رستمی! فکر می کردی ورق برگرده و به این حال و روز بیفتی؟»
هیچی نگفت و همین طور که نفس نفس می زد سرش رو برگردوند و فقط یه نگاه بهم انداخت. نمی دونم چی توی اون نگاهش بود که هنوز هم توی خاطرم مونده. یه نگاه تحریک کننده، نگاهی که انگار همزمان پر از درد و لذت بود. همین نگاهش باعث شد که تمام بدنم منقبض بشه و چند لحظه دیوانه وار خودم رو بکوبم بهش و... اولین انقباض... یه ضربه ی محکم دیگه... دومین انقباض، این بار شدیدتر، طوری که آبم پاشید توی کونش... چند ضربه ی آروم... لیزی دیواره های لزج روده... حس خوب خالی شدن... انقباض عضلات مقعد دور کیرم.... و بعد....
شل شدم و آروم خودم رو چسبوندم بهش. با انقباض مقعدش کیرم رو آروم فرستاد بیرون. به پلو خم شد و دراز کشید روی زمین. من هم کنارش روی زمین دراز کشیدم و چند لحظه منتظر موندم تا نفس نفس زدنم تموم بشه. بعد بلند شدم و شلوارم رو بالا کشیدم و کمربندم رو بستم. روی چهار پایه نشستم و پاکت سیگارم رو از جیبم در آوردم و یه نخ روشن کردم. خانم رستمی هم بلند شد و سرجاش نشست و از داخل کیفش چندتا دستمال کاغذی برداشت و لای کون و کسش رو پاک کرد و بعد دستمال رو انداخت یه گوشه، به قفسه ها تکیه داد و همین طور که شلوار و شورتش دور مچ پاهاش جمع شده بود زانوهاش رو جمع کرد جلوی سینه ش. یه نخ سیگار دیگه روشن کردم و از جام بلند شدم. رفتم جلو سیگار رو گرفتم سمتش. سرش رو بلند کرد و یه نگاه بهم انداخت. لحظه ای مکث کرد و بعد سیگار رو گرفت. دوباره برگشتم و روی چهار پایه نشستیم. بدون اینکه هیچ کدوم حرفی بزنیم سیگارمون رو کشیدیم و بعد از جاش بلند شد و شلوار رو کشید بالا. مانتوش رو مرتب کرد. شالش رو سرش کرد و کیفش رو برداشت و از داخل کیفش کلید انبار رو درآورد و بهم داد. کلید رو گرفتم و توی این فکر بودم که دی وی دی رو بهش بدم یا نه. اما بدون اینکه منتظر چیزی بمونه سرش رو انداخت پایین و راه افتاد، در انبار رو باز کرد و قبل از رفتن برگشت یه نگاه بهم انداخت. یه لحظه همین طور بهم خیره شد، بعد آروم سرش رو چند بار تکون داد و روش رو برگردوند و رفت.
بعد از رفتنش سریع راه افتادم و از انبار زدم بیرون و در رو پشت سرم قفل کردم. وقتی رسیدم جلوی در ساختمون خانم رستمی داشت از پیاده رو می*رفت سر خیابون. چند لحظه رفتنش رو تماشا کردم و بعد به راه افتادم و رفتم.
روز بعد ماجرا رو برای مهندس تعریف کردم. البته اون ماجرایی که با مجید ساخته بودیم! مهندس یکم شک کرده بود و هی من رو سوال پیچ می کرد. دست آخر بهش گفتم خواستین می تونین از سوپری پایین بپرسین. آخرش یکم فکر کرد و گفت: «خود مجید پسره رو پیدا کرد؟
_آره مهندس، البته من فقط پدرش رو دیدم.
_حالا بعداً باهاش حرف می زنم. تو فعلاً سریع مغزی کلید در ساختمون و انبار رو عوض کن.
خیالم راحت شد که ماجرا ختم به خیر شد. اما هنوز یه هفته نگذشته بود که مهندس معینی بهم گفت مسئولیت انبار رو بسپارم به آقای یاوری، آبدراچی شرکت. نمی دونم چی شنیده بود، اما می گفت آقای یاوری سرش خلوت*تره و این*طوری خیالم راحته که دوباره کلید رو جایی جا نمی*گذاری! من هم با شرمندگی قبول کردم. قبل از تحویل انبار تنها رفتم اون جا و در رو پشت سرم بستم. اما موقع بستن در چشمم خورد به یه برگ کاغذ که پشت در افتاده بود. کاغذ رو برداشتم و یه نگاه بهش انداختم. با خوندن اولین جمله آب دهنم خشک شد.
«سلام بچه دهاتی...»