نمایش نتایج: از 1 به 1 از 1

موضوع: ویدای افسانه ای

  1. #1

    ویدای افسانه ای

    همکار
    همسر

    تازه استخدام شده بودم و باید حواسم رو جمع می کردم به کسی آتو ندم، تو این وضعیت اقتصادی مملکت و بیکاری ها و بدبختی ها، من شانس اُورده بودم که کار گیرم اومده بود. اینو مدیون آقای کمالی دوست قدیمی بابام هستم که منو به اینجا معرفی کرد و بعد با یه مصاحبه، منو قبول کردن و استخدامم کردن. آقای رضایی که همه بهش می گفتن حاجی، منو به بچه های اداره معرفی کرد. اداره دو اتاق کارکنان داشت، یکی اتاق آقایون که با من می شدن چهار نفر و یه اتاق دیگه که سه نفر خانم اونجا می نشستن. همه به من خوش آمد گفتن و برام آرزوی موفقیت کردن. زمانی که حاجی می خواست بره، رو کرد به من و بهم گفت، زیاد به این خانم ها رو نده، خصوصا خانم میرزایی، اصلا سعی کن با این خانم حرف نزنی، خودت بعدا دلیلشو می فهمی، چون مثل پسرم می مونی، این حرفو بهت می زنم . . .
    تو اداره خیلی زود سرم شلوغ شد، بقیه هم ناخودآگاه بعضی کاراشون رو مینداختن گردن من. منم صفر کیلومتر بودم و دلم نمی خواست کسی ازم ایراد بگیره، واسه همین بیشتر اوقات تا دو سه ساعت بعد از وقت اداری می موندم و کارهای عقب افتاده ام رو انجام می دادم.
    یه روز که من مشغول کار بودم، دیدم اون طرف تر خیلی پچ پچ کنان بچه ها داشتن با هم صحبت می کردن، شنیدم که دارن درباره یه خانم صحبت می کنن . . . طرف داشت می گفت عجب ممه هایی داره و داشت درباره نحوه خوردن ممه های اون خانم برای بقیه صحبت می کرد و بقیه هم داشتن به دقت گوش می کردن. یکی دیگه شون گفت من خودم چند هفته پیش باهاش بودم، خیلی خوب حال میده . . . طرف وسط خاطره اش، داشت می گفت: آقا من آلتم رو در اُوردم و گفتم ویدا خانم حالا نوبت خوردن توئه، آقا این ویدا چقدر خوب ساک میزنه لامذهب . . *. فهمیدم اسم خانمی که ظاهرا جنده است، ویداست. یکی دوبار دیگه هم از پچ پچ کردناشون، اسم ویدا به گوشم خورده بود . . .
    بعد از حدود شیش هفت ماه با بچه های اداره یه کم بیشتر صمیمی شدم.
    یه روز، وقت استراحت ظهر، دیدم یکی از بچه ها داره جریان دیشب خودش با ویدا رو توضیح میده، منم که چون حالا دیگه باهاشون صمیمی تر شده بودم، رفتم نزدیک تر و گفتم: بابا این ویدا کیه مگه؟ بدین ما هم بکنیم دیگه. حمید که داشت تعریف می کرد، گفت: هنوز واسه تو زوده داداش، فعلا بیا جلو برات تعریف کنم که دیشب چه غوغایی کردم. حمید می گفت دیشب کوس ویدا رو پاره کرده، ظاهرا این ویدا خانم جنده تا قبل از این باکره بوده و فقط کون می داده و حالا حمیدخان کوسش رو پاره کرده بود. حمید تعریف می کرد چطوری با زرنگی ویدا رو اُورده خونه و مست و پاتیلش کرده و پرده اش رو زده. می گفت حالا تو زندگیم دو تا پرده رو زدم، یکی خانمم، یکی ویدا . *. *. غرور و شهوت از حرف های حمید می بارید، من و بچه ها هم که داشتیم گوش می کردیم، کفمون بریده بود و بهش حسادت می کردیم. دانیال همه اش می گفت، خوش به حالت حمید، آخرش تو زرنگی کردی و پرده اش رو زدی، خیلی سالاری تو بابا. منم با خودم می گفتم حالا پرده هیچ، یه کوس ساده کاش گیرمون میومد می کردیم. پارسال یکی از بچه ها یه جنده اورده بود خونه شون که به منم نوبت رسید و منم کردمش. یه خانم حدود چهل و پنج ساله بود. قیافه ای نداشت، اما تجربه خوبی بود برام و بگیر نگیر یه کم هم لذت برده بودم.
    از فردای اون روز همه به حمید به دید یه قهرمان نگاه می کردن. قهرمانی که تونسته بود، کوس ویدا رو پاره کنه. اسم ویدا بین جمع ما مظهر سکس و شهوت بود. یکی دو بار دیگه وسوسه شدم و از بچه ها پرسیدم ویدا کیه واقعا؟ ولی بچه ها منو می پیچوندن و جواب نمی دادن. احساس کردم دلشون نمی خواست این کوس ناب و خوشگلی که دارن رو با بقیه قسمت کنن. من هم به شنیدن خاطراتشون بسنده می کردم و غبطه می خوردم و با خودم می گفتم کاش منم می تونستم یه بار ویدا رو بکونم. دختری که شب و روز، فکر و ذکر سه تا جوون شده، حتما باید خیلی خوشگل و سکسی باشه. یادمه تو یکی از خاطراتشون، رضا می گفت که چطوری هندزفری طلایی رنگ ویدا رو گذاشته تو کونش . . . می گفت هندزفری رو اول گذاشته تو کون ویدا و بعد دراُورده و گذاشته تو دهنش.
    رضا وسط تعریف خاطره اش که می دید چطوری من ذوق زده شدم، بهم گفت: داداش تو چرا نمی ری سراغ حاجی رضایی؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: آخه حاجی تو کار صیغه است و خیلی راحت می تونه برات کوس جور کنه. بعد گفت البته کوس هایی که حاجی داره، اینقدر خود حاجی بهشون کیر زده، که دیگه به درد کردن نمی خورن . . . بعد همه شون با هم خندیدن. حمید گفت: بچه ها شنیدین خانم حاجی بو برده و بینشون اختلاف پیش اومده؟ رضا گفت: واقعا؟ حاجی مرد بسیار نازنینیه، خیلی آدم درستیه، زنش قدرش رو نمی دونه . . .
    من سرم به کار خودم گرم بود و بعضی وقتا هم به ویدا فکر می کردم، جنده ای که کم کم کردنش داشت آرزوم می شد. با وجودی که اصلا این جنده رو ندیده بودم، ولی با به یاد اوردن خاطراتی که بچه ها تعریف می کردن، حال می کردم و جلق می زدم.
    آقایون اداره هر سه تاشون متاهل بودن ولی اعتقاد داشتن کردن جنده ها اصلا خیانت نیست. حمید می گفت دختر جنده مال همه است و مثل خط واحد می مونه و همه اجازه دارن سوارش بشن. من مجرد بودم ولی تقریبا باهاشون هم عقیده بودم . . .
    یه روز صبح که خودم رو رسوندم اداره، دیدم فقط حمید تو دفتر پشت میزش نشسته و بچه ها هنوز نرسیدن. یه خانم خوشگل با یه تیپ با کلاس و شیک هم کنارش نشسته بود. یه لحظه با خودم گفتم نکنه این ویداست؟ یعنی بالاخره من ویدای افسانه ای رو دیدم؟ بعد که رفتم جلو، با حمید سلام و احوالپرسی کردیم و حمید خانمش رو بهم معرفی کرد . . . وقتی داشتم به خانم حمید سلام می کردم، شوکه شدم، اونم همینطور . . . خانم حسینی، هم رشته ای و همکلاسی دانشگاهم بود . . . خیلی از دیدن هم خوشحال شدیم و ده پونزده دقیقه از خاطرات دانشگاه صحبت کردیم. خانم حسینی همیشه آویزون استادا برای گرفتن نمره بود. بچه ها می گفتن دو نمره از معدلش رو با التماس به دست اُورده.
    چند روز بعد، من که با ماشین خودم اومده بودم اداره، موقع رفتن به خونه، به حمید که هم مسیر بودیم تعارف کردم که برسونمش، اونم قبول کرد. وسط راه داشت با خانمش صحبت می کرد که یهو حمید رو کرد به من و گفت: ساجده میگه نذار شهاب بره، یه کیک خوشمزه درست کردم و بیاین بالا بخورین. من با اصرار حمید رفتم خونه شون و ساجده رو دیدم که با یه شلوارک و یه تاپ رکابی اومد و باهام سلام و احوالپرسی کرد. حدود یه ساعت با حمید و خانمش گفتیم و خندیدیم و بعد من پاشدم اومدم خونه.
    شب ساعت حدود دوازده بود که یه پیامک ناشناس اومد برام. نوشته بود: چطور بود؟ خوشت اومد؟ گفتم: شما؟ گفت: من ساجده هستم، ساجده حسینی. گفتم: ببخشید من به جا نیوردم. آره کیکتون خیلی خوشمزه بود و ازش تعریف کردم. روزهای بعد ساجده چند بار دیگه هم بهم پیامک داد، واضح بود که می خواد باهام دوست بشه. شایدم نه . . . منم که خیلی تو کف دختر بودم، از پیامک ها و حرف های نیمه سکسیش لذت می بردم. بعد از یکی دو ماه من و ساجده یه کم با هم راحت تر شده بودیم و ساجده رسما می گفت یه شب بیا منو بکن. تا اینکه یه روز که صبح رسیدم سر کار، ساجده اصرار کرد که پاشم برم خونه شون. من یه چشمم به حمید بود و یه گوشم هم به حرف های ساجده. یهو ساجده در اومد و گفت: آقا اصلا بیا پولش رو بده، مجانی نیست که .* . . بعد خندید و گفت: پاشو بیا، پاشو بیا، بعد با هم حساب می کنیم. من اصلا قصد قبول کردن پیشنهاد ساجده رو نداشتم. زن دوستم بود و دلم نمی خواست به دوستم خیانت کنم . . . اما تو یک لحظه یاد حرف های حمید و بچه ها افتادم که می گفتن، کردن جنده ها خیانت محسوب نمیشه . . . ساجده هم که خودش داشت می گفت پول می خواد، مطمئن بودم شوخی می کنه، اما به هر حال ساجده رسما تقاضای پول کرده بود، بنابراین ساجده طبق تعریف، یه جنده محسوب می شد . . . تو فکر این چیزا بودم که دل رو زدم به دریا و پشت تلفن به ساجده گفتم: الآن میام اونجا.
    ساجده خودشو کاملا آماده کرده بود، استقبال گرمی از من کرد و خیلی با خونسردی و بدون استرس رفتار می کرد. اما من شدیدا عصبی بودم و فشار زیادی روی خودم احساس می کردم. بعد از دوش گرفتن، من و ساجده رفتیم توی تخت. بدن زیبای یک دختر رو از نزدیک می دیدم، زل زده بودم به سینه هاش. ساجده می گفت: نکنه خوردن سینه بلد نیستی؟ تمام بدنش رو با حرص و ولع نگاه می کردم و لمس می کردم و می بوسیدم و می خوردم. ساجده همه اش به کارهای من می خندید و می گفت: تا حالا کسی با من اینجوری نبوده . . . گفتم: یعنی چی؟ گفت: آخه همه همون اول کار، میان لب می گیرن و کیر میزارن دهنم و سینه می خورن و کوس می زارن، ولی تو دو ساعته داری تمام بدن منو می لیسی. یه جاهایی رو لیس زدی که خود حمید هنوز حتی نبوسیده. بعد خندید و گفت کارتو بکن و راحت باش. ساعت ده صبح که من هنوز مشغول خوردن بدنش بودم، ساجده در اومد گفت تو نمی خوای بالاخره کوسم بزاری؟
    گفتم: خسته شدی؟ گفت: نه، وقتمون کمه، تو که نمی خوای منو بدون کردن، همینجوری ول کنی بری، اونم بعد از دو ساعت خوردن بدنم؟ خندیدم و گفتم: نگران نباش من تا تو رو نکنم از اینجا نمیرم.
    من اون روز دو بار ساجده رو کردم. ساجده از سادگی و بی تجربگی من تو سکس تعجب کرده بود ولی معلوم بود از سکس من خوشش اومده بود . . . دو سه ساعت هم لخت تو بغل همدیگه خوابیدیم و از زمان دانشجویی صحبت کردیم. من از تو حرفاش فهمیدم، ساجده بعضی از استادا رو اغوا می کرده و ازشون نمره می گرفته. اما نگفت که باهاشون سکس می کرده یا نه. ظاهرا روشش این بوده که می رفته تو دفترشون و عشوه گری می کرده و مقنعه اش رو می زده بالا تا قسمتی از سینه اش دیده بشه و استادا هم فکر می کردن خبرهاییه و بهش نمره می دادن. اما من فکر کنم ساجده بیشتر از اینها پیش می رفته. چون استادای اون زمان به این راحتی به کسی نمره نمی دادن.
    من از سکس با ساجده خیلی لذت بردم. ساجده حسینی خیلی دختر خوشگلی نبود، اما بدن تمیز و پوست صافی داشت. من از مالیدنش خیلی لذت بردم.
    دو سه روز از این ماجرا گذشت و من یه کم دچار عذاب وجدان بودم، من با زن همکارم سکس کرده بودم. با زن حمید قهرمان. قهرمانی که پرده ویدای افسانه ای رو پاره کرده بود . . *. حالا من مثل یک بز ترسو، زن قهرمان اداره رو مخفیانه و بزدلانه کرده بودم . . . تا اینکه یه شب، ساجده بهم پیام داد و گفت: عزیزم نمی خوای صورت حسابت رو تسویه کنی؟ گفتم: اتفاقا چرا، ولی نمی دونستم شماره حسابت چنده؟ بعد چندتا شکلک خنده براش گذاشتم. بعد بلافاصله پیامک دیگه ای ازش اومد، باز کردم دیدم شماره حساب فرستاده و مبلغ رو زده یک میلیون و نیم. شوکه شدم. چند لحظه گیج شده بودم، گفتم نکنه می خواد منو امتحان کنه؟ بهش گفتم: ساجده جدی میگی؟ گفت: آخه کوس خل، کی میاد یه روز تمام لخت تو بغلت مجانی بخوابه؟ گفتم: نمی دونم چی بگم. گفت: نمی خواد چیزی بگی، زود پول رو واریز کن، خرج منم زیاده. بعد بای بای کرد. من دو سه ساعت با خودم کلنجار می رفتم . . . داشتم به لحظاتی که با ساجده بودم فکر می کردم. بعد از چند روز که به اون ماجرا نگاه می کردم، یه چیزایی برام جالب به نظر می رسید. استقبال گرم ساجده و خونسردیش غیر طبیعی بود. تازه یکی دو بار هم به من گفت بقیه، کارهایی که تو می کنی رو انجام نمیدن. بقیه، مستقیم میرن سر اصل ماجرا یعنی لب و سینه و کوس. این بقیه کیا هستن؟ منظور ساجده چی بود؟ یعنی ساجده غیر از من و حمید با کسی دیگه ای هم سکس می کنه؟ یا شاید هم ساجده یه جنده است که داره از طریق سکس پول درمیاره، بدون اینکه حمید شوهرش بفهمه. یعنی زن قهرمان اداره، یه جنده است؟ من فردا از ترسم سریع پول رو به حساب ساجده حسینی واریز کردم و براش پیامک واریز رو ارسال کردم ولی اصلا یه تشکر خشک و خالی هم نکرد و در عوض پیام داد: هر وقت خواستی بازم بیا، ولی این دفعه پول رو قبل از اومدنت پرداخت کن لطفا.
    با این پیام ساجده مطمئن شدم که ساجده جنده است و دیگه اصلا احساس عذاب وجدان نداشتم چون طبق اصول حمید قهرمان، این پاره کننده کوس ویدای افسانه ای، جنده مثل خط واحد می مونه و مال همه است و هر کی خواست می تونه سوارش بشه و بودن با جنده ها خیانت محسوب نمیشه.
    اما ای کاش من به جای ساجده می تونستم با ویدای افسانه ای سکس کنم، رضا چند روز پیش می گفت آبش رو داده ویدا خورده، می گفت ویدا متخصص آب اُوردن مردهاست، گفت کافیه به بدنش دست بزنی تا کیرت بلند بشه. می گفت ویدا عاشق کون دادنه. می گفت تو همین جمعه گذشته از هشت صبح تا پنج بعد از ظهر با ویدا بوده، می گفت سه بار کوسش گذاشته و دو بار کونش.
    من این حرفا رو که از حمید و رضا و دانیال میشنیدم، خیلی شهوتی می شدم، و آرزو می کردم کاش میشد من حداقل عکس ویدای افسانه ای رو ببینم.
    .
    .
    .
    چند ماه بعد، خواهرم زنگ زد و گفت متاسفانه پسرش تو استخر غرق شده و کلیه هاشو از دست داده، من سریعا خودم رو رسوندم اونجا. اوضاع خوب نبود و رامین پسر هفت ساله اش داشت از دست می رفت و نیاز به پیوند کلیه بود . . . یک هفته تمام، من و خواهرم گشتیم تا چند مورد رو برای پیوند کلیه پیدا کردیم ولی پول بالایی می خواستن، خواهرم خودش بیست میلیون پول داشت و به سی میلیون دیگه نیاز داشتیم، اونم فوری و ظرف چند روز آینده. من به هر کسی می تونستم رو زدم، تصور از دست دادن رامین کوچولو، برام وحشتناک بود. به بچه های اداره هم رو انداختم و هر کی به اندازه توانایی خودش کمک کرد، اما هنوز پانزده میلیون دیگه پول می خواستیم. دانیال که می دید من چطوری به این و اون رو می زنم. منو کشید کنار و گفت: فقط یه نفر می تونه مشکل تو رو حل کنه. گفتم: کی؟ گفت: خانم میرزایی، یه مجرد علافه که مطمئنم کلی پس انداز داره. گفتم: دوست ندارم حضوری برم پیشش. گفت: پس بیا این شماره موبایلش رو بگیر و بهش زنگ بزن. من از اداره رفتم بیرون و به شماره خانم میرزایی زنگ زدم، یه کم استرس داشتم، به یاد حرف های حاجی رضایی افتادم که می گفت به این دختره نزدیک نشو . . *. خانم میرزایی گوشی رو ورداشت، اولش منو نشناخت، خودمو بهش معرفی کردم، تعجب کرد و گفت مگه تو اداره نیستی؟ گفتم: چرا، گفت: چرا نمیای اتاق ما پس؟ تشکر کردم و ماجرای رامین و کلیه اش رو براش توضیح دادم. سکوت کرد و گفت میشه من خودم خواهرتون رو ببینم و باهاش صحبت کنم؟ گفتم: چطور مگه؟ گفت: شما ناراحت میشی؟ گفتم: نه نه اصلا، بعد شماره خواهرم رو براش فرستادم.
    یک ساعت بعد، خواهرم زنگ زد و گفت: این خانم میرزایی همکارت زنگ زد، چه انسان با شخصیتیه، گفت همه هزینه های درمان رامین رو میده، گفت آقای مهدی زاده (من) به گردن ما خیلی حق داره . . *.
    خواهرم خیلی خوش حال بود، از من خیلی تشکر کرد و گفت جون پسرش رو به من مدیونه . . *. من به خانم میرزایی زنگ زدم و متواضعانه ازش تشکر کردم. بهم گفت: نگران نباش همه چیز حل میشه.
    فردای اون روز، من رفتم بیمارستان. در نهایت تعجب، خانم میرزایی رو دیدم که در کنار خواهرم نشسته بود و داشتن حرف می زدن. من رفتم جلو و دوباره ازش تشکر کردم. معلوم شد خانم میرزایی همه هزینه ها رو داده و قراره پس فردا عمل پیوند کلیه انجام بشه. باورم نمی شد به این سادگی، یکی از همکاران اداره بتونه به من کمک کنه. آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم. اونم خانم میرزایی، کسی که منو از دیدنش منع کرده بودن. من به ده ها نفر رو زده بودم و به نتیجه نرسیده بودم اما خانم میرزایی با یه تماس، مشکل منو حل کرد. حتما وضعش خوبه که تونسته اینجوری کمکمون کنه، شاید هم به قول دانیال یه دختر مجرده که پولاش رو پس انداز کرده.
    مشکل رامین با پی گیری های من و خانم میرزایی حل شد و یه کلیه بهش پیوند زدن. خواهر من هم با خانم میرزایی صمیمی شدن و خواهرم ازش خیلی تعریف می کرد. فقط مونده بود بدهی من به خانم میرزایی، که با هزار جور دوندگی از این بانک به اون بانک، بالاخره تونستم وام بگیرم که بدهی خانم میرزایی رو تسویه کنم.
    من و خواهرم برای تشکر و قدردانی، دعوتش کردیم به شام تو رستوران. شب خوبی بود. خانم میرزایی خیلی با ملایمت و مهربانانه حرف می زد، جوری که من اون شب یه فکرهایی به ذهنم زد و خواهرم هم مرتبا به من ایما و اشاره می کرد که یعنی ببین چه دختر خوبیه. منظور خواهرم این بود که چرا آستین بالا نمی زنی*.
    وقتی می خواستیم از هم جدا بشیم، من اصرار کردم که شماره حسابش رو بده، با هزار جور تعارف و خواهش، بالاخره، شماره کارتش رو روی یه کاغد نوشت و داد دستم و بعد خداحافظی کردیم.
    شب تو خونه رفتم یادداشت خانم میرزایی رو اُوردم ببینم بانکش چیه، زیر شماره حساب بانکی نوشته بود: با تشکر - ویدا میرزایی
    دوباره خوندمش: ویدا . . . ویدا . . . ویدا میرزایی
    یادم به ویدای افسانه ای بچه های اداره افتاد و یه کم خنده ام گرفت، با خودم گفتم چه تشابه اسمی جالبی، یه ویدا با این شخصیت، یه ویدا هم با اون شخصیت.
    بعد رفتم که بخوابم. اما نخوابیدم. دوباره سعی کردم که بخوابم، ولی بازم نخوابیدم، تشابه اسمی این دو تا ویدا خیلی ذهن منو مشغول کرده بود و هزار جور فکر از ذهن من گذشت. این وسط حرف حاجی رضایی رو نمی تونستم هضم کنم. مگه خانم با شخصیتی مثل خانم میرزایی چه مشکلی داشت که به من گفت بهش نزدیک نشو؟
    نتیجه رسمی که صبح از فکرهای دیشبم گرفتم این بود:
    قطعا خانم میرزایی، نمی تونه ویدای افسانه ای بچه های اداره باشه. خانم میرزایی خیلی خانم سر به زیری بود و کاری به کار کسی نداشت. تازه برداشت من از حرف های بچه ها این بود که ویدای افسانه ای یه دختر خیلی زیبا و جذابه، در حالیکه خانم میرزایی قیافه خوبی داشت اما عالی نبود.
    صبح با این فکر ها رفتم بانک، ولی خیلی شلوغ بود و موفق نشدم و گذاشتم برای فردا.
    اون روز وقتی رسیدم اداره، رفتم اتاق خانم میرزایی که بهش بگم که فردا حتما براش واریز می کنم. خیلی منو تحویل گرفت و با خوشرویی به من گفت عجله نکنید، هر وقت تونستید، پرداخت کنید. وقتی اومدم بیرون از اتاقش، چیزی رو که دور گردن خانم میرزایی دیدم ذهن منو مشغول کرد . . . هندزفری طلایی رنگ خانم میرزایی . . . هندزفری طلایی رنگ . . . یادم افتاد که رضا تو خاطراتش با ویدا گفته بود هندزفری طلایی ویدا رو کرده تو کونش . . .
    کلا به هم ریختم . . . سریع از اداره بیرون رفتم و تو خیابون های اطراف بی هدف قدم می زدم . . . درست نمی تونستم تمرکز کنم، مغزم داغ شده بود، روی پاهام و چشمام کنترل نداشتم، دوست داشتم هر جایی که پاهام میره برم و هر چیزی که چشمام می خواد، ببینم. خودم رو سپرده بودم دست اونا. دلم نمی خواست یه جا وایسم. می خواستم همینجوری دور بزنم و هر چیزی رو نگاه کنم تا نتونم به چیز دیگه ای فکر کنم.
    اما بیهوده بود. بی خود داشتم خودم رو گول می زدم. خانم میرزایی، همون ویدای افسانه ایه. همون ویدایی که حمید و رضا و دانیال هر هفته باهاش می خوابن و حمید پرده اش رو پاره کرده. از سادگی خودم عصبانی بودم. بیچاره خواهرم که چه فکری درباره این دختره می کنه.
    چند ساعت بعد که تونستم به خودم مسلط بشم. با خودم حساب کتاب کردم که ببینم چند چندم. من فردا پول خانم میرزایی یا همون ویدای افسانه ای رو میدم. پس چه مشکلی هست؟ هیچی، تازه منم از این به بعد می تونم مثل بچه های اداره باهاش سکس داشته باشم. من بالاخره می تونستم ویدا رو بکنم. این خیلی خوبه. دیگه چی؟ فقط یه چیز خیلی بدی وجود داشت. ویدا با خواهرم دوست شده بود. خواهرم یه زن مطلقه بود. اصلا دوست نداشتم با یه دختر جنده دوست بشه.
    می ترسیدم خواهر منم مثل خودش جنده کنه، باید کاری کنم که ارتباطشون قطع بشه.
    زنگ زدم به خواهرم که موضوع رو دربسته بهش بگم. اما وقتی اسم خانم میرزایی رو اُوردم، خواهرم گفت: اتفاقا دیشب اومده بود خونه ما. شام پیش ما بود، چقدر این دختر با شخصیته و . . .
    من فهمیدم که اینجوری نمیشه و باید با خود خانم میرزایی صحبت کنم و ازش بخوام که دست از سر خواهرم برداره، مهم نیست که بهم سکس نده، مهم نیست که دیگه من نمی تونم ویدای افسانه ای رو بکنم. تازه اصلا هم افسانه ای نیست. قبول دارم که یه کم خوشرو و خوش قلبه اما به هر حال تیپ و هیکلش افسانه ای نیست و خیلی با تصوراتم فرق داشت. میرم و بهش میگم: بفرمایید این پولتون، ولی لطفا با خواهرم دیگه تماس نگیر. دقیقا می دونستم هدفش از ارتباط با خواهرم چیه. احتمالا اینا کار گروهی می کنن و می خواد خواهر منم بکشونه تو این جور کارا.
    دو سه روز با خودم کلنجار می رفتم که چه جوری بهش بگم. خواهرم هم مرتبا از این دختره جنده تعریف می کرد و من خیلی عصبانی می شدم، ولی به روی خودم نمی اوردم.
    بالاخره تصمیمم رو گرفتم و با خانم میرزایی تو یه کافی شاپ قرار گذاشتم و دیدمش. وقتی نگاش کردم، اونقدر قیافه معصومی داشت که به سرم زد که اصلا منصرف بشم و قضیه رو پی گیری نکنم اما ارتباط خیلی صمیمانه اش با خواهرم منو خیلی ترسونده بود. بعد از فوت بابام و طلاق خواهرم. من تنها سرپناه خواهرم بودم و خیلی برام عزیز بود.
    بعد از احوالپرسی و صحبت های جسته گریخته و یه کم مقدمه چینی، بهش گفتم: خانم میرزایی من از کمک شما برای رامین جان خیلی خیلی ممنونم، اما یه خواهش از شما دارم. گفت: بفرمایید. گفتم: اگه ممکنه تماستون رو با خواهرم قطع کنید. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: چرا مگه؟ من یه لحظه دچار لکنت شدم و کنترل خودمو از دست دادم ولی بعد از چند دقیقه سکوت گفتم: سبک زندگی شماها با ما فرق داره، شما یه جور خاصی زندگی می کنین، ولی ما دوست داریم همین زندگی معمولی خودمون رو داشته باشیم. گفت: مگه من چه زندگی خاصی دارم؟ منظورتون چیه؟
    اینکه اینجوری خانم میرزایی همه چیز رو حاشا می کرد، یه کم منو جری تر کرد و گفتم: سرکار خانم، دنیا جای کوچیکیه، اداره هم خیلی کوچیک تر. تو اداره، همه درباره همکارانشون همه چیز رو می دونن. گفت: خوب اینا قبوله، اما تو اداره درباره من چه چیزی می دونن؟ میشه واضح تر صحبت کنین. گفتم: آقا حمید و آقا رضا و آقا دانیال همه چیز رو به من گفتن، واضح تر از این می خواین؟ گفت: من دارم گیج میشم، این آقایون چه چیزی رو به شما گفتن؟ لطفا واضح تر بگید، من دارم نگران میشم. گفتم: خوب بهتره درباره اون شب خاص با آقا حمید صحبت کنیم. شما همین چند وقت پیش یه شب خاص با آقا حمید داشتین، آقا حمید همه چیز رو تعریف کرده. شما جسارتا نشانه عفت خودتون رو اون شب از دست دادین در حالی که مست بودین، تازه آقا رضا هم همه چیز رو تعریف کرده، شما فکر کردین می تونین همه چیز رو مخفی کنین؟ شما فکر کردین می تونین خواهر منم به این راه ها بکشونین؟ این سبک زندگی رو لطفا برای خودتون نگه دارین. من می تونستم مثل بچه های اداره به راحتی از شما تقاضای سکس کنم و با روحیه ای که از شما سراغ دارم، حتما قبول می کردین. اما ترجیح دادم سکستون رو قبول نکنم ولی اجازه ندم با خواهرم ارتباط داشته باشین. لطفا برین با کسایی مثل خودتون ارتباط بگیرین.
    من یه ریز خانم میرزایی رو بمبارون کردم. وقتی گلوم خشک شد و سکوت کردم. دیدم سرش رو انداخته پایین و کاملا به یک نقطه روی میز زل زده. صورتش مثل گچ سفید شده بود.
    یه کم احساس غرور کردم. از اینکه یه درس خوب به یه جنده داده بودم به خودم افتخار می کردم. از رفتارش معلوم بود که حرف زیادی برای گفتن نداره و فهمیده که دستش رو شده. بعد از پنج دقیقه سکوت. بدون هیچ حرفی پا شد و رفت.
    فردای اون روز قهرمانانه رفتم بانک که پول خانم میرزایی رو پرداخت کنم که دیگه مدیونش نباشیم. وقتی خواستم پرداخت کنم، صندوق دار گفت این شماره حساب مربوط به این خانم نیست. گفتم چطور ممکنه؟ این شماره حساب کیه مگه؟ گفت این شماره حساب یه موسسه خیریه است.
    با خودم گفتم خوب حتما یه اشتباهی شده، دوباره شماره حساب رو از اون جندهه می گیرم. همونجا بهش پیام دادم. جواب داد: شماره حساب درسته، نام صاحب حساب هم موسسه خیریه صباه. هزینه شما رو اونها دادن. لطفا اگر توانایی پرداخت دارین، پول رو به اونا برگردونین که به یه آدم مستحق دیگه کمک کنن.
    گفتم: جریان چیه؟ من گیج شدم.
    اما هر چی توضیح بیشتری خواستم، دیگه بهم جواب نداد، بهش زنگ زدم، بازم جواب نداد. نمی تونستم همینجوری پول رو به حساب اون موسسه واریز کنم. شاید این خانم برنامه دیگه ای داشته باشه که باعث دردسر بشه. تصمیم گرفتم خودم برم این موسسه صبا رو پیدا کنم و ته و توی قضیه رو در بیارم
    موسسه صبا رو توی یه محله جنوب شهر پیدا کردم. رفتم داخل و سراغ خانم میرزایی رو گرفتم، منو راهنمایی کردن به یه اتاق بزرگ با چند تا میز که دور تا دور اتاق چیده بودن.* اونجا سراغ خانم میرزایی رو گرفتم، گفتن اینجا نیست، فقط از ساعت شیش به بعد و پنج شنبه ها و جمعه ها هستن. جریان رو که بهشون گفتم، یه خانم اسم منو پرسید و پا شد رفت پشت یه میز و چهل پنجاه تا کاغذ رو زیر و رو کرد و بعد از چند دقیقه گفت: اینا پرونده مددجوهایی هستن که خانم میرزایی پی گیری می کنه، ولی اسم شما توشون نیست. مطمئن هستید که کارتون به خانم میرزایی ارجاع داده شده؟ من بیشتر براش توضیح دادم که قضیه اصلا اینجوری نیست و من از ابتدا به موسسه مراجعه نکردم و این خود خانم میرزایی بوده که پول رو پرداخت کرده. خانمه گفت: آهان خانم میرزایی از اختیارات خاص خودشون استفاده کردن پس. گفتم: میشه بیشتر توضیح بدین. گفت: برین بالا دفتر مدیریت که براتون توضیح بدن. رفتم طبقه بالا. بعد از حدود نیم ساعت معطلی بالاخره سر مدیر موسسه خلوت شد و من تونستم باهاش حرف بزنم و جریان رو بهش بگم. آقای مدیر گفت خانم میرزایی ده ساله که اینجا به عنوان مددکار به صورت پاره وقت کار می کنن و هیچ دستمزدی هم از موسسه نمی گیرن، به دلیل اعتمادی که موسسه بهشون داره، اجازه دارن ماهیانه تا سقف دویست میلیون تومان به تشخیص خودشون و بدون تشکیل پرونده خرج کنن. اگه کسی توانایی بازپرداختش رو داشت که خوشحال میشیم تمام یا قسمتی از پول رو برگردونه، اگر هم تواناییش رو نداشت، اجباری به برگردوندن پول نیست. من که قضیه رو متوجه شده بودم، پول رو همونجا به حسابشون پرداخت کردم و اومدم بیرون.
    یه کم گیج شده بودم. اتفاقات و حرف ها رو که میذاشتم کنار هم، با هم جور در نمی اومدن. یه جنده در اداره و یه قدیسه در موسسه؟ یه جنده در صبح و یه قدیسه در عصر؟
    فردا تو اداره، دیدم که خانم میرزایی سر کار نیومده، روز بعدش هم همینطور، چهار پنج روز گذشت و خانم میرزایی اداره نیومد. چند بار بهش زنگ زدم جواب نداد. حاجی رضایی هم گفت مرخصی رد نکرده، به تلفن هم جواب نمیده.
    من یه کم نگران شده بودم، گفتم نکنه نیومدنش به جریان من و حرف هایی که بهش زدم ربط داشته باشه؟
    یه پیام بهش دادم و ازش خواهش کردم یا جواب تلفنمو بده یا به پیامم جواب بده. گفتم: تو چرا اینجا همه میگن بدکاره هستی و تو موسسه میگن پاکدامن؟ فقط همین سوالم رو جواب بده قول میدم هیچ وقت دیگه مزاحمت نشم.
    بعد از چند روز خبری ازش نشد، اداره هم نیومد. من دوباره بهش پیام دادم و خواهش کردم که جوابمو بده.
    همون شب که اومدم خونه. واتس اپم رو که باز کردم، دیدم پیام های زیادی از خانم میرزایی رسیده. سریع بازشون کردم، تعداد زیادی اسکرین شات بود که برام فرستاده بود. نیم ساعت طول کشید تا با بهت و هیجان همه اسکرین شات ها رو خوندم.
    اسکرین شات ها از مکالمات رد و بدل شده بین خانم میرزایی با حمید و رضا و دانیال تو واتس اپ بود. دیدم رضا چطور از خانم میرزایی خواهش کرده بود بزاره بعضی وقتا دستش رو بگیره. یا چطور التماس کرده بود که بزاره کفش خانم میرزایی رو لیس بزنه. تو یه اسکرین شات، حمید قهرمان به خانم میرزایی گفته بود بزاره یه بار، فقط یه بار دستش رو ببوسه. یا خواسته بود در ازای پرداخت مبلغ بیست میلیون، یه شب رو باهاش بگذرونه. در تمام این مکالمات، خانم میرزایی با احترام کامل، راهنماییشون کرده که به جای توجه به اون، به خانم خودشون توجه کنن، گفته بود اگه با همسرتون مهربون باشین، اگه بیشتر باهاش وقت بگذرونین، اگه سعی کنین از زندگی تکراری خارج بشین، از بودن با همسرتون بیشتر از بودن با من لذت می برین.
    اسکرین شات ها رو که خوندم، آچمز شدم. شرم و خشم با هم تمام وجودم رو پر کرده بود.
    حس بازنده های فینال رو داشتم. دیگه چیزی برام مبهم باقی نمونده بود. تمام زوایای ماجرا رو فهمیده بودم. تخیلات و فانتزی های احمقانه همکارام، باعث شده بود خطای بزرگی بکنم و حالا فقط شرم و شرم و شرم.
    بهش پیام دادم که می خوام ببینمت. چند روز گذشت و به پیام هام جواب نداد. اداره هم دیگه نمی اومد.
    از طریق حراست اداره، به زحمت آدرسش رو پیدا کردم و رفتم دم در خونه شون. یه آپارتمان قدیمی تو جنوب شهر. رفتم و در آپارتمانشون رو زدم، یه خانم خیلی مسن اومد و در رو باز کرد. سراغ خانم میرزایی رو گرفتم، چند لحظه بعد خانم میرزایی با یه چادر گلی اومد دم در. تا منو دید جا خورد. گفت: شما؟ شما اینجا چیکار می کنین؟ شما نباید میومدین اینجا. همسایه ها حرف درمیارن . . .
    من فقط سرم رو انداخته بودم پایین. چشمام خیس شده بود و قطرات اشک دونه دونه میوفتادن پایین. گفت: سرت رو بیار بالا. گفتم: نمی تونم.* لیاقت نگاه کردن به صورت شما رو ندارم. گفت: پس واسه چی اومدی اینجا؟ گفتم: اومدم بگم منو ببخشی. گفت: شما حالا برین بعدا با هم صحبت می کنیم.
    گفتم: نه، نه، من از اینجا نمیرم. گفت: لطفا از اینجا برین، برای من خوب نیست. گفتم: باشه من میرم اما بیرون از آپارتمان میشینم و تا زمانی که منو نبخشیدی از اینجا نمیرم. رفتم پایین و نشستم. چشمام از اشک خالی نمی شد. چند ساعت گذشت و به ساعتم نگاه کردم، حدود چهار صبح بود. با خودم گفتم تا هزار سال هم شده همینجا می مونم.
    با صدای یه نفر از خواب بیدار شدم، همونجا پای ساختمون خوابم برده بود. هوا روشن شده بود. سرم رو چرخوندم. خانم میرزایی بود که داشت منو از خواب بیدار می کرد.
    داشت لبخند می زد، گفت پاشو برو دیگه، فهمیدم پشیمون شدی، بخشیدمت. گفتم: واقعا؟ بهم لبخند زد و گفت: آره بابا، فیلم هندی بازی در نیار دیگه، آبرومون رو داری تو محله می بری. من با خوشحالی پاشدم و خودمو تکوندم، ازش تشکر کردم و اومدم خونه.
    اون روز رو کامل خوابیدم و فرداش رفتم اداره. دیدم خانم میرزایی اومده و داره کارهاشو مثل همیشه انجام میده. احساس خیلی خوبی داشتم، احساس می کردم از همیشه سبک ترم. از پنجره اداره، چشمم افتاد به حاجی رضایی. به خانم میرزایی پیام دادم و جریان جمله اولیه حاجی راجع به خودش رو پرسیدم. گفتم چرا حاجی به من گفت که بهت نزدیک نشم؟ بعد از چند لحظه خانم میرزایی برام چند تا اسکرین شات دیگه فرستاد. حاجی تقریبا هر ماه یه بار خانم میرزایی رو تحت فشار گذاشته بود که صیغه اش بشه . . . تو یکی از اسکرین شات ها دیدم به خانم میرزایی مکررا خطاب کرده بود: دخترم. بعد از طرف دیگه مکررا ازش خواسته بود که صیغه خودش بشه . . . چه تناقض جالبی . . *. آخه مگه آدم دختر خودشو صیغه خودش می کنه؟
    چه دنیای جالبی داریم ما. معلوم نیست کی خوبه کی بد.
    .
    .
    .
    .
    از این ماجرا حدود سه سال میگذره. الآن خانم میرزایی یا همون ویدای افسانه ای تو بغلم خوابیده. بالاخره من هم مثل حمید قهرمان و دانیال و رضا، طعم آغوش ویدای افسانه ای رو چشیدم. الآن که دارم این سطرهای آخر رو می نویسم، ویدای افسانه ای تو بغلم خوابیده و تازه یه طرف دیگه ام هم یه دختر دیگه خوابیده به نام گلی. آره دیگه، من هم می تونم همزمان مخ دو تا دختر رو بزنم و با هم بیارمشون تو تختخواب. هر دوتاشون مثل قند شیرینن. همین الآن ویدای افسانه ای، دختر یه ساله ام گلی رو خوابوند و اومد تو بغلم خوابید. حمید و رضا و دانیال کاملا حق داشتن. هیچ جای دنیا . . . هیچ جای دنیا بهتر از آغوش گرم ویدای افسانه ای نیست.
    ویرایش توسط mohsen : 05-19-2020 در ساعت 01:07 PM

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •