سال ۸۷ برادرم نامزد کرد جشن عروسیش در تابستان ۸۷ در یکی از باغ تالار های کرج بسیار با تشریفات و لاکچری انجام شد من دانشجوی هوا فضای دانشگاه شریف بودم سال دومم بود سحر را برای نخستین بار در تالار دیدم از خواستگاری تا عروسی دو ماه بیشتر نشد چون بابا عجله داشت بخاطر سرطان خون می*دونست تا پاییز بیشتر زنده نیست
سحر دختری بی*نهایت زیبا و خوش استیل بود و رقص بلد در عوض علی بی حال و ناشی و ناوارد در رقص
نمی*دونم چقدر آموزش داده بود فقط گرفتن دست و کمر سحر را علی یادش بود حتی قدم زدنش هم هماهنگ نبود

در عوض من خدای رقص بودم و یک*تنه با تمام دختران اعضای خانواده رقصیدم خداخدا می*کردم سحر پیشنهاد رقص بده که داییم پا شد به سحر گفت شوهرت که رقص بلد نیست با برادر شوهرت برقص ببیتیم چند مرده حلاجی
که انگار منتظر همین اشاره بود سحر بیش از یک*ساعت با من هر رقصی را آغاز کردم بهتر از من رقصید و شاباش بی*شماری نصیبش شد از همون شب آتش سحر در وجودم زبانه کشید

پدر آبان ۸۷ فوت کرد منو مادر و علی و سحر را تنها گذاشت خانه*ی ویلایی در کرج که ۵۰۰ متری است با دو طبقه موند برای ما که طبقه همکف منو مامان بودیم خواهرمم سالها پیش ازدواج و صاحب اولاد در تهران زندگی می*کردند
انحصار ورثه کردیم سهم خواهرو منو علی نقدا دادیم خونه نصف نصف مال دوتامون شد و مامان هم باغ شهریار به نامش بود از خونه سهمی نخواست و ویلای شمال هم بین همه نسبت به سهم*مان مشاع مونده
علی سرباز فراری بود به هر دری زد تا ورقه بگیره نشد و مشگل داشت مجبور شد بره که آموزشیش افتاد کرمان
از همون روزها میانه منو سحر روز بروز احساسی تر شد و تماس های بدنی*مون زیاد و زیادتر
یک روز سرد زمستان سحر زنگید که رامین کجایی ماشینم خاموش شده موندم میان راه (سحر دانشجوی دانشکاه هشتگرد بود ترم آخر کارشناسیشو می*گذراند ماشین پراید داشت)
منم اون روز دانشگاه نرفته بودم کار اداری داشتم
هوای برفی و سرد رفتم ماشینش بین اتوبان و هشتگرد نرسیده به ورودی اتوبان بود هر چه تقلا زدم روشن نشد زنگیدم جرثقیل اومد و آدرس مکانیکی را دادم برد
سحر از شدت سرما می*لرزید بخاری ماشینمم تعریفی نبود تا برسیم خونه حسابی لرز داشت چند بار دستشو برد زیر بغلم گرم شد تا رسیدیم در خونه یهویی گفت کاش زن تو بودم چه تنت گرمه دیگه شبا نمی*لرزیدم !!


من با خجالت چیزایی گفتم و بعدش پشیمانم شدم که چرا باب نزدیکی را باز نکردم و دیگر فقط تو ذهنم به سکس با سحر فکر می*کردم
بعد از اون چندین بار سحر چراغ سبز نشون داد و من بی*عرضگی کردم
دوس دختری داشتم هر*چه مقایسه با سحر می*کردم انگشت کوچیکه سحر نمی*شد دوس دخترم ازدواج ناموفق داشته و اوپن بود برای نخستین بار سکس را با او در شمال تو ویلامون تجربه کردم که کصی بی حال و تخت بدون برجستگی حتی لبهای داخل داشت هیچ شباهتی به کصهایی که تو پرنوها می*دیدم نداشت بعد از اون روزها بارها من می*رفتم خونشون که ستارخان بود با هم سکس می*کردیم با وجود نداشتن زیبایی در ناحیه باسن و کصش شبی چهار تا پنج بار سکس داشتیم و مواظب بودم آبستنش نکنم
الناز سعی می*کرد با وجود اینکه رک گفته بودم باهاش ازدواج نخواهم کرد آبستن بشه تا اسیرم کنه ولی من مواظب بودم
الناز شبی بعد از سکسمان گفت رامین میدونی همه زنان کصشان مثل هم است؟!
گفتم نه ولی مثل هم نیست مثل سایر اعضا متفاوتند
خیلی حرف زدیم گفت فیلمها همه عمل کرده و تزریقی هستن

اتفاقا کص زن داییم را من یک شب بدقت دیده بودم اون زمان من ۱۷ ساله بودم درست مثل کص الناز بود!!
شک کردم نکنه الناز راست می*گه


تا نزدیکی های عید بود کارگر داشتیم خونه تکانی می*کردیم ما هم کمک می*کردیم علی تازه آموزشیش تمام شده بود به تهران منتقل شده در پادگانی سمت شرق تهران خدمت می*کرد مرخصی داشت اونم کمک می*کرد طبقه ما تمام شده بود طبقه بالا را تمیز می*کردیم
سحر خسته شده بود تا رفت دراز کشید نگو خوابش برده با دامن بود من رفتم اتاقی که سحر خواب بود !!
وااای چی دیدم سحر پاهاشو جمع کرده بود تو شکمش دامنش کاملا جمع شده بود باسن سفید شفاف مثل بلور می*درخشید لای پاش نقش کسش از زیر مایوی توری اندازه قلوه درشت با خطی در وسطش معلوم بود
میخکوب شدم خوب نکاه کردم دیدم خیلی متفاوت از کص النازه نفسم تو سینه ام حبس شده بود
صدای علی از هال اومد به کاربین دستور می*داد می اومد طرف ما
زود دامنشو دادم پایین همزمان بیدار شد و خندید گفت مرسی عشقم !!جمع شده بود؟!
گفتم آره همه چیزت دیده می*شد!😂😂
گفت چشات که درد نگرفت منم همه رویمو جمع کردم گفتم نه ولی جای دیگرم بدجوری شهید شد و درد گرفته
کیرم از زیر شلوار جین که سفت شده روی رونم باد کرده بود آشکارا معلوم بود نگاه کردو گفت ولی چه فایده که بی عرضه است !! خندید و دیگه علی به نزدیک در رسیده بود و سحرم سرپا بود
حرفامونو عوض کردیمو سحر گفت رامین بیدارم کرد ترا خدا بذارین من بخوابم علی گفت پنجره این اتاق مونده داره میاد تمیز کنه بسه خوابیدی

عید شد و سوم فروردین ۸۸ رفتیم شمال خواهرمو بچه هاشم با ما اومدن
علی تا پنجم مرخصی داشت پنجشنبه و جمعه را هم تلفنی هماهنگ کرد شنبه برگشت تهران ویلا دوبلکس است دو خواب و حمام توالت فرنگی بالا و هال و آشپزخونه پایین با سرویس کامل
دامادمون هم پدرش ویلا داره منتها مال اونا رامسره مال ما نوشهره
بعد رفتن علی سیمین و شوهر و بچه هاشونم رفتن رامسر منو مامانو سحر ماندیم تا علی سیزده*بدر بیاد شمال و با هم برگردیم کرج سحر گفت بیا بریم خرید مامان لیست داده رفتیم خریدهایمون را کردیم گفت بریم من لباس زیر مناسب ندارم شبا اذیت میشم !!
تا لباس زیرو گفت کیرم مثل فنر دو سوته سفت شد گفتم چطوری میخای
گفت یه شلوارک با تاپ میخام تاپ آزاد اسپرت تو فروشگاهی پشت ویترینش دیدم راه راه خیلی شیکی بود هم میشه باهاش تو خونه چرخید هم مناسب خوابه


خریدیمو اومدیم خونه نادر و سیمین که قرار بود برن رامسر برگشته بودن چون ویلاشون نگو خیلی شلوغه مخصوصا خاله و ایل طایفش که نادر بدش میاد میرسند که از تنکابن بر میگردن
سحر زیر لب گفت اینا کی میرن کمی با هم تنها باشیم ؟!!!
گفتم نادر مفت خوره دست تو جیبش نمیره سیمینم از اون بدتر … کجا برن بهتر از اینجا مامان هم که هواشونو داره

شب منو مامانو سحر تو یه اتاق خوابیدیم رو یه تخت اونا هم تو یه اتاق سهیل و سام هم هال خوابیدن
مامان وسط منو سحر کنارش اون شب تا صبح نه من خوابم برد نه سحر
بعد از ظهر خبردار شدن که قشون خاله نادر متواری شده و رفتن ولی سهیل و سام موندن که ما پیش مامان بزرگ می*مونیم
شب من هال خوابیدم سعیل و سام با مامان سحر تنها تو یک اتاق
مامان که خیلی خوشخوابه اینو میدونستم
تا ساعاتی از خوابشون گذشت پاورچین پاورچین رفتم اتاق سحر چراغ خوابش روشن بود و به بغل خوابیده بود با لباس جدید که ماه شده بود شلوارکش طوری بود که رونهاش تا روی باسنش باز بود فاقش خیلی کم بود پف کردگی کصش باز از زیر شلوارک گشادم معلوم بود قلبم ۲۰۰ تا می*زد داشت از دهنم می*پرید بیرون آرام دستمو کشیدم به باسنش از روی شلوارک تکانی نخورد کمی مالیدم ارام آرام رونشو مالیدم پاهاش کاملا چسبیده به شکمش بود

به راحتی دستمو لای پاش که می*کشیدم کص پف کرده اش زیر دستم گرم و نرم معلوم بود تا کمی مالیدم حس کردم خیسی کصش معلومه
با ترس و لرز شلوارمو درآوردم حتی زیر پوشمم در آوردم دلمو زدم به دریا یواش پشتش دراز کشیدم کیرم مثل تنه درخت سفت و مشتاقانه منتظر ملاقات با بهشت سحر جونم بود قلبم دیگه مثل تراکتور صدا می*کرد
سحر آرام و بی حرکت خوابیده بود حس می*کردم واقعا خوابه !!
دستمو بردم رو سینه هاش تا دستم خورد سینش نوکش دیدم مثل کیر من سفت شده حدس زدم بیداره شروع کردم مالیدن به راحتی آستین حلقه ایش را از دستش در اوردم یکی سینش کامل لخت شد درست اندازه مشت پر من سفید با نوک قهوه ای روشن و سفت شروع کردم همزمان بوسیدن گردن و بناگوش با حرارت چون بخاری نفسم حس میکردم انگار شعله آتشه از دهنم میاد بیرون و هر چه میبوسیدم تنشو بیشتر به تنم می*چسبوند ولی چشاش بسته و انگار خوابه
شک داشتم که خوابه یا بیدار تو دلم می*گفتم نکنه خواب باشه و فکر می*کنه خواب می*بینه!؟!
شلوارکشو دادم پایین قسمت زیرشده اش را دو دستی داشتم می دادم پایین که خودشو سبک کرد به راحتی باسنش لخت شد و شلوارکو کامل در آوردم
خدایا چی می*دیدم !؟!؟
کصی که تو هیچ عکس و فیلمی ندیده بود فقط تو یک گیف شبیه اش را دیده بودم!!


کصشو مشت کردم گرم و تبدار و خیس بود انگشتم به راحتی رفت توش کمی با یه انگشت بعد با دو انگشت که دیگه کیپ سوراخش بود مالشش دادم و پر آب شد هنوز تکان نمیخوردو وانمود میکرد خوابه دیگه نمیتونستم دوام بیارم آخه تصمیم گرفته بودم بخورم آبشو کامل بیارم بعد بکنمش ولی کیرم اطاعت نکردو همون طور که پشتش بودم در اولین فشار سرش تا ختنه*گاه رفت توش گفت آخخخخخ که کشیدم بیرون دوباره فشارش دادم سوراخشو شکافت و رفت تو آخییی گفت که آتشم زد وااای کص سحر کجا کص الناز کجا مال اون مثل گواله باز بود مال سحر فیت کیر من بود همینقدر میدونم که کیرم تا ته رفت توش و همانجا آبم فوران کرد هر چه کردم بکشم بیرون آبمو نریزم بدتر فشارش دادم توش
دیگه سحر بیدار بود و خودشو به من فشار میداد سرشو چرخونده بود سمتم منم لبشو می*خوردم و می*گفت بکووووون کصووو پر کردی مرسی بکووون منم بشم
همه عضلاتم کشیده شده و قادر به کشیدن کیرم از کصش نبودم البته خودشم دوس داشت کیرم توش باشه

نمیدونم چقدر کیرم تو کصش که دل*دل می*زد موند مثل دهن ماهی کیرمو فشار می*داد تا تونستم خودم شروع کنم به تلمبه زدن بقدری آبمون هردو اومده بود کص سحر لیز و صدای چرق چرق کصش اتاقو گرفت لباش تو لبام بود مثل موم خودشو می*پیچوند منم بدنم ورزیده اندامی به راحتی روش مانور میدادم
با حرکاتم نشون دادم که بیا روم تا جدا شد پیرنشو در اورد سینه های سفت دخترانه اش مثل دو لیموی شاداب شیراز تو دهنم نوبت به نوبت شهد و انگبینش را بخوردم میداد بقدری مک میزدم خودمم متوجه نبودم چند دقیقه نشد که بدنش مثل بید به لرز افتاد و سست شد افتاد روم من برای دومین بار با بالا پایین کردنش ، که نفسش بریده بود ، آبم اومد اونم خالی کردم تو کصش…
طولی نکشید سکس بعدیمون شروع شد حالا سحر زیرم بودو من کاملا سنتی اونو میگاییدم شاید حدود یک ربع یا بیشتر طول کشید که بعدها سحر گفت که چند بار ارضا میشده تا من ارضا شدم گفت پرکن تا صبح هر چه اب تو کمرته باید بریزم تو کوصم تشنمه
سومین سکسمون هم شاید بعد از ساعتی شروع شد که باز سحر فهمیدم تا من ارضا بشم دو بار ارضا شد و باز آبمو ریختم عمق کوصش میگفت جوووون از نافم خبر میده فدای کیر کلفتت بشم رامین از مال علی خیلی کلفتره تمام تنشو به خواست خودش گاز گرفته و مک زده بودم


نمیدونستم چه خواهد شد اخه الناز مثل یخ بود و فقط دنبال آبستن شدنش بود انگار حس زنانگی نداشته! ولی سحر آتیش بود و بی نظیر ترین زن در سکس
الان که می*نویسم ۱۲ سال از اون جریان گذشته و هنوزم با هم سکسمون ادامه داره سحر یک دختر داره نذاشتم طبیعی دنیا بیاره تا کصش پلمب بمونه
اخرین باری که اون شب گاییدمش نزدیک ساعت ۵ صبح بود رفتم سر جام ساعت هشت نشده بود دیدم سحر بوسم کرد گفت عشقم پاشو مامان هنوز خوابه باز دلم میخا تا بیدار بشه باید منو بکنی دلم کیرتو میخاااا
من دیونه همونجا تو هال انداختم زیرم گاییدم شانس اوردیم مامان بعد از پایان سکس مون اومد پایین بعدها دونستیم مامان فهمیده بود حتی دیده بوده دارم عروسشو می*کنم
خدا رحمتش کنه هیچ زمان به رو نیاورد
تازه صبح دیدم واااای چی کردم تمام سینه و گردن و همه جای تنش از باسن گرفته تا شکمو پشتش جای جایش نقش دندون و سرخ شده کلی سفید کنند به گردنش مالید تا نفهمن عصر یک بار دیگه که مامان بیرون بود و نوه هاش داشتن تنیس بازی می*کردن سحرو گاییدم واای تمام جای دندونها و مک زدن*هام کبود شده بود خودشم نمیدونست که چنین بلایی سرش اومده اگه تا اومدن علی خوب نشه چه باید بگه
هر روز سکس داشتیم تا ۱۲ که علی اومد برنامه چیدیم سیزده*بدر را با چند خانواده از فامیلها در رویان ویلا و مزرعه عمو محمود باشیم که جای با صفا و نسبتا دنج است از رویان تقریبا ۸ کیلومتر به سمت جنگل و کوه دشت است شب همگی جمع شدیم اونجا بیچاره علی سحر را تا اخر ماه فروردینم فرصت نکرد بکنه

دیگه وارد شدیم رد پا نذاریم مامان ۹۶فوت کرد منم ازدواج نکرده ام خونه پدری را ۹۹ کوبیدیم مجتمع ساختیم هنوز تکمیل نشده من یک واحد رهن کردم علی و سحر هم کمی دور از من یک واحد رهن کردن
علی تولیدی ظروف یکبار مصرف داره منم دفتر فنی دارم سحر هم تو دفتر من هم مقداری شریکه و هم کار می*کنه تو محیط کار هرگز ناشی گری نمی*کنیم ولی هنوزم که هنوزه نشده در روزهایی که سحر مشگل پریود نداشته باشه سکس نکنیم سحر هنوزم که هنوزه انگاره دختر ۱۴ ساله است
من فوق لیسانس هوافضا هستم سحر فوق لیسانس معماری چند مهندس هم استخدام کردم همه هستند کارهای نقشه کشی و طراحی و امور ساختمانی و مشاوره انجام می*دهیم دفتر هم مال خودمونه

تا الان علی پی نبرده من زنشو می*کنم دخترشون رکسانا ۴ سالش تازه تموم شده نمیدونیم از منه یا علی آخه گروه خون علی و من هر دو یکیه خوشگلی رکسانا کشیده به مامانش و مامانم ترکیبی از هر دوتاشونه چشمهاش مثل مامانمه تیله است که منم تیله*ای هستم متمایل به سبز سفیدی پوست و رنگ طلایی موهاش کاملا از سحر ارث برده من سبزه ام و مو خرمایی علی مو مشکی پوستش میشه گفت سیاهه دست و ترکیب صورتش بیشتر شبیه مامان خدابیامرزمه
علی ۵ سال از من بزرگتره دیپلمه است
جالب اینکه میدونیم رفیق زن داره که تو تولیدی حسابدارشه به گرد سحر نمی*رسه تنها زیبایی اون که شوهرم داره میشه گفت باسنشه و کمر باریکش البته به باسن و کمر و ترکیب سحر که اصلا نمی*رسه
علی حتی به سحر سر خریتش اعتراف کرده که با ستاره سکس داشته!! سحرم #آتو #گرفته حتی گفته منم پس حق دارم با مرد دیگری باشم ولی بی حیا نیستم 😂 #علی #آچمز شده اصلا کنترلی رو سحر نداره
#من #بدون #سحر #دنیا #را #حتی #یک #لحظه نمی*خوام …