تابو
زن بابا





سلام من علی 29 ساله هستم.
سال 90 مادرم براثر تصادف فوت شد و سال 92 پدرم زن دوم گرفت . البته برای زن دومش یه خونه دیگه اجاره کرد و هفته ای دو سه بار هم به من و برادرم سر میزد. برادرم محسن 4 سال از من کوچیک تره و پیک موتوریه و همیشه بیرون از خونست . من هم نصاب ماهواره ام و خیلی وقت ها خونه ام. برای همین خونمون شده مکان برای من و یه جورایی فاحشه خونه برای رفیقام! همه وقتی میخوان دوست دختراشون یا جنده ها را بکنن میان خونه ما . خونه ما قدیمیه و اتاق خالی زیاد داره . پارسال زمستونیه بابام گفت که میخواد اتاق های اونور حیاط را تر و تمیز کنه و دست زن و پسر خوندش را بگیره بیاره اینجا. میگفت هم توان پرداخت کرایه خونه نداره دیگه و هم زنش میتونه برای ما مادری کنه و بره خواستگاری و زن بگیره و … من و محسن اولش مخالفت کردیم ولی بابام خواهش کرد و گفت دیگه از پس اجاره خونه توی تهران بر نمیاد و با تاکسیش نمیتونه بیشتر از این پول دربیاره . ما هم موافقت کردیم به شرطی که زنش کاری به کارمون نداشته باشه و ما را اصلا نبینه . من و محسن تا الان زن دوم بابامون را ندیدیم و اصلا شرطمون همین بود که اگر میخوای زن بگیری نباید ما ببینیمش و بابام هم قبول کرده بود. فقط شنیده بودیم یه دختر افغانی که مسافرش دائم خطی بوده که بابام توش کار میکرده را گرفته و زنه یه پسر کوچیک داره و شوهرش ولش کرده برگشته افغانستان. قرار شد یه شب بابام اول من و محسن را دعوت کنه خونه زنش تا باهاشون اشنا بشیم.
من که علاقه ای نداشتم برم خونه زنش بعد از ده تا زنگ بابام و محسن به تلفنم ساعت 10 و نیم رفتم خونشون برای شام. تا وارد شدم بابام داد زد که دیر رسیدی برای شام و ما هم خوردیم شاممون را که دیدم زن بابام با روسری و دامن و اومد جلو و گفت سلام من نجمه هستم خوش اومدید بیاید براتون شام گرم کنم. بابای من تقریبا 55 سالشه ولی نجمه زنش به زور 40 سال داشت . چهره اش هم دقیقا مثل بازیگرهای زن کره ای بود. یه اندام لاغر و قلمی و پوست سفید . موهای مشکی و چهره شاداب و خندون . یعنی همون لحظه پیش خودم گفتم تف تو ذاتت بابا با این کسی که تور زدی!!!
در تمام مدتی که داشت برام شام اماده میکرد از نوک پاش تا فرق سرشو بررسی میکردم و لذت می بردم از این خلقت الهی. اگه بابام زودتر یه عکس ازش نشونمون میاد که من سریع تر میگفتم بیان همینجا با ما زندگی کنن. نجمه یه پسر 10-12 ساله هم داره که بابام خیلی دوستش داره . خلاصه اونشب شامو خوردیم و من و محسن با موتورش برگشتیم خونمون. توی راه اولین حرفی که محسن داداشم بهم زد این بود که بابا عروسک گرفته زن نگرفته و اگر این زنو بیاره اون محله خودمون اهل محل میکننش!!!خلاصه بعد چند روز بابام با یه سری خرت و پرت های نجمه و پسرش اومد خونمون و گذاشتشون گوشه حیاط و گفت باید اون خونه خالی کنیم تا پول پیشش را بگیرم و بیارم خرج این اتاق های ته حیاط کنم تا نجمه و پسرش بیان اینجا.
بعد از اثاث کشی نجمه و اومدنش به ونه ما شروع کردیم به ساختن اتاق های ته حیاط با بابام و محسن یه بنا و بعد چند هفته اونها رفتن اونجا ساکن شدن دیگه . تمام این مدت فقط فکر این بودم که حالا چه طوری دوست دخترامو بیارم بکنم و چه طوری زیر اون دامن های بلند نجمه را بتونم دید بزنم!! همیشه جلوی ما روسری سرش بود حتی سر سفره . دیگه بعد اینکه کرونا اومد و همه قرنطینه شدن کار و کاسبی من که نصاب ماهواره بودم خوب شد و همش بیرون از خونه بودم و با کار خودمو سرگرم کرده بودم . محسنم که صبح زود تا اخر شب میرفت پیک موتوری و خونه نبود. یه روز بابام بهم گفت بیا برای نجمه و حسام پسرش هم یه ماهواره نصب کن که سرگرم بشن . منم گفتم باشه به وقتش درستش میکنم .همش فکر این بودم که یه وقتی برم که با نجمه تنها بشم و خوب بتونم دیدش بزنم تا یه روز که بابام و محسن خونه نبودن صدا زدم که نجمه خانم میخوام بیام براتون ماهواره نصب کنم . نجمه هم اومد توی حیاط و گفت باشه . منم رفتم روی پشت بوم و یه دیش و ال ان بی گذاشتم و ریسیور را بردم تو اتاقشون و شروع کردم کانال یابی و مخصوصا یکی از این کانال های پورن که اتفاقا داشت یه پورن نیمه را نشون میداد گذاشتم و کنترل را دادم دستش و گفتم بفرمایید. نجمه وقتی چشمش افتاد به تلویزیون و این زنایی که داشتن با خودشون بازی میکردن و ور میرفتن گفت وا علی اقا اینها چیه ؟ گفتم بگذار این کانال ها را برات حذف کنم . منم نشستم یکی یکی این کانال هایی که پورن پخش میکردن را جلوی نجمه پخش میکردم و بعد حذفشون میکردم. قشنگ توی چشمامش میدیدم حشری شده بود و حالی به حالی شده. خلاصی این جریان تموم شد و یکی دو روز بعد صبح که از خواب بیدار شدم دیدم کسی خونمون نیست و نجمه و پسرش بیرونن و منم زنگ زدم به یکی از جنده های محل که بیاد خونه و حال کنیم . خلاصه که ما روی کار و درحال تلمبه بودیم که صدای در اومد و نجمه و پسرش اومدن خونه و رفتن اتاقشون . منم حسابی تلمبه زدم و صدای اه و ناله جنده هم حیاطو پر کرده بود. مخصوصا بهش گفتم موقع بیرون رفتن از اتاق من بره توی حیاط و یه کم اب بخوره از شیر و بعد بره بیرون . نجمه هم که هم سر و صداها را شنیده بود و هم دختره را دیده بود حسابی دوزاریش افتاده بود که دارم کس میکنم و یواشکی از پشت پنجره اتاقش که اونور حیاط بود اینور حیاط را دید میزد.
دیگه از فردای اونروز نجمه بدون روسری توی حیاط یا سر سفره می اومد و میدونستم که این کارش یه جورایی چراغ سبز به من بود. در طول روز توی خونه فقط من و نجمه و پسرش بودیم و بابام و محسن میرفتن سر کارشون و برعکس شب ها که اون ها میومدن من میرفتم برای نصب ماهواره های مردم. یه جورایی میدونستم نجمه هم دوست داره یه کارایی باهاش بکنم ولی میترسیدم برم جلو. بالاخره نامادریم بود. ولی دائما رفته بود روی مخم که باید یه جوری بکنمش. اینقدر این چهره و هیکلش دلربا بود که همیشه داشتم به سکس بهش فکر میکردم. تقریبا یک ماه پیش بود که نجمه برای پسرش توی حیاط یه تشت بزرگ اب گذاشته بود تا پسرش اب بازی کنه. منم رفتم پیششون و شروع کردم به اب بازی با حسام . حسام هم یه دفعه شیلنگ اب را برداشت و گرفت سمت من و نجمه و حسابی خیسمون کرد. اون پیرهن گشاده نجمه و دامنش چسبیده بود به بدنش که چشمم افتاد به نوک سینه هاش . من همیشه فکر میکردم سوتین میپوشه که اینقدر سینه هاش خوش فرمه ولی اونروز فهمیدم که سوتین نپوشیده. به اب بازیمون ادامه دادیم و دیگه یه جوری فقط من و نجمه بودیم که داشتیم همو خیس میکردیم . بعد یه ربع بیست دقیقه نجمه پسرش را برد توی اتاقش و فرستادش حموم و اومد توی حیاط لباسای خیس پسرشو پهن کرد روی بند و من فقط داشتم به اون اندامش که از زیر لباسای خیسش معلوم شده بود نگاه میکردم. دیگه اینقدر حشری بودم که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پشت سرش رفتم توی اتاقش و از پشت بغلش کردم. اصلا هیچی بهم نگفت و اتفاقا خودش هم منتظر بود انگار . هیچ مقاومتی نمیکرد که این برام تعجب انگیز بود. دکمه های پیراهنشو باز کردم تا سینه هاشو ببینم . باور کنید توی هیچ فیلم سوپری و هیچ بازیگری این سینه های خوش فرم را ندیدم. سینه های 75 سفت و سربالا و نوک صورتی و سفید که بوی عطر میداد. مثل قحطی زده ها شروع کردم به خوردن سینه هاش. اه و ناله میکرد و دستش را گذاشته بود روس کسش . کامل پیرهنشو دراوردم و خوابوندمش روی زمین و شروع کردم به لیسیدن شکم و سینه هاش. خودش هم سریع دامن و شورتشو دراورد و بهم گفت بکن توش!!!کسش اینقدر بی مو و سفید و خوشگل بود که واقعا دلم نمی اومد کیرمو بکنم توش . دوست داشتی کسشو بگذاری پشت ویترین و فقط نگاهش کنی! کسش اینقدر تنگ بود که بعد کلی بازش کردن و انگشت کردن توش کیرمو تونستم بکنم توش. با هر تلمبه ای که میزدم احساس میکردم توی بهشتم. گرمای کسش اینقدر زیاد بود که حتی روی شکمش هم احساسش میکردم. توی همین حال بودیم که پسرش از توی حموم داد زد مامان حوله منو بده. یه دفعه به خودش اومد و لباساش را پوشید و گفت برو ادامه اش بمونه برای بعد.
منم ادامه اش را براتون توی قسمت دوم تعریف میکنم.


نوشته: علی