پرده*ی صورتی اتاقم رو زدم کنار. بارون نم*نم به شیشه میزد. یکم پنجره رو باز کردم تا نم بارون و رطوبت هوا رو حس کنم. رفتم جلوی آینه، صورتم رو نگاه کردم. از گریه*های دیشب و شب*های قبلش چشمام گود افتاده بود. خواب و خوراکم بهم ریخته بود. پوستم داغون شده بود. باورم نمیشد این دختری که توی آینه زل زده، منم! همون کتی شاد و شیطون! همون دختری که امیر برای خنده*هاش غش و ضعف میکرد.
از اتاق بیرون اومدم و سمت آشپزخونه رفتم. مامان سر گاز وایساده بود. یه پیراهن مشکی ساده تنش بود. منو که دید اومد سمتم. بغلم کرد. بی تفاوت عین مرده*ها وایسادم همونجا. مامان صورتم رو توی دستاش گرفت و گفت:" دختر خوشگلم تا کی میخوای به امیر فکر کنی؟! بهتره زودتر تصمیم بگیری، نه خودت رو اذیت کن نه اونو…شما ۷ ساله با همید…"
زمزمه کردم:" ۷ سال…"

گفتن ۷ سال شاید راحت باشه اما گذروندنش نه…
کلاس نهم بودم که دم مدرسه باهاش آشنا شدم. چهار سال از من بزرگ*تر بود. سوار یه پراید نقره*ای بود. برای ویزیتوری یکی از مغازه*های نزدیک مدرسه اومده بود. همونجا کارتش رو بهم داد. از تیپ امروزی و فیس خوشگلش خوشم اومد. کارتش رو گرفتم و بهش زنگ زدم…اینجوری با امیر آشنا شدم. کم*کم کارش بهتر و بیشتر گرفت. برای باباش کار میکرد. نمیشد بگم پسر خودساخته*ای بود اما تلاش هم میکرد. هم برای زندگی خودش و هم برای بدنش! بیشترین تلاشی که برای بدنش میکرد باشگاه رفتنای منظم بود. همین باعث شده بود بدن سکسی و سفتی داشته باشه. به بازوهاش که دست میزدم دلم میخواست اونم دستش رو توی شورتم کنه و منو بماله. بدنش در کنار حس دوست داشتنش اولین دلیلی بود که خواستم باهاش بخوابم. مامانم خبر داشت. به خاطر اختلاف سنی کمی که بارمامانم داشتم همه چی رو بهش میگفتم. مامان میدونست امیر به من دست میزنه. میدونست امیر اولین مردیه که من بدنش رو دیدم. من با مردونگی بدن مردا، از طریق امیر آشنا شدم. اولین ارضای عمرم هم با امیر بود. یه روز که مامان خونه نبود اومد خونمون. یه تاپ زرشکی پوشیده بودم که به پوست سفیدم میومد. یه شلوارک مشکی هم پام بود که کونم توش قلمبه میزد بیرون. امیر اندامم رو دوس داشت. اولین باری نبود که جلوش لباس باز میپوشیدم اما این دفعه خودم دلم میخواست تمام زیر و بم بدن منو ببینه. از در که اومد تو، بغلم کرد. منو بوسید. منم همراهیش کردم. بعد دستش رو گرفتم و با هم رفتیم توی اتاق من. روی تخت دراز کشیدم. کنارم بود. دستش رو دراز کرد و خواست که روی بازوش بخوابم. اون یکی دستش رو زیر تاپم برد و به سینه*های بدون سوتینم رسوند. همین برای من کافی بود. از لمس بقیه جاها میترسیدم. مامان بهم سفارش کرده بود که مراقب بکارتم باشم. من فقط یه دختر نوجوون بودم و مامان از تنها موندن من با امیر میترسید که البته حق هم داشت. با اصرار*های من راضی شده بود که خونه رو خالی کنه تا من بتونم بیشتر و بهتر با امیر وقت بگذرونم. به خاطر سفارش*های مامان نذاشتم امیر از این جلوتر بره. نذاشتم باهام سکس کامل رو تجربه کنه تا همین دو سال آخر…

دو سال پیش توی گوشی امیر پیام*های یه دختر رو دیدم. اگهاولین بار بود دعوا و جار و جنجال راه نمینداختم. اما امیر قبلا هم این کاراش رو با لاپوشونی و گریه و کادو خریدن رفع رجوع کرده بود. قضیه به خانواده*ها کشیده شد. خانواده*ها رو در روی هم قرار گرفتن. مامان و بابای من از اینور و مامان و بابای امیر هم از اونور!
بابام مصر وایساده بود که دخترم باید نشون نامزدی رو پس بده و نامزدی رو بهم بزنه.
مامان امیر، مامانم رو کنار کشیده بود و گفته بود اینا خیلی وقته با همن، کتی گوشت رو به گربه نشون میده اما نمیذاره بهش دست بزنه! این شکنجه نیس، پس چیه؟!
مامانم، بابا رو آروم کرد. مامان امیر هم آتیش اونور رو خوابوند. بگذریم که این وسط من مث سگ پشیمون بودم *که چرا اینجوری شده! وابستگی من به امیر نمیذاشت خوب فکر کنم و خوب تصمیم بگیرم! هیچی رو نمیدیدم جز امیر! حتی اینکه انقدر خوب سکس رو بلده، اینکه انقدر خوب بدن جنس زن رو میشناسه. همیشه میگفت به یاد من پورن میبینه اما کارایی *که اون با زبونش یا دستاش میکرد فقط تقلیدی از فیلمای پورن نبود. من اینو میفهمیدم اما ذهنم این دریافت مستقیم رو هی پس میزد…هی پس میزد…*.

دو سال پیش باهاش سکس کامل رو تجربه کردم. این بار رفتیم شمال. توی ویلای ساحلی پرده*ی منو زد. توی گوشم گفت:" الان دیگه رسما زنم شدی!"
من خوش خیال و ساده هم با اشک ازش تشکر کردم.

آخرین دوس دخترش، یکی از دوستای نزدیک خودم بود. ساغر، دوستم، دختر نبود. نمیدونم اولین بار که کیرش رو توی کص اون کرد دم گوشش چی گفت! ساغر رو توی مهمونی تولدم دیده بود. بعد اون مهمونی یه گروه دوستانه زد. حتما از همونجا طرح رفاقت و خیانت رو با ساغر کشیده بود.

من و امیر قرار عروسی گذاشتیم. یه خونه*ی نقلی اجاره کردیم و من و مامان با شوق و ذوق وسایلم رو چیدیم. خونه آماده بود که عموی بزرگ امیر فوت کرد. مجبور شدیم مراسم رو عقب بندازیم.
یه روز رفته بودم خونه*ی بختم رو ببینم. نمکدون دم دستی خریده بودم اما چه نمکی شد به زخمای قدیمی قلب من!
در خونه رو که باز کردم. حس کردم توی خونه کسیه. امیر رو صدا زدم. یهویی صدای تلق و تولوق شنیدم. با احتیاط رفتم سمت اتاق خواب. روی تخت من، روی روتختی نوی من، توی خونه*ی من، ساغر کنار امیر مشغول پوشوندن خودش بود.
دیگه هیچی نفهمیدم…
بعدش فقط گریه بود و اشک و اشک و اشک…

به مامان گفتم:" ۷ سال خیلیه!"
مامان گفت:" همون موقع هم من و بابا بهت میگفتیم که عجله نکن، فرصت آشنا شدن با آدمای دیگه رو از خودت نگیر. اما…الانم قصد نصیحت ندارم."
نشستم روی زمین. اشکام بی اختیار میومد. به اندازه*ی ۷ سال اشک داشتم. مامان کنارم نشست کف زمین. گفت:“هنوزم دیر نشده”
گفتم:" مامان آخه من دختر نیستم"
گفت:" فدای سرت! تو همیشه دختر من و بابا هستی!"
گفتم:" مامان آخه تکلیف فامیلا چی میشه؟ همه میدونن"
مامان گفت:" اینکه بعدا به خاطر این اشتباه بازم سال*های زندگیت رو بسوزونی باعث میشه حس بدتری بهت دست بده. من نمیذارم کتی!"
موهام رو پشت گوشم زد و دستام رو گرفت.
گفتم:" مامان تو پیشم میمونی؟"
گفت:" آره. تصمیمت رو بگیر دخترم و پای تصمیمت بمون!"